هذیان های صبح روز شنبه *نمی فهمم این چیه که یکی می خواد به اون یکی فحش بده یا تحقیرش کنه ، می گه طرف بی شخصیته ، هیچ کسی بی شخصیت نمی تونه باشه ، شاید چهار چوب های شخصیتی اش با آنچه از آن توست تناسبی نداشته باشه. اما بی شخصیت ؟ give me a break!!! * خوردن غذا به خودی خود برای من چیز مهمی نیست. مهم این است که با کی غذا می خوری و چه می گویی و چه می شنوی. این است که گاهی مقداری نان و ماست بهترین غذای دنیا می شود و گاه یک شام لوکس در یک رستوران ایتالیایی را به این امید فرو می دهی که : کی این غذا تمام می شود و از دست این همراه راحت می شوم. و بعد هم به خودت می گویی ، عجب غذای افتضاحی بود . شاید این را به خاطر حرمتی که برای انسان قائل هستی می گویی، به خاطر اینکه برایت سخت است انسانی را " افتضاح " بدانی. *مدتی است دوست اسپانیایی زبانی پیدا کرده ام. از اعضای حزب آلنده که از تغییرات به وجود آمده در شیلی اعصابش داغان است. از سازشی که حزب سوسیالیست با حزب دمکرات مسیحی کرد ، از آرزوهای آلنده که نقش بر آب شد. از سیستمی که امنیت اجتماعی مردم را تامین نمی کند و فاصله ثروت و فقر را به نهایت رسانده است. مولوی می خواند و عاشق خیام است. لورکا را می پرستد و پاز و هیوز ورد زبانش است. انقلاب ایران و تحولات ایران را دنبال کرده است. از من می پرسد ؟ آخر هرگز نتوانستم بفهمم ، چگونه شخصیتی مثل خمینی توانست رهبری جامعه در حال پیشرفتی مثل ایران را به دست بگیرد ، چطور توانستید بپذیرید ؟ پس چپ و نیروهای روشنفکر چه می کردند ؟ گفتم : اِ....زرنگی ؟ 25 ساله داریم می گردیم جواب پیدا کنیم و گوگیجه گرفتیم ؟ می خوای با نیم ساعت صحبت معما را حل کنی ؟ می گوید : من هم به سخنرانی امروز می آیم، موضوع بسیار جالبی است و مایلم گوش کنم . می گویم : فارسی است عزیز جان، موسیقی که نیست ، سخنرانی است ، تو هم که یک کلمه فارسی نمی دانی ..نمی توانی بیایی. می گوید : برایم ترجمه می کنی خوب. با غضب نگاهش می کنم : می زاری برم سخنرانی ام را گوش کنم یا نه ؟؟ یکی دو هفته بعد یک برنامه یک هفته ای در آ.ب.اف هست. تماما در باره مسائل ایران. اونجا گفته ها ترجمه هم می شه. اونجا می تونی بیایی. * باز این امید کرکره رو کشید پایین ؟ جدا جریان چیه ؟ خیلی از سایت ها قابل دسترسی نیست ؟ * یکی از بچه ها (اسمت رو نمی یارم تا فحش نخوری :) برام چیزی نوشت که شاید سوال خیلی ها باشه ، پرسید که فایده این کار چی بود ؟ کلی فحش خوردی ، کلی انرژی ازت مصرف شد، طرف وبلاگ خودش را باز کرد و اونجا فحش رو کشید به سر و پای تو و دیگر بچه ها. البته الان آرام تر شده. جواب من به اون و بقیه بچه ها ست: من فکر می کنم جو آرامی در وبلاگستان به وجود آمده. مهم این بود که کامنت های خانه های دوستان پر از فحش و بد بیراه به اندیشه مخالف نشود. مهم این بود که هر کسی بتواند آزادانه حرف بزند. مهم این بود که کسی با فحش و توهین مرعوب نشود و مجبور به سکوت نشود. مهم این بود که محیطی آزاد را تجربه کنیم. مهم این بود که این تجربه را به زندگی واقعی خود منتقل کنیم. مهم این است که به خود و دیگران اجازه بدهیم آنگونه که درست می دانند بیاندیشند و رفتار کنند و حرکت کنند، و کسی مجبور نشود به خاطر اختلاف فکری اش وادار به سکوت شود . مهم این است که اندیشه آزاد را رواج دهیم و با همگون سازی اندیشه ها از طریق خشونت مقابله کنیم. الان که برخوردها را در وبلاگهای مختلف می بینم ، فکر می کنم که برخوردم ناموفق نبوده است. فکر می کنم که از توهین ها کم شده است و گفتگوی متمدنی در جریان است. قصد حذف کسی نبود. و مسلم است که اکثریت ما به این دلیل که فرهنگ انتقادپذیری و انتقاد از خود را نداریم ، برخورد من با فحش و بد و بیراه روبرو می شد. من هم این را می دانستم. و فکر می کنم انسانی که عاقل است از شنیدن فحش هایی که مرا مورد هجوم قرار می دهد ، به ماهیت من شک نمی کند. در هر کجا که فحش دادن و خشونت لفظی و جسمی انجام می شود ، آن که این نوع خشونت را اعمال می کند خود را به زیر سوال می برد و نه آنکه فحش می خورد. اگر کسی مایل است وبلاگی برای فحش دادن به دیگران ترتیب دهد این حق اوست و من شخصا از این حق دفاع می کنم.(همانطور که در مورد وبلاگ پرنوگرافیک ـ میسوژنی توتفرنگی نوشته بودم که اگر بسته شود از حق بیان او هم دفاع خواهم کرد، با اینکه نمی خوانمش ، و از این نوع نوشته ها حالت تهوع بهم دست می دهد ) حتی اگر مورد این خشونت لفظی خودم باشم. اما اگر این خشونت به جامعه کشانده شود و این برخورد لمپنی برای مرعوب مخالفان همگانی شود ، من جلوی آن می ایستم. سالها تجربه نشان داده است که سکوت راه حل مناسبی برای مبارزه با خشونت نیست. سکوت ما شاید تنها بتواند ما را مصون سازد. در حالی که دیگرانی هستند که همیشه مورد هجوم قرار می گیرند. قصد من برقراری آرامشی در گفتار بود بدون حذف کسی.در اینم مورد خیلی از بچه ها همراه شدند و فکر می کنم در این امر موفق شدیم . حالا کمی هم فحش خوردیم. از هیچ کداممان چیزی کم نشد. * یک شوخی : یکی از بچه ها چند روز پیش میلی زد و گفت که بعد از کلی فحش و بد و بیراه در وبلاگش کلامی احترام آمیز نسبت به تو خواندم ، ( میل را دیلیت کردم ، فکر کنم نوشته بود خطاب به من نوشته شده بود مهشید عزیز ، یه همچی چیزایی :) برایش نوشتم : ای بابا..طفلکی را به این زودی حک کردن ؟ :))) * یک مسئله دیگر ، در میل هایی که این دو دوست و چند دوست دیگر برایم فرستاده اند به تمایلی که ـ در کنار فحش ها و یا بعد از فحش ها ـ به برقراری دیالوگ به وجود آمده است اشاره کردند. نظر من این است که همه آنچه رخ داد ، نه برای تنبیه کسی ، بلکه برای تغییر بود. به این مسئله توجه کنیم که ما در جایگاهی نیستیم که کسی را تنبیه کنیم. اگر جایی برای به وجود آوردن دیالوگ می بینیم ، خوب است. و اگر نمی بینیم باید از آن صرفنظر کنیم. اما حرکتی را که انجام شد به منظور تنبیه کسی نگیریم. انتقاد پذیری، انتقاد از خود ، و تغییر شیوه در بحث و گفتگو، و برقراری یک گفتمان پوینده به منظور مبادله و کسب اطلاعات.. اینها را اصول اساسی وجود وبلاگستان و برخوردهای درون آن می دانم.