بیهوده گویی نیست که پاریس را عروس شهرهای جهان بنامند. این نه از آن روست که من همه شهرهای جهان را دیده ام. و مسلما هم زیبایی های هر شهر و هر کشوری به جای خود چشمگیر است اما پاریس کشش عجیبی برای تو به وجود می آورد. در پاریس خودت را تنها حس نمی کنی حتی اگر که تنها باشی، و یا چون من روحی تنها داشته باشی. فرانسوی ها را اگر هر صفت خوبی به آنها بدهی ، مهمان نوازی در آن زمره نیست. دوستم توضیح می داد که فرانسه کشوری است که سالانه پذیرای رقمی از توریسم است که بیش تر از اهالی خود فرانسه است. در رستوران های فرانسوی سعی کمتری برای جذب مشتری و مشتری دائمی داشتن به کار می رود. چرا که اکثر مشتریان ، برای یک بار از آنجا رد می شوند. میل به قدیمی نگاه داشتن پاریس و حفظ چهره او در شهر به چشم می خورد. کوچه ها و خیابانهای سنگفرش شده احساس زیبایی را به تو می دهند. پیاده روی در خیابان سنگفرش احساسی متفاوت با دیگر مکان ها دارد. روی هر سنگی که پای می گذاری می دانی که قبل از تو میلیونها نفر روی درست همین سنگ قدم گذاشته اند. ملیونها انسان و ملیونها احساس. میلیونها قلب پر تپش و ملیونها چشم عاشق. و این راه را برایت نقش می زند. منفرد و مستقل می کند و تو با راه یکی می شوی. راستی ، آن زنی که صد سال پیش از روی این سنگ گذشته است امروز در کجا آرمیده ، مردی که از 50 سال پیش از روی این سنگ گذشته است به آرزویش رسیده؟ آن دخترک که گریه کنان از این سنگ می گذشت توانسته است دل معشوقش را به دست آورد ؟ آن پسر بچه ده سال پیش امروز چند ساله است؟ پاریس پر است از این سنگفرش ها. از این خیال ها . از سوال ها.
در کافه های پاریس صندلی ها رو به خیابان گذاشته شده است. می شود ساعت ها با فنجانی قهوه در مقابلت در کافه ای رو به خیابان بنشینی و تماشاگر زندگی باشی. زندگی به سادگی و آرامش جریان دارد و تو نیز با دختری که دست در دست دوست پسرش از مقابلت می گذرد و زنی که تسمه سگش را در دست می فشارد و نوازنده دوره گردی که با ساکسیفونش آهنگهای قدیمی را می نوازد و در خطوط چهره ات لبخندی را که با باز شناسی آهنگ نقش می بندد ، کشف می کند ، جاری می شوی. پاریس شهر تناقض های پیچیده است. مردی با لباسی مرتب که دست به گدایی دراز می کند و زنی که بالشی زیر زانوان گذاشته است و لیوان مصرف شده کوکاکولا را به جای کاسه ای برای درخواست پول به سوی رهگذران دراز می کند. پسرکی که در سرما در کیسه خوابی به خود فرو رفته است و زنی که کودکش را در بغل می فشارد همه و همه در کنار مغازه های گوچی و آرمانی . زبان فرانسوی ( که من از آن کلامی هم نمی دانم ) یکی از خوش آهنگ ترین زبان هاست. تصور اینکه چنین زبان زیبایی بتواند در خشونت به کار رود کمی غیر قابل درک است. با هر بار شنیدن این زبان می شود دوباره عاشق شد. دوستم از تفاوت خیابانها می گفت. از پیروزی جناح چپ و پر شدن میدان باستیل و پیروزی جناح راست و پر شدن میدان کنکورد. از جنوب شهر و شمال شهر. از اشرافیت در پاریس و انتلکتوال های فرانسوی. از ایفل بیش از دو طبقه پیدا نبود ، و برج پر ابهت ایفل درون ابرها فرو رفته بود. در نتردام جمعیت غل می زد. این کلیسای بزرگ هر روزه مورد بازدید هزاران نفر قرار می گیرد.اگر خوب می گشتی شاید میتوانستی گوژپشت را در پستوهای طبقات بالایی بیابی. مادلن کلیسای بزرگ دیگری در مرکز پاریس در آن ساعت شب که ما از آن گذر کردیم سوت و کور بود. مجسمه بزرگی از مسیح که نیمی از سینه اش را برهنه کرده بود و بیرون انداخته بود بسیار معصومانه به فضای خالی نگاه می کرد. شاید اگر مجسمه ای از مریم با همین ژست می ساختند مادلن مشتری بیشتری را به سوی خدا جذب می کرد.بابت روشن کردن شمعی در سقا خانه ، 2 یورو می گرفتند. دادم در آمد. اینجا 25 تا از همان شمع ها به قیمت یک یورو فروش می رود و این خدای گرون فروش دارد در آنجا به سادگی جیب مردم را خالی می کند.من آن دو یورو را اما به نوازنده دوره گردی دادم که با نواختن آهنگ غریبه ای در شب به لبخند من پاسخ گفت و لبخندش از خدا هم مهربانتر بود.
پاریس را باید دید. هر بار کاری ناکرده در آنجا بگذار تا بهانه ای شود برای بازگشت به پاریس. من از این کارهای ناکرده، از این بهانه ها زیاد پیدا کرده ام.