December 21, 2003

دیشب منزل یکی از دوستان بودم. یه بچه فسقلی سه ساله همه را میخ خودش کرده بود و با شیرین زبانی های خودش دل همه را می برد و باهاش یه غل ، دو غل بازی می کرد. من هم تا دلتان بخواد باهاش کل کل کردم .
ر را ، ی تفظ می کرد و ق را گ و ز را ژ و سوئدی و فارسی را قاطی پاتی می کرد و خلاصه خیلی باحال بود. چون من در آن جمع جدید بودم ( بقیه فامیل بودند و او می دانست که دل همه شان را قبلا برده است) اصرار خاصی در مخاطب قرار دادن من داشت ، کلی هم بحث های جدی با هم کردیم و اطلاعات رد و بدل کردیم ، مثل اینکه من فهمیدم او رنگ آبی را دوست دارد و رنگ بنفش را اصلا دوست ندارد ، راستش فکر می کنم نسبت به این رنگ هنوز موضعی نداشت و چون با من سر لج افتاده بود گفت که دوست ندارد. و اینکه ته دیگ برای دندان ها خوب است و بابای او قوی ترین انسان روی زمین است واو اگر غذایش را بخورد به اندازه بابایش می شود ، و این او نیست که اخمو و بد اخلاق است بلکه گابریل است که اخمو و بد اخلاق است و کلی اطلاعات از این قبیل که بسیار سودمند بود.
آخر شب که رسید داشتم با او چانه می زدم که مرا دوست داشته باشد. این بچه تخس هم چهار دست و پاش رو کرده بود در یک کفش و می گفت مرا دوست ندارد. این مکالمه بین ما رد و بدل شد:
ـ اژیت نکن می خوام بخوابم
ـ من اذیت نمی کنم. اما من خیلی غمگین شدم از اینکه می گی دوست ندارم. بگو دوست دارم تا من هم بتونم برم خونه خودمون.
ـ نمی گم
ـ دلیل قانع کننده ای برای اینکه نگی نداری، چرا نمی گی ؟
ـ چون بلد نیستم
ـ خوب من می گم، تو بعد از من بگو ، اوکی ؟
ـ اوکی
ـ بگو من
ـ من
ـ تو رو
ـ دوست ندارم
ـ اِ ...نشد که ، باز حرف خودت رو می زنی،
ـ من باتییم دایه تموم میشه.
ـ چرا باتریت داره تموم می شه؟
ـ آخه تو خیلی حرف می زنی !!!!

بچه تخس، سرش رو گذاشت رو سینه مادرش و خوابید.


[ 11:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35