چند سال پیش ، در یک روز ملایم بهاری ، با چند تن از آشنایان تصمیم گرفتیم به کنار آب برویم. جایی که هم زیبا و با صفا باشد و هم کافه ای باشد که بشود نشست و قهوه ای خورد و گپی زد. یکی از محل های تفریحی در وسط شهر ( منطقه ای به نسبت ثروتمند نشین ) را انتخاب کردیم. با بچه ها که داشتیم گپ زنان و قدم زنان می رفتیم ، کنار یک سطل بزرگ زباله پیرمردی را دیدم، که در میان زباله ها می گشت ، چون داشتم حرف می زدم با دیدن او به یک باره صدایم قطع شد و بغض گلویم را گرفت. یکی از دوستان به سمت نگاه من ، نگاه کرد و ناگهان گفت : پروفسور ؟؟؟؟ و به آن سو دوید. در میان حیرت ما ، آن دوست با آن مرد بی خانه مان و الکلیست مشغول صحبت شد. ما ایستادیم و منتظر دوستمان شدیم. اما او به همراه مرد بر زمین نشستند و شروع به گپ زدن کردند. بچه ها متوجه شدند که این صحبت به طول خواهد انجامید. اشاره ای به او کردیم که : ما می رویم کنار آب و بعدا بیا . و او اشا ره ای کرد که مشخص کرد فهمیده است و ما مقداری پایین تر بر نیمکتی کنار آب نشستیم. من همچنان نگاهم به آن مرد بود که دوستمان او را پروفسور خطاب کرده بود. از ظاهرش کاملا معلوم بود که از زمره بی خانمان هاست. با ساک های بزرگ در دست که در سطل های زباله دنبال قوطی آبجو می گشت که با تحویل آنها به دستگاه مخصوص ، گرویی آن را دریافت دارد. هر قوطی نیم کرون . لباسها و شکل و قیافه اش کاملا به این کناره نشینان جامعه شبیه بود. اما آن خطاب چه بود ؟ چرا پروفسور ؟ تا زمانی که دوستمان بیاید انگار روی سوزن نشسته بودم. بی قرار و نا آرام که بدانم ماجرا چیست. دوستمان آمدو چنین تعریف کرد: مدتها پیش در دانشگاه که درس می خواندم پروفسور فیزیکی داشتیم که بسیار مهربان بود. بچه ها عاشقش بودند. یک روز سر کلاسش نیامد و مسئول کلاسها آمد و گفت که مریض است. دفعه بعد یک جانشین آمد و بعد دیگر هرگز پیدایش نشد. شایعاتی بود مبنی بر اینکه مشکلات روحی و یا خانوادگی پیدا کرده است. شایعاتی که چون از صحت آن بی اطلاعم بر زبان نمی آورم. اما پروفسور رفت که رفت. به ما گفتند که به شهر دیگری نقل مکان کرده است و هیچ کدام از بچه ها هم با او رابطه شخصی نداشت و آدرس استادان هم در اختیار ما قرار نمی گرفت. درس زیاد بود و ...موضوع فراموش شد. الان که تو با نگاهت که به او افتاد صدایت قطع شد و من به سمت نگاه تو نگاه کردم. یک باره حس کردم که آشناست. دقیقتر که نگاه کردم دیدم خودش است. پروفسور فیزیک ما. مرد بعد از مدتی بیماری روحی کارش به مصرف الکل رسیده بود. و بستری شد. در مدت بستری بودن به دلیل اینکه نتوانسته بود قسط های خانه را بپردازد ، خانه و زندگی اش را از دست می دهد، این اواخر تنها هم زندگی می کردو. وقتی از بیمارستان مرخص می شود به نزد خواهرش می رود ولی مدتی بیشتر آنجا نمی ماند و می زند بیرون. اکنون هم بشدت الکلی و بی خانمان است. دوستمان گفت که از او پرسیدم که آیا می توانم کمکی کنم ؟ و او خواسته بود که اگر می تواند مقداری پول و سیگار در اختیارش بگذارد. دوست ما هم با شرمندگی چنین کرده بود. و او به سرعت برای خرید شیشه ای مشروب به سمت مشروب فروشی راه افتاده بود.
در روزنامه خواندم که مردم منطقه ای ثروتمند نشین در استکهلم از بی خانمان ها و الکلیست های منطقه به تنگ آمده اند و از شهرداری خواسته اند که آنها را از این منطقه براند. همان منطقه بود . به یاد پروفسور افتادم. و دوباره خبر را خواندم. مردم گفته اند که مایل نیستند این شکست خوردگان اجتماعی را ببینند. گفتند که بچه هایشان برای رفتن به مدرسه راه خود را عوض می کنند. و باید این افراد از این منطقه بروند. شهرداری در صدد است به طریقی آنها را نقل مکان دهد. می دانید بی خانمان بودن در سوئد یعنی چی ؟ روزهایی که بشود به راحتی در خیابانها خوابید ، شاید به شمارش انگشتان دست برسد . و بقیه سال باران است و سرما.، جداقل در شب. بی خانمان بودن در سوئد به معنی در سرما و باران در خیابان خوابیدن است و در سرمای 15 تا 20 درجه زیر صفر به دنبال محلی برای گرم شدن گشتن. در توالت های عمومی دوش گرفتن و تا خرخره مشروب خوردن تا سرما را حس نکنی. مردم می خواهند که اینها را نبینند. و شهرداری می خواهد که ترتیبی دهد که این ها دیگر در آنجا جمع نشوند. هیچ کس از معزل بی خانمانی در سوئد حرف نمی زند. فقط " آنها را به جایی بفرستید که ما مردمان خوشبخت آنها را نبینیم و چشمانمان که به زیبایی عادت دارد با این سیاهی آشنا نشود و روزمان خراب نشود" . این که بر سرشان چه می آید معلوم نیست. کی اهمیت می دهد. وقتی نبینیمشان انگار که نیستند.
بی خانمانی در سوئد دلایلی جدای از فقر دارد. در اکثر نقاط دنیا بی خانمان ها مردمی فقیرند که نمی توانند مسکنی برای خود تهیه کنند. در سوئد چنین نیست. بی خانمانها اکثرابه مشکلاتی مثل مواد مخدر و الکل و عمدتا بیماری های روحی دچار هستند. در حال حاضر تعداد بی خانمان ها در سوئد طبق آمار بیشتر از 1000نفر است. این رقم ، رقم زیاد بزرگی نیست و مسلما برای دولتی مثل سوئد قابل حل است. مشکل اصلی این است که کسی برای حل این معزل کار نمی کند. اینها انسان محسوب نمی شوند. و تنها کاری که می شود این است که هر از چند گاه از سویی به سوی دیگر کوچشان دهند. منطقی بسیار ساده : وقتی نمی بینیشان، انگار که نیستند. **************************** در زمینه شرکت اسرائیل در کنفرانس " نسل کشی " یا " مردم کشی " امروز چیزی شنیدم. اسرائیل خواسته بود که اثر " سفید برفی " برداشته شود وگرنه شرکت نمی کنند. که دولت سوئد موافقت نکرد ، اما دولت اسرائیل با دولت سوئد سر مسئله ای به توافق رسیدند که موجب شد اسرائیل هم قدم رنجه بفرماید و در کنفرانس حضور بیابد. و آن اینکه از مسئله فلسطین و کشتار فلسطینی ها در تمام کنفرانس کلامی به زبان نیاید. دمکراتوری از این زیبا تر سراغ دارید؟ کنفرانس در مورد کشتار خلق هاست و نه خلق فلسطین خلق است و نه کشتارشان ، مسئله مهمی که قابل بحث باشد. وقتی در موردشان حرفی نمی زنی، انگار که نیستند.