دیشب به جمع دوستانه ای رفتیم ، شعر و موسیقی و ترانه و رقص در محیطی صمیمی. البته من همه را نمی شناختم. این موجب شد که یه قاف گنده بدم. یه آقایی اونجا بود که آهنگ های کوچه بازاری می خواند. یکی خواند که گفت شعرش را خودش گفته است و شعر زیاد پر زحمتی هم نبود. بعد از تمام شدن آهنگش ، دوستی که پای دستگاه صوتی نشسته بود یک دفعه یک آهنگ قدیمی گذاشت با صدای بلند آخه اسمش ثریاست ، چشاش مثال دریاست ، می گه اسمش ثریاست ..یه همچین چیزایی. آخه پدرت خوب مادرت خوب، این چیه می زاری. وقتی قطع کرد گفتم احمد جان خدا پدرت را بیامرزد که قطعش کردی. خانمی که او را هم نمی شناختم گفت که ببین آدم هر چیزی را هر جایی نباید بگه. این آهنگ را همان آقا خونده بود ( همان که آهنگ های کوچه بازاری می خواند ) و خلاصه کلی خجالت کشیدم. این آهنگ خوب قدیم است و کوچه بازاری. وقتی می خواهید آن را همچین بازخوانی کنید که با اصلش مو نزند یه بیز به ما بزنید که الکی گاف ندیم دیگه. یک آقایی هم آنجا بود، با قیافه بسیار عرفانی ( کمی شبیه انسان نئاندرتال با اخلاقیات مشابه ) که به شوخی یا جدی بسیار مردم آزاری می کرد. موقع رقص با ملت ور می رفت ، یکی از دوستان که نمی دانم کدام شیر پاستوریزه خورده ای بهش خبر وبلاگ منو داده بود به من گفت که راجع به این تو وبلاگت بنویس. من بعد از مدتی نگاه کردن به حرکات ایشان دیدم اصلا نمی شود ایشان را در نوشته توصیف کرد. انشالا خدا به ایشان لینک بدهد. یکی از آشنایان گفت که مشروب زیادی خورده است. البته مشروب زیاد در مهمانی بود. اما عزیز جان، حد نگاه داشتن هنر است. قرار نبود تنها به تو خوش بگذرد. چند تا از دوستان مرد داوطلبانه بسیاری از وقت و انرژی خود را گذاشتند و او را دوره کردند تا در زمان رقصیدن کسی را انگولک نکند. بهانه اش این بود که : من تازه از ایران آمده ام. من فکر نمی کنم این بهانه خوبی باشد. هست ؟ اما بدش را گفتیم ، خوبش را هم بگوییم. تار خوبی می زد. ( تقصیر خودش است که خوبش کمتر شد ) دو تا از عزیزان، که بسیار دوستشان دارم ، همنوازی بسیار زیبایی از پیانو و تار داشتند ( اشتباه نشود، این تارزن ما با آن یکی فرق داشت). یکی از این بچه ها پسری است 23 ساله ، پیانو می نوازد. روحیه طنز خوبی دارد و بسیار مهربان و خونگرم است. دوسال و نیم است که در سوئد به سر می برد و اخراجی است.دوست دیگر که نوازنده تار هست هم به همین مدت در سوئد است و او نیز پناهنده اخراجی است. او کلاس تعلیم موسیقی هم دارد. خلاصه شب خوبی بود. یکی از زیباترین قسمت هایش ، شعر خوانی رباب بود که شعرهای زنانه زیبایی دارد. یکی از آقایان شاعر هم که در جلسه حضور داشت ، برای خالی نبودن عرض و طول خودش، در حال رقص با من ، فحش جانانه ای به شاملو داد ، که من را خیلی عصبانی کرد. من در صدد دفاع بر آمدم و دفاع جالبی هم نکردم. بعدا دیدم اصلا کار بیهوده ای را شروع کردم. به خودم گفتم خره ، شاملو نیاز به دفاع نداره . آنهم دفاع من در مقابل فردی که چند گیلاس زیادی زده باشد. فردی که می دانم یکی از کسانی بوده که در موقعی که شاملو اینجا بوده است بار ها با ایشان ملاقات داشته . او که با تواضع غیر قابل وصفی معتقد بود که شعرهایش از شاملو بهتر است و مردم احمقند که شعرهای او را درک نمی کنند، مطمئنا در مقابل شاملو جرات چنین ادعایی را نداشته است و در آخر گفته هایمان هم به من گفت که وارد معقولات نشوم. کمی که فکر کردم دیدم که من در زمره انسانهای احمقی قرار گرفته ام که شعر او را درک نمی کنند. و از این موضوع بسیار خوشحال شدم. تا ساعت دوازده و نیم شب مشغول رقص و می گساری بودیم.جایتان خالی. *********************************** دیروز چیزی نوشتم که البته شوخی ای بود که در سر کار با یکی از مراجعین داشتم. اما واکنش های جالبی را پدید آورد. راستی زیبایی چیست ؟ در سوئد مثلی رسم است که می گویند : اگر احساس می کنی زیبا هستی، پس حتما زیبایی. فکر می کنم زیبایی از احساس خود انسان نسبت به خودش سرچشمه می گیرد احساس رضایت از آنچه هست و احساس شادمانی در زندگی و با موجودیتش. اگر زیبا ترین چهره و بدن را داشته باشی ولی فاقد اعتماد به خود باشی این زیبایی نمایان نمی شود. و در نقطه مقابل انسانی که خودش را می شناسد و با خودش آسوده است ، اشعه های مثبتی از خودش منعکس می کند که او را زیبا جلوه می دهد. *********************************** وبلاگستان شهر بزرگی شده است.به معنی واقعی در این محیط همه جور تفکری پیدا می شود و هر کسی خواننده های خودش را دارد. کم یا زیاد هر کسی با هر شیوه نوشتنی به خواسته های یک سری از خوانندگان جواب می دهد و هر کدام از ما یک سری از نوشته ها را تعقیب می کنیم. یک مسئله بارز که در وبلاگستان مشهود است تغییرات بزرگی است که در چهارچوب های فکری ما صورت گرفته است. به طور مشخص دلم می خواهد راجع به شادی صحبت کنیم. در وبلاگستان نوشتنی و خواندنی و شنیدنی کم نیست ، اما آنچه که وبلاگها را از محبوبیت کمتر و یا بیشتری برخوردار می کند جوی است که نویسنده وبلاگ به خوانندگان خود ارائه می دهد. نیاز به شادی در نویسندگان و خوانندگان موج می زند. و این امر تفاوتی است که در طول دو دهه اخیر در عادات ما رخ داده است. انسانهایی که هنر شاد بودن را دارند، و می توانند بهانه های ساده خوشبختی را از روزمرگی زندگی بیابند ، معمولا راه خود را به زیبایی در دل خوانندگان باز می کنند. نوشته ها و نظرات خواننده گان مشخص کننده این است که همه ما نیازمند شادی و فرار از دنیای خاکستری وسیاهی هستیم که به ما تحمیل شده است. و چه زیباست یافتن نویسنده گانی که در همین دنیای خاکستری ، روشنی ها را می بینند و آن را بازگو می کنند. و از این نمونه نویسنده ها بسیار زیاد داریم. و من بسیار خوشحالم که می بینم برخورد انسان ایرانی نسبت به شادی در حال دگر گون شدن است. در دوران نوجوانی من اوضاع دیگر گونه بود. هر کسی که عبوستر بود و سگرمه هایش در هم تر ، روشنفکر تر و انقلابی تر به شمار می آمد. لبخند زدن جلف بود. خندیدن که نگو. شیطنت های دوران جوانی سانسور می شد و مورد انتقاد قرار می گرفت. یادم هست هر بار که کوه می رفتم در بازگشت و در برنامه انتقادی منتظر انتقادات شدید دوستان بودم که رفتار غیر انقلابی ام را تذکر بدهند. خنده های بلند. سر خوردن و گوله برف بازی. سر به سر پسر ها گذاشتن. اینها همه مورد انتقاد قرار می گرفت. بارها سعی کردم که مثل بچه آدم با قیافه ای متفکر بالا بروم و پایین بیایم تا اسمم در برنامه انتقادی پای کوه آورده نشود. ولی شیطنت ذاتی ام مانع از آن می شد که بتوانم خودم را بیشتر از 5 دقیقه کنترل کنم. و دیگر برایم عادت شده بود. شانه ای بالا می انداختم و می گفتم که انتقاد شما وارد است.
چند وقت پیش در استکهلم، در یکی از رادیو های محلی فارسی زبان ، بحثی بود در مورد افسردگی ، دپرشن. این بحث را آقایی که دکتر روانشناس است رهبری می کرد. داشتم این بحث را گوش می کردم که یک باره شنیدم که گفت ، دپرشن بیماری انتلکتوال هاست و انسانهایی که نسبت به محیط پیرامون خود واکنش نشان می دهند و متفکر هستند و به زندگی دیگران اهمیت می دهند دچار دپرشن هستند. باور کنید با شنیدن این حرفها دنیا سرم خراب شد. حالا چه خاکی به سرم بریزم و چگونه به این ایرانیان مقیم استکهلم و احیانا جاهای دیگر ( این رادیو روی نت هم پخش می شود ) ثابت کنم که من انتلکتوال هستم و روشنفکرم ؟ این آقای دکتر روانشناس که با یک دیاگنوس همچی زد کاسه کوزه ما را به هم ریخت . همین جوری اش که این جماعت عزیز هموطن، سیاسیون به نحوی و غیر سیاسیون به شیوه ای دیگر ، با دیدن نیش همیشه باز من کلی حرف پشت سرم می زنند ، حالا دیگر بیا و درستش کن . باز هم بعد از آن برنامه چند بار سعی کردم که در برنامه های مختلف ، قیافه متفکرانه و عبوسی به خودم بگیرم، امابه همان اندازه که در ایران و در جلسات و یا برنامه های جمعی موفق بودم ، اینجا هم چندان موفقیتی نداشت. باز نیش باز و پای همیشه در رقصم به همه نشان می داد که نه انتلکتوال هستم و نه زنی سنگین و متین ، که نه تنها به قراردادهای نانوشته اجتماعی احترام نمی گذارد بلکه برای بهبود شایعات پیرامون خود و هماهنگ کردن خود با دیاگنوس آقای دکتر تره هم خورد نمی کند.خلاصه عزیزانی که سرگرمی دیگری بجز حرف زدن پشت سر دیگران نداشتند ، کسب و کار خوبی پیدا کردند. این بار دیگر دلیل علمی هم داشتند. آقای دکتر گفته بود.
از همه اینها گذشته. شادی هنر است. هر آن کسی که هنر شاد بودن را آموخته باشد ، زندگی را دوست دارد و زندگان را نیز. شادمانی را گرانبها می شمارد و می تواند هنرمندانه از روزمرگی های خود و دیگر انسانها ، در همین دنیای پر از درد ، بهانه های ساده ای برای خوشبخت بودن و دوست داشتن زندگی بیابد. این هنر را هر چه بیشتر ارج بگذاریم. و مرزهای بین غم پرستان و شب پرستان را با اندیشمندان آزادی و خواستاران شادی شفاف تر کنیم. ***************************
پ.ن . برای رفع سوء تفاهم های احتمالی افزودن چند نکته را ضروری دیدم. همه ما گاهی غمگین می شویم و گاهی دوران غمگین بودنمان طولانی، گاه بسیار طولانی می شود. اما این فرق دارد با اینکه غمگین بودن را معیار تفکر و روشنفکری بیان کنیم و شاد بودن را نشانه سبک مغزی و بی تفاوتی افراد ارزشگزاری کنیم . کار این ارزشگزاری ها به آنجا رسیده است که قیافه ای مغموم با بالا بودن انتلکت و چهره ای شاد با بی خیالی و بی فکری مترادف شدهاست. این ارزشگزاری ها و این معیارها را باید عوض کرد. دوران غم سر آید اگر در جستجوی شادی باشیم .