February 29, 2004

: به سبک مهناز
خوب کردم، خوب کردم ، خوب کردم، خوب کردم، خرج کردم ، خوب کردم :)
یه دوربین معرکه خریدم نیکون کوپلیکس 4300 ، گذاشتمش اینجا دارم عشق می کنم ، مدتهاست دنبالش بودم یه دوربین دیجیتال بخرم و اوضاع مالی اجازه نمی داد. این دوربین حراج شده بود و تقریبا 30 درصد قیمتش کم شده بود. کلی کیف کردم خلاصه. دوربین دیگری که داشتم یک کانن 600 بود. دوربین خوبی است. سالهاست که رفیق راهم است. اما این یکی به اندازه یک دهم آن هم وزن ندارد. کتفم افتاد از بس سنگین بود. فلاش هم که می خورد روش دیگه باید یه باربر می گرفتی. خلاصه یک اسکناس سه هزار کرونی :) گذاشتم روی میز و 10 کرون پس گرفتم. البته این تنها خرجش نیست. باید بیمه اش کنم و یه کارت حافظه قوی تر و یک کیف هم بگیرم برایش . اما جز اینها دیگر مشکلی نیست. کیف کردم.

چند روزی سرم شلوغ است. یه چند تا deadline دارم که باید پاس کنم ، روز جهانی زن پیش روست و تمام جریانات و جلسات و سخنرانی ها و جشن ها . برای یک سفر و مسائل مورد بحث آن باید خودم را آماده کنم. صدها صفحه نوشتنی و خواندنی در روی میزتحریرم ریخته است.
شغلم جوری است که نمی توانم از آن بزنم....قضیه را که می دانید ، غم نان اگر بگذارد.
پس باید از وبگردی هایم بزنم و سر و ته این قضایا را جمع آورم.
برای همین مدتی از وبگردی هایم کم می کنم و به کارهایم می رسم . سعی می کنم که اینجا را آپدیت کنم، اما اگر دیدید سر نمی زنم به حساب نامهربانی نگذارید.
ای کاش روزها بیش از 24 ساعت بودند یا لااقل می توانستم با کمتر از 4ـ5 ساعت خواب در شبانه روز سر کنم .

عشق است






[ 19:08 | مهشيـد ]

دو فیلم با یک بلیط



Dreamers
Bernardo Bertolucci
محل : پاریس ، سال 1968
وقایع سال 68 ، جنبش هنرمندان، جوانان عاصی ، آنارشی، فیلم ، سینما تک، آرمانگرایی
اما فیلم در این حول و حوش دور نمی زند. اینها تنها در کنار فیلم حرکت می کنند. شخصیت های اصلی داستان تئو، ایزابل، دوقلوهای به هم نچسبیده نیم فرانسوی نیم انگلیسی هستند که در خانواده ای انتلکتوال از طبقات مرفه جامعه رشد کرده اند. در یکی از حرکات اعتراضی این خواهر وبرادر با متیو آشنا می شوند. جوانی آمریکایی که در جنبش علیه خشونت ، در فرار از خدمت سربازی و اعزام به ویتنام برای تحصیل به پاریس آمده است. او به عنوان " یکی از ما " در خانواده پذیرفته می شود و رابطه ای سه گانه در بین این جوانان شکل می گیرد.
علاقه این سه جوان به فیلم و دنیای سینما ، بحث ها و گفت و گوهایشان، حضورشان در فیلم و حضور فیلم در زندگی شان همه و همه از "رویا پردازان " برتولوچی فیلمی دیدنی می سازد.
فیلم به شدت روی تابوها و تخیلات جنسی ای که نسل جوان و عاصی سالهای 60 فرانسه با آن در کشمکش بودند متمرکز می شود. آنقدر که تحولات اجتماعی آن دوران کمرنگتر به چشم می خورند و جابجایی مرزهای جنسی ، و عشق جنسی و جسمانی و روابط مثلت تم اصلی فیلم را تشکیل می دهد.
بازی ها معرکه اند ، و لحظه به لحظه فیلم به تو که در روی صندلی نشسته ای شک قوی می دهد و این همه نیاز تو را به تجربه مجدد کارگردان فیلم بزرگ 1900 تامین می کند.
و چنین فیلمی چگونه و با چه آهنگی می تواند تمام شود مگر پرتاب کوکتل مولوتف، یورش پلیس به صف تظاهرات کنندگان و صدای سحرانگیز پیاف
Non,je ne regretter rien




The Mother
Roger Michell
مای و توتس ، زن و شوهر بازنشسته ای هستند که به قصد دیدن فرزندان و نوه ها از شهر کوچک و آرام خود عازم لندن می شوند. در لندن در خانه بزرگ و زیبای پسر با استقبال گرمی روبرو نمی شوند. پسر، بابی ، ثروتمند است و با زن و بچه هایش زندگی می کرد و دختر، پائولا مادری تنهاست که هنوز جایگاه خود را در زندگی پیدا نکرده است.
توتس در اثر حمله قلبی می میرد و مای، مادر که به شهر خود بر میگردد تصمیم می گیرد که به لندن بازگردد و مدتی را در خانه پسر و دختر سر کند.
پائولا زندگی سرگشته ای دارد. با درن ، مردی بی هدف که زن و بچه دارد رابطه دارد و به امید آن است که روزی او همسرش را ترک کند. بابی در خانه بزرگش زندگی سرد و خشکی را دنبال می کند. درن که از دوستان قدیمی بابی هم هست و در خانه او مشغول به کار نجاری است به مای ، مادر بابی و پائولا نزدیک می شود و رابطه ای در بین این دو شکل می گیرد.
مای که در زندگی زناشویی خود همیشه زنی مطیع برای شوهرش بوده است ، و به رنگ خاکستری در می آید با رابطه جنسی که با مرد جوان برقرار می کند دوباره حس جوانی در او زنده می شود.رنگها و نقاشی به زندگیش باز می گردند و در این میانه خود را می جوید. احساس بدی که نسبت به رقابت جنسی با دخترش دارد با احساس خوبی که در رابطه جنسی با درن به او دست میدهد دائما در چالشند. مای که در تمام طول زندگی اش ، فرصت زندگی را از دست داده است ، سعی در باز گرفتن آن فرصت ها می کند و رابطه با دوست پسر دختر خود را حق خود می داند و سعی می کند با نصیحت دختر او را از ادامه رابطه نافرجام با مردی زن دار برحذر دارد. ، دختر عاشق مرد است و در آرزوی اینکه روزی او همسرش را ترک کند. و از رابطه مرد و مادر خبردار می شود. مرد اما عاشق هیچکس نیست. با مادر و دختر و احتمالا همسرش رابطه دارد، خواسته های بزرگی ندارد ، هدف ندارد و در جایی که مای به او پیشنهاد می کند که برای رفع مشکلات اقتصادی اش به او پول بدهد قبول می کند. او که چهره مهربانی از خود نشان می داده به یکباره به انسانی مبدل می شود که به خاطر سن زیاد مای دست به تحقیر او میزند.
پائولا که در رویای نویسندگی است نوشته هایش را می سوزاند. با مادر دعوا می کند و به مرد التیماتم می دهد.
مادر به خانه برمیگردد. و در آخرین صحنه زنی که با چمدانی کوچک از خانه خارج می شود تنها است و رها.
در تمام مدت فیلم این صدا در گوشت زنگ می زند :
قبل از آنکه بمیری ، زندگی کن.




[ 0:36 | مهشيـد ]

February 28, 2004

حتما تا به حال خبر به همه شما هم رسیده است.
کبری فعلا اعدام نخواهد شد. تقریبا تا عید وقت داریم. یعنی یک ماه ..یا کمتر.
سایت زنان ایران در این رابطه اطلاعیه ای دارد



[ 0:34 | مهشيـد ]

February 27, 2004

آیا این امکان وجود دارد که بچه های وبلاگ نویس مقیم تهران یک قرار وبلاگی برای درخواست آزادی کبری ترتیب بدهند؟
در مقابل محل اعدام جمع شوند و خواستار آزادی او شوند ؟
آیا از بچه ها کسانی هستند که بخواهند این کار را انجام دهند ؟ شاید این بتواند جان یک زن 22 ساله را از مرگ حتمی نجات دهد .


[ 15:54 | مهشيـد ]

كبري رحمانپور يك روز بيشتر وقت ندارد. هر كسي هر كاري كه از دستش بر مي آيد براي نجات جان اين زن 22 ساله بكند .
اطلاعيه سايت زنان ايران
وبلاگ ايهام

يك زن جهان سومی‌ اينگونه به جلسه می‌رود
و اينگونه زندگي مي كند
و اينگونه مي ميرد



[ 9:11 | مهشيـد ]

February 26, 2004

می دانم کم کار شده ام. خسته ام.
می خواهم بروم شمال..یا جنوب، یا جایی که غریبه ای را بیابیم و با او به زبانی که نیاموخته ام ، مثل آشنایی صد ساله گفت و گو کنم.
می دانم که صدها..هزارها سال حرف دارم برای او، برای فقط او ،
و می دانم که او تحمل شنیدن نخواهد نداشت
می دانم که بازخواهم گشت پیش تو ، و برای تو خواهم نوشت ، و باز خواهم آمد تا ببینم دست مهربانت چگونه از این دیوار شیشه ای بدر می آید تا دستهای جوهری ام را بفشارد

این شعر گلناز
+++++
و این طنز!!! رها
+++++
و صدها ...صدها ... صدها دست مهربان
راه بازگشت را هموار می کند
تا آن موقع می روم شمال، یا جنوب ، یا جایی که غریبه ای را بیابم و با او به زبانی که نیاموخته ام ، گپی بزنم.
و تو خوب می دانی، که زود بر می گردم.

[ 22:46 | مهشيـد ]

February 24, 2004

هر چند به پایان رسد ایام خمینی
با ننگ ابد زنده بود نام خمینی
صد دام نهاده است به خونریزی مردم
صدام یکی دام ز صد دام خمینی


تا آنجایی که می دانم این ابیات اول قصیده ای است بلند از حبیب یغمایی
آیا کسی بقیه این غزل را می داند ؟
************************************
لینک ها را لطفا خودتان با کلیک راست در صفحه مستقل باز کنید. راستش آخر شبه..حالش را نداشتم که اون اضافی ها را بنویسم تا خودش تو صفحه مستقل باز بشه..خلاصه شرمنده دیگه :)


روشن گفته بود برای کنکور دیگر نمی نویسه . روشن برگشت و مشغول نوشتن شد. آقا پسرمون دانشجویه این بار. ایشالا شیرینی قبولی دانشگاه ش رو با شیرینی لیسانسش یک جا بهمون می ده. تو یه رستوران فرانسوی در تهران، قبول ؟
************************************
دو سایت جدید زنان
شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی
WebWoman
*************************************
وبلاگ شبح که معرف حضورتان هست. یکی از خانه های خوب وبلاگستان که همیشه در آن بازار بحث داغ است. وبلاگ شبح همیشه منو به یاد جلو دانشگاه می اندازه. هروقت که می خواستم چیز یاد بگیرم به آنجا می رفتم. هر وقت که تنم برای کتک خوردن هم به خارش می افتاد باز به آن جا می رفتم. آن موقع ها فکر می کردیم برای یاد گرفتن است وگرنه خودمانیم در جلوی دانشگاه چیز بدردبخوری جز کتک گیر نمی آمد، با اندیشه امروز که به آن بحث ها نگاه می کنم بیشتر به جنگهای زرگری بعضی از وبلاگها شبیه بود و سعی بعضی ها برای نام در کردن. اما وبلاگ شبح همیشه مکانی است برای بده بستان اندیشه . و البته گاهی هم کتکت می زنند.
شبح بحث تازه ای را آغازیده است. بحث سر آزادی بیان، شرایط و محدودیاتش ، جایی برای ترسیم دنیایی که در نظر داریم.
***************************************
سایت صدای ما را دیده اید ؟ در خیلی موارد خودم را با آنها همصدا می بینم. شما چطور ؟

****************************************

از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است
دوستای ما را فراموش نکنید ها
تریبون فمینیستی



[ 23:33 | مهشيـد ]

February 22, 2004

نه به جمهوری اسلامی ؛ آری به... ؟؟؟
دیشب با یکی از عزیزانم در ایران در گفت و گو بودم. می گفت که تلویزیون دائما تکرار می کند که 60 درصد در انتخابات شرکت کرده اند. می گفت که اینقدر این دروغ را تکرار می کنند تا برای همه
جا بیاندازندش. به او گفتم که مردمی که خودجوشانه عمل کرده اند و حوزه های رای را خالی گذاشته اند ، دیگر نمی توان دروغهایی به این شاخداری را در ذهنشان جا انداخت.
نگران تو رفتن راست ها بود. و با هم صحبت کردیم. هیچ کس انتظاری غیر از این نداشت.
آنچه مردم به آن باور داشتند این بود که حتی در صورتی که اصلاحطلبان به مجلس راه یابند ، کاری از پیش نمی برند که در بهبود وضعیت مردم حتی تاثیر گذارنده باشد. ( حالا راجع به تایین کننده بودنش صحبت نمی کنیم ) و به همین دلیل بود که صندوق ها را خالی گذاشتند. اینکه دولت تقلب می کند ، فریب می دهد و سعی در حفظ چهره خود در داخل ( که مردم به خوبی می دانند دروغ است ) و در سطح جهانی دارد ( که البته این هم تلاشی اضافه است، در سطح جهانی مردم عادی نقشی در سیاست های ایران به آن شکل ندارند. و آنان که ایفای نقش می کنند خوب می دانند که در ایران چه می گذرد) برای همه ما روشن بود. و تعجب کردن و یا غمگین شدن از آن صرفا می تواند واکنش احساسی و انسانی ما باشد. مسلم است وقتی اکثریت مردم رای دادن را نفی می کنند و حدود 20 تا 25 درصد رای می دهند ، هیچ کدام از جناح اصلاحطلبانی که تایید صلاحیت شده اند در رده های بالا قرار نخواهند گرفت. رای دهندگان و رای گیرندگان به یک پارچگی رسیدند. و مسلم است که جناح محافظه کار در میان این 20 درصدی که رای دادند اکثریت آرا را به خود اختصاص خواهد داد.
اما اگر چنین نبود چه می شد؟
به نظر من عدم شرکت مردم در انتخابات به دلیل عدم تایید صلاحیت نمایندگان اصلاح طلب نبود. من فکر می کنم پروژه اصلاح طلبی در ایران به خط پایان خود رسیده است و مردمبه خوبی به این نتیجه رسیدند. اصلاح طلبان کاری از پیش نبردند. پس این حکومت را چاره ای دیگر باید.
عدم تایید گروه کثیری از اصلاحطلبان عامل اصلی نفی انتخابات نبود، بلکه عامل شد که تعداد بیشتری به صف تحریم بپیوندند.مردمی که به پای صندوق های رای نرفتند خواسته شان این نبود که شورای نگهبان مثل چوپان ، فلان اصلاح طلب را تایید کند ، تا اینها هم بروند و گوسفند وار به او رای بدهند و با جلال و جبروت او را به مجلس بفرستند . مردمی که رای ندادن را انتخاب کردند این عمل را در جهت تاکید بر انتخابات آزاد پایه گذاشتند. انتخابات آزاد بدون بزرگتری و آقا بالاسری شورای نگهبان. با احترام به حق ایشان در انتخاب و بدون سنت دیرینه چوپان و رمه ای که 25 سال است در کشور ما برقرار است . مردم ما به حق انتخاب خود احترام گذاشتند و از انتخاب دستچین شده های حکومتی سرباز زدند.
بعد از 6 سال انتخاب و باز انتخاب اصلاحطلبان در حکومت ، ایشان نشان دادند که تغییرات و اصلاحاتی که در حیطه کار خود قرار داده اند بسیار ناچیزتر از خواست و نیاز مردم است. تحریم انتخابات از سوی مردم نه بزرگی بود ، این نه ، نه تنها به محافظه کاران گفته شد که به هر دو جناح درون حاکمیت .
اگر چنین نمی شد چه می شد ؟ اگر شورای نگهبان همه را تایید می کرد من فکر می کنم باز تعداد بسیار زیادی از مردم در این انتخابات شرکت نمی کردند ( مسئله تحریم انتخابات از بسیار پیش از دست به کار شدن شورای نگهبان مطرح بود ) ولی مسلما تحریم به این شکل و اینچنین همه گیر نبود. تعدادی از اصلاحطلبان به مجلس می رفتند. شاید هم اکثریت می گرفتند . شاید هم لوایح مثبتی را تایید می کردند. که در شورای نگهبان دوباره رد می شد. و این نمایش سیاه بازی همچنان ادامه پیدا می کرد.
مردم به این نمایش نه گفتند و از حق انتخاب خویش برای اینکه تماشاچیان خاموش این نمایش نباشند استفاده کردند.
تحصن حرکت جالبی بود
شاید برای کسانی که هنوز به مقدس بودن کلام خامنه ای اعتقاد دارند ، این تقدیس را خدشه دار کرد.
اما تحصن نتیجه بسیار جالبتری داشت. متحصنین به انتظار حمایت مردم کفشها از پای در آورده بودند و بر زمین مجلس خانه کرده بودند. مردم اما نیامدند. تحصن نشان داد که مردم به اصلاحطلبان پشت کردند. و آنان را جزیی از حکومت دانستند. تحصن نشان داد که مردم تمامیت این حکومت را نه می گویند. نه تنها جناح فلان را.
مردم به حکومت پشت کرده اند. سالهاست چنین کرده اند. سالی چند نیز پدیده اصلاحات را امتحان کردند و آبی از آن گرم نشد.
اما بین پشت کردن مردم به حکومت تا تعویض این حکومت راه درازی باقی است. متاسفانه اپوزیسیون قوی و دارای برنامه ای وجود ندارد که بتواند از این نیروی مردم و این حرکت مردم استفاده ای جز شعار دادن داشته باشد. این حرف من شاید به خیل ها بر بخورد ولی حقیقت این است که هر کسی که فکر می کند که سازمان و گروهش آلترناتیوی برای فردای ایران است در رویای شیرینی به سر می برد. این آلترناتیو در حال حاضر وجود ندارد. وجود یک آلترناتیو قوی به معنی داشتن برنامه است. امروز همه در انتظارند. انتظار اینکه چه می شود . چه می کنند ، و در جواب چه کنیم. حضور یک آلترناتیو به این معنی نیست که بنشیند و از شهرهای مختلف خبر تهیه کند که مثلا مردم در فلان جا فلان کار کردند و اینها را ثبت کند . وظیفه یک آلترناتیو قوی استفاده از این حرکت هاست و سازماندهی آنها و جایگزین کردن عمل به جای انتظار.
این آلترناتیو قوی امروز وجود ندارد.
با خواندن اعتراضات و شورشهای خودجوش کوچک و بزرگ مردم در این جا و آنجا دل خوش نکنیم. این اعتراضات باید سامان داده شود وگرنه تنها هزینه ای را به دوش این مردم خواهد گذاشت.
اندیشه کنیم و راه چاره ای دست و پا کنیم تا به جای پاسیو بودن و منتظر حرکت حریف شدن ، راهکردی بیابیم.
امروز یکشنبه است. مردم در روز جمعه به جمهوری اسلامی نه گفتند. و امروز همه نشسته ایم تا ببینیم جمهوری اسلامی چه خواهد کرد. این انتظار حرکت نیست. بی حرکتی محض است. سکون است. رکود است . و نتیجه ای بجز دوگام به پس ندارد.
می گوییم که مردم با ما هستند. اما آیا ما با مردم هستیم ؟ آیا ما مردمی هستیم ؟ آیا ما مردم هستیم ؟

[ 10:09 | مهشيـد ]

February 21, 2004

گلِ نازِ وبلاگستان در نوشته آخرش نظری دارد روی لوگویی که یکی از دوستان در رابطه با انتخابات تهیه کرده است.
این لوگو از یک جمله تشکیل شده است که کلمه به کلمه ظاهر می شود.
"اگر بری رای بدی خیلی نامردی"

من این لوگو را در وبلاگ شبح دیدم. چون کلمه به کلمه می آمد تمام لوگو را ندیدم و فقط فهمیدم که لوگو در مخالفت با رای دادن است. به وبلاگ زورو رفتم و برایش نوشته بودم که کد های آن را در اختیار همه قرار دهد. که او هم در کامنت های اینجا آمد و چنین کرد. در این فاصله اما تمام جمله را دیده بودم و از گذاشتن لوگو در وبلاگ خودم امتناع کردم. گرفتاری های زندگی واقعی در این چند روزه از یک طرف و دعواهای وبلاگستان ، کینه توزی ها ، دو به هم زنی ها و بیهوده گویی ها که در این روزها زیاد شده بود، از طرف دیگر ، برایم فرصت این را باقی نگذاشتند که اصلا در فکرم هم به این لوگو بپردازم . تنها همین که خودم از این لوگو استفاده نمی کنم برایم بسنده بود.
گلِ ناز ِ همیشه بیدار ما اما به این لوگو پرداخته است. به اندیشه ای که هر آنچه بدی است و نشانه ضعف ، زنانه می داند و هر آنچه خوبی است و نشانه قدرت ، مردانه.
زورو که این لوگو را تهیه کرده است موضوع این برخورد نیست. زورو احتمالا جوانی است که تحت تاثیر احساسات خود از کلمه نامرد استفاده کرده است
شبح که این لوگو را در وبلاگ خود گذاشته است نیز موضوع این برخورد نیست. احتمالا کار زیاد و وقت کم به او فرصت پرداختن و فکر دوباره در باره محتوای ضد زن لوگو نداده است.
موضوع این برخورد که گل ناز آن را پی می ریزد اندیشه است. اندیشه ضد زنی که هر آنچه ضعف و بدی است زنانه می بیند و هر آنچه قدرت و خوبی مردانه.
موضوع این برخورد نهادینه کردن موضع گرفتن و ارزیابی از ارزشهای سنتی و نقشهای سنتی ـ جنسیتی مردانه و زنانه است.
گلِ ناز ِ وبلاگستان..خوب تاخته ای، دمت گرم.

پ. ن : یکی از دوستان در کامنت ها مسئله قابل تاملی را مطرح کرد . که نامرد لزوما به معنی زن بودن نیست.که نامرد به معنی اخته بودن است. این راست است. تنها زنان نیستند که نامرد خوانده می شوند. نامرد به معنای نداشتن مردانگی است. مردانگی یا توانایی جنسی مردانه ، به همین دلیل همجنسگرایان نیز نامرد خوانده می شوند ( طرف مردی نداره ، ابنه ای یه ، مفعوله ) نامرد کلمه ایست با بار شدید جنسی، هر آنچه مردانه است در این کلمه جزو خصوصیات مثبت قرار می گیرند. توانایی های جنسی از آن زمره اند. " مرد" کسی است که فاعل باشد، اما مردی که قدرت تامین خانواده را ندارد هم مرد نیست. مردی که تقسیم کار در خانه را قبول کرده است زن ذلیل خوانده می شود و مرد نیست . مردی که سر حرف خودش نباشد هم مرد نیست و مردی که قوی نباشد هم مرد نیست.
نامرد همیشه زن نیست، بلکه تمام مردانی که یکی یا چند تا از این خصوصیت ها را دارند می توانند از " پوشه " مخصوص به مردان قلم بخورند و در زمره نامردان قرار بگیرند.
نامرد همیشه به معنی زن نیست، اما به معنی مردی است که دیگر به دسته مردان ( انسانهای قوی و صاحب اندیشه و صاحب تفکر ) تعلق ندارد و جزو دسته غیر مردها قرار می گیرد. دسته غیر مردها که زنان نیز جزوی از آن را تشکیل می دهند. و در کنارشان همجنسگرایان ، انسانهای ضعیف و انسانهای ناتوان و بی اراده قرار دارند.
نامرد کلمه ای است در جهت استحکام هر چه بیشتر کلیشه های جامعه مرد سالار.
استفاده از کلماتی از این قبیل را باید همین امروز هم که به حقوق خود نرسیده ایم متوقف کنیم. خواسته های خود را در هر زمانی می توانیم مطرح کنیم و نباید به فکر فردای روزی باشیم که به حقوق خود رسیدیم. حقوق ما همین هاست. به رسمیت شناساندن خود به عنوان انسانهایی برابر در تمام حقوق و وظایف انسانی. نه کم و نه بیش.

[ 10:07 | مهشيـد ]

دنیایی که در آن " چلنج "* نباشد، دنیای خیلی خسته کننده ای است.
هر روز صبح که بیدار می شوم و بعد از دوش صبحگاهی و پوشیدن لباس و خوردن صبحانه و آماده شدن از خانه بیرون می روم ، در پایین خانه ، در کریدور عمومی ، نزدیک در خروجی، معمولا مردی ایستاده است. با بروشور های کوچکی در دست که رویش نوشته است :" بیدار شو " . این مرد از طرف یکی از سازمانهای آزاد مذهبی ـ مسیحی ، به تبلیغات در مورد فرقه اش می پردازد.همیشه با لبخندی از کنارش می گذرم. امروز بروشورش را که به سمتم دراز کرده بود پس نزدم. گرفتم و در قطار به خواندنش پرداختم.
عکس روی آن زنی است مو بور و سفید ، کنار مردی مو بور و سفید، چند بچه در دور و ورشان ، یکی از بچه ها سیاه پوست است ( یعنی که ما راسیست نیستیم ) و دیگری از نژاد زرد ، در فضایی سبز و خرم، روزی آفتابی، با لباسهایی سفید و زیبا . در کنارشان گوسفندی در حال چریدن است و شیری در حال استراحت. یک خانواده خوشبخت ، تصویری از بهشت و آنچه از بهشت توقع داریم.
در کتابچه تبلیغ یکی از سکت های مسیحی بود . اینکه همه از هر نژادی که باشند به خصوص مهاجران در آنجا با روی خوش استقبال می شوند. و از این حرفها.
نگاهی به عکس روی آن انداختم. به یاد تعریفی که از بهشت در دین اسلام شنیده ام افتادم. دشتهایی سبز و خرم ، سلامت دائم، حوری های همیشه باکره ( که اینجا ارزش بکارت کاملا روشن می شود. بیخود نیست که مردان نازنین ایرانی در خارج از کشور به دنبال زن باکره تا ایران سفر می کنند ) ،حالا گیرم برای زنان مومن هم پسرکان بهشتی ( دعوایم امروز سر سهم زنان در بهشت نیست ) ، چشمه های شیر و عسل، نه دردی ، نه غمی ، نه اشکی . بهشت در همه جا تقریبا همین رنگ است، با کمی تغییرات فرهنگی مختص به هر فرهنگ و منطقه ای، اما در کل به یک شکل. تکرار دائمی یک نواخت زندگی شاد و خوشبخت، تا بی نهایت ، بدون هیچ تغییری ، بدون هیچ تکاملی ، بدون هیچ دردی و غمی ، و اگر غم نباشد شادی هم نیست چرا که شادی به نوعی نبودن غم است. اگر تو از حس غم محروم شوی ، چگونه شادی را حس می کنی ؟
جهنمشان چیست ؟ دردی تا بینهایت ، هر روز قیر داغت کنند و هر روز سیخت بزنند و هر روز زجرت بدهند. وقتی تا بینهایت اینها باشد همین ها هم عادت می شوند و دیگر درد معنی خود را از دست خواهد داد .
به راستی این دین ها ما را به چه وعده می دهند ، و از چه می ترسانند ؟ به سکونی ابدی ؟ آیا سکون ابدی انتهای تمام پرهیزکاری های انسان مومن خواهد بود ؟ در بهشت راه بروی و بخوری و بنوشی و با حوریان همبستر شوی ...تا ابدیت ؟ آیا این انتهای انسانیت شماست ؟ سکونی ابدی که هیچ تغییر و تکاملی در آن نیست ؟ راستی تغییر و تکامل در بهشت مذهبی به چه شکل است ؟ مثلا اگر امروز با دو نفر از حوریان همبستر شدی ، فردا می توانی گروپ سکس داشته باشی ؟ یا مثلا امروز شیر و شراب بخوری و فردا شیر و عسل ؟ تا ابدیت ؟ آیا پرهیز کاری هایتان برای سکون ابدی است ؟ بدون هیچ انگیزه ای صبحی را به شب رساندن برای سپری کردن شبی چون شبان دیگر و آغاز صبحی که با هزاران صبح قبل و بعد هیچ تفاوتی ندارد ؟ مرگی نه ؟ دردی نه ؟ بندی نه ؟ و نه شادی ..و نه آزادی ؟؟
چه دنیای خسته کننده ای را به مردم وعده می دهید. و چه ابلهند کسانی که به خاطر این وعده های شما که اگر هم راست باشد زنده بگور شدن محض است ، تمام لذات انسانی را از خود سلب می کنند . سالهاست انسان مذهبی را به گفتگو ننشسته ام. چه جور موجودی می تواند باشد که به این ها دل خوش می کند ؟ آرزوهایش چیست ، رویاهایش چقدر کوچکند و چقدر کسالت آور.
بهشتتان پیش کش خودتان باشد. دنیایی که در آن تکامل وجود نداشته باشد جهنم من است.
من بهشت ابدی شما را به یک روز دغدغه های خودم ، گریه های خودم ، با یک روز غم های خودم عوض نمی کنم.

* ترجمه مناسبی برای چلنج challenge نیافتم

[ 1:19 | مهشيـد ]

February 20, 2004
[ 14:25 | مهشيـد ]


امروز جمعه است. روز انتخابات در ايران.
امروز همه ما كاري براي خود داريم. در خارج از كشور بعضي در تظاهرات ها شركت مي كنند. بعضي به طريق ديگري صداي مردم را به گوش دولتمردان و دولتزنان اروپايي و ...مي رسانند. و امروز سپري مي شود.
در داخل كشور مردم به قصد نمايش يك نه بزرگ به رژيم جمهوري اسلامي برنامه هاي خود را براي امروز تنظيم كرده اند .
اما فردا ؟؟ فردا چه مي كنيم؟
سالهاست كه واكنشي عمل مي كنيم.
رژيم سركوب مي كند. ما تضاهرات مي گذاريم . رژيم اعدام مي كند . ما اعتراض مي كنيم. رژيم انتخابات مي گذارد . ما تحريم مي كنيم. رژيم اصلاحطلب راه مي اندازد ما افشا مي كنيم .
اما تا به كي مي خواهيم واكنشي عمل كنيم ؟ تا به كي به انتظار حركت اينان باشيم و واكنش نشان دهيم؟
بايد حركت از ما باشد. بايد در حركت از اينان پيش بگيريم . بايد حركت اپوزيسيون از پاتك زدن و واكنش نشان دادن و مدافعي عمل كردن خارج شود. اگر قصد آن داريم كه ايرانمان را دوباره آزاد ببينيم...راهي بجز حركت نداريم.
حركت از اين بيش شتابان كنيم ...

[ 1:01 | مهشيـد ]

February 19, 2004

ها ها ها ها
همین الان یادم افتاد که امروز سالروز یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم است.
ولی وقتی که به نتیجه این اشتباه بزرگم نگاه می کنم ، فکر می کنم که اگر میتوانستم زمان را به عقب برگردانم ، باز هم این اشتباه را تکرار می کردم. ولی احتمالا نمی گذاشتم مدت این اشتباه اینقدر به درازا بکشد.
زودتر طلاق می گرفتم. خیلی زودتر، خیلی خیلی زودتر...
****************************************
این هم جواب دندان شکنی برای زن نانجیبی مثل من از طرف روابط عمومی سازمان فرهنگی شهرداری اصفهان


لازم به یاد آوری است که ویدئو و دی وی دی شب زفاف حضرتین علی و فاطمه، با ضبط منحصر به فرد ، به زودی از سوی روابط عمومی بنگاه شادمانی شهرداری اصفهان در دسترس عموم قرار خواهد گرفت.

[ 17:28 | مهشيـد ]

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است....

[ 15:23 | مهشيـد ]

February 18, 2004

بار دیگر کشورمان به مصیبتی در جهان پر آوازه شد، بار دیگر گوشه ای از کشورمان بر روی نقشه جغرافی به سنجاقی از درد تزئین شد. این بار نیشابور.
تسلیت به ملت
این دردها را اما پایینی هست ؟ این شب تیره کی سحر شود ؟

روزنامه شرق توقیف شد
هجوم گسترده ای را باید در انتظار باشیم. احتمالا یاس نو هم در نوبت است. این مار زخمی زهر خود را خواهد ریخت.

نمی دانم، شاید ، احتمالا ، لابد..

اين «خشونت آسان» در جامعه ما چگونه ممكن است؟

کالا ي با ارزشي به نام «زن نجيب»

شخصی، سیاسی است

وقتی که آخوند به پیسی می افتد ، دختر بد حجاب هم می تواند مورد خوبی برای تبلیغات شود ..یعنی که ما دمکراتیم
***********************************************

از دست بچه های کمیته تدارکات تظاهرات در استکهلم بسیار شاکی هستم. نتیجه این همه فعالیت این شد که تظاهراتی که قرار بود در روز 20 فوریه در مقابل مجلس انجام بشه..انجام نمی شه.
با آقای فلانی صحبت کردم. آقای فلانی می گه که یعنی به نظر شما بهتر بود که تظاهرات غیر موفق می گذاشتیم ؟
به نظر من در چنین موردی تظاهرات غیر موفقی وجود نخواهد داشت. باید تظاهرات برگزار می شد. حتی با 50 نفر.
به نظر من این حرکت بسیار غیر دمکراتیک بود. انتقاد شدیدی به کار شما ، در کل و در جزء وارد است که باید سرش صحبت کنیم.
حالا بگذریم از اینکه بسیار و بشدت مردانه برخورد کردید. شما هنوز به زنان به عنوان سیاهی لشکر های یک حرکت نگاه میکنید .
گفتم تا گفته باشم. و گفتم تا بغضی که به دلم نشاندید کمی فرو کشد. بعدا خدمت می رسیم

این هم متن نامه ای که خطاب به پارلمان سوئد و پارلمان اروپا از طرف " کمیته تدارکات " تهیه شد.

پ.ن...نوشته بودم که یاس نو در نوبت است . در گردشی به روی وب دیدم که یاس نو هم توقیف شد.





[ 23:09 | مهشيـد ]

!!!!راي دادن يا راي ندادن ...مشغله اين است

خوب... دو روز بيشتر به انتخابات نمونده. بچه هايي كه موافق راي دادن هستند. بحث خودتان را مطرح كنيد. چرا بايد راي داد ؟ و چرا مي خواهيد برويد راي بدهيد.
من راي نمي دهم . معتقدم كه حق انتخابي در اين انتخابات وجود ندارد , و تنها استفاده اي كه انسان ايراني به عنوان حق شهروندي مي تواند از حق انتخابش در اين موقعيت بكند, اين است كه انتخاب كند كه در اين سيا بازي شركت نكند.
مي دانم كه بجز ايادي جمهوري اسلامي ( كه خوشبختانه درصد زيادي نيستند ) تعدادي از دوستان هم هستند كه هنوز معتقد هستند كه بايد در اين انتخابات شركت كرد. من اين منطق را نمي فهمم. شوخي هم نمي كنم, واقعا نمي فهمم. بياييد دلايل خودمان را براي شركت در انتخابات مطرح
كنيم. اگر مي خواهيد در اين انتخابات شركت كنيد, دليلتان چيست ؟ ( دوستاني هم كه با شركت كردن مخالفند مي توانند در بحث شركت كنند ها... )

خانم عبادي هم بالاخره به صف راي ندهندگان ( چه كلمه اي شد :) پيوست . براي پيوستن به اين صف هيچوقت دير نيست .
لينك مربوط

[ 15:03 | مهشيـد ]

February 17, 2004

من از هشت سالگي روسپي بوده ام

به تریبون فمینیستی که مرتب سر می زنید ؟
تریبون به طور مرتب به روز می شود. مقالاتی در مورد نتایج یک بررسی در مورد کودک آزاری، اقدامات زنان برای عدالت جنسیتی ، مزاحمت های جنسیتی در ایران و خیلی خیلی مقالات دیگر. خلاصه از خودتان پذیرایی کنید دیگه

[ 15:33 | مهشيـد ]

February 15, 2004

نه گلم..نگو نمی شه ، من هم با منویی که تو پیشنهاد می کنی کاری ندارم.
تو می گی :
کدامش بيشتر به مذاقتان خوش می آيد؟
1-انسان را تربيت کنيد و تعليم دهيد تا دانا بار بيايد.
2-انسان را به حال خود رها کنيد تا حيوانی آزاد و رها باشد
.

من می گم ما نمی توانیم از انسان حیوانی آزاد بسازیم.
لازمه آزادی ، آگاهی است .
یک نگاه مختصر به همین اجتماع بشری بینداز، نظرم در حال حاضر حکومت های دیکتاتوری و آدمخوار نیست ، فعلا آنها را به دلیل روشن بودن ماهیتشان قلم می گیریم ، یه نگاه به دور و بر بینداز ، تمام این بدبختی هایی که در میان جامعه "روشنفکران "می بینی، از نا آگاهی آدمها است . اینکه انسانهای به اصطلاح متمدن ، مثل حیوان به هم می پرند و به حقوق هم احترام نمی گذارند و برای خود و دیگران ارزشی قائل نیستند ، اینها همه ناشی از نا آگاهی است. انسان به تعلیم و تربیت نیاز دارد تا قدرت تشخیص خوب و بد را داشته باشد و آزاد باشد. انسانی که این قدرت را ندارد ، حتی یک حیوان آزاد هم نیست. چرا که حیوانات برای دفع حوائج اولیه است که یکدیگر را می درند. انسان نا اگاه دریدن را جزو خصوصیات شاخص خود قلمداد می کند.
گلم، اگر این یه قلم جنس را در منو نداری، لا اقل قبول کن که باید بزاری، در غیر این صورت سوالت کامل نیست. مثل این است که بپرسی فرمول شیمیایی آب چیست ، و دو جواب غلط را بنویسی ، و جواب درست را ذکر نکنی.
داشتیم ؟ :)))))


[ 23:04 | مهشيـد ]

[ 20:59 | مهشيـد ]

من به تو شبیه نیستم، من از شباهت بدم می آید. دلم می گیرد از اینکه می بینم آدمهایی بدون وقفه به دنبال انسان های ارگینال می گردند تا آنها را کپی باشند. از کپی ها بیزارم.

مخالفت با کپی ها هم بی معناست. کپی ها معمولا مخالف ندارند. انسان عاقل همیشه سعی می کند که برای تبادل اندیشه به سراغ اصل برود. کپی ها بسته به مرغوبیت کاربن ،دیر یا زود از اندیشه تهی می شوند. ولی از آنجا که ادعای بیهوده امانشان نمی دهد، مجبوری به شنیدن طنین خالی شدنشان دل خوش کنی

[ 10:23 | مهشيـد ]

هیچ چیز غم انگیز تر از مشاهده تلاش های مگسی نیست که قصد دارد با کوبیدن خود به در و دیوار ثابت کند که مرکز دنیا است

[ 10:17 | مهشيـد ]

تعریف زیبایی از ازدواج را در خانه پاگنده خواندم

نتيجه ی ازدواج برای هر دو طرف محدوديت در بسياری زمينه هاست. اين که چرا مردان ايرانی بيش از زنان در اين زمينه احساس غبن می کنند به آن بر می گردد که مردان بيش تر چيزهايی را که داشته اند (يا گمان می کرده اند دارند) از دست می دهند، و زنان آن چه را که پيش تر نداشته اند (و لابد گمان می کرده اند به دست می آورند) همچنان نخواهند داشت!



[ 10:16 | مهشيـد ]

February 14, 2004

فردا یک سری بچه ها می خواهند با هم سکوت را فریاد بکشند و فریاد هایشان را سکوت کنند. در استکهلم حرکتی داشتیم به نام دهان های بسته ، قلم های شکسته . که با دهان های چسب زده و مداد های شکسته شرکت کرده بودیم. ( پلیس هم بر و بر بهمون نگاه می کرد می گفت این ...خل ها کین که اینجا که می تونن حرف بزنن دهان هاشون را چسب زدند. ولی کلا حرکت سمبولیک جالبی بود ). در اینجا از حرکت بچه ها اطلاع بیشتری پیدا کنید . ولی راستی..چرا سعد آباد ؟؟

[ 23:22 | مهشيـد ]

بحث امشب آقای جهانبگلو بسیار جذاب بود. یک سری مفاهیم و معانی برایم باز تر شد و به همراهی دوستانم کلی کتاب هایش را خریدیم که نوبتی بخوانیم. همانطور که گفتم بحث ایشان در باره مفهوم روشنفکری و نگاهی به چهار دوره روشنفکری در ایران بود.
یکی از دوستان هم در نظرخواهی مربوط به خبر سخنرانی صحبتی کرده است مبنی بر اینکه روشنفکر یعنی انسان معترض. به نظر من این معنای کاملی به کلمه روشنفکرنمی دهد. انسان معترض ؟ اعتراض به چی ؟ آیا هر معترضی روشنفکر است و هر اعتراضی نشان از فکری تفکیک گر و نقاد دارد ؟ با این ترتیب آیا ما می توانیم به آقای خمینی لقب روشنفکر بدهیم و به آقای رجوی هم ؟
یکی از خصوصیات روشنفکر خود آگاهی است ، آیا معترض بودن ضامن خود آگاهی است ؟
روشنفکر در پی حقیقت و دروغ گریز است ، آیا معترض بودن ضامن مقابله انسان با دروغ است؟
جهانبگلو در مورد رابطه روشنفکر و خشونت گفت :
روشنفکر خشونت پرهیز است و انتقام جویی در خصوصیت روشنفکری نمی گنجد، چرا که روشنفکر انسانی است که رو به جلو دارد .
مطلبی که جهانبگلو در رابطه با حقیقت بیان کرد تعریف بسیار زیبایی از آن داد.
حقیقت افق است ، هر قدر به آن نزدیک شوی از تو دورتر می شود.
کار روشنفکر امید دادن نیست . پرسش او در باره شناخت است و نه امیدواری . امید دادن کار دین است. روشنفکر خرد محور است ، و خدا محور نیست.
به این ترتیب تکلیف ما با اصطلاح روشنفکر دینی هم روشن می شود. جهانبگلو در این مورد اصطلاح جالبی استفاده کرده است. روشنفکر دینی ، دایره ای است که مربع است.
در مورد ایدئولوژی و رابطه آن با روشنفکر حرف بسیار جالبی زد>
یکی از عملکرد های روشنفکر طرح سوال و پرسش است. روشنفکری که پرسشگر نباشد ایدئولوگ است.
جهانبگلو از ویژگی های موج چهارم روشنفکران در ایران نام برد :
*از هرگونه مهندسی اجتماعی اجتناب می کند.
*از هر گونه تفکر تک پندار اجتناب می کند
*از هرگونه ایدئولوژی اجتناب می کند .
*روند جهانی بودن را به مراتب بیشتر از جهانی شدن تبلیغ می کند.

البته در جاهایی با جهانبگلو مشکل هم پیدا می کردم. گفته ایشان را مبنی بر اینکه متفکرانی مثل آل احمد و شریعتی پشت سر گذاشته شده اند بیشتر به یک آرزو شبیه است تا واقعیت.
تعاریف ایشان را در مورد خشونت پرهیزی و جستجوی حقیقت و تک پندار گریزی و اجتناب از ایدئولوژی در مورد روشنفکر بسیار قبول دارم ، راستش با اتکا به همین تعاریف بود که خیلی ها را هرگز روشنفکر خطاب نمی کردم. انقلابی شاید. اما روشنفکر ، نه .( یادمان نرود که در جای خودش خمینی و هادی غفاری هم انقلابی بودند :)

من کتابی از جهانبگلو نخوانده بودم و اطلاعات من از اندیشه او به خواندن مقالات پراکنده از او محدود می شد. امشب با برخوردی که با ایشان داشتم متوجه شدم که نزدیک بود شانس بزرگی را در
شناخت عمقتر از اندیشه های یکی از آزاد اندیشان بزرگ ایرانی در عصر کنونی از دست بدهم. شخصا سمپاتی زیادی نسبت به او پیدا کردم و مطالعه نوشته های او را به همه توصیه می کنم. اگر به کتابهای جهانبگلو دسترسی ندارید ، نوشته های او را روی اینترنت در نشریات گفتگو و ارغنون و نیز سایت خودش می توانید بیابید.
با یک جستجوی گوگل هم به مقالات بسیار مفیدی از رامین جهانبگلو دست می یابید.



[ 20:46 | مهشيـد ]

بچه های وبلاگ مشترک زنان بحث جالبی را در مورد نیاز جنسی زنان و خود ارضایی زنان راه انداخته اند که به نظر من با توجه به تابوهای اجتماعی نیازش فوق العاده حس می شود.
این بحث را که بانوی چهارشنبه مطرح کرده در اینجا بخوانید.

راستی بچه ها..می شه یه انتقادی بهتون کرد ؟ حالا ما می کنیم ...
من وبلاگ شما را دوست دارم. یکی از وبلاگ هایی هست که هر وقت وبگردی می کنم بهش سر می زنم و از این نظر آن را از خودم می دانم . از وبلاگ شما بی تعارف چیزی بیشتر از شوخی های سکسیستی انتظار دارم. شوخی بانوی سه شنبه که در روز 21 بهمن نوشته شده است در اصل نوعی ریورس سکسیسم است. یعنی سکسیسم برعکس. اگر این نوشته را در یک وبلاگ جدی راجع به زنان می دیدم اعتراض می کردم ، به همین دلیل به خودم این حق را می دهم که به شما هم اعتراض کنم. بیاییم و در اعتراض به اجحاف و نادیده گرفتن زنان ، از آن سوی بام نیافتیم.

[ 13:54 | مهشيـد ]

امروز ، ساعت 4 بعد از ظهر در هوسبی ترف واقع در هوسبی سنتروم سخنرانی دکتر رامین جهانبگلو در باره مفهوم روشنفکری ور نگاهی به چهار نسل روشنفکران ایرانی
ـ در ذهن تحصیل کرده های ایرانی ، روشنفکر همیشه به معنای کسی بوده است که با حکومت مخالف است. و از این رو همیشه در اپوزیسیون است. بنابر این از دیدگاه خیلی ها روشنفکر واقعی بودن یعنی چپ بودن ، خواه این چپ حزب توده باشد، چریکهای فدایی باشند. ترتسکیست ها باشند یا نوع دیگری از مارکسیسم. از این جهت کافی بود که کسی چپ باشد تا روشنفکر خوانده شود.
ـ شما که محمد علی فروغی را با هویدا مقایسه می کنید ، می بینید که هویدا با وجود تسلط بر چند زبان و آشنایی با غرب فقط مهره ای منفعل در دست رژیم شاه است، و از خود هیچ اثری باقی نگذاشته است ، در حالی که محمد علی فروغی روشنفکر ـ سیاستمداری است که هنوز برای ما مطرح است و حتی نسل جوانتر روشنفکران ایران هم او را می خوانند و از ترجمه ها و تالیفات او لذت می برند.

دکتر رامین جهانبگلو بعد از سالها تحصیل و تدریس در دانشگاه های خارج از کشور ، در حال حاضر در دانشگاه آزاد تهران مشغول به تدریس می باشد. وی همچنین سرپرستی گروه اندیشه معاصر در دفتر پژوهش های فرهنگی را نیز عهده دار است.
امروز ساعت 4 بعد از ظهر در استکهلم ، هوسبی پای صحبت رامین جهانبگلو .

[ 9:34 | مهشيـد ]

هذیان های صبح روز شنبه
*نمی فهمم این چیه که یکی می خواد به اون یکی فحش بده یا تحقیرش کنه ، می گه طرف بی شخصیته ، هیچ کسی بی شخصیت نمی تونه باشه ، شاید چهار چوب های شخصیتی اش با آنچه از آن توست تناسبی نداشته باشه. اما بی شخصیت ؟ give me a break!!!
* خوردن غذا به خودی خود برای من چیز مهمی نیست. مهم این است که با کی غذا می خوری و چه می گویی و چه می شنوی. این است که گاهی مقداری نان و ماست بهترین غذای دنیا می شود و گاه یک شام لوکس در یک رستوران ایتالیایی را به این امید فرو می دهی که : کی این غذا تمام می شود و از دست این همراه راحت می شوم. و بعد هم به خودت می گویی ، عجب غذای افتضاحی بود . شاید این را به خاطر حرمتی که برای انسان قائل هستی می گویی، به خاطر اینکه برایت سخت است انسانی را " افتضاح " بدانی.
*مدتی است دوست اسپانیایی زبانی پیدا کرده ام. از اعضای حزب آلنده که از تغییرات به وجود آمده در شیلی اعصابش داغان است. از سازشی که حزب سوسیالیست با حزب دمکرات مسیحی کرد ، از آرزوهای آلنده که نقش بر آب شد. از سیستمی که امنیت اجتماعی مردم را تامین نمی کند و فاصله ثروت و فقر را به نهایت رسانده است. مولوی می خواند و عاشق خیام است. لورکا را می پرستد و پاز و هیوز ورد زبانش است. انقلاب ایران و تحولات ایران را دنبال کرده است. از من می پرسد ؟ آخر هرگز نتوانستم بفهمم ، چگونه شخصیتی مثل خمینی توانست رهبری جامعه در حال پیشرفتی مثل ایران را به دست بگیرد ، چطور توانستید بپذیرید ؟ پس چپ و نیروهای روشنفکر چه می کردند ؟
گفتم : اِ....زرنگی ؟ 25 ساله داریم می گردیم جواب پیدا کنیم و گوگیجه گرفتیم ؟ می خوای با نیم ساعت صحبت معما را حل کنی ؟
می گوید : من هم به سخنرانی امروز می آیم، موضوع بسیار جالبی است و مایلم گوش کنم . می گویم : فارسی است عزیز جان، موسیقی که نیست ، سخنرانی است ، تو هم که یک کلمه فارسی نمی دانی ..نمی توانی بیایی. می گوید : برایم ترجمه می کنی خوب. با غضب نگاهش می کنم : می زاری برم سخنرانی ام را گوش کنم یا نه ؟؟ یکی دو هفته بعد یک برنامه یک هفته ای در آ.ب.اف هست. تماما در باره مسائل ایران. اونجا گفته ها ترجمه هم می شه. اونجا می تونی بیایی.
* باز این امید کرکره رو کشید پایین ؟
جدا جریان چیه ؟ خیلی از سایت ها قابل دسترسی نیست ؟
* یکی از بچه ها (اسمت رو نمی یارم تا فحش نخوری :) برام چیزی نوشت که شاید سوال خیلی ها باشه ، پرسید که فایده این کار چی بود ؟ کلی فحش خوردی ، کلی انرژی ازت مصرف شد، طرف وبلاگ خودش را باز کرد و اونجا فحش رو کشید به سر و پای تو و دیگر بچه ها. البته الان آرام تر شده.
جواب من به اون و بقیه بچه ها ست: من فکر می کنم جو آرامی در وبلاگستان به وجود آمده. مهم این بود که کامنت های خانه های دوستان پر از فحش و بد بیراه به اندیشه مخالف نشود. مهم این بود که هر کسی بتواند آزادانه حرف بزند. مهم این بود که کسی با فحش و توهین مرعوب نشود و مجبور به سکوت نشود. مهم این بود که محیطی آزاد را تجربه کنیم. مهم این بود که این تجربه را به زندگی واقعی خود منتقل کنیم. مهم این است که به خود و دیگران اجازه بدهیم آنگونه که درست می دانند بیاندیشند و رفتار کنند و حرکت کنند، و کسی مجبور نشود به خاطر اختلاف فکری اش وادار به سکوت شود . مهم این است که اندیشه آزاد را رواج دهیم و با همگون سازی اندیشه ها از طریق خشونت مقابله کنیم.
الان که برخوردها را در وبلاگهای مختلف می بینم ، فکر می کنم که برخوردم ناموفق نبوده است. فکر می کنم که از توهین ها کم شده است و گفتگوی متمدنی در جریان است. قصد حذف کسی نبود. و مسلم است که اکثریت ما به این دلیل که فرهنگ انتقادپذیری و انتقاد از خود را نداریم ، برخورد من با فحش و بد و بیراه روبرو می شد. من هم این را می دانستم. و فکر می کنم انسانی که عاقل است از شنیدن فحش هایی که مرا مورد هجوم قرار می دهد ، به ماهیت من شک نمی کند. در هر کجا که فحش دادن و خشونت لفظی و جسمی انجام می شود ، آن که این نوع خشونت را اعمال می کند خود را به زیر سوال می برد و نه آنکه فحش می خورد. اگر کسی مایل است وبلاگی برای فحش دادن به دیگران ترتیب دهد این حق اوست و من شخصا از این حق دفاع می کنم.(همانطور که در مورد وبلاگ پرنوگرافیک ـ میسوژنی توتفرنگی نوشته بودم که اگر بسته شود از حق بیان او هم دفاع خواهم کرد، با اینکه نمی خوانمش ، و از این نوع نوشته ها حالت تهوع بهم دست می دهد ) حتی اگر مورد این خشونت لفظی خودم باشم. اما اگر این خشونت به جامعه کشانده شود و این برخورد لمپنی برای مرعوب مخالفان همگانی شود ، من جلوی آن می ایستم. سالها تجربه نشان داده است که سکوت راه حل مناسبی برای مبارزه با خشونت نیست. سکوت ما شاید تنها بتواند ما را مصون سازد. در حالی که دیگرانی هستند که همیشه مورد هجوم قرار می گیرند. قصد من برقراری آرامشی در گفتار بود بدون حذف کسی.در اینم مورد خیلی از بچه ها همراه شدند و فکر می کنم در این امر موفق شدیم . حالا کمی هم فحش خوردیم. از هیچ کداممان چیزی کم نشد.
* یک شوخی :
یکی از بچه ها چند روز پیش میلی زد و گفت که بعد از کلی فحش و بد و بیراه در وبلاگش کلامی احترام آمیز نسبت به تو خواندم ، ( میل را دیلیت کردم ، فکر کنم نوشته بود خطاب به من نوشته شده بود مهشید عزیز ، یه همچی چیزایی :)
برایش نوشتم : ای بابا..طفلکی را به این زودی حک کردن ؟ :)))
* یک مسئله دیگر ، در میل هایی که این دو دوست و چند دوست دیگر برایم فرستاده اند به تمایلی که ـ در کنار فحش ها و یا بعد از فحش ها ـ به برقراری دیالوگ به وجود آمده است اشاره کردند. نظر من این است که همه آنچه رخ داد ، نه برای تنبیه کسی ، بلکه برای تغییر بود. به این مسئله توجه کنیم که ما در جایگاهی نیستیم که کسی را تنبیه کنیم. اگر جایی برای به وجود آوردن دیالوگ می بینیم ، خوب است. و اگر نمی بینیم باید از آن صرفنظر کنیم. اما حرکتی را که انجام شد به منظور تنبیه کسی نگیریم. انتقاد پذیری، انتقاد از خود ، و تغییر شیوه در بحث و گفتگو، و برقراری یک گفتمان پوینده به منظور مبادله و کسب اطلاعات.. اینها را اصول اساسی وجود وبلاگستان و برخوردهای درون آن می دانم.





[ 9:24 | مهشيـد ]

روز قلبها
تو وبلاگ هاله دیدم نوشته بود :
آدم هیچکسو نداشته باشه بهتره تا یه آدم عوضی تو زندگیش باشه.
من این انتخاب را حدود 10 سال پیش انجام دادم. و تا امروز حتی یک لحظه هم از انتخابم پشیمان نشدم.
روز قلب ها بر همگان مبارک باد

پ.ن ، منظور از آدم عوضی همیشه این نیست که طرف آدم بدی باشد. بلکه صرفا ناهمگونی افراد با هم است که آن دو را با هم یکدست نمی کند و هر دو نسبت به هم عوضی می شوند.



[ 1:20 | مهشيـد ]

من آدمی فوق العاده اجتماعی هستم، به همین دلیل است که تعداد دوستانم بسیار محدود است.



[ 1:07 | مهشيـد ]

February 13, 2004

سر كار , مردي تقريبا هم سن و سال خودم , يكي از مراجعين بود.
بي مقدمه گفت :
ـ شنبه عازم عراق هستم .
ـ خوب ؟؟؟ مي خواي برايت كف بزنم ؟
ـ خنديد و گفت : نه... من سرباز سازمان ملل هستم. از طرف سوئد .
ـ ديگه لازم شد برات كف بزنم ؟ ها ؟
ـ انگار از سازمان ملل خوشت نمي ياد ؟
ـ وقتي كه نقش سرباز آمريكا را بازي مي كند ...نه !!!
ـ خوب ..به نظر تو چه بايد مي كرد ؟
ـ بعد از من تكرار كن , سرنوشت مردم را به دست خودشان بسپاريم .
ـ ولي وقتي مردم قدرت بيرون كردن ديكتاتور خودشان را نداشتند ؟
ـ مگر الان قدرت بيرون كردن آمريكا را دارند ؟
ـ هوم؟؟؟؟
ـ اوهوم!!!!
ـ ما حافظان صلح هستيم .
ـ و نقش آمريكا چيست ؟
ـ خوب گاه براي به وجود آوردن صلح بايد جنگيد .
ـ yea, right. like fucking for keeping of virginity !!!
ـ هوم...
ـ اوهوم !!!
ـ اين انگشتر سربازان سازمان ملل است .
و انگشترش را در مقابل چشمانم گرفت. انگشتر طلاي چند تكه اي بود كه در انگشتي كه معمولا حلقه ازدواج را در آن مي اندازند خانه داشت.
ـ آها.. ايشالا به پاي هم پير شين.
ـ تو چرا اينقدر بد بيني ؟
ـ هي . گيو مي ا بريك . يه نگاهي به منطقه بنداز. ما شديم همسايه آمريكا . از چپ و راست و جنوب. آمريكا هم تا به حال نشان داده است كه همچي كشوري هم نيست كه بشه به همسايگي اش افتخار كرد. همسايگي عراق و طالبان و .. هم برايمان افتخاري نداشت . اما آمريكا هم كشور صلح دوستي نيست. قواي نظامي اش هم براي پخش شير برنج كريستمس در منطقه جمع نشدند.
ـ خوب ما براي آن مي رويم كه جنگ نشود ديگر .
ـ سازمان ملل اگر خيلي حرف براي گفتن دارد اول حق وتو را از آمريكا مي گيرد كه اين همه حمله هاي يك طرفه انجام داد و جيكش در نيامد.
ـ در نبود سازمان ملل اوضاع بدتر مي شود.
ـ قبول..اما در بودش كه اوضاع بهتر نمي شود.
ـ من هميشه به خودم افتخار مي كردم. به سوئد . به سازمان ملل. لعنت به تو و اين زبانت .
ـ ها ها ها.. همين زبان مرا در ليست آوارگان قرار داده...




[ 11:44 | مهشيـد ]

February 12, 2004

چند روز پيش سر كار كه بودم يكي از مراجعان بعد از حال احوال و خوش و بش هاي معمولي پرسيد كجايي هستم. و من هم به مجرم بودن خودم اعتراف كردم :))
ـ ايران ؟؟ اوه..من اونجا بوده ام
ـ توريست ؟
ـ نه. زندگي مي كردم.
ـ اوه ؟ چه مدت ؟
ـ سه سالي اونجا بوديم . با همسرم . ما 600 سوئدي بوديم در تمام ايران.
ـ هوم...ارتشي كه نبودي ؟
ـ نه بابا. در شركت ترانسپورت كار مي كردم. همسرم هم منشي سفارت شد بعدا .
ـ تهران بوديد ؟
ـ آره..ولي به دليل شغلم همه ايران را گشتم. يه بندر تو شمال بود. اسمش چي بود؟؟ آها. اسم شاه رو داشت ديگه . بندر پهلوي. يه خط كشتيراني به آنجا داشتيم از سوئد از طريق رودخانه ولگا و درياي خزر. جنوب را هم ديدم. اما بم نبودم هرگز . ولي خرماهايش را خورده ام.
ـ كدام محل زندگي مي كرديد؟
ـ تو اون خيابوني كه خانه شاه درش بود. يه طرفش هم مي خورد به جردن ..
ـ نياوران ؟
ـ آره اسمش همين بود. كانتري كلاب تهران هم پاتوقمون بود. فقط مال خارجيا بود و ايراني هاي بسيار ثروتمند. برادر و خواهر شاه اونجا زياد مي آمدند.
ـ كي از ايران خارج شديد ؟
ـ روز اول ماه مه سال 1979 . ما آخرين گروه 13 نفري سوئدي ها بوديم كه در ايران مانده بوديم. دولت سوئد هشدار داد كه ديگر نمي تواند سلامت ما را تضمين كند و روساي ما خواستند كه برگرديم.
از ايران حرف زديم. از انقلاب ايران. از كوهپيمايي روزهاي جمعه . از جمعه سياه , هفده شهريور . از خيلي چيزها حرف زديم. برايم جالب بود نظرات كسي را در آن زمان در داخل ايران و با اين حال در خارج از اوضاع بود بشنوم.
ـ تو براي چه به سوئد آمدي؟
لبخند ي زدم ...
ـ آه... انقلابي بودي ها ؟ حتما هم چپ؟ ها ؟ به تو كه نمي ياد موجاهد بوده باشي ؟ شريك بودي ؟
باز هم لبخندي..
ـ اما تو مگر چند ساله بودي ؟ 15؟ 16 ؟
ـ يه همچي چيزايي ..
ـ من ايست را خوب بلد بودم . لغت ايست را ..به فارسي. مي داني؟ شب كه ميشد در خيابان ها يواش رانندگي مي كرديم. همچي كه مي شنيديم يكي داد زد ايست , ترمز مي كردم. وگرنه كله مان مي پريد. آنها خيلي جوان بودند. خيلي...دست بچه هاي 15 ساله تفنگ بود . باورت مي شود ؟
ياد تفنگي افتادم كه به دست من داده بودند و پس دادم.
ـ ها ها..به تو دارم مي گويم ؟ تو خودت هم تفنگ داشتي لابد .
ـ نه , پس داده بودم. از من بر نمي آمد.
آدمهاي عاقل هم بودند!!! همه بچه نبودند. اما مي داني از چه چيزي ترسيدم؟ روزي كه نخست وزير را اعدام كردند ..اسمش چه بود ؟
ـ هويدا ..
ـ آره همون. به همراه چند تا از ژنرالها را , آن روز يادم هست مردم شادي كردند. اعتراض نكردند .به همسرم گفتم كه اين شروع فاشيسم در اين جامعه است. چرا اين مردم اعتراض نمي كنند ؟ وقتي رژيمي مي تواند با مخالفانش چنين كند ؟ چطور اين مردم به آن اعتماد مي كنند؟
هيچ نگفتم..هيچ نداشتم كه بگويم.. ديگر 15 ساله نبودم كه با لجبازي جواب هر سوالي را داشته باشم. و تاريخ نشان داد كه اگر انديشه اي بتواند كمترين ظلم را در حق بدترين دشمنان خلق روا دارد هيچ تظميني وجود ندارد كه بيشترين ظلم در حق بهترين دوستان مردم روا نشود.
آقاي سونسون خداحافظي كرد و رفت. و من ماندم و كوله باري كه به دوش مي كشم.
چرا نگاه نكرديم ؟



[ 13:49 | مهشيـد ]

February 11, 2004
[ 12:49 | مهشيـد ]

22 بهمن
سال پيش در چنين روزي اينها را نوشته بودم .
و امسال هيچ نمي شود به اين نوشته افزود.
امسال مي ترسم..براي تو مي ترسم و نوشته ات : همه مي گويند از خودت مراقبت كن , ولي هيچكس نمي گويد چگونه.
نامه كوتاهت را مي خوانم و مي خواهم بگريم . براي ترس تو , براي وحشت خودم , براي ابر اندوهي كه بر سرزمينمان سايه انداخته. ميخواهم بگريم...به اندازه 25 سال گريه در چشمانم لانه كرده. و با تلنگري سيلي سرازير مي شود. شانه اي نمي خواهم كه سر بر آن بگذارم . آغوشي نمي خواهم كه در برم گيرد. هيچ چيزي را كه نمي توانم داشته باشم نمي خواهم . تلنگري كافيست تا به مناسبت سالگرد 25 سال تحقير ملتم باران شوم.



[ 12:24 | مهشيـد ]

امروز در یکی از روزنامه های سوئد عمده ترین گاف هایی را که پادشاه سوئد داده است می خواندم ،
سال 1977 : تولد ویکتوریا اولین فرزند خانواده شاهی و ولیعهد سوئد ، ایشان فرمودند : این کار بسیار سختی برای یک دختر است .
1978 : من دوست ندارم که کارخانجات انرژی اتمی را افتتاح کنم ، ولی اگر دستور بدهند ، خوب این کار را می کنم.
1985: شاه در دیداری از شهر آربوگا ( یکی از شهرهای سوئد ) خطاب به مردم شهر گفت : مردم محترم شهر اوربرو ( یکی دیگر از شهرهای سوئد )، در همان سال او در افتتاح کنفرانس پزشکی در مورد بیماری کزاز گفت : ما در اینجا جمع شده ایم که در مورد سوختگی های بدنی صحبت کنیم .
1989: در مورد شکار شیر های دریایی در نروژ گفت : اگر گرو هارلم برولوند نمی تواند مسئله شیر ماهی ها را حل کند چطور می تواند از مردم نروژ نگاه داری کند ؟
1995: در افتتاح یک لابراتوار تحقیقاتی در شهر لوند ( شهری در جنوب سوئد ) گفت : ریاست محترم دانشگاه اپسالا ....
قسمتی هم در مورد سال 2002 و پیام کریسمس ایشان نوشته شده است ، که اینقدر بی ربط گفته است که نمی شود ترجمه کرد.
( این را هم بگویم که فکر نکنید طفلک سرش خیلی شلوغ است ها...این خبرا نیست. تقریبا دو بازدید رسمی در ماه و تعدادی به حضور پذیرفتن در هفته. مجلس و دولت هم هیچ گزارشی به او نمی دهد. فقط روزنامه ها به طور مرتب در اختیارش قرار می گیرد..اما اینطور که معلوم است نمی خواند :)
یکی از مهمترین مسائل مربوط به خانواده شاهی در سوئد این است که خاندان سلطنت حق اظهار نظر سیاسی ندارد. به هیچ وجه . اظهار نظر سیاسی در این کشور به عهده سیاستمداران گذاشته شده است و خاندان سلطنت از سیاست به دور است. طبق گفته اولف پترشون ، پرفسور جامعه شناس، کشور دمکراتیک سوئد نمی تواند ريیس کشوری داشته باشد که از دیکتاتور ها حمایت می کند. و کشور برونه ای کشوری کاملا دیکتاتوری است که در آن اجرای حقوق بشر و موازین اجتماعی و بشری همواره با اشکال رو بروست. زنان از حقوق شهروندی برخوردار نیستند و قوانین مذهبی در آن رسمیت دارد.








[ 1:00 | مهشيـد ]

February 10, 2004
[ 15:05 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين خانواده سلطنتي در سوئد واقعا از نوابغ تاريخند. هر چي از خصوصيات انساني شان. علم و فرهنگشان بگوييم كم گفته ايم.
همين چند وقت پيش بود كه شاه سوئد بر عليه چند تا نوجوان كه براي مخالفت به مراسم شكار سلطنتي او به ميدان شكار آمده بودند شكايت كرد و فرمود : تفريح ما را به هم زدند. ( بچه مون تفريح نداره )
در درگيري فلسطيني ها با اسرائيلي ها خانم سيلويا , ملكه سوئد به ميدان آمد و گفت : من به عنوان مادر هرگز به فرزندانم اجازه نمي دهم به سربازان سنگ بندازند. مطبوعات راديكال سوئد فرياد بر آوردند : سيلويا , ماري آنتوانتي ديگر ...
تصور اينكه وليعهد ويكتوريا يا پرنس فيليپ يا پرنسس مادلن با لباسهاي زيبا و تاجهاي براقشان به سربازان سنگ بزنند دل هر بني بشري را كباب مي كرد.
ديروز شاه سوئد گاف تازه اي داد. او در بازديد رسمي خود از كشور برونه اي , طبق مصاحبه اي رسمي فرمودند كه اين كشور و جامعه آن باز تر از هر چيزي است كه در تصور مي رود.
كشور" برونه اي" ( كه اصلا نمي دانم كجا هست ) طبق برداشت هاي دولت سوئد كشوري ديكتاتوري تحت فرمانروايي خشونت آميز تك حاكم است و به قوانين حقوق بشر وقعي نمي گذارد.
آخه گوستاو جان.. تمام كار تو اين است كه در كشورهاي مختلف بگردي و پز شاه بودنت را بدهي. بابت اين هم ماهانه كلي حقوق مي گيري و خانواده ات كه با كمك هزينه اجتماعي و از ماليات هاي مردم زندگي مي كنند جزو ثروتمند ترين خانواده هاي سوئد هستند. لا اقل اول نگاه كن ببين كدام كشور داري مي روي و بعد نطق كن. باز درساتو نخوندي دويدي رفتي پاي تخته ؟

[ 12:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

نقدي بر روشهاي مردسالارانه در جنبش چپ . ميهن جزني ـ پاريس
مشکل نداشتن شما با مسألهء زن، دقيقاً مثل مشکل نداشتن من با علم «فيزيک کوانتيک» است زيرا نه اطلاعي از آن دارم و نه مسألهء من است!!
*********************************

در وبلاگ شبح یه لینک با حال پیدا کردم .
به طنز و شوخی ـ جدی به یک مسئله اجتماعی پرداخته است . فحش دادن
از آنجایی که ما فحش خورمون کمی تا قسمتی ملس بود و این چند وقته کاملا ورزیده شده بود تصمیم گرفتم قسمتی از آن را ، که در مورد ترک فحش دادن است اینجا بیاورم

چگونه فحش ندهيم
۱- فحش دادن را از همين الان ترك كنيد.
۲- اگر نمي توانيد، آنرا هر روز كمتر و كمتر كنيد تا قطع بشود. مثلاً اگر امروز ۱۴ بار فحش داده ايد، فردا ۱۳ بار اين كار را بكنيد ( یعنی اینایی که فحش می دهند حساب و کتاب هم می کنند ؟)
۳- در حين مدت ترك سعي كنيد به فحش هاي مدل ساده اكتفا كنيد.
۴- فقط و فقط فحش جديد و غيرتكراري بدهيد و هر بار خودتان آنرا بسازيد. اينجوري پس از مدتي خسته شده و ديگر فحش نمي دهيد. ( ابن زیاد موثر نباید باشه. اونایی که در این موارد استعداد دارند و خسته نمی شن چی ؟)
۵- به جاي فحش دادن، آدامس بجويد.( این خیلی باید موثر باشد )
۶- فحش فيلتردار بدهيد.

در ضمن این نصیحت هم خیلی شبحانه بود:
در مواقعي هم پيش مي آيد كه ما مقصر نيستيم، ولي فحش مي شنويم. در هر صورت بهترين كار اين است كه جواب طرف را ندهيم.
و اینهم تمام مطلب به نام آشغال عوضی

*********************************
25 سال از روزهای قیام گذشته است. و من همچنان دختر بچه ای هستم که در خیابانهای تهران از گاردی ها فرار می کرد و با گازهای اشک آور به حالت اغما می افتاد و با باتومی که پشت سرش خورده بود بینایی خود را به طور موقت از دست داده بود.و سلاحی بزرگتر از تمام هیکل خودش به دستش داده بودند. سلاحی که بعد از مدت کوتاهی پس داد و گفت : کار من نیست، از من بر نمی آید که یک جان یک مورچه را بگیرم. و سعی می کرد به کلمه سوسول و خرده بورژوا که از میان پچ پچ ها می شنید بی تفاوت بماند.
من جوانی ام را در آن روزها گم کردم ، و امروز یک دختر بچه 41 ساله هستم.
بهارا به زندان ما بنگر

[ 0:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 9, 2004

دوشنبه كه مي شه به خودم يه قولايي مي دم كه تا آخر هفته عمل كنم. يكشنبه كه شد چك مي كنم و مي بينم كه چقدر سر حرفم مانده ام.
هفته اي كه گذشت , هفته زياد خوبي نبود. چند تا خبر بد , يكي پشت ديگري از راه رسيد . و خودم هم بچه خوبي نبودم. از پرنسيپهاي خودم عدول كردم. با غداره بندان ، کسانی كه از مهرباني و انسانيت و آزادي چيزي نمي دانند به گفت و گوی بی موردی پرداختم و وقت زيادي را به خواندن عربده ها و چرندیاتشان و جوابگويي آنها گذراندم، غافل از آنکه میخ آهنین بر سنگ فرو نمی رود. دست یاری به سوی کسانی دراز کردم که با لبخندی کریه بر این آتش هیزم می گذاشتند و بعد مظلومانه نقش یکی از دو طفلان مسلم را به عهده می گیرند
. وقتی را به مصرف هیچ رساندم . وقتي كه به كارهاي بسيار مفيد ديگري مي توانست صرف شود . ( اين كار را متاسفانه تا پريروز انجام دادم ).
كارهاي انجام نشده زياد دارم. كتابهاي ناخوانده . مطالب نانوشته. دوشنبه است و هفته اي نو شروع شده. آغاز روزي نو براي ادامه راه...
دنيايي كار هست. دنيايي نوشته , دنيايي خواندني , در شروع روزي نو با خودم عهد جديدي بستم:
آنها كه حتي براي خودشان ارزش قائل نيستند , لايق وقت و انرژي تو نيستند. هميشه سعي كن تا بابت انرژي و وقتي كه صرف مي كني چيزي به دست آوري كه رضايت و شادي ات را فراهم كند. در مسير راهت يارت باشد و ياورت. هم اين مي تواند ميزان خوبي باشد براي درست بودن حركتت.
و از همين صبح شروع شد. به ياد آوردم كه وبلاگهاي دوستان زيادي را مدتي است كه سر نزدم. و نوشته هاي زيبايي را نخوانده ام. نوشته هايي كه در آن كينه و نفرت انسانهاي بيمار موج نمي زند، نوشته هایی که در آن مغز های بیمار طناب دار نمی بافند، بلكه رهنمونت مي شوند به ديدگاهي كه آرزومند عشق و شادي انسانهاست.
امروز روزي نو ست براي ادامه راه ، راهی که ساده نیست، ساده نبوده است، اما انتخاب من بود. و کورسوی نوری که در انتهای آن به چشم می خورد همیشه یار راه بوده.
امروز روزی نوست ، برای ادامه راه ، برای ادامه زندگی ، و در این راه تنها نیستیم.


[ 15:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 8, 2004
[ 23:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

این دو سه روزه حسابی دوپینگ فرهنگی کردم، جمعه که در سینما زیتا فیلم مخملباف را به همراه دوستانم دیدم ، دیشب فیلم خانه ای روی آب از بهمن فرمان آرا و امروز فیلم واکنش پنجم از تهمینه میلانی.
خانه ای روی آب هر چند بعضی مسائل مهم اجتماعی را مطرح می کند اما با دیدگاه مذهبی /خرافی اش ارزش کار را در حد یک تعذیه ارزان پایین می آورد. فرشته ای که آقای سپید بخت زیر می کند و پسر حافظ قران که با خمیازه ای زخم دست را خوب می کند ، این نوابغ سینمایی کجا بودند ما خبر نداشتیم ؟
فیل مطرح کننده چند نکته هم هست. فحشا و زنان لوکس خیابانی، عمل ترمیم بکارت ، یاس جوانان و سعی آنان در فرار از ایران وقتی که هیچ آینده ای در پیش رو نمی بینند، در حالی جوانی که از کودکی به خارج برده شده است معتاد و تحت تعقیب به عنوان آخرین راه نجات به ایران بر می گردد.
فیلم به شکل زیرکانه ای مشکلات اجتماعی را به طبقه بالای اجتماع پیوند زده است. این آنها هستند که دچار پوچی و فساد و یاس هستند.
نه..خوشمان نیامد.

واکنش پنجم ، داستان زن ایرانی است که در چهارچوب قوانین اسلامی مچاله شده است و بعد از مرگ شوهرش ، حضانت کودکانش را از دست می دهد و برای حفظ کودکان به یاری دوستان فرار می کند. قسمت تعقیب و گریز که برای بالا بردن هیجان فیلم است در فیلم چندان جلوه ای ندارد. به نظر من فیلم آنقدر حرف برای گفتن داشت که از عشوه های سینمای گیشه استفاده نکند .
گفتگوهای زنان با هم در رستوران بسیار جذاب و دردناک است. زنان که دوست و همکار هستند همه با سیلی صورت ها را سرخ نگاه می دارند و از زندگی خالی و بدون عشق خود تصویر زیبایی به یکدیگر ارائه می دهند. تا به جایی که زنی که مجرد است و ازدواج نکرده از آنان می پرسد مگر شوهران شما محصول این خاک نیستند ؟
این تصویر های کاذب زمانی که ترانه به تعریف و تمجید از شوهر خوب و مهربان و جنتلمنش پرداخته بود ، با دیده شدن شوهر ترانه که همراه با منشی جوانش در رستوران بود در هم میشکند. مرد که زن همراهش را رد می کند به سوی میز زنان می اید و شروع به بازخواست کردن از زن می کند که چرا بیرون است و باید به خانه برود. مرد به زنان توهین می کند که زنان خوبی نیستند وقتی که به جای بودن در خانه و فراهم کردن آسایش همسر و فرزندان به عیاشی و خوردن نهار در رستوران می پردازند.
زنان هر کدام به سخن گفتن از زندگی واقعی خود می پردازند . و هر کدام دردی را که در دل دارند بیان می کنند.
پدر شوهر فرشته، حاج صفدر ، که بعد از مرگ سعید به او مهلت می دهد که بچه ها را بگذارد و به خانه پدرش بازگردد ، آلترناتیوی بر مبنی ازدواج با برادر سعید را جلوی او می گذارد که به این شکل بتواند باز عروس خانه باشد و پیش بچه ها بماند. فرشته قبول نمی کند.
زنان در این فیلم همه شاغل هستند اما در مشاغل زنانه ، با در آمد های پایین امنیت اقتصادی ندارند و قادر به تامین زندگی خود بدون همسر نیستند.
مسئله مهریه به عنوان ضمانت مالی زن و تنها حربه ای که در مقابل طلاق های ناخواسته در دست دارد مطرح می شود.
مسئله ازدواجهای مجدد مردان بدون در نظر گرفتن حق زنان و مسئله حضانت و حق سرپرستی کودکان .
فیلم با نشان دادن مردانی که از حقوق زنان دفاع می کنند و خواهان از بین رفتن قوانین ضد زن هستند به خوبی برچسب ضد مرد بودن را از خود بر می دارد.
فیلم با شرط و شروط گذاشتن های حاج آقا، در حالی که انگشتش را به سوی زن نشانه رفته است پایان می یابد.
خوشمان آمد....

ولی فیلم چشم و چار ما را سرویس کرد. فیلم با ضبط ویدئویی خوبی همراه نبود. قاچاقی از پرده به هنگام نمایش فیلم برداری شده بود و تصویر و صدای افتضاحی داشت.
*************************************

مهشید همیشه سر قرار دیر می رسید ، و خدا تلفن همراه را آفرید.
جمعه قرار بود با بچه ها بریم سینما ، من شب پیش را با دوستی تا ساعت 2.5 صحبت می کردم و سه و نیم ساعت بیشتر نخوابیده بودم. بعد از کار زودی آمدم خانه و رفتم یک وان بگیرم و کمی سر حال بیایم و بدوم بروم سر قرار که توی وان خوابم برد. بعد از مدتی سرآسیمه از خواب پریدم ( خوب شد غرق نشدم ) و دویدم بیرون دیدم یکی از بچه ها پیغام گذاشته که 10 دقیقه دیر می آید. ساعت درست وقتی بود که قرار بود سر قرار باشیم. زنگ زدم به موبایل دوستم و گفتم : فلانی ده دقیقه دیر میاد
گفت : اه... اونم که..
گفتم : آره به خدا..همیشه همین کارشه.
گفت : خوب باشه ..خودت کجایی ؟
گفتم : هوم...چیز ..من هم یه نیم ساعتی دیر می رسم.
تا فحش ها از سیم های تلفن بی سیم عبور نکرده بود قطع کردم.
موها را به زور سشوار کمی خشک کردم. این جور مواقع است که به خودم می گویم برو بزن راحت شی ،( ولی وقتی خشک می شه یه نگاه تو آینه کافیه ...نه..چه کاریه به این قشنگی :)
بدو بدو کارهام را کردم و رفتم ایستگاه قطار.. زنگ زدم به دوستان ( نه به اون که قبلا زنگ زده بودم ها، مگر تنم می خارید ؟ به آن که خودشم ده دقیقه دیر کرده بود) خلاصه گفتم که دارم می یام. و تا یه ربع دیگه مرکز شهرم.
برف سنگینی می بارید. توی برفها چیزی در زمین دیدم. خم شدم و برداشتم. یک سه گوشه پلاستیکی کوچک مخصوص زدن گیتار بود. همان ها که مجانی از فروشگاه های فروش لوازم موسیقی می شود گرفت. گذاشتم در جیبم.
با شرمندگی و یه من عرق ریزی رسیدم به بچه ها ، قرار بود شام بیرون بخوریم و بعد بریم سینما ، من داشتم از گشنگی می مردم
رفتیم کافه بالای خانه فرهنگ و غذا سفارش دادیم و نشستیم د بخور. وقتی نفسم بند آمد دیگر خوردن را تعطیل کردم. رفتم برای همه بچه ها چای و قهوه گرفتم ولی بچه ها کماکان چپ چپ نگاه می کردند . من هم با شرمندگی هی می پرسیدم چه چایی دوست دارین ؟ چای میوه ای می خواهید یا ارل گری ؟
وقتی خوردن تمام شد به سمت سینما زیتا راه افتادیم. سه گوشه پلاستیکی در جیبم بود و داشتم با آن در جیب بازی می کردم. از جیب بیرون آوردم و دستم بود، یکی از بچه ها گفت اون چیه ؟
ـ از اینا که باهاش گیتار می زنن، پیداش کردم
ـ خوب ، می خوای چی کار؟
ـ گفتم برم براش یه گیتار بخرم
ـ آها..خوب بعد ؟
ـ هیچی...می ریم اریتره



[ 21:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

نوزده بهمن ، خاطره جانباختگان سیاهکل ، گرامی باد
آفتاب کاران جنگل

[ 10:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 8:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

:من در پی گیری اعتراضی که به حق انجام داده بودم اشتباه بزرگی کردم ، یادم رفته بود که
با خوک کشتی نگیر، کثیف می شوی . و متوجه می شوی که خوک از این کار بسیار لذت می برد .
این مسئله را برای همیشه به بایگانی میسپریم. اگر ایشان از طریق فحش دادن یا هر کار دیگری خالی های زندگی خود را پر می کنند میل خودشان است . من برای وقت و اندیشه ام احترام بیشتری قائلم تا پرداختن به ایشان . تا به امروز هم زیاد تر از حد به ایشان بها داده ام. و از این لحظه پای از بازی بیمار ایشان بیرون می کشم.




[ 8:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 7, 2004



ساعت پنج عصر حرف زیادی برای گفتن نداشت.
فقر بی انتهای پناهندگان افقان ، خشونت موجود در روزمره زندگی در افغانستان، زندگی دختر افغان در دوگانی تعصب پدر و میل خود او به تحصیل و خود بودن ، بازپرداختی بودکه سمیرا از دغدغه های پدر ارائه داد. در این فیلم سمیرا استفلال او و بیرون آمدنش از زیر سایه پدر را نمی شود حس کرد. شاید زمانی به درازا انجامد تا دختر جوان از یوغ فرهنگی پدر بیرون آید و نگاه زنانه اش در دوربین نمود کند.
ساعت پنج عصر بیشتر مرا به یاد ضرب المثل چراغی که به خانه رواست ، به مسجد حرام است ، می انداخت. در میان فقر و درد و خشونت حاکم بر افغانستان بعد از جنگ ، سمیرا از آرزوی دختری برای ريیس جمهور شدن "گپرانی " می کند . وقتی که نمی گذارند ساز مان را در خانه خود بنوازیم ، به خانه همسایه می رویم و دولت و فرهنگ آنها را به انتقاد می کشیم ، و به سکوت مرگبار خود در مورد خانه خود ادامه می دهیم. تا که نانی به کف آید و به راحت فرو برود.
آیه قران که در مورد حقوق زنان و زیر دست بودن زنان در کلاسهای قرآن خوانده می شد ، آیه هایی است که سالهاست برای زنان ما در ج.ا چهار چوبهای زندگی را مشخص می کند. و چپاندن شعر عظیم لورکا " ساعت پنج عصر " در فیلم ، تنها به این دلیل که به فیلم نامی شاعرانه و عمیق دهد ، فریاد های نیچه گونه پیرمرد " خدا مرده است " در زمان دفن نوه خردسالش ، چهره خسته شاعر عاشق که عکسهای نقره را به در و دیوار خرابه می چسباند، سخنان مینای جوان که خانواده اش توسط طالبان قتل عام شده بود در رابطه با عدم میل او به انتقام از طالبان و تمرکز نیرویش بر آینده افغانستان و زنان افغان، وکفشهای سفید زنانه نقره که به تناوب با گیوه هایش تعویض می شد و دوگانگی رغبت او به زندگی مدرن و اجبار او در حضور در زندگی سنتی را سمبل بود ، فیلم را نجات نمی داد.
ساعت پنج عصر سمیرا مخملباف حرف تازه ای برای گفتن نداشت. " هر چی بود، پیش از اینها گفته بود".




[ 12:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

یکی از عزیزان که یا کاری نمی کند و یا دو تا دوتا با هم می کند وبلاگ و سایت اختصاصی خودش را باز کرده.
سایت شادی صدر
وبلاگ شادی صدر
شادی جان، جایزه شجاعت در روزنامه نگاری ،جایزه ای که به حق به تو تعلق گرفت مبارکمان باد.


[ 1:11 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 6, 2004

در رابطه با مطلبی که دیروز نوشتم بحث ها و گفت و شنود های زیادی شد.
من حرف آخرم را در اینجا زده ام.تغییرات مختصری به معنی اضافه کردن پس نوشت به این حرف آخر اضافه شد :)

و اين هم نوشته مهناز در رابطه با این مسئله که فکر می کنم خیلی جالب حق انسان را برای آنکه خودش باشد مطرح کرده است .

اما زیبا تر از همه اینها سهراب گفته است. از حق متفاوت بودن. حق مثل همه نیاندیشیدن ، زیستن و اجازه زندگی به دیگران دادن.
حقوق ساده ای که ای کاش لازم به یاد آوری نبود.

من نمی دانم
که چرا می گویند
اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.
...
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود ، لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مس شد
و بدانیم که پیش از مرجان ، خلایی بود در اندیشه دریا ها
.....
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
...
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
..
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پت چپر های صدا میشنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند ، چیز بنویسد، به خیابان برود.
...
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
...
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار، از پشه ، از تابستان،
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم .

نانای عزیز، کنجکاو مهربان،
قصد من حذف و توبیخ شما نیست. انتظار عذر خواهی و یا ابراز پشیمانی هم ندارم. قصد من تنها این است که به مرور زمان ، همه ما ، من و شما و دیگران ،
میان گل نیلوفر و قرن
پی اواز حقیقت بدویم.
( در ضمن نانای عزیز ، ورود شما را به وبلاگستان به عنوان وبلاگ نویس تبریک می گویم و برایتان آرزوی موفقیت می کنم)


کنجکاو عزیز. می دانم که با موزیک هایی که گاه گاه در این خانه پخش می شود تا رنگ و روی شادی به این فضا بدهد میانه ای نداری، آنها را جلف و آبکی می دانی.
امروز بیا و مهمان موسیقی خانه من باش، من سلیقه تو را نمی دانم ، تو بیا و لحظه ای را به سلیقه بد من سر کن.
دیدم که با کنایه از عکس فروغی که بر فراز خانه ی خاله شلخته ای چون من گذاشته شده گله کرده ای. من اما می دانم که فروغ با قلب بزرگش از این انتخاب من گله ای نمی کرد.
شعری از فروغ را به یادت می آورم

اگر که به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه
که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


کنجکاو اندیشمند وبلاگستان، فروغ اگر دریچه ای می خواست برای نگاه کردن به کوچه خوشبخت بود ، نه برای محکوم کردن و تحقیر کردن و سطحی قلمداد کردن خوشبختیِ ِ کوچه
بیا تا چاقوهایمان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاوریم.
این یه شاخه گل آفتابگردون برای تو و همراهی ات با وبلاگستان


پس نوشت: خانم نانا هم به وبلاگ نویسان پیوسته اند ( لینکشان در همین صفحه آمده است) و برای نمایش مفهوم اصیل آزادی سطلی خاکروبه ( آخ که من چقدر از این اصطلاحات رهگذرمان لذت می برم ) بر سر من و رهگذر مان ریخته اند.شاید این ساده گی من بود که حس کردم ایشان لحن شان را عوض کردند ، ولی من باز فکر می کنم موفق هستیم. چرا که ایشان به جای آنکه فاضلاب را به خانه های دیگران باز کنند ، منزل خود را به این موضوع اختصاص دادند. و این حقیقتا یک موفقیت بزرگ است. راهی برای زیستن مسالمت آمیز با اتکا به اصل چهار دیواری اختیاری .
موفقیت ایشان را آرزو میکنم.

*************************************************************

:)نوشته جديد هادي در مورد خانم عبادي و حزب كمونيست كارگري....حرف نداره

[ 13:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 4, 2004

این نوشته طولانی است. ولی به نظر خودم مهم است. مسائلی در وبلاگستان در شرف اتفاق است که به نظر من این نوشته را ضروری کرد. صبوری کنید.
(شاید بگویید امروز حرف مهمتری در بین است. شاید بگویید که شرایط سیاسی ایران جای این حرفها را نمی گذارد. من هم اتفاقا همین را می گویم. برای من وبلاگستان ارزش دارد. و تمام وبلاگر ها ارزش دارند. وقتی گروهی به قصد یا کاملا نا آگاهانه وبلاگر ها را یکی یکی قلع و قمع می کنند و افرادی که به عنوان انسانهای اندیشمند هم می شناسیم به این قلع و قمع دامن می زنند و صدای تشویقشان بلند می شود آنوقت این نوشته یک نوشته کاملا ضروری است)
انگیزه :
من بی نوا بندگکی سر به زیر نبودم ....
انگیزه همین است. من هیچوقت کسی نبودم که سرم را بندازم پایین و راست برم و راست بیام و به آنچه در دور و برم می گذرد ، محلی نگذارم ، به دعوا ها و جنجال ها بی اعتنا باشم تا از گزند جنجال جویان در امان بمانم. هرگز نتوانستم خطا ها را ببینم و دهانم را ببندم تا یه وقت به خودم بند نکنند.
وبلاگستان به نوعی خانه و کوچه و محله مجازی ما شده است. در این خانه و کوچه و محله هر کداممان خانه و کاشانه ای برای خود دست و پا کرده ایم و آنگونه که بخواهیم در آن زندگی می کنیم. در خانه هایمان مهمان هایی هم داریم. مهمان های عزیزی که یا از خانه های مجاور به ما سر می زنند و حال و احوالی می پرسند و لحظه ای به گپ و گفتگو می گذرانیم. یا از راه دور می آیند. خانه را روشن می کنند . و با خود عشق و محبت می آورند.
در این محله یه سری شر خر هم داریم. کسانی که سر گذر می ایستند و نفس کش می طلبند و پاشنه می خوابانند و فحش می دهند و خط و نشان می کشند و زنجیر به سر و روی رهگذران می کشند و باج می طلبند. در گذر حقیقی شما از این آدمها نداشته اید ؟ اینها هر کجا یه سری همراه هم پیدا می کنند.
انگیزه نوشتن این مطلب که الان نمی دانم چقدر بلند و یا کوتاه می شود این نیست که این شر خران را از این محل بیرون بیاندازیم. چرا که به نظر من اینها هم حق حضور دارند، بلکه فقط این است که باج دادن به آنان را حتی المکان قطع کنیم. سعی کنیم به اینگونه برخوردهای لمپنی ( که امروز طبق مد روز خودشان اسمش را می گذارند انقلابی ) در این مکان جای رشد ندهیم و نگذاریم فضا مسموم شود.
من برای کسی تایین تکلیف نمی کنم. نمی گویم که در وبلاگتان چنین کنید و چنان نکنید. راستش دیگر با خود این آدمها هم کاری ندارم. من از حق نوشتن تک تک ما در مقابل این حملات دفاع می کنم. از حق خودم. از حق هاله ، از حق زیتون، از حق نوشی، مهناز، سوفی ، و حق هر کسی که چیزی برای نوشتن و یا گفتن دارد، هر چند که به نظر بعضی حقیر و خوار بیاید.
شاید نوشته امروزم را درست نبینید. شاید بها دادن به چنین آدمهایی در اصل درست نباشد. اما باریست که مدت زیادی است بر دوشهایم سنگینی می کند. راستش بار شده است چون که کسی که اصلا انتظارش را نداشتم به این جمع پیوسته است . و کلامش و عملش آنگونه شده است که خود انکار آن بود.
(ای بابا..این که مقدمه شد ، وای به حال بقیه اش :)
گفتم که با شوخی و جدی حرف می زنم. شوخی و به طنز برگزار کردن به نوعی شیوه من در زندگی است. به قول شاعر کارم از گریه گذشته است، از آن می خندم.

مدتی پیش اکثریت قریب به اتفاق ساکنان و رهگذران وبلاگستان متوجه وجود موجودی شدند که فحش دادن را یکی از فضایل برجسته خود به حساب می آورد. از فحش های جنسی و نقدی ، سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی ، هنری ،همه جوره در کسیه اش پیدا می شد. نه اینکه کم بیارد و فحش بدهد.که معمولا کم نمی آورد. فحش دادن فقط سرگرمی ایشان بود . همان عربده ای که عده ای برای خفه کردن مخالفان می کشند. و ایشان به شدت مخالف جمهوری اسلامی هم تشریف دارند. هر کسی هم که به ایشان اعتراضی می کرد نوکر و جاسوس جمهوری اسلامی ، یا اکثریتی و توده ای و ... خوانده می شد. در وبلاگ شبح بود که پیدایش کردم ( به وبلاگهای دیگری که پاتوق ایشان بود راستش من سر نمی کشیدم و متوجه حضورشان تا آن زمان نبودم ) و به تدریج متوجه برخوردهایش شدم . با نام زنانه می نوشت (نیازی به آوردن اسم او نمی بینم ، اول این که این برخورد اصلا با او نیست، من او را از دست رفته حساب می کنم ،برخورد در اصل با شخص دیگری است ) و این برخورد ها از یک زن برایم اگر هیچ نگویم، لا اقل تعجب آور بود. یک بار که پاشنه دهانش را حسابی کشیده بود و به جان مردم افتاده بود اعتراض کردم ( کار من همین است دیگر ، مرض دارم. نمی توانم آرام بنشینم ) و ایشان که تازه متوجه من شده بودند سر لوله فاضلاب را به طرف من گرفتند و خلاصه حسابی از خجالتمان در آمدند. بعد از مدتی فحش خوردن به شبح هم اعتراض کردم و از کامنت نویسی در وبلاگ شبح کنار کشیدم. ترجیح دادم که سکوت کنم شاید ایشان ناراحتی هایشان تمام شود و بالاخره خودشان بفهمند که فحش دادن اگر هنرباشد ، همه هنرمند هستند. ولی همه از این هنر استفاده نمی کنند. فکر کردم شاید خودشان بفهمند که اگر حرفی برای گفتن داشته باشند با این فحش ها فقط آن را لوث می کنند. و مدتی هم راحت بودم. اینجا و آنجا ( و نه همه جا ) اسمشان را می دیدم و می دیدم که باز به پر و پای یک کسی پیچیده است و ذهن فعال جاسوس یابش به طور مصرانه در افشاگری آن است که این جاسوس است و آن مزدور رژیم است و آن دیگری خائن به منافع طبقه کارگرو... و اگر این مشکلات را نداشته باشد و این وصله ها بهش نچسبد او را به عنوان نویسنده دردهای زیر شکمی معرفی می کند.
چند روز پیش با دیدن کامنت حسن آقا در وبلاگم به وبلاگ او رفتم تا در جوابش کامنتی بگذارم که دیدم در یکی از پست های حسن آقا حدود 120 تا نظر گذاشته شده. خوب این تعداد در وبلاگ حسن آقا بعید بود دروغ چرا. حس فضولی ام موجب شد که کلیکی بکنم و دیدم که باز ایشان هستند که به پرو پای یکی دو تا از بچه های خوب وبلاگستان پیچیده اند. ایشان نه تنها فحش دهنده خوبی هستند. بلکه قدرت تخیل بسیار قوی هم دارند. این بار به پرو پای یکی از زنان وبلاگ نویس پیچیده بود ، او را سگ باز و... می خواند و ناگهان چیزی خواندم که آه از نهادم بلند شد. به راستی ما در کجای این جهان ایستاده ایم :
چرت و پرتهائی که اين خانم از زندگی خصوصيش مينويسه به من مربوط نيست .
ولی وقتی گاله دهنش را باز ميکنه و به ما ميگه اگه دلمون خواست اونو مزدور بناميم مختاريم اون وقت به من مربوط ميشه اونوقته که من ميگم تا سگ بازهائی از قماش ايشون هستند رژيم غمی نداره .
امثال من و حسن اقا هستيم که مثل خار ميرم تو چشم رژيم و نوکران بی جيره مواجبش .

لینک مربوطه
(اگر با ادبیات این انقلابیون وبلاگستان آشنایی ندارید با کمی بالا و پایین کردن لینک ها می توانید مستفیض شوید).
یعنی من تا این حد اشتباه می کردم؟ منی که تا کنون فکر می کردم که باطبی ها و دیگر دانشجویان، زنان فعال،معلمان ، کارگران و حرکت های دمکراتیک و صنفی سیاسی اقشار
ر مختلف در رژیم جمهوری اسلامی خار چشمان جمهوری اسلامی هستند تا به اینحد به خطا می رفتم ؟ پس جمهوری اسلامی هر شب میآید کامنت های چند تا از این وبلاگها را باز می کند و از دیدن فحش های چار و واچاری که این خانم به وبلاگر ها ، به رهگذرها ، به صابخونه ، به خربزه ، به هندونه ، می دهد خون گریه می کند ؟ و روز مرگ خود را نزدیک تر می بیند ؟ چرا من به این نتیجه نرسیده بودم ؟ چرا دانشجویان و کارگران ما جانشان را گذاشتند و به فحش دادن به همدیگر در کامنت های وبلاگ ها بسنده نکردند تا هم رژیم زودتر سرنگون شود و هم خارهای چشم این رژیم آنقدر زیاد شود که سر آخر شصت پایش توی چشمش هم برود ؟ به قول عزیزمان..چرا نگاه نکردم ؟
قصد توهین به این خانم را ندارم. من روانشناس نیستم که بتوانم مشکل ایشان را تحلیل کنم. می دانم که قسمتی از برخوردهایی نظیر ایشان برای جلب نظر است. می دانم که اگر ایشان با لحنی مثل آدمهای متمدن به سخن گفتن با دوستان در وبلاگها می پرداختند به احتمال قوی تعدادی موافق و مخالف و همصحبت پیدا می کردند ولی جنجالی در بین نبود. این شیوه در تاریخ ما هم سابقه دارد. برادر حاتم طایی هم برای جلب توجه و رسیدن به شهرت در چاه زمزم شاشید. این شهرت را اینگونه انسانها چه می خواهند بکنند ؟ نمی دانم. گفتم که نه روانشناسم و نه قصد دادن دیاگنوسی بر مشکل ایشان را دارم. راستش انتظاری هم از ایشان ندارم. در این کامنت دونی من هم بعد از این صحبت ها باز است. ایشان می توانند اگر مایل هستند ( که حتما هستند ) عقده هایشان را در اینجا گشایش دهند و از خجالت ما بر آیند. هیچ کسی بن نیست و هیچ توهینی ، اگر صرفا توهین به من باشد ، و نه به دیگران ، پاک نخواهد شد.
اما مشکل من اینجا با ایشان نیست. ایشان توهمات ، رویا ها ، و پندار های خود را دارند. یکی یکی به سراغ وبلاگر های مختلف که به طریقی برایشان آزار دهنده است می روند و با توهین و تحقیر و فحش سعی می کنند ایشان را از رده خارج کنند. این راه را همیشه داشته. و احتمالا هم کنار نخواهند گذاشت. مشکل در جای دیگر است.
داشتم کامنت ها را می خواندم ، به خاطر همان خصوصیت بد فضولی که در وجودم هست ( یک اسمش کنجکاوی است ولی آن محترمانه اش است ، ما همین را می گوییم تا بقیه نیایند و با گفتنش فکر کنند که خودم را از طبقه اول پرت می کنم پایین )و به کامنت های شخصی برخوردم که برایم بسیار عجیب آمد ، شخصی از رهگذران وبلاگستان. از دوستانی که مهمان خانه های این دهکده مجازی هستند و معمولا با اندیشه به این خانه ها سرک می کشند. کسی که من چندان برخوردی با او نداشتم ولی این جا و آنجا پیام هایشان را می خواندم. و همیشه به عنوان فردی قابل احترام ، فردی که لا اقل راه یک برخورد متمدنانه و به وجود آوردن دیالوگی انسانی را بلد است.
این نوشته ها را از کنجکاو در کامنت دونی حسن آقا خواندم:
نانا گرامی تا هنگامی که تو "رو" بازی می کنی بازنده ايی. اميدوارم از من نخواهی بيشتر بگويم. آنها که رو بازی نمی کنند، خودشان اين پيام را می گيرند.
نانا جان
روش رو باز بازی نکردن اين است .
برو يک وب لاگ بزن که در تيتر آن زن و يا دختر و يا نامی زنانه گی در آن باشد. برای نمونه زن تنها (در يک شهر در آمريکا) و يا دختر پاک، چه می دانم کمی هم سکسی دختر باکره و يا عاشق خسته، زن شهوتی، و يا شهرزاد قصه گو و ... پس از مدتی بستگی به تيتر وب لاگ دارد، اگر سکسی باشد نخست مردها می آيند و اگر شهرزاد قصه گو باشد، زن ها کشش خواهند داشت. پس از آن تا می توانی با خوانندگانت دل و دلبری بکن، جنسيتش هم مهم نيست و کم کم تو يک نيشه از خوانندگانت را گرد خود گرد می آوری و برايشان نامه پراکنی می کنی و هرچه بيشتر حال بدی خوانندگانت پا برجا تر خواهند شد و بيشتر دورت را می گيرند.
به چيزهايی هم که می پردازی: بخشی حرف های خاله زينبی و رختخوابی ( بستگی به شخصيتی دارد که تو در وب لاگ ات می پرورانی) شعرحتما يادت نره، مشکلات آبکی اجتماعی هم خوب است. از وزن و قد و چاقی و لاغری و دی يت هم بنويس. کلسترول و نقرس هم يادت نره. مشکلات جنسی/رختخوابی با شوهر و يا دوست پسران جور واجور هم چاشنی خوبی است. گاهی هم لباسشان را اتو بکن و موسيقی آبکی هم گوش بده. تو بايد از نظر سياسی گاو به تمام معنی بشوی. خوب می دانی مردم سياست گريز هستند. آخه همه چيزشان آراسته است.
کم کم به اين و آن بايد تاخت، پريد. خوانندگانی که از تو نامه گرفته اند و تو به آنها دل و قلو داده ايی بی چون و چرا دور را می گيرند و پشتيبانت خواهند بود و اگر ايرادی ببينند، چشم خواهند پوشيد. دنباله اش هم خودت خواهی آموخت. از نوشتن جزئيات بيشتر پرهيز کردم. از اين هنگام است که تو و هواريون به هرکس که دوست داری خواهی ريد. پيروز باشي
.
لینک مربوطه
خوب ..تا اینجا متوجه می شویم که آقای کنجکاو از من دل خوشی ندارد.
با خواندن این حرفها بسیار غمگین شدم. چه باید می کردم. فکر کردم راه دیگری بجز خود کشی برایم نمانده است. تصمیم گرفتم به شیوه زیتون عزیز به این زندگی فجیع خاتمه دهم . زیبا ترین لباسهایم را (یعنی همین شلوار جین و یه تی شرت احتمالا )بپوشم و بروم زیر لوستر بخوابم ، به انتظار زلزله و مرگی با شکوه. دیدم که دو مشکل بزرگ دارم. یکی اینکه در استکهلم زندگی می کنم و احتمالا از گرسنگی خواهم مرد و زلزله ای نخواهد آمد. دوم اینکه من اصلا لوستر ندارم که بتوانم مرگی باشکوه را در انتظار باشم. این هم از شانس من.

در اینجا آن عزیز که مخاطب این راهنمایی های دوست انقلابیمان ، آقای کنجکاو بود می نویسد :
کنجکاو عزيزم
بعضی وقتها از يگانگی فکری با تو لرزه بر اندامم ميفته
باور نميکنی همين چند روز پيش داشتم به اين فکر ميکردم چرا برخی از اين خاله شلخته های وبلاگ نويس در وبلاگشان اين همه از تفريح و شادی و خوشی خود حرف ميزنند برای مشتی جوان محروم در ايران پز ميدهند .
ايا اين نشانه نفهمی و سطحی بودن و نمايش دادن اين رجاله ها نيست .


تنها نیستید عزیزم..من هم از اینکه چنین اندیشه ای وجود دارد به لرزه می افتم. من هم از اینکه می بینم چنین تفکری می تواند رخ کند و تازه در میان روشنفکران تحویل هم گرفته می شود به لرزه می افتم. من هم از اینکه کسانی نام انقلابی و صاحبان اندیشه بر خود می گذارند و با شما همفکر می شوند و برای دیگران الگو های نوشتن و ننوشتن تایین می کنند به لرزه می افتم.
و از شنیدن فتوای جدید هر دو نفرتان ( چون مخالفتی با این فتوا در کامنت ها از طرف دوستمان کنجکاو نشد و در کامنت های پست های بعدی این عزیزان سنگرشان را بر علیه وبلاگر های کوته فکر و سطحی و نفهم و غیر انقلابی و مزدور و فاحشه و سگباز حفظ کردند) هم به لرزه می افتم : از تفریح و شادی خود هم حرف نزنید ، چرا که انقلابیون وبلاگستان آن را پز دادن به مشتی جوان محروم به حساب می اورند. کور شوید و دور شوید . آنگونه باشید که ایشان می خواهند و می گویند. چرا که ایشان خوار چشم ج.ا هستند و شما نفهمید و سطحی نگر.و قصد نمایش دارید .

اما دو کلام با کنجکاو عزیز، و دیگرانی که پای این منبر نشسته اند و این آتش را برای گرفتن هر چه بیشتر آن باد می زنند
خوب ، شما مجبور نیستید مرا دوست بدارید. باور کنید من هم آن زمان را که از غم عشق شما شب خواب نداشته ام سپری کرده ام و امروز بدون هیچ کینه ای با شما سخن می گویم . طوری که فهمیدم شما از خوانندگان دائمی این وبلاگ اگر نباشید به هرحال برای رفع " کنجکاوی " تان به این خانه سر می کشید. از نوشته های من خوشتان نمی آید. من مثل شما انسان متفکری نیستم ، از مشکلات بسیار ساده مردم سخن می گویم. این یکی را دارند می کشند ، آن دیگری توسط شوهرش اسید به صورتش پاشیده اند و این یکی از اضافه وزن رنج می برد. من قصد تسخیر قله های بزرگ را ندارم آقای کنجکاو عزیز.انسان معمولی ای هستم با قامت و هوشی متوسط ، که به چیزهایی اعتقاد دارم. چیزهایی که شما و افرادی مثل شما آن ها را حقیر می دانید ، و چون شما و دوستانتان بهتر از همه فکر می کنید و از بهترین اندیشه برخوردار هستید لابد هم حق با شماست. نه اصلا بگوییم که کاملا حق با شماست. آیا ما حق زیستن داریم ؟
شما انسانی سیاسی هستید. و مرا از نظر سیاسی ، و احتمالا از نظرات دیگر هم ، گاو به تمام معنی می دانید.و دائما هم به اینجا سر می زنید تا مطمئن شوید که اشتباه نکرده اید و تحلیلتان کاملا درست است. خوب این هم حق شماست. اما سوالی که می ماند این است: آیا شما چه اندیشه ای را ترویج می دهید؟
انسانهای حقیری ، با نامهایی زنانه ، یا زنانگی ، یا باکره ، یا سکسی، اصلا فرض بر این بگذاریم که به قصد بلند کردن به این دهکده آمده ایم. از شهوت هایمان می نویسیم ، یا از سگهایمان ، یا از دیت هایمان ، از زندگی هایمان که شما آنها را حقیر می دانید چرا که شب تا صبح از مبارزاتمان و یا اینکه در ایران با کدام نویسنده دوست بودیم ( که بتواند برایمان شخصیتی که نداریم را بازسازی کند ) و یا اینکه کجا و چگونه مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی و ج. ا زده ایم نمی نویسیم. از دنیای کوچکمان و بهانه های ساده خوشبختی مان می نویسیم. آیا این حق را به ما می دهید آقای کنجکاو عزیز ؟ شما می توانید انتخاب کنید. می توانید نوشته های بزرگان انقلاب را بخوانید و از نوشته هایی مثل نوشته های من پرهیز کنید. این حق شماست. ( که به طوری که معلوم است از آن استفاده چندانی هم نمی کنید) اما چه طور به خودتان حق می دهید که به شیوه ای که برخورد کردید ، رفتار کنید و نام آن را رو بازی کردن و برخورد صادقانه هم بگذارید؟
قصد شما چیست ؟ راستی چه چیزی را افشا می کنید ؟ چه کسانی را می خواهید حذف کنید و چه کسانی را می خواهید باقی بگذارید و این مسئله کدام یک از منافع شما را تامین می کند؟
آیا دمکراسی و آزادی بیانی که شما به آن اعتقاد دارید کدام است که تحمل انسانهایی چون ما را برای شما غیر ممکن می کند ؟
اگر در این وبلاگستان مهناز ننویسد و امید ننویسد و سوفیا ننویسد و هاله ننویسد و مهشید ننویسد و هیچ کس که شما دوست ندارید ننویسد یا بنویسد ولی صدایش در نیاید تا شما آنها را به از دم شمشیر خود نگذرانید چه مشکلی از شما حل می شود؟
آقای کنجگاو ، من مثل عزیزان شما دچار توهم نیستم که فکر کنم من خار چشم جمهوری اسلامی هستم. هاله هم نیست. شبح هم نیست. امید و مانی و ..... و حسن آقا و شمر هم نیست ( هر چند که شاید شنیدن این خبر برای دو دوست آخری ناگوار باشد ) . اما من می دانم که وبلاگستان خاری است در چشم ج. ا. یکی از اولین مکان های مجازی که در 18 تیر غیر قابل دسترسی شد ، وبلاگستان بود . چرا که راهی بسیار موثر و مثبت در راه خبر رسانی بود. چرا که محلی است که انسانها در آن دمکراسی و تحمل یکدیگر را تمرین می کنند. بعضی هم عقده هایشان را به این محیط کوچک می آورند و با آزار دیگران سعی در کسب هویت می کنند ولی ما از این افراد هم در زندگی حقیقی خود داریم. و حتی یاد گرفته ایم که اینها را هم تحمل کنیم.
اما آنچه شما می کنید از آنچه ایشان می کنند دردناک تر است. شما آگاهانه ( فکر می کنم آگاهانه باشد ) سعی می کنید که از این محیط عمومی محیطی همگون و همفکر با خودتان بسازید. با رفقایتان در وبلاگستان به ترور شخصیت و اندیشه افراد می پردازید. با پای منبری کردنتان سعی در آن دارید که از وبلاگستان یک محیط هموژن بسازید که همه مثل هم بیاندیشند و افرادی را که غیر از شما هستند منزوی کنید. شما این محیط را برای هر آنکس که چون شما نمی اندیشد نا امن کرده اید. آدمهایی که مثل شما نیستند را وادار کرده اید یا بعضی از وبلاگها را برای همیشه کنار بگذارند یا صدایشان در نیاید تا به تیر فحاشی شما و نفس کش هایتان گرفتار نیایند. آنچه شما آگاهانه یا نا آگاهانه در پی انجامش هستید ، همان است که جمهوری اسلامی می کند. تفاوتش این است که شما این کار را با نام اندیشه انقلابی به پیش می برید.
آقای کنجکاو، قصد آن ندارم به شما بگویم که دوستانتان را تغییر دهید. قصد آن ندارم که اندیشه شما را عوض کنم. اگر شما فحش های خانم نانا را بهترین شیوه مبارزه می دانید این انتخاب شماست. تنها از شما به عنوان انسانی که زمانی تصور می کردم که توانایی داشتن دیالوگ انسانی و متمدنانه با انسانهای دیگر را دارا می باشید می خواهم که اینچنین تیشه بر ریشه وبلاگستان نزنید. مطمئن باشید که این وبلاگستان ، کلیت وبلاگستان است که یکی از پایگاه های مقاومت بر علیه جمهوری اسلامی به حساب می آید. و با تشنجی که شما در این شهر به وجود می آورید تنها به خلع سلاح کردن آن کمک می کنید. به کامنت هایی که با دوستانتان رد و بدل می کنید نگاه کنید. شما دائیه مبارزه با حمهوری اسلامی را دارید ولی آنچه می کنید تنها مبارزه با دیگر کسانی است که به طریقی مثل شما فکر نمی کنند. شما نقد نمی کنید. به آن که هر از چند گاهی به پر و پای یکی از وبلاگی ها بپیچید و او را مزدور، جاسوس و بیمار جنسی و یائسه و فاحشه بخوانید نگاه کنید ( حتی اگر شما چنین نمی کنید با هورا کشیدن برای کسانی که چنین می کنند دست کمی از آنها پیدا نمی کنید ) و ببینید که دقیقا این حرکت ها به نفع چه کسانی است.
اگر وبلاگستان را محلی برای وقت گذرانی می دانید و فقط تفریگاه شماست که با تمسخر و استیزاه و تهییج بعضی دوستان در تحقیر و سرکوب دوستان دیگر ساعاتی خوش را سپری می کنید که هیچ، اگر نه ، اگر حقیقتا به ارزش این رسانه پی برده اید ، نگذارید که با برخوردهایی چنین این مجمع خلع سلاح بشود و به جای رسیدن به نقطه ای مشترک به سر و کله هم بکوبند. نمی گویم در این راه دوستانتان را کنار بگذارید. فقط می گویم که اگر حقیقتا صادقانه برای وبلاگستان ارزش قائل هستید .....بس کنید.
مرا ببخشید که در این میانه از شما تنها نام آوردم. حسن آقا را درک می کنم. او در خیال طناب دار می بافد. و گاهی هم در عدم دسترسی بر دشمنان ، آنرا بر گردن دوست امتحان می کند . دیگر دوستان آن خانه را به آن حد نمی شناسم. اما شما را تا این حد که انسانی منطقی بوده اید می شناختم .
و چیزی را هم باید اضافه کنم ، آقای کنجکاو. من از این حرفها زیاد شنیده ام. و هرگز هم موجبات عقب نشینی ام را به وجود نیاورده است.ولی دیده ام که بسیاری برای همیشه از این محل اسباب کشیدند.تا هر گاو گند چاله دهانی آتشفشان خشمش را بر سر آنان خالی نکند.
حالا شما می مانید و وجدانتان . اگر مایلید ادامه دهید. اما لا اقل بعد از این مجبور به رو بازی کردن هستید.

.*******************************************
اینها را بعد از ظهر نوشته بودم و سیو کرده بودم تا بعد از انجام کاری به خانه برگردم و پست کنم. برای دریافت لینک ها به خانه حسن آقا مراجعه کردم و با این کامنت روبرو شدم :
email | ] Overview
کنجکاو می دونی اون کامنت بی نام رو کی گذاشته؟ بهت بگم شاخ در میاری: <<< عمه مهشید>>>
تو وبلاگ شبح خودشو لو داده . کامنت شماره ۱۹۹:
http://66.36.230.31/mt/mt-comments.cgi?entry_id=019702#019779
چشممون روشن !!! معلوم شد کی ها کامنت بی اسم می ذارن و وبلاگستانو به گه می کشن. امید علمدار میلانی و مهشید !!! به به :))))
وبلاگ خُسن آقا مچ خیلی ها رو باز کرد . چند روز دیگه بقیه مارمولکهام از تو سوراخشون کشیده می شن بیرون و خودشونو لو می دن !!!
اینو راستی خوندین:
http://blog.pagondeh.com/Individual/~001352.php


دیدم که مسئله خیلی خرابتر از آن است که فکر می کنم. بعد از این کامنت و کشف بزرگ دوستمان ، ایشان با تشویق همه عزیزان روبرو شدند و حسن آقا که وبلاگش مرکز اراجیفی از این قبیل شده است حتی زحمت این را به خود نداد که آی پی آن شخص را چک کرده و به پای منبری ها اعلام کند که این حقیر فقیر سراپا تقصیر در این زمینه بی تقصیرم..
از ایشان مصرانه می خواهم که اگر ذره ای صداقت در خود سراغ می بینند به این قائله ختم دهند و آی پی های شخصی را که کامنت های مورد نظر را گذاشته با ای پی من مقایسه کنند. آی پی ها را سرچ کنند و بیش از این بر این آتش هیزم نگذارند.

بغض عجیبی گلویم را گرفته است. بغضی نه به خاطر فحشهای خانم نانا و تحقیرهای آقای کنجکاو ، که مرا به این چیزها باکی نیست. بغضی تنها از آن جهت که این مکان مهربانی که همه با هم و با همت و همیاری هم ساخته ایم را دارند بر سرمان خراب می کنند..






[ 23:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 3, 2004

دیشب با یکی از دوستان اعضای کمیته یاری رسانی به زلزله زدگان بم ـ استکهلم ، راهی شدیم تا صندوق هایی را که در چند مغازه در استکهلم گذاشته بودیم جمع کنیم . یکی را قبلا باز کرده و پولهایش را شمرده بودیم. 4 تا مانده بود و دیشب راهی این کار شدیم.
جمع آوری کمک در استکهلم خیلی مسئله است. بالاخره هم بی حرف نمی ماند. مثلا یکی از این رادیو های فکسنی صبح که نان دانی رادیو چی است چند وقت پیش اعلام کرد که گروهی انسانهای سودجو در مغازه های ایرانیان صندوق هایی گذاشته اند و به نام زلزله زدگان کلاهبرداری می کنند. تا آنجایی که پرس و جو کردم تنها کسانی که صندوق گذاشته بودند ما بودیم . این آقا که گاهی سلطنت طلب می شود و وقتی توسط جمهوری اسلامی به طلبش می رسد سلطنت را به باد هوا رها می کند و خلاصه هر چند گاه شنلش را به سوی باد می چرخاند می گفت تنها راه کمک ، حلال احمر است ، دیگر رویش نمی شد که بگوید بروید در صندوق سفارت پول بریزید ( آخر سفارت هم صندوق گذاشته و حساب باز کرده )
خلاصه . با استادمان راه افتادیم و رفتیم سراغ صندوق ها. و یکی بعد از دیگری آنها را خالی کردیم. همه جا هم می شمردیم و به صاحب مغازه خبرش را می دادیم و البته می گفتیم که بعدا هم از رادیو ها اعلام میشود. معمولا شمارش پولها سریع انجام می شد. یک جا 200 کرون جای دیگر 500 و خورده ای بود . تا رسیدیم به صندوقی که در قنادی یاس گذاشته بودیم.محتوی صندوق خیلی زیاد بود و بیشتر پول خورد. اسکناس ها را شمردیم. نزدیک به 3000 کرون شد. آمدیم سکه ها را بشمریم دیدیم اگر بنشینیم سرش به مغازه بعدی نمی رسیم. پس به ایشان گفتیم که اینقدر اسکناس بود و بعدا خبر دقیق را به شما می دهیم. بعد هم به مغازه بعدی رفتیم .
پول خوردها را گذاشتم توی کوله پشتی ام. و بسیار سنگین شد. به استاد گفتم که من اینها را خواهم شمرد و بعد به شما زنگ می زنم تا قبل از ساعت 9 شب که از رادیو اعلام کنید. با هم سوار قطار شدیم و بعد از یک ایستگاه من جدا شدم که با اتوبوس خود را به خانه برسانم. در این سوار و پیاده شدن یکی از دوستانم را دیدم که در آن نزدیکی زندگی می کرد. کوله پشتی ام بسیار سنگین شده بود و او با دیدن من خندید و گفت ، تو که داره ازت می ره. بیا بریم خونه یه چایی بخور. گفتم به شرطی که در شمردن پول خوردها کمکم کنی . و ماجرا را برایش تعریف کردم. کیفم را از پشتم گرفت و گفت وااااای... بیا خودت بگیر و به سمت خانه اش راه افتادیم. به او گفتم که در خانه یک ساک بزرگ به من بدهد که اینها را از کوله در بیاورم چون می ترسیدم کوله پشتی ام پاره شود.
در خانه پولها را در سینی بزرگی ریختیم و مشغول شمردن شدیم .او به شکل حرفه ای یک کرونی ها و پنج کرونی ها و ده کرون ها را 10 تا 10 تا روی هم می چید و کنار میگذاشت و من یک مشت می کردم و می شمردم و چیزی می گفتم و یادم می رفت چند تا بود و دوباره از اول می شمردم. مقداری پولهای غیر سوئدی در آن بود. مثلا یک 100 ریالی و یک پنجاه ریالی ( لابد یکی از دوستان ایرانی فکر کرده بود خوب اینا می خوان این پولا رو بفرستند ایران دیگه ، بهتر است پول ایرانی بندازم ) . یک سکه لهستانی و یک سکه دانمارکی هم بود. دوستم یکی از سکه ها را به من داد و گفت این هم هست، مال کجاست ؟ نگاهش کردم و برش گرداندم . 50 سنتی اریتره بود. گفتم: مال اریتره است.
گفت : آها ...یه اریتره هم باید بریم.
خنده ام گرفت ولی خنده ام را خوردم و گفتم : هوم...چرا ؟؟
گفت : خوب...دیدنی یه
گفتم : هوم...چیش دیدنیه ؟
گفت : خوب نرفتیم که .
گفتم : آخه نه اینکه همه جا رو رفتیم ، این مونده .
گفت : تازه پولشونم داریم الان ، باید رفت.
هر دو با صدای بلند زدیم زیر خنده.
پولها را شمردیم. بیش از 1000 کرون پول خورد بود. لامصب واسه همین پدر شانه هایم را در آورده بود.
دوستم فوری چیزی برای خوردن تهیه کرد و با چای خوردیم و من به سمت خانه راه افتادم.
تا کنون مبلغی حدود 23 هزار کرون جمع آوری شده است که بزودی برای کمیته هماهنگی و حساب خانم عبادی ارسال می کنیم. چیز زیادی نمی شود. با مخارج سرسام آور ایران اصلا مبلغ چشمگیری نیست. اما کاری بود که از دستمان بر می آمد .
***************************************

در وبلاگ هاله عکسی را که در این لینک می بینید دیدم. جوانی که در سخنرانی رفسنجانی دهان به اعتراض گشوده. دهانش را بستند و او را از سالن خارج کردند. او کیست و چه بر سرش می آید معلوم نیست. در عکس هم به نظر من خوب دیده نمی شود تا بشود شناسایی اش کرد. شاید این عکس بتواند موجب شود که از سرنوشتش اطلاعی حاصل شود.
***************************************
امروز که داشتم در نت اخبار را می خواندم به واژه ای برخوردم که برایم تازگی داشت.
" دور نگار " یعنی چه ؟ همان فکس را می گویند ؟ بعد اسم تلفن را چی گذاشتند ؟



[ 23:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 1, 2004

گزارش جلسه امروز در استکهلم در جهت تحریم فعال انتخابات در ایران.
جلسه ساعت 2 تشکیل شد و با بحث های همیشگی در مورد لزوم شرکت فعالانه وحمایت از مردم ایران در حرکتی که بر علیه جمهوری اسلامی صورت گرفته است.
در چند مورد همه توافق داشتند
1ـ لزوم تاکید بر این مسئله که ما خواستار انتخابات آزاد در ایران هستیم. یعنی دفاع از حق تمامی انسانها برای انتخاب شدن و انتخاب کردن. و این مسئله با تحصن مجلسیان و رد یا قبول صلاحیت هیچ وجه مشترکی ندارد. ما حق تمام انسانها را برای انتخاب شدن به رسمیت می شناسیم و هیچ مقامی قادر به گرفتن یا دادن این حق به کسی نیست.
2ـ مخالفت این جمع با کلیت حاکمیت و تمامی جناحهای موجود ( یا جناحهای آتی ) جمهوری اسلامی . به رسمیت شناختن این حقیقت مسلم که جمهوری اسلامی و قوانین غیر بشری اش فاقد توانایی های لازم برای هر گونه اصلاحات هستند و مایل و قادر به تامین امنیت اجتماعی و سیاسی ملت ایران نیستند
3ـ مطرح کردن خواست لغو هر گونه پشتیبانی سیاسی دولت سوئد از دولت ایران. و نفی به رسمیت شناختن مجلسی که در ایران بعد از انتخابات تایین می شود
4ـ مطرح کردن خواست دخالت و نظارت سازمان ملل در جهت برگزاری انتخاباتی آزاد مطابق با قوانین بین الملی در ایران.
5ـ لزوم گسترده شدن این حرکت ، تماس با دوستان در کشورهای دیگر و در صورت امکان به وجود آوردن هماهنگی در به وجود آوردن حرکت های مشابه در کشورهای دیگر.

خلاصه بعد از کلی بحث و شاخ و شونه کشیدن برای هم ( آخ که این مردا چقدر حرف می زنند) سر این کلیات به توافق رسیدیم و قرار شد هیاتی تایین شود که تا روز انتخابات ( با امکان تمدید برای به تاخیر افتادن انتخابات ) برای ترتیب دادن برنامه های لازم و تماس با مقامات و مطبوعات سوئدی انتخاب شود.
این جا یه خورده مشکل شروع شد و بحث های پیرامون آن به درازا کشید
یکی از گروههای مشروطه خواه ( که بهشان می گفتیم سلطنت طلب بهشان بر می خورد ) با چند تن از اعضایشان در این جمع بود و یکی از آنها کاندید شد . من خودم یکی از معترضان بودم که به حضور ایشان چه در امروز و چه در روز تظاهرات احترام می گذارم اما به هیچ وجه نباید این تظاهرات جنبه گروهی داشته باشد و هیچ گروهی حق علم کردن عکس رهبرشان را ندارند. نه مریم و مسعود، نه منصور حکمت ، نه رضا پهلوی ، نه فرخ نگهدار . همانطور که آن دوستان مسلما نمی خواهند که کسانی عکس مریم و مسعور را بیاورند و فردا بگویند در استکهلم تظاهرات داشتیم ، من هم نمیخواهم زیر علم رضا پهلوی یا هر گروه دیگری بروم.باید با تاکید بر اینکه این عمل در جهت حمایت و پشتیبانی از مردم ایران است و فراگروهی است باید حرکت کنیم. دوستان گفتند که ما نمی توانیم از طرفدارانمان بخواهیم که عکس نیاورند و دوستانی دیگر گفتند که خیلی خوب هم می توانیم و انتظامات تظاهرات باید این کار را هم انجام دهد.
شاید بگویید که این دعوا ها بی جا بود. من چنین فکر نمی کنم. من خودم یکی از پاهای این بحث بودم . و چرایش را می گویم.
دو سال پیش در تظاهراتی به منظور حمایت از حرکات دانشجویی در استکهلم شرکت کردیم. مردم زیادی بودند و تظاهرات به خوبی انجام می شد. یکی از این سلطنت طلب های مافنگی اینجا که یک رادیو هم دارد، به مدت 10 دقیقه بلند گوی شعار را در دست گرفت. بعد هم دیگر دستش نبود. ما فکر کردیم اتفاقی نیافتاده. تا آنکه بعد ها شنیدیم رضا پهلوی در مصاحبه ای گفته است که تظاهراتی در استکهلم توسط طرفداران او سازمان داده و انجام شده بود. و به این ترتیب با این 10 دقیقه شعار دادن این آدم که به شعبان بی مخ استکهلم مشهور شده است ( فقط که وبلاگستان شعبان بی مخ ندارد ) همه این جماعت رفتند زیر پرچم رضا پهلوی..به همین سادگی.
در تظاهرات 18 تیر امسال ، در شهر یوتبوری که اعلام شده بود همه از همه گروهها می توانند شرکت کنند ، سلطنت طلب ها عکسی از تظاهرات را که یک نفرشان یک عکس از رضا پهلوی بلند کرده بود روی سایت مشروطه خواهان قرار دادند و تظاهرات را به نام مشروطه خواهان عنوان کردند. دوستانی به این عکس و این مطلب اعتراض کردند و عکس از سایت برداشته شد.
من این حرکت ها را شارلاتینزم سیاسی می دانم ، قبلا مورد سوء استفاده قرار گرفتیم و دیگر نمی خواهم. تصور من این است که مردم ایران مایل به داشتن حکومتی دمکراتیک هستند . و نظام شاهنشاهی شانس خودش را داشت و امروز دیگر قصد پیشروی مطرح است و نه قصد عقب گرد سیاسی. وجود و حضور حزب مشروطه خواهان ، سلطنت طلبان ، و دیگر گروهایی از این قبیل را کتمان نمی کنم و در ایرانی آزاد اگر اینها رای آوردند اصلا نیاوران دو دستی در خدمت آقا رضا و طایفه اش که بنشینند و به مفت خوری و شکم پروری بپردازند. اما تا آن زمان نه ایشان و نه گروه دیگری حق ندارد از تظاهراتی که برای حمایت از مردم انجام می شود به نفع گروهها و سازمانهای خود استفاده کنند. اگر مایل به حرکت مستقل هستند می توانند حرکت مستقل خود را سازمان دهند. اما وقتی در حرکت فراگروهی شرکت می کنند قرار نیست که این حرکت را با عکس ها وشعارهای گروهی شان به زیر پرچم خود بکشانند.
فکر می کنم جنگ اول به تر است تا دعواهایی که احتمالا در آنجا و در میان مردم بر سر چگونگی کار پیش خواهد آمد. و این جنگ را از همین ابتدا داشتیم. و مسائل روشن شد.
چند نفر به پیشنهاد دیگران و چند نفر هم خودشان داوطلب شدند که در هیات اجرایی برگزاری تظاهرات باشند. و چند نفر انتخاب شدند.
همانطور که گفته شد قرار است در ظرف سه هفته ای که به انتخابات مانده است این جمع فعالیت خود را متمرکز کنند روی درخواست انتخابات آزاد با نظارت سازمان ملل طبق قوانین بین الملی، و به رسمیت نشناختن مجلسی که در نتیجه این انتخابات احتمالی به وجود خواهد آمد ، از طرف دولتهای اروپایی و بازار مشترک اروپا.
فکر می کنم حساسیتی که مقامات بین الملی به مسئله نشان می دهند ، اینکه بازار مشترک به شیوه انتخابات اعتراض کرده است ، و اینکه روزی نیست که در مورد انتخابات ایران نوشته نشود مقدمه خوبی است که این جمع و این حرکت بتواند به مقاصد خود ، هر چند مختصر ، برسد.

راستی، امروز خبر شدم که اتحاد جمهوریخواهان ( بخوان اتحاد اکثریتی ها و توده ای ها و شرکا) انتخابات را تحریم کرده است. مبارک باشد عزیزان. دو هفته پیش که کنفرانس داشتید راست رفتید و راست آمدید و انگار نه انگار ، الان که وزیر کشور هم انتخابات را تحریم می کند به زبان می آیید. این پیشرو بودنتان همه را کوشته :)))می زاشتید خامنه ای هم تحریم می کرد بعد اعلام می کردید عزیزان.
******************************
مصاحبه با شادی صدر در مورد کنفرانس مجمع اجتماعی جهانی در هند

سلاطین آبرو دار، زنان بی آبرو، نوشته ای از نوشین احمدی

مقايسه تطبيقي سن ازدواج و شرايط مربوط به آن در چند كشور اسلامي

زن ذلیل

*****************************
یک خرده خنده :
چند روز بود که هی داشتم به مغزم فشار می آوردم که نخست وزیر ایران کیه، آقا هر چی به این مخ دوزاری فشار آوردم نتیجه نگرفتم. تقریبا تمام وزرا را شمردم ولی جای نخست وزیر خالی بود.ای بابا، نخست وزیر کی بود آخه. حالا به چه دردم می خوره مهم نیست ها، دردی از من درمان نمی شد ، اما مثل خوره افتاده به جونم که چرا من اسم نخست وزیر را به خاطر نمی آورم.
خلاصه..امروز با عزیزی در ایران داشتم گپ می زدم وخبر ها را می دادیم و می گرفتیم و یکهو پرسیدم ببین عزیزم..نخست وزیر الان کیه ؟
گفت : خانم ساعت خواب، از سال 68 که دیگه طبق مصوبات مجلس پست نخست وزیری حذف شد.
اصلا حواسم به این نبود، عجب سه ای کردم، پاک یادم رفته بود .
گفتم : اِ.....پش مشدق رفت ؟؟؟
*****************************
پ.ن ، یکی از دوستان در نظرخواهی قبلی پرسید که قصد و غرض از این گرد هم آیی چیست. امیدوارم تا حدی جواب داده باشم. یک نکته را باید اضافه کنم
دوستان، من فکر می کنم که ما که در خارج از کشور هستیم می توانیم و باید امکان خوبی برای رساندن صدای مردم ایران به گوش جهانیان باشیم. فکر می کنم که باید از تمام توان و انرژی خود استفاده کنیم و به جوامع بین الملی مرتبا خاطر نشان کنیم که رژیم جمهوری اسلامی مشروعیت ندارد و خواست ملت ایران برکناری رژیم ج.ا و جانشین شدن یک دولت دمکراتیک و سکولار است. شاید به نظر خیلی ها این حرکات بیهوده بیاید ، اما من اینطور تصور نمی کنم. من فکر می کنم که حرکات ما هر چند که در سطح کوچکی انجام میشوند بازتاب خودش را در جوامع بین الملی دارد. فکر می کنم این دین را به مردمی که در ایران برای ذره ای اعتراض از جان خود مایه می گذارند داریم که امروز که در فضای دمکراتیک قادر به بیان عقاید خود هستیم از این فضا به نفع مردم خود استفاده کنیم. در حد توان خود، در حد امکانات خود، اما مباد که خاموشی گزینیم و بر این تصور باشیم که خاموشی بهتر از سخن گفتن است.

پ. ن 2 ، بابا کی می گه ملت تو ایران تفریح ندارند. این کمدی درام شور انگیز مجلس که انگار پخش مستقیم هم میشه هم فاله هم تماشا.
لینک گزارش لحظه به لحظه از استعفای نمایندگان مجلس را از وبلاگ شبح پیدا کردم. شما هم بخوانید.
جالب تر از همه اینه که هنوز همه این نماینده ها می گن شکایت پیش رهبر می برن. اون خودش رئیس دزداست ، شما می خواین شکایت دزدی ببرین پیشش ؟ این امام زاده کور می کنه. شفا نمی ده. بعد از این همه سال این را نفهمیدین و اسم خودتان را گذاشتین نماینده ملت ؟

[ 20:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



Powered by MT3.35