می دانم کم کار شده ام. خسته ام. می خواهم بروم شمال..یا جنوب، یا جایی که غریبه ای را بیابیم و با او به زبانی که نیاموخته ام ، مثل آشنایی صد ساله گفت و گو کنم. می دانم که صدها..هزارها سال حرف دارم برای او، برای فقط او ، و می دانم که او تحمل شنیدن نخواهد نداشت می دانم که بازخواهم گشت پیش تو ، و برای تو خواهم نوشت ، و باز خواهم آمد تا ببینم دست مهربانت چگونه از این دیوار شیشه ای بدر می آید تا دستهای جوهری ام را بفشارد
این شعر گلناز +++++ و این طنز!!! رها +++++ و صدها ...صدها ... صدها دست مهربان راه بازگشت را هموار می کند تا آن موقع می روم شمال، یا جنوب ، یا جایی که غریبه ای را بیابم و با او به زبانی که نیاموخته ام ، گپی بزنم. و تو خوب می دانی، که زود بر می گردم.