دیشب با یکی از دوستان اعضای کمیته یاری رسانی به زلزله زدگان بم ـ استکهلم ، راهی شدیم تا صندوق هایی را که در چند مغازه در استکهلم گذاشته بودیم جمع کنیم . یکی را قبلا باز کرده و پولهایش را شمرده بودیم. 4 تا مانده بود و دیشب راهی این کار شدیم. جمع آوری کمک در استکهلم خیلی مسئله است. بالاخره هم بی حرف نمی ماند. مثلا یکی از این رادیو های فکسنی صبح که نان دانی رادیو چی است چند وقت پیش اعلام کرد که گروهی انسانهای سودجو در مغازه های ایرانیان صندوق هایی گذاشته اند و به نام زلزله زدگان کلاهبرداری می کنند. تا آنجایی که پرس و جو کردم تنها کسانی که صندوق گذاشته بودند ما بودیم . این آقا که گاهی سلطنت طلب می شود و وقتی توسط جمهوری اسلامی به طلبش می رسد سلطنت را به باد هوا رها می کند و خلاصه هر چند گاه شنلش را به سوی باد می چرخاند می گفت تنها راه کمک ، حلال احمر است ، دیگر رویش نمی شد که بگوید بروید در صندوق سفارت پول بریزید ( آخر سفارت هم صندوق گذاشته و حساب باز کرده ) خلاصه . با استادمان راه افتادیم و رفتیم سراغ صندوق ها. و یکی بعد از دیگری آنها را خالی کردیم. همه جا هم می شمردیم و به صاحب مغازه خبرش را می دادیم و البته می گفتیم که بعدا هم از رادیو ها اعلام میشود. معمولا شمارش پولها سریع انجام می شد. یک جا 200 کرون جای دیگر 500 و خورده ای بود . تا رسیدیم به صندوقی که در قنادی یاس گذاشته بودیم.محتوی صندوق خیلی زیاد بود و بیشتر پول خورد. اسکناس ها را شمردیم. نزدیک به 3000 کرون شد. آمدیم سکه ها را بشمریم دیدیم اگر بنشینیم سرش به مغازه بعدی نمی رسیم. پس به ایشان گفتیم که اینقدر اسکناس بود و بعدا خبر دقیق را به شما می دهیم. بعد هم به مغازه بعدی رفتیم . پول خوردها را گذاشتم توی کوله پشتی ام. و بسیار سنگین شد. به استاد گفتم که من اینها را خواهم شمرد و بعد به شما زنگ می زنم تا قبل از ساعت 9 شب که از رادیو اعلام کنید. با هم سوار قطار شدیم و بعد از یک ایستگاه من جدا شدم که با اتوبوس خود را به خانه برسانم. در این سوار و پیاده شدن یکی از دوستانم را دیدم که در آن نزدیکی زندگی می کرد. کوله پشتی ام بسیار سنگین شده بود و او با دیدن من خندید و گفت ، تو که داره ازت می ره. بیا بریم خونه یه چایی بخور. گفتم به شرطی که در شمردن پول خوردها کمکم کنی . و ماجرا را برایش تعریف کردم. کیفم را از پشتم گرفت و گفت وااااای... بیا خودت بگیر و به سمت خانه اش راه افتادیم. به او گفتم که در خانه یک ساک بزرگ به من بدهد که اینها را از کوله در بیاورم چون می ترسیدم کوله پشتی ام پاره شود. در خانه پولها را در سینی بزرگی ریختیم و مشغول شمردن شدیم .او به شکل حرفه ای یک کرونی ها و پنج کرونی ها و ده کرون ها را 10 تا 10 تا روی هم می چید و کنار میگذاشت و من یک مشت می کردم و می شمردم و چیزی می گفتم و یادم می رفت چند تا بود و دوباره از اول می شمردم. مقداری پولهای غیر سوئدی در آن بود. مثلا یک 100 ریالی و یک پنجاه ریالی ( لابد یکی از دوستان ایرانی فکر کرده بود خوب اینا می خوان این پولا رو بفرستند ایران دیگه ، بهتر است پول ایرانی بندازم ) . یک سکه لهستانی و یک سکه دانمارکی هم بود. دوستم یکی از سکه ها را به من داد و گفت این هم هست، مال کجاست ؟ نگاهش کردم و برش گرداندم . 50 سنتی اریتره بود. گفتم: مال اریتره است. گفت : آها ...یه اریتره هم باید بریم. خنده ام گرفت ولی خنده ام را خوردم و گفتم : هوم...چرا ؟؟ گفت : خوب...دیدنی یه گفتم : هوم...چیش دیدنیه ؟ گفت : خوب نرفتیم که . گفتم : آخه نه اینکه همه جا رو رفتیم ، این مونده . گفت : تازه پولشونم داریم الان ، باید رفت. هر دو با صدای بلند زدیم زیر خنده. پولها را شمردیم. بیش از 1000 کرون پول خورد بود. لامصب واسه همین پدر شانه هایم را در آورده بود. دوستم فوری چیزی برای خوردن تهیه کرد و با چای خوردیم و من به سمت خانه راه افتادم. تا کنون مبلغی حدود 23 هزار کرون جمع آوری شده است که بزودی برای کمیته هماهنگی و حساب خانم عبادی ارسال می کنیم. چیز زیادی نمی شود. با مخارج سرسام آور ایران اصلا مبلغ چشمگیری نیست. اما کاری بود که از دستمان بر می آمد . ***************************************
در وبلاگ هاله عکسی را که در این لینک می بینید دیدم. جوانی که در سخنرانی رفسنجانی دهان به اعتراض گشوده. دهانش را بستند و او را از سالن خارج کردند. او کیست و چه بر سرش می آید معلوم نیست. در عکس هم به نظر من خوب دیده نمی شود تا بشود شناسایی اش کرد. شاید این عکس بتواند موجب شود که از سرنوشتش اطلاعی حاصل شود. *************************************** امروز که داشتم در نت اخبار را می خواندم به واژه ای برخوردم که برایم تازگی داشت. " دور نگار " یعنی چه ؟ همان فکس را می گویند ؟ بعد اسم تلفن را چی گذاشتند ؟