برای بم ، برای مردم بم، برای اين پاره دل مان که ويران شده است، برای اين عزيز ويرانه ، و اين عزيزان به ويرانه نشسته برای اين وادی به اسارت نشسته
روز يکشنبه 4 ژانويه ساعت 3 تا 6 بعد از ظهر در هوسبى ترف T- Husby Husbyträff گرد هم ميائيم
کلامی نداريم که تسلی دهيم يا تسلی يابيم اما، نه فراموش ميکنيم، نه از پای مینشينيم گرد هم می آئيم تا يادشان را زنده نگه داريم، تا دست در دست هم به ياری آن ها که مانده اند بشتابيم.
عده اى از بمىهاى ساكن استكهلم كه عزيزان شان در زلزله مرگبار بم از دست رفتند
تلفن اطلاعات: 736355335 0046 0736285951
(با تشکر از رهگذر ثانی ، به شرطی که بعدا به خودم بگوید خبر های شهر من را از کجا گرفته است ) لینک مربوطه در گویا
قرار شد صندوق هایی در محل های مختلف استکهلم برای جمع آوری کمک های مالی ، از طرف کمیته یاری رسانی به زلزله زدگان بم ـ استکهلم ، بگذاریم. درست کردن صندوق خودش کم کاری نبود. خانه ها مان دور است و هوا سرد. من هم که این دو روز را کار می کردم وعملا جمع شدن در یک جا برای این کار غیر ممکن بود. از این رو این کار را خودم به عهده گرفتم. مسئولیت باز کردن حساب بانکی را به آقای حصوری سپرده بودیم و نخواستم بیشتر از این موجب زحمت ایشان باشم. یکی دیگر از بچه ها هم که به مسافرت رفته بود، خلاصه... دیروز رفتم مشروب فروشی و جعبه های بزرگ شراب را از آنها گرفتم.جعبه ها حدودا 50 در 40 در 50 بود. بزرگ گرفتم که به چشم بیاید. آنها را در چند نوبت به خانه بردم. بعد رفتم از کاغذ های بزرگ و مجانی که دور گل می پیچند مقدار زیادی به خانه آوردم و با چسب ، جعبه ها را کاملا یک شکل روکش کشیدم و روی هر کدام یک روزنه برای انداختن پول با کاتر بریدم. امروز هم در سر کار تراکت هایی با متن : "صندوق کمک های نقدی به بازماندگان زلزله بم کمیته یاری رسانی به زلزله زدگان بم از طریق شیرین عبادی و کمیته هماهنگی سازمانهای غیر دولتی زنان در ایران " نوشتم و کپی گرفتم و در پشت و روی هر جعبه وصل کردم. روی هم رفته 7 جعبه درست کردم .حالا مانده بود که ببریم و بگذاریمشان در محل های مختلف. دیشب با یکی از دوستان عضو کمیته صحبت کردیم و ایشان از یکی از دوستان خود خواسته بودند و ایشان قبول کردند که امروز با ماشین بیایند و برویم صندوق ها را در محل های مختلف بگذاریم . من هم قدری زودتر از کار جیم شدم و آمدم خانه و تراکت ها را به صندوق ها چسباندم. و منتظر ماشین شدیم. اما نیامد. زنگ زدم به آن عزیز و گفت که او هم خبر ندارد. سر آخر کاشف به عمل آمد که آقایی که دیشب قول داده است که رانندگی صندوق ها را به عهده می گیرد تازه به یاد آورده که تا ساعت 6 می خواهد کار کند و بعدش هم مغازه ها اکثرا می بندند. خوب جناب این را دیشب نمی توانستی به یاد بیاوری ؟ به چند تا از بچه ها زنگ زدم، گرفتار بودند. یکی از دوستان که آن طرف شهر بود گفت که تا نیم ساعت دیگر خودم را می رسانم. خلاصه آمد و جعبه های بزرگ را با کمک او و آذر محلوجیان ، یکی دیگر از دوستان کمیته ، بردیم در مراکز ایرانی گذاشتیم. فعلا در 5 مغازه جای دادیم. کافه قنادی یاس در هوسبی ـ کافه و کتاب فروشی فرهنگ ( آلفابت ماکزیما ) در آکالاـ ویدئو کلوب تهران در هوسبی ـ کتاب فروشی ارزان در آکالا ـ رستوران زعفران در مرکز خرید شیستاـ چند صندوق دیگر مانده است، ولی هنوز به این نتیجه نرسیده ام که آنها را در کجا جای بدهم. تا همین الان تقریبا 13 هزار کرون فقط از دوست و آشنا جمع کرده ایم. تا ببینیم چه طور پیش می رود. اینها را نگفتم تا خسته نباشید بشنوم. راستش اتفاقا اصلا خسته نیستم . اتفاقا دیروز بعد از ظهر و امروز بعد از ظهر که مشغول این کارها بودم کمتر خسته بودم. کمتر گریه کردم و احساس بیچارگی ای که در این مدت به شدت گلویم را می فشرد کمی، برای مدت کوتاهی ، چنگالش را از دور گلویم برداشت.
امروز سر کار که بودم ، داشتم خبر ها را روی اینترنت می خواندم. و بی اختیار اشک می ریختم. همکار سوئدی ام آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت طفلک بیچاره ، ولی می دانی چیست مهشید، شما عادت دارید به شنیدن خبر های بد، به مصیبت ، به بدبختی. مثل ما سوئدی ها نیستید. ما عادت نداریم و برای ما خیلی سخت تر می گذرد. با تعجب نگاهش کردم : این چه حرفی است که می زنی؟ گفت : چند سال است که می شناسمت مهشید ؟ چند سال است که همکاریم ؟ ماهی گذشت و تو مصیبتی بر شانه هایت نداشتی ؟ یک وقت جنگ بسنی ، زمانی بمباران افغانستان و یک وقت بمباران عراق و روزگاری دوندگی ها برای آزادی آن خانم ، اسمش چی بود ؟ یک موقع برای کمک به پناهنده ها ی ترکیه ، یک موقع برای پناهنده ای که در اینجا اخراج شده ، اگر آنها نباشند زنانی که خودت با آنها کار می کنی و در خانه دچار ضرب و شتم می شوند و تمام اینها که نبود و تو مدتی آرام بودی ، یک باره آمده بودی و زار زار اشک می ریختی بابت یک آقایی که مرده بود، کی بود؟ شاعر بود انگار . من اگر جای شما ها بودم می پکیدم . نگاهش کردم و هیچ نگفتم. حرفش خیلی دردناک بود ولی راست می گفت. به شدت راست می گفت. ابعاد فاجعه در سر زمین های دور و بر ما بسیار گسترده تر و فجیع تر است. دردهایمان بی پایان. و افقمان نا روشن. چگونه باید این عادت را ترک کنیم اما؟ آیا رخصت ترک این عادت را خواهیم داشت ؟
زنده رود جان، کم گریستیم ؟ عجب رسمیه ، رسم زمونه کلیپ دردناکی است که زنده رود بر نت گذاشته است. ولی من فکر نمی کنم که ما از زمانه می کشیم. این فاجعه مسبب مشخصی دارد. به زمین و زمان دشنام ندهیم. ****************
اطلاعيهي شمارهي 2 كانون نويسندگان ايران دربارهي زلزلهي فاجعهبار شهرستان بم شماره حساب كانون نويسندگان ايران جهت دريافت كمكهاي نقدي به زلزله زدگان : حساب جاريِ شمارهي 23529238 نزد بانك تجارت، شعبهي شهيد باقري، به نام آقايان علياشرف درويشيان، ناصر زرافشان، و حافظ موسوي ************************* باز هم مي گويند دولت به مردم كمك نمي كند و تدابير لازم را در جهت برطرف كردن هوايج مردم به كار نمي بندد و آموزشهاي لازم را نمي دهد. پس اينا چيه ؟ اي ملت قدر نشناس ....دفعه قبل هم كه در مورد زلزله و افتادن روي عمه جان و فرزندي كه از آن حاصل مي شود فتوا دادند قدر ندانستيد و آموزشهاي لازم را رعايت نكرديد.
***************************** این خبر را بامداد عزیز در صفحه نظر خواهی نوشته است:
نماينده ای از طرف دولت کانادا اعلام نمود: 1- اگر landed immigrant يا citizen اي زخمي يا کشته شده بگوييد که خسارت بدهيم. 2- اگر کسي از بستگان شمامقيم ها و شهروندهاي کانادايي که در آنجا زخمي يا قوت شده اطلاع بدهيد تا خسارت و اقدامات لازم را انجام بدهيم. 3- امکاني هست که شما بتوانيد به فاميلهايتان(يا حتي کسي از اين صدمه ديده ها که بي سرپرست شده وزيرهشت سال باشد) کمک کرده و امکان مهاجرت آنها را به کانادا و ترتيبات خسارت و نگهداري او را بدهيم. براي اطلاعات بيشتر و ارتباط، مستقيماً با اين نماينده مجلس کانادا Mr. Jim Karygiannis, M.P. و يا نماينده فارسي زبانشان تماس یگيريد: Mr. Jim Karygiannis, M.P. Scarbrough, Agincourt Ottawa office: Room 231, west block House of Commons Ottawa, Ontario, K1A 0A6 Tel: 613- 992- 4501 Fax: 613-995-1612 Website: www.karygiannismp.com E-mail: jim@ karrygiannismp.com call forward: 416-321-2405
امروز يكي از دوستان عضو كميته ياري رساني براي باز كردن حسابي در يكي از بانكهاي استكهلم به اسم كميته اقدام كردند. متاسفانه هيچ كدام از بانكها به ايشان جواب مثبتي ندادند و( طبق قوانين سوئد براي باز كردن چنين حسابي مي بايد انجمن خاصي با صورت جلسه و كلي كاغذ بازي تشكلي شود ) سر آخر يكي از بانكها به ايشان تنها امكان را پيشنهاد كرد. به اين ترتيب كه حسابي به اسم خود ايشان باز كرديم كه بتوانيم كمك هاي دريافتي را در آن جمع آوري كنيم.
شماره حساب كميته ياري رساني به زلزله زدگان بم ( استكهلم) : SEK 32562129830 , Nordea Banken , Sweden به اسم آقاي علي حصوري. (به جان خودم نمي دانم چرا اينطوري مي شود. شما خودتان درستش كنيد.SEK بايد بعد از شماره قرار گيرد و نه قبل از آن. اگر مايل به استفاده از شماره حساب هستيد خودتان درست بنويسيد ..من هر چي پس و پيش كردم همين شد.)
با يكي از دوستان تماس گرفته ام. به زودي كميته ما داراي صفحه خاصي به زبان انگليسي در سايت كميته حمايت از كودكان خياباني خواهد شد.
حساب شماره 8080 بانک صادرات ايران، شعبه ميدان اسدآبادي، کد شعبه: 1238، به نام خانم شيرين عبادي **********************************************************************
هممیهنان گرامی، به دنبال فاجعه زلزله ناحیه بم، انجمنهای ایرانی در پاریس، کمیته ای برای جمع آوری کمک به قربانیان این حادثه، تشکیل داده اند. این کمیته با همکاری شهرداری پاریس پانزدهم و با شرکت نمایندگان سازمان صلیب سرخ جهانی و پزشکان بدون مرز، همایشی در تاریخ جمعه دوم ژانویه 2004، از ساعت چهارونیم بعدازظهر تا هشت شب، در محل شهرداری پاریس پانزدهم ، برگزار میکند.
ما از همه ایرانیان دردمندی که توانایی کمک رسانی به زلزله زدگان بم را دارند دعوت میکنیم تا با شرکت در این همایش، کمکهای مالی خود را به نام سازمان صلیب سرخ جهانی و پزشکان بدون مرز اهداء نمایند.
در این همایش، نمایش عکس و تاریخچهی ارگ بم ارائه میشود. همچنین، هنرمندان و شخصیتهای حاضر با ارائه برنامههای هنری و فرهنگی حمایت خود را از فعالیت این کمیته اعلام مینمایند.
کمیته یاریرسانی به زلزلهزدگان بم - پاریس متشکل از: انجمن آفتاب - انتشارات خاوران - لیگ زنان برای دموکراسی انجمن فرهنگ ایران -انجمن گفتگو و دموکراسی OPEN ASIA ? PANJEH - SALAMALEY.COM از ایران : کانون نویسندگان ایران انجمن حمایت از کودکان به سرپرستی خانم عبادی ورودی : 5 یورو Adresse : Place Adolphe Cherioux ? 75015 Paris M鴲o : Vaugirard ? Bus : 70 - 39 - 88 ? 80 شماره تماس 25 70 02 60 06
سعید نازنین امروز خبر را شنیدم. خبر سفر مادرت همراه با بیش از 20 هزار نفر همسفران فاجعه بم.و در غمت گریستم. چرا که ناتوانی ات را می شناسم. ناتوانی انسانی که حتی حق شرکت در مراسم به خاک سپاری مادر از او صلب می شود. تو انسانی هستی که حتی اگر دردت به این حد خصوصی نمی بود ، همیشه درد مردم را از آن خود می دانستی، امروز که در غم مادرت و ده ها هزار نفر دیگر نشسته ای، برایت صبر آرزو می کنم. سعید ، و آزاده عزیز. در این غم شریکیم. در غم به خون کشیده شدن مردمی که تنها گناهشان زیستن در سرزمینی است که مزد گورکن افزون تر از جان آدمی است.
تعداد زیادی از ایرانیان برای تسلیت به خانه سعید می رفتند. دستها به هم می فشردند و از خرمای شهرشان می خورند. خرمای بم. بهترین خرمای دنیا ****************************************** .و امروز تولد من بود. به کمک دوستان نزدیکم که با هدیه تولدم ـ کمک نقدی به زلزله زدگان بم ـ به نزد من آمده بودند مبلغ نسبتا قابل توجهی را جمع کردیم و در جلسه ای که امشب به همراه دوستان کمیته یاری رسانی به زلزله زدگان بم ( استکهلم )داشتیم ، اولین کمک مالی را در اختیار دوستان قرار دادم که در حساب بانکی ای که فردا در یکی از بانکهای سوئد تاسیس خواهد شد ، واریز شود ، که بعدا به حساب خانم عبادی واریز کنیم. از فردا رسما جمع آوری کمک های مالی را توسط کمیته یاری رسانی شروع خواهیم کرد. هر چند که این روزها زندگی آنچنان گذشته است که دیگر دل خوشی برای سالروز تولد باقی نمانده بود ، اما عزیزانم، امسال مثل هر سال زیبا ترین هدیه را به من دادند. همدمی ، همدلی و همیاری شان.
کمک های نقدی به منطقه از طریق خانم عبادی : حساب شماره 8080 بانک صادرات ايران، شعبه ميدان اسدآبادي، کد شعبه: 1238، به نام خانم شيرين عبادي ******************************************* نخستين خبرها از نخستين جلسه کميته هماهنگي سازمان هاي غيردولتي زنان و کودکان ******************************************* کودکان را در یابیم در این فاجعه بسیاری از کودکان بی سر پرست شده اند. این کودکان را در یابیم. نگذاریم این کودکان به دست آدمفروشان گرفتار آیند و از کشورهای خلیج سر در آورند. کودکان را در یابیم. ******************************************* راستی کدام کلمه می تواند آنچه را که در بم می گذرد توصیف کند؟ کمک ها به مردم نمی رسند. کمک ها در میان محتاجان به فروش می رسد. کودکان در معرض خطر فروخته شدن قرار می گیرند .مردممان تنها مانده اند. به تنهایی باید عزیزان خود را از زیر خاکها بیرون بکشند ، به تنهایی و اشکریزان باید برای آنها گور بکنند. پس این ارتش، این بسیج، این امت همیشه در صحنه کجا هستند ؟ به قول دوستی اگر بم شورش شده بود الان پاسدار و ارتشی و بسیجی و لباس شخصی داشتند مثل شپش از سروکول مردم بالا می رفتند. اما امروز تنها مانده اند ، به راستی کدام کلمات می تواند این رذالت را معنا ببخشد ؟ آیا باید دنبال کلمات جدیدی باشیم ؟ آیا این کلمات همان جمهوری اسلامی نیست ؟
رهگذر ثانی: ((چگونه میتوان از تکرار فاجعه پیشگیری نمود؟ (دقت کنید نه از تکرار زلزله، از تکرار فاجعه!) ))
زلزله، یعنی همان که در تمام دنیا اتفاق می افتد. فاجعه، یعنی که زلزله ای با قدرت ۶.۵ ریشتر در منطقه پر جمعیت کالیفرنیا ۳ نفر کشته می دهد. و زلزله ای با همان قدرت در بم کرمان نزدیک به ۴۰ هزار نفر کشته می دهد. مسئولیت خانه سازی و نظارت بر فراهم سازی اسکان امن برای شهروندان هر کشور به عهده دولت آن کشور است. بر علیه دولت جمهوری اسلامی اعلام جرم کنیم.
آخرین خبر از ایران امروز در جلسه ای که با شرکت نمایندگان از ان جی او های مختلف و مستقل زنان تشکیل شد، دوستان تصمیم گیری هایی بر این مبنی کردند که 1ـ برای جلوگیری از قاطی شدن حساب کتابهای کمک و حساب انجمن دفاع از حقوق کودک ، خانم عبادی فقط برای این کار حسابی به نام خودش باز کند. و مبالغ کمک مستقیما به حساب خود ایشان واریز شود. 2ـ مبلغی که در این حساب جمع آوری می شود با مشورت و نظارت تمام ان جی او های زنان به مصرف نیازهای مردم در منطقه خواهد رسید. 3ـ ان جی او های زنان قصد دارند که پایگاهی در منطقه برای رسیدگی به وضعیت زنان و کودکان و خانواده ها ترتیب بدهند. هم اکنون چند تن از دوستان عازم منطقه شده اند و تا همین الان که خبر رسید به کرمان رسیده بودند. 4ـ سایت مخصوصی به دو زبان برای کمک به زلزله زدگان احداث خواهد شد. اخبار مربوط به شماره حساب و سایت مربوطه و نام تمام ان جی او های زنانی که در این حرکت شرکت کرده اند را بعدا به اطلاع می رسانم.
پ.ن خبر مربوط به رد کردن کمک از طرف پزشکان زن از طرف وزیر بهداشت تکذیب شد. خوب انگار زلزله ایشان را تکان داد.
مبالغی که تا کنون اعلام شده است دولت نروژ 1 ملیون دلار سازمان سیبا ( سازمان کمک رسانی جهانی ) سه و نیم ملیون کرون متاسفانه این مبالغ به دولت ایران داده می شود
پ.ن 2. طبق تماسی که با دوستان مقیم آلمان داشتم ، بسیاری از سازمانهای آلمانی مایل هستند که به طور مستقیم به ان جی او های ایران کمک بفرستند. این مسئله را می توانیم در سوئد و دیگر کشورها هم تشویق و تقویت کنیم. پیشنهاد خود من این بود که دوستان در ایران حساب ارزی داشته باشند تا بتوانیم مبالغ را بدون واسطه بفرستیم. صحبتی که بود دردسر زیاده از حد باز کردن یک حساب ارزی در ایران بود. امیدوارم که بشود با وجود مشکلات این کار را انجام داد.
پ. ن 3 زلزله مشابهی در کالیفرنیای آمریکا در سال گذشته به وقوع پیوست. این زلزله 6.5 ریشتر بود یعنی دو دهم ریشتر هم بیشتر از زلزله بم. در زلزله کالیفرنیا 3 نفر کشته شدند. و آمار زلزله بم اکنون بیش از 40 هزار نفر تخمین زده می شود. پیدا کنید پرتقال فروش را ....
پ.ن 4 تریبون فمینیستی زنان نیز اقدام به تشکیل ستاد کمک رسانی کرده است. براي کسب اطلاعات بيشتر با شماره هاي 6935124 و 6935533 تماس بگيريد این نیز آخرین اطلاعیه از طرف این بچه های نازنین تریبون فمینیستی ایران: به دعوت موسسه مادران امروز و خبررساني موسسه همياران غدا, کليه تشکل هاي غير دولتي که آماده ارسال هرگونه کمک به منطقه هستند, مي تواند روز يکشنبه 7 دي ماه ساعت 5 بعداز ظهر در محل موسسه واقع در خبايان ولي عصر بالاتر از عباس آباد کوچه دل افروز حضور به هم رسانند . به سایت خودشان هم که سر می زنید ..ها ؟؟ مرتب آپدیت می شه ها..اگر نه که از دستتون رفته
پ. ن 5. فکر می کنم در بحث هایی که در حول و حوش تعداد تلفات داده می شود بیش از هر چیز برای نشان دادن ابعاد فاجعه و به منظور تحییج مردم در کمک رسانی است. نه چیز دیگر. و البته نشانگر شرایط زیستی وحشتناک مردم ما نیز هست گزارشگر تلویزیون دولتی سوئد در اخبار ساعت 21 گفت: ابعاد فاجعه و تعداد کشته شده گان زیاد ربطی به شدت و ضعف زلزله ندارد. بیشتر به اینکه در کجا این زلزله آمده است مربوط است. او در همین مبنا مقایسه ای کرد از زلزله کالیفرنیا با زلزله بم. که شدت مساوی و کشته های بسیار متفاوتی داشت. در همین برنامه گزارشگر افزود که تعداد کشته شدگان تا کنون 20 هزار نفر اعلام شده است ولی با توجه به اوضاع تعداد بین 40 تا 50 هزار نفر تخمین زده می شود ************************************ مرگِ ارزان ، ارزانیمان!مناجات نامه آقای شکرالهی را بخوانید. ممنون آقای شکرالهی.
یکی از دوستان خواستند توضیح بیشتری در مورد کسانی که از خارج از کشور مایل به کمک از طریق خانم عبادی هستند بدهیم. من گفته خود خانم عبادی را که در تربیون فمینیستی آمده است برایتان اینجا تکرار می کنم.
"شيرين عبادي در گفت و گو با سايت تريبون فمينيستي ايران ضمن تاييد اين مطلب گفت:" انجمن حمايت از حقوق کودکان حساب ارزي ندارد اما کمک کنندگان مي توانند از طريق دوستان و آشنايان خود کمک هاي نقدي خود را به حساب انجمن در ايران واريز کنند. "
ببینید دوستان. اگر در شهر یا کشوری هستید که کمیته یاری رسانی به وجود نیامده است. خودتان هم می توانید کمک کنید. با دوستان جمع بشوید و هر کدام مقداری پول روی هم بگذارید و از طریق صرافی ، جایی ، برای ایران بفرستید و به فامیل یا آشنایی که در ایران دارید ، یا از طریق همان صراف بخواهید که به حساب همان انجمن بریزد. اکثر صرافی ها مبلغی کمتر از 2000 کرون را قبول نمی کنند. حدود 200 دلار آمریکا. اگر توان پرداخت این مبلغ به تنهایی را ندارید بهتر است با دوستان خود جمع شوید و مبلغی را جمع آوری کنید. من خودم در صدد هستم که شماره حسابی در سوئد برای کمیته یاری رسانی خودمان افتتاح کنم که اگر توانستم با بانک به توافق برسم این شماره را در اختیار شما خواهم گذاشت. چه در سوئد و چه در خارج سوئد قابل استفاده خواهد بود. پولهایی هم که در آنجا جمع می شود به حساب انجمن خواهیم ریخت(بعدها گزارشی از اینکه چقدر توانستیم جمع کنیم هم خواهم داد). انجمن دفاع از حقوق کودک ، حساب ارزی ندارد، به همین دلیل شما نمی توانید مستقیما به این حساب ارز ارسال کنید. اما صراف ها در همه کشورها هستند و این کار را بدون دردسر می کنند. ما خودمان در انجمن دفاع از حقوق کودک سالهاست که این کار را می کنیم و همیشه هم راضی بودیم. " کمک هاي نقدي خود را به شماره حساب 4277 بانک ملي شعبه اسکان, به نام انجمن حمايت از حقوق کودکان واريز کنيد." انجمن دفاع از حقوق کودک سالهاست که بوجود آمده است و خانم عبادی جزو بنیان گزاران آن بوده اند. اگر باز هم اطلاعات بیشتری خواستید ، در خدمتیم.
پ.ن .... همیشه تولد یکی از خودمان که می شود در رستورانی جمع می شویم. غذایی می خوریم و دور هم هستیم. می دانستم که بچه ها مدتی است که این برنامه را گذاشته اند و نمی دانستم چگونه عذر خواهی کنم. با وجود این فاجعه حالی نمانده بود. در ضمن این هزینه ای که برای رستوران مصرف می شد را هم می شد جمع کرد به عنوان کمک. برای همین وقتی که یکی از عزیزانم زنگ زد و گفت یک رستوران رزرو کرده بودیم....آمدم بگویم... که خودش گفت : ولی فکر کردیم که اولا هیچ کداممان حالش را نداریم. دوما هم این مخارج را می توانیم جدای از مبلغی که برای کمک کنار گذاشته ایم ، به آن مبلغ اضافه کنیم ؟ پس این طوری قرار گذاشتیم که ما فردا همه مان می آییم خانه تو، یک کیک کوچک می گیریم و ... گفتم : کیک هم لازم نیست. آن را هم می گذاریم روی پولی که می خواهیم بابت کمک مالی بدهیم. گریه ام گرفته بود. خوب شد زود قطع کرد. صدای اشکهایم را نشنید. ممنونم عزیزانم. ممنونم که با وجود همه تفاوت هایمان اینقدر در چنین مواقعی همفکر و همدل هستیم. و ممنونم که دوستان من هستید.
تریبون فمینیستی زنان وارد کار شده اند. در این نوشته و در تماس با خانم عبادی شماره حساب و توضیحات لازم داده شده است. اینجا را کلیک کنید. اینجا هم ، زنانی که مایل به رفتن به منطقه هستند
از دیروز سعی میکردم با خانم عبادی تماس بگیرم. امروز بالاخره توانستیم با ایشان تماسی داشته باشیم. خانم شیرین عبادی گفتند که با کمال میل مایل به دریافت کمک های دوستان از خارج از کشور هستند. این کمک ها از طریق خود ایشان و کمیته دفاع از حقوق کودکان به منطقه زلزله زده ارسال خواهد شد. همت کنیم ای دوستان.
پ.ن . نام پیشنهادی از طرف دوستمان رهگذر این است : کمیته یاری رسانی به قربانیان زلزله بم (...)
پ.ن 3 شماره حساب کمیته دفاع از حقوق کودکان در ایران را بعدا اعلام خواهم کرد. شاید هم دوستان مایل باشند که برای اینکه حسابها قاطی نشود شماره حساب جدیدی تهیه کنند. فعلا فکر می کنم شانس بزرگی است دانستن اینکه امکان کمک رسانی به منطقه از طریق مردمی وجود دارد. ، اگر هم نمی توانیم دست به اکشن بزرگی بزنیم ، با جمع آوری کمک ها از دوستان و آشنایانمان می توانیم مبلغ نسبتا قابل ملاحظه ای تهیه کنیم و به حساب این دوستان واریز کنیم.
پ.ن 4 دوستانی در مورد اهدای خون تماس گرفته اند. اولا که فیلمهایی که از ایران می بینم مرا می ترساند. مردم زیادی در صف ایستاده اند و مایل به اهدای خون هستند. این همبستگی زیباست اما آیا در ایران اهدای خون به مسئله واجد شرایط بودن افراد بستگی دارد یا نه ؟ تنها نیت خیر کافی نیست. در سوئد متقاضیان اهدای خون قبلا باید چک شوند که دچار هیچ بیماری نباشند. مثلا خود من به دلیل داشتن بیماری مادرزادی خونی امکان اهدای خون ندارم. اما من در ایران دو بار خون داده بودم. در آن زمان از بیماری خود بی خبر بودم. اگر مسئله ایدز چندان در ایران مطرح نباشد ، هزار و یک بیماری دیگر خونی از قبیل هپاتیت های مختلف و ... وجود دارد که امکان اهدای خون را از هر کسی می گیرد. آیا کنترلی روی این مسئله هست ؟
پ.ن. بگردیم و انسانهای قابل اعتمادی را بیابیم که امکان و انرژی لازم را برای دریافت کمک های مالی داشته باشند. من شخصا ان جی او های مختلف زنان مستقل را پیشنهاد می کنم. اگر می توانید با هر کدام که در دسترس هستند تماس بگیرید. من هم با آنان که امکان ارتباط دارم تماس خواهم گرفت. برای کمک رسانی باید از خود مردم کمک گرفت..کمک رسانی به مناطق زلزله زده نباید برای ما جنبه سبک کردن باری از وجدانمان را داشته باشد. پولی بدهی و دیگر به تو مربوزط نیست که به دست چه کسی می افتد. باید در رسیدن کمک ها به دست مردم اطمینان داشته باشیم. ابزار های دولتی همیشه در این کار به مردم خیانت کردند. در راه یافتن نیروهای مردمی کمک رسانی دست به کار شویم.
پ.ن 2، بچه های وبلاگستان قرار وبلاگی گذاشته اند برای کمک به زلزله زدگان، يکشنبه ۷ دی ساعت ۴ تا ۶ . توانير پارک نظامی گنجوی. اطلاعات بیشتر را در وبلاگ قرار وبلاگی بخوانید. امیدوارم با بچه های دیگری که در تهران نیستند و یا مایل نیستند علنی شوند هم راهی برای کمک پیدا کنیم.
پ.ن 3 . امید میلانی :از دوستان انجیاویِ نصفهنیمهیی برایِ اینکارها دارند، و الآن خودِشان دارند آماده میشوند که برایِ کمکرسانی به منطقه بروند، من هم اگر بتوانم از فشارِ کاری در آیم میروم. من با آنها صحبت کردم، ولی گفتند نه ارتباطاتِ چندان قوییی برایِ توزیعِ کمکها دارند، و نه سازمانِ خودِشان آنقدر بزرگ و متشکل است که بتواند حجمِ زیادی از کمکها را به روشِ مناسب هزینه کند. فکر میکنم بیشترِ گروههایِ غیرِدولتییِ داخلِ کشور (به دلیلِ همان مسئلهیِ عدمِ سازماندهی که از جنبهیِ سیاسی هم مشکلِ ما است) دچارِ همین مشکلات باشد. رویِ این حساب، پیشنهادِ من خصوصاً به دوستانِ خارج از کشور که (به دلیلِ تفاوتِ ارزشِ پول) از وضعیتِ مالییِ بهتری هم برخوردار هستند آن است که به جایِ آنکه فقط کمکی امروز بکنند و سپس ماجرا را فراموش کنند، بدونِ عجله و با دقتِ کافی سازمانی برایِ احداثِ ساختمانهایِ استوار به جایِ ساختمانهایِ تخریبشده راه بیاَندازند، و در طیِ یکی دو سال که جریانِ بازسازی ادامه دارند بکوشند این سازمان را تأمینِ مالی کنند، و از مهندسانِ داخل و خارج هم کمک بگیرند تا کاری بزرگ انجام شود، که دیگر نگرانییی از بابتِ زلزله در آن منطقه باقی نماند.ولی ماجرا به اینجا خلاصه نمیشود. زلزله به این خاطر در کشورِ ما به فاجعه بدل میشود که ساختمانها از کیفیتِ مناسب برخوردار نیستند، و دلیلِ عمدهیِ آن هم پرخرجبودنِ ساختنِ سازههایِ قوی و مشکلِ مالییِ مردمِ حتی طبقهیِ متوسط برایِ تأمینِ این نیاز است. خصوصاً اکنون که بسیار ساختمانهایِ آن منطقه تخریب شده یا لااَقل به بازسازی نیاز دارند، این مشکل دوچندان میشود، و میتوان تصور کرد که ساختمانهایِ جدیدی که ساخته شوند از قبلیها هم ناپایدارتر باشند
رهگذر ثانی :دوستان عزیز! در تماسهایی که من داشتم، این اطمینان داده شد که میتوان آدمها و انجمنهای غیر دولتی مورد اعتماد پیدا کرد که کمکها را به قربانیان فاجعهیِ زلزله برسانند. مهم این است که در هر کشوری یک کمیتهیِ یاری رسانی به قریانیان زلزله بم(بیهیچ انگیزهیِ سیاسی)، از چند فرد مورد اعتماد ایرانیان آن کشور تشکیل شود تا با بازکردن یک حساب بانکی کمکها را جمع کنند.باید توجه داشت که برای جبران حتا اندکی از خسارتهای این فاجعهیِ هولناک، زمان زیادی به کمک همهیِ ایرانیان نیاز است. بازسازی اینهمه خرابی و فراهمکردن کمترین امکان زندگی برای دهها هزار هموطن که همهچیز خود را از دست دادهاند به یک همبستگی گسترده و طولانی نیاز دارد. برای ایجاد کمیتههای یاری رسانییِ مورد اعتماد همگان بکوشیم!
مطلبی که می شنوید ، به قول یکی از آشنایان من که در رادیو تلويزیون ملی ایران کار می کرد ، یک مصاحبه واقعی است، مصاحبه کننده با تکرار سوالها چندین بار سعی کرده است که مصاحبه را قابل استفاده کند اما سر آخر این مصاحبه استفاده نشد ، و به تدریج به یک جک تبدیل شد. مصاحبه قدیمی است.تا آنجا که می دانم مصاحبه مربوط به قبل از انقلاب است. ( این هم مزاح ما برای روز کریستمس) هر چند مصاحبه شونده لحجه دارد اما این مصاحبه توهینی به ملیت خاصی نیست. تنها یک مصاحبه به شدت خنده آور است. امیدوارم کسی این مطلب را توهین آمیز تلقی نکند. اینجا بشنوید که یک زن ایده آل کیست.
:)اندر فضائل قطعنامه سازمان ملل ، یا چرا من از شنیدن تصویب این قطعنامه خوش خوشانم شد.
سالهاست که طرفداران حقوق بشر و فعالان اجتماعی ایرانی در اکثر نقاط دنیا شاهد آن بوده اند که موضعگیری کشورهای اروپایی نسبت به ایران تغییر کرده است. پناهنجویان ایرانی در اکثریت کشورهای اروپایی با حکم های اخراج روبرو می شوند و دیپورت میشوند. بهانه آن امن اعلام شدن کشور ایران بود. از یک سو در ایران نقض روزانه حقوق بشر اتفاق می افتد. نویسندگان و خبرنگاران در زندانها بسر می برند و یا دزدیده می شوند و به قتل می رسند. زنان به شکل سیستماتیک و روزمره سرکوب می شوند ، کودکان مورد تجاوزهای جنسی و آزار قرار می گیرند و هیچ قانونی هم برای دفاع از آنان وجود ندارد. همجنسگرایان مورد خشونت و تحقیر های فردی و دولتی قرار می گیرند و به هزار و یک جرم ساختگی به زندان می افتند و اعدام می شوند. دانشجویان در دانشگاهها و خوابگاه ها تحت خشونت و آزار قرار می گیرند و دستگیر می شوند و ...... و در مقابل هیچ دلیلی برای کسب پناهندگی در کشورهای غربی موثق نیست. زنان و کودکان و همجنسگرایان و دانشجویان و فعالان سیاسی ، حکم منفی می گیرند و اخراج می شوند. یکی از دلایل همانا ناشناس ماندن کشور ایران از نظر نقض حقوق بشر از طرف سازمان ملل بود. چندی پیش بود که با کمک دیگر دوستان یک انسان همجنسگرا را از سوئد به سمت کشور دیگری فراری دادیم تا شانس خود را در آنجا بیازماید. و همین دیشب بود که یکی از زنانی که برای مدتی تحت پوشش داشتم ، بعد از مدتها که از او بی خبر بودم ، برای تبریک سال نو زنگ زد و گفت بعد از 5 سال تلاش ، و دریافت تعداد زیادی حکم اخراج خسته است و با کمک قاچاقچی عازم کشور دیگری است. در ایران" بشر" حقوقی نداشته و ندارد و حقی که وجود خارجی نداشته است ، مسلما نقض هم نمی شود. تصویب قطعنامه از طرف سازمان ملل به منزله به رسمیت شناساندن حق بشر ایرانی است. و قدمی دیگر است در جهت باز کردن چشم دنیا به آنچه در ایران می گذرد. دیر بود آری ، بسیار دیر بود. اما یادمان نرود که سازمان ملل چه کسانی را در صدر دارد و چه کشورهایی حق وتوی تصویب نامه ها را در اختیار دارند. خیلی از دوستان آمدند و نوشتند که کمکی نمی کند. راستی چگونه کمکی را خواستار هستیم ؟ آیا منتظر هستیم سازمان ملل لشگر بکشد و رژیم ایران را تعویض کند ؟ نظر من این است که تصویب این قطعنامه بهتر از نبودن آن است. اینکه چه تاثیری بر اوضاع داخلی ایران خواهد داشت، ما هستیم که تایین می کنیم. این طور نیست ؟
ییییییییی پیییییییییییی به این میگن یک هدیه واقعی برای کریسمس قطعنامه سازمان ملل درباره نقض حقوق بشر در ايران
قطعنامه مصوب مجمع عمومى سازمان ملل، حكومت ايران را به شكنجه و آزار شهروندان، محدوديت آزادى بيان و تبعيض بر عليه زنان متهم مى كند و بازداشت هاى طولانى و بدون مجوز فعالان سياسى، روزنامه نگاران و دانشجويان و همچنين اجراى مجازات هاى مغاير با موازين حقوق بشر مثل قطع دست و پا، شلاق زدن و اعدام در ملاء عام را مورد انتقاد قرار مى دهد.
به موجب اين قطعنامه، ايران تبعيض بر عليه زنان را چه در متن قانون و چه در زندگى روزمره مردم اعمال مى كند و حقوق اقليت هاى دينى از جمله يهودى ها، مسيحيان، مسلمانان سنى و بخصوص بهائيان را ناديده مى گيرد.
تصويب اين قطعنامه در مجمع عمومى سازمان ملل بيانگر نگرانى عميق بين المللى در مورد وضعيت حقوق بشر در ايران است و به موجب آن دولت ايران موظف است با اجراى مفاد توافق نامه هاى بين المللى در مورد حقوق بشر و تسريع اصلاحات قضائى حرمت انسانى شهروندان خود را محترم بشمارد و تمام امكانات لازم براى رسيدگى قضائى به دادخواهى هاى مردم توسط يك دادگسترى بيطرف را فراهم كند. تمام خبر را بی بی سی بخوانید
اهل ننه من غریبم بازی نیستم. این متن هم برای این کار نیست. ولی حس کردم یه جورایی نسبت به رهگذران این خانه مسئولیت دارم که این همه شوری را که در همه هست و در من نیست توضیح دهم. شوری که در شب یلدا بود ، شوری که الان در کریستمس هست. و در من فقط نیست.
پریروز ها بود که به خودم بيز زدم: پاشو برو یه دوری تو شهر بزن، مغازه ها را تماشا کن، و رفتم.مدتها بود برای بی هدف دور زدن در مغازه های شهر بهانه ای نداشتم و نرفته بودم. الان هم با کمی اکراه و از سر بی حوصله گی می رفتم. فکرش را بکنید. هر مغازه ای که وارد می شوی پر از نور و صدا و انبوه جمعیت که با هدایایی در دست که به زیبایی بسته بندی شده به این سو و آن سو می روند. آنقدر آدم بود که احساس جا تنگی می کردی. چیزی نمی خواستم بخرم. چیزی لازم نداشتم. دنبال چیز خاصی نمی گشتم. و این بیشتر کلافه کننده بود. در هر مغازه ای هم که وارد می شوی آهنگ کریستمس به گوش می رسد. معمولا این آهنگ last Christmas i gave u my heart, the very next day u gave it away. یا این آهنگ we wish u a marry chritsmas, and a happy new year... یا آهنگ های دیگر کریستمس که به تو می گوید همه چیز دنیا حل شده است و مشکلی نمانده جز اینکه کریستمس بیاید و برود ، و بعد هم سال نو. و بعد هم سالهای دیگر ، و بعد هم...و دنیا همینگونه که می بینی به سمت ناکجا آباد در حال حرکت است ، و تو هم هیچ غلطی نمی توانی بکنی. این روزها همه چیز به فروش می رود. هر چیزی که بخواهی و نخواهی در قفسه های مغازه ها هست و قفسه ها به طور مرتب از این چیزها پر و خالی می شود. در بساط کتاب فروشی دو زن را دیدم که بالای سر کتاب "صد و یک روز " از " اوسه سریستاد" گپ می زدند. نزدیک تر شدم : ـ اینو براش بخریم ؟ ـ برای هدیه کریستمس؟ کتاب راجع به جنگ عراق ؟ نه بابا. اونجا ها همیشه پروبلماتیک هست. کریستمس را خراب نکن.
دیروز که اخبار را نگاه می کردم قیافه جرج بوش در صفحه تلویزیون آمد. دیگر دارم نسبت به این قیافه آلرژی می گیرم ، چهره ای احمقانه که فاتح جهان در قرن 21 است. هر قدر هم که این جنگ ها برایش مخالف درست کرده باشد ، پیروزی خود را در انتخابات آینده با دستگیری صدام تضمین کرد. چهار سال دیگر سواری بر پشت زخم خورده جهان، با سیاست فروش تجهیزات نظامی .به راه انداختن جنگ و کشتار تا کارخانه های سلاح های جنگی خالی و پر شود. تا گروهی سوپر میلیاردر ، ثروتشان بیشتر شود. تا گروهی از فقر و تنگدستی در گوشه خیابانهای با اولین برف زمستانی یخ بزنند و بمیرند. یاد روزگار نوجوانی ام می افتم و صدای مادر که نام جناحهای مختلف سیاست آمریکا را نمی دانست و تنها با سادگی می گفت. اون یکی جناح بیاد بهتره. اینا اسلحه فروشند و اونا یخچال و تلویزیون می فروشند. راستی در چهار سالی که پیش روست نوبت ایجاد دمکراسی در کدام کشور می رسد ؟ این شتر دم خانه کدام کشور خواهد خفت ؟ کدام کشور با دمکراسی بمباران می شود و کدام ملیت با دمکراسی تکه تکه می شود و دیگر چه کسی فریاد خواهد زد که اگر آمریکا نبود کی می توانست دمکراسی را به این کشورها بیاورد ؟ چه کسانی به خیابانها خواهند آمد و به جنگ اعتراض خواهند کرد و دلمرده و زخمی به خانه ها بازخواهند گشت و صحنه ادامه بمباران را از تلویزیون هایشان تماشاگر خواهند بود؟ امشب ، شب کریستمس است. شب تولد نجات دهنده ای که اصلا معلوم نیست وجود داشته است یا نه ، و حقیقت اینکه چندان مهم هم نیست. تفکر اینکه کسی به خاطر گناهان انسانها بر مصلوب شده باشد قرنهاست که تسلی بخش روحهای خسته و دردمند شده است. و نیز قرنها ست که موجبات آرامش روحهای عصیان گر را پدید آورده است. کسی که به خاطر گناهان انسانها بر صلیب جان می دهد. راستی گناهان انسانها تا چه حد سنگین است؟ آیا این سنگینی آنقدر هست که مصلوب دیگری نیاز داشته باشیم ؟ آیا دنیایی که دارد در جلوی چشم همه ما به صلیب کشیده می شود تاوان کدام گناه را پس می دهد. آه ...ارول ...ارول.... 1984 تو اینجاست. همین جا. و آنکه می توانست در هر لحظه که بخواهد در وجود ما درد بیافریند امروز قهرمانانه بر صفحه تلویزیون ظاهر می شود . یادت هست گفته بودی : همه انسانها برابرند ولی بعضی ها برابر ترند یادت هست که گفته بودی : می خواهی تصوری از آینده داشته باشی؟ صورتی را تصور کن ، له شده زیر چکمه ای بزرگ، تا ابد....
آی احمق گاو چران، چکمه ات را از صورتهایمان بردار ، کریستمس است آخر. Marry Christmas every body
**************************************** شيرين عبادى:انتخابات در ايران دموكراتيك نيست زنانه ها: آ باريكلا. پس چرا همش گاف مي دي هي راي بدين بازي در مي آري عزيز جان. اگر آدم نتونه به كسي كه مي خواد راي بده , ديگه شركت در انتخابات استفاده از حق راي نيست. شركت در يك تاتر روحوضي است كه ملا و نوكر هر چند وقت يكبار جايشان عوض مي كنند و مردم اين وسط سياه مي شن. اگر قاضی مرتضوی قسم بخوردگيوه کرمانشاهی بپوشد...
چند لینک بدرد بخور فراخوان سازمان عفو بین الملل در مورد نجات جان عروس 20 ساله هر قدر هم که بچه های سایت زنان فعالند و خوب کار می کنند، باز هم بخش انگلیسی آن حرکت حلزونی دارد. بالاخره بعد از ماهی سالی آپ دیت کردند. به دوستان غیر ایرانی زبان خود خبر دهید. اینجا و این هم مقاله شادی در یکی از مشهور ترین وبسایت های ان.جی. او ی زنان آمریکایی این مقاله در مورد افسانه نوروزی است اینجا اگر علاقه مند به دریافت مقالات انگلیسی بیشتری به زبان انگلیسی هستید ، به سایت فمینیستی بدجنس مراجعه کنید. سایت های زنان ایران (الان یه مقاله مفصل راجع به شاخه های فمینیسم و دارد ، از دست ندهید )و مجله زنان و سایت تازه تاسیس و پر بار انجمن فرهنگی زنان را هم که یادتان نمی رود . من بدوم برم سر کارم. قطار را از دست دارم
روز یک شنبه دلتنگی است. در بیرون باران می بارد و هیچ کاری برای انجام دادن نیست. یا هست و من حوصله اش را ندارم. به شعر پناه می برم، به فروغ
در مورد فروغ گفته اند که شادترین و غمگین ترین انسان بود. نقطه تلاقی شادی و غم بود. اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیاور ، و یک دریچه ، که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
دیشب منزل یکی از دوستان بودم. یه بچه فسقلی سه ساله همه را میخ خودش کرده بود و با شیرین زبانی های خودش دل همه را می برد و باهاش یه غل ، دو غل بازی می کرد. من هم تا دلتان بخواد باهاش کل کل کردم . ر را ، ی تفظ می کرد و ق را گ و ز را ژ و سوئدی و فارسی را قاطی پاتی می کرد و خلاصه خیلی باحال بود. چون من در آن جمع جدید بودم ( بقیه فامیل بودند و او می دانست که دل همه شان را قبلا برده است) اصرار خاصی در مخاطب قرار دادن من داشت ، کلی هم بحث های جدی با هم کردیم و اطلاعات رد و بدل کردیم ، مثل اینکه من فهمیدم او رنگ آبی را دوست دارد و رنگ بنفش را اصلا دوست ندارد ، راستش فکر می کنم نسبت به این رنگ هنوز موضعی نداشت و چون با من سر لج افتاده بود گفت که دوست ندارد. و اینکه ته دیگ برای دندان ها خوب است و بابای او قوی ترین انسان روی زمین است واو اگر غذایش را بخورد به اندازه بابایش می شود ، و این او نیست که اخمو و بد اخلاق است بلکه گابریل است که اخمو و بد اخلاق است و کلی اطلاعات از این قبیل که بسیار سودمند بود. آخر شب که رسید داشتم با او چانه می زدم که مرا دوست داشته باشد. این بچه تخس هم چهار دست و پاش رو کرده بود در یک کفش و می گفت مرا دوست ندارد. این مکالمه بین ما رد و بدل شد: ـ اژیت نکن می خوام بخوابم ـ من اذیت نمی کنم. اما من خیلی غمگین شدم از اینکه می گی دوست ندارم. بگو دوست دارم تا من هم بتونم برم خونه خودمون. ـ نمی گم ـ دلیل قانع کننده ای برای اینکه نگی نداری، چرا نمی گی ؟ ـ چون بلد نیستم ـ خوب من می گم، تو بعد از من بگو ، اوکی ؟ ـ اوکی ـ بگو من ـ من ـ تو رو ـ دوست ندارم ـ اِ ...نشد که ، باز حرف خودت رو می زنی، ـ من باتییم دایه تموم میشه. ـ چرا باتریت داره تموم می شه؟ ـ آخه تو خیلی حرف می زنی !!!!
دیشب به جمع دوستانه ای رفتیم ، شعر و موسیقی و ترانه و رقص در محیطی صمیمی. البته من همه را نمی شناختم. این موجب شد که یه قاف گنده بدم. یه آقایی اونجا بود که آهنگ های کوچه بازاری می خواند. یکی خواند که گفت شعرش را خودش گفته است و شعر زیاد پر زحمتی هم نبود. بعد از تمام شدن آهنگش ، دوستی که پای دستگاه صوتی نشسته بود یک دفعه یک آهنگ قدیمی گذاشت با صدای بلند آخه اسمش ثریاست ، چشاش مثال دریاست ، می گه اسمش ثریاست ..یه همچین چیزایی. آخه پدرت خوب مادرت خوب، این چیه می زاری. وقتی قطع کرد گفتم احمد جان خدا پدرت را بیامرزد که قطعش کردی. خانمی که او را هم نمی شناختم گفت که ببین آدم هر چیزی را هر جایی نباید بگه. این آهنگ را همان آقا خونده بود ( همان که آهنگ های کوچه بازاری می خواند ) و خلاصه کلی خجالت کشیدم. این آهنگ خوب قدیم است و کوچه بازاری. وقتی می خواهید آن را همچین بازخوانی کنید که با اصلش مو نزند یه بیز به ما بزنید که الکی گاف ندیم دیگه. یک آقایی هم آنجا بود، با قیافه بسیار عرفانی ( کمی شبیه انسان نئاندرتال با اخلاقیات مشابه ) که به شوخی یا جدی بسیار مردم آزاری می کرد. موقع رقص با ملت ور می رفت ، یکی از دوستان که نمی دانم کدام شیر پاستوریزه خورده ای بهش خبر وبلاگ منو داده بود به من گفت که راجع به این تو وبلاگت بنویس. من بعد از مدتی نگاه کردن به حرکات ایشان دیدم اصلا نمی شود ایشان را در نوشته توصیف کرد. انشالا خدا به ایشان لینک بدهد. یکی از آشنایان گفت که مشروب زیادی خورده است. البته مشروب زیاد در مهمانی بود. اما عزیز جان، حد نگاه داشتن هنر است. قرار نبود تنها به تو خوش بگذرد. چند تا از دوستان مرد داوطلبانه بسیاری از وقت و انرژی خود را گذاشتند و او را دوره کردند تا در زمان رقصیدن کسی را انگولک نکند. بهانه اش این بود که : من تازه از ایران آمده ام. من فکر نمی کنم این بهانه خوبی باشد. هست ؟ اما بدش را گفتیم ، خوبش را هم بگوییم. تار خوبی می زد. ( تقصیر خودش است که خوبش کمتر شد ) دو تا از عزیزان، که بسیار دوستشان دارم ، همنوازی بسیار زیبایی از پیانو و تار داشتند ( اشتباه نشود، این تارزن ما با آن یکی فرق داشت). یکی از این بچه ها پسری است 23 ساله ، پیانو می نوازد. روحیه طنز خوبی دارد و بسیار مهربان و خونگرم است. دوسال و نیم است که در سوئد به سر می برد و اخراجی است.دوست دیگر که نوازنده تار هست هم به همین مدت در سوئد است و او نیز پناهنده اخراجی است. او کلاس تعلیم موسیقی هم دارد. خلاصه شب خوبی بود. یکی از زیباترین قسمت هایش ، شعر خوانی رباب بود که شعرهای زنانه زیبایی دارد. یکی از آقایان شاعر هم که در جلسه حضور داشت ، برای خالی نبودن عرض و طول خودش، در حال رقص با من ، فحش جانانه ای به شاملو داد ، که من را خیلی عصبانی کرد. من در صدد دفاع بر آمدم و دفاع جالبی هم نکردم. بعدا دیدم اصلا کار بیهوده ای را شروع کردم. به خودم گفتم خره ، شاملو نیاز به دفاع نداره . آنهم دفاع من در مقابل فردی که چند گیلاس زیادی زده باشد. فردی که می دانم یکی از کسانی بوده که در موقعی که شاملو اینجا بوده است بار ها با ایشان ملاقات داشته . او که با تواضع غیر قابل وصفی معتقد بود که شعرهایش از شاملو بهتر است و مردم احمقند که شعرهای او را درک نمی کنند، مطمئنا در مقابل شاملو جرات چنین ادعایی را نداشته است و در آخر گفته هایمان هم به من گفت که وارد معقولات نشوم. کمی که فکر کردم دیدم که من در زمره انسانهای احمقی قرار گرفته ام که شعر او را درک نمی کنند. و از این موضوع بسیار خوشحال شدم. تا ساعت دوازده و نیم شب مشغول رقص و می گساری بودیم.جایتان خالی. *********************************** دیروز چیزی نوشتم که البته شوخی ای بود که در سر کار با یکی از مراجعین داشتم. اما واکنش های جالبی را پدید آورد. راستی زیبایی چیست ؟ در سوئد مثلی رسم است که می گویند : اگر احساس می کنی زیبا هستی، پس حتما زیبایی. فکر می کنم زیبایی از احساس خود انسان نسبت به خودش سرچشمه می گیرد احساس رضایت از آنچه هست و احساس شادمانی در زندگی و با موجودیتش. اگر زیبا ترین چهره و بدن را داشته باشی ولی فاقد اعتماد به خود باشی این زیبایی نمایان نمی شود. و در نقطه مقابل انسانی که خودش را می شناسد و با خودش آسوده است ، اشعه های مثبتی از خودش منعکس می کند که او را زیبا جلوه می دهد. *********************************** وبلاگستان شهر بزرگی شده است.به معنی واقعی در این محیط همه جور تفکری پیدا می شود و هر کسی خواننده های خودش را دارد. کم یا زیاد هر کسی با هر شیوه نوشتنی به خواسته های یک سری از خوانندگان جواب می دهد و هر کدام از ما یک سری از نوشته ها را تعقیب می کنیم. یک مسئله بارز که در وبلاگستان مشهود است تغییرات بزرگی است که در چهارچوب های فکری ما صورت گرفته است. به طور مشخص دلم می خواهد راجع به شادی صحبت کنیم. در وبلاگستان نوشتنی و خواندنی و شنیدنی کم نیست ، اما آنچه که وبلاگها را از محبوبیت کمتر و یا بیشتری برخوردار می کند جوی است که نویسنده وبلاگ به خوانندگان خود ارائه می دهد. نیاز به شادی در نویسندگان و خوانندگان موج می زند. و این امر تفاوتی است که در طول دو دهه اخیر در عادات ما رخ داده است. انسانهایی که هنر شاد بودن را دارند، و می توانند بهانه های ساده خوشبختی را از روزمرگی زندگی بیابند ، معمولا راه خود را به زیبایی در دل خوانندگان باز می کنند. نوشته ها و نظرات خواننده گان مشخص کننده این است که همه ما نیازمند شادی و فرار از دنیای خاکستری وسیاهی هستیم که به ما تحمیل شده است. و چه زیباست یافتن نویسنده گانی که در همین دنیای خاکستری ، روشنی ها را می بینند و آن را بازگو می کنند. و از این نمونه نویسنده ها بسیار زیاد داریم. و من بسیار خوشحالم که می بینم برخورد انسان ایرانی نسبت به شادی در حال دگر گون شدن است. در دوران نوجوانی من اوضاع دیگر گونه بود. هر کسی که عبوستر بود و سگرمه هایش در هم تر ، روشنفکر تر و انقلابی تر به شمار می آمد. لبخند زدن جلف بود. خندیدن که نگو. شیطنت های دوران جوانی سانسور می شد و مورد انتقاد قرار می گرفت. یادم هست هر بار که کوه می رفتم در بازگشت و در برنامه انتقادی منتظر انتقادات شدید دوستان بودم که رفتار غیر انقلابی ام را تذکر بدهند. خنده های بلند. سر خوردن و گوله برف بازی. سر به سر پسر ها گذاشتن. اینها همه مورد انتقاد قرار می گرفت. بارها سعی کردم که مثل بچه آدم با قیافه ای متفکر بالا بروم و پایین بیایم تا اسمم در برنامه انتقادی پای کوه آورده نشود. ولی شیطنت ذاتی ام مانع از آن می شد که بتوانم خودم را بیشتر از 5 دقیقه کنترل کنم. و دیگر برایم عادت شده بود. شانه ای بالا می انداختم و می گفتم که انتقاد شما وارد است.
چند وقت پیش در استکهلم، در یکی از رادیو های محلی فارسی زبان ، بحثی بود در مورد افسردگی ، دپرشن. این بحث را آقایی که دکتر روانشناس است رهبری می کرد. داشتم این بحث را گوش می کردم که یک باره شنیدم که گفت ، دپرشن بیماری انتلکتوال هاست و انسانهایی که نسبت به محیط پیرامون خود واکنش نشان می دهند و متفکر هستند و به زندگی دیگران اهمیت می دهند دچار دپرشن هستند. باور کنید با شنیدن این حرفها دنیا سرم خراب شد. حالا چه خاکی به سرم بریزم و چگونه به این ایرانیان مقیم استکهلم و احیانا جاهای دیگر ( این رادیو روی نت هم پخش می شود ) ثابت کنم که من انتلکتوال هستم و روشنفکرم ؟ این آقای دکتر روانشناس که با یک دیاگنوس همچی زد کاسه کوزه ما را به هم ریخت . همین جوری اش که این جماعت عزیز هموطن، سیاسیون به نحوی و غیر سیاسیون به شیوه ای دیگر ، با دیدن نیش همیشه باز من کلی حرف پشت سرم می زنند ، حالا دیگر بیا و درستش کن . باز هم بعد از آن برنامه چند بار سعی کردم که در برنامه های مختلف ، قیافه متفکرانه و عبوسی به خودم بگیرم، امابه همان اندازه که در ایران و در جلسات و یا برنامه های جمعی موفق بودم ، اینجا هم چندان موفقیتی نداشت. باز نیش باز و پای همیشه در رقصم به همه نشان می داد که نه انتلکتوال هستم و نه زنی سنگین و متین ، که نه تنها به قراردادهای نانوشته اجتماعی احترام نمی گذارد بلکه برای بهبود شایعات پیرامون خود و هماهنگ کردن خود با دیاگنوس آقای دکتر تره هم خورد نمی کند.خلاصه عزیزانی که سرگرمی دیگری بجز حرف زدن پشت سر دیگران نداشتند ، کسب و کار خوبی پیدا کردند. این بار دیگر دلیل علمی هم داشتند. آقای دکتر گفته بود.
از همه اینها گذشته. شادی هنر است. هر آن کسی که هنر شاد بودن را آموخته باشد ، زندگی را دوست دارد و زندگان را نیز. شادمانی را گرانبها می شمارد و می تواند هنرمندانه از روزمرگی های خود و دیگر انسانها ، در همین دنیای پر از درد ، بهانه های ساده ای برای خوشبخت بودن و دوست داشتن زندگی بیابد. این هنر را هر چه بیشتر ارج بگذاریم. و مرزهای بین غم پرستان و شب پرستان را با اندیشمندان آزادی و خواستاران شادی شفاف تر کنیم. ***************************
پ.ن . برای رفع سوء تفاهم های احتمالی افزودن چند نکته را ضروری دیدم. همه ما گاهی غمگین می شویم و گاهی دوران غمگین بودنمان طولانی، گاه بسیار طولانی می شود. اما این فرق دارد با اینکه غمگین بودن را معیار تفکر و روشنفکری بیان کنیم و شاد بودن را نشانه سبک مغزی و بی تفاوتی افراد ارزشگزاری کنیم . کار این ارزشگزاری ها به آنجا رسیده است که قیافه ای مغموم با بالا بودن انتلکت و چهره ای شاد با بی خیالی و بی فکری مترادف شدهاست. این ارزشگزاری ها و این معیارها را باید عوض کرد. دوران غم سر آید اگر در جستجوی شادی باشیم .
سر كار, يكي از مراجعان گفت : خوشگلم مي توني به يك سوال من جواب بدي؟ نگاهي كردم و گفتم : اگر با همين خطاب صدايم كني جواب كه سهل است. ناهار هم مهمانت مي كنم. خنديد و گفت : آه ..من فكر كردم با زيبايي كه تو داري هر روز از اين چيزها مي شنوي. گفتم : اگر اين طور پيش بروي مي توانيم سر صبحانه هم به توافق برسيم. آخه مي دوني. تو دروغات هم قشنگه :))) خنديد يم و سوالش را پرسيد و جواب گرفت و رفت.
چيزي كه الان مي خواهم بنويسم مطلبي است كه زياد رويش فكر كرده ام ولي به خوبي فرموله نشده. فكر كردم كمي با هم رويش فكر كنيم و بهتر فرموله اش كنيم. مقداري از بحثي را كه ديشب با دوستي داشتم هم در اينجا مي آورم تا شايد مقدمه اي باشد براي باز كردن اين بحث. دوستي ديشب نزد من آمد . فيلم سخنراني خانم عبادي را نديده بود و من به او گفته بودم كه ضبط كرده ام و آمد كه ببيند. اين دوست البته فيلم ده را هم ديده بود و مقداري از وقت را سر برداشتهايمان از فيلم ده صحبت كرديم. اما بحث اصلي مان باز پيرامون گفته هاي خانم عبادي و كلا برخورد روشنفكران با اسلام بود. دوست من كه ماشلا سنش هم از من زياد تر است ,با تجربه تر است و خوب صد البته چپ هم هست , مي گفت كه گفته خسرو گلسرخي در دادگاه نظامي اش , قلمداد او از علي به عنوان اولين سوسياليست دنيا , بيان او به اينكه به عنوان يك سوسياليست به شريعت اسلام احترام مي گذارد , همه و همه باعث عقب راندن جنبش چپ در ايران شد. او مي گفت كه خودش يكي از كساني بوده است كه بر مبناي اين گفته گلسرخي و احترام و باوري كه به او در جواني داشته است با وجود اينكه چپ بود به اسلام به عنوان آلترناتيوي براي زندگي بهتر براي انسانها نگاه مي كرد. بعد از انقلاب اسلامي تمامي نيروهاي چپ حداقل در ابتدا از خميني پشتيباني كردند. تبريك گفتند و حتي بسياري سازمانهاي چريكي راه او را براي گرفتن قدرت فراهم كردند. توهمي كه نيروهاي چپ در آنزمان نسبت به اسلام داشتند موجب تقويت توهم نيروهاي مردمي نسبت به ترجيح يك حكومت اسلامي نسبت به حكومت شاه شد. او معتقد بود كه اين كار امروز هم دارد انجام مي شود. از طرف گروهها و دسته هاي روشنفكر. باز دارد اسلام به عنوان انديشه اي متمدن و مترقي و انسان دوست به مردم چپانده ( ببخشيد . اين لغتي است كه دوستم استفاده مي كند و من لغتي كه همين بار و مفهوم را داشته باشد ندارم) مي شود و ... من مدتهاست سر اين مسئله فكر مي كنم. يك بار هم شايد در يكي از وبلاگها بود كه مطرح كردم - ولي خودم هم دنبالش را نگرفتم - كه آيا واقعا چيزي به نام روشنفكر مذهبي وجود دارد و آيا كنار هم گذاشتن اين دو واژه همانقدر غم انگيز نيست كه كنار هم گذاشتن فمينيست اسلامي و يا آنگونه كه در زمان شاه مرسوم بود ماركسيست اسلامي ؟ آيا ما چيزي به نام روحانيت مترقي داريم كه حتي امروزه بعضي از جامعه شناسان خارج از كشور نيز هنوز از آن نام مي برند ؟ آيا اين پوان دادن ها به نفع جنبش است يا به ضرر آن؟ امروزه بسياري از افراد و سازمانهاي سياسي در درون جنبش چپ هم حتي سازمان هايي مثل سازمان مجاهدين خلق ايران را درون جنبش ارزيابي مي كنند. چرا ؟ آيا نبايد خط هاي مشخص تري بين اسلام سياسي و مذهب فردي افراد كشيد ؟ اگر مذهب مسئله اي فردي باشد ديگر نيازي به وجود كلماتي مثل روشنفكر مذهبي و روحاني مترقي نداريم. من اينجا بحثم در مورد تقيه كردن در درون جمهوري اسلامي نيست. بلكه در مورد رشد مذهب به عنوان يك ايدئولوژي انسان دوستانه و يك آلترناتيو قوي در مقابل آنچه كه دنياي شرق به آن پوچ گرايي غربي و غرب زدگي مي گويد است. امروزه كتابهاي شريعتي به شدت تجديد چاپ مي شوند و در اصل همان اسلام سياسي را تبليغ مي كنند. دلايل عقب نگاه داشته شدن كشورهايي كه اسلام در آنها دين اصلي است چيست ؟ دين و بنيادگرايي هاي ديني در اين كشورها از طرف چه كساني تبليغ مي شود و چرا مردم به اين سلاح تن مي دهند. اينها و هزاران سوال ديگر در مغز من مي گردند. آيا مي توانيم با هم جوابي براي آن بيابيم ؟
در خاتمه بگويم كه قصد برخورد با عزيزي مثل گلسرخي را ندارم. به آن دوست هم گفتم كه گلسرخي اگر امروز اينجا و كنار ما نشسته بود حتما اين حرف را نمي زد و اگر زنده مانده بود اين حرف را مدتها پيش از اينها پس گرفته بود. پس برخورد را سر حرف او نگذاريم و اگر نظري داريم سر اصل قضيه متمركز كنيم.
فیلم ده را بسیار زنانه یافتم ، به همین دلیل نوشته ام در مورد آن کمی طولانی شد و خود را ناچار دیدم که در حد توانم، که چندان هم قوی نیست ، همه جانبه تر به فیلم بپردازم(متن های درون پرانتز ها ، دیالوگ های فیلم است به نحوی که به یادم مانده است)
زنان وانهاده
تمام فیلم در ده قسمت در یک اتوموبیل اتفاق می افتد. زنی که رانندگی می کند ، مانیا ، از همسر اولش طلاق گرفته است و بعد از مدتی با مردی که خود نیز از ازدواج اولش پسری دارد ، نیما ، ازدواج کرده. مانیا نیز از ازدواج اولش پسری دارد، امین ، که با طلاق و کل روابط مادر مشکل دارد. فیلم با صحنه دعوای پسر با مادر شروع می شود. پسر مادر را خودخواه می داند که او و پدر را برای اینکه خود را دوست دارد ترک کرده. و مادر سعی دارد به او بفهماند که کسی که خود را دوست ندارد و برای خواسته های خود ارزش قائل نیست نمی تواند دیگری را دوست بدارد. حرفهای مادر و پسر به نتیجه نمی رسد.و در صحنه های بعدی پیاده و سوار شدن امین ، امین او را مادر بدی می خواند که وظایف مادری را نمی داند و مسئولیت سرش نمی شود. در صحنه های بعدی زن مسنی که روزی سه بار به امامزاده می رود و برای همه دعا می کند. دختر جوانی که عاشق است و به امامزاده می رود و دعا می کند که مرد محبوبش با او ازدواج کند ، خواهر مانیا که در مورد جدایی و اینکه مانیا باید اجازه دهد که پسرش برود و با پدر زندگی کند ، دختری که دوست مانیا است و همسرش ترکش کرده است و در اوج فیلم زنی تن فروش مسافران مانیا و طرف های دیالوک را تشکیل می دهند. زن تن فروش با لحن خاص خود صحبت می کند. عوضی سوار ماشین شده است و غر می زند که مانیا نگه دارد و پیاده اش کند تا بتواند مشتری گیر بیاورد. مانیا که برای رفع کنجکاوی اش او را سوال پیچ می کند ، جوابهای دوپهلویی تحویل می گیرد. زن به مانیا می گوید که تن فروشی را دوست دارد. می گوید که این کار را انتخاب کرده است و مانیا نباید توقع یک داستان غم انگیز و تراژیک و گریه زاری از او داشته باشد. اما در عین حال داستان تراژیک و غم انگیزی دارد. مردی که دوستش داشته است به او دروغ گفته و او را ترک کرده است. و او تن فروشی را پیشه کرده. آیا در رابطه ای که با مرد داشته بکارتش را از دست داده ؟ آیا حامله شده و کورتاژ کرده ؟ آیا راهی برای بازگشت به خانواده ندارد؟ زن قربانی ای است که نمی خواهد رل قربانی را بازی کند. سرنوشتش را به تنها طریقی که برایش ممکن بوده است در دست خود گرفته است و ناله و ندبه نمی کند. با زهر خندی به خوشبختی مانیا می نگرد و به او می گوید که شاید کاخی که او در ذهن ساخته است نیز خیالی باشد. به او از مردانی می گوید که در آغوش او به همسرشان که زنگ می زده می گفته اند که دوستش دارند. مردانی که دروغ می گویند و زنانی که این دروغها را باور می کنند. زن نمی خواهد قربانی باشد. پس دیگر به مردی دل نمی بندد. اگر شبی همخوابه ای به دست نیاورد فقط پولی به دست نیاورده است ، اما این مسئله برای او موجب غمگین شدن و احساس ترک شدن و نادیده شدن را به همراه ندارد. زن خود را موفق تر از زنانی می داند که با احساسات پای معامله ای نسبتا یکسان می روند. معامله ای پایاپای. بده بستانی که همه جا جریان دارد. زن تن فروش اینجا اما به قول خود احساسات خود را قربانی نمی کند. بازیگران فیلم بجز مانیا ، 5 زن و یک پسربچه هستند. پسربچه اینجا تمامی عقاید و اندیشه مردانه جامعه را نمایندگی می کند. مردی که زن را در خانه می خواهد و مایل است که مسئولیت ها و وظایف خود را درک کند و چون این نمی کند از او بسیار آزرده می شود و مادر بزرگ را که به این ارزشهای مردانه پشت نکرده است بر مادر ترجیح می دهد. دیالوگ هایی که پسر بچه ادا می کند در عین قوی بودن کمی بیش از سن و حد اوست ، و چون این دیدگاه های مردانه را از زبان پسربچه ای می شنوی که در میانه دعوای پدر و مادر به هرحال دارد له می شود ، حالتی از سمپاتی را نیز را در بیننده به وجود می آورد. به ناگاه شنیدن این خواستها از زبان پسربچه ای که به مادری خانه دار نیاز دارد زیاد هم دردآور نمی شود و تا حدی مادر را و سعی او را در قبولاندن خود به پسر زیر سوال می برد که این به نظر من از پیام فیلم ، که در اصل همانا حق زن بر سرنوشت خویش است می کاهد. تمام زنان فیلم ، بجز خواهر مانیا ،در یک امر مشترکند. آنها به نوعی جدایی از همسر را تجربه کرده اند. به نوعی تنها گذاشته شده اند و ترک شده اند و راه حل های مختلفی برای کنار آمدن با این حس ترک شدن می جویند. مانیا ، در زندگی خانوادگی اش نادیده گرفته شده. از نظر احساسی ترک شده و به باتلاق تبدیل شده . خود را زیادی و اضافه و بیهوده حس کرده . زندگی اش عشق و نشاط و پویندگی را از دست داده است. مانیا این ترک شده گی را با طلاق و جدایی چاره جویی می کند. و به خود این شانس را می دهد که زندگی را در کنار مرد دیگری که بیش از هر چیز برایش دوست و همراه بوده است تجربه کند. زن مسن همسرش را از دست داده است. همسرش مرده است و پسر دوازده ساله ای هم داشته که مرده است. زن مسن هیچ امیدی برای خود به جا نمی بیند. او تسلای خود را در مذهب و ملاقات امام زاده ها و دعا و خیرات می بیند. خانه اش را می فروشد و به زیارت می رود. آنچه دارد می بخشد و وابستگی ندارد. رهاست و تنها با اعتقادات خود و زندگی می کند. قیدی ندارد ، به چیزی وابسته نیست. خود را به تنها راهی که می شناخته است آزاد ساخته و تسلاجسته است رویا ، دوست مانیا ، همسرش بعد از هفت سال زندگی ترکش کرده است. زندگی دل پذیری نداشته اند. زندگی با شک و سوء ظن توام بوده است. دائما سوال هایی که کجا رفتی و چرا رفتی و آن کی بود. وابستگی رویا به حدی بوده است که وبال دائمی گردن همسر بوده است و اکنون که همسر او را ترک کرده است هیچ برای ادامه زندگی ندارد. خودش را تهی و از دست رفته می داند. گریه و زاری می کند و از تصور اینکه همسرش الان زندگی راحتی دارد و دارد خوش می گذراند به شدت بر آشفته می شود. رویا تنها شیوه خود را در چهره قربانی به خود گرفتن و پناه بردن به اندوه دیده است. زن تن فروش ، ترک شده است. مردی را دوست داشته و قرار بود با هم ازدواج کنند. مرد او را ترک کرده است. احتمالا زن در اینجا فریب هم خورده و پیش از ازدواج همبستر شده اند. (زن می گوید که اوبه او گفته بود من متعلق به تو هستم و مرد هم می گفت که تو متعلق به من و من متعلق به تو هستم ) چیزی که شاید موجب شده است که زن قید ازدواج مجدد را بزند و تن فروشی پیشه کند. زن تن فروش ترک شده، فریب خورده و قربانی شده . اما زن از قربانی بودن طفره می رود. با قدرتی که نیمی ساختگی و نیمی اجباری است به تمسخر روابط و احساسات می پردازد و احساس را در خود می کشد تا از ضربه پذیری خود را در امان بدارد. زن انتقام فریبی را که از مردش خورده است را با معامله می گیرد. او به نهوی که می توانست از پس سرنوشت بر می آید و سرنوشت خود را در دست می گیرد. احساس گناه و پریشانی ناشی از فروش تن را نفی می کند و خطری را که در تن فروشی و واگذاری خود به مردان غریبه می یابد به خطری که از شریک شدن احساس خود با مردی تجربه کرده است ترجیح می دهد. تنش را شریک می شود اما احساسش را هرگز. شریک شدن احساسی را حماقت می داند، و شریک شدن تن را معامله ای که پایاپای است و در آن ضربه ای نمی بیند.( چی ؟ احساس؟ مگه من احمقم ؟ مگه مثل تو ام ؟) دختر عاشق دست به دامن امام زاده می شود تا مردش را رهنمون شود که تضادهایش را ترک کند و با او ازدواج کند. در صحنه بعدی مرد او را ترک کرده است و به دنبال دختر دیگری رفته است. دختر غمگین است. مانیا از او می پرسد که آیا برایت سخت است که حرف بزنی؟ می گوید که برایش سخت که بگوید برایش سخت است. خجالت می کشد که این ترک شدن و این وانهاده شدن برایش تا به این حد سخت است . دختر روسری اش را بر می دارد. موهایش را تراشیده است. توسل به اعتقادات مذهبی و تسلا جستن در مذهب و آرامش یافتن در دامان مذهب چیزی است که چند نمونه در فیلم تکرار می شود. بجز زن مسن که روزی سه بار به امامزاده سر می زند ، دختر جوانی که هفته ای دوبار به امامزاده می آید که نیازش ، ازدواج با مرد دلخواهش ، را بگیرد و آرامش می یابد و خود مانیا هم آشفته از سرگرانی های امین ، به آنجا پناه می برد تا آرامش را جست و جو کند. فیلم دیالوگ های بسیار قوی ای دارد. جدا از دیالوگ های مادر و امین ، که به آن اشاره شد ، فیلم از دیالوگ های بسیار محکمی برای به دست دادن شناخت از شخصیت زنانه در رابطه استفاده کرده است تمرکز فیلم روی رابطه است و نقش زنان در آن. اینکه زن چگونه در رابطه نقش می گیرد و نقش می پذیرد. زنانی که با تمام وجود وارد رابطه می شوند. از همه چیز خود مایه می گذارند و خود را نیز در نرد عشق می بازند و زمانی که ترک می شوند دیگر هیچ ندارند ، زنانی که به دلیل حفظ رابطه از خواسته های خود صرف نظر می کنند و کمابیش هویت خود را از دست می دهند. از حقوق خود به راحتی صرف نظر می کنند اما در اراء آن توقعشان از مردان بالا است. ( ما بدبختیم ، ما آویزونیم ، ما همه چیزمون رو می زاریم ، آخه چرا ؟ چرا به فکر خودمون نیستیم ؟ ) و این زنان هر کدام به شیوه ای و روشی راهی برای گذار از دوران وانهادگی می یابد. با طلاق و بدست گرفتن سرنوشت در دست خود، با توسل به اعتقادات مذهبی ، با تن فروشی و نفی احساس و حتی نفی این حقیقت که این شغل تنها راه او بوده است و نه انتخاب او و بیان اینکه خیلی هم از شغلش راضی است. با گریه و زاری ، و یا آنگونه که دختر عاشق راهی جست. او که با تمام وجود به رابطه ای پا می گذارد، آنگاه که رابطه را از دست می دهد و خود را از دست رفته حساب می کند ، تمام وابستگی هایش را از دل می کند. موی از سر می تراشد و سبکبال ، غمگین اما سبکبال ، این تغییر را به خود می پذیرد. به عنوان شخصی جدید به زندگی خود ادامه می دهد. بگذاریم که احساس هوایی بخورد. صحنه آخر صحنه کوتاهی است. امین ، پسر مانیا ، از ماشین پدر پیاده و سوار ماشین مادر می شود.(ـ مرا به خانه مادر بزرگ ببر، ـ چشب ) مانیا دیگر اصراری بر گرفتن بوسه ای از امین ندارد. دیگر بر سر حق و حقوقش با امین چانه نمی زند. به سمت خانه مادربزرگ ، خانه ای که حافظ روابط مردانه است می راند. خانه ای که در آن امین دیگر مجبور نیست غذای شب مانده بخورد و می تواند به عنوان مردی کوچک از احساس مسئولیتی که آن را وظیفه زن می داند دل خوش کند. مانیا اما می داند که راه درازی باقی است تا این شیوه های رابطه زن و مرد را در جامعه ما دگر گون کنیم. در به وجود آمدن و تولید و بازتولید این شیوه های رفتاری همه ما مسئول هستیم. مردان بزرگ و کوچک ما و توقعاتشان از زنان و زنان ما که این توقعات را جوابگو هستند ودر رابطه هویت می بازند. مانیا می راند. برای جدا شدن از این شیوه اندیشه راه طولانی در پیش است. برای داشتن شخصیت مستقل باید عوض شوی . باید دگر گونه شوی. باید قربانی دهی ، باید فدا کنی . شاید باید از پسرت بگذری ، شاید از خانه ات شاید از تنت، شاید از موهایت. اما تو زن هستی. باید همیشه چیزی را از دست بدهی تا چیزی را بدست آوری. آزادی ات ، کسب هویت فردی است ، به دست گرفتن سرنوشتت به دست خودت ، قیمتی دارد که باید آن را پرداخت کنی. اما توقف نکن. پیش برو. و مانیا می راند. همچنان می راند. ****************** آنها که من دیده ام که در این باره نوشته اند آسمان هفتم پیچ در پیچ اگر دوست دیگری هم در این ضمینه نوشته است با عرض معذرت خواهی از بی توجهی من بگوید که آن را در اینجا اضافه کنم.
صدام حسین دستگیر شد. در زیرزمینی در تکریت مخفی بود. حالا ببینیم که دمکراسی این حاکمان جدید عراق ، آمریکاییان ، در مورد دشمنانشان چگونه عمل می کند. امیدوارم که محاکمه و زندانی شود. اعدام هرگز. نه حتی برای دشمنانمان.اعدام هرگز.
دیشب جمعی از دوستان منزل من بودند. یکی از دوستانم لطیفه ای تعریف کرد که حرف نداشت. از رفسنجانی می پرسند که وضعیت شما قبل و بعد از انقلاب چه تغییری کرده است. رفسنجانی می گوید : ما قبل از انقلاب یه باغی داشتیم که وسط رفسنجان بود. الان رفسنجان افتاده وسط باغ ما.
دوستان از دخترم پرسیده اند. با میل یا کامنت هایی که می گذارند. به دلیل اینکه بعضی از نا دوستان به دخترم بند کرده بودند و راجع به او حرفهای بدی در کامنت ها زده بودند ، دلم نمی خواست راجع به او چیزی بنویسم. اما فکر کردم با اشاره به او چیزی را هم راجع به زندگی نوجوانان در غرب برایتان بازگو کنم که شاید بد نباشد گفته شود. اول در مورد دخترم. او در سفر دراز مدتش فعلا به ویتنام رسیده است. و مدتی در آنجا خواهد بود و خواهد گشت. هند و اندونزی و هنگ کنگ و تایلند را تا کنون کاملا گشته است و اکنون در ویتنام است. به زودی باز خواهد گشت.
اما در مورد زندگی نوجوانان در اروپا.در پاریس که بودم هم بچه های مسافر زیاد دیدم. دختر و پسرانی همسن دختر خودم که با کوله پشتی و امکانات حد اقل به سفر می پردازند. تنها یا دو بدو. این بچه ها البته اروپا را می گشتند. دختر من سفر خود را به قسمتی از آسیا اختصاص داده است. بچه ها در اینجا زندگی نازپرورده ای ندارند. از 13/14 سالگی به بچه ها حق کار نوجوان داده می شود. کارهای نوجوانان سخت است و در ایام تعطیلات آخر هفته است. کار در فروشگاه ها و همبرگری ها و رستوران ها و کار به عنوان نظافت چی ، از جمله کارهای معمولی است که به نوجوانان سپرده می شود. از این طریق نوجوانان پولی بدست می آورند و اکثر مخارج غیر ضروری خود را مثل خرید لباس های مارک دار و غیره تامین می کنند. بسیاری از بچه ها بخشی از سفرهای خود را هم از همین راه تامین می کنند. مسئله مهمی که در اروپا مطرح است ، عار نبودن کار است. بچه ها از کوچکی یاد می گیرند که به کسی که کار می کند احترام بگذارند. و کاری را از کار دیگر پست تر و حقیر تر نشمارند. از این روست که پذیرفتن کار آخر هفته یا کار تابستانی به عنوان نظافت چی یا پیشخدمت رستوران برای نوجوانان و جوانان مشکلی به دنبال ندارد. اکثر بچه ها تنها مشکلشان فقط این است که در تابستان کار داشته باشند. تمام تابستان یا قسمتی از آن را با کار سپری کنند که بتوانند قسمتی از مخارج سفر خود را که در نیمه یا انتهای تابستان است تامین کنند. بچه ها در اروپا به شدت مستقل و وابسته به خود هستند و ابدا تصوری که در مورد آنان در ایران وجود دارد که نازپرورده هستند و دائما در دیسکو های مختلف پلاس و ول هستند صدق نمی کند. بعضی از بچه ها بعد از دوران دبیرستان تصمیم به کار کردن می گیرند. یا به دلیل خستگی از درس و داشتن استراحتی تا زمانی که به ادامه تحصیل در دانشگاه بپردازند ، و یا به این دلیل که مایل به سفر طولانی مدت هستند. بچه هایی که تصمیم به سفر می گیرند معمولا سخت کار می کنند تا بتوانند هزینه سفر خود را تامین کنند. این هزینه را بدون در نظر گرفتن موقعیت خانوادگی عمدتا خودشان تامین می کنند و سفر آنان هیچ باری بر دوش خانواده نمی گذارد. خانواده معمولا به میل خودش کمک می کند که بسیاری از بچه ها از دریافت آن کمک هم امتناع می کنند. تامین مخارج سفر برای اکثر بچه ها امتحانی است از خودشان در رو در رویی با مشکلات دنیای بزرگ و از پس این مشکلات به راحتی بر می آیند. چندی پیش در خانه یکی از آشنایان ایرانی بودم که مادربزرگ خانواده از ایران آمده بود. دختر خانواده سن و سال دختر مرا داشت. و مادر او زنی مجرد بود که به تنهایی زندگی را تامین می کرد. این دختر هم کار می کرد و دختر خیلی خوبی بود. در مدت کوتاهی که در آنجا بودم متوجه شدم که مادربزرگ و خاله دختر که از ایران آمده بودند به شدت با او مشکل دارند که چرا مثل دختر خاله ات در ایران نیستی و مثل او رفتار نمی کنی و مثل او تعارف نمی کنی. متوجه شدم که این بحث در مدت طولانی در روزهای سابق هم وجود داشته است و دختر از این بحث خسته بود. یک باره دادش در آمد که : من دختر خاله ام نیستم و شما ابدا نمی دانید من کی هستم و چگونه زندگی می کنم. شما که خاله من هستید در ایران زندگی می کنید هر چند که کار می کنید ، پولتان مال خودتان است و شوهرتان است که مخارج زندگی را تامین می کند ، اینجا مادر من است که مخارج ما را تامین می کند و خیلی با شما فرق دارد که در ناز و نعمت زندگی می کنید. دختر خاله من یک روز در زندگی اش کار نکرده است و هر چه دوست داشته برایش مهیا بوده است و من از 14 سالگی کار کرده ام تا اگر کفش گران قیمتی می خواهم بارش به دوش مادرم نباشد که خودش هم به اندازه کافی گرفتاری دارد. شما هرگز حق ندارید ما را با هم مقایسه کنید. ما شرایط و روابط مساوی نداریم. دختر این را گفت و در را به هم کوبید و رفت. من ماندم و مادر او که به دفاع از او در مقابل خاله و مادربزرگ بنشینیم که دنیای او را نمی شناختند.وقتی به دنیای دختر خودم نگاه می کنم و به دنیای بچه های دیگری که در پیرامون می بینم و به دنیای همسنان آنها در اروپا ، می بینم که روحیه مستقلی که پیدا کرده اند در ادامه همین شیوه زندگی است. می بینم که انسانهایی هستند که یاد گرفته اند روی پای خود بایستند و از خودشان توقع داشته باشند و به خودشان متکی باشند. دخترانی که هرگز به این امید ننشسته اند که مردی در بزند و به خواستگاری شان بیاید و زندگی شان را تامین کند. پسرانی که در هرگز به این فکر نیستند که چگونه باید بتوانند از پس تامین زندگی به تنهایی بر آیند. دختران و پسرانی که اگر اندیشه ازدواج در سر دارند ، اندیشه عشق است و احتیاج و نه معامله ای برای ادامه زندگی. و دختر من هم به همراه دختر دیگر از دوستان صمیمی اش ، که او هم ایرانی است ، با کوله پشتی بر دوش به سمت آسیای دور به راه افتادند . مخارج سفرشان را با یک سال کار سخت و پس اندازی که گرد آوردند ، تامین کردند . نه دختر من و نه دوستش هیچکدام از والدینشان کمکی تقاضا نکردند. وقتی که دخترم داشت راه می افتاد به او مقداری یورو که خریداری کرده بودم به عنوان هدیه دادم و گفتم که شماره حسابش را دارم و هر وقت به پول احتیاج داشت فقط کافیست کالکت زنگ بزند یا میل بزند. دخترم گفت که پولی که جمع کرده است باید کافی باشد مگر اینکه مسئله غیر قابل پیشبینی به وجود آید. و حتی گفت که به پولی که به او به عنوان هدیه داده ام هم نیازی ندارد ولی می داند که دلخور می شوم اگر نگیرد.و رفت. برای من این کافی است که بداند هر لحظه ای که احتیاج داشت می تواند روی مادرش حساب کند. هر لحظه ای از شبانه روز که لازم بود من با فاصله ای برابر با تنها پرواز یک هواپیما خودم را به او می رسانم. با تمام اینها او سعی می کند خودش از پس مشکلات بر آید و در این مشکلات ، مسلما مشکل مادی هم وجود دارد. وقتی که به من گفت که در خیلی از شهرهای هند و یا اندونزی برای اینکه پول کمتری برای هتل بدهند مجبور شده بودند که پیشنهاد داشتن آب گرم را رد کنند و با آب سرد حمام کنند ، وقتی که گفت که در هنگ کنگ چون هتل ارزان قیمت پیدا نکرده بودند مجبور شده بودند یک شب در خیابان بخوابند ، اشکم در آمد وگفتم که برایش پول به حسابش خواهم ریخت ، و گفته بود که این کاری است که باید خودم از پسش بر بیایم و پول به اندازه کافی دارم. اما حق ولخرجی به خودم نمی دهم. دخترم در آغاز ژانویه باز خواهد گشت. می دانم که با دختری که یک ماه و نیم پیش استکهلم را به قصد هند ترک کرد متفاوت خواهد بود. گفتنی های زیادی دارد و بسیار حرف خواهیم داشت. از اینکه او این اجازه را به خود داد تا این سفر را به تجربیات زندگی اش اضافه کند خوشحالم. از اینکه من به خودم این حق را ندادم که به خاطر محبت مادری ام او را از این حق محروم کنم نیز خوشحالم. می دانم که با مسائل و مشکلات فراوانی هم روبرو شده که به دلیل اینکه نخواسته ناراحتم کند برایم نگفته است و شاید روزی بگوید. اما یک چیز را مطمئن هستم. دختر من اگر در ایران بود با توجه به مسائل و امکانات و مشکلات ایران بسیار متفاوت با اینجا رشد می کرد و انسانی متفاوت با آنچه در اینجا بار آمده است می شد. نه انسانی بهتر و یا بدتر ، بلکه انسانی متفاوت، که شیوه هایی که برای حل مشکلاتش اتخاذ می کند مسلما متفات می بود. اما آنچه برای من همیشه مهم بوده است این بود که او دختری مهربان است. انسانها را دوست دارد و از شادی آنان شاد می شود و غم آنان دلش را به غم می نشاند. همیشه با دیدن این روحیه اش مطمئن می شدم که انسان خوبی خواهد بود. اینکه چه کاره می شود و چه می کند برایم از کمترین اهمیت ممکن برخوردار بود.این اطمینان که انسان خوبی خواهد بود که به کسی آزار نخواهد رساند اصل بوده و هست. بچه ها در همه جای دنیا رشد می کنند و بزرگ می شوند. با توجه به امکانات و موقعیت ها و مشکلاتی که دارند ، شیوه زندگی خاص خود را برای زنده ماندن در این دنیا پیش می گیرند. نوجوانان خود را در یابیم و امکانات مورد نیاز آنها را در اختیارشان بگذاریم، آنان را با هم مقایسه نکنیم و توانایی های آنها را بشناسیم . به آنها عشق و دوستی و مهری را که برای انسانی خوب بودن نیازمند آن هستند بدهیم. و به آنها این اطمینان را داشته باشیم که خودشان با این ره توشه ای که در خورجین دارند ، ادامه راه را به خوبی خواهند جست. ما فقط در کنارشان بایستیم و به آنان این اطمینان را بدهیم که همیشه می توانند روی همراهی ما حساب کنند. فکر می کنم کافیست.
تفسیر سیاسی از سایت زنانه ها ..دارا داراممممممممممممم این خاتمی رفت ژنو یه مقدار حرف یا مفت زد ، دیگه مجبور شدم تفسیر کنم دیگه . محمد خاتمی :جايزهي نوبل جايزه مهمي است، تقريبا همهي ما از اين كه يك زن ايراني برنده شد، خوشحال شديم. زنانه ها : گ..خوردم به زبان خاتمی این جوری گفته می شه ؟ محمد خاتمی : خانم عبادي هم بايد خواست ملت مسلمان ايران را رعايت كند. زنانه ها : اما آقای خاتمی خودش شامل این قرارداد نمی شود. ایشان الان بیشتر در صدد هستند که خواست های ملت مسلمان عراق را رعایت کنند و گور بابای ملت ایران. اصلا ایشان به واسطه اینکه ملت ایشان را قبول داشته و به ایشان رای داده تو دهن این ملت می زند . محمد خاتمی :ما خواهان يك عراق آزاد، مستقل، و با دولت برآمده از خواست مردم هستيم. زنانه ها: احتمالا رژیم عراق هم خواهان یک ایران آزاد ، مستقل و با دولت بر آمده از خواست مردم است. چه خوبه که این دولت های به فکر منافع مردم کشورهای همسایه هستند . به این می گن انترناسیونالیسم محلی . یا مرگ خوبه برای شهروندان خودمان ولی نه برای شهروندان کشور همسایه. محمد خاتمی : دولت ایران یکی از مدافعان سرسخت آزادی بیان است. زنانه ها : بر منکرش لعنت. در ایران آزادی بیان به شدت وجود دارد. مشکل اصلی نبودن آزادی بعد از بیان است. خاتمی : در ایران زندانی مطبوعاتی نداریم . زنانه ها: بر منکرش لعنت، ایران یک زندان بزرگ است. اینکه قسمتی از این زندان را به قسمت دیگر ارجح دهیم انصاف نیست. بهتر است در این زمینه گفته شود ما در ایران زندانی مطبوعاتی نداری بلکه ابدا تبعیض قائل نمی شویم و مطبوعات را در کل زندانی کرده ایم که به کسی اجحاف نشود. خاتمي در اجلاس سران جامعه اطلاعاتي جهان از اعمال سانسور بر برخي سايتهاي اينترنتي توسط دولت حمايت كرد. در ضمن خاتمی سایت های سانسور شده را عموما سایت های مستهجن اعلام کرد. زنانه ها: در برخی سایت های اینترنتی ؟ سایت های خبری و سایت مرکز فرهنگی زنان و وبلاگها جزو سایت های مستهجن در آمده اند ؟ وقتی که انتخاب مردم ما بین بد و بدتر می شه ، اول و آخرش باید قبول کنیم که آنچه انتخاب کردیم " بد " بود دیگه. هر چیزی بیشتر از این می شه توقع زیادی.
يك درد دل با شما. ديروز در قسمتي از نوشته ام راجع به انتخابات و نظر خودم در باره آن چيزي نوشتم كه بعدا ديدم به علت عجله اي كه در نوشتن كرده بودم غلط از آب در آمده بود. جمله اين بود : (اگر خلاصه اش كنيم براي كساني كه نفهميدند بلاخره در كجا ايستاده ام بايد بگويم كه فكر مي كنم با ...) و يكي از آقايان مثل هميشه شروع كرد به توهين كردن و ابراز وجود كه بيا و ادعاي رهبري كن و از اين حرفها. ايشان معتقد بود كه ديدگاهي كه در اين يه خط نوشته وجود دارد ديدگاه از بالا به پايين است. به شدت قبول دارم كه انتخاب كلمات از طرف من اشتباه بود و تصحيح شد. من از اين انتخاب هاي غلط زياد دارم. معمولا با يك برخورد دوستانه تصحيح مي شود. اما برخوردهاي توهين آميز آقا زاده ها فقط جايگاه فكري ايشان را نمايش مي دهد و بس. من فكر مي كنم كه كسي كه دو روز نوشته هاي من را مي خواند اگر ذره اي صداقت در وجودش باشد مي فهمد كه من ديدگاه از بالا به پاييني نسبت به كسي( بجز خود اين آقا البته , كه اون ديدگاه را هم, هم الان پيدا كرده ام:) نداشته و ندارم. و اگر يه همچين قاف هايي بعضي وقتا مي دم به خاطر عجله و حتي تا حدي نا آشنايي من به زبان محاوره عمومي است و نه چيز ديگري. مي خوام از همه شما كه اين نوشته ها را با همان صداقتي كه در نوشتن آن بكار برده شده است مي خوانيد تشكر كنم كه اين گاف دادن هاي من را مي بينيد و به روي خودتان نمي ياريد. اون را به حساب بزرگ بيني من يا چيزهايي از اين قبيل نمي گذاريد. گاهي به راستي احساس مي كنم كه شما به اندازه دوستان نزديكم من را مي شناسيد ( اونجا هم از اين گاف ها زياد مي دم..اونا هم به روي خودشان نمي يارن :) و احساس مي كنم كه اين وبلاگ موجب شده است كه دنيا كوچكتر , خيلي كوچكتر شود و بتوانيم همديگر را در اين دنياي مجازي پيدا كنيم. اين وبلاگ يك وبلاگ ادبي نبوده و نيست. گاهي كه چيزاي با ادبي نوشته مي شه از دستم در مي ره. يه وبلاگ كوچك و صميمانه است كه نويسنده اش يه آدم كوچك و صميمي است كه هيچوقت هم خيال نداره بزرگ بشه. خيال داره همينطوري كوچك و صميمي بمونه و با شما گپ هاي كوچك و صميمي بزنه. حرفهاي خودش را , دل مشغولي هاي خودش را و نگراني هاي خودش را و بيشتر از همه آن چيزهايي كه برايشان ايستاده است . اين نوشته ها هرگز پيشتر از اين هم بيشتر از اين نبوده. ممنون كه هستيد. و ممنون كه با بودنتان اين وبلاگ را زنده نگاه مي داريد . ( آقاي عبدي..اما نگاهم به شما فوق العاده از بالا به پايين است. من به يك چيز حقيقتا معتقدم. اگر با كسي آشنا مي شوم , اگر چيزي را از كسي براي بارهاي نخست مي خوانم با اطمينان به صداقت اوست كه مي خوانم..مگر اينكه به مرور زمان عكسش را به من ثابت كند. شما با نوشته هايتان ثابت كرديد كه همه را مثل خودتان مي بينيد. ناصادق . و از جمله كساني كه من به خودم حق مي دهم خودم را از ايشان برتر و بهتر بدانم افراد ناصادق هستند. و شما متاسفانه با برخوردهاي ناهنجارتان و به خواست خودتان در اين زمره قرار گرفتيد. اين جايگاه انتخاب شماست و من به انتخاب شما احترام مي گذارم. خوش باشيد.)
...به پايان رفت اين دفتر, حكايت همچنان باقيست آخرين كلام خودم را راجع به نوبل, شيرين عبادي , چراغاني پارسال و كلنگي كه از آسمان افتاد و نشكست بگويم تا لال از دنيا نرفته باشم... شيرين عبادي ليدر نيست. سياستمدار نيست و رهبر جنبش زنان و يا هر جنبش ديگري در ايران نيست. ( چرا اظهار نظر مي كند ؟ به دليل ساده اينكه ايراني است و به همان دليل ساده كه هر شخص ديگري ايراني هم به خود حق اظهار نظر مي دهد و نبايد اين حق را از او گرفت. اينكه اين اظهار نظرش به مزاق من و شما خوش نمي آيد هم متاسفانه امري است كه بايد با آن زندگي كنيم. همه نمي توانند مثل من و شما خوش فكر باشند :) شيرين عبادي يك زن فعال اجتماعي است. خصوصيات خاص خودش را دارد. اعتقادات خاص خودش را دارد و به شكل خاصي كه خودش صحيح مي داند عمل مي كند و بايد به او اين حق را بدهيم كه آنگونه كه صحيح مي داند و به نفع خود و حركتي كه آغاز كرده است مي داند عمل كند. ما حق داريم به او انتقاد كنيم. حق داريم مثل هر انسان ديگري از برخوردهاي محافظه كارانه او دلسرد و دلگير شويم و انتقاد و گله كنيم. اما من شخصا فكر مي كنم كه از او انتظار بيش از توانش نبايد داشته باشيم و نيز هر آنچه را كه خودمان مي خواهيم بگوييم و گاه حتي جرات آن را نيز نداريم كه علنا بگوييم, از او بخواهيم كه بگويد. ( از زماني كه اين قائله نوبل شروع شده است افرادي در اين وبلاگ و يا هر جاي ديگر روزانه مي آيند و مي گويند كه شيرين عبادي بايد چنين بگويد و چنان بگويد. اين افراد يا در خارج از كشور هستند و يا در داخل كشور - خودمانيم چشم بسته غيب گفتم - مسئله قابل توجه اين است كه اين عزيزان كه قريب به اتفاقشان - و نه همه شان البته - پاشنه هاي دهانشان هم كمي تا قسمتي لغ است و هر جايي كشيده مي شود, حتي اين جرات را ندارند كه با اسم و نشان خودشان اين نسخه ها را بپيچند و فحش هايشان را بدهند و خواسته هايشان را مطرح كنند. اما به همين سادگي ميگويند و مي كوبند و خواستار آن هستند كه خانم عبادي آنچه ايشان از ترسشان با اسم مستعار در اين وبلاگ فكسني و يا ديگر خانه هاي ديگر دوستان مي گويند , با شجاعت در ملا عام بگويد و عواقب آن را هم تحمل كند, چرا كه روزي از خواب بيدار شده است و اسمش را در راديو به عنوان برنده جايزه نوبل شنيده است و حالا ديگر بايد سر و جان فداي ابراز خواسته هاي اين عزيزان كند كه خودشان را مسلما جرات و توان بيان آن نيست) واقعيت اين است كه او چنين نخواهد كرد و اگر ما هم عاقلانه و غير مغرضانه عمل نكنيم , اين خواست را از او نخواهيم داشت. او رهبر جنبش مبارزه با رزيم جمهوري اسلامي نخواهد شد. و نشان داده است كه قصد قهرمان مرده بودن هم ندارد.(كساني كه به دنبال چنين كسي مي گرديم بايد به جستجوي خود ادامه دهند) جايزه اي كه شيرين عبادي دريافت داشت مسلما با در نظر گرفتن مسائل سياسي منطقه به او اعطا شده است. ساده انگاري است كه فرض كنيم كه كميته نوبل شب خوابيد و صبح بلند شد و براي رضاي خدا و خلق هميشه در صحنه ايران جايزه اي را به او اعطا كرد. اين جايزه مي توانست به كساني ديگر هم اعطا شود. من شخصا كمتر كسي را در داخل ايران مي شناسم و مي توانم نام ببرم كه به اندازه او در امور زنان و كودكان و در نتيجه دمكراسي ,فعال و تاثير گذار بوده باشد كه بتواند اين جايزه را دريافت كند. در ميان خارج از كشوري ها كه ابدا. بيانش هم به نظر من گزافه گويي بيش نيست. با اعطاي اين جايزه ما اين شانس را پيدا كرديم كه در جهان به عنوان كشوري كه زير سايه ديكتاتورها زندگي مي كند مطرح شويم. جنبش زنان در ايران شانس مطرح شدن پيدا كرد. هم امروز در اكثر كشورهاي اروپايي , برنامه هايي پيرامون مسائل زنان ايران گذاشته مي شود و هر روز مي شنويم كه فلان سازمان دولتي در فلان كشور تقاضاي داشتن سخنران زن فعال ايراني را در فلان كنفرانس خود كرده است . اينها همه مثبت است. اينها را همه را بايد به عنوان اثرات مثبت اين واقعه بپذيريم . مي توانيم واقع بين باشيم و با استفاده از همين موقعيت هايي كه بوجود آمده است مشكلات مردم ايران را به جهانيان بشناسانيم. مي توانيم هم بنشينيم و بگوييم چرا شيرين همچي نگفت و همچو نگفت. چرا حالا كه رفت اون بالا و تمام دنيا داشتند نگاش مي كردند دو تا مرگ بر جمهوري اسلامي و مرگ بر خامنه اي و مرگ بر خاتمي نگفت كه دل ما خنك بشه و نفس راحتي بكشيم. ( براي خودمان هم توجيح كنيم كه خوب لازم نبود برگرده , همان نروژ پناهنده مي شد و دندش نرم تا آخر عمر از كمك هزينه هاي اجتماعي - مثل خيلي از ديگر عزيزان - استفاده مي كرد و هر چند وقت يك بار مي رفت دم سفارت و شعار مي داد ) آري..مي توان همه اينها را گفت. ولي ميتوان هم از انديشه ياري جست. مي توان انتخاب شيرين عبادي را براي حفظ امكان بازگشت به ايران به رسميت شناخت. او هر آنچه را كرد كه در توانش بود. آنچه من و شما مي خواهيم بكنيم, به عهده من و شماست . او انجام خواسته هاي ما را تضمين نخواهد كرد. اگر اين واقع بيني را داشته باشيم ..مي توانيم ادامه دهيم. راهي دراز در پيش است , تاريك است و چراغي هم نيست. راه بيافتيم... دارد دير مي شود. ***************** در مورد نوشته ام و تاييد حركت ح.ك.ك . ميل هايي را دريافت كردم كه بايد توضيحي دهم. اولا من تمام حركت را به هيچ عنوان تاييد نكردم. من دقيقا همين كه در اين عكس نشان داده شد تاكيد كردم. نه داد و بيداد ها و نه فحش ها و نه بقيه ماجرا. من هم مي دانم كه ح.ك.ك هيچ نمي كند بجز آنكه در آن مسئله مطرح كردن خودش در صدر قرار گرفته باشد . اما فرقي كه من با آنها دارم اين است كه خودم فكر مي كنم و هر چه استاد ازلشان گفت بگو , نمي گويم. به همين دليل ساده مي توانم با هر آنچه از نظرم مثبت بود موافق باشم..حتي اگر يك لحظه 10 ثانيه اي در كل يك اكسيون باشد. ( كه چنين بود ) ********************** در مورد شركت در انتخابات مورد سوال قرار گرفتم. اولا كه به نظر من هيچ حركتي احمقانه تر از اين نيست كه من هلك و هلك پاشم و برم سفارت جمهوري اسلامي در استكهلم و انتخاب كنم كه يه الاغي بياد بشه رئيس جمهور ايران يا بره تو مجلس فقط براي اينكه اگر آن يكي آقا گاوه بره خيلي اوضاع بدتر مي شه. فكر مي كنم اين آلترناتيوهايي كه براي ما قرار داده اند تاكيد روي اين است كه ما حق انتخاب نداريم. اينكه من از اين حق انتخابي كه ندارم استفاده نكنم خودش بزرگترين احترام من به داشتن حقي به نام حق انتخاب است. اما در مورد آنان كه در ايرانند. من براي كسي تكليف تايين نمي كنم. فكر مي كنم كه مردم ايران تا كنون به خوبي به منافع خود پي برده اند و اگر در دوم خرداد بين بد و بدتر , اولي را انتخاب كردند , بسيار عاقلانه عمل كردند. اين كه بچه هاي داخل كشور چه سياستي را انتخاب مي كنند به نظر من حق آنهاست. من تنها مي توانم اين آرزو را داشته باشم كه در چهار چوب حركتهايي كه با چشم انداز تغيير رژيم و يافتن آلترناتيوي مناصب صورت مي گيرد حركتي مناسب انتخاب شود كه از شركت در بازي هاي هر چه بيشتر عوامل رژيم و استفاده مهره گونه انسانها امتناع شود. ( اگر خلاصه اش كنيم براي كساني كه متوجه نشدند كه بالاخره من در كجا ايستاده ام بايد بگويم كه فكر مي كنم با تحريم انتخابات در اين نوبت بسيار هدفمند تر عمل خواهيم كرد )
شیرین عبادی در انتهای سخنان خود در مراسم گفت : اگر حقوق بشر در قوانين مدون تجلي نيابد و از سوي دولتها به مرحله اجرا گذاشته نشود به تعبير مقدمه اعلاميه حقوق بشر انسان راهي به جز قيام برضد ظلم و فشار ندارد .
یکی از نقاط اوج مراسم امروز در اسلو اجرای موسیقی توسط گروه کامکارها بود. این گروه دو آهنگ ، یکی کردی و دیگری فارسی را به زیبایی اجرا کرد و شور و نشاطی فوق العاده به مراسم بخشید. گزارشگر سوئدی برنامه در پایان صحبت های شیرین عبادی ذکر کرد که او نسبت به ملایان کشور خود با احتیاط بیشتری سخن گفته است و لبه تیغ حمله اش را رو به سیاست های جهانی که علیه کشورهای منطقه اعمال می شود گرفته است.
در مقاله امروز روزنامه اخبار روز سوئد ( داگنز نی هتر ) از قول شیرین عبادی گفته شد : بالاخره با کمک این جایزه کلید طلایی برا باز کردن در زندانها به دست من داده شد. زندانیان سیاسی می بایست آزاد شوند. یکایک آنها می باید آزاد شوند. *****************
به پایان آمد این قصه..حکایت همچنان باقی است. مسئله نوبل و جشن و تظاهرات ها و همه و همه به پایان رسید. آنچه می ماند باز این است که این کاروان به کدام سو می رود و جایزه نوبل آیا دیپلمی است که بر سر تاقچه عادت از یاد همه گان برود و یا آنکه وسیله ای است برای رساندن صدای ایرانی در بند به مردم جهان...
هميشه معتقد بودم كه حركت هاي سمبليك بسيار زيبا و به جا است. چه موقعيتي براي مطرح كردن مظلوميت زن ايراني بهتر است از امروز كه تمام نگاه ها در دنيا متوجه زني از ايران شده است كه با صداي بلند اعلام مي كند كه هيچ ايدئولوژي و مذهبي نبايد بتواند توجيهي براي تبعيض باشد. اين عكس به همين دليل برايم بسيار جالب آمد. اين عكس از تظاهرات ديروز مخالفان جايزه نوبل در اسلو است. گزارش آن را نشنيده ام و نفهميدم كه آيا دوستان باز هم سعي داشته اند كه اسم حزب كمونيست كوليگري را كه به عنوان اسم مستعار به آنان اهدا شده است , پر مسما جلوه دهند يا نه. اما اين حركت نمايشي كه نشان دهنده مظلوميت زنان در زنجير كشورمان است و شعاري را كه بر آن پلاكارد نوشته شده است بسيار قبول دارم. و مگر غير از اين است كه همه بايد بكوشيم تا از اين موقعيتي كه پيش آمده است ( يعني جايزه نوبل ) بهترين استفاده را براي كسب توجه جهانيان نسبت به مسائل ايران بكنيم ؟ اين شيوه بسيار زيبا بود. براي اولين بار در تاريخ از يكي از حركات حزب كمونيست كوليگري خوشم آمد.
قسمتی از گزارش تلویزیون نروژ/سوئد در مورد خانم عبادی. دوربین تلویزیون به همراه شیرین عبادی در تهران به خرید رفته بود. شیرین به یک پارچه فروشی رفت . مردان پارچه فروش که او را شناختند از افتخاری که او نصیب ایران کرده است قدردانی کردند. شیرین به مردان گفت که برای خرید پارچه ای جهت پوشیدن در مراسم اهدای جایزه در نروژ به آنجا آمده است. مردان چند پارچه بیرون کشیدند و در مقابل او گذاشتند ، شیرین گفت : ببینید من یه پارچه ای لازم دارم که هم آبرومند باشه و مدرن باشه ، که بتونم اونجا بپوشم.( و بعد به زیر لبی گفت )و هم وقتی برمیگردم اینها در اینجا پدرم را در نیاورند. مردان خندیدند. بعد از مدتی شیرین عبادی پارچه ای را انتخاب کرد و پولش را پرداخت کرد . شیرین عبادی در مصاحبه با تلويزیون نروژ: من مسلمانم. اما معتقدم که هیچ مذهب و ایدئولوژی نباید وسیله سرکوب و له شدن حقوق انسانی انسانها قرار گیرد. در گزارش قید شد که شیرین عبادی بارها توسط بنیادگرایان مذهبی در ایران به خاطر نداشتن حجاب در دفعه قبل تهدید شده است. شیرین عبادی گفت که من به ایران بر می گردم. این که چه بر سر من خواهد آمد هیچ تاثیری در بازگشت من به ایران نخواهد داشت. متاسفانه امروز خبر شدم که خانم عبادی ، با وجود دعوتهایی که از طرف مقامات سوئدی و وزیر امور خارجه سوئد از او شده ، به سوئد نخواهند آمد ، یعنی انقلابیون عزیز باید اگر فحش دادن خونشون پایین آمده است جور اسلو بکشند.
چه كسي از شيرين عبادي مي ترسد ؟ اين عنوان مقاله اي است در روزنامه داگنز ني هتر امروز , فعلا خود لينك را مي دهم اينجا باشد براي دوستاني كه سوئدي بلدند. تا بعد بنشينم و سر فرصت ترجمه اش كنم.
امروز كه داشتم مي آمدم سر كار ( بعد از يك هفته مرخصي مسافرتي و يك هفته مرخصي استعلاجي ) در روزنامه صبح ديدم كه خانم عبادي اعلام كرده است كه بي حجاب براي دريافت جايزه خواهد رفت تا تاكيدي باشد بر باور او بر اينكه زنان ايراني بايد بتوانند در مورد مسئله حجاب حق انتخاب داشته باشند. به تاكيد و درخواست رهگذر عزيزم شعر حجاب ايرج ميرزا را از زير سنگ ( تقريبا ديگه حالا ) برايتان پيدا كردم. البته ايرج ميرزا يه شعر ديگه هم به اين اسم دارد كه خيلي خيلي بي تربيتي است. اما به همين كه رهگذر گفت بسنده كنيم.
بر سر در کاروانسرائی تصوير زنی به گچ كشيدند ارباب عمائم اين خبر را از مخبر صادقی شنيدند گفتند که واشريعتا. خلق روی زن بی نقاب ديدند آسيمه سر از درون مسجد تا سردر آن سرا دويدند ايمان و امان به سرعت برق می رفت که مومنين رسيدند اين آب ببرد و آن يکی خاک يک پيچه ز گل بر او بريدند ناموس بباد رفته ای را با يک دوسه مشت گل خريدند چون شرع نبی از اين خطر جست رفتند و به خانه آرميدند غفلت شده بود ,خلق وحشي چون شير درنده مي جهيدند بي پيچه زن گشاده رو را پاچين عفاف مي دريدند لبهاي قشنگ خوشگلش را مانند نبات مي مكيدند بالجمله تمام مردم شهر در بحر گناه مي تپيدند در هاي بهشت بسته مي شد مردم همه مي جهنميدند مي گشت قيامت آشكارا يك باره به صور مي دميدند طير از و كرات و وحش از جحر انجم ز سپهر مي رميدند اين است كه پيش خالق و خلق طلاب علوم روسفيدند با اين علما هنوز مردم از رونق ملك نا اميدند ؟
سایت مرکز فرهنگی زنان ایران شروع به کار کرد. آغاز به کار سایت را به دوستان خود خبر دهید وبا پیشنهادات و انتقادات خود این عزیزان را در بهبود کار خود یاری دهید لینک سایت
دیگر بر کسی پوشیده نیست ، پیغام و پسغام هایی که برای خانم عبادی فرستاده می شود که تو را جان عمه ات تو مراسم اهدای جایزه اون لچکت را سرت کن و نزار آبروی اسلام عزیز برود و نگذار گالن گالن خون همیشه در غلیان شهدای اسلام عزیز لجن مالی شود. شنیده ام که یک سری آیات عظام هم در این پیغام دهی ها شریک بودند. خانم عبادی هم انگار قصد سورپريز کردن دارد. در مقابل سوال روسری سر می کنی یا نه ، گفته تا ببینیم ... فکر می کنم این روزها به جای جمجمه انسانی ، روسری اش را به دست می گیرد و هاملت وار می پرسد : سر کردن یا سر نکردن، مسئله این است. و براستی هم مسئله این است. در مملکت ما که همه چیزش حل شده است. بهداشت و تحصیل رایگان برای همه، رفاه ملی، حقوق برابر شهروندی، مسئله اعتیاد، فحشا، و تمام مشکلات اجتماعی حل شده است و تنها مشکلی که داریم همین است که آیا برنده جایزه نوبل ما این لچکش را در زمان اهدای جایزه حفظ می کند یا نه. به راستی که زندگی زیر سایه دیکتاتور ، درد بزرگی است که خواسته های انسان را حد اقل تقلیل می دهد. و بدین گونه است که روز چهارشنبه همه به صفحه های تلویزیون و پخش مستقیم مراسم نوبل از نروژ خیره می شویم. و هاملت وار از خود می پرسیم: با لچک ، یا بدون آن، مسئله این است.
چند خبر، پیام، نکته، درد دل، حالا هرچی 1ـ دو تا دختر نازنین که از بلژیک توسط پدرشان ربوده شدند و به ایران آورده شدند تا" اخلاق بد" مادرشان رویشان تاثیر سوء نگذارد و بتوانند در سایه ایزد تبارک و تعلیمات جمهوری اسلامی مادران شایسته فردا باشند ، در راه رفتن به مدرسه ، یه راست به سفارت بلژیک رفتند و پناهنده شدند. سرپرستی این دو دختر بعد از طلاق مادرو پدرشان در بلژیک ، به مادرشان داده شده بود. و پدر نازنین در یک عملیات آرسن لوپنی به اسم مسافرت به یونان ، در هفته ای که نگاهداری بچه ها با او بود ، بچه ها را می دزدد و به ایران می آورد. حالا بچه ها می خواهند پیش مادرشان برگردند. سفارت بلژیک در ایران هم این کار را به عهده گرفته است. اما می دانید مشکل کجاست ؟ بعله دیگه. مملکت قانون داره. دو تا دختر بچه. بدون اجازه پدر، آب هم نمی توانند کوفت کنند، چه رسد خروج از ایران. لینک ماجرا در اواخر دهه هشتاد و اوایل نود در سوئد اتفاقات مشابه افتاده بود. بچه هایی که توسط پدرها دزدیده شدند و به ایران برده شدند. پدرهایی زخم خورده از طلاق هایی که توسط زنان تقاضا می شد. و از دیدن قوانینی که تمام حقوق را در سینی طلا به پدر پیشکش نمی کردند، بچه ها را دزدیده و به سمت و سویی می رفتند که امنیت خود را در آنجا می دیدند. به آغوش اسلام باز می گشتند که آن را حامی منافع خود می دیدند ،چرا که منافع خود را در نفی حقوق زنان تامین شده می دیدند. این پدران عمدتا چون حق طلاق اسلامی هم فقط در کف پر کفایت آنان گذاشته شده بود ، زنان را از این حق محروم کرده و بعد از بازگشت به ایران زنان را ممنوع الخروج کرده بودند ، و به این دلیل مادران حق آمدن به ایران و دیدن کودکانشان را نداشتند. خبر دارم که بسیاری از کودکانی که در آن زمان از سوئد دزدیده شدند ، بعد از رسیدن به سن قانونی به سوئد بازگشته اند. به نزد مادرانشان که سالها از دیدن آنان محروم بودند. مادرانی که کودکی کودکانشان را به دلیل خودخواهی پدران و قوانین اسلامی از دست دادند. و اکنون این تراژدی همچنان تکرار می شود. و اکنون سارا و یاسمین ، خواستند که سرنوشت خود را در دست بگیرند و به نزد مادر برگردند. تا ببینیم آیا دیپلماسی بین دو کشور به کدام پاشنه می چرخد .
2ـ سهراب مختاري : امسال نيز مثل سال پيش به ما اجازه برگزاري سالگرد قتل پدرم و محمد جعفر پوينده در مكانهاي عمومي داده نشد و اين نشانه اين است كه اين تاريك انديشان به زير ساطور گذاشتن تفكر و آرمان و عقيده و اعتقاد اين دو نويسنده و متفكر و طرد و تهديد آنها در دوران زنده بودنشان و حتي به قتل آنها قانع نيستند. بلكه همواره و پيوسته سعي در حذف كردن اسم و تمام حضور فعالشان در راه آزادي از حافظه مردم ايران هستند، اما مهم اين است كه شرح اين توطئه بر عليه آزادي، در تاريخ و حافظه مردم ايران با خون اين آزادگان و فرهيختگان نوشته شده و از نظر من خون را نمي شود از حافظه تاريخ پاك كرد. لینک کامل مصاحبه سهراب مختاری، پسر زنده یاد مختاری با رادیو فردا
3ـ در تهران ، حزب الهی ها برای اعتراض ،جلسه شیرین عبادی را به هم می زنند و او را کتک می زنند. در نروژ عزیزان ح.گ.گ و دیگر سازمانهای " انقلابی " ، به همراه سلطنت طلبان و مشروطه خواهان برای اعتراض به برنامه اهدای جایزه نوبل ، برنامه ریزی می کنند ( تا آنجایی که از تاریخچه عملکرد این عزیزان اطلاع داریم اگر بتوانند مراسم را به هم بزنند و شیرین را کتک بزنند ، دریغ نخواهند کرد، در هر دو ید طولایی داشته اند. حالا اگر کتک نزده اند به هرحال با پرتاب تخم مرغ انقلابی بودن خودن را به ثبت رسانده اند. ) . شخصا ضمن ابراز شادی از اینکه این دوستان ( حزب الهیون، سلطنت طلبان،ح.ک.ک ، و دیگر سازمانهای " انقلابی ") توانسته اند سر مسئله ای به توافق کامل برسند و همکاری های لازم را در این زمینه به مرحله عمل در آورند ، امیدوارم که در آینده شاهد نمونه های بیشتری از این همکاری ها را در میان این گروه های پر توان و سخت کوش باشیم . الهی آمین...
4ـ یک سوال: آیا کس دیگری هم بجز این آقا پسر باهوش هست که ندونه عکسی که در بالای لینک های وبلاگ من است ، عکس فروغ فرخزاد است ، و مثل این پسر با استعداد فکر می کند که من این عکس را گذاشته ام که همه فکر کنند عکس خودم است ؟ نمی دانم این بچه ها این همه ساعت روی اینترنت چه می کنند که عکس فروغ را هم باز نمی شناسند و به آدم تهمت جعل می زنند. توضیح اینکه من عکس را از سایت فروغ که اولین لینک زیر عکس است برداشته ام و ابدا تا این لحظه که اظهارات این آقا پسر را شنیدم به این فکر نیافتادم که ممکن است کسی فکر کند من این عکس را برای جعل زده ام. توصیه ای که به پژمان عزیز دارم این است که کمی هم از اینترنت در جهت گرفتن اطلاعات استفاده کنید.( راستی پژمان جان، اون عکسی که در کنار صفحه شبح می بینی ، عکس مارکس است، نه عکس شبح و زنش، برای پیشگیری گفتم تا از این میل ها برای او هم نفرستی ) و اگر شخص دیگری هم مثل این عزیز دچار این سوء تفاهم شده باشد ، امیدوارم بر طرف شده باشد.
چند روز پیش لینکی به وبلاگ زنان ایران داده بودم. این لینک در گویا هم آمده بود و به دلیل منبع لینک که میلی بود که برای من و گویا و چند نفر دیگر نیز فرستاده شده بود ، به لینک شک نکردم. امروز فهمیدم که آدرس میلی که منبع لینک بوده است ،حک شده بود. و وبلاگ زنان ایران ، یک وبلاگ جعلی است و به نویسندگان سایت زنان ایران ربطی ندارد. ماجرا را از قول بچه های سایت بخوانید.
الان نشسته بودم یه نگاهی به نوشته های این چند روزه می کردم. دلم به حال شما که می آیید و به من سر می زنید سوخت. چقدر وبلاگ را غم گرفته است. خلاصه گفتم که یه تغییری بدم. به قول معروف شلوغش کنم. رفتم این نوشته ابراهیم نبوی را برایتون پیدا کردم. از آنجا که سایتش در ایران برعکس اشنو فیلتر دار شده است ، شاید برای دوستان داخل کشور جالب تر تر باشد. خارج از کشوری ها هم اگر خوانده اند و تکراری بود به صفای خود ببخشند دیگر. چند تفاوت اساسی ميان ايران و گرجستان با توجه به تحليل های انقلابی، غير انقلابی و ضد انقلابی و غيره که در رابطه با اوضاع ايران و طبعا گرجستان، آذربايجان و جاهای ديگر وجود دارد. و با توجه به نامه آقای نيما راشدان به آقای حجاريان و عطف به سرنگونی موقت حکومت گرجستان که باعث شده است عده ای به فکر سرنگونی موقت حکومت ايران بيفتند، برخی تفاوت های موجود ميان جامعه ايران و گرجستان موقتا به عرض می رسد: 1) در گرجستان حکومتی وجود دارد و طبعا می شود آن را ساقط کرد، اما در ايران چند حکومت هست که معلوم نيست کدامش را بايد از بين برد تا حکومت عوض شود. 2) در گرجستان گروهی مخالف وجود دارند که می توانند در عرض دو ساعت تصميم بگيرند و در عرض سه ساعت عمل کنند، در ايران دهها گروه مخالف وجود دارند که ماهها طول می کشد تا تصميم بگيرند و سالها طول می کشد که عمل کنند. 3) در گرجستان معلوم است کی بايد برود و کی بايد بيايد، در ايران معلوم نيست کی بايد برود و کسانی هم که می خواهند بيايند به جای اينکه در يک ساعت بيايند، فقط يک هفته طول می کشد تا بليط شان را رزرو کنند. 4) در گرجستان يک عده هستند که معلوم است می خواهند بيايند و يک عده هستند که مشخص است که می خواهند بروند، در ايران يک عده به محض اينکه می آيند می خواهند بروند و عده ای که رفته اند تازه می خواهند برگردند. يک عده ای هم هستند که در حال رفتن پشيمان می شوند و می خواهند برگردند. 5) در گرجستان مردم به سرشان می زند که انقلاب کنند، بعد قاطی می کنند و انقلاب می کنند، اما در ايران مردم تصميم می گيرند که انقلاب کنند و بعد در مورد اين تصميم فکر می کنند، بعد در مورد آن بحث می کنند، بعد مناظره می شود، بعد مذاکره می کنند، بعد يک عده به سرشان می زند که انقلاب کنند، ولی وسط راه يادشان می رود و سر از کنسرت آريان يا مسافرت شمال در می آورند و بعد دهها کتاب در مورد ضرورت انقلاب نوشته می شود. 6) در گرجستان مخالفان طرفدار انقلاب هستند و دولت مخالف انقلاب است، اما در ايران دولت انقلابی است و مخالفان آن مخالف انقلاب هستند. 7) در گرجستان مردم انقلاب می کنند و خونريزی هم نمی شود، در ايران در سال گذشته فقط تصادفات رانندگی 360 هزار قربانی داشته است که می خواستند بروند به سفر، اگر می خواستند انقلاب کنند چه اتفاقی می افتاد؟ 8) در گرجستان مردم به شواردنادزه می گويند برو و او فرار می کند، در ايران رئيس جمهور روزی 6 بار استعفا می دهد و نمی رود. 9) در گرجستان يک روز بعد از انقلاب رئيس جمهور تهديد می کند که از نيروهای نظامی استفاده خواهد کرد، در ايران از 48 ساعت قبل از اعتراض نيروهای نظامی به خيابان می آيند و تا 6 ماه همانجا می مانند. 10) در گرجستان کسانی که توانايی و قدرت گرفتن حکومت را دارند اين کار را می کنند، اما در ايران اين افراد يا جلسه دارند يا در حال سخنرانی هستند يا دارند حکومت می کنند و وقت ساقط کردن خودشان را ندارند. نتيجه گيری غير اخلاقی: در ايران اصلاحات هم تصادفی است چه برسد به انقلاب
یه چند تا قسمت ، از با حال هاش هم از نوشته بعدی اش ، کی به چی شبیه است را برایتان می آورم.
خاتمی شبيه مجسمه داوود ميکل آنژ می مونه: خوشگله، صداش در نمی آد، از جاش تکون نمی خوره هاشمی رفسنجانی مثل چرخ زاپاس پنچر می مونه: تازه وقتی مشکلی پيش می آد معلوم می شه که به هيچ دردی نمی خوره. قاضی مرتضوی مثل کامپيوتر می مونه: بدون هيچ منطقی هر کاری ازش بخوان انجام می ده. هيچ سووالی هم نمی کنه. هاشمی شاهرودی مثل تابلو موناليزا می مونه: يه تابلو که معلوم نيست می خنده يا گريه می کنه. و معلوم نيست چرا اين قدر معروفه. عباس عبدی مثل بچه کوچيک خونه می مونه: هر کی رد می شه يکی می زنه تو سرش. فائزه هاشمی مثل موبايل های ايران می مونه: اولش خيلی مورد توجه قرار گرفت، بعد دائم اشغال بود، بعد خطش قطع شد و حالا مشترک مورد نظر در دسترس نيست. شيرين عبادی مثل سيندرلا می مونه: هميشه زير فشار بوده، يه شب می شه چهره مورد توجه و بعد،... بقيه داستان معلوم نيست. ابوالحسن بنی صدر: مثل يک تصادف قديمی می مونه، آدم هر چی فکر می کنه يادش نمی آد چطور شد چنين فاجعه ای اتفاق افتاد.
دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین، می رسد دست به سقف ملکوت. دیده ام، سهره بهتر می خواند. گاه زخمی که به پا داشته ام. زیر و بم های زمین را به من آموخته است. گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است. و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس. سهراب
دل نازک شده ام شاید. انگار می شود این طور ، وقتی که خوش نیستی. خوش نیستی یعنی ناخوش. شده است همینجوری بی هوا، بی خودی بزنی زیر گریه ؟ نشسته بودم و فیلمی در مورد انقلاب فرانسه را نگاه می کردم. و یک باره زدم زیر گریه. مدت طولانی آنچنان گریه کردم که انگار هم اکنون خبر مرگ عزیزی را شنیده باشی. نمی دانستم چرا. اگر یکی می دید شاید به شوخی به من می گفت چقدر دیر خبرش به تو رسیده است. راستی گریه را فکر می کنم بشود حمام روح اسم گذاشت. کدری هایت را می شوید. زلالت می کند. بعد که رفتم سراغ میل هایم و آنها را چک کردم گریه ام که دیگر مدتی بود بند آمده بود شدید تر شد. دوستی برایم نوشته بود که خانه میرزا کوچک خان را دارند خراب می کنند تا به جایش برج بسازند. به یاد فرانسه افتادم و خانه ویکتور هوگو. اینجا و خانه استریندبرگ. به هر کجای این دنیا که بروی خانه های افرادی که نقشی در ادبیات و تاریخ و علم و معرفت بشری داشته اند به یادگار نگاه داری شده است. انسانهایی که کنجکاوانه به خانه آنان سر می کشند تا بدانند این انسانهای متفاوت چگونه زیست می کردند و چگونه و در چه محیطی روز را شب می کردند. طالبان بی مغز در افغانستان ، بودا را منهدم کرد و اثری از آن بر جای نماند. طالبان ایرانی ما نه حتی برای اهداف و عقایدش . که برای پر تر کردن بانک های سوئیس خاک مملکت را به توبره کشیده است. در تمام موزه های دنیا آثار عتیقه و باستانی ما به نمایش گذاشته شده است. هر آنچه در کشورمان قیمتی بود یا تخریب شده و یا تکه تکه به یغما برده اند. چوب حراج زده اند به ممکلت ، و هر کس که توان پرداخت قیمت را داشت ،از این خان چیزی به یغما برد. از این سرزمین تکه تکه. و امروز هم این. خانه میرزا که باید با خاک یکسان شود تا برجی به جای آن بسازند. ناسیونالیست نیستم. تنها بر سر نوشت مردم خود گریه می کنم. نازک دل شده ام شاید.
فرمانده آلمانی ایستاد و مدتی به تابلو نقاشی نگاه کرد. نام نقاشی : شکست پاریس. صحنه ای از خون و زجر و مرگ. کشوری شکست خورده و قوایی که فاتحانه ، در ویرانه های فتح شده جولان می دهند. فرمانده آلمانی با غرور به تابلو نگاه کرد ، به سمت مردی که آن گوشه و کنار می چرخید رفت و به سمت تابلو اشاره کرد و با لبخند پرسید : ـ کار شماست ؟ مرد با نگاهی اندوهگین پوزخندی زد و جواب داد: ـ نه خیر آقا، کار شماست.
جلسه سخنرانی خانم شیرین عبادی به خاطر حمله افراطیون و ضرب و شتم ایشان و همراهانشان به هم خورد. در ضمن اگر کسی می تونه به این بی بی سی یه جورایی که کسی نفهمه بگه که اسلو پایتخت نروژ است نه سوئد. آخه بابا خجالت داره خبرگزاری به این بزرگی یه همچی قافی بده. حالا اگر من این قاف رو بدم هزار تا کامنت بد و بیراه برام می نویسن. ببین این جوری پایتخت سوئد : استکهلم پایتخت نروژ: اسلو اینم اطلاعات اضافی برای پیشگیری های احتمالی پایتخت دانمارک: کپنهاگ تمام جوایز نوبل در سوئد و استکهلم تعیین و توزیع می شود بجز جایزه صلح که در نروژ و اسلو تعیین و اهدا می شود. زیاد سخت نبود آقایان بی بی سی چی. بود ؟
این لینک انیمیشن را در تقلید از ماتریکس درست کرده اند. برای مبارزه با کارخانه های بزرگ تولید گوشت و مواد غذایی است. جالب است.نگاه کنید
سایت صدای ما ، سایتی است برای معرفی خواسته های جمهوری خواهان لائیک، با مراجعه به این سایت مقاله های بسیار خوبی از طرف امضا کنندگان پلاتفورم پاریس می یابید.
پردیسک ام پردیسک ام همهوس ام نازبانوی نازک تن ام به گونه ی نوگلی صد رنگ همه خانه ام را پوشاند بود حرف هامان بوی لذت می داد خنده هامان بوی لذت می داد و سکوتمان چون بستری معطر گسترده بود در بستر دست و پا و صورتمان را از هم نمی شناختیم لذتمان را از هم نمی شناختیم ** آه.. چه خواهرانه چه آهوانه بودیم ــــــــــــــــ هوسبازی 2 در کشاکشی شور انگیز از برهنگی اش سرخ و بنفش و کبود گل می مکم. ـــــــــــــــــــــــــ هماغوشی و تک آغوشی کلمه جماع مرا به یاد تک آغوشی ی زاهدان می اندازد به یاد غسل جنابت هماغوشی اما همبالی است در هوس های فرازیدن و نازنوش لذت را خوشدلانه به کام هم فشردن.
اشعار از کتاب شبهای سفید مجموعه شعرهای اروتیک رضا فرمند
نادی از کسانی که در نروژ زندگی می کنند و به مسائل پناهندگان آشنایی دارند در رابطه با چند پناهنده درخواست کمک کرده است. اگر می توانید با او تماس بگیرید
در این آدرس می توانید کنسرتی را که نلسون ماندلا برای کمک به بیماران ایدز برپا کرده است تماشا کنید. برای سرعت بالا برای سرعت پایین خودتان به این آدرس مراجعه کنید و سرعت پایینش را انتخاب کنید. برای من ارور می ده.
اطلاعیه مرکز فرهنگی زنان در رابطه با سمینار بررسی خشونت علیه زنان
سمينار 11 آذر لغو مجوز شد مجوز برگزاري سمينار بررسي خشونت عليه زنان که قرار بود روز 11 آذر ماه در دانشکده ييرايزشکي دانشگاه علوم يزشکي شهيد بهشتي برگزار شود به طور غير مترقبه اي لغو شد و برگزارکنندگان اين سمينار خود با خشونت حذفي روبه رو شدند. مجوز برگزاري سمينار از سوي شوراي نظارت بر تشکل هاي دانشجويي دانشگاه علوم پزشکي شهيد بهشتي صادر شده بود اما جالب آن که دو روز به برگزاري سمينار به دستور همين شورا مجوز مذکور لفو شد, در مورد دلايل ممانعت از برگزاري اين سمينار سخني گفته نشده است. انجمن اسلامي اين دانشکده اعلام کرده است که پيگير اين مسئله خواهد بود. در سمينار بررسي خشونت عليه زنان قرار بود فيروزه مهاجر, زهرا ارزني, سعيد نشاط , مريم رسوليان سخنراني و پرديس قندهاري و سونا محسني نتايج تجقيقي فعاليت هاي خود را در حوزه خشونت ارائه کنند. اين سمينار کار مشترک انجمن اسلامي , کانون هستبا انديش و مرکز فرهنگي زنان درچارچوب برنامه هاي کمپين مردان و زنان عليه حشونت تا هشت مارس بود.
روز اول دسامبر روز جهانی ایدز نام گرفته است. امروز ، پس از گذشت بیست سال از اولین مرگ ناشی از ایدز هنوز جهان به ایدز به عنوان مشکلی اساسی نگاه می کند. در سال 1981 در چند شهر آمریکا بیماری عجیبی نظر همه گان را به خود جلب کرد. این بیماری مجموعه ای عجیب و غریب از چند بیماری بود که با ذات الریه و نوعی سرطان توام می شد. اولین افرادی که این بیماری در آنها کشف شد مردان همجنسگرا در لوس آنجلس و نیو یورک بودند. موارد بیماری بیشتر و بیشتر شد و به تدریج همه گان متوجه به وجود آمدن یک اپیدمی جدید که طریقی برای تائین دیاگنوس خاص برای آن وجود نداشت شدند. مشخص بود که این بیماری خطر جدی مرگ دارد ، اما از چگونگی مرگ آگاهی در دست نبود.تنها مشخص بود که مردان همجنسگرا قربانیان اصلی این بیماری هستند. در سوئد اولین مرگ در اثر این بیماری در سال 1983 رخ داد.گروه پزشکان علیه ایدز تشکیل شد و این گروه به دادن اطلاعات پرداخت. در ابتدا مخاطبان این اطلاعات تنها گروه خاصی از مردان همجنسگرا شمرده می شدند اما بتدریج نشان داده شد که این بیماری در گروههای دیگر نیز وجود دارد. معتادان تزریقی، فواحش، بیماران مبتلا به بیماری های خونی، و بتدریج اولین نمونه های آن در میان دگرجنسگرایان نیز تشخیص داده شد. جوامع پزشکی ویروس را به عنوان یک ویروس کشنده که در اثر روابط جنسی منتقل می شود معرفی کردند. در سال 1996 داروی توقف ویروس به بازار آمد. این دارو امید تازه ای در میان بیماران ایدز به وجود آورد. ویروس ایدز ویروسی بسیار کند است که خود را از طرق ناشناخته تکثیر می کند. هر بار تکثیر ویروس به شکل جدیدی صورت می گیرد و این مسئله از بین بردن ویروس را در بدن بیمار غیر ممکن می کند. شیوه ای که امروز برای توقف ویروس به کار می رود ، ویروس را از چند نقطه مورد تهاجم قرار می دهد و او را در حلقه بسته ای ایزوله می کند.تعداد آنتی بادی های موجود در خون نمایش دهنده فعالیت ویروس است. وقتی که این آنتی بادی ها زیاد می شوند نمایش دهنده این است که ویروس توانسته است از حلقه ایزوله بگریزد و لازمه آن تغییر دارو است.همانطور که گفته شد دارو نه برای درمان بلکه صرفا جنبه توقف عمل ویروس را دارد و انسان بیمار ناچار به مصرف بی وقفه داروست .قطع درمان موجب قوی تر شدن ویروس و از پای افتادن سریعتر بیمار می شود.دارو های مربوطه بسیار گران هستند و فرد بیمار قادر به پرداخت شخصی هزینه مراقبت نیست. این هزینه در کشورهای ثروتمند توسط بیمه های درمانی برآورده می شود اما در کشورهای فقیر که درصد شدت اپیدمی بسیار شدید تر است بیماران بالاجبار تحت مراقبت سازمانهای خیریه قرار می گیرند. که به نوبه خود چشم به سخاوت کشورهای غنی تر دوخته اند. هم از این روست که ایدز در کشورهای فقیر بیشترین آمار تلفات را دارد. ایدز نه تنها بیماری جسمی است بلکه به نوعی جنبه اجتماعی نیز دارد. در فرهنگ هایی که فعالیت جنسی و یا گرایش های مختلف جنسی با تحریم و بدبینی و تحقیرو توبیخ توام است ، بیمار مبتلا به ایدز به ناچار بیماری خود را پنهان می کند و در جستجوی یافتن درمان بر نمی آید. به زبان ساده تر مرگ را به بی آبرویی تر جیح می دهد. کشورهایی مثل ایران هرگز آمار درستی از درصد بیماران مبتلا به ایدز خود به دست نمی دهند. در بسیاری از کشورها بیماری به کل نفی می شود و با نفی و یا تفلیل آمار مربوط به آن ، شانس کمک گیری از سازمانهای بین الملی را نیز از خود سلب می کنند. تکنولوژی و علم در عرض بیست سال گذشته رشد شدیدی کرده است اما نمودار تحقیقات مربوط به درمان و پیشگیری ایدز با دیگر نمودار های پیشرفت همپایی نمی کند. جهان سرمایه داری که نفی چندانی در سرمایه گذاری روی این بیماری نمی بیند به شدت از امکانات گروههای تحقیقاتی کم می کند. در صورت یافتن داروی ایدز با وجود سرمایه گذاری شدیدی که روی این پروژه می شود ، دارو می بایست به طور رایگان به سمت کشورهای فقیر سرازیر شود و در آمد خاصی نصیب کمپانی های دارویی نخواهد شد. این امر موجب می شود که کل تحقیقات سیر عادی خود را از دست بدهد و بسیار کند پیش برود. در چند مورد گروههای تحقیقاتی که روی تهیه واکسن کار می کردند به کلی زمین گذاشته شدند ، چرا که سرمایه داران بزرگ از تصور اهدای واکسنی که با این مخارج بالا تهیه شده است به طور رایگان به کشورهای جهان سوم ، خواب راحت نداشتند. آری، بیماری نیز همچون تمام مسائل دستخوش بازی های قدرت های مختلف است. و در این میانه جان انسانها کمترین نقش را بازی می کند. در مورد علل پیدایش بیماری ایدز تئوری های مختلفی وجود دارد. تئوری هایی که اثبات آن تا کنون ممکن نشده است . آنچه مشخص است این است که ایدز وجود دارد و ایدز قربانی می گیرد. ایدز که تا ده ، پانزده سال پیش بیماری مربوط به همجنسگرایان و یا دیگر اقلیت های مردمی شمرده می شد ، امروزه دیگر دنیا متوجه این امر شده است که ایدز بیماری است که مربوط به گروه خاصی نیست و تمام بشریت را تهدید می کند. کودکان و زنان در کشورهای فقیر بیشترین قربانیان ایدز را تشکیل می دهند. چند لینک مرتبط پیدا کرده ام که در اینجا می گذارم. مسلما عقاید مرا نمایندگی نمی کنند و من پاسخگوی هر آنچه در این نوشته ها هست نخواهم بود. ایدز از پندار تا واقعیت من یک ایدزی هستم ایدز، دشمن شمارهی یک انسان... ایدز در ایران پايان پنهان كاري در مورد ايدز نوشته مربوط به روز جهانی ایدز در وبلاگ پویان نوشته آذر در همین مورد و نیز در رابطه با کنسرتی به همت نلسون ماندلا در جهت جمع آوری کمک مالی برای کمک به بیماران ایدز
در سالروز روز جهانی ایدز در هر کجای دنیا که هستیم شمعی در پشت پنجره هامان روشن کنیم و بگذاریم به یاد بیماران مبتلا به ایدز ، و قربانیان این بیماری بسوزد.