بهار در راه است. حتي در سرماي سوئد هم نمي تواني از خانه بيرون بيايي و تغييرات طبيعت را كه الان به كندي صورت مي گيرد حس نكني. اما بالاخره بهار دارد مي آيد. خسته ام از سرمايي كه سرم را بي اختيار به گريبانم فرو مي برد و در انتظار ديدن و حس گرماي آفتاب روي صورتم روز مي گذرانم. اما دروغ چرا ...امسال چندان حال و هواي بهار و عيد ندارم. هيچ كاري هم نكرده ام. نه سبزه اي سبز , نه خريد لوازم هفت سين. راستش را بخواهيد چند سالي است كه هفت سين نداريم. امسال بايد از دخترم بپرسم , اگر مايل بود براي او هم كه شده هفت سيني دست و پا كنيم. ديشب هم به جشن چهار شنبه سوري كه در استكهلم همه ساله بر پا مي شود نرفتم. بر خلاف همه شب ها ساعت 11 شب خوابيدم. هنوز خستگي شب زنده داري هاي سفر و گپ زدن هاي ماراتن را به تن داشتم. راستي... اگر به شما بگويند بهار را در چند جمله تعريف كنيد , چه خواهيد نوشت ؟