March 11, 2004

چند روزي نيستم.
چمدانم را از زير زمين در آوردم. شامپو , مسواك, لباس زير , يك جفت كفش و يك دست لباس اضافي , ورقه هايي كه بايد همراه ببرم , كتاب اشعار فروغ ... پاس پورتم كو؟
حس غريبي دارم. حس غربيه بودن . هميشه غريبه بودن.
از آن حس ها كه به تو دست مي دهد وقتي هر روز اسم خودت را صد بار با صد تلفظ گوناگون مي شنوي. آنقدر كه ديگر نامت براي خودت هم غريبه مي شود.
حس دل بستن به صدايي كه نامت را بدرستي آواز مي دهد و ديگر هيچ از او نمي داني. تنها مي داني كه تو را به نام خودت مي خواند.
حس غريب بودن , غريبه بودن 18 سال است كه با من همخانه شده است. و ترس از به زبان آوردن اين حس , ترس از غريب بازي و جلب ترحم گلويم را فشار مي دهد.
چند روزي نيستم . سفرم تفريحي نيست. راستش گاه اصلا مي مانم كه چرا مي روم. مدتهاست اداي آدمهاي بزرگ را در نياورده ام و خودم را قاطي بزرگترها نكرده ام. ( چند وقت پيش در استكهلم براي مدت كوتاهي اين كار را كردم وقتي احساس كردم كه دارم سيبيل در مي آورم دست كشيدم) (پس نپرس كه چرا مي روم . وقتي برگشتم نپرس كه چه شد. فقط به تو قول مي دهم نگذارم سيبيل هايم در آيد )
احساس غريبي اي عجيبي دارم. پاس پورتم كو ؟




[ 12:16 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35