February 26, 2004

می دانم کم کار شده ام. خسته ام.
می خواهم بروم شمال..یا جنوب، یا جایی که غریبه ای را بیابیم و با او به زبانی که نیاموخته ام ، مثل آشنایی صد ساله گفت و گو کنم.
می دانم که صدها..هزارها سال حرف دارم برای او، برای فقط او ،
و می دانم که او تحمل شنیدن نخواهد نداشت
می دانم که بازخواهم گشت پیش تو ، و برای تو خواهم نوشت ، و باز خواهم آمد تا ببینم دست مهربانت چگونه از این دیوار شیشه ای بدر می آید تا دستهای جوهری ام را بفشارد

این شعر گلناز
+++++
و این طنز!!! رها
+++++
و صدها ...صدها ... صدها دست مهربان
راه بازگشت را هموار می کند
تا آن موقع می روم شمال، یا جنوب ، یا جایی که غریبه ای را بیابم و با او به زبانی که نیاموخته ام ، گپی بزنم.
و تو خوب می دانی، که زود بر می گردم.

[ 22:46 | مهشيـد ]


Powered by MT3.35