***** سالها پیش فیلم دودسکادن، اثر کوروساوا را با برادرم در یکی از سینما های ایران دیدیم. این فیلم آنقدر روی هر دوی ما تاثیر گذاشته بود که مدتها با هم راجع به آن صحبت می کردیم. هر دو نوجوان بودیم و تشنه هر چیز تازه . بعد ها برادرم برای مدت زیادی ، بسیار زیاد ، در دسترس نبود. و من هم به سوئد آمده بودم. و این فیلم هنوز در خاطرم بود. اما کسی را نداشتم با او در مورد آن صحبت کنم. به هر کسی که می گفتم این فیلم را ندیده بود و آن را نمی شناخت. آنقدر جواب منفی از دیگران در باره این فیلم گرفتم که خیال می کردم نکند دودسکادن را شبی که در میان تب در خواب دیده بودم. تا آنکه روزی ، مدتها پیش ، با تنها زوجی که دوستان نزدیکم هستند صحبت فیلم پیش آمد و آنها دودسکادن را می شناختند و نه فقط می شناختند بلکه دوستم یکی از پروژه هایش را روی آن انجام داده بود. از اینکه دودسکادن فقط هذیان های ذهن پریشان من نبوده است گل از گلم شکفت.
دیشب دوباره این مسئله پیش آمد. با چند تا از بچه ها در خانه یکی از دوستان جمع بودیم تا از یک مسافر خدا حافظی کنیم. بگذریم که ما با کمال بی فکری نشسته بودیم دور هم و داشتیم گپ می زدیم و آن عزیز داشت چمدانش را کم و زیاد می کرد و با بارهایی که هر کدام از ما به او داده بودیم تا برای دوستان دیگر ببرد سر و کله می زد تا مجبور نشود اضافه بار زیادی پرداخت کند.( باور کنید من با ادبی کردم و با کلی من و من بهش گفتم که حاضرم پول اضافه بار را بدم، یه نگاهی بهم کرد که از صد تا فحش ناموسی بدتر بود :) صحبت از آسمان به ریسمان رسید و به پرویز فنی زاده و کارهایش ، ( فنی زاده عشق بزرگ من در یکی از دوران های زندگی ام بود و قصد داشتم بزرگ که شدم حتما با او ازدواج کنم، و خوب 50 درصد مسئله حل بود دیگر ، این که او اصلا از وجود من خبر نداشت یکی از مسائل حاشیه ای بود که ربطی به من نداشت ) و وقتی حرف فنی زاده و کارهایش پیش آمد ، صحبت بوف کور شد. من همین طور بی اراده از بازی فنی زاده در بوف کور می گفتم . و بچه ها زل زدند به من. نشان به آن نشانی که بوف کور را هیچ کسی ندیده بود. هیچ کسی. کم کم به این نتیجه رسیدم که فیلم بوف کورکه از روی اثر صادق هدایت ساخته شده بود را هم یکی از شب هایی که تب داشته ام در خواب دیده ام . بامزه تر از همه حرف یکی از دوستان بود . گفت : نکند جدید بازی کرده اند ؟ جدیده ؟ گفتم : آخه مرد حسابی ، من می گم فنی زاده در آن بازی می کرد، فنی زاده هزار سال است که مرده ، تو می گویی تازه بازه کرده اند ؟ جدیده ؟ با خنده گفت : خوب مرده که مرده ..این که دلیل نمی شه بازی کردن رو بزاره کنار .چرا دیگه بازی نمی کنه ؟ :)
راستی شما فیلم بوف کور را دیده اید ؟ اصلا به یاد نمی آورم کارگردان کی بود ، اما پرویز فنی زاده بازی معرکه ای در آن داشت ؟ این فیلم را دیده اید ؟
پ. ن : زنگ زدم به دوستانم ، همان زوجی که راجع به دودسکادن گفته بودم . فیلم بوف کور را من ابدا هم در خواب ندیده ام. این فیلم کار کیومرث درم بخش است. با بازی درخشان پرویز فنی زاده . ****
چند روز پیش رفته بودم خانه معلم نقاشی ام ، برای تعلیم . همین طور که از روی چیزی که در مقابلم بود می کشیدم ، حرف یکی از دوستان پیش آمد که به ایران خواهد رفت. گفتم : دلم عجیب برای ایران تنگ شده است. عجیب دلم می خواهد بروم ایران. گفت : آه ..من هم همینطور . گفتم : دلم می خواهد بروم ببینم راستی ایران چطور شده ، هر کی می ره و میاد و در این مدت کوتاه با بستگانش تماس دارد و آدمهایی را که سالهاست ندیده می بیند و خیلی راحت مسئله خانواده یا قوم و خویش و بستگانش را جنرالایز ( عمومی ) می کند ، مثلا می گوید مردم در ایران همه مذهبی شده اند ، یا همه خرافی شده اند ، یا همه زنها معشوقه دارند ، یا همه مردها معشوقه دارند ، یا همه پولدار هستند ، یا همه انقلابی هستند ، یا همه گدا شده اند . یا همه دارند ، یا همه ندارند .... آنقدر ضد و نقیض می شنوی که پس می افتی. بعضی ها واقع بین ترند و جنبه اش را دارند و می پذیرند که نباید عمومی کنند اما بعضی ها ، وقتی بهشان می گویی آخر عزیزم ، این طور هم نیست که همه یک جور باشند ، همچی نگاه عاقل اندر سفیه بهت می کنند و چند تا هم بارت می کنند که تو می دانی یا من ؟ تو که 18 سال است پایت به ایران نرسیده یا من که همین دو روز پیش از مهر آباد پرواز داشتم. و بعضی هاشان اصلا دیگر آدم هم حسابت نمی کنند و جواب حرفت را هم نمی دهند. گفت : آره ، دقیقا ، و می رن چه چیزایی هم می آرن . گفتم : آره واله ، دلم می خواد برم جلوی دانشگاه و دو تا چمدون کتاب بار بزنم و بیام . خسته شدم هر کی می ره با خجالت و شرمندگی ازش این و آن کتاب را بخواهم .
( چند وقت پیش یکی داشت می رفت و گفت برایم کتابهایم را می آورد ، همراه چند کتاب از او یه کتاب حافظ خواسته بودم که مدتی است در ایران به چاپ رسیده و یکی از بهترین رجیستر ها را دارد ، الان یادم نیست کار کیست ، فکر کنم ابتهاج بوده ، و رفت و برگشت و گفت خدا ذلیلت کنه ، کتابهایی که آدرس دادی همه توقیفی هستند ـ به خدا توقیفی نبودند. چند تا کتاب داستان بودند ـ بیا فقط اینو برات گرفتم ، و کتاب دیوان حافظی را جلوی رویم گذاشت، با مینیاتوری از حافظ در روی آن که احتمالا شکل پیری های براد پیت است، من هم با شرمندگی از او تشکر کردم، یک کلام گفتم ولی این اون نیـــــ.... گفت : مگر حافظ نمی خواستی ؟)
گفت : آره حالا کتاب هیچی ، ببین تو چقدر می تونی عکس های عالی بگیری و بیایی . گفتم آره.. و تو چقدر میتونی نقاشی های معرکه بکشی . خلاصه دیدیم زیادی داریم برای همدیگر کوکا کولا باز می کنیم. برگشتیم سر کارمون :) ****
از جلوی مرد مبلغ مذهبی رد می شدم . مرا مخاطب قرار داد و گفت : مسیح پاسخ است . با عجله گفتم : آها ..خوب ، باشه . چند قدم که رفتم چیزی به فکرم رسید برگشتم و گفتم :راستی آقا ؟؟ با لبخند گفت : بله ؟ گفتم : اما پرسش چه بود ؟
**** اینهم غریبانه ابتهاج ، فقط به این بهانه که اسمش را آوردم و یادش کردم، **** پ. ن : آقایان ، حضرات ، با شما و شما هستم . و نیز آن دیگری ، فکر می کنید اگر به من چهار تا فحش بدهید من می روم کله خودم را به دیوار می کوبم ؟ فکر می کنید اگر تو به من پاچه ورمالیده می گویی یا او به من خانم ريیس می گوید از غصه دق می کنم و می میرم ؟ آقایان.. و آن دیگری ، آخر شما اینقدر عقلتان قد نمی دهد که بفهمید این حرفهایتان برای من کامپلیمانگ محسوب می شود ؟ اینقدر سلولهای مغزتان استفاده نشده مانده است که برایتان سخت است درک این مسئله که اگر از سوی شما تاییدی برای من بیاید من مسلما سر خود را به دیوار خواهم کوبید و بنیاد زندگی ام را دگرگونه می کنم .و اگر شما به من احسنت و به به ، چه چه بگویید احساس می کنم که راهی را بسیار غلط رفته ام. هر قدر می خواهید سر فحش دادن به من از هم سبقت بگیرید. شیفت عوض کنید. اینها برای من آزار نیست. باور کنید من به امثال شما عادت دارم. باور کنید مردهایی مثل شما ، یا زنهایی مثل آن دیگری بارها مرا در این استکهلم جنده و فاحشه خطاب کرده اند . من اگر می خواستم برای پارس هر گندگاو چاله دهانی سکه ای کنار بگذارم تا کنون یکی از ثروتمند ترین های این دیار بودم. حضرات ، میدانم زندگی در خارج از کشور آنقدر ها که فکر می کنند راحت نیست. به خصوص با ایزوله شدن ها و افسردگی ها و تنها ماندن ها و یکی از طرقی که خیلی ها از آن برای رفع این مشکلات استفاده می کنند پاچه گرفتن ها و پارس کردن ها و ابراز وجود هاست . اگر عقده های تان با این شیوه گشایش داده می شود ادامه دهید . این شعر را بارها در وبلاگم نوشتم. در جواب همچون شمایانی:
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است از نام چه پرسی که مرا ننگ زنام است میخواره و سرگشته و رندیم و دغل باز وآن کس که چو ما نیست در این دور ، کدام است ؟
بروید و دن کیشوت وار با آسیاب های بادی مبارزه کنید. من در اندیشه ام که به آفتاب سلام کنم.