قضیه از این قرار بود که یکی از دوستان عزیزم قرار شده بود به سوئد بیاید و مدتی پیش من بماند. من هم آن قدری که کارفرمایانم رخصت می دادند مرخصی گرفتم تا مدتی از اقامت او را با هم باشیم. و وقتی که او خبر داد که به علت مشکلات مربوط به ویزا قادر به سفر نیست این مرخصی ماند روی دستم. دوستم پیشنهاد کرد یک طرفی برویم و با حداقل امکانات مالی ممکن تصمیم به سفر گرفتیم. تصمیم گرفتیم از هواپیمایی رایان ایر استفاده کنیم که از فرودگاه های فرعی و بدون امکانات خاصی با قیمت نازل به اکثر شهرهای اروپا پرواز دارد. سفارش و رزرو و خرید بلیط همه و همه با اینترنت انجام می شود. بلیط ، همان صفحه ای می شود که با پرینترت ، پرینت کرده ای. و قیمت ها بسیار نازل. سفر ما به پاریس 700 کرون سوئد مطابق با 70 یورو در آمد که از این هفتصد کرون تنها مبلغ 300 کرون آن پول بلیط هواپیما بود و 400 کرون پول اتوبوسی از استکهلم به فرودگاه ، و از فرودگاه به پاریس ، رفت و برگشت بود. این هواپیمایی انگلیسی با برداشتن مخارج اضافی از جمله کاغذ بازی های معمول قیمت ها را به حداقل رسانده است و رقیب جانانه ای برای کمپانی های بزرگ هوایی به حساب می آید. بردینگ کارت ما یک مقوای سبزرنگ بود که حروف 21 و 22 رویش نوشته شده بود. که همان را هم تازه پس گرفتند.وقت ورود به هواپیما از مهماندار پرسیدم کجا بنشینیم و او نگاهی کرد و گفت هر جا دلت می خواهد. من انتظار داشتم پیت حلبی به ما بدهد و بگوید این را یک جا بزار بشین ، اما هواپیما صندلی داشت و به راحتی هر هواپیمای دیگری بود. در هواپیما غذا و قهوه مجانا سرو نمی شد . ولی خوب فکر کنید، می بینید که شما ده برابر قیمت آن غذا و قهوه را با پول بلیط در هواپیما های معمولی پرداخت می کنید. اما وقتی از مهماندار تقاضای رو اندازی ، پتویی ، چیزی کردم همچی نگاه کرد که انگار می گفت : نکنه می خوای بگم جمیله هم بیاد برات برقصه ؟ اما سفری روی هم رفته راحت بود.در اروپا مدتها حرف سر ایجاد اتوبوس هوایی بود. این همان اتوبوس هوایی است که با کم کردن هزینه ، رفت و آمد به کشورهای مختلف آمریکا را ، آسانتر کرده است. وپاریس همچنان زیبا بود . عزیزی را که در پاریس ملاقات کردم به اقامت من و دوستم در پاریس رنگ محبت زد.این عزیز از همه چیز گذشته رانندگی معرکه ای داشت.یعنی راستش را بخواهید رانندگی اش حرف نداشت اما به پارک کردن ماشین که می رسید هر بار از متعجب کردن من و دوست همراهم دریغ نمی کرد. یعنی ماشین را وسط خیابان پارک می کرد و می گفت برویم . باور کنید ( چندان ) اغراق نمی کنم.زیر تابلو عبور ممنوع پارک می کرد و می گفت انشالا جریمه نمی کنند( و نمی کردند هم). اما از عملیات قهرمانانه پارک ماشینش که بگذریم انگار که با حضورش لجوجانه می کوشد تا ارزش های انسانی را سندیت بخشد. تا ثابت کند که انسان دنیایی است دوست داشتنی و پر از عاطفه و مهر.
گورستان پرلاشز آرامش قریبی داشت. بر مزار هدایت نمی دانستم چه بگویم. می خواستم گریه کنم ولی نمی دانستم چه توجیحی برایش پیدا کنم. باز برای اینکه اشکها جاری نشوند شلوغش کردم. مزار پدر فضیلت کلام و مادر سنجری و دو عزیز دیگر غرق در گل بود.گل مراد هم زیر دسته های گل آرمیده بود. بر مزار ادیت پیاف، مجسمه ای از عیسای به صلیب کشیده آرمیده بود. یادبودهای آشویتز وسلاخ خانه های هیتلری و گورهای دست جمعی در کنار دیوار کمون پاریس تاریخ را به فراموشی گرفتگان یاد آور می شد. شب را به رستوران خلوتی رفتیم تا شراب بژوله نو بنوشیم. گیلاس های شراب بر میز قرار گرفت. صفحه میز ها از تکه های شکسته شیشه ها که با بی نظمی در مربعی فلزی قرار گرفته بود ساخته شده بود. این شیشه ها به وسیله خمیر شیشه در جای محکم شده بودند و صیقل داده شده بودند و نوری که از سرخی شراب رنگ گرفته بود انعکاس زیبایی در آن پیدا می کرد.. وقتی برای شستن دست به دست شویی رفتم همین شیوه دکوراسیون را در دست شویی هم دیدم. کاشی های شکسته و رنگارنگی که بر دیوار ها نشسته بودند و به جای آیینه های همیشگی، شکسته های آیینه ، در لای بتونه قرار گرفته بود . شیوه ای غیر متداول و زیبا برای به وجود آوردن فضایی آرام . شراب بژوله تازه ،شرابی است که هر ساله در 19 نوامبر وارد بازار می شود. ما خوب رسیده بودیم و در هر رستورانی که می رفتیم از این شراب در منوی خود داشتند. شراب بسیار خوشمزه ای است که برخلاف شراب های دیگر کهنه بودنش ملاک خوب بودنش نیست . با دوست دیر یافته ام کوچه های پاریس را زیر پا گذاشتیم و میدان های ملت و جمهوری و باستیل را دیدیم . به میدان حقوق بشر رفتیم و از آنجا ایفل را با تمام ابهتش به نظاره ایستادیم. شام را در رستوران دیگری خوردیم و در تمام این مدت پذیرای اطلاعات بسیار گسترده او در مورد شهر پاریس و فرهنگ و قوانین ( بجز قوانین رانندگی البته :) بودیم. به توصیه او از بازدید لوور منصرف شدیم و موزه دـاورسای را جانشین کردیم. صبح زود به موزه د اورسای رفتیم ، موزه امپرسیونیست ها و نئو امپرسیونیست های اواخر قرن نوزده و قرن بیستم. تمام نقاشی هایی که همیشه دوست داشتم و تنها عکسشان را دیده بودم ، در مقابل چشمانمان با رنگهای واقعی خود قرار داشتند. گوش بریده وان گوگ و نیلوفرهای مونه و نقاشی های سزان و پیسارو و سیسلی و رنوایر و مانه و دگاس و هزاران نقش دیگر که هنوز مغزم از رنگها پر است. هنرمندان مونت مارت همچنان در سرمای نوامبر ایستاده بودند. با ترموسی قهوه در کنار، بر بوم ها و کاغذهای خود نقش می زدند. خیابان های باریک و سنگفرش مونت مارت ، مثل راه رفتن در رویایی دور بود. به دعوت آن نازنین دیر یافته به کنسرتی تاجیکی رفتیم. موزیک برایم غریب بود و چندان موفق به ایجاد رابطه با آن نشدم. نشاط و شوری را که در موسیقی می طلبم در موزیک این گروه چندان نمی یافتم. اما رقصهایشان زیبا بود. شخصا احساس می کردم خواننده زن گروه مثل من جیغ جیغو است اما نظر دوست مهربانم این بود که او بهتر از من می خواند. و باز هم انتهای شب به گشت در کوچه های پاریس و شام و شراب بژوله و گپ زدن های از اینجا و آنجا ختم شد. پاریس شهری است که انگار هرگز نمی خوابد. در شبهای وسط هفته همچون آخر هفته و شب چون روز ، کافه ها و رستوران های پاریس پر است از مردم. فرهنگی دیگر و شیوه ای دیگر از زیستن در آنجا جاریست. زندگی گرم است و صمیمانه تر . چیزی که برایم جذاب بود دیدن جمع کثیر فرانسویان به عنوان تماشاچیان کنسرت تاجیک بود، سالن مملو بود از جمعیت و فکر می کنم حداکثر 10 تا 15 درصد از این جمع را ایرانیان و تاجیک ها و یا ملیت های دیگر غیر فرانسوی تشکیل می دادند. بقیه همه فرانسوی بودند. دوستمان می گفت که در کنسرت های ایرانی هم ، نظیر ناظری و شجریان و ... همیشه همین طور است. چیزی که در سوئد هرگز پیش نمی آید. در سوئد اگر سوئدی در چنین کنسرت هایی شرکت کند یا همسر ایرانی دارد و یا با ایرانیان دوست است. و اکثریت بینندگان را همان ملیتی تشکیل می دهند که موزیسین ها. جمعه را به بازدید خیابانهای هوالی موزه ویکتور هوگو گذراندیم و بعد کم کم به سمت فرودگاه به راه افتادیم. آنچه این سفر را با سفر پیشین متمایز می کرد یافتن دوستی دیر یافته بود. دوستی متفاوت و به تمام معنی دوست داشتنی. آدمهایی از این نسل و این تفکر زیاد دیده ام. انسانهایی که در گذشته و با تکرار خاطرات گذشته و با حسرت گذشته و سرشار از ناامیدی از حال و آینده زندگی می کنند و به نوعی تو را از زندگی سیر می کنند ، بسیاری از سیاسیون که در سوئد می شناسم این گونه هستند. با ادعای بسیار و محتوای اندک. مردم ستیز و مردم گریز که از آشنایی های جدید هم حتی فرار می کنند. آنچه این دوست را متفاوت می کرد این بود که او با یاد و درسهای گذشته ، در زمان حال ، و با امید و تلاش در جهت ساختن آینده زندگی می کند. مسلما مثل هر کس دیگری سرخوردگی های زیادی داشته است ( چه کسی را از این گریز بوده است ) ، اما این سرخوردگی ها موجب نشده که از محبت و عطوفتش کم شود و خود را کنار بکشد و یا دیگری را کنار بگذارد. و این همه از او موجودی می سازد که دوست داشتنش را ساده ترین کار زمین می کند. ( و کاپاچینویی که درست می کند هم حرف ندارد ). من انتظار پیرمردی نازنین را داشتم ، در ملاقات با او نازنینی یافتم که قلب و رخی جوان داشت. در صحبت هایمان با او اما به خوبی دانستم که از چه روست که تصور پیرمردی در ذهنم نقش بسته بود.تجربه و پختگی که در صحبتهایش حضور داشت ، همان پیر را در ذهنت مجسم می کرد. حالا خوب این دیگر تقصیر من نبود که چهره ای جوان داشت. ( اینها را از آن رو نمی نویسم که می دانم که می خوانی، تنها دلیل نوشتن آن این است که بی اندازه دوستت دارم ، بیشتر از سابق ، و ...همین، این را دیگر می دانی ، نمی دانی ؟ و ممنون، نه تنها برای کا پاچینو یا همه آن چیزهای دیگر، بلکه بیشتر برای آنکه هستی و با بودنت، ساده درختِ زندگی را، پر شکوفه می کنی)
وقتی هواپیما از فراز پاریس رد می شد ، به خود گفتم من در این شهر دوستی دارم. باز هم خیلی جاها را ندیدم. هنوز خیلی از کوچه های پاریس را زیر پا نگذاشته ام . هنوز خیلی از مکان های دیدنی پاریس را ندیده ام. اما چه باک، پاریس چندان دور نیست. من به پاریس بر می گردم.