: به سبک مهناز خوب کردم، خوب کردم ، خوب کردم، خوب کردم، خرج کردم ، خوب کردم :) یه دوربین معرکه خریدم نیکون کوپلیکس 4300 ، گذاشتمش اینجا دارم عشق می کنم ، مدتهاست دنبالش بودم یه دوربین دیجیتال بخرم و اوضاع مالی اجازه نمی داد. این دوربین حراج شده بود و تقریبا 30 درصد قیمتش کم شده بود. کلی کیف کردم خلاصه. دوربین دیگری که داشتم یک کانن 600 بود. دوربین خوبی است. سالهاست که رفیق راهم است. اما این یکی به اندازه یک دهم آن هم وزن ندارد. کتفم افتاد از بس سنگین بود. فلاش هم که می خورد روش دیگه باید یه باربر می گرفتی. خلاصه یک اسکناس سه هزار کرونی :) گذاشتم روی میز و 10 کرون پس گرفتم. البته این تنها خرجش نیست. باید بیمه اش کنم و یه کارت حافظه قوی تر و یک کیف هم بگیرم برایش . اما جز اینها دیگر مشکلی نیست. کیف کردم.
چند روزی سرم شلوغ است. یه چند تا deadline دارم که باید پاس کنم ، روز جهانی زن پیش روست و تمام جریانات و جلسات و سخنرانی ها و جشن ها . برای یک سفر و مسائل مورد بحث آن باید خودم را آماده کنم. صدها صفحه نوشتنی و خواندنی در روی میزتحریرم ریخته است. شغلم جوری است که نمی توانم از آن بزنم....قضیه را که می دانید ، غم نان اگر بگذارد. پس باید از وبگردی هایم بزنم و سر و ته این قضایا را جمع آورم. برای همین مدتی از وبگردی هایم کم می کنم و به کارهایم می رسم . سعی می کنم که اینجا را آپدیت کنم، اما اگر دیدید سر نمی زنم به حساب نامهربانی نگذارید. ای کاش روزها بیش از 24 ساعت بودند یا لااقل می توانستم با کمتر از 4ـ5 ساعت خواب در شبانه روز سر کنم .
Dreamers Bernardo Bertolucci محل : پاریس ، سال 1968 وقایع سال 68 ، جنبش هنرمندان، جوانان عاصی ، آنارشی، فیلم ، سینما تک، آرمانگرایی اما فیلم در این حول و حوش دور نمی زند. اینها تنها در کنار فیلم حرکت می کنند. شخصیت های اصلی داستان تئو، ایزابل، دوقلوهای به هم نچسبیده نیم فرانسوی نیم انگلیسی هستند که در خانواده ای انتلکتوال از طبقات مرفه جامعه رشد کرده اند. در یکی از حرکات اعتراضی این خواهر وبرادر با متیو آشنا می شوند. جوانی آمریکایی که در جنبش علیه خشونت ، در فرار از خدمت سربازی و اعزام به ویتنام برای تحصیل به پاریس آمده است. او به عنوان " یکی از ما " در خانواده پذیرفته می شود و رابطه ای سه گانه در بین این جوانان شکل می گیرد. علاقه این سه جوان به فیلم و دنیای سینما ، بحث ها و گفت و گوهایشان، حضورشان در فیلم و حضور فیلم در زندگی شان همه و همه از "رویا پردازان " برتولوچی فیلمی دیدنی می سازد. فیلم به شدت روی تابوها و تخیلات جنسی ای که نسل جوان و عاصی سالهای 60 فرانسه با آن در کشمکش بودند متمرکز می شود. آنقدر که تحولات اجتماعی آن دوران کمرنگتر به چشم می خورند و جابجایی مرزهای جنسی ، و عشق جنسی و جسمانی و روابط مثلت تم اصلی فیلم را تشکیل می دهد. بازی ها معرکه اند ، و لحظه به لحظه فیلم به تو که در روی صندلی نشسته ای شک قوی می دهد و این همه نیاز تو را به تجربه مجدد کارگردان فیلم بزرگ 1900 تامین می کند. و چنین فیلمی چگونه و با چه آهنگی می تواند تمام شود مگر پرتاب کوکتل مولوتف، یورش پلیس به صف تظاهرات کنندگان و صدای سحرانگیز پیاف Non,je ne regretter rien
The Mother Roger Michell مای و توتس ، زن و شوهر بازنشسته ای هستند که به قصد دیدن فرزندان و نوه ها از شهر کوچک و آرام خود عازم لندن می شوند. در لندن در خانه بزرگ و زیبای پسر با استقبال گرمی روبرو نمی شوند. پسر، بابی ، ثروتمند است و با زن و بچه هایش زندگی می کرد و دختر، پائولا مادری تنهاست که هنوز جایگاه خود را در زندگی پیدا نکرده است. توتس در اثر حمله قلبی می میرد و مای، مادر که به شهر خود بر میگردد تصمیم می گیرد که به لندن بازگردد و مدتی را در خانه پسر و دختر سر کند. پائولا زندگی سرگشته ای دارد. با درن ، مردی بی هدف که زن و بچه دارد رابطه دارد و به امید آن است که روزی او همسرش را ترک کند. بابی در خانه بزرگش زندگی سرد و خشکی را دنبال می کند. درن که از دوستان قدیمی بابی هم هست و در خانه او مشغول به کار نجاری است به مای ، مادر بابی و پائولا نزدیک می شود و رابطه ای در بین این دو شکل می گیرد. مای که در زندگی زناشویی خود همیشه زنی مطیع برای شوهرش بوده است ، و به رنگ خاکستری در می آید با رابطه جنسی که با مرد جوان برقرار می کند دوباره حس جوانی در او زنده می شود.رنگها و نقاشی به زندگیش باز می گردند و در این میانه خود را می جوید. احساس بدی که نسبت به رقابت جنسی با دخترش دارد با احساس خوبی که در رابطه جنسی با درن به او دست میدهد دائما در چالشند. مای که در تمام طول زندگی اش ، فرصت زندگی را از دست داده است ، سعی در باز گرفتن آن فرصت ها می کند و رابطه با دوست پسر دختر خود را حق خود می داند و سعی می کند با نصیحت دختر او را از ادامه رابطه نافرجام با مردی زن دار برحذر دارد. ، دختر عاشق مرد است و در آرزوی اینکه روزی او همسرش را ترک کند. و از رابطه مرد و مادر خبردار می شود. مرد اما عاشق هیچکس نیست. با مادر و دختر و احتمالا همسرش رابطه دارد، خواسته های بزرگی ندارد ، هدف ندارد و در جایی که مای به او پیشنهاد می کند که برای رفع مشکلات اقتصادی اش به او پول بدهد قبول می کند. او که چهره مهربانی از خود نشان می داده به یکباره به انسانی مبدل می شود که به خاطر سن زیاد مای دست به تحقیر او میزند. پائولا که در رویای نویسندگی است نوشته هایش را می سوزاند. با مادر دعوا می کند و به مرد التیماتم می دهد. مادر به خانه برمیگردد. و در آخرین صحنه زنی که با چمدانی کوچک از خانه خارج می شود تنها است و رها. در تمام مدت فیلم این صدا در گوشت زنگ می زند : قبل از آنکه بمیری ، زندگی کن.
حتما تا به حال خبر به همه شما هم رسیده است. کبری فعلا اعدام نخواهد شد. تقریبا تا عید وقت داریم. یعنی یک ماه ..یا کمتر. سایت زنان ایران در این رابطه اطلاعیه ای دارد
آیا این امکان وجود دارد که بچه های وبلاگ نویس مقیم تهران یک قرار وبلاگی برای درخواست آزادی کبری ترتیب بدهند؟ در مقابل محل اعدام جمع شوند و خواستار آزادی او شوند ؟ آیا از بچه ها کسانی هستند که بخواهند این کار را انجام دهند ؟ شاید این بتواند جان یک زن 22 ساله را از مرگ حتمی نجات دهد .
می دانم کم کار شده ام. خسته ام. می خواهم بروم شمال..یا جنوب، یا جایی که غریبه ای را بیابیم و با او به زبانی که نیاموخته ام ، مثل آشنایی صد ساله گفت و گو کنم. می دانم که صدها..هزارها سال حرف دارم برای او، برای فقط او ، و می دانم که او تحمل شنیدن نخواهد نداشت می دانم که بازخواهم گشت پیش تو ، و برای تو خواهم نوشت ، و باز خواهم آمد تا ببینم دست مهربانت چگونه از این دیوار شیشه ای بدر می آید تا دستهای جوهری ام را بفشارد
این شعر گلناز +++++ و این طنز!!! رها +++++ و صدها ...صدها ... صدها دست مهربان راه بازگشت را هموار می کند تا آن موقع می روم شمال، یا جنوب ، یا جایی که غریبه ای را بیابم و با او به زبانی که نیاموخته ام ، گپی بزنم. و تو خوب می دانی، که زود بر می گردم.
هر چند به پایان رسد ایام خمینی با ننگ ابد زنده بود نام خمینی صد دام نهاده است به خونریزی مردم صدام یکی دام ز صد دام خمینی
تا آنجایی که می دانم این ابیات اول قصیده ای است بلند از حبیب یغمایی آیا کسی بقیه این غزل را می داند ؟ ************************************ لینک ها را لطفا خودتان با کلیک راست در صفحه مستقل باز کنید. راستش آخر شبه..حالش را نداشتم که اون اضافی ها را بنویسم تا خودش تو صفحه مستقل باز بشه..خلاصه شرمنده دیگه :)
روشن گفته بود برای کنکور دیگر نمی نویسه . روشن برگشت و مشغول نوشتن شد. آقا پسرمون دانشجویه این بار. ایشالا شیرینی قبولی دانشگاه ش رو با شیرینی لیسانسش یک جا بهمون می ده. تو یه رستوران فرانسوی در تهران، قبول ؟ ************************************ دو سایت جدید زنان شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی WebWoman ************************************* وبلاگ شبح که معرف حضورتان هست. یکی از خانه های خوب وبلاگستان که همیشه در آن بازار بحث داغ است. وبلاگ شبح همیشه منو به یاد جلو دانشگاه می اندازه. هروقت که می خواستم چیز یاد بگیرم به آنجا می رفتم. هر وقت که تنم برای کتک خوردن هم به خارش می افتاد باز به آن جا می رفتم. آن موقع ها فکر می کردیم برای یاد گرفتن است وگرنه خودمانیم در جلوی دانشگاه چیز بدردبخوری جز کتک گیر نمی آمد، با اندیشه امروز که به آن بحث ها نگاه می کنم بیشتر به جنگهای زرگری بعضی از وبلاگها شبیه بود و سعی بعضی ها برای نام در کردن. اما وبلاگ شبح همیشه مکانی است برای بده بستان اندیشه . و البته گاهی هم کتکت می زنند. شبح بحث تازه ای را آغازیده است. بحث سر آزادی بیان، شرایط و محدودیاتش ، جایی برای ترسیم دنیایی که در نظر داریم. *************************************** سایت صدای ما را دیده اید ؟ در خیلی موارد خودم را با آنها همصدا می بینم. شما چطور ؟
****************************************
از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است دوستای ما را فراموش نکنید ها تریبون فمینیستی
نه به جمهوری اسلامی ؛ آری به... ؟؟؟ دیشب با یکی از عزیزانم در ایران در گفت و گو بودم. می گفت که تلویزیون دائما تکرار می کند که 60 درصد در انتخابات شرکت کرده اند. می گفت که اینقدر این دروغ را تکرار می کنند تا برای همه جا بیاندازندش. به او گفتم که مردمی که خودجوشانه عمل کرده اند و حوزه های رای را خالی گذاشته اند ، دیگر نمی توان دروغهایی به این شاخداری را در ذهنشان جا انداخت. نگران تو رفتن راست ها بود. و با هم صحبت کردیم. هیچ کس انتظاری غیر از این نداشت. آنچه مردم به آن باور داشتند این بود که حتی در صورتی که اصلاحطلبان به مجلس راه یابند ، کاری از پیش نمی برند که در بهبود وضعیت مردم حتی تاثیر گذارنده باشد. ( حالا راجع به تایین کننده بودنش صحبت نمی کنیم ) و به همین دلیل بود که صندوق ها را خالی گذاشتند. اینکه دولت تقلب می کند ، فریب می دهد و سعی در حفظ چهره خود در داخل ( که مردم به خوبی می دانند دروغ است ) و در سطح جهانی دارد ( که البته این هم تلاشی اضافه است، در سطح جهانی مردم عادی نقشی در سیاست های ایران به آن شکل ندارند. و آنان که ایفای نقش می کنند خوب می دانند که در ایران چه می گذرد) برای همه ما روشن بود. و تعجب کردن و یا غمگین شدن از آن صرفا می تواند واکنش احساسی و انسانی ما باشد. مسلم است وقتی اکثریت مردم رای دادن را نفی می کنند و حدود 20 تا 25 درصد رای می دهند ، هیچ کدام از جناح اصلاحطلبانی که تایید صلاحیت شده اند در رده های بالا قرار نخواهند گرفت. رای دهندگان و رای گیرندگان به یک پارچگی رسیدند. و مسلم است که جناح محافظه کار در میان این 20 درصدی که رای دادند اکثریت آرا را به خود اختصاص خواهد داد. اما اگر چنین نبود چه می شد؟ به نظر من عدم شرکت مردم در انتخابات به دلیل عدم تایید صلاحیت نمایندگان اصلاح طلب نبود. من فکر می کنم پروژه اصلاح طلبی در ایران به خط پایان خود رسیده است و مردمبه خوبی به این نتیجه رسیدند. اصلاح طلبان کاری از پیش نبردند. پس این حکومت را چاره ای دیگر باید. عدم تایید گروه کثیری از اصلاحطلبان عامل اصلی نفی انتخابات نبود، بلکه عامل شد که تعداد بیشتری به صف تحریم بپیوندند.مردمی که به پای صندوق های رای نرفتند خواسته شان این نبود که شورای نگهبان مثل چوپان ، فلان اصلاح طلب را تایید کند ، تا اینها هم بروند و گوسفند وار به او رای بدهند و با جلال و جبروت او را به مجلس بفرستند . مردمی که رای ندادن را انتخاب کردند این عمل را در جهت تاکید بر انتخابات آزاد پایه گذاشتند. انتخابات آزاد بدون بزرگتری و آقا بالاسری شورای نگهبان. با احترام به حق ایشان در انتخاب و بدون سنت دیرینه چوپان و رمه ای که 25 سال است در کشور ما برقرار است . مردم ما به حق انتخاب خود احترام گذاشتند و از انتخاب دستچین شده های حکومتی سرباز زدند. بعد از 6 سال انتخاب و باز انتخاب اصلاحطلبان در حکومت ، ایشان نشان دادند که تغییرات و اصلاحاتی که در حیطه کار خود قرار داده اند بسیار ناچیزتر از خواست و نیاز مردم است. تحریم انتخابات از سوی مردم نه بزرگی بود ، این نه ، نه تنها به محافظه کاران گفته شد که به هر دو جناح درون حاکمیت . اگر چنین نمی شد چه می شد ؟ اگر شورای نگهبان همه را تایید می کرد من فکر می کنم باز تعداد بسیار زیادی از مردم در این انتخابات شرکت نمی کردند ( مسئله تحریم انتخابات از بسیار پیش از دست به کار شدن شورای نگهبان مطرح بود ) ولی مسلما تحریم به این شکل و اینچنین همه گیر نبود. تعدادی از اصلاحطلبان به مجلس می رفتند. شاید هم اکثریت می گرفتند . شاید هم لوایح مثبتی را تایید می کردند. که در شورای نگهبان دوباره رد می شد. و این نمایش سیاه بازی همچنان ادامه پیدا می کرد. مردم به این نمایش نه گفتند و از حق انتخاب خویش برای اینکه تماشاچیان خاموش این نمایش نباشند استفاده کردند. تحصن حرکت جالبی بود شاید برای کسانی که هنوز به مقدس بودن کلام خامنه ای اعتقاد دارند ، این تقدیس را خدشه دار کرد. اما تحصن نتیجه بسیار جالبتری داشت. متحصنین به انتظار حمایت مردم کفشها از پای در آورده بودند و بر زمین مجلس خانه کرده بودند. مردم اما نیامدند. تحصن نشان داد که مردم به اصلاحطلبان پشت کردند. و آنان را جزیی از حکومت دانستند. تحصن نشان داد که مردم تمامیت این حکومت را نه می گویند. نه تنها جناح فلان را. مردم به حکومت پشت کرده اند. سالهاست چنین کرده اند. سالی چند نیز پدیده اصلاحات را امتحان کردند و آبی از آن گرم نشد. اما بین پشت کردن مردم به حکومت تا تعویض این حکومت راه درازی باقی است. متاسفانه اپوزیسیون قوی و دارای برنامه ای وجود ندارد که بتواند از این نیروی مردم و این حرکت مردم استفاده ای جز شعار دادن داشته باشد. این حرف من شاید به خیل ها بر بخورد ولی حقیقت این است که هر کسی که فکر می کند که سازمان و گروهش آلترناتیوی برای فردای ایران است در رویای شیرینی به سر می برد. این آلترناتیو در حال حاضر وجود ندارد. وجود یک آلترناتیو قوی به معنی داشتن برنامه است. امروز همه در انتظارند. انتظار اینکه چه می شود . چه می کنند ، و در جواب چه کنیم. حضور یک آلترناتیو به این معنی نیست که بنشیند و از شهرهای مختلف خبر تهیه کند که مثلا مردم در فلان جا فلان کار کردند و اینها را ثبت کند . وظیفه یک آلترناتیو قوی استفاده از این حرکت هاست و سازماندهی آنها و جایگزین کردن عمل به جای انتظار. این آلترناتیو قوی امروز وجود ندارد. با خواندن اعتراضات و شورشهای خودجوش کوچک و بزرگ مردم در این جا و آنجا دل خوش نکنیم. این اعتراضات باید سامان داده شود وگرنه تنها هزینه ای را به دوش این مردم خواهد گذاشت. اندیشه کنیم و راه چاره ای دست و پا کنیم تا به جای پاسیو بودن و منتظر حرکت حریف شدن ، راهکردی بیابیم. امروز یکشنبه است. مردم در روز جمعه به جمهوری اسلامی نه گفتند. و امروز همه نشسته ایم تا ببینیم جمهوری اسلامی چه خواهد کرد. این انتظار حرکت نیست. بی حرکتی محض است. سکون است. رکود است . و نتیجه ای بجز دوگام به پس ندارد. می گوییم که مردم با ما هستند. اما آیا ما با مردم هستیم ؟ آیا ما مردمی هستیم ؟ آیا ما مردم هستیم ؟
گلِ نازِ وبلاگستان در نوشته آخرش نظری دارد روی لوگویی که یکی از دوستان در رابطه با انتخابات تهیه کرده است. این لوگو از یک جمله تشکیل شده است که کلمه به کلمه ظاهر می شود. "اگر بری رای بدی خیلی نامردی"
من این لوگو را در وبلاگ شبح دیدم. چون کلمه به کلمه می آمد تمام لوگو را ندیدم و فقط فهمیدم که لوگو در مخالفت با رای دادن است. به وبلاگ زورو رفتم و برایش نوشته بودم که کد های آن را در اختیار همه قرار دهد. که او هم در کامنت های اینجا آمد و چنین کرد. در این فاصله اما تمام جمله را دیده بودم و از گذاشتن لوگو در وبلاگ خودم امتناع کردم. گرفتاری های زندگی واقعی در این چند روزه از یک طرف و دعواهای وبلاگستان ، کینه توزی ها ، دو به هم زنی ها و بیهوده گویی ها که در این روزها زیاد شده بود، از طرف دیگر ، برایم فرصت این را باقی نگذاشتند که اصلا در فکرم هم به این لوگو بپردازم . تنها همین که خودم از این لوگو استفاده نمی کنم برایم بسنده بود. گلِ ناز ِ همیشه بیدار ما اما به این لوگو پرداخته است. به اندیشه ای که هر آنچه بدی است و نشانه ضعف ، زنانه می داند و هر آنچه خوبی است و نشانه قدرت ، مردانه. زورو که این لوگو را تهیه کرده است موضوع این برخورد نیست. زورو احتمالا جوانی است که تحت تاثیر احساسات خود از کلمه نامرد استفاده کرده است شبح که این لوگو را در وبلاگ خود گذاشته است نیز موضوع این برخورد نیست. احتمالا کار زیاد و وقت کم به او فرصت پرداختن و فکر دوباره در باره محتوای ضد زن لوگو نداده است. موضوع این برخورد که گل ناز آن را پی می ریزد اندیشه است. اندیشه ضد زنی که هر آنچه ضعف و بدی است زنانه می بیند و هر آنچه قدرت و خوبی مردانه. موضوع این برخورد نهادینه کردن موضع گرفتن و ارزیابی از ارزشهای سنتی و نقشهای سنتی ـ جنسیتی مردانه و زنانه است. گلِ ناز ِ وبلاگستان..خوب تاخته ای، دمت گرم.
پ. ن : یکی از دوستان در کامنت ها مسئله قابل تاملی را مطرح کرد . که نامرد لزوما به معنی زن بودن نیست.که نامرد به معنی اخته بودن است. این راست است. تنها زنان نیستند که نامرد خوانده می شوند. نامرد به معنای نداشتن مردانگی است. مردانگی یا توانایی جنسی مردانه ، به همین دلیل همجنسگرایان نیز نامرد خوانده می شوند ( طرف مردی نداره ، ابنه ای یه ، مفعوله ) نامرد کلمه ایست با بار شدید جنسی، هر آنچه مردانه است در این کلمه جزو خصوصیات مثبت قرار می گیرند. توانایی های جنسی از آن زمره اند. " مرد" کسی است که فاعل باشد، اما مردی که قدرت تامین خانواده را ندارد هم مرد نیست. مردی که تقسیم کار در خانه را قبول کرده است زن ذلیل خوانده می شود و مرد نیست . مردی که سر حرف خودش نباشد هم مرد نیست و مردی که قوی نباشد هم مرد نیست. نامرد همیشه زن نیست، بلکه تمام مردانی که یکی یا چند تا از این خصوصیت ها را دارند می توانند از " پوشه " مخصوص به مردان قلم بخورند و در زمره نامردان قرار بگیرند. نامرد همیشه به معنی زن نیست، اما به معنی مردی است که دیگر به دسته مردان ( انسانهای قوی و صاحب اندیشه و صاحب تفکر ) تعلق ندارد و جزو دسته غیر مردها قرار می گیرد. دسته غیر مردها که زنان نیز جزوی از آن را تشکیل می دهند. و در کنارشان همجنسگرایان ، انسانهای ضعیف و انسانهای ناتوان و بی اراده قرار دارند. نامرد کلمه ای است در جهت استحکام هر چه بیشتر کلیشه های جامعه مرد سالار. استفاده از کلماتی از این قبیل را باید همین امروز هم که به حقوق خود نرسیده ایم متوقف کنیم. خواسته های خود را در هر زمانی می توانیم مطرح کنیم و نباید به فکر فردای روزی باشیم که به حقوق خود رسیدیم. حقوق ما همین هاست. به رسمیت شناساندن خود به عنوان انسانهایی برابر در تمام حقوق و وظایف انسانی. نه کم و نه بیش.
دنیایی که در آن " چلنج "* نباشد، دنیای خیلی خسته کننده ای است. هر روز صبح که بیدار می شوم و بعد از دوش صبحگاهی و پوشیدن لباس و خوردن صبحانه و آماده شدن از خانه بیرون می روم ، در پایین خانه ، در کریدور عمومی ، نزدیک در خروجی، معمولا مردی ایستاده است. با بروشور های کوچکی در دست که رویش نوشته است :" بیدار شو " . این مرد از طرف یکی از سازمانهای آزاد مذهبی ـ مسیحی ، به تبلیغات در مورد فرقه اش می پردازد.همیشه با لبخندی از کنارش می گذرم. امروز بروشورش را که به سمتم دراز کرده بود پس نزدم. گرفتم و در قطار به خواندنش پرداختم. عکس روی آن زنی است مو بور و سفید ، کنار مردی مو بور و سفید، چند بچه در دور و ورشان ، یکی از بچه ها سیاه پوست است ( یعنی که ما راسیست نیستیم ) و دیگری از نژاد زرد ، در فضایی سبز و خرم، روزی آفتابی، با لباسهایی سفید و زیبا . در کنارشان گوسفندی در حال چریدن است و شیری در حال استراحت. یک خانواده خوشبخت ، تصویری از بهشت و آنچه از بهشت توقع داریم. در کتابچه تبلیغ یکی از سکت های مسیحی بود . اینکه همه از هر نژادی که باشند به خصوص مهاجران در آنجا با روی خوش استقبال می شوند. و از این حرفها. نگاهی به عکس روی آن انداختم. به یاد تعریفی که از بهشت در دین اسلام شنیده ام افتادم. دشتهایی سبز و خرم ، سلامت دائم، حوری های همیشه باکره ( که اینجا ارزش بکارت کاملا روشن می شود. بیخود نیست که مردان نازنین ایرانی در خارج از کشور به دنبال زن باکره تا ایران سفر می کنند ) ،حالا گیرم برای زنان مومن هم پسرکان بهشتی ( دعوایم امروز سر سهم زنان در بهشت نیست ) ، چشمه های شیر و عسل، نه دردی ، نه غمی ، نه اشکی . بهشت در همه جا تقریبا همین رنگ است، با کمی تغییرات فرهنگی مختص به هر فرهنگ و منطقه ای، اما در کل به یک شکل. تکرار دائمی یک نواخت زندگی شاد و خوشبخت، تا بی نهایت ، بدون هیچ تغییری ، بدون هیچ تکاملی ، بدون هیچ دردی و غمی ، و اگر غم نباشد شادی هم نیست چرا که شادی به نوعی نبودن غم است. اگر تو از حس غم محروم شوی ، چگونه شادی را حس می کنی ؟ جهنمشان چیست ؟ دردی تا بینهایت ، هر روز قیر داغت کنند و هر روز سیخت بزنند و هر روز زجرت بدهند. وقتی تا بینهایت اینها باشد همین ها هم عادت می شوند و دیگر درد معنی خود را از دست خواهد داد . به راستی این دین ها ما را به چه وعده می دهند ، و از چه می ترسانند ؟ به سکونی ابدی ؟ آیا سکون ابدی انتهای تمام پرهیزکاری های انسان مومن خواهد بود ؟ در بهشت راه بروی و بخوری و بنوشی و با حوریان همبستر شوی ...تا ابدیت ؟ آیا این انتهای انسانیت شماست ؟ سکونی ابدی که هیچ تغییر و تکاملی در آن نیست ؟ راستی تغییر و تکامل در بهشت مذهبی به چه شکل است ؟ مثلا اگر امروز با دو نفر از حوریان همبستر شدی ، فردا می توانی گروپ سکس داشته باشی ؟ یا مثلا امروز شیر و شراب بخوری و فردا شیر و عسل ؟ تا ابدیت ؟ آیا پرهیز کاری هایتان برای سکون ابدی است ؟ بدون هیچ انگیزه ای صبحی را به شب رساندن برای سپری کردن شبی چون شبان دیگر و آغاز صبحی که با هزاران صبح قبل و بعد هیچ تفاوتی ندارد ؟ مرگی نه ؟ دردی نه ؟ بندی نه ؟ و نه شادی ..و نه آزادی ؟؟ چه دنیای خسته کننده ای را به مردم وعده می دهید. و چه ابلهند کسانی که به خاطر این وعده های شما که اگر هم راست باشد زنده بگور شدن محض است ، تمام لذات انسانی را از خود سلب می کنند . سالهاست انسان مذهبی را به گفتگو ننشسته ام. چه جور موجودی می تواند باشد که به این ها دل خوش می کند ؟ آرزوهایش چیست ، رویاهایش چقدر کوچکند و چقدر کسالت آور. بهشتتان پیش کش خودتان باشد. دنیایی که در آن تکامل وجود نداشته باشد جهنم من است. من بهشت ابدی شما را به یک روز دغدغه های خودم ، گریه های خودم ، با یک روز غم های خودم عوض نمی کنم.
امروز جمعه است. روز انتخابات در ايران. امروز همه ما كاري براي خود داريم. در خارج از كشور بعضي در تظاهرات ها شركت مي كنند. بعضي به طريق ديگري صداي مردم را به گوش دولتمردان و دولتزنان اروپايي و ...مي رسانند. و امروز سپري مي شود. در داخل كشور مردم به قصد نمايش يك نه بزرگ به رژيم جمهوري اسلامي برنامه هاي خود را براي امروز تنظيم كرده اند . اما فردا ؟؟ فردا چه مي كنيم؟ سالهاست كه واكنشي عمل مي كنيم. رژيم سركوب مي كند. ما تضاهرات مي گذاريم . رژيم اعدام مي كند . ما اعتراض مي كنيم. رژيم انتخابات مي گذارد . ما تحريم مي كنيم. رژيم اصلاحطلب راه مي اندازد ما افشا مي كنيم . اما تا به كي مي خواهيم واكنشي عمل كنيم ؟ تا به كي به انتظار حركت اينان باشيم و واكنش نشان دهيم؟ بايد حركت از ما باشد. بايد در حركت از اينان پيش بگيريم . بايد حركت اپوزيسيون از پاتك زدن و واكنش نشان دادن و مدافعي عمل كردن خارج شود. اگر قصد آن داريم كه ايرانمان را دوباره آزاد ببينيم...راهي بجز حركت نداريم. حركت از اين بيش شتابان كنيم ...
ها ها ها ها همین الان یادم افتاد که امروز سالروز یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم است. ولی وقتی که به نتیجه این اشتباه بزرگم نگاه می کنم ، فکر می کنم که اگر میتوانستم زمان را به عقب برگردانم ، باز هم این اشتباه را تکرار می کردم. ولی احتمالا نمی گذاشتم مدت این اشتباه اینقدر به درازا بکشد. زودتر طلاق می گرفتم. خیلی زودتر، خیلی خیلی زودتر... **************************************** این هم جواب دندان شکنی برای زن نانجیبی مثل من از طرف روابط عمومی سازمان فرهنگی شهرداری اصفهان
لازم به یاد آوری است که ویدئو و دی وی دی شب زفاف حضرتین علی و فاطمه، با ضبط منحصر به فرد ، به زودی از سوی روابط عمومی بنگاه شادمانی شهرداری اصفهان در دسترس عموم قرار خواهد گرفت.
بار دیگر کشورمان به مصیبتی در جهان پر آوازه شد، بار دیگر گوشه ای از کشورمان بر روی نقشه جغرافی به سنجاقی از درد تزئین شد. این بار نیشابور. تسلیت به ملت این دردها را اما پایینی هست ؟ این شب تیره کی سحر شود ؟
روزنامه شرق توقیف شد هجوم گسترده ای را باید در انتظار باشیم. احتمالا یاس نو هم در نوبت است. این مار زخمی زهر خود را خواهد ریخت.
از دست بچه های کمیته تدارکات تظاهرات در استکهلم بسیار شاکی هستم. نتیجه این همه فعالیت این شد که تظاهراتی که قرار بود در روز 20 فوریه در مقابل مجلس انجام بشه..انجام نمی شه. با آقای فلانی صحبت کردم. آقای فلانی می گه که یعنی به نظر شما بهتر بود که تظاهرات غیر موفق می گذاشتیم ؟ به نظر من در چنین موردی تظاهرات غیر موفقی وجود نخواهد داشت. باید تظاهرات برگزار می شد. حتی با 50 نفر. به نظر من این حرکت بسیار غیر دمکراتیک بود. انتقاد شدیدی به کار شما ، در کل و در جزء وارد است که باید سرش صحبت کنیم. حالا بگذریم از اینکه بسیار و بشدت مردانه برخورد کردید. شما هنوز به زنان به عنوان سیاهی لشکر های یک حرکت نگاه میکنید . گفتم تا گفته باشم. و گفتم تا بغضی که به دلم نشاندید کمی فرو کشد. بعدا خدمت می رسیم
خوب... دو روز بيشتر به انتخابات نمونده. بچه هايي كه موافق راي دادن هستند. بحث خودتان را مطرح كنيد. چرا بايد راي داد ؟ و چرا مي خواهيد برويد راي بدهيد. من راي نمي دهم . معتقدم كه حق انتخابي در اين انتخابات وجود ندارد , و تنها استفاده اي كه انسان ايراني به عنوان حق شهروندي مي تواند از حق انتخابش در اين موقعيت بكند, اين است كه انتخاب كند كه در اين سيا بازي شركت نكند. مي دانم كه بجز ايادي جمهوري اسلامي ( كه خوشبختانه درصد زيادي نيستند ) تعدادي از دوستان هم هستند كه هنوز معتقد هستند كه بايد در اين انتخابات شركت كرد. من اين منطق را نمي فهمم. شوخي هم نمي كنم, واقعا نمي فهمم. بياييد دلايل خودمان را براي شركت در انتخابات مطرح كنيم. اگر مي خواهيد در اين انتخابات شركت كنيد, دليلتان چيست ؟ ( دوستاني هم كه با شركت كردن مخالفند مي توانند در بحث شركت كنند ها... )
خانم عبادي هم بالاخره به صف راي ندهندگان ( چه كلمه اي شد :) پيوست . براي پيوستن به اين صف هيچوقت دير نيست . لينك مربوط
به تریبون فمینیستی که مرتب سر می زنید ؟ تریبون به طور مرتب به روز می شود. مقالاتی در مورد نتایج یک بررسی در مورد کودک آزاری، اقدامات زنان برای عدالت جنسیتی ، مزاحمت های جنسیتی در ایران و خیلی خیلی مقالات دیگر. خلاصه از خودتان پذیرایی کنید دیگه
نه گلم..نگو نمی شه ، من هم با منویی که تو پیشنهاد می کنی کاری ندارم. تو می گی : کدامش بيشتر به مذاقتان خوش می آيد؟ 1-انسان را تربيت کنيد و تعليم دهيد تا دانا بار بيايد. 2-انسان را به حال خود رها کنيد تا حيوانی آزاد و رها باشد.
من می گم ما نمی توانیم از انسان حیوانی آزاد بسازیم. لازمه آزادی ، آگاهی است . یک نگاه مختصر به همین اجتماع بشری بینداز، نظرم در حال حاضر حکومت های دیکتاتوری و آدمخوار نیست ، فعلا آنها را به دلیل روشن بودن ماهیتشان قلم می گیریم ، یه نگاه به دور و بر بینداز ، تمام این بدبختی هایی که در میان جامعه "روشنفکران "می بینی، از نا آگاهی آدمها است . اینکه انسانهای به اصطلاح متمدن ، مثل حیوان به هم می پرند و به حقوق هم احترام نمی گذارند و برای خود و دیگران ارزشی قائل نیستند ، اینها همه ناشی از نا آگاهی است. انسان به تعلیم و تربیت نیاز دارد تا قدرت تشخیص خوب و بد را داشته باشد و آزاد باشد. انسانی که این قدرت را ندارد ، حتی یک حیوان آزاد هم نیست. چرا که حیوانات برای دفع حوائج اولیه است که یکدیگر را می درند. انسان نا اگاه دریدن را جزو خصوصیات شاخص خود قلمداد می کند. گلم، اگر این یه قلم جنس را در منو نداری، لا اقل قبول کن که باید بزاری، در غیر این صورت سوالت کامل نیست. مثل این است که بپرسی فرمول شیمیایی آب چیست ، و دو جواب غلط را بنویسی ، و جواب درست را ذکر نکنی. داشتیم ؟ :)))))
من به تو شبیه نیستم، من از شباهت بدم می آید. دلم می گیرد از اینکه می بینم آدمهایی بدون وقفه به دنبال انسان های ارگینال می گردند تا آنها را کپی باشند. از کپی ها بیزارم.
مخالفت با کپی ها هم بی معناست. کپی ها معمولا مخالف ندارند. انسان عاقل همیشه سعی می کند که برای تبادل اندیشه به سراغ اصل برود. کپی ها بسته به مرغوبیت کاربن ،دیر یا زود از اندیشه تهی می شوند. ولی از آنجا که ادعای بیهوده امانشان نمی دهد، مجبوری به شنیدن طنین خالی شدنشان دل خوش کنی
نتيجه ی ازدواج برای هر دو طرف محدوديت در بسياری زمينه هاست. اين که چرا مردان ايرانی بيش از زنان در اين زمينه احساس غبن می کنند به آن بر می گردد که مردان بيش تر چيزهايی را که داشته اند (يا گمان می کرده اند دارند) از دست می دهند، و زنان آن چه را که پيش تر نداشته اند (و لابد گمان می کرده اند به دست می آورند) همچنان نخواهند داشت!
فردا یک سری بچه ها می خواهند با هم سکوت را فریاد بکشند و فریاد هایشان را سکوت کنند. در استکهلم حرکتی داشتیم به نام دهان های بسته ، قلم های شکسته . که با دهان های چسب زده و مداد های شکسته شرکت کرده بودیم. ( پلیس هم بر و بر بهمون نگاه می کرد می گفت این ...خل ها کین که اینجا که می تونن حرف بزنن دهان هاشون را چسب زدند. ولی کلا حرکت سمبولیک جالبی بود ). در اینجا از حرکت بچه ها اطلاع بیشتری پیدا کنید . ولی راستی..چرا سعد آباد ؟؟
بحث امشب آقای جهانبگلو بسیار جذاب بود. یک سری مفاهیم و معانی برایم باز تر شد و به همراهی دوستانم کلی کتاب هایش را خریدیم که نوبتی بخوانیم. همانطور که گفتم بحث ایشان در باره مفهوم روشنفکری و نگاهی به چهار دوره روشنفکری در ایران بود. یکی از دوستان هم در نظرخواهی مربوط به خبر سخنرانی صحبتی کرده است مبنی بر اینکه روشنفکر یعنی انسان معترض. به نظر من این معنای کاملی به کلمه روشنفکرنمی دهد. انسان معترض ؟ اعتراض به چی ؟ آیا هر معترضی روشنفکر است و هر اعتراضی نشان از فکری تفکیک گر و نقاد دارد ؟ با این ترتیب آیا ما می توانیم به آقای خمینی لقب روشنفکر بدهیم و به آقای رجوی هم ؟ یکی از خصوصیات روشنفکر خود آگاهی است ، آیا معترض بودن ضامن خود آگاهی است ؟ روشنفکر در پی حقیقت و دروغ گریز است ، آیا معترض بودن ضامن مقابله انسان با دروغ است؟ جهانبگلو در مورد رابطه روشنفکر و خشونت گفت : روشنفکر خشونت پرهیز است و انتقام جویی در خصوصیت روشنفکری نمی گنجد، چرا که روشنفکر انسانی است که رو به جلو دارد . مطلبی که جهانبگلو در رابطه با حقیقت بیان کرد تعریف بسیار زیبایی از آن داد. حقیقت افق است ، هر قدر به آن نزدیک شوی از تو دورتر می شود. کار روشنفکر امید دادن نیست . پرسش او در باره شناخت است و نه امیدواری . امید دادن کار دین است. روشنفکر خرد محور است ، و خدا محور نیست. به این ترتیب تکلیف ما با اصطلاح روشنفکر دینی هم روشن می شود. جهانبگلو در این مورد اصطلاح جالبی استفاده کرده است. روشنفکر دینی ، دایره ای است که مربع است. در مورد ایدئولوژی و رابطه آن با روشنفکر حرف بسیار جالبی زد> یکی از عملکرد های روشنفکر طرح سوال و پرسش است. روشنفکری که پرسشگر نباشد ایدئولوگ است. جهانبگلو از ویژگی های موج چهارم روشنفکران در ایران نام برد : *از هرگونه مهندسی اجتماعی اجتناب می کند. *از هر گونه تفکر تک پندار اجتناب می کند *از هرگونه ایدئولوژی اجتناب می کند . *روند جهانی بودن را به مراتب بیشتر از جهانی شدن تبلیغ می کند.
البته در جاهایی با جهانبگلو مشکل هم پیدا می کردم. گفته ایشان را مبنی بر اینکه متفکرانی مثل آل احمد و شریعتی پشت سر گذاشته شده اند بیشتر به یک آرزو شبیه است تا واقعیت. تعاریف ایشان را در مورد خشونت پرهیزی و جستجوی حقیقت و تک پندار گریزی و اجتناب از ایدئولوژی در مورد روشنفکر بسیار قبول دارم ، راستش با اتکا به همین تعاریف بود که خیلی ها را هرگز روشنفکر خطاب نمی کردم. انقلابی شاید. اما روشنفکر ، نه .( یادمان نرود که در جای خودش خمینی و هادی غفاری هم انقلابی بودند :)
من کتابی از جهانبگلو نخوانده بودم و اطلاعات من از اندیشه او به خواندن مقالات پراکنده از او محدود می شد. امشب با برخوردی که با ایشان داشتم متوجه شدم که نزدیک بود شانس بزرگی را در شناخت عمقتر از اندیشه های یکی از آزاد اندیشان بزرگ ایرانی در عصر کنونی از دست بدهم. شخصا سمپاتی زیادی نسبت به او پیدا کردم و مطالعه نوشته های او را به همه توصیه می کنم. اگر به کتابهای جهانبگلو دسترسی ندارید ، نوشته های او را روی اینترنت در نشریات گفتگو و ارغنون و نیز سایت خودش می توانید بیابید. با یک جستجوی گوگل هم به مقالات بسیار مفیدی از رامین جهانبگلو دست می یابید.
بچه های وبلاگ مشترک زنان بحث جالبی را در مورد نیاز جنسی زنان و خود ارضایی زنان راه انداخته اند که به نظر من با توجه به تابوهای اجتماعی نیازش فوق العاده حس می شود. این بحث را که بانوی چهارشنبه مطرح کرده در اینجا بخوانید.
راستی بچه ها..می شه یه انتقادی بهتون کرد ؟ حالا ما می کنیم ... من وبلاگ شما را دوست دارم. یکی از وبلاگ هایی هست که هر وقت وبگردی می کنم بهش سر می زنم و از این نظر آن را از خودم می دانم . از وبلاگ شما بی تعارف چیزی بیشتر از شوخی های سکسیستی انتظار دارم. شوخی بانوی سه شنبه که در روز 21 بهمن نوشته شده است در اصل نوعی ریورس سکسیسم است. یعنی سکسیسم برعکس. اگر این نوشته را در یک وبلاگ جدی راجع به زنان می دیدم اعتراض می کردم ، به همین دلیل به خودم این حق را می دهم که به شما هم اعتراض کنم. بیاییم و در اعتراض به اجحاف و نادیده گرفتن زنان ، از آن سوی بام نیافتیم.
امروز ، ساعت 4 بعد از ظهر در هوسبی ترف واقع در هوسبی سنتروم سخنرانی دکتر رامین جهانبگلو در باره مفهوم روشنفکری ور نگاهی به چهار نسل روشنفکران ایرانی ـ در ذهن تحصیل کرده های ایرانی ، روشنفکر همیشه به معنای کسی بوده است که با حکومت مخالف است. و از این رو همیشه در اپوزیسیون است. بنابر این از دیدگاه خیلی ها روشنفکر واقعی بودن یعنی چپ بودن ، خواه این چپ حزب توده باشد، چریکهای فدایی باشند. ترتسکیست ها باشند یا نوع دیگری از مارکسیسم. از این جهت کافی بود که کسی چپ باشد تا روشنفکر خوانده شود. ـ شما که محمد علی فروغی را با هویدا مقایسه می کنید ، می بینید که هویدا با وجود تسلط بر چند زبان و آشنایی با غرب فقط مهره ای منفعل در دست رژیم شاه است، و از خود هیچ اثری باقی نگذاشته است ، در حالی که محمد علی فروغی روشنفکر ـ سیاستمداری است که هنوز برای ما مطرح است و حتی نسل جوانتر روشنفکران ایران هم او را می خوانند و از ترجمه ها و تالیفات او لذت می برند.
دکتر رامین جهانبگلو بعد از سالها تحصیل و تدریس در دانشگاه های خارج از کشور ، در حال حاضر در دانشگاه آزاد تهران مشغول به تدریس می باشد. وی همچنین سرپرستی گروه اندیشه معاصر در دفتر پژوهش های فرهنگی را نیز عهده دار است. امروز ساعت 4 بعد از ظهر در استکهلم ، هوسبی پای صحبت رامین جهانبگلو .
هذیان های صبح روز شنبه *نمی فهمم این چیه که یکی می خواد به اون یکی فحش بده یا تحقیرش کنه ، می گه طرف بی شخصیته ، هیچ کسی بی شخصیت نمی تونه باشه ، شاید چهار چوب های شخصیتی اش با آنچه از آن توست تناسبی نداشته باشه. اما بی شخصیت ؟ give me a break!!! * خوردن غذا به خودی خود برای من چیز مهمی نیست. مهم این است که با کی غذا می خوری و چه می گویی و چه می شنوی. این است که گاهی مقداری نان و ماست بهترین غذای دنیا می شود و گاه یک شام لوکس در یک رستوران ایتالیایی را به این امید فرو می دهی که : کی این غذا تمام می شود و از دست این همراه راحت می شوم. و بعد هم به خودت می گویی ، عجب غذای افتضاحی بود . شاید این را به خاطر حرمتی که برای انسان قائل هستی می گویی، به خاطر اینکه برایت سخت است انسانی را " افتضاح " بدانی. *مدتی است دوست اسپانیایی زبانی پیدا کرده ام. از اعضای حزب آلنده که از تغییرات به وجود آمده در شیلی اعصابش داغان است. از سازشی که حزب سوسیالیست با حزب دمکرات مسیحی کرد ، از آرزوهای آلنده که نقش بر آب شد. از سیستمی که امنیت اجتماعی مردم را تامین نمی کند و فاصله ثروت و فقر را به نهایت رسانده است. مولوی می خواند و عاشق خیام است. لورکا را می پرستد و پاز و هیوز ورد زبانش است. انقلاب ایران و تحولات ایران را دنبال کرده است. از من می پرسد ؟ آخر هرگز نتوانستم بفهمم ، چگونه شخصیتی مثل خمینی توانست رهبری جامعه در حال پیشرفتی مثل ایران را به دست بگیرد ، چطور توانستید بپذیرید ؟ پس چپ و نیروهای روشنفکر چه می کردند ؟ گفتم : اِ....زرنگی ؟ 25 ساله داریم می گردیم جواب پیدا کنیم و گوگیجه گرفتیم ؟ می خوای با نیم ساعت صحبت معما را حل کنی ؟ می گوید : من هم به سخنرانی امروز می آیم، موضوع بسیار جالبی است و مایلم گوش کنم . می گویم : فارسی است عزیز جان، موسیقی که نیست ، سخنرانی است ، تو هم که یک کلمه فارسی نمی دانی ..نمی توانی بیایی. می گوید : برایم ترجمه می کنی خوب. با غضب نگاهش می کنم : می زاری برم سخنرانی ام را گوش کنم یا نه ؟؟ یکی دو هفته بعد یک برنامه یک هفته ای در آ.ب.اف هست. تماما در باره مسائل ایران. اونجا گفته ها ترجمه هم می شه. اونجا می تونی بیایی. * باز این امید کرکره رو کشید پایین ؟ جدا جریان چیه ؟ خیلی از سایت ها قابل دسترسی نیست ؟ * یکی از بچه ها (اسمت رو نمی یارم تا فحش نخوری :) برام چیزی نوشت که شاید سوال خیلی ها باشه ، پرسید که فایده این کار چی بود ؟ کلی فحش خوردی ، کلی انرژی ازت مصرف شد، طرف وبلاگ خودش را باز کرد و اونجا فحش رو کشید به سر و پای تو و دیگر بچه ها. البته الان آرام تر شده. جواب من به اون و بقیه بچه ها ست: من فکر می کنم جو آرامی در وبلاگستان به وجود آمده. مهم این بود که کامنت های خانه های دوستان پر از فحش و بد بیراه به اندیشه مخالف نشود. مهم این بود که هر کسی بتواند آزادانه حرف بزند. مهم این بود که کسی با فحش و توهین مرعوب نشود و مجبور به سکوت نشود. مهم این بود که محیطی آزاد را تجربه کنیم. مهم این بود که این تجربه را به زندگی واقعی خود منتقل کنیم. مهم این است که به خود و دیگران اجازه بدهیم آنگونه که درست می دانند بیاندیشند و رفتار کنند و حرکت کنند، و کسی مجبور نشود به خاطر اختلاف فکری اش وادار به سکوت شود . مهم این است که اندیشه آزاد را رواج دهیم و با همگون سازی اندیشه ها از طریق خشونت مقابله کنیم. الان که برخوردها را در وبلاگهای مختلف می بینم ، فکر می کنم که برخوردم ناموفق نبوده است. فکر می کنم که از توهین ها کم شده است و گفتگوی متمدنی در جریان است. قصد حذف کسی نبود. و مسلم است که اکثریت ما به این دلیل که فرهنگ انتقادپذیری و انتقاد از خود را نداریم ، برخورد من با فحش و بد و بیراه روبرو می شد. من هم این را می دانستم. و فکر می کنم انسانی که عاقل است از شنیدن فحش هایی که مرا مورد هجوم قرار می دهد ، به ماهیت من شک نمی کند. در هر کجا که فحش دادن و خشونت لفظی و جسمی انجام می شود ، آن که این نوع خشونت را اعمال می کند خود را به زیر سوال می برد و نه آنکه فحش می خورد. اگر کسی مایل است وبلاگی برای فحش دادن به دیگران ترتیب دهد این حق اوست و من شخصا از این حق دفاع می کنم.(همانطور که در مورد وبلاگ پرنوگرافیک ـ میسوژنی توتفرنگی نوشته بودم که اگر بسته شود از حق بیان او هم دفاع خواهم کرد، با اینکه نمی خوانمش ، و از این نوع نوشته ها حالت تهوع بهم دست می دهد ) حتی اگر مورد این خشونت لفظی خودم باشم. اما اگر این خشونت به جامعه کشانده شود و این برخورد لمپنی برای مرعوب مخالفان همگانی شود ، من جلوی آن می ایستم. سالها تجربه نشان داده است که سکوت راه حل مناسبی برای مبارزه با خشونت نیست. سکوت ما شاید تنها بتواند ما را مصون سازد. در حالی که دیگرانی هستند که همیشه مورد هجوم قرار می گیرند. قصد من برقراری آرامشی در گفتار بود بدون حذف کسی.در اینم مورد خیلی از بچه ها همراه شدند و فکر می کنم در این امر موفق شدیم . حالا کمی هم فحش خوردیم. از هیچ کداممان چیزی کم نشد. * یک شوخی : یکی از بچه ها چند روز پی