January 24, 2004

در هفته ای که گذشت در گوشه ای از این کره خاکی دختر بچه ای به دنیا آمد، مادرش زن تن فروش آرژانتینی است که در مادرید کار می کند. سنی از او گذشته است و خیابانهای مادرید در شبها بسیار خطرناکند ، و کار و کاسبی هم تعریفی نداشت و حتی خرج کرایه اتاق محقرش به سختی به دست می آمد. شنیده بود که " مشتری ها " به زنان حامله بیشتر رغبت دارند و از یکی از مشتریانش حامله شد، تا مدتی هم به صدقه سر بچه ای که در شکم داشت ، خوب مشتری گیرش می آمد. تا وقت زایمان شد. با دوستش که زنی است که از برزیل آمده است تصمیم گرفتند که بعد از به دنیا آمدن بچه او را جایی سر راه بگذارد. زایمان رمق از زن گرفته بود و نای بلند شدن و نگاه کردن بچه را نداشت. آن زن دیگر بند ناف بچه را برید. او را در پتویی که برای همین خریده بودند پیچید و خانه را ترک کرد.برنگشت و زن را در رختخواب نگاه نکرد مبادا که تصمیمشان عوض شود. باید از فردا برای کسب روزانه شان به خیابان ها باز می گشتند، چه کسی می توانست یک دختر بچه را خرج دهد و بزرگ کند ؟

در هفته ای که گذشت در گوشه ای از این کره خاکی دختر بچه ای به دنیا آمد، مادر بزرگ دخترک با پشیمانی و شرمندگی به دنبال پدر بچه می دوید:
ـ خوب خواست خدا بوده ، چه کار کنه ؟ اگر دست خودش بود که حتما کاری می کرد پسر بشه ، اینطور نکنید آقا، خدا را خوش نمی یاد
ـ گفته بودم که اگر این هم دختر شد باید از همون بیمارستان بره خونه پدرش، مگه من نون مفت دارم بدم دختر بخوره گنده شه بدمش دست یه مرتیکه لندهور ؟ تازه از کجا بیارم جهازش را بدم ؟ خرج اون دوتای دیگه رو چی ؟ شما می دین ؟
ـ بچه روزیشو با خودش می یاره ؟ نکنید آقا؟ خدا غضبتون می کنه ، همین نونی هم که می رسونه قطع می شه ها
ـ ببرینش خونه خودتون، فردا طلاق نامه اش را می دم می یارن دم خونه تون، اون دو تا رو هم اگه می تونه خرجشونو بده بیاد ببره ، اگه نه اسمشون رو هم حق نداره بیاره .
پیر زن دنبال مرد می دوید و التماس می کرد ، مرد تاکسی گرفت و زن را دم در زایشگاه دولتی تنها گذاشت.

در هفته ای که گذشت در گوشه ای از این کره خاکی دختر بچه ای به دنیا آمد، دخترک فرزند پنجم خانواده ای فقیر در جنوب هند است، خانواده حتی پول این را نداشتند که با سونو گرافی از پسر بودن بچه مطمئن شوند و در صورت دختر بودن بچه را سقط کنند. دخترک در کلبه محقر خانواده به دنیا آمد، زنان همسایه به کمک آمده بودند و بچه را گرفتند. بعد او را در پارچه ژنده ای پیچیدند و بیرون به نزد پدر بردند. مرد بیچاره نگاهی به کودک کرد و سرش را در میان دستانش گرفت و با خود بلند بلند گفت : با چی سیرش کنم ؟ کودک را در آغوش گرفت و های های گریه کرد.

در هفته ای که گذشت در گوشه ای از این کره خاکی دختر بچه ای به دنیا آمد، پدر کودک با غرور هر چه تمامتر در مصاحبه مطبوعاتی حاضر شد و خبر تولد پرنسس نروژ را به اطلاع جهانیان رساند، او با شادی تمام قد و وزن کودک را اعلام کرد و گفت که حال مادرخوب است . او گفت که در آغوش گرفتن کودک یکی از بزرگترین و با ارزش ترین تجربه های زندگی اش بوده است ، خبرنگاران به دنبال رهبران احزاب چپ و راست و نخست وزیر و دیگر وزرا می دویدند تا نظر ایشان را در مورد تولد یک دختر بچه در دستگاه سلطنت نروژ بپرسند. و همه جا از این زیبایی این نوزاد سخن است . نوزادی که هیچ فرق ظاهری با هیچ نوزاد دیگری که در جای دیگر این کره خاکی به دنیا می آید ندارد.

در هفته ای که گذشت در گوشه هایی از این کره خاکی کودکانی به دنیا آمدند ، دخترانی و پسرانی ، که با تولد خود این حقیقت کریه را بار دیگر به نمایش بگذارند:
یک با یک برابر نیست.

پ.ن، داستانهای بالا همه گی حقیقی است، تنها زمان آنها در هفته گذشته نبوده است. و برای مقایسه انتخاب شد و زمانش را تغییر دادم.

[ 0:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35