قرار شد صندوق هایی در محل های مختلف استکهلم برای جمع آوری کمک های مالی ، از طرف کمیته یاری رسانی به زلزله زدگان بم ـ استکهلم ، بگذاریم. درست کردن صندوق خودش کم کاری نبود. خانه ها مان دور است و هوا سرد. من هم که این دو روز را کار می کردم وعملا جمع شدن در یک جا برای این کار غیر ممکن بود. از این رو این کار را خودم به عهده گرفتم. مسئولیت باز کردن حساب بانکی را به آقای حصوری سپرده بودیم و نخواستم بیشتر از این موجب زحمت ایشان باشم. یکی دیگر از بچه ها هم که به مسافرت رفته بود، خلاصه... دیروز رفتم مشروب فروشی و جعبه های بزرگ شراب را از آنها گرفتم.جعبه ها حدودا 50 در 40 در 50 بود. بزرگ گرفتم که به چشم بیاید. آنها را در چند نوبت به خانه بردم. بعد رفتم از کاغذ های بزرگ و مجانی که دور گل می پیچند مقدار زیادی به خانه آوردم و با چسب ، جعبه ها را کاملا یک شکل روکش کشیدم و روی هر کدام یک روزنه برای انداختن پول با کاتر بریدم. امروز هم در سر کار تراکت هایی با متن : "صندوق کمک های نقدی به بازماندگان زلزله بم کمیته یاری رسانی به زلزله زدگان بم از طریق شیرین عبادی و کمیته هماهنگی سازمانهای غیر دولتی زنان در ایران " نوشتم و کپی گرفتم و در پشت و روی هر جعبه وصل کردم. روی هم رفته 7 جعبه درست کردم .حالا مانده بود که ببریم و بگذاریمشان در محل های مختلف. دیشب با یکی از دوستان عضو کمیته صحبت کردیم و ایشان از یکی از دوستان خود خواسته بودند و ایشان قبول کردند که امروز با ماشین بیایند و برویم صندوق ها را در محل های مختلف بگذاریم . من هم قدری زودتر از کار جیم شدم و آمدم خانه و تراکت ها را به صندوق ها چسباندم. و منتظر ماشین شدیم. اما نیامد. زنگ زدم به آن عزیز و گفت که او هم خبر ندارد. سر آخر کاشف به عمل آمد که آقایی که دیشب قول داده است که رانندگی صندوق ها را به عهده می گیرد تازه به یاد آورده که تا ساعت 6 می خواهد کار کند و بعدش هم مغازه ها اکثرا می بندند. خوب جناب این را دیشب نمی توانستی به یاد بیاوری ؟ به چند تا از بچه ها زنگ زدم، گرفتار بودند. یکی از دوستان که آن طرف شهر بود گفت که تا نیم ساعت دیگر خودم را می رسانم. خلاصه آمد و جعبه های بزرگ را با کمک او و آذر محلوجیان ، یکی دیگر از دوستان کمیته ، بردیم در مراکز ایرانی گذاشتیم. فعلا در 5 مغازه جای دادیم. کافه قنادی یاس در هوسبی ـ کافه و کتاب فروشی فرهنگ ( آلفابت ماکزیما ) در آکالاـ ویدئو کلوب تهران در هوسبی ـ کتاب فروشی ارزان در آکالا ـ رستوران زعفران در مرکز خرید شیستاـ چند صندوق دیگر مانده است، ولی هنوز به این نتیجه نرسیده ام که آنها را در کجا جای بدهم. تا همین الان تقریبا 13 هزار کرون فقط از دوست و آشنا جمع کرده ایم. تا ببینیم چه طور پیش می رود. اینها را نگفتم تا خسته نباشید بشنوم. راستش اتفاقا اصلا خسته نیستم . اتفاقا دیروز بعد از ظهر و امروز بعد از ظهر که مشغول این کارها بودم کمتر خسته بودم. کمتر گریه کردم و احساس بیچارگی ای که در این مدت به شدت گلویم را می فشرد کمی، برای مدت کوتاهی ، چنگالش را از دور گلویم برداشت.
امروز سر کار که بودم ، داشتم خبر ها را روی اینترنت می خواندم. و بی اختیار اشک می ریختم. همکار سوئدی ام آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت طفلک بیچاره ، ولی می دانی چیست مهشید، شما عادت دارید به شنیدن خبر های بد، به مصیبت ، به بدبختی. مثل ما سوئدی ها نیستید. ما عادت نداریم و برای ما خیلی سخت تر می گذرد. با تعجب نگاهش کردم : این چه حرفی است که می زنی؟ گفت : چند سال است که می شناسمت مهشید ؟ چند سال است که همکاریم ؟ ماهی گذشت و تو مصیبتی بر شانه هایت نداشتی ؟ یک وقت جنگ بسنی ، زمانی بمباران افغانستان و یک وقت بمباران عراق و روزگاری دوندگی ها برای آزادی آن خانم ، اسمش چی بود ؟ یک موقع برای کمک به پناهنده ها ی ترکیه ، یک موقع برای پناهنده ای که در اینجا اخراج شده ، اگر آنها نباشند زنانی که خودت با آنها کار می کنی و در خانه دچار ضرب و شتم می شوند و تمام اینها که نبود و تو مدتی آرام بودی ، یک باره آمده بودی و زار زار اشک می ریختی بابت یک آقایی که مرده بود، کی بود؟ شاعر بود انگار . من اگر جای شما ها بودم می پکیدم . نگاهش کردم و هیچ نگفتم. حرفش خیلی دردناک بود ولی راست می گفت. به شدت راست می گفت. ابعاد فاجعه در سر زمین های دور و بر ما بسیار گسترده تر و فجیع تر است. دردهایمان بی پایان. و افقمان نا روشن. چگونه باید این عادت را ترک کنیم اما؟ آیا رخصت ترک این عادت را خواهیم داشت ؟