نمی دانم چرا همیشه دلم می خواهد کنار پنجره بنشینم ، حتی وقتی که این پنجره ، دریچه کوچک یک هواپیما به سوی تاریکی مطلق باشد ، و کور سوهایی که از آن اوج هزاران پایی پیداست. نمی دانم چرا همیشه چمدان من جزو آخرین چمدانهایی است که روی ریل چمدانها قرار می گیرد ، با اینکه همیشه جزو اولین ها هستم که از هواپیما بیرون می پرم. نمی دانم چرا مرا قراری نیست. آنچه در این سفر از آلمان دیدم ، چند صد متر خانه دوست بود ، که با سادگی و زیبایی و در اوج مهربانی آراسته شده بود، و سالن های جلسات طولانی و بحث های بی انتها ، هم وطنانی که از کشورهای مختلف جمع آمده بودند ، و میزهای غذاخوری، و فنجانهای قهوه ، و باز قهوه و باز قهوه تا بیدارت نگاه دارد که بتوانی بفهمی چه می گذرد و گاه هم ابدا کمکی نمیکرد. آنچه در این سفر دیدم مردمانی مهربان بود، مردمانی که برای اولین بار دیده بودم و انگار که صد سال. آشنا هایی دیر یافته ، که با مهربانی نان و کتاب را قسمت می کردند. آنقدر مهربانی در این چند روز دیدم که همه آنچه نامهربانی در این چند سال دیده بودم از خاطرم رفت. بچه ها به شوخی مرا ضد سازمان می خواندند ، در آخر با یکی دو تا بچه های دیگر به شوخی تصمیم گرفتیم یک تشکیلات ِ ضد سازمان بزنیم :) در مورد جزيیات این سفر هیچ نمی گویم ( جون شما اصرار نکنید ) تنها بگویم که به مردمان امیدوار تر شدم ، می شد گفت و گو کرد بدون اینکه به هم تهمت بزنی ، می شد بحث های سازنده ای داشت بدون اینکه یقه ات جر بخورد و انگهای مختلف بر تو زده شود ( بجز ضد تشکیلاتی بودن البته ، که آنهم انگ نیست ، خوب کمی تا قسمتی حقیقت است دیگر :) خلاصه ، می شد گفت و شنید و کاری را پیش برد ، این نسبت به آنچه من از این قبیل بحث ها دیده بودم و انتظار داشتم بسیار متفاوت بود . احساس کردم تغییر کرده ایم، اکثرمان تغییر کرده ایم ، و احترام به یکدیگر و مدارا را آموخته ایم. در این جمع هم مثل جمع های دیگری از اینقبیل تعداد مردان بسیار بیشتر از زنان بود، تعداد زنان کم بودند اما بسیاری از مردان که در این جمع حضور داشتند حداقل در کلام از حضور هر چه بیشتر زنان حمایت می کردند. با چند مرد به حق فمینیست هم آشنا شدم. از این مردها کمند، و من شخصا معتقدم باید قدرشان را دانست ، من که مدتها بود مردان اینچنین را از نزدیک ندیده بودم ، البته کسانی را که ادعایش را دارند در سوئد زیاد داریم. اما مردانی که ( بخصوص در چنین مجامعی ) حقیقتا و بدون چشمداشتی برای نام و یا هر چیز دیگر به اندیشه فمینیستی باور داشته باشند بسیار کم هستند. در خانه مهربان ِ میزبان من که گاه هفت ـ هشت نفر ميهمان می شدیم ، بجز زن میزبان و من همه مرد بودند ولی من احساس غریبی و یا سیبیلو شدن نمی کردم. راستش بی شباهت به صمیمیت های سالهای دور نبود، صمیمیت هایی که در سفر های دسته جمعی و گروههای کوهستان می شد یافت ، با این تفاوت که در آن زمان همه جنسیت زدایی می شدند ، اما امروز می شد با جنسیت خودت در جمع حضور داشته باشی. دوستانی هم متعلق به گروها و سازمانهای خاص در این گرد هم آیی حضور داشتند. شبی در یکی از جمع های بعد از جلسات ، یکی از دوستان از جمع دیگری سخن گفت و من ترکیب هیئت مرکزی آن گروه را که قرار بود گروهی دمکرات و فرا سازمانی باشد پرسیدم، بجز اختلافات بسیار زیادی که با اندیشه و برنامه آن گروه دارم چیزی که مرا به واکنش واداشت حضور زوجی ، زن و شوهر ، در یکی از هیئت ها بود. گفتم که من با حضور دو نفر از یک خانواده در هیئت مرکزی چندان موافق نیستم و این کار را اشتباه می دانم ، خانم عزیزی که اتفاقا هم گروه همان ها بود به من اعتراض کرد و گفت که تو با این گفته ات در عمل نشان دادی که فمینیست نیستی، تو زن را زائده شوهر می دانی و از این حرفها. گفتم که من فمینیست هستم. ولی آنها فمینیست نیستند. این سازمان فمینیست نیست . هیچکدام از سازمانهای سیاسی ایرانی فمینیست نیستند ، من معتقدم که انسانها در درون این سازمانها اندیشه مستقل ندارند ، چه رسد به زن و شوهر. اشاره کردم به انشعاب های درون سازمانها ، که تا آنجا که من دیده ام و به یاد دارم همیشه زن و شوهر ها با هم انشعاب می کنند. و هرگز یک زوج در دوسوی انشعاب نمی ایستد، مثلا زن در یک سوی و شوهر در سوی دیگر، بخصوص اکنون که به عنوان انسانهای بزرگسال در درون سازمانها فعالیت می کنند. البته آن خانم خیلی عصبانی بود و باقی بحث را پی نگرفتیم. اما راستش بعدا که فکر کردم دیدم نه تنها زوج ها ، بلکه افراد یک سازمان مشخص هم در اجتماعات غیر سازمانی و دمکراتیک همیشه یک حرف و سو دارند و وقتی در تشکل های دمکراتیک با چند نفر از یک سازمان طرف هستی ، در حقیقت با یک نفر در چند کپی طرف می شوی. آدمهایی که انگار با برنامه و هدفی مشخص و معین و برای پیشبرد اهداف مشترک وارد کار می شوند. تو با فرد و اندیشه مستقل او روبرو نیستی، تو با یک سازمان و اندیشه سازمانی طرف هستی. و من چنین برخوردهایی را در تشکل های دمکراتیک بسیار خطرناک می بینم . به همین دلیل همیشه اصرار دارم که افراد به شکل مستقل و منفرد و نه سازمانی حق شرکت در چنین تشکل هایی را داشته باشند. هرچند که معمولا سازمانهای مختلف همیشه چنین تشکل هایی را مورد هجوم افراد خود قرار می دهند . خلاصه من می توانم در اینجا آن بحث خود را تصحیح کنم. و کمی عمومیت دهم. راستش در مورد آن زوج نامبرده هم منظورم همین بود ، هرچند که پایه آن تشکل را از بنیاد خراب می دانم چرا که آنها تنها سازمان جدیدی با همان ترکیب قدیمی در کنار سازمان قدیمشان راه انداخته اند. گیرم که تعدادی نیروهای منفرد به این ترکیب اضافه شده اند. اما نه تنها زوجها ، بلکه حضور افراد هم سازمان هم در کمیته های کار در تشکل های دمکراتیک ، موجب آن می شود که تنوع فکر و اندیشه کاهش یابد. این مسئله حقیقت است. و این ابدا تقصیر من نیست که افراد در سازمانهای سیاسی استقلال اندیشه ندارند و با شنیدن حرف یکی ، حرف همه را شنیده ای و با خواندن یا شنیدن بحث یک نفر ، حتی بدون اینکه او را بشناسی ، خط فکری او قابل تشخیص است. حتی اگر جناح های مختلف درون یک سازمان باشند ، می توان با شنیدن بحث ساده ای از طرف فهمید که در این یا آن جناح قرار دارد. من فکر می کنم این یکی از بزرگترین ضعفهای سازمان هاست :سلب قدرت تفکر مستقل از افراد ، و انسانها را به شکل کپی های متعدد از یک اورگینال واحد در آوردن.
روی هم رفته در این لحظه از این سفر و نتایجی که می تواند به همراه داشته باشد راضی ام. تا ببینیم ...
راستی، کسی متوجه شد که این جمله که در این پایین نوشته شده ، من دلم سخت گرفته .... در اصل لینکی بود به گزارش برگزاری روز زن در استکهلم ؟ از پیام ها چنین بر می آمد که همه متوجه نشدند.