March 31, 2004


آخرين عکسی که از کاوه گلستان گرفته شده است

چه زود يكسال گذشت كاوه جان. و چه زود عادت كرديم كه بدون تو روزگار هم مي گذرد.
راستي كاوه جان..چه زود مي گذرد عمر ما . بدون سهراب گذشت ..بدون فروغ گذشت ...بدون اخوان و نصرت و گلشيري و مشيري و شاملو گذشت....بدون تو هم مي گذرد . همچنين كه يك سال اينقدر زود گذشت و ما شب و روز هايمان را بدون تو و آن عزيزان ديگر دوره مي كنيم.
كاوه جان.. تو بهايي بودي كه ما بابت اشغال عراق پرداختيم . شايد تنها پايت را روي آن مين گذاشتي كه اثبات كني هيچ صلحي با جنگ بدست نمي آيد. و شايد تو همان شاخه اي بودي كه در سياهه آن روزها به سوي نور فرياد كشيد كه آهاي... امروز عراق ..فردا ايران ..به هوش باش.
كاوه جان...عكسهايت ..همچنان از غم ناباوري رفتنت خيس است. دلم براي عكسهايت تنگ است.
نوشته هاي يك ساله (+++++) و (+++++)

گزارش بي بي سي



[ 15:11 | مهشيـد ]

March 30, 2004

یه خورده، همچی این قدر فقط مونده بود که عاشق بشم ها ...الحمداله :) این بار هم بخیر گذشت
(+++++++++++)



[ 21:59 | مهشيـد ]

March 29, 2004

:عرضم به حضور محترمتان كه
و اين منم , زني تنها
چراغي در دست , ويدئوي فيلم بوف كور صادق هدايت در برابرم.
رسيد از دست محبوبي به دستم...
با كارگرداني كيومرث درم بخش. بازي معركه پرويز فني زاده .
فاتح شدم. خود را به ثبت رساندم....

top this if you can :))



[ 14:27 | مهشيـد ]

March 27, 2004

وبلاگ نوام چامسکی ( از طریق امید)

*****
سالها پیش فیلم دودسکادن، اثر کوروساوا را با برادرم در یکی از سینما های ایران دیدیم. این فیلم آنقدر روی هر دوی ما تاثیر گذاشته بود که مدتها با هم راجع به آن صحبت می کردیم. هر دو نوجوان بودیم و تشنه هر چیز تازه . بعد ها برادرم برای مدت زیادی ، بسیار زیاد ، در دسترس نبود. و من هم به سوئد آمده بودم. و این فیلم هنوز در خاطرم بود. اما کسی را نداشتم با او در مورد آن صحبت کنم. به هر کسی که می گفتم این فیلم را ندیده بود و آن را نمی شناخت. آنقدر جواب منفی از دیگران در باره این فیلم گرفتم که خیال می کردم نکند دودسکادن را شبی که در میان تب در خواب دیده بودم.
تا آنکه روزی ، مدتها پیش ، با تنها زوجی که دوستان نزدیکم هستند صحبت فیلم پیش آمد و آنها دودسکادن را می شناختند و نه فقط می شناختند بلکه دوستم یکی از پروژه هایش را روی آن انجام داده بود. از اینکه دودسکادن فقط هذیان های ذهن پریشان من نبوده است گل از گلم شکفت.

دیشب دوباره این مسئله پیش آمد. با چند تا از بچه ها در خانه یکی از دوستان جمع بودیم تا از یک مسافر خدا حافظی کنیم. بگذریم که ما با کمال بی فکری نشسته بودیم دور هم و داشتیم گپ می زدیم و آن عزیز داشت چمدانش را کم و زیاد می کرد و با بارهایی که هر کدام از ما به او داده بودیم تا برای دوستان دیگر ببرد سر و کله می زد تا مجبور نشود اضافه بار زیادی پرداخت کند.( باور کنید من با ادبی کردم و با کلی من و من بهش گفتم که حاضرم پول اضافه بار را بدم، یه نگاهی بهم کرد که از صد تا فحش ناموسی بدتر بود :)
صحبت از آسمان به ریسمان رسید و به پرویز فنی زاده و کارهایش ، ( فنی زاده عشق بزرگ من در یکی از دوران های زندگی ام بود و قصد داشتم بزرگ که شدم حتما با او ازدواج کنم، و خوب 50 درصد مسئله حل بود دیگر ، این که او اصلا از وجود من خبر نداشت یکی از مسائل حاشیه ای بود که ربطی به من نداشت ) و وقتی حرف فنی زاده و کارهایش پیش آمد ، صحبت بوف کور شد. من همین طور بی اراده از بازی فنی زاده در بوف کور می گفتم . و بچه ها زل زدند به من. نشان به آن نشانی که بوف کور را هیچ کسی ندیده بود. هیچ کسی.
کم کم به این نتیجه رسیدم که فیلم بوف کورکه از روی اثر صادق هدایت ساخته شده بود را هم یکی از شب هایی که تب داشته ام در خواب دیده ام .
بامزه تر از همه حرف یکی از دوستان بود . گفت : نکند جدید بازی کرده اند ؟ جدیده ؟
گفتم : آخه مرد حسابی ، من می گم فنی زاده در آن بازی می کرد، فنی زاده هزار سال است که مرده ، تو می گویی تازه بازه کرده اند ؟ جدیده ؟
با خنده گفت : خوب مرده که مرده ..این که دلیل نمی شه بازی کردن رو بزاره کنار .چرا دیگه بازی نمی کنه ؟ :)

راستی شما فیلم بوف کور را دیده اید ؟ اصلا به یاد نمی آورم کارگردان کی بود ، اما پرویز فنی زاده بازی معرکه ای در آن داشت ؟ این فیلم را دیده اید ؟

پ. ن : زنگ زدم به دوستانم ، همان زوجی که راجع به دودسکادن گفته بودم . فیلم بوف کور را من ابدا هم در خواب ندیده ام. این فیلم کار کیومرث درم بخش است. با بازی درخشان پرویز فنی زاده .
****

چند روز پیش رفته بودم خانه معلم نقاشی ام ، برای تعلیم . همین طور که از روی چیزی که در مقابلم بود می کشیدم ، حرف یکی از دوستان پیش آمد که به ایران خواهد رفت.
گفتم : دلم عجیب برای ایران تنگ شده است. عجیب دلم می خواهد بروم ایران.
گفت : آه ..من هم همینطور .
گفتم : دلم می خواهد بروم ببینم راستی ایران چطور شده ، هر کی می ره و میاد و در این مدت کوتاه با بستگانش تماس دارد و آدمهایی را که سالهاست ندیده می بیند و خیلی راحت مسئله خانواده یا قوم و خویش و بستگانش را جنرالایز ( عمومی ) می کند ، مثلا می گوید مردم در ایران همه مذهبی شده اند ، یا همه خرافی شده اند ، یا همه زنها معشوقه دارند ، یا همه مردها معشوقه دارند ، یا همه پولدار هستند ، یا همه انقلابی هستند ، یا همه گدا شده اند . یا همه دارند ، یا همه ندارند .... آنقدر ضد و نقیض می شنوی که پس می افتی. بعضی ها واقع بین ترند و جنبه اش را دارند و می پذیرند که نباید عمومی کنند اما بعضی ها ، وقتی بهشان می گویی آخر عزیزم ، این طور هم نیست که همه یک جور باشند ، همچی نگاه عاقل اندر سفیه بهت می کنند و چند تا هم بارت می کنند که تو می دانی یا من ؟ تو که 18 سال است پایت به ایران نرسیده یا من که همین دو روز پیش از مهر آباد پرواز داشتم. و بعضی هاشان اصلا دیگر آدم هم حسابت نمی کنند و جواب حرفت را هم نمی دهند.
گفت : آره ، دقیقا ، و می رن چه چیزایی هم می آرن .
گفتم : آره واله ، دلم می خواد برم جلوی دانشگاه و دو تا چمدون کتاب بار بزنم و بیام . خسته شدم هر کی می ره با خجالت و شرمندگی ازش این و آن کتاب را بخواهم .

( چند وقت پیش یکی داشت می رفت و گفت برایم کتابهایم را می آورد ، همراه چند کتاب از او یه کتاب حافظ خواسته بودم که مدتی است در ایران به چاپ رسیده و یکی از بهترین رجیستر ها را دارد ، الان یادم نیست کار کیست ، فکر کنم ابتهاج بوده ، و رفت و برگشت و گفت خدا ذلیلت کنه ، کتابهایی که آدرس دادی همه توقیفی هستند ـ به خدا توقیفی نبودند. چند تا کتاب داستان بودند ـ بیا فقط اینو برات گرفتم ، و کتاب دیوان حافظی را جلوی رویم گذاشت، با مینیاتوری از حافظ در روی آن که احتمالا شکل پیری های براد پیت است، من هم با شرمندگی از او تشکر کردم، یک کلام گفتم ولی این اون نیـــــ.... گفت : مگر حافظ نمی خواستی ؟)

گفت : آره حالا کتاب هیچی ، ببین تو چقدر می تونی عکس های عالی بگیری و بیایی .
گفتم آره.. و تو چقدر میتونی نقاشی های معرکه بکشی .
خلاصه دیدیم زیادی داریم برای همدیگر کوکا کولا باز می کنیم. برگشتیم سر کارمون :)
****

از جلوی مرد مبلغ مذهبی رد می شدم . مرا مخاطب قرار داد و گفت : مسیح پاسخ است .
با عجله گفتم : آها ..خوب ، باشه .
چند قدم که رفتم چیزی به فکرم رسید برگشتم و گفتم :راستی آقا ؟؟
با لبخند گفت : بله ؟
گفتم : اما پرسش چه بود ؟

****
این نوشته رابرت فیسک :کشتن شيخ، يک چيز در ميان خبرها گم شده است.

****
اینهم غریبانه ابتهاج ، فقط به این بهانه که اسمش را آوردم و یادش کردم،
****
پ. ن : آقایان ، حضرات ، با شما و شما هستم . و نیز آن دیگری ، فکر می کنید اگر به من چهار تا فحش بدهید من می روم کله خودم را به دیوار می کوبم ؟ فکر می کنید اگر تو به من پاچه ورمالیده می گویی یا او به من خانم ريیس می گوید از غصه دق می کنم و می میرم ؟
آقایان.. و آن دیگری ، آخر شما اینقدر عقلتان قد نمی دهد که بفهمید این حرفهایتان برای من کامپلیمانگ محسوب می شود ؟ اینقدر سلولهای مغزتان استفاده نشده مانده است که برایتان سخت است درک این مسئله که اگر از سوی شما تاییدی برای من بیاید من مسلما سر خود را به دیوار خواهم کوبید و بنیاد زندگی ام را دگرگونه می کنم .و اگر شما به من احسنت و به به ، چه چه بگویید احساس می کنم که راهی را بسیار غلط رفته ام.
هر قدر می خواهید سر فحش دادن به من از هم سبقت بگیرید. شیفت عوض کنید. اینها برای من آزار نیست. باور کنید من به امثال شما عادت دارم. باور کنید مردهایی مثل شما ، یا زنهایی مثل آن دیگری بارها مرا در این استکهلم جنده و فاحشه خطاب کرده اند . من اگر می خواستم برای پارس هر گندگاو چاله دهانی سکه ای کنار بگذارم تا کنون یکی از ثروتمند ترین های این دیار بودم.
حضرات ، میدانم زندگی در خارج از کشور آنقدر ها که فکر می کنند راحت نیست. به خصوص با ایزوله شدن ها و افسردگی ها و تنها ماندن ها و یکی از طرقی که خیلی ها از آن برای رفع این مشکلات استفاده می کنند پاچه گرفتن ها و پارس کردن ها و ابراز وجود هاست . اگر عقده های تان با این شیوه گشایش داده می شود ادامه دهید .
این شعر را بارها در وبلاگم نوشتم. در جواب همچون شمایانی:

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
از نام چه پرسی که مرا ننگ زنام است
میخواره و سرگشته و رندیم و دغل باز
وآن کس که چو ما نیست در این دور ، کدام است ؟

بروید و دن کیشوت وار با آسیاب های بادی مبارزه کنید.
من در اندیشه ام که به آفتاب سلام کنم.




[ 8:21 | مهشيـد ]

March 25, 2004

سرطان پستان

دیشب بعد از ورزش رفته بودم دوش بگیرم و چند دقیقه ای در سونا بنشینم ، و در زیر دوش مشغول معاینه ماهانه سینه ها بودم که زنی به من نزدیک شد و پرسید که چه کار می کنم . گفتم که دارم پستان ها را معاینه می کنم و او گفت که اگر ممکن است این کار را به او نیز تعلیم دهم. راستش این کار آنقدر برای من عادی است که ابدا فکر نمی کردم کسی باشد که چگونگی معاینه پستان را نداند ، این مرا به فکر نوشتن این مطلب انداخت. تمام حضراتی که فکر میکنند این مطلب سطحی است و انقلابی نیست لطفا بروند یک صفحه دیگر و مسائل انقلابی بخوانند و بگذارند من قدری با خواهرانم ( این لفظ را مذهبی ها به لجن کشیده اند ، طوری که این کلمه قشنگ مورد نفرت واقع می شود. مثل کلمه رفیق که بعضی از دوستان چپ آنچنان به آن گند زده اند که آدم کمتر رقبت به استفاده از آن را دارد ، اما این لفظی است که در مجامع فمینیستی اروپایی و آمریکایی خیلی هم استفاده می شود ) خلوت کنم.

معاینه پستان ها برای شناسایی غده های سرطانی
برای دادن دیاگنوس جهت وجود غده های سرطانی در سینه زنان مامو گرافی و بیوپسی الزامی است . اما اکثر این غده ها توسط خود زنان و یا پارتنر آنان شناسایی می شوند و به زن را به مراجعه به پزشک ترقیب می کند.
غده های سرطانی در پستان ها اگر زود مورد شناسایی و درمان قرار بگیرند امکان بهبود بیمار بسیار زیاد است. و در بسیاری از موارد می توان پستان را هم نجات داد و لازم به برداشتن پستان نیست. اما برای این مسئله باید زنان یاد بگیرند که چگونه پستان های خود را معاینه کنند. تا اگر چیز مشکوکی در آن می بینند بتوانند به سرعت به پزشک مراجعه کنند و جهت درمان اقدام کنند.
با گذشتن زنان از سن 30 سالگی خطر مبتلا شدن ایشان به سرطان پستان زیاد تر می شود. و این خطر با آلودگی های محیط زیست و وجود مواد سرطان زا در محیط های کار و حتی مواد غذایی بسیار بالا رفته است.
معاینه پستان ها وقت زیادی نمی گیرد و بهتر است بعد از پایان یافتن دوران پریود در هر ماه انجام شود . این مسئله هم زمان مشخصی را در اختیار ما می گذارد که هر ماه به خوبی به یاد می آوریم و هم کلا بعد از دوران پریود بدن به طور کلی در مرحله ریلکس قرار می گیرد و پستان ها نرم تر هستند و سفتی های موضعی در آنها از بین می رود.
هر ماه پنج دقیقه در زیر دوش ، شاید زندگی ما را نجات دهد. این وقت را به خود بدهیم.
سعی می کنم با استفاده از عکس هایی که در سایت های مربوط به سرطان سینه وجود دارد این مسئله را بهتر توضیح بدهم تا این شیوه معاینه که بسیار موثر است برای همه قابل استفاده باشد.


قبل از شروع معاینه در مقابل آیینه ای بیاستید و با هر دو دست بالای سر به شکل پستان ها نگاه کنید. پستانی که دچار غده شده باشد معمولا اندکی تغییرات ظاهری هم در آن رخ می دهد . البته نه همیشه و گاهی نه به موقع. اما این نیز شیوه ای برای شناسایی تغییرات در سینه ها است.


زیر دوش بایستید و یک دست را بالا برده پشت سر قرار دهید . دست دیگر را کمی صابون زده و به دایره وار و با کمی فشار روی سینه حرکت دهید . از تکمه پستان شروع کنید و دایره را بزرگتر کنید تا تمام سینه را کاملا تحت معاینه قرار دهید.
در این لمس پستان به دنبال نقاط سخت و سفت ( گلوله شده ) در پستان ها می گردیم. پستان سالم معمولا هیچ گلوله سخت و سفتی ندارد. در این عمل باید سعی کنید که دست کمی فشار داشته باشد. اما یادتان نرود که حد فشار برای حس کردن است و نباید دردناک شود.

بعد از اینکه پستان را با حرکات دایره وار معاینه کردید دست را به سمت زیر بغل بسرانید و زیر بغل ها را هم به همین ترتیب آزمایش کنید. قسمت های لنفاوی زیر بغل ها باید خوب معاینه شوند ، بیشترین غده ها در این قسمت های لنفاوی یافت می شوند . همچنان که غده های شیر در سینه ها می توانند به غده های سرطان زا تبدیل شوند.
بعد از اینکه یک سمت را معاینه کردید همین کار را با سمت دیگر انجام دهید.
به یاد داشته باشید که تمام غده های سفتی که ممکن است در سینه ها یافت شود سرطانی نیستند. بسیاری از آنها غده هایی هستند که از به هم
پیوستگی لنف ها و یا چربی های سینه و یا متراکم شدن قسمت هایی از پستان به وجود می آید . اما مسلم است که هر غده ای که پیدا می کنید باید به دقت آزمایش شود و خوش خیم یا بدخیم بودن آن روشن شود.
سرطان سینه یکی از خطرناک ترین بیماری های زنان است. هر ساله تنها در سوئد حدود 1500 زن در اثر این بیماری جان خود را از دست می دهند. در صورتی که اگر به موقع کشف شود ابدا تلفات جانی به دنبال نمی آورد.
مواظب خودتان و سلامت خودتان باشید.








[ 23:17 | مهشيـد ]

March 24, 2004

:سه نكته
به من ببخشيد اگر ميلي را , به خصوص كارتهاي تبريك نوروزي را بي جواب گذاشتم. نه از تنبلي است و نه از زيادي كار. كمي تا قسمتي دچار ياس فلسفي شدم. ملالي نيست. با شانه بالا انداختني درستش مي كنم. مثل هميشه . اما كارتهاي تبريك قشنگي كه دريافت كردم بي جواب ماند و اين موجب شرمندگي من است. خلاصه ببخشيد. از بي فكري و يا بي عاطفگي نبود. دوستتان دارم ..خيلي زياد.

2- سالها پيش جنبش همجنسگرايان در سوئد دست به كار جالبي زد. فكر مي كنم در كشورهاي ديگر اروپايي هم اينكار را انجام دادند.
مي دانيد كه همجنسگرايي در همه جاي دنيا عملي غير اخلاقي و مغاير با موازين اجتماعي به شمار مي رفت. و همجنسگرايان همه جا مورد حتاكي و تحقير قرار مي گرفتند. در همه زبانها . در همه فرهنگ ها همجنس گرايان را به نامهايي مي خواندند. ما در زبان شكر شكن فارسي هم حسابي از خجالت اين عزيزان در آمديم. كلماتي چون : ابنه اي. بچه مزلف. بچه خوشگل و كوني يا بچه كوني ابداعات لمپن هاي وطني در خطاب همجنسگرايان است. و در زبانهاي ديگر هم مشابه آن يافت مي شود. به كار بردن اين كلمات مسلما واكنش به دنبال مي آورد و گوينده اين كلمات را از حس آزار دادن شنونده كه مورد خطاب قرار گرفته است شاد مي كند و حس ارضا به او دست مي دهد. و براي خودش يك دسته گل هديه مي فرستد كه توانست كسي را برنجاند.
در سوئد بچه هاي همجنسگرا دست به كار جالبي زدند. براي جلوگيري از اين كه اين قبيل انسانهاي لمپن ماب دائما از حس اينكه كسي را آزار داده اند به زمين و هوا بپرند و براي اينكه بار اين كلمات را كم كنند , شروع كردند به استفاده از اين كلمات در زبان روزمره . يعني خود را كوني ناميدند. فكرش را بكنيد ...وقتي كه بزرگترين فحشي كه براي تحقير انسان همجنس گرا به زبانت مي آيد اين باشد . چه حسي به تو دست خواهد داد وقتي كه مي بيني او خيلي معمولي و عادي در گفتار روزانه خود را كوني مي نامد و از اين بابت هيچ زجري هم نمي كشد؟
من فكر مي كنم جنبش زنان و جنبش همجنسگرايان هميشه مي تواند خيلي از يكديگر بياموزد. سالها پيش وقتي كه هر جا كه زبان باز مي كردم و از حقوق زنان حرف مي زدم , مي ديدم كه مردان سيبيل كلفت با تحقير مرا جنده مي خوانند و با لبخند دور مي شوند و به رفيق خود مي گويند : حسابش رو رسيدم . ديگه مي ره خونه مي شينه خفه مي شه. به يكي از اينها كه مرا به اين اسم خطاب كرده بود گفتم كه خوب آره. من جنده هستم. حالا مي گي چي ؟ و باور كنيد نطق طرف كور شد.
امروز مي بينم كه دو تن از دختران شجاع وبلاگستان از همين شيوه استفاده كرده اند. مهناز و سوفيا در مقابل كسي كه مدتهاست سعي مي كند ايشان را مورد توهين قرار دهد و با جنده و جنده نما ناميدن ايشان ( طرف اتفاقا زن هم هست و بسيار هم مبارز !!!! , باز هم شاهدي بر اينكه مرد سالاران فقط شلوار نمي پوشند ) سعي در آگاه !!! كردن ايشان و امر به معروف و نهي از منكر كردن ايشان دارد , خود را جنده مي نامند .
گلهاي زيباي وبلاگستان. صداقت و رك گويي و شهامت شما قابل ستايش است. مي دانم كه اينقدر زندگي در شما هست كه به حمايت نياز نداشته باشيد. اما بدانيد كه من هم هميشه در كنار شما هستم. و حاضرم به خاطر شما باز هم با خوك كشتي بگيرم. ( با اينكه مي دانم باز كثيف خواهم شد)

3-اگر وقت خواندن چيزي را داريد اين نوشته شراگيم را حتما بخوانيد:
...ايهاالناس من بی غيرتم



[ 12:44 | مهشيـد ]

March 23, 2004

آيا كسي هست كه براي ترور شيخ ياسين از شادي شيهه بكشه ؟
آيا كسي هست كه ندونه مسئول ترور اين پيرمرد مفلوك كه امروز شهيد مقدسي شده است عوامل اسرائيل هستند ؟
آيا كسي هست كه ندونه ثمره ترور مردي كه ديگر نه مبارز بود و فعاليت مغزي و رواني داشت هيچ نيست بجز انتقام گيري هاي مكرر و كشته شدن انسانهاي بيشتر و لاينحل شدن بحران هاي منطقه ؟
آيا كسي هست كه اينها را نداند ؟
شيخ ياسين بنيان گذار يك نيروي مقاومت مذهبي در فلسطين بود. بنيان گذار يكي از فعالترين سازمانهاي تروريستي در فلسطين.
اما مرگ شيخ ياسين هيچ فايده اي بجز بغرنج تر كردن وضعيت منطقه ندارد.
شيخ ياسين بايد مثل خميني در رختخواب مي مرد . و يا مثل خلخالي در مدفوع خودش مي مرد.
امروز شيخ ياسين شهيد است. و جوانان حامي او به خون او سوگند مي خورند كه انتقام اين پير فرتوت را خواهند گرفت.
اسرائيل اعلام مي كند كه به ترور ها ادامه خواهد داد. فلسطين اعلام مي كند كه انتقام خواهد گرفت.
و اين بازي تا نابودي دنيا ادامه خواهد يافت.
شيخ ياسين ديگر زنده اش فايده اي به حال آتش افروزان نداشت. اما مرگ او توانست آتشي تازه بيافروزد.
آيا كسي هست كه اينها را نداند ؟ و از مرگ شيخ ياسين خنده بر لب بياورد؟




[ 15:10 | مهشيـد ]

March 22, 2004

نمی خواستم چیزی بنویسم تا بحث پایین ادامه پیدا کند. اما مجبورم این را بنویسم. بعد از خواندن آن لطفا به بحث پایین ادامه دهید.
کنسرت کامکار ها در استکهلم امشب. معرکه بود ، معرکه بود ، معرکه بود .
هر کی نبود از کفش رفت.



[ 23:50 | مهشيـد ]

March 21, 2004

این قبای قربانی بودن را به دور افکنیم
زندگی زن نوین را شیوه ای دیگر باید.


قبل از اینکه شروع به خواندن این مطلب کنید باید چند موضوع را با شما در میان بگذارم :
چیزی که می خواهم به آن اشاره کنم به هیچ وجه برخورد شخصی با نویسنده مطلبی که ذکر می شود نیست. من اتفاقا شخصا نویسنده مطلب را خیلی هم دوست دارم و از خواننده های وبلاگ شخصی او و نیز وبلاگ جمعی زنان تمام نشده هستم. به نظرم وبلاگ زنان تمام نشده یکی از صادقانه ترین عرضه کنندگان نوشتار زنانه است. نوشتاری که خود را سانسور نمی کند و زن را با کمی ها و کاستی هایش به معرض قضاوت میگذارد. زنی که می ترسد و می لرزد ولی می ایستد.با تمام ضعف هایش می ایستد. زنی را که می داند کامل نیست. ولی می داند که در مسیر تکامل قدم بر می دارد. و می داند که برای رسیدن به استقلالی که در پی آن است راهی جز این ندارد.
و باشد که همه چنین باشیم.

آنچه که در زیر می آید به تایید هیچ نوشته ای که قبلا در این باره نوشته شده هم نیست. برخورد و نظر شخص من است با مسئله ای که فکر می کنم ما زنان با آن مشکل داریم و باید با آن روبرو شویم. پس با این مقدمه برویم سر اصل مطلب.

در وبلاگ زنان تمام نشده به مطلبی برخوردم. طبق معمول این روزهایم ، به این مطلب هم دیر رسیدم و نتوانستم خودم را خوب فرموله کنم و به بحث بپیوندم. بعدا به بچه ها گفتم که در این زمینه دیالوگی داشته باشیم که نشد. دو سه بار برای هم آف لاین گذاشتیم که به جایی هم نرسید. از این رو فکر می کنم که بد نباشد مسئله را اینجا مطرح کنم. قبل از خواندن این مطلب اما خواندن اصل نوشته در وبلاگ زنان .. برای شما ضروری است. پس در اینجا بخوانید.
خلاصه اش این که زنی با مردی در چت روم از طریق اینترنت آشنا می شود. مرد زن دارد و این را به زن می گوید و با علم به این موضوع یک رابطه شروع می شود.
این که رابطه تا چه حد پیشرفته است بر خواننده روشن نیست و اصولا مهم هم نیست. مهم این است که رابطه تمام می شود. مرد رابطه ای را با زن دیگری شروع می کند و به طریقی عذر این زن را می خواهد. و زن قصه ما می ماند و حسی از قربانی بودن.
من با این حس قربانی بودن است که بسیار مشکل دارم.

من آدم مذهبی نیستم. این را حتما فهمیده اید. برای من ازدواج مقدس نیست. عشق یک احساس است. با آن به دنیا نمی آییم و با آن هم قرار نیست دنیا را ترک کنیم. روزی شروع میشود و روزی هم شاید ختم شود. هیچ امضایی پای هیچ کاغذی هم نمی تواند به من و تو این مسئله را تحمیل کند که تا آخر عمر باید عاشق همسرمان باقی بمانیم. این امضا ها یک سری تعهدات به دنبال می آورند ، که مسلما تا آخر عمر عاشق بودن را شامل نمی شوند. در مقابل فکر می کنم که این امضا و عشقی که زمانی وجود داشته است ( ما فرض را بر این می گذاریم که ازدواج بر اساس عشق بوده است و نه چیزی غیر آن ) انسان ها را به این متعهد می کند که به آزار یکدیگر نپردازند و یکدیگر را مورد تحقیر و توهین قرار ندهند.
بنا بر این برای من مسئله این نیست که نباید در مرد زن دار یا زن شوهر دار عشق تمام شود و رابطه جدیدی را شروع کنند. مسئله این است که این انسانها چنان حرمت شریک زندگی خود را نگاه دارند که او را مورد توهین و تحقیر قرار ندهند. حتی الامکان موجبات آزار او را فراهم نیاورند و با او صادق باشند.
در نوشته زن چهار شنبه ، اولین زنگ خطر زمانی زده می شود که او می بیند که مرد همسر خود را در مقابل او تحقیر می کند . همسر مرد زن عامی قرمه سبزی پزی قلمداد میشود. توانایی هایش نادیده گرفته می شود و در حد کلفت خانه تنزل می کند. مرد انسانی را که با او سر به یک بستر می گذارد در حد خدمتکار خود پایین می آورد تا زن جدید را ارتقا بخشد. و به برخورد خود جنبه موجهی ببخشد. زن جدید اما از سوی مرد زنی روشنفکر و دارای شعور و شعر تعریف می شود. آنچه مرد همیشه در جستجویش بوده و بد روزگار و انتخاب غلط او را از آن دور نگاه داشته . متاسفانه زن چهار شنبه ما از این تعریف بدش هم نمی آید. و پای در این بازی می گذارد.
همه ما نیازمند تایید شدن هستیم. نیازمند اینکه دوست بداریم و دوستمان بدارند. نیازمند اینکه بدانیم که کسی ما را به خاطر آنچه هستیم دوست می دارد و نیازمند اینکه بدانیم که کسی هست که به ما به چشم یک فرد استثنائی نگاه می کند. فردی که منحصر به فرد است و نظیر ندارد. این نیاز هر چند همگانی است در انسانهایی که مجرد هستند بیشتر دیده می شود. یا بیشتر به چشم می آید. و در این میان شاید زنان بیشتر از مردان ، این مسئله مورد استفاده نیز قرار می گیرد. ( اگر نخواهیم نامش را سوء استفاده بگذاریم ) و اینجا و آنجا همیشه کسی یافت می شود که با مختصر دانشی از روانشناسی اجتماعی ( لازم نیست این دانش علمی و تئوریک باشد ، در خیلی از موارد همین اصطلاح که : به زنان چیزی را بگو که دوست دارند بشنوند ، کافی است ) می تواند متوجه شود که چه جملاتی بیشتر کار آیی دارند و دقیقا جملات مناسب را استفاده کند.
بازی بیرحمانه ای به نظر می آید؟ شاید . اما از یاد نبریم که ما به میل خود وارد این بازی شدیم. از ابتدا به ناصادقانه بودن این بازی پی بردیم ، اما یک نیاز ما را به ادامه بازی ناگزیر کرد. در این میان زن و مرد هر دو نیازی را دنبال می کنند.
مرد هم به احتمال قوی راست می گوید. یا به هر حال درصدی از گفته هایش دور از حقیقت نیست. زندگی خانوادگی اش او را تامین نمی کند ، همسرش جوابگوی نیازهای روحی ، جسمی ، و یا جنسی او نیست. به دنبال جانشینی می گردد. معمولا موقتی ، چرا که مشکلات اجتماعی و تعهدات او و همسرش و بسیاری مشکلات دیگر مسئله جدایی را برای هر دوی آنان غیر ممکن می کند.
به هر حال و در هر صورتی بازی شروع شده است و هر دو طرف آگاهانه وارد این بازی می شوند.
و بازی زمانی هم تمام می شود. معمولا به خواست یکی از دو طرف. در موردی که ما با آن روبرو هستیم ، با خواست مرد که جانشینی برای زن دوم یافته است. زنی که شاید بهتر شعر می گوید و بهتر حرف می زند.
توجه کنیم که در این میان زنی که مرد او را در کلام و روابطش تحقیر می کند ، زنی که در حد خدمتکار مرد تنزل کرده است، همسر اول مرد ، ثابت است. این تنها " زنان دیگر" هستند که عوض می شوند.
وقتی که ماجرا به اینجا رسید ما با چه طرف هستیم ؟
با زنی که خود را قربانی می بیند ، از قران فاکت می آورد ( من دقیقا در اینجا به معنی فاکت های قران پی نبرده ام، آیا منظور این است که این عمل در مذهب و عرف وجود دارد یا چه ؟) و با شوخی و جدی خود را فریب خورده می شمارد.
سوال من این است ، چرا قربانی ؟
من در این رابطه صداقتی ندیدم . از ابتدای آن صداقتی ندیدم. و وقتی که رابطه بر پایه صداقت گذاشته نشده است ، چگونه می توان از فریب سخن به میان آورد؟
من در این میان زن را مقصر نمی دانم. او را خانه خراب کن نمی خوانم. نمی گویم که خانه خود را بر خرابه های خانه دیگری بنیاد کرده است. چرا که فکر می کنم که آن خانه را او خراب نکرده. آن خانه سالهاست خراب است و تنها طرفین خانه با دروغ و فریب و بر اساس روابط و زوابطی ظاهر قضیه را حفظ می کنند. زن نویسنده ما در این جا وارد این دایره شده است و این ورود او با انتخاب خود او همراه است. سرش کلاه نرفته است. وارد رابطه با مردی شده است که پایه زندگی اش بر دروغ گذاشته شده است. اشتباه زن این است که از چنین مردی صداقت طلب می کند.
به راستی چرا ؟ کیستیم ما ؟ چیستیم که فکر می کنیم قادریم بنیاد فکری و عملی انسانی را در هم بریزیم ؟ فکر می کنیم قادریم او را دیگر گونه کنیم.می بینیم که او به دیگری دروغ می گوید و این را به راحتی می پذیریم ولی وقتی با دروغ او در مقابل خودمان روبرو می شویم بر می آشوبیم و فکر می کنیم آسمان به زمین آمده.
زن چهار شنبه عزیز من در اینجا چند اشتباه کرد. و مسلم است که تاوان اشتباهات خود را ، خود پرداخته و می پردازد.
اما آنچه من را اینجا به اعتراض وا می دارد دیدن چهره قربانی است.
من در این جا ، در این رابطه مثلثی که بر قرار شده است اگر یک قربانی ببینم ، تنها همسر اول مرد است. این قربانی شاید از آن رو قربانیست که چیزی از او نمی دانیم. تنها می بینیم که تحقیر می شود. بی نهایت تحقیر می شود. هم از سوی مرد و هم از سوی زنی که در گوشه دیگر این مثلث ایستاده است. او از نظر من قربانی است چرا که از حضورش در یک رابطه مثلث آگاه نیست( یا ما خوانندگان این متن از آگاه بودن یا نبودن او مطلع نیستیم ) و به ظاهر زنی عامی را می رساند که به پخت و پز و رفت و روب اشتغال دارد و این به زن دیگر که در گوشه دیگر مثلث ایستاده است جایگاهی ویژه می دهد. جایگاهی که موجب رضایت او را تامین می کند. جایگاهی متفاوت و برجسته. و امروز که کسی دیگر در این جایگاه ویژه قرار گرفته است ، زن که وانهاده شده است راه کنار آمدن با این عمل را نمی یابد. و میان برش را در به وجود آوردن حس قربانی شدن در خود دیده است.
بانوی پنج شنبه که بحث را ادامه می دهد به ماجرا از دید دیگری هم نگاه می کند. بانوی پنجشنبه مرد را مقصر می داند و همسر مرد را نیز ، که برای خود هویت مستقلی کسب نکرده است. که در زندگی مردی متفکر رل زنی ابله را بازی می کند . بانوی پنجشنبه او را نیز به زیر سوال می کشد که چرا خود را و خواسته های خود را به مرد بخشیده است و به شکل کلفت خانگی او در آمده است ، بانوی پنجشنبه اما به زن روشنفکر نمی پردازد. و از او نمی پرسد چرا آگاهانه وارد رابطه ای شده است که بویی از صداقت ندارد.

می گویند در ایران داشتن رابطه های پارالل اپیدمی شده است. نامش را خیانت می گذارند. من این نام را نمی گذارم. خیانت بار اخلاقی دارد. من این " بارها " را خوش ندارم. موضع خودم را در مقابل این مسئله قبلا هم گفتم. از آنجا که هیچ رابطه ای ازلی و ابدی نیست ، هیچ رابطه ای را نمی توان در جا محکوم کرد. پس در روابط خاص به دنبال مقصر نگردیم.
و وقتی به دنبال مقصر نمی گردیم پس حق نداریم مرد را یک جانبه مقصر جلوه دهیم. اگر در اینجا جرمی انجام گرفته است این جرم دو سر داشته است. اگر در اینجا دروغی گفته شده است ، این دروغ در دنباله سلسله دروغهایی بیان شده است که با آگاهی زن صورت می گرفت.
در اینجا اگر زن با ساده گی تصور می کرد که منحصر به فرد بودن او راه دروغ بر مرد می بندد ، اشتباه بزرگی کرده است.
چیزی که مسلم است این است که اشتباهی که صورت گرفته است و پیامد های آن را به عنوان اشتباه خود بپذیریم و نقش مظلومیت به خود نگیریم.
این اشتباه شاید تجربه ای باشد. تجربه ای که بانوی چهارشنبه سخاوتمندانه در اختیار خوانندگان وبلاگ می گذارد ( تجربه ای که احتمال دارد حتی تجربه شخصی او نباشد ) صحبت کردن از تجربیاتی به این شکل برای ما زنان بسیار مفید است. موجب می شود که ساده لوحانه پای روابط غلط نرویم و موجب می شود که کودکانه به کسی که کلامی را که دوست داریم بشنویم ، به زبان می آورد ، دل نسپاریم . اما در کنار اینها این برخوردها و این تبادل تجربیات باید یک دست آورد دیگر نیز برای ما داشته باشد. و آن اینکه " زن و زنانه " پای اشتباهات خود بایستیم و عواقبش را با سر ِ بالا بپذیریم. در مقابل این اشتباه رل مظلوم به خود نگیریم و خود را زیر مظلومیت زن بودن خود پنهان نکنیم. ما زنان انسانهای بالغ و عاقلی هستیم. انسانهایی که تحت ظلم اجتماعی و فرهنگی (و به خصوص در کشور ما دولتی ) قرار داریم ، اما این همه نباید موجب شود که از زیر اشتباهات خود شانه خالی کنیم.
زنی را که در نوشته بانوی چهارشنبه می شناسیم ، به هر علتی که بود ( تنهایی روحی یا عاطفی ، نیازو ... ) توان دریافت سیگنال ها و ترجمه صحیح آنها را نداشت. این زن رابطه ای را که موجب آزار دیگری می شود بر خود می پذیرد و وقتی خود در چنین موقعیتی قرار می گیرد لب به شکوه می گشاید.
می گویند ما زنان بزرگترین دشمنان یکدیگر هستیم. می گویند ما زنان نسبت به یکدیگر سنگدل تر از مردان هستیم. می گویند .... چه و چه ها.
می گویم چنین نیست. می گویم شیوه جدید زندگی ، شیوه زندگی به عنوان زنی مستقل و آزاد به آموزش نیاز دارد.
آری ، اگر با قوائد دنیای مردانه ، دنیایی که زنان در آن همواره تحت ستم بوده اند بنا بر قوانین جنگل برای رسیدن به حق خود ، حق دیگری را نیز پامال می کنند ، زندگی کنیم ، جز این نخواهد بود.
اما شیوه دیگری نیز برای زندگی وجود دارد. شیوه ای که در آن کسی آزار دیگری را روا نمی بیند ، شیوه ای که در آن زن صداقت را می گزیند و صداقت را می خواهد . و آنچه را که صادقانه نباشد زیر سوال می برد. این شیوه را باید آموزش ببینیم. باید برگزینیم .
در این شیوه ما هر چند انسانهایی هستیم که تحت ستم پیرامون خود قرار داریم اما قربانی نیستیم. در این شیوه ما انسانهایی هستیم که زندگی خود را انتخاب می کنیم. اشتباهات خود را با یکدیگر در میان می گذاریم و از آن برای خود و دیگران تجربه می سازیم.
در این شیوه ما نه فقط از حق خود در زندگی ، بلکه از سهم خود برای ساختن یک زندگی بهتر برای هر دو جنس دفاع می کنیم.
در این شیوه زنی که شعر می خواند در کنار زنی که قرمه سبزی می پزد زندگی خود را انتخاب می کنند و راه سوء استفاده از جسم و روح خود را بر دیگران می بندند.
من این شیوه را فمینیسم می خوانم و آن را شیوه زندگی خود می دانم.

پ.ن : من به هیچ عنوان معتقد نیستم که بانوی چهارشنبه در مطلب نوشته شده اش مظلوم نمایی می کند. نه. اما حس می کنم که او در این مطلب حس می کند که مظلوم واقع شده است ، برای خود دل می سوزاند و این حس را منتقل می کند. مشکل من با این حس است. تا زمانی که حس می کنیم که مظلوم واقع شده ایم ، و مورد ظلم قرار گرفته ایم، تا زمانی که حس می کنیم قربانی هستیم و این حس را منتقل می کنیم ، توان در دست گرفتن سرنوشت خود را نداریم. برای اینکه سرنوشت خود را در دست گیریم باید این قبای کهنه قربانی بودن را از تن بدور اندازیم.

[ 23:34 | مهشيـد ]

March 20, 2004
[ 15:26 | مهشيـد ]

March 18, 2004
[ 23:23 | مهشيـد ]

March 17, 2004


بهار در راه است.
حتي در سرماي سوئد هم نمي تواني از خانه بيرون بيايي و تغييرات طبيعت را كه الان به كندي صورت مي گيرد حس نكني. اما بالاخره بهار دارد مي آيد.
خسته ام از سرمايي كه سرم را بي اختيار به گريبانم فرو مي برد و در انتظار ديدن و حس گرماي آفتاب روي صورتم روز مي گذرانم.
اما دروغ چرا ...امسال چندان حال و هواي بهار و عيد ندارم.
هيچ كاري هم نكرده ام. نه سبزه اي سبز , نه خريد لوازم هفت سين. راستش را بخواهيد چند سالي است كه هفت سين نداريم. امسال بايد از دخترم بپرسم , اگر مايل بود براي او هم كه شده هفت سيني دست و پا كنيم.
ديشب هم به جشن چهار شنبه سوري كه در استكهلم همه ساله بر پا مي شود نرفتم. بر خلاف همه شب ها ساعت 11 شب خوابيدم. هنوز خستگي شب زنده داري هاي سفر و گپ زدن هاي ماراتن را به تن داشتم.
راستي... اگر به شما بگويند بهار را در چند جمله تعريف كنيد , چه خواهيد نوشت ؟



[ 12:01 | مهشيـد ]

March 16, 2004

نمی دانم چرا همیشه دلم می خواهد کنار پنجره بنشینم ، حتی وقتی که این پنجره ، دریچه کوچک یک هواپیما به سوی تاریکی مطلق باشد ، و کور سوهایی که از آن اوج هزاران پایی پیداست.
نمی دانم چرا همیشه چمدان من جزو آخرین چمدانهایی است که روی ریل چمدانها قرار می گیرد ، با اینکه همیشه جزو اولین ها هستم که از هواپیما بیرون می پرم.
نمی دانم چرا مرا قراری نیست.
آنچه در این سفر از آلمان دیدم ، چند صد متر خانه دوست بود ، که با سادگی و زیبایی و در اوج مهربانی آراسته شده بود، و سالن های جلسات طولانی و بحث های بی انتها ، هم وطنانی که از کشورهای مختلف جمع آمده بودند ، و میزهای غذاخوری، و فنجانهای قهوه ، و باز قهوه و باز قهوه تا بیدارت نگاه دارد که بتوانی بفهمی چه می گذرد و گاه هم ابدا کمکی نمیکرد.
آنچه در این سفر دیدم مردمانی مهربان بود، مردمانی که برای اولین بار دیده بودم و انگار که صد سال. آشنا هایی دیر یافته ، که با مهربانی نان و کتاب را قسمت می کردند.
آنقدر مهربانی در این چند روز دیدم که همه آنچه نامهربانی در این چند سال دیده بودم از خاطرم رفت.
بچه ها به شوخی مرا ضد سازمان می خواندند ، در آخر با یکی دو تا بچه های دیگر به شوخی تصمیم گرفتیم یک تشکیلات ِ ضد سازمان بزنیم :)
در مورد جزيیات این سفر هیچ نمی گویم ( جون شما اصرار نکنید ) تنها بگویم که به مردمان امیدوار تر شدم ، می شد گفت و گو کرد بدون اینکه به هم تهمت بزنی ، می شد بحث های سازنده ای داشت بدون اینکه یقه ات جر بخورد و انگهای مختلف بر تو زده شود ( بجز ضد تشکیلاتی بودن البته ، که آنهم انگ نیست ، خوب کمی تا قسمتی حقیقت است دیگر :) خلاصه ، می شد گفت و شنید و کاری را پیش برد ، این نسبت به آنچه من از این قبیل بحث ها دیده بودم و انتظار داشتم بسیار متفاوت بود .
احساس کردم تغییر کرده ایم، اکثرمان تغییر کرده ایم ، و احترام به یکدیگر و مدارا را آموخته ایم.
در این جمع هم مثل جمع های دیگری از اینقبیل تعداد مردان بسیار بیشتر از زنان بود، تعداد زنان کم بودند اما بسیاری از مردان که در این جمع حضور داشتند حداقل در کلام از حضور هر چه بیشتر زنان حمایت می کردند. با چند مرد به حق فمینیست هم آشنا شدم. از این مردها کمند، و من شخصا معتقدم باید قدرشان را دانست ، من که مدتها بود مردان اینچنین را از نزدیک ندیده بودم ، البته کسانی را که ادعایش را دارند در سوئد زیاد داریم. اما مردانی که ( بخصوص در چنین مجامعی ) حقیقتا و بدون چشمداشتی برای نام و یا هر چیز دیگر به اندیشه فمینیستی باور داشته باشند بسیار کم هستند.
در خانه مهربان ِ میزبان من که گاه هفت ـ هشت نفر ميهمان می شدیم ، بجز زن میزبان و من همه مرد بودند ولی من احساس غریبی و یا سیبیلو شدن نمی کردم. راستش بی شباهت به صمیمیت های سالهای دور نبود، صمیمیت هایی که در سفر های دسته جمعی و گروههای کوهستان می شد یافت ، با این تفاوت که در آن زمان همه جنسیت زدایی می شدند ، اما امروز می شد با جنسیت خودت در جمع حضور داشته باشی.
دوستانی هم متعلق به گروها و سازمانهای خاص در این گرد هم آیی حضور داشتند. شبی در یکی از جمع های بعد از جلسات ، یکی از دوستان از جمع دیگری سخن گفت و من ترکیب هیئت مرکزی آن گروه را که قرار بود گروهی دمکرات و فرا سازمانی باشد پرسیدم، بجز اختلافات بسیار زیادی که با اندیشه و برنامه آن گروه دارم چیزی که مرا به واکنش واداشت حضور زوجی ، زن و شوهر ، در یکی از هیئت ها بود. گفتم که من با حضور دو نفر از یک خانواده در هیئت مرکزی چندان موافق نیستم و این کار را اشتباه می دانم ، خانم عزیزی که اتفاقا هم گروه همان ها بود به من اعتراض کرد و گفت که تو با این گفته ات در عمل نشان دادی که فمینیست نیستی، تو زن را زائده شوهر می دانی و از این حرفها.
گفتم که من فمینیست هستم. ولی آنها فمینیست نیستند. این سازمان فمینیست نیست . هیچکدام از سازمانهای سیاسی ایرانی فمینیست نیستند ، من معتقدم که انسانها در درون این سازمانها اندیشه مستقل ندارند ، چه رسد به زن و شوهر. اشاره کردم به انشعاب های درون سازمانها ، که تا آنجا که من دیده ام و به یاد دارم همیشه زن و شوهر ها با هم انشعاب می کنند. و هرگز یک زوج در دوسوی انشعاب نمی ایستد، مثلا زن در یک سوی و شوهر در سوی دیگر، بخصوص اکنون که به عنوان انسانهای بزرگسال در درون سازمانها فعالیت می کنند.
البته آن خانم خیلی عصبانی بود و باقی بحث را پی نگرفتیم. اما راستش بعدا که فکر کردم دیدم نه تنها زوج ها ، بلکه افراد یک سازمان مشخص هم در اجتماعات غیر سازمانی و دمکراتیک همیشه یک حرف و سو دارند و وقتی در تشکل های دمکراتیک با چند نفر از یک سازمان طرف هستی ، در حقیقت با یک نفر در چند کپی طرف می شوی. آدمهایی که انگار با برنامه و هدفی مشخص و معین و برای پیشبرد اهداف مشترک وارد کار می شوند. تو با فرد و اندیشه مستقل او روبرو نیستی، تو با یک سازمان و اندیشه سازمانی طرف هستی. و من چنین برخوردهایی را در تشکل های دمکراتیک بسیار خطرناک می بینم . به همین دلیل همیشه اصرار دارم که افراد به شکل مستقل و منفرد و نه سازمانی حق شرکت در چنین تشکل هایی را داشته باشند. هرچند که معمولا سازمانهای مختلف همیشه چنین تشکل هایی را مورد هجوم افراد خود قرار می دهند . خلاصه من می توانم در اینجا آن بحث خود را تصحیح کنم. و کمی عمومیت دهم. راستش در مورد آن زوج نامبرده هم منظورم همین بود ، هرچند که پایه آن تشکل را از بنیاد خراب می دانم چرا که آنها تنها سازمان جدیدی با همان ترکیب قدیمی در کنار سازمان قدیمشان راه انداخته اند. گیرم که تعدادی نیروهای منفرد به این ترکیب اضافه شده اند.
اما نه تنها زوجها ، بلکه حضور افراد هم سازمان هم در کمیته های کار در تشکل های دمکراتیک ، موجب آن می شود که تنوع فکر و اندیشه کاهش یابد.
این مسئله حقیقت است. و این ابدا تقصیر من نیست که افراد در سازمانهای سیاسی استقلال اندیشه ندارند و با شنیدن حرف یکی ، حرف همه را شنیده ای و با خواندن یا شنیدن بحث یک نفر ، حتی بدون اینکه او را بشناسی ، خط فکری او قابل تشخیص است. حتی اگر جناح های مختلف درون یک سازمان باشند ، می توان با شنیدن بحث ساده ای از طرف فهمید که در این یا آن جناح قرار دارد.
من فکر می کنم این یکی از بزرگترین ضعفهای سازمان هاست :سلب قدرت تفکر مستقل از افراد ، و انسانها را به شکل کپی های متعدد از یک اورگینال واحد در آوردن.

روی هم رفته در این لحظه از این سفر و نتایجی که می تواند به همراه داشته باشد راضی ام. تا ببینیم ...

راستی، کسی متوجه شد که این جمله که در این پایین نوشته شده ، من دلم سخت گرفته .... در اصل لینکی بود به گزارش برگزاری روز زن در استکهلم ؟ از پیام ها چنین بر می آمد که همه متوجه نشدند.







[ 1:43 | مهشيـد ]

March 12, 2004
[ 11:03 | مهشيـد ]

March 11, 2004

چند روزي نيستم.
چمدانم را از زير زمين در آوردم. شامپو , مسواك, لباس زير , يك جفت كفش و يك دست لباس اضافي , ورقه هايي كه بايد همراه ببرم , كتاب اشعار فروغ ... پاس پورتم كو؟
حس غريبي دارم. حس غربيه بودن . هميشه غريبه بودن.
از آن حس ها كه به تو دست مي دهد وقتي هر روز اسم خودت را صد بار با صد تلفظ گوناگون مي شنوي. آنقدر كه ديگر نامت براي خودت هم غريبه مي شود.
حس دل بستن به صدايي كه نامت را بدرستي آواز مي دهد و ديگر هيچ از او نمي داني. تنها مي داني كه تو را به نام خودت مي خواند.
حس غريب بودن , غريبه بودن 18 سال است كه با من همخانه شده است. و ترس از به زبان آوردن اين حس , ترس از غريب بازي و جلب ترحم گلويم را فشار مي دهد.
چند روزي نيستم . سفرم تفريحي نيست. راستش گاه اصلا مي مانم كه چرا مي روم. مدتهاست اداي آدمهاي بزرگ را در نياورده ام و خودم را قاطي بزرگترها نكرده ام. ( چند وقت پيش در استكهلم براي مدت كوتاهي اين كار را كردم وقتي احساس كردم كه دارم سيبيل در مي آورم دست كشيدم) (پس نپرس كه چرا مي روم . وقتي برگشتم نپرس كه چه شد. فقط به تو قول مي دهم نگذارم سيبيل هايم در آيد )
احساس غريبي اي عجيبي دارم. پاس پورتم كو ؟




[ 12:16 | مهشيـد ]

[ 11:49 | مهشيـد ]

March 10, 2004
[ 14:48 | مهشيـد ]

در هفت مارس چيزي نوشتم كه سوالات مختلفي را پديد آورد. راستش خودم هم از خودم توقع نداشتم چنين چيزي را بنويسم. بعضي دوستان هم سوال كردند آيا از آنها هم تشكر مي كنم يا نه .
امروز هم ميلي از يك دوست كمي نزديكتر ( همين كوچه بغلي تو استكهلم ) به دستم رسيد كه بعد از مدتي زبان درازي و اخم و تخم در ميل از من پرسيده بود چرا از مردان تشكر كرده ام. و چرا روز زن را به زنان و مردان تبريك گفته ام.
به نظر من بسياري از مردان نيز در اين جنبش همراه ما هستند. به وجودشان نياز داريم و بايد باشند. اگر روز زن را روز برجسته كردن مسائل و مشكلات زنان بدانيم آنها نيز در اين برجسته سازي شريك هستند. اين روز براي آنان نيز ارزشمند و گرامي است.
من مردان زيادي رامي شناسم كه با فمينيسم نان در مي آورند. مردان زيادي كه خود را در مجالس فمينيست ميخوانند . تز هاي دانشگاهي شان را در مورد فمينيسم مي نويسند اما در خانه از هر آخوندي بدتر رفتار مي كنند .
من مرداني را نيز مي شناسم كه بدون هيچ ادعايي , زنان را انسانهايي برابر با خود مي دانند و هرگز از حقي كه اجتماع در برتري به آنها داده است استفاده نمي كنند.
من زناني را مي شناسم كه " فمينيست " هستند و با همزيست هاي خود چنان رفتار مي كنند كه انگار مالك آنان هستند. در خانه آنها تنها رل ها عوض شده است. سالار منشي اما به جاي خود باقي است.
فمينيسم علم تغيير جامعه به سمت يك جامعه برابر است. اگر مرداني در اين علم و انديشه با ما همراه هستند روز زن را روز آنان نيز مي دانم.
اما از طرف ديگر حرف اين دوست را درست مي دانم. من از مرداني كه دستانشان قفس نيست تشكر كردم. چرا كه آنها از حق انتخاب خود چنين استفاده كرده اند.
اين حرف زياد درست نيست. ما زنان فمينيست حق انتخاب نداريم. اما آيا مردان فمينيست حق انتخاب دارند ؟ حق انتخاب آنها هم ميان آزاده بودن و زندانبان بودن است. و يك انسان قادر نيست زندانبان باشد.
نه . نوشته من درست نبود.
آقايان...من اشتباه كردم.تشكر از شما هم دليلي نداشت.



[ 13:11 | مهشيـد ]

ولتر : من حاضرم جانم را بدهم تا تو كه مخالف من هستي حق داشته باشي حرفت را بزني.
آزاديخواه نماي ايراني : من حاضرم كمي تا قسمتي جانم را بدهم ( البته ترجيح مي دهم كه در اين امر ديگران داوطلب شوند ) تا توي احمق زبون نفهم كه مخالف من هستي سر عقل بيايي و مثل بچه آدم بيايي و حرف حساب را كه حرف من و طرفداران من است بزني . و گرنه هر چي ديدي از چشم خودت ديدي.

************************
شايع شده است كه سايت زنان ايران فيلتر شده است. آيا بچه هايي كه در ايران هستند مي توانند صحت يا سقم اين شايعه را تاييد كنند ؟






[ 12:07 | مهشيـد ]

گزارش نخستین سمینار آن لاین زنان ایرانی
( گزارشی را که دوستان سایت زنان ایران تهیه کردند به دلیل فیلتر شدن سایت در ایران ، در پایین همین گزارش می گذارم)

خوب، به علت تنبلی اینجانب ، گزارش مفصل بچه های سایت زنان روی نت قرار گرفت و برای شما قابل استفاده است . من فکر کردم که آنچه در حاشیه اتفاق افتاد را برایتان اینجا بنویسم. مسائلی که می توانست این حرکت را که با چشم انداز پدید آوردن دیالوگی موثر بین زنان فعال در داخل و خارج از کشور شروع شده بود ، همچون دیگر حرکت های آن لاین به شکست برساند که خوشبختانه چندان موثر نبود.
از ساعت نزدیک به هشت شب به وقت تهران آن لاین شده بودیم تا دوستان سخنران در اتاق حاضر شوند و میکرفن ها را امتحان کنند. تا لیست مدعوین چک شود و دعوت ها انجام شود. بچه ها فوق العاده خوشحال بودند و پر انرژی با هم به گفت و گو می پرداختند و این کجاست و. آن چی شد و فلانی چرا آن لاین نشده دائما پشت میکروفن و در نوشتار داخل اتاق خوانده می شد.
نزدیک به 9 بود که دعوت ها به اتاق شروع شد. به تمام دوستان حاضر در اتاق تذکر داده شد که اگر مایلند کسی را به اتاق دعوت کنند این کار را از طریق ادمین ها انجام دهند تا بتوانیم کنترلی روی رفت و آمد های اتاق داشته باشیم. قبلا اعلام شده بود که اتاق به شکل بسته اداره می شود . این کار دلایل مختلفی داشت که از جمله شرکت فعالتر زنان در بحث و نیز حفظ امنیت دوستان مقیم ایران از آن جمله بود.
بحث اتاق از قبل مشخص شده بود. چشم انداز ها و آینده جنبش زنان. سایت زنان ایران قبلا برای تمام تشکل های زنان و زنان مستقل و بدون تشکل دعوت نامه هایی فرستاده بود و از آنان خواسته بود که چنان که مایل به شرکت در جلسه به عنوان شنونده و یا سخنران هستند تماس بگیرند. در این رابطه تعداد زیادی اعلام آمادگی برای سخنرانی و یا شرکت در سمینار را کرده بودند.
مسلم است که وقتی در اتاقی 100 نفر شرکت دارند و وقت هم محدود است ، همه صد نفر نمی توانند سخنران باشند.
محدود سخنرانانی که مایل بودند در رابطه با موضوع پیشنهادی بحث کنند با توجه به سرعت آنان در جواب دادن به دعوت نامه ها و اعلام آمادگی ایشان در مورد موضوع بحث در نظر گرفته شد و لیست بسته شده بود. بعد از بسته شدن لیست هم تعداد زیادی از دوستان تمایل خود را برای شرکت در سخنرانی ابراز کردند که برگزار کنندگان تصمیم گرفتند که اگر امکان برگزاری مجدد چنین برنامه هایی بود ، از این دوستان استفاده کنند.
در ابتدای برنامه چند نفر از من و دیگر دوستان خواستند که وقت سخنرانی بگیرند. و من و دیگر دوستان به ایشان شخصا توضیح دادیم که لیست سخنرانان بسته شده و ایشان اگر مایل باشند در وقت بحث آزاد شرکت کنند که بسیاری قبول کردند.
من حتی این را در اتاق نیز اعلام کردم که این که کسی در اینجا به عنوان سخنران شرکت کرده است و دیگری به عنوان شنونده ابدا به برتری یکی به دیگری مربوط نیست بلکه تماما بر اساس وقت محدود ما و الویت دوستانی که زودتر تماس گرفتند بود.
خانم قرایی که در استکهلم زندگی می کند در قسمت نظر خواهی میکرفن را گرفت و گفت که من نه خاتمی چی هستم و نه اصلاح طلب و شما به من وقت سخنرانی ندادید. من از شادی صدر خواستم که توضیح بدهد و ایشان گفتند که شما در قبال دعوت سایت ،اعلام کردید که مایل به سخنرانی هستید ، اما وقتی من میل فرستادم و خواستم که موضوع سخنرانی خود را بگویید جوابی از شما نگرفتم و حساب بر این گذاشتم که منصرف شده اید و از آنجا که دوستان دیگری تقاضای صحبت کرده بودند وقت به ایشان داده شد. خانم قرایی که از این پاسخ راضی نبود همه را طرفداران رژیم اعلام کرد که مایل به شنیدن سخن مخالف نیستند.
نظم اتاق با ورود زهرا اشراقی به هم خورد. برای من شخصا این نام خاطره خوشی به دنبال ندارد. نامی که با نام خمینی گره خورده است هرگز نمی تواند خوشایند باشد. البته باید بگویم که بجز این مورد چیز زیادی از ایشان نمی دانم ، جز آنکه در مصاحبه ای به حجاب اجباری اعتراض کرده بود و بعدا آن را پس گرفت که این نشانگر آن است که با توجه به شرایط خانوادگی ، پدربزرگ و شوهر و ... قادر به ابراز عقیده نیست.
اما ایشان نیز به اندازه هر زن دیگری حق حضور در اتاق را داشتند. با ورود زهرا اشراقی به اتاق پرسش و پاسخ های نوشتاری شروع شد. اول از ایشان پرسیدند که آیا نوه خمینی است یا نه و وقتی جواب مثبت گرفتند فحاشی و توهین شروع شد. فحش ها و توهین ها شامل پدربزرگ ایشان می شد و نه خود ایشان. با این مبنا که پدر بزرگت چنین و چنان کرد. حتی به برگزار کنندگان توهین شد که به ایشان اجازه حضور در اتاق داده شده است.و جلسه را جلسه ملی مذهبی ، اصلاحطلبان، مزدوران رژیم خواندند ( خانم قرایی هم در این مورد لطفشان شامل حال ما شد) کسی که فحش می داد و با نام مستعار در اتاق حضور داشت توسط ادمین ها به اتاق دعوت نشده بود ( من این را پرس و جو کردم ) یعنی با توجه به مقرارت اتاق وجود ایشان در اتاق خارج از قوانین بود .البته با دیدن مکالمات و دم به دم دادن ایشان می شد حدس زد که چگونه به اتاق آمده اند .یعنی همین خود کافی بود که بر طبق مقررات اتاق بشود ایشان را از اتاق اخراج کرد.اما من باز هم تذکر دادم و از ایشان خواستم که توهین نکنند وگرنه از اتاق اخراج می شوند . زهرا اشراقی در اینجا در پیامی نوشتاری گفتند که توهین های ایشان از نظر او اشکالی ندارد. و مایل نیستند که به خاطر خودش کسی حذف شود.مسئله نسبتا منتفی شد. آن خانم یا آقا ( حدس می زنم چون هرگز حرف نزد آقا بود ، ولی فرقی هم نمی کند ) به فحاشی ادامه داد . البته اسم این کار خود را افشاگری گذاشت ولی برای من عجیب است که انسانهایی هستند که چنین شعور دیگران را دست کم می گیرند و اسم چنین برخوردی را افشا گری می گذارند.
این که خمینی چه کرده است بر همه ما واضح است. فکر می کنم انسان بی سوادی در دهکوره های بدون امکانات آفریقا هم امروز اسم خمینی را به جلادی و جنایت شنیده باشد. اما اینکه کسی بعد از این همه سال در جمع زنان ایرانی فعال در داخل و خارج از کشور( که مسلما خود از زخمی ترین ها در اثر این جنایات هستند ) با نام جعلی ، بیاید و اینها را با شعار و فحش تکرار کند و اسمش را هم بگذارد افشا گری به نظر من از درصد شعور بسیار پایینی برخوردار است ، من فکر می کنم که تنها انسانهای بی شعور هستند که شعور مردم را دست کم می گیرند و در صدد ارشاد مردم از طریق توضیح واضحات دارند.
من مخالف رژیم ج.ا هستم. خمینی را به عنوان بنیانگذار یک رژیم خونخوار ، جنایت کار می دانم ، و مسلم می دانم اگر در جایی ، بخصوص در محافل غیر ایرانی ، که شاید درکشان با تجارب حقیقی ما منطبق نیست در زمینه جنایات رژیم افشاگری کنم. اما فکر نمی کنم که لازم باشد برای توی خواننده بیایم و بنویسم که خمینی چنین کرد و چنان کرد و تو را پند دهم که به دام این و آن نیفتی. فکر می کنم این نمایشگر دو مسئله است، اول اینکه من حرف زیادی برای گفتن ندارم. دوم اینکه شعور تو را بر مبنای دیدن و قضاوت در مورد واقعیات تاریخی نادیده می گیرم. متاسفانه من این برخورد را از خیلی ها که در پوشه " چپ سنتی " و یا " مبارزان اتقلابی " قرار می گیرند ، دیده ام. خود را بیدار و دیگران را در خواب فرض کردن و با تکرار مکررات اسم افشاگری و آگاهی دادن و بیداری گذاشتن.( البته این نظر من است، ممکن است با نظر دیگران منطبق نباشد)
در همین راستا مجبور شدم به یکی از دوستان که با نام مستعار در پشت میکرفن به اعتراض بر علیه رژیم خمینی برخواست و دیگر کسانی که در نوشتار به دین گونه برخورد می کردند اعتراض کنم.
بحثی که ایشان کرد نه به بحث هایی که در اتاق شده بود و نه به موضوع اتاق ربطی نداشت. من تذکر دادم که دوستانی که در ایران هستند ، عمدتا با نام خود شرکت کرده اند و شرط انصاف نیست که ایشان هزینه برخوردهای کسانی را بپردازند که حتی در رابطه با موضوع اتاق نیز بحث نمی کنند. بنابراین از ایشان خواستم تا رعایت کنند.
جالب بود که در اینجا مورد اعتراض خانم لیلا قرایی قرار گرفتم . ایشان که به نوعی مرا مزدور رژیم قلمداد کردند گفتند که معذورات دوستان داخل کشور را می فهمند ولی آنچه نمی فهمند این است که من که در خارج از کشور هستم چرا از حق خود که در رابطه با زندگی در محیط آزاد دارم استفاده نمی کنم و مثل ایشان شجاعانه افشاگری نمی کنم.
چیزی که خانم قرایی هرگز نمی تواند بفهمد این است که من هرگز حاضر نیستم هزینه " شجاعت " مرا شخص دیگری بپردازد. برنامه از طرف سایت زنان بود و من به دلیل داشتن کانکشن قوی می توانستم به دوستان کمک کنم تا برنامه به خوبی پیش برود. حاضران در اتاق عمدتا فعالان جنبش زنان بودند که من ایشان را انسانهای نادان و ناتوانی که نیاز به آگاهی در مورد جنایات رژیم دارند نمی دانم ( مسلم می دانم که چند تن نفوذی به اتاق راه پیدا کرده بودند ولی برای نفوذی ها دلیلی نمی بینم که افشاگری کنم ، خودشان خوب واردند :) موضوع بحث اتاق در رابطه با آینده جنبش زنان بود که مسلما این مطلب جدا از رودرویی با تمامیت جمهوری اسلامی نیست، اما با افشاگری جنایات خمینی و از این قبیل هیچ کمکی به پیشبرد هیچ بحثی نمی کنیم. تنها هزینه کسانی را که در ایران فعالیت دارند برای حضور و برنامه ریزی چنین مباحثی بیشتر می کنیم.
آنچه خانم قرایی هرگز نمی فهمد شاید همان باشد که همه آنها که ایشان مزدور رژیم و خاتمی چی و ...نامید همان کنشگران اصلی جنبش زنان هستند. همان ها هستند که فردای همان شب در پارک لاله برای شرکت در دو ساعت سخنرانی ، ضربه های باتوم را به تن خریدند و باز هم می خرند. و مسلما نام گذاری های ایشان تاثیری در اصل کار نمی گذارد.

اسمهای آشنای زیادی در اتاق دیده می شد. دوستان خارج و داخل کشور ، که در گفت و گو ها شرکت کردند و با روشنبینی نظرات خود را مطرح کردند.
یکی از موارد بسیار جذاب در بحث ها ، بحث خانم ملیحه محمدی بود . قسمتی از آن را برایتان از گزارشی که د