November 16, 2003

....ما هم نیامده بودیم که مانده گار شویم
دیشب با دوستی نادیده از طریق اینترنت گپ می زدم. جدیدا به خارج آمده است. و با تصوری که من از سیاسیون داخل کشور داشتم ابدا همخوانی نداشت. در ابتدا که مسئله سن و سالش برایم حل شد، و نمی دانستم چه مدت است که در خارج از کشور به سر می برد ، تصورم بر این بود که مدتی تقریبا مثل خود من را در خارج به سر برده است. اما وقتی گفت که مدت کوتاهی در خارج از کشور به سر می برد ، از تعجب واماندم. برخوردهایش و حرفهایش درست شبیه به دوستان سیاسی است که بین 15 تا بیست سال خارج از کشور به سر می برند و بدون تماس نزدیک با مسائل ایران ، برای این بیمار عزیز نسخه می پيچند. یک شرط بندی هم کردیم . بر این مبنا که تا حد اکثر 5 سال آینده اگر در ایران انقلاب شد بنده یه شام به ایشان بدهکار می شوم. و قرار شد به خاطر کم کردن روی اینجانب هم که شده صبح که از خواب بیدار شدند برنامه انقلاب را طرح ریزی کنند.
این دوست که عجیب زیاد سوال می کرد ، و زیاد هم اطلاعات می داد ( نمی دانم چرا ، به خدا من زیاد از کسی سوال نمی کنم ) در ضمن بازپرسی ، سوال کردند که چند سال است در خارج هستم. و گفتم که چیزی بیشتر از 16 سال . و پاسخ آمد که : نه ، ما آنقدر نخواهیم ماند.
یادم آمد روزگاری که به سوئد وارد شدم. وقتی با کسی آشنا می شدم اولین چیزی که می پرسیدم این بود: چند سال است اینجا هستی. و وقتی جوابی بیش از 4ـ5 سال می شنیدم قلبم درد می گرفت. به خودم می گفتم: نه ، من اینقدر نخواهم ماند.
و دیدم کسانی را که با خود چنین گفتند و حتی زحمت زیادی بابت یاد گیری زبان سوئدی هم که زبان سختی هست به خود ندادند، و اکنون بعد از 15ـ20 سال هنوز محتاج کمک در ترجمه و یا خواندن متون سوئدی هستند.
من در یادگیری زبان سوئدی مشکل زیادی نداشتم. امروز به راحتی کتابها و مقالات سوئدی را می خوانم و مشکلی در ترجمه ندارم. اما به راستی من نیز نیامده بودم که بمانم.
نیامده بودم که بمانم. آری مهاجرت انتخاب من بود اما نیامده بودم که بمانم.به دنبال گوشه ای از دنیا می گشتم که بتوانم بدون ترس و دلهره زندگی کنم. آرزو داشتم که روزی در خیابان راه بروم و در هراس از این نباشم که تحت تعقیب هستم یا نه. آرزوی پرسه بی خیال و فراق البال در کوچه پس کوچه ها بدون اینکه هر لحظه با ترس به پشت سرم نگاه کنم و با دیدن قیافه ای مشکوک ده تا خیابان را دور بزنم و سه بار ماشین عوض کنم. آرزوی اینکه با هر ضربه ای که بر در خانه زده می شد از جای نپرم و همیشه خود را موقت حس نکنم و همیشه لوازم زندگی ام را جوری انتخاب نکنم که سبک سفر باشم و یا با هر موردی امکان گذاشتن و رفتن همه چیز آسان باشد.
آن روزها دائما مهلت زیست جمهوری اسلامی با خوشباوری ختم شده اعلام می شد و باز تمدید می شد. و من نیامده بودم که بمانم. آمده بودم که هوایی بخورم. شاید فرصت کنم و درسی را شروع و بعد تمام کنم و بعد برگردم به کشورم. و درسم را شروع کردم و تمام. و باز گشتنی در کار نبود.
کم کم مردم شروع به رفت و آمد به سفارت کردند. من کسی را محکوم یا قضاوت نمی کنم. زندگی خصوصی مردم است و به خودشان ربط دارد. من در پچ پج هایی که بود شرکت نمی کردم : فلانی رفت سفارت پاس پورت گرفت و رفت ایران. فلانی رفت و بی دردسر رد شد. فلانی رفت و دو ماه دواندنش. فلانی شهروندی دوگانه گرفته و دو تا پاس پورت دارد و هر سال می ره و میاد. جو بدی به وجود آمده بود. جو بی اعتمادی.شنیده بودم که گاهی به دعوا و کتک کاری هم منجر شده بود.و موجب شده بود که خیلی ها مخفیانه پاسپورت تهیه کنند و از رفت و آمدشان چیزی نگویند.من اما با این مسئله مشکل چندانی نداشتم. اگراینها موجب لو دادن کسی نبود و موجب نمی شد که کسی به دادن اطلاعات تن بدهد ، این چیزها را خصوصی می دانستم. به من ربطی نداشت ، من کیستم که قضاوت کنم ؟ مردم کلی مشکلات دارند ، خانواده، پدر و مادر، قضاوت درست نبود. و من هم خودم را قاضی خوبی نمی دانستم پس از قضاوت صرف نظر کردم.
کم کم اما برایم جا افتاد. بازگشتی در کار نیست..نه به این زودی ها. اینجا کشور دوم توست.
رفت و آمد ها ادامه داشت و عادی شد. دیگر کمتر کسی بود که پاسپورت نداشته باشد و به ایران نرود. مسئله از بغرنجی اش کاسته شد. دولت هم زیاد سخت نمی گرفت. کسی را آزار نمی دادند. اطلاعات زیادی نمی خواستند. دوستانی که می رفتند و می آمدند سخن از برخورد محترمانه در سفارت و در ورود و خروج از ایران می کردند. دیگر صحبت از لیست های عریض و طویل اطلاعات دادن و معرفی کردن اشخاص نبود. ما قومی بودیم با اطلاعات سوخته. کالایی که کمابیش خریداری نداشت.
کم کم پچ پچ ها دیگرگونه شد. سوال هایی مثل : چرا فلانی می رود ایران ؟ به سوالهایی مثل : چرا فلانی نمی رود ایران ؟ تبدیل شد.بارها مورد سوال واقع شدم که چرا نمی ری ایران ؟ گاهی این سوالات با تحقیری در صدا هم توام بود : حالا مگر فکر می کنی بری چه بلایی سرت می یارن ؟ فکر می کنی مگر کی هستی ؟ مگر چی کاره ای؟
به راحتی قضاوت می کردند . دوستی روزی به من گفت که بی احساس و بی عاطفه هستم و هیچ تعلق احساسی به کشور و خانواده ام ندارم ، چه اگر غیر از این بود حتما تا کنون مثل او رفته بودم . دیگر کم کم ترس برم می داشت که در این صحبت ها، بابت نرفتنم به ایران ، کتک هم بخورم. و من ابدا کاره ای نبودم. و احتمالا اگر بروم هم هیچ بلایی سرم نمی آید و هیچ آدم مهمی هم نیستم که جمهوری اسلامی برایم نقشه ای ریخته باشد یا وقتی برای من تلف کند. اما می خواستم حق این را داشته باشم که انتخاب مرا به رسمیت بشناسند. برای من ایران کشورم است. نه محلی توریستی برای سفرهای تفریحی به قصد خرید های آنچنانی یا عمل دماغ یا دیگر عمل های پلاستیک و لاستیک، نمی توانستم از ایران استفاده کنم. . نیامده بودم که بمانم. اما اگر برگردم می خواهم بتوانم بمانم. و تا زمانی که نتوانم بمانم نخواهم برگشت. و می خواستم که این خواستم را به عنوان انتخاب من به رسمیت بشناسند. بدون تحقیر ، بدون توهین. و نمی توانستند. بیشتر ها نمی توانستند. و فاصله ها بیشتر شد. شکافی افتاد که حقیقت داشت اما واقعی نبود. شکافی بین آن که پاسپورت در جیب داشت و آنکه نداشت. و این شکافی واقعی نبود. تنها مسئله ای بود که با قدری گشاده نظری و عدم قضاوت منتفی می شد.
نه، من تصمیم به ماندن نداشتم ، همه اینها موقتی بود. زندگی ام در این کشور موقتی بود. برای همین است که از موقعیت هایی که برای خرید خانه پیش آمد استفاده نکردم. پس اندازی دست و پا نکردم. در گیر و دار بازار بورس شرکت نکردم. برای باز نشسته گی خودم ذخیره ای اندوخته نکردم و فکری نکردم. یک زندگی موقتی. یک عمر موقتی. یک کابوس موقتی طولانی ، به طول تمام عمر.
و باز به فکر سوال دیشب آن دوست افتادم و جواب او: نه ، ما آنقدر ها نمی مانیم.
در ذهنم به عقب برگشتم. به 17 سال پیش از این ، به آن روزها که 23 ساله بودم. آن روزها که نیامده بودم که مانده گار شوم. و شاید تنها از این جهت است که به ایران نمی روم. چرا که می خواهم اگر روزی به ایران رفتم، دیگر موقتی نباشم. آن روز می روم که مانده گار شوم.




[ 23:37 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35