November 30, 2003

امروز به جلسه ای از طرف سازمان همپایی جنسی در سوئد رفته بودم. این جلسه تحت عنوان سکسوالیته مردان ، به مسائل مختلف پیرامون مردان و مسائل جنسی از دیدگاه مردان و از دیدگاه فمینیستی مربوط می شد.
در ابتدا استفان لاک که با مسائل مربوط به مسائل جنسی از پسران جوان کار می کردو نویسنده کتابی در مورد کارکرد جنسی بدن مرد به نام ( باور کنید اسمش اینه ) "علم کیر "، در مورد فیزیولوژی جنسی مرد صحبت کرد. حرفهایش برایم کمی غیر منتظره بود. این که هیچ اطلاعات خاصی در مورد فیزیولوژی و کارکرد جنسی بدن مرد در سوئد منتشر نشده باشد ( در حالی که مشابه آن در مورد زنان بسیار زیاد است ) و اینکه سوال کردن و پرداختن به مسائل جنسی مردان بسیار تابو است.
از جمله صحبت های او پرداختن به این مسئله بود که:
بیضه ها حرارت کمتری نسبت به بدن را می طلبند ( حدود 34 درجه ، نسبت به دمای عادی بدن که روی 37 است ) و موی پیرامون اعضاء جنسی برای جلوگیری از بخار شدن آب بدن در آن ناحیه است و تراشیدن آن موجب به وجود آمدن ناراحتی های پوستی می شود. رنگ اسپرمی که در حال ارگازم از بدن خارج می شود می تواند سفید نباشد و زرد رنگ باشد. دلیل زرد بودن آن وجود گلبولهای قرمز خون در مایع اسپرم است که به دلیل اینکه در محیط عادی زیست خود به سر نمی برند ، می میرند و بیلیروبین که ماده ای زرد رنگ است ، ترشح می کنند. سفیدی مایع منی مربوط به کریستالیزه شدن مایعی است که از غده زیر پروستات ترشح می شود و کل اسپرم موجود در مایع منی ، 5 درصد آن را تشکیل می دهد.مایع منی نیز می تواند مثل تمام ترشحات مایع بدن تحت تاثیر رژيم غذایی ، بو و مزه مختلف داشته باشد. دارچین و سیر و آناناس در مزه و بوی مایع منی تاثیر مستقیم می گذارند.
یکی از دلایل عمده که منجر به داشتن ارکشن ( فکر می کنم فارسی/ عربی اش می شود نعوذ) در مردان در صبحدمان می شود آن است که بدن در طول مدت خواب دیدن به طور دائم و به عنوان تمرینی برای اعضای جنسی دارای ارکشن می شود. و خواب دیدن تنها در شرایطی میسر است که بدن از حالت خواب عمیق خارج شده و به خواب سبک رسیده است و در صبحدمان خواب سبکتر است و بدن خود را برای بیدار شدن آماده می کند. در همین حالت رویا و ارکشن جنسی احتمال بیشتری دارد.
شایعه ای که در مورد بهداشتی بودن ختنه وجود دارد از نظر عملی صحت ندارد. برای مردان نیز همچون زنان شست و شوی عضو جنسی تنها با آب توصیه می شود. و به کار بردن صابون نه تنها ضروری نیست بلکه موجب به وجود آمدن حساسیت های مختلف می شود. نظافت عضو جنسی مردان با یا بدون ختنه به یک اندازه راحت است. اما ختنه و برداشتن پوسته رویی پنیس موجب اصطکاک بیشتر پنیس با لباس می شود و پوست رویی آن را که در صورت طبیعی لطیف و حساس است دچار زمختی می کند و از حساسیت آن کم می کند.( من که مطمئنم اگر ختنه مردان تنها در اسلام بود و در یهودیت وجود نداشت حتما به نوعی محکوم و ممنوع می شد )

در قسمت بعدی یکی از روانشناسان مشهور سوئد، آقای لارش یالمرت در مورد رل های مردانه صحبت کرد. بحث ها در اینجا جنبه تکراری گرفت و او به عنوان یک محقق فمینیست روی نقش دانش فمینیستی در باز شناسی و تغییر نقش های مردانه تاکید کرد.

خانم بریت ماری ترنسمار که اخیرا کتابی به نام منگرانت منتشر کرده است با صحبت در مورد اینکه اکثر عکسهای اروتیک ، حتی اگر موضوع عکس مرد باشد توسط مردان گرفته می شود با نشان دادن عکسهایی که گرفته است خواست دید زنانه و اینکه زنان چگونه مایلند مردان را ببینند را طرح کرد. من قبلا هم کتاب او و عکسهایش را دیده بودم.عکس مردان برهنه با فوکوس بر آلت جنسی شان و در حالی که مثلا دور پنیس را با گل یا مروارید پوشانده باشند. این عکسها اگر توسط یک مرد از زنان گرفته می شد( که مطمئنا عکسهایی مشابه از زنان وجود دارد ) داد زنان فمینیست را در می آورد و فریاد آی زنان را ابژه جنسی نکنید همه جا را پر می کرد. اما در اینجا از آن به عنوان عکسهای هنری یاد می شد. این کار ( من مشابه این برخورد را زیاد دیده ام ) برای من خیلی دردناک است. انتقام کودکانه ای از جامعه در مقابل آنچه بر سر ما زنان می رود. ابژه سازی مردان در مقابل ابژه سازی زنان. یکی را نفی کردن و دیگری را هنر شمردن. در این عکسها مردان برهنه بودند و زنان لباس بر تن داشتند. یعنی مردان در نقطه ظعف و زنان در نقطه قدرت قرار می گرفتند. در صحنه ای زنی دستکش به دست باسن مردی را نیشگون می گرفت و غیره. و این خانم معتقد بود که زنان مایلند مردان را اینگونه ببینند. برهنه، و با گل و بته پیرامون آلت جنسی شان و در موضع ضعف. من هم که معمولا زبان به دهن نمی توانم بگیرم اعتراض خودم را اعلام کردم و گفتم که من نمی خواهم مردان را اینگونه ببینم. که دیدن آلت جنسی مرد با گردنبند مروارید به دورش برای من نقشی از اروتیسم ندارد. و من فکر نمی کنم که ابژه سازی مردان جواب خوبی در مقابل ابژه سازی زنان باشد. من مایلم که کل ابژه سازی را زیر سوال ببرم. البته خانم بریت ماری از لحن من خوشش نیامد و گفت که این عکسها هنری است. ولی من گفتم که تمام مردانی که عکسهای پرنوگرافی زنان می گیرند همین حرف را در مورد عکسهایشان می زنند . ولی پرنوگرافی با اروتیسم متفاوت است.خلاصه بحث به جایی نرسید. کتاب و عکسها حاصل سالی از عمر او بود. و به قول خودش چیزی تازه عرضه کرده. مسلما از انتقادی که تمام کار را زیر سوال می برد ، خوشش نمی آمد. شاید هم هیچ کدام از ما نتوانستیم منظورمان را بخاطر وقت کم به خوبی بیان کنیم .

کارین فالستروم ، به مسئله ابژه سازی مردان در تبلیغات پرداخت و اینکه دنیای تبلیغات به سرعت دارد پیش می رود به سوی اینکه با استفاده از مردان به عنوان ابژه های جنسی ، کالای بیشتری بفروشد. این که شرکت های تجاری مخاطبان خود را با دیدگاه زنانه انتخاب می کنند و به این شکل سعی می کنند از مردان که با رل های مردانه همخوانی بیشتری دارند استفاده کنند.چهره و نرم مردانه به طور کلی هر آنچه است که زنانه نیست و با همجنسگرایی هم در تضاد قرار می گیرد. مخاطب تبلیغاتی مردانه ، زنان هستند و نه مردان همجنسگرا، مردی که در تبلیغ مردانه برای ادکلن یا لباس زیر مردانه برهنه می شود برای جلب نظر یک زن چنین می کند و با نگاهش زنی را به خود می خواند. اکثر تبلیغات مردانه از طرف کمپانی های بزرگ آمریکایی است که با توجه به شدت هموفوبیا در آمریکا این نتیجه گیری عجیب نیست.
جلسه با پانلی با شرکت چند تن ، در میان آنان یک همجنسگرا ، ختم یافت. در بحث های پانل به هموفوبیایی که در جامعه وجود دارد، به نقش مردانه که از مهد کودک تا اجتماع بزرگسال به انسان ها تحمیل می شود، از جمله اسباب بازی های کودکانه ، خرید اسباب بازی های خاص دخترانه و پسرانه برای کودکان و جلوگیری های ناخودگاه از عروسک بازی پسران ، صحبت شد.
روی هم رفته جلسه کم بار تر از آنچه بود که فکر می کردم و بحث ها قالبا ، با توجه به جامعه سوئد و بحث های موجود در آن ، تکراری بود.


[ 21:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 13:11 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوست گفته بود : با خودت از فرانسه" لئو فره" را ببر. و من چنین کردم. خانه پر از صدای دیوانه کننده اوست. این آهنگ را از روی نت پیدا کردم و برایتان روی نت می گذارم تا بدانید چه می کشم. اگر کار نکرد کمی دیرتر امتحان کنید.
Ni Dieu ni maltre

******************************

از زیتون و امید میلانی خبری نیست. وبلاگ زیتون نوشته که تا اطلاع ثانوی تعطیل است و وبلاگ امید باز نمی کند. کسی خبری از بچه ها داره ؟ آهای.....کسی آنجا هست ؟

[ 11:47 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 29, 2003


بیهوده گویی نیست که پاریس را عروس شهرهای جهان بنامند. این نه از آن روست که من همه شهرهای جهان را دیده ام. و مسلما هم زیبایی های هر شهر و هر کشوری به جای خود چشمگیر است اما پاریس کشش عجیبی برای تو به وجود می آورد. در پاریس خودت را تنها حس نمی کنی حتی اگر که تنها باشی، و یا چون من روحی تنها داشته باشی.
فرانسوی ها را اگر هر صفت خوبی به آنها بدهی ، مهمان نوازی در آن زمره نیست. دوستم توضیح می داد که فرانسه کشوری است که سالانه پذیرای رقمی از توریسم است که بیش تر از اهالی خود فرانسه است. در رستوران های فرانسوی سعی کمتری برای جذب مشتری و مشتری دائمی داشتن به کار می رود. چرا که اکثر مشتریان ، برای یک بار از آنجا رد می شوند.
میل به قدیمی نگاه داشتن پاریس و حفظ چهره او در شهر به چشم می خورد. کوچه ها و خیابانهای سنگفرش شده احساس زیبایی را به تو می دهند. پیاده روی در خیابان سنگفرش احساسی متفاوت با دیگر مکان ها دارد. روی هر سنگی که پای می گذاری می دانی که قبل از تو میلیونها نفر روی درست همین سنگ قدم گذاشته اند. ملیونها انسان و ملیونها احساس. میلیونها قلب پر تپش و ملیونها چشم عاشق. و این راه را برایت نقش می زند. منفرد و مستقل می کند و تو با راه یکی می شوی. راستی ، آن زنی که صد سال پیش از روی این سنگ گذشته است امروز در کجا آرمیده ، مردی که از 50 سال پیش از روی این سنگ گذشته است به آرزویش رسیده؟ آن دخترک که گریه کنان از این سنگ می گذشت توانسته است دل معشوقش را به دست آورد ؟ آن پسر بچه ده سال پیش امروز چند ساله است؟
پاریس پر است از این سنگفرش ها. از این خیال ها . از سوال ها.


در کافه های پاریس صندلی ها رو به خیابان گذاشته شده است. می شود ساعت ها با فنجانی قهوه در مقابلت در کافه ای رو به خیابان بنشینی و تماشاگر زندگی باشی. زندگی به سادگی و آرامش جریان دارد و تو نیز با دختری که دست در دست دوست پسرش از مقابلت می گذرد و زنی که تسمه سگش را در دست می فشارد و نوازنده دوره گردی که با ساکسیفونش آهنگهای قدیمی را می نوازد و در خطوط چهره ات لبخندی را که با باز شناسی آهنگ نقش می بندد ، کشف می کند ، جاری می شوی.
پاریس شهر تناقض های پیچیده است. مردی با لباسی مرتب که دست به گدایی دراز می کند و زنی که بالشی زیر زانوان گذاشته است و لیوان مصرف شده کوکاکولا را به جای کاسه ای برای درخواست پول به سوی رهگذران دراز می کند. پسرکی که در سرما در کیسه خوابی به خود فرو رفته است و زنی که کودکش را در بغل می فشارد همه و همه در کنار مغازه های گوچی و آرمانی .
زبان فرانسوی ( که من از آن کلامی هم نمی دانم ) یکی از خوش آهنگ ترین زبان هاست. تصور اینکه چنین زبان زیبایی بتواند در خشونت به کار رود کمی غیر قابل درک است. با هر بار شنیدن این زبان می شود دوباره عاشق شد.
دوستم از تفاوت خیابانها می گفت. از پیروزی جناح چپ و پر شدن میدان باستیل و پیروزی جناح راست و پر شدن میدان کنکورد. از جنوب شهر و شمال شهر. از اشرافیت در پاریس و انتلکتوال های فرانسوی.
از ایفل بیش از دو طبقه پیدا نبود ، و برج پر ابهت ایفل درون ابرها فرو رفته بود.
در نتردام جمعیت غل می زد. این کلیسای بزرگ هر روزه مورد بازدید هزاران نفر قرار می گیرد.اگر خوب می گشتی شاید میتوانستی گوژپشت را در پستوهای طبقات بالایی بیابی.
مادلن کلیسای بزرگ دیگری در مرکز پاریس در آن ساعت شب که ما از آن گذر کردیم سوت و کور بود. مجسمه بزرگی از مسیح که نیمی از سینه اش را برهنه کرده بود و بیرون انداخته بود بسیار معصومانه به فضای خالی نگاه می کرد. شاید اگر مجسمه ای از مریم با همین ژست می ساختند مادلن مشتری بیشتری را به سوی خدا جذب می کرد.بابت روشن کردن شمعی در سقا خانه ، 2 یورو می گرفتند. دادم در آمد. اینجا 25 تا از همان شمع ها به قیمت یک یورو فروش می رود و این خدای گرون فروش دارد در آنجا به سادگی جیب مردم را خالی می کند.من آن دو یورو را اما به نوازنده دوره گردی دادم که با نواختن آهنگ غریبه ای در شب به لبخند من پاسخ گفت و لبخندش از خدا هم مهربانتر بود.


پاریس را باید دید. هر بار کاری ناکرده در آنجا بگذار تا بهانه ای شود برای بازگشت به پاریس. من از این کارهای ناکرده، از این بهانه ها زیاد پیدا کرده ام.



[ 16:24 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


قضیه از این قرار بود که یکی از دوستان عزیزم قرار شده بود به سوئد بیاید و مدتی پیش من بماند. من هم آن قدری که کارفرمایانم رخصت می دادند مرخصی گرفتم تا مدتی از اقامت او را با هم باشیم. و وقتی که او خبر داد که به علت مشکلات مربوط به ویزا قادر به سفر نیست این مرخصی ماند روی دستم. دوستم پیشنهاد کرد یک طرفی برویم و با حداقل امکانات مالی ممکن تصمیم به سفر گرفتیم.
تصمیم گرفتیم از هواپیمایی رایان ایر استفاده کنیم که از فرودگاه های فرعی و بدون امکانات خاصی با قیمت نازل به اکثر شهرهای اروپا پرواز دارد. سفارش و رزرو و خرید بلیط همه و همه با اینترنت انجام می شود. بلیط ، همان صفحه ای می شود که با پرینترت ، پرینت کرده ای. و قیمت ها بسیار نازل. سفر ما به پاریس 700 کرون سوئد مطابق با 70 یورو در آمد که از این هفتصد کرون تنها مبلغ 300 کرون آن پول بلیط هواپیما بود و 400 کرون پول اتوبوسی از استکهلم به فرودگاه ، و از فرودگاه به پاریس ، رفت و برگشت بود. این هواپیمایی انگلیسی با برداشتن مخارج اضافی از جمله کاغذ بازی های معمول قیمت ها را به حداقل رسانده است و رقیب جانانه ای برای کمپانی های بزرگ هوایی به حساب می آید. بردینگ کارت ما یک مقوای سبزرنگ بود که حروف 21 و 22 رویش نوشته شده بود. که همان را هم تازه پس گرفتند.وقت ورود به هواپیما از مهماندار پرسیدم کجا بنشینیم و او نگاهی کرد و گفت هر جا دلت می خواهد. من انتظار داشتم پیت حلبی به ما بدهد و بگوید این را یک جا بزار بشین ، اما هواپیما صندلی داشت و به راحتی هر هواپیمای دیگری بود. در هواپیما غذا و قهوه مجانا سرو نمی شد . ولی خوب فکر کنید، می بینید که شما ده برابر قیمت آن غذا و قهوه را با پول بلیط در هواپیما های معمولی پرداخت می کنید. اما وقتی از مهماندار تقاضای رو اندازی ، پتویی ، چیزی کردم همچی نگاه کرد که انگار می گفت : نکنه می خوای بگم جمیله هم بیاد برات برقصه ؟
اما سفری روی هم رفته راحت بود.در اروپا مدتها حرف سر ایجاد اتوبوس هوایی بود. این همان اتوبوس هوایی است که با کم کردن هزینه ، رفت و آمد به کشورهای مختلف آمریکا را ، آسانتر کرده است.
وپاریس همچنان زیبا بود .
عزیزی را که در پاریس ملاقات کردم به اقامت من و دوستم در پاریس رنگ محبت زد.این عزیز از همه چیز گذشته رانندگی معرکه ای داشت.یعنی راستش را بخواهید رانندگی اش حرف نداشت اما به پارک کردن ماشین که می رسید هر بار از متعجب کردن من و دوست همراهم دریغ نمی کرد. یعنی ماشین را وسط خیابان پارک می کرد و می گفت برویم . باور کنید ( چندان ) اغراق نمی کنم.زیر تابلو عبور ممنوع پارک می کرد و می گفت انشالا جریمه نمی کنند( و نمی کردند هم).
اما از عملیات قهرمانانه پارک ماشینش که بگذریم انگار که با حضورش لجوجانه می کوشد تا ارزش های انسانی را سندیت بخشد. تا ثابت کند که انسان دنیایی است دوست داشتنی و پر از عاطفه و مهر.

گورستان پرلاشز آرامش قریبی داشت. بر مزار هدایت نمی دانستم چه بگویم. می خواستم گریه کنم ولی نمی دانستم چه توجیحی برایش پیدا کنم. باز برای اینکه اشکها جاری نشوند شلوغش کردم. مزار پدر فضیلت کلام و مادر سنجری و دو عزیز دیگر غرق در گل بود.گل مراد هم زیر دسته های گل آرمیده بود. بر مزار ادیت پیاف، مجسمه ای از عیسای به صلیب کشیده آرمیده بود. یادبودهای آشویتز وسلاخ خانه های هیتلری و گورهای دست جمعی در کنار دیوار کمون پاریس تاریخ را به فراموشی گرفتگان یاد آور می شد.
شب را به رستوران خلوتی رفتیم تا شراب بژوله نو بنوشیم. گیلاس های شراب بر میز قرار گرفت. صفحه میز ها از تکه های شکسته شیشه ها که با بی نظمی در مربعی فلزی قرار گرفته بود ساخته شده بود. این شیشه ها به وسیله خمیر شیشه در جای محکم شده بودند و صیقل داده شده بودند و نوری که از سرخی شراب رنگ گرفته بود انعکاس زیبایی در آن پیدا می کرد.. وقتی برای شستن دست به دست شویی رفتم همین شیوه دکوراسیون را در دست شویی هم دیدم. کاشی های شکسته و رنگارنگی که بر دیوار ها نشسته بودند و به جای آیینه های همیشگی، شکسته های آیینه ، در لای بتونه قرار گرفته بود . شیوه ای غیر متداول و زیبا برای به وجود آوردن فضایی آرام .
شراب بژوله تازه ،شرابی است که هر ساله در 19 نوامبر وارد بازار می شود. ما خوب رسیده بودیم و در هر رستورانی که می رفتیم از این شراب در منوی خود داشتند. شراب بسیار خوشمزه ای است که برخلاف شراب های دیگر کهنه بودنش ملاک خوب بودنش نیست .
با دوست دیر یافته ام کوچه های پاریس را زیر پا گذاشتیم و میدان های ملت و جمهوری و باستیل را دیدیم . به میدان حقوق بشر رفتیم و از آنجا ایفل را با تمام ابهتش به نظاره ایستادیم. شام را در رستوران دیگری خوردیم و در تمام این مدت پذیرای اطلاعات بسیار گسترده او در مورد شهر پاریس و فرهنگ و قوانین ( بجز قوانین رانندگی البته :) بودیم.
به توصیه او از بازدید لوور منصرف شدیم و موزه دـاورسای را جانشین کردیم.
صبح زود به موزه د اورسای رفتیم ، موزه امپرسیونیست ها و نئو امپرسیونیست های اواخر قرن نوزده و قرن بیستم. تمام نقاشی هایی که همیشه دوست داشتم و تنها عکسشان را دیده بودم ، در مقابل چشمانمان با رنگهای واقعی خود قرار داشتند. گوش بریده وان گوگ و نیلوفرهای مونه و نقاشی های سزان و پیسارو و سیسلی و رنوایر و مانه و دگاس و هزاران نقش دیگر که هنوز مغزم از رنگها پر است.
هنرمندان مونت مارت همچنان در سرمای نوامبر ایستاده بودند. با ترموسی قهوه در کنار، بر بوم ها و کاغذهای خود نقش می زدند. خیابان های باریک و سنگفرش مونت مارت ، مثل راه رفتن در رویایی دور بود.
به دعوت آن نازنین دیر یافته به کنسرتی تاجیکی رفتیم. موزیک برایم غریب بود و چندان موفق به ایجاد رابطه با آن نشدم. نشاط و شوری را که در موسیقی می طلبم در موزیک این گروه چندان نمی یافتم. اما رقصهایشان زیبا بود. شخصا احساس می کردم خواننده زن گروه مثل من جیغ جیغو است اما نظر دوست مهربانم این بود که او بهتر از من می خواند. و باز هم انتهای شب به گشت در کوچه های پاریس و شام و شراب بژوله و گپ زدن های از اینجا و آنجا ختم شد.
پاریس شهری است که انگار هرگز نمی خوابد. در شبهای وسط هفته همچون آخر هفته و شب چون روز ، کافه ها و رستوران های پاریس پر است از مردم. فرهنگی دیگر و شیوه ای دیگر از زیستن در آنجا جاریست. زندگی گرم است و صمیمانه تر .
چیزی که برایم جذاب بود دیدن جمع کثیر فرانسویان به عنوان تماشاچیان کنسرت تاجیک بود، سالن مملو بود از جمعیت و فکر می کنم حداکثر 10 تا 15 درصد از این جمع را ایرانیان و تاجیک ها و یا ملیت های دیگر غیر فرانسوی تشکیل می دادند. بقیه همه فرانسوی بودند. دوستمان می گفت که در کنسرت های ایرانی هم ، نظیر ناظری و شجریان و ... همیشه همین طور است. چیزی که در سوئد هرگز پیش نمی آید. در سوئد اگر سوئدی در چنین کنسرت هایی شرکت کند یا همسر ایرانی دارد و یا با ایرانیان دوست است. و اکثریت بینندگان را همان ملیتی تشکیل می دهند که موزیسین ها.
جمعه را به بازدید خیابانهای هوالی موزه ویکتور هوگو گذراندیم و بعد کم کم به سمت فرودگاه به راه افتادیم.
آنچه این سفر را با سفر پیشین متمایز می کرد یافتن دوستی دیر یافته بود. دوستی متفاوت و به تمام معنی دوست داشتنی.
آدمهایی از این نسل و این تفکر زیاد دیده ام. انسانهایی که در گذشته و با تکرار خاطرات گذشته و با حسرت گذشته و سرشار از ناامیدی از حال و آینده زندگی می کنند و به نوعی تو را از زندگی سیر می کنند ، بسیاری از سیاسیون که در سوئد می شناسم این گونه هستند. با ادعای بسیار و محتوای اندک. مردم ستیز و مردم گریز که از آشنایی های جدید هم حتی فرار می کنند.
آنچه این دوست را متفاوت می کرد این بود که او با یاد و درسهای گذشته ، در زمان حال ، و با امید و تلاش در جهت ساختن آینده زندگی می کند. مسلما مثل هر کس دیگری سرخوردگی های زیادی داشته است ( چه کسی را از این گریز بوده است ) ، اما این سرخوردگی ها موجب نشده که از محبت و عطوفتش کم شود و خود را کنار بکشد و یا دیگری را کنار بگذارد. و این همه از او موجودی می سازد که دوست داشتنش را ساده ترین کار زمین می کند. ( و کاپاچینویی که درست می کند هم حرف ندارد ). من انتظار پیرمردی نازنین را داشتم ، در ملاقات با او نازنینی یافتم که قلب و رخی جوان داشت. در صحبت هایمان با او اما به خوبی دانستم که از چه روست که تصور پیرمردی در ذهنم نقش بسته بود.تجربه و پختگی که در صحبتهایش حضور داشت ، همان پیر را در ذهنت مجسم می کرد. حالا خوب این دیگر تقصیر من نبود که چهره ای جوان داشت.
( اینها را از آن رو نمی نویسم که می دانم که می خوانی، تنها دلیل نوشتن آن این است که بی اندازه دوستت دارم ، بیشتر از سابق ، و ...همین، این را دیگر می دانی ، نمی دانی ؟ و ممنون، نه تنها برای کا پاچینو یا همه آن چیزهای دیگر، بلکه بیشتر برای آنکه هستی و با بودنت، ساده درختِ زندگی را، پر شکوفه می کنی)

وقتی هواپیما از فراز پاریس رد می شد ، به خود گفتم من در این شهر دوستی دارم.
باز هم خیلی جاها را ندیدم. هنوز خیلی از کوچه های پاریس را زیر پا نگذاشته ام . هنوز خیلی از مکان های دیدنی پاریس را ندیده ام. اما چه باک، پاریس چندان دور نیست. من به پاریس بر می گردم.



[ 5:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 24, 2003

در مورد نوشته ای که در باره آپولو 11 نوشته بودم ، دوستان مطالب زیادی نوشتند. از جمله این که آن فیلم مستند کلا تقلبی بوده است و قصد تنها آن است که نشان دهد که همه چیز را می شود وارونه نشان داد. من با یکی دو تن از دوستان که عکاسان حرفه ای هستند صحبت کردم و بر طبق نظر این دوستان هم در آن زمان تجهیزات عکاسی اینقدر پیشرفته و مدرن نبود که بتواند عکسهایی با این کیفیت خوب در آن شرایط بد آب و هوایی تهیه کند. باید به این هم توجه داشته باشیم که آنچه در این مستند گفته می شود نفی سفر به ماه نبوده بلکه بیان این مسئله است که فیلمی که در تلویزیون به عنوان پخش مستقیم نشان داده شد و عکسها همگی جعلی بوده اند.
******************

چند روزی این وبلاگ آپ دیت نخواهد شد. به سفر می روم. جایی در همین اروپا. و چند روز دیگر باز خواهم گشت.
تا آن موقع بد نیست این وبلاگ را که تازگی پیدا کرده ام بخوانید. وبلاگ جمعی است و نامش زن و مرد است. به نظر من وبلاگ بسیار جالبی آمد و نوشته های بسیار قابل تاملی داشت. بعضی از دوستان نویسنده وبلاگ که وبلاگ های شخصی دارند هم از سوئد می نویسند. به وبلاگ زن و مرد سر بزنید. پشیمان نخواهید شد. لیست وبلاگهای نویسندگان این وبلاگ مشترک هم همان کنار است.از کشف این سری وبلاگ ها بسیار خوشحالم.

وبلاگ جمعی دیگری هم که مدتی است به راه افتاده است و بسیار خوب کار خود را پیش می برد وبلاگla femme fini
است که حتما خودتان هم تا کنون کشفش کرده اید.
آلاچیق هم نشریه جدید اینترنتی است. دیده بودید؟
جدید ترین تازه وارد بلاگستان هم پزشک است.که در وبلاگش عکسهایی از قیام مردم در گرجستان و تحلیلی از مسئله فلسطین دارد. تازه نفس است و پر انرژی ، اطلاعات جامعی هم در اختیار خوانندگان وبلاگش می گذارد. البته هنوز نظرخواهی ندارد، که احتمالا به فکرش هست.

راستش می خواستم راجع به قیامی که در گرجستان صورت گرفته است بنویسم. می گذارم برای وقتی که آمدم. مسئله بسیار بزرگ و پر اهمیتی است. نباید به این وقت کم سر و ته اش را هم آورد.

خوب بروم چمدانم را ببندم.
این آهنگ زیبا را هم به شما عزیزانم تقدیم می کنم. چند روزی از شما و مهربانی هایتان دور خواهم بود.

در این شب بی ماه و گل
ستاره ساز صحنه شو
رخت غزل کش پاره کن
در شعر من برهنه شو
تو بهترینِ صحنه شو، برهنه شو، برهنه شو


دوستتان دارم آی...ساده گانِ صبور.
باورم کنید.






[ 1:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن بر قفس ای آه آتشین.
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگر ای تازه گل از این
بیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن
مرغ بی دل، شرح هجران، مختصر کن


کنسرت هنگامه اخوان در استکهلم بسیار خوب برگزار شد. خانم هنگامه اخوان که از پیشکسوتان هنر موسیقی در ایران هستند سالها ممنوع الصدا بودند و اکنون در ایران فقط برای زنان کنسرت می دهند. یعنی صدای ایشان را مردان در ایران نباید بشنوند.اما جمهوری اسلامی به ایشان مجوز خروج از کشور برای اجرای کنسرت می دهد. یعنی مردان در خارج از کشور حق دارند صدای ایشان را بشنوند. تازه ارکستر 5 نفره همراه ایشان هم همه مرد بودند. و این ارکستر از ایران همراه خانم هنگامه خارج شده است و بعد هم همراه ایشان بر می گردد. یعنی ایشان در خارج از کشور حق دارند صدای خانم را بشنوند ولی در داخل کشور حق ندارند.
پس نتیجه می گیریم که صدای زنان با مرز خیلی ربط دارد. صدای زنان آنور مرز ممنوع است و اینور مرز حتی برای آنوری ها هم آزاد است. این جمهوری اسلامی با این قوانینش عجیب نیست که به جایی نمی رسد. تا بیاید بنشیند و قانون بگذارد که کی کجا حق دارد چه کند و چه نکند قطار حرکت کرده و رفته.
اما کنسرت امشب. خانم اخوان با پیراهن سبز رنگ زیبایی که نوارهای طلایی داشت با موهای کوتاه که رگ های سپید در ان دیده می شد بدون روسری بر سن حاضر شد. ( بترکه چشم هر کی برای شیرین عبادی پیغام و پسغوم می ده که برای گرفتن جایزه نوبل که می ری ، روسری سرت کن ) پنج مرد خوش پوش نیز اعضای ارکسترش بودند که او را در میان گرفتند و کنسرت در دو قسمت با یک تنفس نیم ساعته در میانه اجرا شد. خانم اخوان چند تن از آهنگ های قدیمی از جمله موسم گل و مرغ سحر را خواند و آهنگی که شعرش از عارف قزوینی بود ، را هم خواند. برنامه ساعت 7.5 شروع و 10 تمام شد.بعد از اتمام برنامه ایشان بر اثر تشویق بسیار زیاد مردم ( ما عادتمان شده ، که بعد از اتمام برنامه کلی دست می زنیم وپا می کوبیم و سوت می کشیم و هنرمند را خجالت می دهیم و بر می گردد یکی دو آهنگ دیگر هم اجرا می کند. اکثر هنرمندان هم با این کارآشنایی دارند و یک آهنگ برای این کار می گذارند. اما خانم اخوان انگار برایش عجیب بود. آهنگ خاصی را هم برای این کار آماده نکرده بود ) دوباره به روی صحنه آمد و مرغ سحر را برای بار دوم اجرا کرد. در این اجرا مردم هم همکاری کردند. ( مثلا خود من ، با این صدای سوپرانو ام ـ بچه ها بهش می گن جیغ جیغو ولی من از واژه سوپرانو بیشتر خوشم می یاد ـ حسابی همکاری کردم ) شب خوب و پر خاطره ای بود.
ـ توضیح: به دلیل اینکه مرغ سحر را با صدای خانم اخوان روی نت پیدا نکردم ، اجرای جدیدی را که توسط فرهاد اجرا شده است برایتان گذاشتم.


[ 0:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 23, 2003

چرا اپيکوریسم را لذت طلبی معنی کرده اند ؟ و چرا کسانی که روزگار به عیش و نوش میگذرانند خود را اپيکوریست می خوانند ( و دیگران نیز ایشان را ؟)؟ اپیکور لذتهای زندگی را ارج می گذاشت آری. اما بین آنچه او لذت می دانست با آنچه " اپيکوریست " های این زمان لذت می دانند بسیار فرق است. اپیکور سادگی در زندگی ، عدم وابستگی به هر آنچه مادی است را تعلیم می داد. یکی از حرفهای زیبای او این است که مهم نیست چه می خوری، مهم این است که طعامت را با که می خوری. او بیشترین ارزش را به دوست و دوستی می داد و در صدر آنچه لذت زندگی می نامید دوستان را قرار داده است.چرا فلسفه گاه اینقدر بد و غلط فهمیده می شود؟


[ 18:17 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 22, 2003

دیشب یه چیزی نوشته بودم راجع به کنسرت هنر در تبعید. بعد گفتم زن حسابی انگار باز تنت می خاره و هوس فحش کردی. امروز که بیدار شدم از خواب. به خودم گفتم پیر شدی و محافظه کار ؟ چرا پاکش کردی؟ از کی تا حالا فحش خوردن جلوی تو را گرفته بود و مجبورت کرده بود خودت را سانسور کنی ؟ بعد دیدم نه بابا فقط هم از ترس فحش نبود. انشایش هم چندان خوب نبود. ساعت دو شب بود و من تمام روز را سر پا بودم. خلاصه ...
دیروز بعد از برنامه با یکی از دوستان دست اندر کار برنامه صحبت می کردم. گله کرد از این که این روزها رادیو های محلی استکهلم او را موضوع فحش های خود قرار داده اند، او را مزدور ج.ا. و مامور رژيم خوانده اند. سعی کردم تسلایی باشم برایش. گفتمش که همانگونه که دانسته است در این استکهلم عزیز هر کاری که انجام دهی شخصی یا اشخاصی پیدا می شوند تا تو را به باد فحش بگیرند و فحشنامه های خود را بر تو بیازمایند. خود باش و اهمیت نده. یادم آمد که آقایی از انقلابیون دو آتشه به خاطر اینکه به او به خاطر کتک زدن همسرش اعتراض کرده بودم مرا مامور ج.ا خوانده بود. مغز کوچک او گنجایش تحلیل های پیچیده را نداشت. مسئله را ساده گرفت. او مخالف ج. ا بود و من را مخالف خود می دید. پس من می باید مامور ج.ا می بودم . این تحلیل ،تنها ترشح ممکن از مغز بیمارش بود و بس.

دو کامنت از دو دوست که در نظر خواهی پست قبلی نوشته شده است را اینجا بازگو می کنم. فکر می کنم جواب بسیار خوبی به این فحاشی های این " دوستان " باشد.
1ـ در عصری که بیشتر جهانیان هنرمندانشان را ارج می گذارند ، ما آنها را به دلایل گوناگون ( آنکه با ما نیست ، بر ماست ) محکوم می کنیم. هنگامه اخوان سالهاست که صدایش زندانی است. و باز ما یکسویه نگران را راضی نمی کند تا موضوع را درک کنیم و دشمن را گم نکنیم. راهی طولانی داریم تا دمکراسی ، انسانیت، فردیت و ملت مقهور بودن و...
دانش و خرد را در کجای این راه گم کرده ایم و بیراهه رفتیم و می رویم؟
*نوشته بالا به فینگلیش نوشته شده بود که خودم تنهایی تایپش کردم.
2ـ من فکر کنم هنر در تبعید نامگذاری با مسمایی باشد برای این برنامه ی هنری، چرا که زن ایرانی به همراه مرد ایرانی چه در غربت دور از وطن و چه در قربت و غربت وطن خود از بودن خود در تبعید است.تبعید شدن هنگامه ی اخوان نیز از موجودیت و هستی خود در مام میهن حرفی گزافه نیست
این هم یک آهنگ زیبا از یکی از هنرمندان خوب تبعیدی.
یادم هست. یادت نیست از شهیار قنبری
و این یکی
نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم. نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم.( البته خودمونیم ها. این یکی رو به خوبی گذاشتن، بد بودن با همدیگر را عرض می کنم)

پ.ن نمره دیکته خودم 19، ولی نمره صحیح کردن شما صفر. بابا یکی پیدا نشد بگه این" نذاشتن " رو با ز نمی نویسن و با ز می نویسن. خودم اومدم درستش کردم. رسمشه ؟ همه کارو خودم باید بکنم ؟

[ 10:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

هنر در تبعید نام فستیوالی است که امروز در استکهلم شروع شده است و سه روز ادامه خواهد داشت. این سومین سال برگزاری این فستیوال در استکهلم است و برنامه امسال تحت عنوان " زن، صدا و مقاومت " اجرا می شود. در این سه روز شهر استکهلم پذیرای هنرمندانی که در خارج از کشورهای خود به سر می برند است. و امسال تمرکز اصلی برنامه روی ایران است. با این اوصاف سه زن برجسته هنر ایران را بر روی صحنه خواهیم داشت. امشب بنفشه صیاد به همراه گروه زربانگ ، فردا شب سوسن دیهیم ، و یک شنبه شاهد آواز خوانی هنگامه اخوان خواهیم بود. هنگامه اخوان البته از ایران است و جزو هنرمندان تبعیدی محسوب نمی شود اما به دلیل زن بودن در این فستیوال هنری به خوبی جای می گیرد.
زن بودن در ایران چالشی هر روزه است و زنی هنرمند با صدای ممنوعش در کشور خود نیز تبعیدی به حساب می آید. اگر اینگونه نگاه کنیم به نظر من بی هیچ تردیدی تمام زنان هنرمند در این جمع قرار خواهند گرفت. ( می دانم که خیلی از افرادی که در خارج از کشور هستند با این دیدگاه من موافق نیستند اما خوب، دمکراسی است دیگر. این هم نظر من است)

فکر کردم به بهانه این فستیوال ، شما را به دو آهنگ مهمان کنم.
موسم گل از هنگامه اخوان
همچو فرهاد ، از سوسن دیهیم

لینک مربوط به برنامه در تاتر سودرا (به سوئدی)

در ضمن متاسفانه فردا شب سیما بینا هم در استکهلم برنامه دارد. می گویم متاسفانه چون که این برنامه ها مصادف شده اند و آدم مجبور به انتخاب می شود. کاش کنسرت سیما بینا را روز دیگری برنامه ریزی می کردند.



[ 1:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 20, 2003



امروز برای چندمین بار صدای انفجار در شهر استانبول به گوش رسید. مرگ و میر حاصل از انفجار های امروز : حداقل 27 کشته و 450 نفر مجروح.
اما چرا استانبول ؟ چرا ترکیه ؟
بوش در لندن به سر می برد. با بلر دارند سهم خود را از نفت عراق تقسیم می کنند و نقشه کشتار های بعدی را می کشند. مردم امروز در لندن به خیابانها ریختند تا نشان دهند که تصمیمات دولت تصمیمات آنان نیست. و بوش در مورد ابراز انزجار مردم انگلیس نسبت به خودش گفت که بسیار خشنود است که به کشوری قدم می گذارد که مردم در آن آزادانه عقاید خود را بیان می کنند.
کشتار، غارت، چپاول ثروت های ملی ، اینها هدیه آمریکا به مردم دنیا در ابتدای هزاره جدید است.
تلویزیون پر از سریال ها و فیلمهای جدید آمریکایی است. مردی خوشتیپ که با تروریست ها مبارزه می کند. تروریستی با اسم عربی .
و باز استانبول می لرزد و فرو می ریزد. تروریست کیست؟ چه کسی دست به ترور مردم در ترکیه می زند ؟ چرا ترکیه ؟

[ 22:09 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 19, 2003

An American Dream


عکسی از اولین انسانی که بر کره ماه قدم نگذاشت !!!
افشای دروغ بزرگ قرن 20

در تاریخ 21 جولای سال 1969 مردم سراسر دنیا پای تلویزیون های خود نشسته بودند تا شاهد عظیم ترین حادثه تاریخ بشر باشند. نیل آرمسترانگ آن را به این شکل توضیح داد: یک قدم کوچک برای بشر و یک قدم بزرگ برای بشریت. و با این حرف در مقابل چشمان تمام جهان قدم به خاک کره ماه گذاشت.
اما آیا ما واقعا شاهد اولین قدم انسان بر کره ماه بودیم ؟
مقرر شد که استنلی کوبریک در مقابل آنچه که انجام داده است و مبلغ هنگفتی که برای انجام آن کار گرفته است تا پایان عمر سکوت کند. و او چنین کرد. تنها بعد از مرگ استنلی کوبریک بود که دروغ بزرگ قرن بیستم افشا شد. آمریکا در تمام این سالها به مردم دروغ می گفت و هیچ کسی جرات و یا زحمت افشا گری را به خود نداد.
واقعیت این است که با تجهیزات آن زمان تهیه و پخش چنان برنامه ای به طور مستقیم از ماه کاملا غیر ممکن بود. اما آمریکا باید به همه نشان می داد که اولین انسان را در کره ماه پیاده کرده است. برای نمایش این کار هزینه بسیار زیادی مصرف کردند و با کمک سینماگری بسیار کاردان مثل کوبریک صحنه ماه را در استودیو به وجود آوردند. تمام عکس هایی که ما در طول این سالها از اولین قدم های انسان بر سطح کره ماه دیده ایم، تمامشان، دروغهای بزرگی بیش نیستند. به گفته شاهدان عینی ، تجهیزات زمان قادر به ثبت این مسئله نبودند. دوربین ها در اختلاف دمای شدید کره ماه ، از مثبت 150 درجه به منفی 150 درجه نمی توانستند کار کنند. فیلمهایی که از سفر به زمین بازگردانده شد هرگز به مرحله ظهور نرسید. و آنچه ما دیدیم تنها بازی چند بازیگر در یک استادیوی فیلم برداری بود.
رئیس جمهور وقت ، نیکسون مصمم بود که قبل از روس ها اولین انسان را در کره ماه پیاده کند. حال اگر به راستی نتوانست چنین کند از تقلب خود داری نمی کرد. به گفته کی سینجر او حتی در صدد بر آمده بود که دست اندرکاران جریان را ، از جمله کوبریک را ، سر به نیست کند ( تعدادی به مرگ و بیماری های مشکوک از بین رفتند ) اما بعدا توسط اطرافیان منصرف شد.
در فیلم مستندی که در جهت افشاگری این عمل تهیه شد ، صحنه ای از نیکسون، که با چهره ای غمگین شهادت فضانوردان را در بازگشتشان از ماه اعلام می کند وجود دارد. در این صحنه او اعلام می کند که هم اکنون از گذاشتن گل بر گور این فرزندان عزیز کشور آمریکا باز گشته است. این صحنه قبلا فیلم برداری شده بود که در صورت احتمال مرگ فضانوردان ، از تلویزیون پخش شود
امروز، 35 سال بعد از ماجرا ما می دانیم که فیلم و عکس ها تقلبی بود و سالها به مردم دروغ گفتند. راستی فکر نمی کنید روزی اعلام خواهد شد که خود سفر هم هرگز انجام نشد ؟ که سفر آپولوی 11 به ماه دروغ بیش نبود و نیل آرمسترانگ و دیگر فضانوردان مسافر ، بازیچه های دست سرمایه داران آمریکایی بودند که در بازی دادن مردم شریک شدند؟
و این همان چیزی است که آن را رویای آمریکایی ، American Dream نام داده اند.
(لینک ها ( 1 )،( 2


[ 22:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در رابطه با جايزه نوبل حرف و بحث زياد شنيده ايم. مخالف و موافق. با بغض و نفرت و با محبت و دلسوزي.نوشته اي كه مي خوانيد يكي از بحث هايي بود كه به نظرم بسيار منطقي و جذاب آمد. به دور از بخل و كينه و غرض ورزي و با اتكا به فاكت ها ي موجود مسئله را از ديدگاه منافع جنبش مردمي ايران مطرح كرده است. خواندن آن را به همه توصيه مي كنم.

...پيش از اينکه دير شود

اين مطلب هم جالب است.
نگاهي به وضعيت فعلي زنان روسيه,بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي

اومدم به بقيه هم لينك بدم...بابا خودتون هر از گزاري يه سر به سايت زنان ايران مي زنيد ديگه. نمي زاره آدم با دست خالي برگرده.

پ.ن
این مصاحبه را با شادی صدر در سایت رادیو فردا پیدا کردم. اینجا گوش کنید ، اینجا بخوانید
این گزارش از شرکت شادی صدر است در کنفرانس سازمان زنان بدون مرز در وین. راستش من نمی دانم که این سازمان در آنجا چطور کار می کند. ولی آن که ما در سوئد داریم، که من هم عضوش بودم ، بیشتر سازمان مرزهایی با حضور زنان بود تا زنان بدون مرز. آنقدر مرز وجود داشت که از سازمان زنان یک کاریکاتور بیشتر نمانده بود. به خصوص بعد از حضور یکی از سیاستمداران اصلی سوئد به عنوان رثیس هیئت مدیره. امیدوارم که شادی صدر در سایتش بعدها گزارش مفصل تری راجع به دیده ها و شنیده هایش بنویسد.

راستی ، این هم سایت زندانها در ایران، عضو هم می پذیرد. می خواهید عضو شوید ؟



[ 12:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 18, 2003

فیلم نفس عمیق در ایران خیلی سر و صدا به پا کرده است. من نقد های زیادی رویش خوانده ام. قصد نقد فیلم را ندارم چون فیلم را ندیده ام. اما از شمایی که فیلم را دیده اید می خواستم بخواهم این فیلم را با چشمان یک مرد همجنسگرا ببینید.
مانی نقدی بر این فیلم نوشته است که با تمام نقد هایی که خوانده ام فرق می کند. خودش اسم نقدش را گذاشته است همواروتیسم. و اینچنین هم هست. نقد مانی را در اینجا بخوانید

[ 21:17 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

بی نام
شعري از مريم ميررضا

نه تنها امروز
من هزاربار پیش از این اعدام شده ام
نام من افسانه نیست
من طعم تلخ هزار حقیقتم
و در تو در تو های شهر شما به حماسه هیچ افسانه ای نرسیده ام
شما هزار بار اعدامم کرده اید
به جرم زن بودن
و گناه من فقط فریاد بود
و در فریادم زن بودنم را برآشفتید
و در دفاعی که کردم می خواهید نقش بودن زنی را بشکنید
که روسفید هزار بازار دغلکاری مردانگی شماست
چه کسی می تواند مرا از حیات باز دارد؟
من توالی سلسله ی زنان افسانه ام
من جریان دایمی آزادی طلبی مادرم
خودم
و دخترم هستم
ما بی نام به دنیا آمده ایم
و هرجا که پرسیدید نامتان چیست
گفتیم زن
و شما دوباره حکم اعدام دادید به زن
مثل هزار بار پیش از این
لينك



[ 9:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 17, 2003
[ 21:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 16, 2003

....ما هم نیامده بودیم که مانده گار شویم
دیشب با دوستی نادیده از طریق اینترنت گپ می زدم. جدیدا به خارج آمده است. و با تصوری که من از سیاسیون داخل کشور داشتم ابدا همخوانی نداشت. در ابتدا که مسئله سن و سالش برایم حل شد، و نمی دانستم چه مدت است که در خارج از کشور به سر می برد ، تصورم بر این بود که مدتی تقریبا مثل خود من را در خارج به سر برده است. اما وقتی گفت که مدت کوتاهی در خارج از کشور به سر می برد ، از تعجب واماندم. برخوردهایش و حرفهایش درست شبیه به دوستان سیاسی است که بین 15 تا بیست سال خارج از کشور به سر می برند و بدون تماس نزدیک با مسائل ایران ، برای این بیمار عزیز نسخه می پيچند. یک شرط بندی هم کردیم . بر این مبنا که تا حد اکثر 5 سال آینده اگر در ایران انقلاب شد بنده یه شام به ایشان بدهکار می شوم. و قرار شد به خاطر کم کردن روی اینجانب هم که شده صبح که از خواب بیدار شدند برنامه انقلاب را طرح ریزی کنند.
این دوست که عجیب زیاد سوال می کرد ، و زیاد هم اطلاعات می داد ( نمی دانم چرا ، به خدا من زیاد از کسی سوال نمی کنم ) در ضمن بازپرسی ، سوال کردند که چند سال است در خارج هستم. و گفتم که چیزی بیشتر از 16 سال . و پاسخ آمد که : نه ، ما آنقدر نخواهیم ماند.
یادم آمد روزگاری که به سوئد وارد شدم. وقتی با کسی آشنا می شدم اولین چیزی که می پرسیدم این بود: چند سال است اینجا هستی. و وقتی جوابی بیش از 4ـ5 سال می شنیدم قلبم درد می گرفت. به خودم می گفتم: نه ، من اینقدر نخواهم ماند.
و دیدم کسانی را که با خود چنین گفتند و حتی زحمت زیادی بابت یاد گیری زبان سوئدی هم که زبان سختی هست به خود ندادند، و اکنون بعد از 15ـ20 سال هنوز محتاج کمک در ترجمه و یا خواندن متون سوئدی هستند.
من در یادگیری زبان سوئدی مشکل زیادی نداشتم. امروز به راحتی کتابها و مقالات سوئدی را می خوانم و مشکلی در ترجمه ندارم. اما به راستی من نیز نیامده بودم که بمانم.
نیامده بودم که بمانم. آری مهاجرت انتخاب من بود اما نیامده بودم که بمانم.به دنبال گوشه ای از دنیا می گشتم که بتوانم بدون ترس و دلهره زندگی کنم. آرزو داشتم که روزی در خیابان راه بروم و در هراس از این نباشم که تحت تعقیب هستم یا نه. آرزوی پرسه بی خیال و فراق البال در کوچه پس کوچه ها بدون اینکه هر لحظه با ترس به پشت سرم نگاه کنم و با دیدن قیافه ای مشکوک ده تا خیابان را دور بزنم و سه بار ماشین عوض کنم. آرزوی اینکه با هر ضربه ای که بر در خانه زده می شد از جای نپرم و همیشه خود را موقت حس نکنم و همیشه لوازم زندگی ام را جوری انتخاب نکنم که سبک سفر باشم و یا با هر موردی امکان گذاشتن و رفتن همه چیز آسان باشد.
آن روزها دائما مهلت زیست جمهوری اسلامی با خوشباوری ختم شده اعلام می شد و باز تمدید می شد. و من نیامده بودم که بمانم. آمده بودم که هوایی بخورم. شاید فرصت کنم و درسی را شروع و بعد تمام کنم و بعد برگردم به کشورم. و درسم را شروع کردم و تمام. و باز گشتنی در کار نبود.
کم کم مردم شروع به رفت و آمد به سفارت کردند. من کسی را محکوم یا قضاوت نمی کنم. زندگی خصوصی مردم است و به خودشان ربط دارد. من در پچ پج هایی که بود شرکت نمی کردم : فلانی رفت سفارت پاس پورت گرفت و رفت ایران. فلانی رفت و بی دردسر رد شد. فلانی رفت و دو ماه دواندنش. فلانی شهروندی دوگانه گرفته و دو تا پاس پورت دارد و هر سال می ره و میاد. جو بدی به وجود آمده بود. جو بی اعتمادی.شنیده بودم که گاهی به دعوا و کتک کاری هم منجر شده بود.و موجب شده بود که خیلی ها مخفیانه پاسپورت تهیه کنند و از رفت و آمدشان چیزی نگویند.من اما با این مسئله مشکل چندانی نداشتم. اگراینها موجب لو دادن کسی نبود و موجب نمی شد که کسی به دادن اطلاعات تن بدهد ، این چیزها را خصوصی می دانستم. به من ربطی نداشت ، من کیستم که قضاوت کنم ؟ مردم کلی مشکلات دارند ، خانواده، پدر و مادر، قضاوت درست نبود. و من هم خودم را قاضی خوبی نمی دانستم پس از قضاوت صرف نظر کردم.
کم کم اما برایم جا افتاد. بازگشتی در کار نیست..نه به این زودی ها. اینجا کشور دوم توست.
رفت و آمد ها ادامه داشت و عادی شد. دیگر کمتر کسی بود که پاسپورت نداشته باشد و به ایران نرود. مسئله از بغرنجی اش کاسته شد. دولت هم زیاد سخت نمی گرفت. کسی را آزار نمی دادند. اطلاعات زیادی نمی خواستند. دوستانی که می رفتند و می آمدند سخن از برخورد محترمانه در سفارت و در ورود و خروج از ایران می کردند. دیگر صحبت از لیست های عریض و طویل اطلاعات دادن و معرفی کردن اشخاص نبود. ما قومی بودیم با اطلاعات سوخته. کالایی که کمابیش خریداری نداشت.
کم کم پچ پچ ها دیگرگونه شد. سوال هایی مثل : چرا فلانی می رود ایران ؟ به سوالهایی مثل : چرا فلانی نمی رود ایران ؟ تبدیل شد.بارها مورد سوال واقع شدم که چرا نمی ری ایران ؟ گاهی این سوالات با تحقیری در صدا هم توام بود : حالا مگر فکر می کنی بری چه بلایی سرت می یارن ؟ فکر می کنی مگر کی هستی ؟ مگر چی کاره ای؟
به راحتی قضاوت می کردند . دوستی روزی به من گفت که بی احساس و بی عاطفه هستم و هیچ تعلق احساسی به کشور و خانواده ام ندارم ، چه اگر غیر از این بود حتما تا کنون مثل او رفته بودم . دیگر کم کم ترس برم می داشت که در این صحبت ها، بابت نرفتنم به ایران ، کتک هم بخورم. و من ابدا کاره ای نبودم. و احتمالا اگر بروم هم هیچ بلایی سرم نمی آید و هیچ آدم مهمی هم نیستم که جمهوری اسلامی برایم نقشه ای ریخته باشد یا وقتی برای من تلف کند. اما می خواستم حق این را داشته باشم که انتخاب مرا به رسمیت بشناسند. برای من ایران کشورم است. نه محلی توریستی برای سفرهای تفریحی به قصد خرید های آنچنانی یا عمل دماغ یا دیگر عمل های پلاستیک و لاستیک، نمی توانستم از ایران استفاده کنم. . نیامده بودم که بمانم. اما اگر برگردم می خواهم بتوانم بمانم. و تا زمانی که نتوانم بمانم نخواهم برگشت. و می خواستم که این خواستم را به عنوان انتخاب من به رسمیت بشناسند. بدون تحقیر ، بدون توهین. و نمی توانستند. بیشتر ها نمی توانستند. و فاصله ها بیشتر شد. شکافی افتاد که حقیقت داشت اما واقعی نبود. شکافی بین آن که پاسپورت در جیب داشت و آنکه نداشت. و این شکافی واقعی نبود. تنها مسئله ای بود که با قدری گشاده نظری و عدم قضاوت منتفی می شد.
نه، من تصمیم به ماندن نداشتم ، همه اینها موقتی بود. زندگی ام در این کشور موقتی بود. برای همین است که از موقعیت هایی که برای خرید خانه پیش آمد استفاده نکردم. پس اندازی دست و پا نکردم. در گیر و دار بازار بورس شرکت نکردم. برای باز نشسته گی خودم ذخیره ای اندوخته نکردم و فکری نکردم. یک زندگی موقتی. یک عمر موقتی. یک کابوس موقتی طولانی ، به طول تمام عمر.
و باز به فکر سوال دیشب آن دوست افتادم و جواب او: نه ، ما آنقدر ها نمی مانیم.
در ذهنم به عقب برگشتم. به 17 سال پیش از این ، به آن روزها که 23 ساله بودم. آن روزها که نیامده بودم که مانده گار شوم. و شاید تنها از این جهت است که به ایران نمی روم. چرا که می خواهم اگر روزی به ایران رفتم، دیگر موقتی نباشم. آن روز می روم که مانده گار شوم.




[ 23:37 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی همچنان فعال است و اخبار مربوط به احمد باطبی را به روز می کند.



[ 1:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 15, 2003

امروز تولد سینا است. برای همین از صبح دارم جون می کنم و به عنوان هدیه تولدش یه آهنگ را در انباری ای که یکی از عزیزان برایم تهیه کرده داون لاود می کنم تا بعدش بتوانم روی نت بگذارم.
خلاصه بعد از کلی کف کردن موفق شدم.
امیدوارم کار کنه
سینا جان..این آهنگ هدیه تولد تو دوست مهربان وبلاگستان است .
دلم می خواهد آن را با تمام بچه های خوب وبلاگستان،( بچه هایی که اسمی از آنان نمی آورم مبادا که اسمی جا بیافتد و چشمی به غم بنشیند، اما می دانید که دوستتان دارم و می دانیم که در کنار هم هستیم) و نیز چند تن از عزیزان وبلاگستان که خود خانه ای ندارند ولی به هر خانه که می روند شادی و نشاط با خود می برند ، دلی گرم و مهربان دارند و از این روی همه دلتنگشان می شوند. عزیزان ما آذر ، بامداد ، آ.س،سیاوش و رهگذر ثانی، شریک شویم.
در شب تولد دوستمان سینا ، در کنار هم باشیم. تولدش را تبریک بگوییم و به او و یکدیگر بگوییم که :
Stand by me


[ 13:46 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

پیام به رهگذر ثانی
اگر گزارشی از برنامهَ این چند روز فوروم اجتماعی ، Socialist forum در پاریس داری می تونی برای من بفرستی که آن را در اینجا قرار بدهم ، شنیده ام که حدود 60 هزار نفر در این فوروم بین الملی شرکت کرده اند و امروز هم تظاهرات وسیعی انجام خواهد شد.
اگر دوست دیگری از پاریس هست که بخواهد از فضای این وبلاگ برای گزارشی در این مورد استفاده کنه در خدمتیم.
توضیح : ( گفتم دوست ، یعنی آقای بکتاش ، با شما نبودم، یه وقت اشتباهی ،عوضی فکر نکنی باز بیایی اینجا فحش و فحش کاری و فحش های جدیدی را که بلدی پراکتیک کنی !!! )

************************
در سایت خبرنامه امیرکبیر که مربوط به خبرهای دانشجویی دانشگاه پلی تکنیک است دوستان یه سایت جدید را معرفی کردند ، سایت بسیجی های دانشگاه که فیلمهایی را از تریبون آزادی دانشجویی روی نت قرار داده است. فیلمها و صحبت های این تریبون اینقدر با حال است که من فکر کردم به آنها اینجا لینک بدهم. تا از کفتان نرفته تماشا کنید و گوش کنید. ممکنه بسیجی ها بفهمند چه کار کرده اند و برش دارند. :)
خود خبر همراه با لینک ها اینجا
این هم لینک های تصویری و صوتی

http://www.autbasij.org/Film/T01.WMV
http://www.autbasij.org/Film/T02.WMV
http://www.autbasij.org/Film/T03.WMV
http://www.autbasij.org/Film/T04.WMV
http://www.autbasij.org/Film/T05.WMV
http://www.autbasij.org/Film/T06.WMV
http://www.autbasij.org/Film/T07.WMV
http://www.autbasij.org/Film/T08.WMV
http://www.autbasij.org/Film/T09.WMV
http://www.autbasij.org/Film/T10.WMV

من که عاشق اون آقا سیبیلو شدم با صحبت هاش راجع به دست دادن یا ندادن ، حجاب و سیگار .بدوید برید نگاه کنید تا جمعش نکردند، بهتر است برای دیدنش به خود سایت برید که با کلیک کردن کارتان راه می افتد. اینجا نتوانستم کلیکی اش بکنم.دم این بچه های پلی تکنیک گرم.من اون موقع ها هم همش همون جا پاتوق ام بود. هر وقت هم گشنه می شدم زود میرفتم سراغ یکی از بچه ها ( معمولا پسر ) واز کوپن های غذای رستوران استفاده می کردیم. باقالی پلوی رستورانش هم حرف نداشت اون روزا

پ.ن سایت خودشان را هم پیدا کردم و صفحه ای را که این لینک ها را با عکس و اسم دوستان سخنگو آنجا گذاشته است. انگار بین بچه های دانشجو و بسیجی هایی که فیلم برداری می کردند درگیری هم شده است. بچه ها می خواستند که این فیلم را بگیرند که نشد.
بچه های بسیج..می خواستم بگویم دستتان درد نکند که این فیلم ها را روی نت قرار دادید. یه کار درست اگر در عمرتان کرده باشید این کار بود . باور کنید به خاطر همین کارتان گناهانتان تا امروز در درگاه خدا بخشیده شده ( من خودم ضامنتون می شم ) حالا بعد از این رو اما نمی تونم تضمین بدم.خلاصه ممنون که گذاشتید همه بشنوند که دانشجویان ما تا چه حد انسانهای شریف و متفکر و عقلانی هستند.
اینجا را کلیک کنید



[ 11:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

......
شمایین اون پریا ؟
اومدین دنیای ما ؟
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین ، غصه خاموش می خورین که دنیامون خال خالیه ؟ غصه و رنج خالیه ؟
دنیای ما ، قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه :
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی با هاش کار داره
دلش خبر دار داره
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه !
اینجا گوش کنید. شعر پریا با صدای شاملو.
با تشکر از مریم و هومن و سایت خوبشان، مانیها
حالا که تا اینجا رفتین. این ویژه نامه شاملو را هم ببینید. خیلی زحمت کشیدن و انصافا خوب چیزی از آب در اومده


[ 0:31 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 14, 2003
[ 21:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 18:24 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

و در جهنم مارهایی هست، که آدم از دستشان به اژدها پناه می برد.
هرگز فکر نمی کردم از خبر زندانی بودن کسی اینقدر خوشحال شوم. الان خبر را از کيمیا و شبح گرفتم ، که نوشته بود : راديو فرانسه گفت باطبي با مادرش تلفني صحبت کرده است و گفته در اختيار قوه قضاييه است! امیدوارم که خبر راست باشد!!!
خوشحالی ام از این بود که لا اقل زنده است. لااقل نمی توانند بی مسئولیت سرش را زیر آب کنند، و نتوانستند بلایی را که سر مختاری و پوینده و شریف آوردند سر او بیاورند. و چقدر خودم را درمانده حس می کنم. از اینکه از شنیدن خبر زندانی بودن احمد باطبی به این حد شاد شدم.
کتمان نمی کنم که در این چند روزه ته امیدی در دلم بود که کاش فرار کرده باشد. اما می دانستم که امید بیهوده ای است. شنیده بودم که گفته بود میل ندارد از ایران خارج شود.
پس بیایید برای آزادی او و تمام زندانیان سیاسی ایران کمپین خود را از سر بگیریم. تومار همچنان نیازمند امضا های شماست. باطبی زنده است. باطبی زندانی است. زندانی سیاسی آزاد باید گردد.



[ 0:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 13, 2003


لوگوي بالا را حسن آقا درست كرده است. از وبلاگ او مي توانيد كد را برداريد.
براي پي گيري وضعيت احمد باطبي شبح عزيز و رهگذر ثاني پيشنهاداتي كرده اند.
براي گرفتن خبر هاي جديد به وبلاگي كه جهت پي گيري وضعيت باطبي درست شده است مراجعه كنيد.
اين كليپ را هم كاميار از وبلاگ ابهام تهيه كرده است.
هر كسي هر كاري از دستش بر مي آيد انجام دهد.


[ 13:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 12, 2003

خرده فرمايشات حكيمانه :)!!!!

كسي كه " هرگز اشتباه نكرده است" يا احمق است و يا دروغگويي احمق.
احمق است چرا كه نمي تواند اشتباهات خود را ببيند. دروغگويي احمق است چرا كه نمي تواند ببيند كه ديگران مي توانند اشتباهاتش را ببينند و فقط اينقدر برايش اهميت قائل نيستند كه به رويش بياورند.
****************
تابحال شده است جايي باشيد و احساس كنيد كه صاحبخانه به شدت ميل دارد شما هر چه زودتر گورتان راگم كنيد. ولي تعارف هم مي كند كه باشيد چايي دوم ؟ ديشب يك همچين جايي بودم. فرقش این است که خانه کسی نبود. یک انجمن بود. انجمن زنان ایرانی :) ما هم زود فلنگ را بستیم تا " حق " مان را کف دستمان نگذارند .
****************



[ 12:44 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


به همراه دوستان ديگري كه در تهيه پتيشن همكاري كرده بودند ,امضا هاي جمع شده را به همراه نامه اي كه خبر ربوده شدن احمد باطبي را به اطلاع مي رساند به كميسارياي دفاع از حقوق بشر فرستاديم. لطفا هر كسي هر كاري كه مي تواند بكند. خطري كه جان باطبي را تهديد مي كند فوق العاده جدي است. به قول هوشنگ جمهوري اسلامي مسئول جان باطبي است. من هميشه نسبت به اين مرخصي ها با ديد منفي نگاه مي كنم. آيا به باطبي مرخصي دادند كه جانش را بدون دردسر بستانند ؟ آيا توطئه اي از جنس آنچه بر سر زيبا كاظمي آمد در جريان است و تنها مي خواستند كه مسئوليتش را از سر باز كنند.
كاري كنيم..هر كاري...
****************
از وزرا و سفرا حرفهاي خنده دار زياد شنيده بوديم..اما اين يكي ..كارم از گريه گذشته است, از آن مي خندم.
وزير نفت : ديگر براي واردات بنزين پول نداريم
نمي شه از آقا زاده هاي رفسنجاني يه خورده قرض گرفت ؟
*******************
وبلاگ مشترك کمیته پیگیری وضعیت احمد باطبی

[ 11:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 11, 2003
[ 19:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

این نامه امروز از طرف یکی از دوستان که خودش وبلاگ ندارد به دستم رسید. من عین نامه را برایتان اینجا می گذارم. از گفتن اسم آن دوست هم معذورم. اگر مسولیتی در مورد این نامه بود به عهده خودم است.
سلام
مهشيد جان، باتوجه به شعار و سياست افشاگرانه شما در برابر شيوه های استبداد حکومت دينداران، ماجرای زير را برايتان نقل ميکنم تا در صورتی که مناسب ديديد آن را در معرض ديد خوانندگان وبلاگ خود قرار دهيد . شايد اهميت آن به اندازه قضيه افسانه نوروزی نباشد ولی پوشش دادن گوشه ای از گسترش استبداد و اختناق به فضای پهلوان پرور ورزش کشور خالی از لطف نيست
جمعه گذشته شهر کرمان شاهد حوادث رننده ای دريکی از مسابقه های فوتبال دسته يک کشور ، بين دو تيم صبا باتری تهران و مس کرمان ، بود. داستان از آنجا شروع شد که آقای " جنگی " داور مسابقه همانند تمام داوران دنيا اشتباه ميکند و خطايی به سود تيم مس کرمان را نمی بيند. در اين لحظه بازيکنان عصبانی مس کرمان که معتقذ به پنالتی بودند بسوی داور حمله کرده و او را هول ميدهند. تا اينجا اگر نتوانيم بگوييم که مسئله طبيعی است ، قطعا غير عادی قلمداد کردن آن نيز مبالغه آميز خواهد بود. اما عجيب ترين و غير عادی ترين صحنه ای که فکر کنم اولين باری است که در فوتبال جهان اتفاق می افتد ( البته تا جايی که به ياد دارم ) ، بلند شدن مدير عامل باشگاه مس کرمان يعنی حاج " ابو الحسن مهدوی " از جايگاه تماشاگران و آمدن به وسط زمين و کتک زدن داور مسابقه توسط او مي باشد . و جالب تر آنجا بود که يکی از فيلمبرداران نگون بخت صدا و سيما با ديدن اين صحنه به آنها نزديک شد تا از ماجرا فيلمبرداری کند ، که توسط يکی از نوچه های حاجی مورد حمله قرار گرفت و دوربينش شکست . البته اگر وساطت حاضرين و نيروی انتظامی نبود مطمئنم که اکنون جای هر دوی آنها ، يعنی هم داور و هم فيلمبردار در بيمارستان بود. بعلت جو متشنج ورزشگاه ، داور و ناظر مسابقه تصميم پايان دادن به مسابقه ميگيرند ولی با تحت فشار قرار گرفتن از طرف مسئولين حاضر در آنجا به هدف کاهش دامنه رسوايی ، مسابقه تا پايان ادامه می يابد
با توجه به دنباله اين حوادث در روزهای گذشته ياد ماجرای افسانه نوروزی و وجه اشتراک عمده اين دو اتفاق افتادم
حاجی مهدوی مانند ديگر مدير عامل های باشگاه ها از اشخاص با نفوذ است که البته مسئوليت او در يکی از مراکز مهم کشور يعنی صنعت مس کرمان گويای اهميت و جايگاه اين عنصر در سيستم استبداد و اختناق حاکم می باشد . او نيز مانند آقای مقدم ِ ماجرای افسانه در همه احوال صاحب حق است . اينها در سيستم مذکور به انجام هر اقدامی عليه افراد معمول جامعه مجازند و قانون هنگامی که در برابر آنها قرار گيرد تا حد تنها جوهری بر کاغذ به پايين کشيده ميشود . اين حاجی چهل و چند ساله وقتی مشاهده کرد که با زور سانسور نمی تواند جو حاکم بر رسانه های ورزشی را ، که معتقد بر بی گناهی داور می باشند ، کنترل کند ، به شيوه و سلاح هميشگی اختناق يعنی منع داور از دفاع کردن از خود روی آورد . بدينگونه که رئيس کميته داوران فوتبال کشور مامور ميشود تا صدای داور ، مورد اهانت قرار گرفته در برابر ديدگان عموم ، را خفه کند . بطوريکه ديشب در برنامه تلويزيونی 90 (پر بيننده ترين برنامه زنده نقد فوتبال کشور ) و در بين صحبت های حاجی مهدوی و آقای جنگی نکات زير جلب توجه کرد
حاجی تقريبا بيشتر از 15 دقيقه از پشت خط تلفن صحبت کرد و بدون ذره ای منطق عمل زشت خود را توجيه نمود و جملات خنده داری نظير : - " مگر ميشود من در ماه مبارک رمضان دروغ بگويم " !!!..... " اين حادثه طبيعی است و مسئله مهمی نبود " !!!.... " من قصد زدن را نداشتم و فقط دستم به سوی او پرتاب شد " ... و " همه چيز بصورت دوستانه بين من وآقای جنگی حل شد " .... را بر زبان آورد . از آنطرف آقای جنگی بيچاره ، بيشتر از يک يا يک و نيم دقيقه نتوانست صحبت کند . هنگامی که با او پس از حاجی تماس گرفتند از صدای لرزانش سنگينی فشار وارده کاملاً مشخص بود و طفلک بعلت بی تجربگی در امور مافيايی نتوانست راز را نگهدارد و اولين جمله اش " مجاز به صحبت کردن نمی باشم " بود ، چون رئيس کميته داوران از او خواسته که در اين موضوع چيزی نگويد ، ودر مورد حل مسئله بصورت دوستانه اعلام کرد که اصلا با حاجی هيچ صحبتی نداشته است
آنچه همه از طريق تلويريون ديدند ضرب و شتم يک نفر توسطِ يکی ديگر بود که مشابهش در کوچه وبازار زياد اتفاق می افتد ، ولی مسئله قابل توجه آنجاست که حمله کننده از مهره ها و حاجی های سر کرده نظام است و اگر در برابر ديدگان عموم گناه کار شناخته شود برای مدعيان ارزش های دروغين غير قابل تحمل خواهد بود . بنابر اين در روزهای گذشته به هدف کم رنگ جلوه دادن و فراموش کردن ماجرا و بی گناه نشان دادن حاجی تمام تلاشهای ممکن انجام گرفت وهنوز ادامه دارد . و مشخص نيست که بر سر داور کتک خورده مذکور بدنبال افشای اين راز چه خواهد آمد.


[ 19:35 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

خطر جدي احمد باطبي را تهديد مي كند.اقدام فوري لازم است..نمي دانم چه..هر كاري.

[ 15:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 10, 2003

در وبگردی هایم به این پتیشن در حمایت از اعتصاب پناهندگان در بلژیک برخوردم. من امضا کردم ، شما اگر مایل به دریافت اطلاعات بیشتر و امضا هستید اینجا را کلیک کنید.
چه کسی از چنین برخوردهایی شاد می شود ؟ آیا بر گور انسانی جمع شده ایم که آنچه زندان با او نتوانست انجام دهد ما انجام دهیم ؟ آیا قصد بزرگداشت صفر بود یا کوچکداشت آرمانهای انسانی او که به خاطرش سالها در زندان سر خم نکرد؟ راستی آیا ثقل زمین کجاست ؟
من این نوشته خانم ماهباز را قبول ندارم. همچین می گه نوشین عزیز فمینیست ها ضد مرد نیستند !! که انگار او گفته است ضد مرد هستند و این می خواهد عکسش را ثابت کند. خودمانیم بر عکس از نوشته او بیشتر تاندانس ضد مردی بر می آید تا نوشته نوشین احمدی..اما بالاخره چون به نوشته نوشین لینک داده بودم به این هم می دهم.
افسانه نوروزي به تهران منتقل مي شود
همیشه معتقد بودم برای یافتن راه حل برای یک مشکل اجتماعی ابتدا باید وجود آن مشکل را پذیرفت و در باره آن صحبت کرد. به همین دلیل بسیار ناراحت می شوم وقتی که چنین خبرهایی می شنوم. اما بسیار خوشحال می شوم وقتی می بینم که در این مورد شروع به سخن گفتن کرده ایم: سيزده قتل ناموسي درخوزستان روي داده است، باشد تا با سخن گفتن از درد ها به چاره جویی برخیزیم.
این هم دردی دیگر. در تمام دنیا به نفع زنان سهمیه بندی مثبت را شکل می دهند. اینجا که زنان توانسته اند ، با وجود تمام موانع ،برای خود موقعیتی و امکانی برای پیشبند پیش آورند ، ایشان می زنند کاسه کوزه را به هم می ریزند.، و بر اساس تفکر قرون وسطایی جای زن در آشپزخانه است ، این کمترین امکانات را هم محدود می کنند. همین خانم ماهباز بود که سهمیه بندی را مثبت تلقی کرد ؟ یا یکی دیگر از فمینیست !! های جناح راست اکثریت بود ؟



[ 21:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 9, 2003

آنچه می خوانید تحلیلی ساده است از یکی از مورد بحث ترین پروژه های انسانی در جهان. از تلاش انسانهای انقلابی برای به وجود آوردن بهشت انسانی.این نوشته بر اساس مستندی که در مورد این کمون تهیه شده است ، نوشته شده. این تحلیل مشخصا تحلیل من است و با نظرات شما همه جانبه تر خواهد شد. انگیزه نوشتن این متن علاقه شخصی من به شناخت کلونی های اشتراکی مختلفی است که در دهه 60 و 70 در اروپا به وجود آمد. یکی از این کلونی ها که بیش از بقیه شناخته شده است در دانمارک به نام کریستینا استاد هنوزپابرجاست و عمل می کند.نوشته کمی طولانی خواهد شد. صبورباید بود


بر سر کلونی اشتراکی فریدس هوف چه آمد؟ و چرا این پروژه شکست خورد؟
در دهه 60 و 70 کلونی ها و کمون های مختلفی شکل گرفت. جوانانی که اندیشه انقلابی داشتند و از روابط جوامع سرمایه داری بیزار بودند در صدد بر آمدند که جامعه دلخواه خود را در کنار این جامعه تشکیل دهند و محلی برای زیست انسان آزاد به وجود آورند. این کلنی ها اکثرا با اندیشه چپ و اندیشه برابری انسان و مخالفت با استثمار و بهره کشی از انسان ، مخافت با مالکیت شخصی و دیگر آرمانهای انقلابی شکل می گرفت . در آن دوران بعضی از این گروه ها را هیپی نیز می خواندند.
ماجرایی که در زیر می خوانید آنچه است که بر سر یکی از کلونی ها که با عقاید بسیار خاصی در مورد سکسوالیته و روابط جنسی تشکیل شد ، رفته بود. ماجرای کمون فریدس هوف که نسبتا بیشتر از دیگر کمون ها بر پا باقی ماند و حدود 30 سال عمر کرد.

در سال 1970 گروهی، نزدیک به 30 نفر از جوانان انقلابی در آلمان و اتریش تصمیم گرفتند که از جامعه جدا شوند و اجتماع ایده آل خود را به وجود آورند. از سرکرده گان عمده این گروه اتو میل OTTO MÜHL بود که روانشناس بود ، او به همراه دیگرافراد گروه در سال 1972 در گوشه ای ، درون طبیعت و دور از اجتماع ، در محلی به نام فریدس هوف در اتریش ، کلنی خود را بنیاد گذاشتند. این گروه که تا آن سال به چیزی حدود 300 نفر رسیده بود تصمیم بر آن داشت که این تجربه انسانی را لحظه به لحظه ثبت کند. این آزمایشگاه بزرگ انسانی با فیلم برداری از لحظه به لحظه اعمال و رفتار و فعالیت های خود ، با برداشتن عکس و نوشتن روزنگار ، آرشیو مفصلی در اختیار آیندگان قرار داد که امروز نیز در دسترس است و مورد تحقیق و بررسی بسیاری از محققان و جامعه شناسان از سراسر دنیا قرار می گیرد. تجربه فریدس هوف تجربه ای نسبتا منحصر به فرد است که در تقریبا دو نسل را در بر گرفت و اطلاعات بسیار جامعی در مورد این نوع زندگی در اختیار می گذارد.
افراد کلنی انسانهایی روشنفکر بودند که ساختار های اجتماعی را زیر سوال می بردند. مانیفست کلنی که در سال 1973 تدوین شد تلفیقی بود از مارکسیسم ِ آنتی ماتریالسم و نظریات فروید و بیش از هر چیز آزادی جنسی.
افرادی که به کلنی ملحق شده بودند از جامعه ، شغل ، پدر و مادر ، و آینده ای که در انتظارشان بود دست کشیدند و خود را و تمام امکانات مالی خود را به کمون سپردند. کمونی که به رهبری اتو اداره می شد.
کلنی قوانین را زیر سوال می برد. از هیرارکی های اجتماعی متنفر بود و آنها را مانع رشد انسان می دانست . کلنی خانواده و قوانین مربوط به خانواده را ناشی از قوانین جامعه انسانی بر مبنای مالکیت خصوصی می دانست و قصد نفی خانواده کرد.
در کلونی هیچ کس پولدار و هیچ کس فقیر نبود. همه ، همه چیز داشتند، و یا نداشتند.همه همه چیز را ، منجمله خودشان را با هم قسمت می کردند
کلونی قوانین اجتماعی را نفی می کرد و باید های اجتماع را زیر سوال می برد. بنابراین قوانین جدیدی تولید کرد. سکسوالیته آزاد. هیچ کس مالک دیگری نبود و هر کسی باید با هر کس که دلش می خواست همبستر شود. در کلنی کار زیادی وجودی نداشت . چند ساعتی به سبزی کاری و نظافت و تهیه غذا صرف می شد و بقیه ساعات صرف سکس می شد. همه روزانه چندین بار سکس داشتند. با افراد مختلف. هیچ مرد و زنی حق نداشتند بیش از یک بار در طول یکی دو روز با هم سکس داشته باشند، چرا که در آن صورت امکان به وجود آمدن رابطهً پایدار وجود داشت. همه حق داشتند از همه درخواست هم خوابگی کنند و هیچ کس حق نداشت درخواست دیگری را رد کند. مسلما کسانی که زیباتر بودند یا اتوریته بیشتری داشتند در صدر قرار می گرفتند و برنامه شان تا دو سه هفته رزرو شده بود. دیگر افراد تا دو سه روزی رزرو بودند. در ابتدا مردان جایی نداشتند. زنان خانه داشتند و مردانی که با زنی هم خواب نبودند حتی تخت خواب هم از آن خود نداشتند. اما چنین چیزی پیش نمی آمد که مردی بی جایگاه بماند. نسبت زن به مرد ، نسبتا برابر بود و سکس گروهی هم رواج داشت.گروه جوان و پر انرژی بودند، جوانان 17ـ تا 25 ساله ، قرار بر این بود که همه با هم یکسان باشند تنها سر دسته گروه ، اتو بود که نسبتا 30 سال بزرگتر از بقیه بود. او شامل این قوانین نمی شد. اتو کاریسماتیک و بسیار محبوب بود . او معتقد بود که سکس باید آسان و قابل دسترس همه گان باشد. او معتقد بود که خانواده از پیشرفت های انسانی جلوگیری می کند و موجب مالکیت و حسادت می شود. او معتقد بود که سکس برای درمان نابسامانی های انسانی مهم است و داشتن سکس بین پزشک و بیمار را ( که امروزه کاملا ممنوع است چرا که بین پزشک و بیمار ، در روانشناسی ، اتوریته نسبتا قوی حاکم است ) لازم می دانست. جلسات تراپی عمومی که عموما همه گان در آن برهنه بودند برای تخلیه خشم و غضب و حسادت و دیگر غرائض انسانی هر شب تشکیل می شد. این گروه تنها گروهی بود که سکس آزاد را امتحان می کرد. در اصل سکس آزاد تنها تئوری سیاسی این گروه را در بر می گرفت و به معنای نفی مالکیت خصوصی محسوب می شد. کلونی در میان شهرهای دور و بر محبوب نبود و مردم با شک و تردید به کلونی و افراد مقیم آن می نگریستند.
قرار بر نفی تمام قرارداد های انسانی بود. نامش سکس آزاد بود ولی این سکس چندان آزاد هم نبود. هموسکسوالیته به طور کلی قدغن بود. سکس فقط بین دو جنس آزاد بود ، و به دلیل هموفوبیای شدیدی که در جمع رواج داشت ، همجنسان حتی از لمس بدن همدیگر نیز اجتناب می کردند. داشتن رابطه جنسی چندین بار در روز اما با افراد مختلف نسبتا اجباری بود. و از همه مهمتر ، عشق از میان برداشته شده بود. این از سکس یک عمل مکانیکی می ساخت. لمس ، نگاه ، و هر آنچه موجب به وجود آوردن عاطفه بود اجتناب می شد. سکس برای سکس، و نه برای عشق.
بیماری های مقاربتی در میان افراد کلونی شایع شد. سوزاک و سیفلیس و هرپسو هپاتیت و هر بیماری که در اثر شلختگی جنسی امکانش وجود دارد در میان مردم این گروه شایع شد.این مسئله ترسی را هم در اجتماع بیرون به وجود آورد. کلونی بیش از پیش خود را بست. درهای خود را به روی اجتماع بیرون بست و راه تماس خود را با اجتماع قطع کرد.
قرار بود این اجتماع با قوانین اجتماعی مقابله کند. و قدرت را نفی کند اما شکل جدیدی از هیرارکی در کمون به وجود آمد. کمون اکنون حدود 600 نفر ساکن داشت، ساکنان این کمون شماره گذاری شدند. از یک تا 600 و شماره یک خود اتو بود. هر کسی برای رسیدن به شماره ای نزدیک تر به اتو دست و پا می زد. زنان سعی می کردند محبوب اتو باشند و در زمره زنانی که اتو با آنان همخوابه می شد قرار گیرند هیچ کسی بجز اتو حق این را نداشت که تقاضای همخوابگی را از کسی رد کند. اتو محیط محبوب خود را داشت. هر جا که می رفت بیست سی نفر را به دنبال داشت و همه سعی می کردند نزدیکتر به او قرار گیرند و راه بروند. زنان مایل بودند بیشتر با اتو همخوابه شوند که از این طریق به راس هیرارکی نزدیک تر شوند و محبوبیت بیشتری پیدا کنند. مردان نیز سعی می کردند بیشتر با زنان بالای هرم همخواب شوند تا از قدرت بیشتری برخوردار شوند. به این ترتیب کمونی که در صدد بود قوانین اجتماعی را بر هم ریزد ، قوانینی به مراتب وحشتناک تر ایجاد کرد.مخلوطی از سکس و قدرت شکل هیرارکی جدید در کلونی فریدس هوف را تشکیل داد.
اتو تصمیم به تولید فرهنگ جنسی گرفت. او معتقد بود که می داند یک رابطه جنسی خوب باید چگونه باشد و این را به زنانی که با او همبستر می شدند می آموخت. به جای خود این زنان این فرهنگ جنسی را به مردان دیگر انتقال می داند و این فرهنگ در سطح هرم، از بالا به پایین ، به عنوان فرهنگ جنسی خوب انتقال پیدا می کرد.

به طور متوسط سالانه 20 کودک در کلونی به دنیا می آمد. این که پدر این کودکان کیست مشخص نبود . اینان کودکان کمون محسوب می شدند و موشهای آزمایشی برای تجربه رشد کودکان در محیطی با سکس آزاد. کمون به امکانات مالی نیاز داشت و به همین دلیل تعدادی از افراد کمون به جامعه فرستاده شدند تا کار کنند و پول بدست آورند.
افراد این کلونی از افراد تحصیل کرده و اینتلکتوال اجتماع بودند. افرادی که باهوش بودند در روابط اجتماعی بسیار می توانستند موفق باشند . در مدت کوتاهی توانستند کاری برای خود دست و پا کنند و پول زیادی به سمت کلونی سرازیر شد. این افراد در جامعه زندگی می کردند و تنها بعضی از آخر هفته ها به کلونی می آمدند و با استقبال شدید روبرو می شدند. این افراد به سرعت در هرم بالا می رفتند. این ترس وجود داشت که اگر این افراد سر خورده شوند ، اکنون که توانسته اند موقعیت خوبی در اجتماع فراهم کنند ، کمون را برای همیشه ترک کنند.
کمون به خرید و بازسازی پرداخت.کمون دیگر قابل شناسایی نبود. خانه هایی لوکس با استاندارد های نوین ساخته شد. کمون در تمام اروپا دارای سهام و املاک و سرمایه شد. همه آنچه افراد کمون به عنوان لوکس و ماتریالیسم جامعه سرمایه داری و استثمار انسان می شناختند خریداری شد و استفاده شد. و صد البته اتو در صدر این استفاده ها قرار داشت. مشروب و مواد مخدر به وفور یافت می شد. کارها در کمون تقسیم شده بود اما اتو خانه دار مخصوص به خود را داشت که از خانه او نگه داری می کرد و به هوایج او رسیدگی می کرد و حتی لیست همخوابگی های او را به روز می کرد.
در نیمه دهه 80 کودکان کمون به بلوغ رسیدند. و بحث سکسوالیته نوجوانان به میان آمد. مشخصا از اهداف کمون آن بود که نوجوانان بتوانند غرائض جنسی خود را پرورش دهند.و اکنون کودکان به سن نوجوانی رسیده بودند. سنین 13 /14 برای داشتن رابطه جنسی آزاد برای نوجوانان به رسمیت شناخته شد. و نوجوان حق داشت با هر کسی که مایل است، حتی با بزرگسالان همبستر شود. اتو تولید کننده فرهنگ جنسی بود ، این او بود که فرهنگ خوب جنسی را رواج می داد و سکس خوب را تولید می کرد.و برای دختران نو جوان ضروری بود که شخصی اینچنین اولین تجربه جنسی دختران را در اختیارشان بگذارد. اتو این را به عنوان حق شب اول به خود اختصاص داد. در این زمان اتو بیش از 60 سال داشت و دختران 12، 13 تا 14 ساله بودند
مادران دختران جوان خود را ترقیب می کردند که با اتو همخوابه شوند تا چگونگی رابطه جنسی را یاد بگیرند. با ورود دختران جوان به روابط جنسی ، فرهنگ جدیدی به وجود آمد. قدرت جنسی جوان. دختران جوان محبوب اتو بودند و برای محبوبتر شدن مایل به همبستری با اتو، زنان دیگر که مادران این دختران محسوب می شدند از پیرامون اتو پراکنده شدند. اتو از همخوابگی با زنان 35 ساله امتناع می کرد و آنان پیر می خواند. این حق شب اول برای اتو باقی ماند. به گفته اعضای کمون ، بسیاری از دختران مایل به شروع رابطه جنسی در آن سن کم نبودند و یا توسط اتو متقاعد می شدند و یا مورد تجاوز قرار می گرفتند. زنی که خانه دار اتو بود شهادت می دهد که خود شاهد مورد تجاوز قرار گرفتن چندین تن از دختران بوده است.
مسائل جدید کمون موجب شد که بسیاری گروه را ترک کنند و یا روابط موجود را مورد پرسش قرار دهند و در انتها پای پلیس و قانون به میان کشیده شود. اتو در سال 1991 دستگیر شد. او به دلیل سوء استفاده از قدرت و مصرف مواد مخدر و پخش آن در میان نوجوانان و سوء استفاده جنسی از نوجوانان به 7 سال زندان محکوم شد. او در تمام دوران زندانش خود را زندانی سیاسی می خواند و معتقد بود به دلیل عقاید سیاسی اش است که در زندان به سر می برد.
پس از زندانی شدن اتو بسیاری کمون را ترک کردند. اما ترک این شیوه زندگی برای همه گان آسان نبود. بخصوص برای زنان که اکنون میان سال بودند و تمام جوانی خود را در کمون گذرانده بودند زندگی دیگری را خارج از کمون نمی شناختند.
گروه کوچکی حدود 60،70 نفر در فریدس هوف باقی ماندند و مشغول کار شدند. روابط قبلی وجود نداشت اما پذیرفتن روابط جدید نیز تقریبا غیر ممکن شده بود . زندگی با یک پارتنر برای افرادی که روزانه با چند نفر متفاوت همخوابه می شدند کار آسانی نبود. انجام تمام کارهای شخصی از قبیل شست و شو و پخت و پز و رفت و روب و کار کارمزدی نیز. اما افراد به طریقی با مسئله کنار آمدند
سال 1997 اتو از زندان آزاد شد در این تاریخ او 72 ساله بود و به گروه مراجعه کرد. و با تعداد کمی که مایل بودند به پرتقال رفت. او امروز مبتلا به پارکينسون است ولی در پرتقال کماکان همچون گذشته با گروه کوچکی به همان روال سابق زندگی خود را ادامه می دهد.

این گروه با ایده آل های انسانی و برای زیر سوال بردن روابط اجتماعی تشکیل شد. اما تصوری که از آزادی جنسی ارائه داد رابطه ای دور از احساس و عاطفه بود. تهی کردن انسان از احساس و عاطفه و استفاده از رابطه جنسی به عنوان سوپاپ اطمینان و سکس برای سکس .تابو های جنسی را در اجتماع زیر سوال برد، اما دانش و قدرت کافی برای در هم شکستن تابو های جنسی خود نداشت( تابوی هموسکسوالیته برای همیشه به عنوان تابو باقی ماند ). هیرارکی های قدرت را زیر سوال برد و هیرارکی های دیگری به مراتب وحشتناک تر از آن به وجود آورد." باید" های اجتماعی را مورد پرسش قرار داد و به جای آن از" نباید" های اجتماعی" باید" ساخت. کیش شخصیت و تمامی هستی اجتماعی را پیرامون یک و تنها یک مسئله ، سکس، قرار داد.سکسوالیته را در مرکزیت قرار دادند و همه چیز را پیرامون این مرکزیت برنامه ریزی و ارزشگذاری کردند. حقوق کودکان را به رسمیت نشناخت و با سکسوالیته نوجوانان همانند بزرگسالان برخورد کرد و به نوجوانان حق برخوردی آزادانه با سکسوالیته خود داده نشد. سوء استفاده از قدرت و جانشینی قراردادهای اجتماعی با قرارداهای مشابه ولی واژگونه ،پذیرفتن هژمونی فردی و اطاعت بی چون و چرا از قوانین وضع شده توسط او، قوی شدن گرایشات سکتاریستی و تبدیل کلونی به سکت، عدم شناخت انسانها از چگونگی روابط در یک جامعه برابر ، و همه اینها موجبات شکست پروژه انسانی فریدس هوف را به وجود آورد. بهشت سکسوالیته به مرور ایام به جهنم سکسوالیته مبدل شد.
اما این همه نام فریدس هوف را به عنوان تلاش انسانی برای یافتن آلترناتیوی برای زندگی در تاریخ ثبت کرد. تلاشی در جهت به وجود آوردن جامعه ای اشتراکی، بهشت انسانی ، که هرچند موفق نشد اما تجربه ای مطرح و مورد بحث است.

پ.ن لینک های مربوطه در این مورد
اینجا و اینجا و اینجا


[ 10:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 8, 2003

مسنجر روشن بود که دخترم آن لاین شد. نشستیم به صحبت. هنوز در پوشکار است. از کمپ جوانان توریست می گفت و از شدت اعتیاد در میان آنان ، می گفت که اکثرا اسرائیلی هستند و برای فرار از سربازی به اینجا آمده اند، پدر و مادر برایشان پول می فرستند و آنها در کمپهای مخصوصی که استاندارد اروپایی دارد زندگی می کنند و همیشه نعشه هستند. گفت که بشدت مواد مخدر در اینجا زیاد است و ما حتی دعوت به چای را هم رد می کنیم از ترس اینکه چیزی درون آن ریخته باشند. می گفت که به معبد سیک ها رفته اند و همراه زنان آنجا نان پخته اند. می گفت که با وجود اینکه معبد بسیار فقیرانه است اما این مردم باز نان می پزند و به کسانی که از خودشان فقیر ترند می دهند ، احساس می کردم کمی هم از بابت این که در میان این مردم بسیار فقیر نسبتا ثروتمند به شمار می آید شرمنده بود. می گفت که مردمان بومی بسیار مهربانتر و قابل اعتماد تر از توریست هایی هستند که هم سن و سال خودشان هستند و تا کنون به آنها بر خورده اند. به او گفتم که وقتی به سن و سال او بودم هیچ چیزی از این دنیا نمی دانستم. و بسیار خوشحالم که چنین با چشم و گوش باز در دنیا حرکت می کند و خطر های پیرامونش را به این خوبی باز می شناسد.البته دخترم چندان باور نکرد که من زمانی چنین چشم و گوش بسته بوده باشم و منهم زیاد در باوراندن آن به او اصرار نکردم.
مدتی گپ زدیم تا اکانتش تمام شد. و از آن به بعد دارم این آهنگ را گوش می کنم
(+++++)

[ 19:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

****
پيراهن يوسف و تاوان جوانی

****
دخترم در ای میل بلندی برایم از سفرش نوشته ، از شرکتشان در فستیوال هیپی ها در پوشکار و نوشته است که می دانم اگر تو اینجا بودی بسیار از دیدن این همه هیپی خوشحال می شدی (دخترم معتقد است که من هیپی هستم ) او از جمله نوشته است که در اینجا به اندازه تمام عمرم گاو دیده ام. همه جا گاو است .و همینطور آزادانه در خیابان ها می گردند.
برایش نوشتم عزیز دلم هر کشوری حیوان مخصوص به خودش را دارد. ما در ایران به جای گاو ، آخوند داریم، که همه جا هستند و به طور آزادانه !!! در خیابان ها می گردند. فرقش این است که گاوها در کشور هند اهلی هستند ، مقدس هستند و مردم دوستشان دارند در حالی که آخوند ها که در خیابانهای ما آزادانه می گردند وحشی هستند و منفور.
ای کاش می توانستیم به جایش آن گاوهای بی آزار را داشته باشیم.

پ.ن. این را هم از هستی داشته باشید. فوق العاده زیبا گفته است من که مردم از خنده .
فرق هندیها و ایرانیها اینه که هندیها گاوهاشون مقدس هستن و ایرانی ها مقدس هاشون گاون!!


****
دیشب که رسیدم خانه نشستم به گزارش نوشتی. آی نوشتم، آی نوشتم ، و خنگولکی که من باشم تمام نوشته ها با یک کپی پست عوضی انگاری دودددددد شد و رفت هوا. و نتیجه یک ساعت و نیم کار شد همان لینک به قسمتی از کتاب سودابه.
برای همین دوباره نویسی گزارش را به امروز موکول کردم.در این گزارش اسم خاصی از کسی نمی آورم .

با یکی از دوستان قرار گذاشتیم که بعد از ظهر را مرخصی بگیریم و به خرید برویم. شراب و کمی تنقلات و نوشیدنی ، و بعد از اینکه ماشین کاملا پر شد و دیگر جایی در آن باقی نمانده بود به سمت خانه سودابه حرکت کردیم ، به سودابه پیشنهاد کرده بودم که تعدادی از تابلو هایش را هم برای نمایش در سالن بیاورد . سودابه باز با فروتنی خودش چند تا را سوا کرده بود و من بدون هیچ فروتنی تعداد دیگری را هم ار دیوار ها برداشتم و در زیر نگاه سرزنش بار سودابه به ترتیبی بسیار غیر قابل تصور در ماشین جای دادیم و بعد به سمت آ.ب. اف مرکزی که یکی از دوستان نازنینمان در آن سالنی برایگان برایمان رزرو کرده بود رفتیم. وقتی که سالن را تهویل گرفتیم تا زمانی که برای شروع برنامه اعلام کرده بودیم یک ساعت وقت بود و با کمک بعضی از دوستان که داوطلبانه زودتر آمده بودند به سرعت شکل نشستن در سالن را تغییر دادیم و به شکل صمیمانه تری با میز هایی در وسط و نه به شکل اتاق سخنرانی در آوردیم و بر سر میزها شمع گذاشتیم و چراغها را کم نور کردیم. حدود ساعت 6 اتاق تقریبا آماده بود.
محیطی صمیمانه که عمدتا با دعوت خصوصی برگزار شده بود. حدود 90 نفر از دوستان جمع آمدند.
اولین سخنگوی ما ، یکی از عزیزان بود که ویراستاری کتاب را نیز به عهده داشت . او در مورد نیاز زندانی به نوشتن و ضرورت وجود این نوشته ها صحبت کرد. او گفت که زندانیِ ای که می نویسد ، نویسنده ای زندانی نیست. او اگر زندانی نبود شاید هرگز دست به قلم نمی برد و از دیگر توانایی های خودش استفاده می کرد و زندگی را به نحوی که خود می خواست شکل می داد. وجود این همه کتابهای زندان و ادبیات زندان و در اینجا این کتاب ، نمایش این است که زندانی نیاز دارد که از آنچه بر او رفته است سخن بگوید و ضرورت وجود این نوشته ها در جامعه دیکتاتور زده ما وجود دارد.ضرورت آن که پیام زندان به گوش دیگران برسد.
به مردمان بگویید بر ما چه رفته است
او در انتهای سخنانش گفت که سالهاست سودابه را می شناسد و شاهد رشد اوست . و امیدوار است که با این کتاب سودابه بتواند زندان را و خاطرات آن را پشت سر بگذارد.
بعد از پایان سخنان سخنگوی ما نوبت به سودابه رسید ، سودابه با نمایش اسلاید هایی که از تعدادی از نقاشی ها گرفته بود ، به تصور زندان در ذهن حاضران ( که البته بسیاری از آنان خود زندانی بوده اند ) تصویر داد. سودابه تعریف می کرد که چگونه با استفاده از تکه چوبی که در حیاط زندان پیدا کرده بود و موهای سرش و نخی که از جورابش می کند قلم مو درست می کرد و چگونه با استفاده از تفاله چای نقاشی هایش را رنگ می کرد. و دیده هایش را به تصویر می کشید. نقاشی های سالهای اول زندان سودابه ( 8 سال ) در حمله های مختلف پاسداران از بین رفته بود و نقاشی هایی که توانست از بند خارج کند عمداتا به دوسال آخر مربوط می شد. اسلاید ها تصویر هایی بود از روزمره گی زندان ، حمام کردن و دست شویی ها، خوابیدن های نوبتی در اتاقهای در بسته و بدون امکان هواخوری که برای زیستن حداکثر سه نفر ساخته شده بود و سالها پذیرای حضور بی وقفه 40 نفرهً زندانیان بود. روزنه های زندان که گاه تنها امکان حس امید و حس وجود دنیای آزاد بود، هواخوری در زمانی که زندانیان حق هواخوری پیدا کردند، راهروهای زندان، مورث زدن خبر ها ، ضجه های شنیدن خبر اعدام عزیزان. سودابه همه دیده ها را به تصویر کشیده بود و در کتابش زندان را خواندنی و دیدنی کرد.
در یکی از تصویر های سودابه کودکی دیده می شد. پسر بچه ای که همراه با مادرش، تا چهار سالگی زندانی رژیم بود. این پسر بچه که اکنون جوان رعنایی است دیشب در سالن حضور داشت و دل دل می کرد که خاله سودابه وقتی به عکس او رسید ، از حضورش در سالن چیزی نگوید که چشمها از پرده اسلاید به صورت او برنگردد و صداها بلند نشود که " وااااااااااااااای.....ماشالا چه بزرگ شده ...الا ههههههههییییییی " . خوشبختانه به خیر گذشت :)
سودابه در ادامه صحبتهایش از دوستش بیرگیتا دعوت کرد که به روی صحنه بیاید و صحبت کند. بیرگیتا زنی سوئدی است که کمی فارسی بلد است و در تدوین نوشته های سودابه در ترجمه کتاب او به زبان سوئدی ، که به زودی منتشر می شود ، کمک موثری بوده است. بیرگیتا روانشناس است و در مرکز روان درمانی با زندانیان رژیم های دیکتاتوری که به سوئد آمده اند کار می کند.
بیرگیتا با فارسی شیرینش از ملاقاتش با سودابه و کارهایش گفت. او گفت که دو بار به ایران رفته است. بار اول ده سال پیش و بار دوم چند ماه پیش. او گفت که شنیده بودم که ایران خیلی فرق کرده است. که خیلی چیزها متحول شده اند. اما هیچ چیزی فرق نکرده.

بعد از اتمام صحبت های سودابه تنفس داده شد و سیگاری ها برای آلوده کردن هوا به سمت درهای خروجی شتافتند.
بعد از تنفس سه تن از عزیزان روی سن قرار گرفتند ، حسن با زخمه های تارش ، افشین با پیانو و امین با ضربه های دف برنامه بسیار زیبایی را ارائه دادند. قظعه های بسیار زیبایی که با تک نوازی پیانو شروع شد و با همنوازی پیانو و تار ادامه یافت. بعد تار به تک نوازی پرداخت و با همنوازی دف ادامه یافت و در آخر تک نوازی شور آفرین دف در سالن طنین انداخت.
این سه عزیز ، پناهجویانی هستند که هنوز اجازه اقامت در سوئد را دریافت نکرده اند .

برنامه با شعر خوانی مریم هوله و هومن عزیزی ادامه یافت. این دو عزیز نمونه هایی از شعرهای خود را که معرف شعر نسل جوان ایران است خواندند ، در صورت تمایل می توانید شعر ایشان و بسیاری از دیگر شاعران را در سایت اختصاصی این عزیزان ، مانیها ، بخوانید

شب معرفی کتاب سودابه اردوان را در حدود ساعت 8.5 شب به پایان بردیم. و بعد از نظافت سالن و تحویل آن به شکلی که آن را تحویل گرفته بودیم به سمت خانه سودابه راه افتادیم. احساس می کردم که سودابه باری را از دوشش به زمین گذاشته است. باری که سالهای زندان و زندگی با همبندانش به دوشش نهاده بود.
به مردمان بگویید به ما چه رفته است.

پ.ن. مصاحبه رادیو همبستگی با سودابه اردوان در مورد کتاب را در اینجا بشنوید




[ 9:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 2:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 7, 2003



يادنگاره هاي زندان نام كتابي است كه سودابه اردوان منتشر كرده است. سودابه نقاش و مجسمه ساز است و در زماني كه در زندانهاي اوين و قزلحصار زنداني بود ( حدود 7 سال ) نقاشي هايي از روزمره هاي خود و ديگر زندانيان مي كشيد. تعدادي از اين نقاشي ها را كه توانسته بود به شكلي از زندان بيرون بفرستد نزد خانواده اش نگاه داري شد. سودابه اكنون در سوئد زندگي مي كند و نقاشي هاي خود را همراه با عكسهاي مجسمه هايي كه به شكل سمبليك از زندان ساخته است و خاطرات خود در كتاب بسيار نفيسي به نام يادواره هاي زندان منتشر كرده است.
امشب براي انتشار كتابش جشن كوچكي گرفته ايم در مركز شهر استكهلم. در اين جشن سودابه اسلايد هايش را نشان خواهد داد و قسمتهايي از كتابش را خواهد خواند. آقاي مقدم , معلم تار و موسيقي تار خواهند زد.و مريم هوله و هومن عزيزي شعر خواهند خواند.
بايد بروم و سور و سات جشن را مهيا كنم.

[ 12:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 6, 2003

من سردم است
و از گوشواره های صدف بی زارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند.
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق، عشق.
من از جهان بی تفاوتی فکر ها و حرفها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند.
فروغ

من هستم، همین گوشه موشه ها
خواهم آمد.
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند.
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
قایقی باید ساخت

[ 7:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 5, 2003

دست ها مي سايم
تا دري بگشايم
به عبث مي پايم
كه به در كس آيد.
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند
خواب در چشم ترم مي شكند...
نيما

[ 13:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 4, 2003
[ 21:09 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 20:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 13:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 3, 2003


Hugo Chavez

ماجرای کودتای ونزوالا در سال 2002چه بود ؟
مردم متحد هرگز شکست نمی خورند
ونزوالا چهارمین کشور تولید کننده نفت دنیا است. همین جمله کافیست تا بدانیم اهمیت ونزوالا برای کشورهای غربی و بخصوص آمریکا چقدر زیاد است و چه اندازه دولت آمریکا برای حفظ منافع مالی خود در ونزوالا تلاش می کند.
ونزوالا کشوری ثروتمند است که درآمد ناشی از نفت به طور کاملا نامساوی در کشور هزینه می شود. 80 درصد مردم کشور در فقر زندگی می کنند و سهمی از درآمد نفتی کشور ندارند. نفت ونزوالا در حرف دولتی و در عمل توسط کمپانی های نفتی خصوصی و در رابطه مستقیم با آمریکا اداره می شد. و چنین بود که نمایندگی هوگو چاوز ، مردی از بومیان ونزوالا و با عقاید سوسیالیستی در انتخابات 1998 با پیروزی او در انتخابات روبرو شد. مردم چاوز را نماینده خود می دانستند و او را به سمت ریاست جمهوری ونزوالا انتخاب کردند.
چاوز به مردم قول داد که تمام سعی خود را در جهت شریک کردن مردم در در آمد نفت انجام دهد. سال 1999 قانون اساسی جدید به رفراندم گذاشته شد و با رای مردم تصویب شد. طبق این قانون حقوق شهروندی تمام مردم ونزوالا به رسمیت شناخته شد.و بر طبق همان قانون منابع کشور در جهت استفاده مردم ارزیابی شد.
در فوریه 2002 چاوز دست قدرتمداران اقتصادی را از منابع نفتی قطع می کند.خلع ید از بخش خصوصی و دولتی کردن کامل صنعت نفت در ونزوالا بسیار به هیچ وجه به مزاق آمریکاییان خوش نیامد.در کانالهای تلویزیون های خصوصی که توسط غولهای اقتصادی کشور اداره می شد چاوز را هیتلر و موسلینی می نامند . دو تن از رهبران اپوزیسیون ، پدرو کارمونا ، رئیس یکی از بزرگترین سازمانهای کارفرمایان و کارلوس اورتگا، رهبر یکی از سندیکاهای وابسته به نظام قبلی جهت مذاکره با مقامات آمریکایی به واشنگتن سفر می کنند. رثیس سیا ، جورج تنت در کنفرانس اعلام می کند که رئیس جمهور چاوزروشن کرده است که منافع آمریکا را در نظر نمی گیرد.
چاوز در کشور خود محبوب و منفور است. او که سیاستمداری است که در چهارچوب های همیشگی نمی گنجد با برخوردهای مردمی و سیاست های انسان دوستانه خود مردم فقیر ونزوالا را به حمایت از خود بر می انگیزد در حالی که با سیاست های ضد تمرکز سرمایه و ملی کردن صنایع مادر سرمایه داران بزرگ کشور را از خود می رنجاند و بر علیه خود می شوراند. تلویزیون ها و مطبوعات که عمداتا در دست بخش خصوصی است با تبلیغات منفی بر علیه چاوز او را مسخره می کنند و عقاید او را غیر قابل اجرا معرفی می کنند و دشمنانش را عمده می کنند ، چاوز از تنها کانال دولتی استفاده می کند و با ترتیب دادن برنامه های مستقیم پرسش و پاسخ ، تماس مستقیم خود را با مردم برقرار می کند و پاسخگوی سوالات مردم می شود.
پدرو کارمونا و دیگر افراد اپوزیسیون در بازگشت از واشنگتن به تبلیغات شدید بر علیه چاوز دست می زنند و با استفاده از مطبوعات و تلویزیون های خود مردم را به شورش علیه چاوز تحریک می کنند. کار به جایی می رسد که گویندگان تلویزیون در هر خداحافظی از بینندگان آرزوی دیدارمجدد آنان را در فردا، با ونزوالایی بدون چاوز می کنند.
روز 11 آپریل 2002 اپزیسیون ترتیب تظاهراتی بزرگ در مقابل مرکز نفت را می دهد. در این میتینگ بر خلاف برنامه قبلی از مردم خواسته می شود که به سمت کاخ ریاست جمهوری حرکت کنند. در مقابل کاخ ریاست جمهوری تظاهرات دیگری بر پاست و نزدیک شدن دو گروه محیط را تشنج زا می کند. ناگهان از چند پشت بام به سمت جمعیت شلیک می شود. تیراندازان حرفه ای سر مردم را نشان گرفته و حدود 10 نفر کشته و تعداد زیادی زخمی می شوند. تشنج در میان جمعیت افزون می شود و ارتش وارد عمل می شود. ژنرالهای ارتشی وارد کاخ ریاست جمهوری می شوند و از چاوز می خواهند که استعفا دهد و تهدید می کنند که در صورت عدم استعفا ، کاخ را به توپ خواهند بست. چاوز با استعفا موافقت نمی کند اما برای جلوگیری از خونریزی خود را تسلیم ژنرالها می کند. چاوز دستگیر می شود و به محلی نامعلوم برده می شود. وزرای کابینه متواری و مخفی می شوند.
مطبوعات و تلویزیون های خصوصی اعلام می کنند که چاوز استعفا داده و کشور را ترک کرده است. پدرو کارمونا به یاری ژنرالهای ارتشی سوگند می خورد و به عنوان رئیس جمهور جدید شناسایی می شود. اولین کشوری که دولت جدید را به رسمیت می شناسد آمریکاست.
طرفداران چاوز با رساندن خبر به تلویزیون های بین الملی به اطلاع مردم می رسانند که بر سر چاوز چه آمده است. آنها از مردم می خواهند که مقاومت کنند. مردم که از مسئله باخبر می شوند به خیابانها ریخته و به سمت کاخ ریاست جمهوری به راه می افتند..هزاران هزار نفر در مقابل کاخ ریاست جمهوری جمع می شوند و خواستار بازگشت چاوز می شوند. گارد ریاست جمهوری که به او همچنان وفادار است با اتکا به پشتیبانی مردم کاخ را محاصره و دست اندرکاران کودتا را دستگیر می کند . کارمونا و چند تن از ژنرالها موفق به فرار می شوند. دستگیر شدگان به زیر زمین کاخ برده می شوند و وزرای کابینه از مخفیگاه هایشان به کاخ بر می گردند. در نبود رثیس جمهور با استناد به قانون اساسی ، معاون رئیس جمهور به عنوان رئیس جمهور موقت سوگند می خورد. کانال دولتی تلویزیون که در مدت کودتا بکلی تعطیل بوده است راه اندازی می شود و تغییرات به اطلاع مردم رسانده میشود. چند تن از کماندوهای حرفه ای برای نجات چاوز وارد عمل می شوند و بعد از خبر یابی از محل دستگیری او ، موفق به نجات او می شوند.در 14 آپریل 2002 چاوز باز می گردد و به عنوان رئیس جمهور قانونی کنترل امور را در دست می گیرد.
ژنرالهای ارتش می گریزند و باقیمانده ارتش وفاداری اش به قانون اساسی منتخب مردم را اعلام می کند.
جالب تر از همه برخوردی است که دولت چاوز با کودتا چیان دستگیر شده دارد. در جلسه ای به همه آنان اعلام می کند که آنان از تمام حقوق شهروندی خود بر خوردارند و عادلانه محاکمه خواهند شد.
چاوز بعد از پیروزی مجدد و کنترل اوضاع ، از مردم می خواهد که برای به دست آوردن آرامش کشور به خانه ها بروند ، او به مردم قول می دهد که آنان را نا امید نخواهد کرد. چاوز در سخنرانی خود گفت که کسانی هستند که مخالف دولت من هستند. امیدوارم مرور زمان بتواند نظر ایشان را عوض کند. اما اجازه ندهید امپریالیسم از شما استفاده کند.
مردم در حالی که در خیابانها سرود می خوانند کم کم آرامش گذشته را به دست می آورند.
تمامی کودتای ونزوالا 3 روز به طول انجامید. کارمونا و گروهی از دار و دسته اش به آمریکا گریختند. گروهی از ژنرالها به آمریکا گریختند و گروهی دیگر بر کنار شدند و اکنون به عنوان اپوزیسیون در درون کشور فعالیت می کنند. چاوز برای جلوگیری از خونریزی خود را تسلیم کودتا چیان کرد. اما بعد از بدست گرفتن کنترل اوضاع نیز کسی را اعدام نکرد. و کشته شدگان این کودتا، از همان ده نفری که توسط هدف زنان حرفه ای بر روی پشت بام ها به مردم شلیک کردند فرا تر نرفت.
سرودی که مردم در خیابانها می خوانند این بود
مردم متحد ، هرگز شکست نمی خورند.

منبع : با استفاده از فیلم مستند " چاوز ، یک کودتا در مقابل دوربین " که در سال 2002 توسط مستند سازان ایرلندی تهیه شد.

[ 23:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

نامه باطبی به شیرین عبادی را خوانده اید ؟ امروز سر کار بودم که رهگذر ثانی خبر داد که لینک را در گویا گذاشتند ، در زیر نامه باطبی.
نامه را خواندید ؟
می دانم که لینکش را در پست قبلی دادم ، ولی آن را خواندید ؟

خانم عبادی‌عزيز
در طول تاريخ، زندان و زندانی مقوله‌ای عينی و مطرح در مباحث مربوط به نقض حقوق انسانی بوده كه تا به امروز شايد به جرات بشود گفت که جزء معدود جاهايی است كه در آن نقض حقوق و خصوصا حقوق بشر به شكل سازمان‌يافته و حتی قانونی صورت می‌گيرد و در اين ميان مساله زندانيان سياسی دست‌كم در تاريخ معاصر با توجه به ويژگی‌های اجتماعی و سياسی جامعه‌ی ما و ميزان طرح اين مقوله در محافل گوناگون جايی برای توضيح نمی‌گذارد و طرح هر موضوعی به هر دليل توضيح واضحات است.
لذا من به عنوان يك دانشجوی زندانی نمونه محرز از يك قربانی نقض حقوق بشر در پنجمين پاييز اسارت از شما به عنوان بانوی صلح و دوستی كشورم تقاضا دارم از نفوذ معنوی خود استفاده نموده و در جهت حل مسائل و آزادی زندانيان سياسی لطف لازم را مبذول فرمائيد.
موفقيت و پيروزی شما آرزوی ماست.

زندانی سياسی شماره «102954» - احمد باطبی


نمی توانم نگویم که گریه ام گرفت. از شجاعت انسانی که سر خم نمی کند . از شهامت او که به خاطر یک پیراهن خونین، یک عکس، در پنجمین پاییز خود در اسارت تقاضای حل مسائل و آزادی تمام زندانیان سیاسی را دارد.از سرسختی او که در مملکتی که ادعا دارد هیچ زندانی سیاسی ندارد ، بی پروای فردای تیره اش خود را زندانی سیاسی می خواند. دقیقا همان که هست. یک زندانی سیاسی.

فکر کردم نامه را ترجمه کنیم و به همراه امضا ها به کمیساریای دفاع از حقوق بشر بفرستیم. نامه خطاب به برنده جایزه صلح نوبل است. ما هم گفتیم که ، باید از این موقعیت حد اکثر استفاده را بکنیم.
کسی هست که مایل باشد در ترجمه نامه به زبان انگلیسی کمک کند ؟ انگلیسی خود من به این حد خوب نیست.
شاید روزی بیاید که پشت اسم احمد باطبی شماره ای نبینیم . پشت نام هیچ انسانی.




[ 17:37 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 11:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 2, 2003

در تماسی که با دوستان در ایران داشتم متوجه شدم که باز شادی من زودتر از موقع بود. ­کم لغو نشده است. مسئله ای که رادیو فردا امروز اعلام کرده ، همان اعلام ­کم توقف اعدام افسانه بوده است و نه لغو اعدام. یعنی فعلا افسانه در زندان می ماند تا پرونده دوباره بررسی شود
بعضی بر این عقیده اند که این خبر به این دلیل دوباره اعلام می شود تا پاسخی باشد به سخنان سخنگوی قوه قضاییه که اخیرا گفته بود : هنوز هیچ دستور رسمی برای توقف اجرای حکم اعدام افسانه نورزی صادر نشده است.
خبر از سایت زنان ایران
حکم اعدام افسانه نورزي لغو نشده است





[ 20:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

آری به اتفاق جهان می توان گرفت
حکم اعدام افسانه نوروزی به کلی لغو شد.
لینک مربوط

تبریک عزیزان !!!!
هیچ متوجه هستیم چه اتفاقی افتاده است ؟ این کار را ما کردیم . من ، تو ، او و آنها، این کار را همه ما با هم انجام دادیم. ما که داخل کشور هستیم. ما که خارج از کشور هستیم. ما که ایرانی هستیم و ما که غیر ایرانی هستیم. ما که انسان هستیم.
این کار را ما انجام دادیم ، ما انسانی را از پای چوبه دار به زندگی باز گرداندیم. با یگانگی و هماهنگی مان. هر کس هر کار که می توانست کرد حتی اگر این کار در حد امضای یک اعتراض باشد.
پس باز هم می شود این کار را کرد...مگر نه ؟
پیش به سوی هدفهای بعدی. زندانهای ما مملو از انسانهای بی گناه هستند. کار تمام نشده ، فقط ثابت شده که می شود کاری کرد.



[ 18:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ممنون از همه دوستانی که در مورد رفتن دخترم مهربانی کردند. بخصوص آبنوس عزیز که جدا از هر چیز به فکر کادو ها بود. قرار نیست کادو بیاره چون قرار است که سبک سفر کنند تا بتوانند بگردند. دوستان خواستند که وقتی خبر داد ،در موردش بنویسم.. دیشب یک اس.ام.اس زد و نوشت که رسیده است. قرارمان این شد که موبایلش را با خودش ببرد ، از آنجایی که در حرکت خواهند بود و نمی شود هر شب محل اقامتشان را اطلاع دهند داشتن موبایل بهترین شیوه برای حفظ تماس بود. اما قرار است تلفن نکنیم چون پول تلفنش سرسام آور می شود. بلکه فقط با اس. ام . اس ، یا پیغام نوشتاری از طریق تلفن موبایل تماس داشته باشیم.
دخترم برای درک بهتر از تاریخ دو هزار و پانصد ساله هندوستان و هنگ کنگ و ...مقداری فیلمهای هندی و هنگ کنگی اجاره کرده بود و همراه دوستش شبانه روز روی این فیلمها مطالعه می کردند. روزی دیدم که گردنش کمی لغ شده و تا با من ­حرف می زند هی گردنش را تکان می دهد. از طرف دیگر هم همش دنبال یک ستون می گشت و تا گیر می آورد دورش می گشت و چیکی چیکی دانا می خواند. تحقیقشان روی فیلمهای هنگ کنگی هم به شکستن نصفی از ضروف چینی منزل انجامید . اما آخر سر به این نتیجه رسیدند که بر طبق فرهنگ دو هزار و چند صد ساله هنگ کنگ اگر مشکلی برایشان پیش آید همیشه آرتیسته سر میرسه و با دو تا کاراته و سه تا ها هو کردن آنها را نجات می دهد.امیدوار بودند که این فرهنگ در بین هنگ کنگ و تایلند مشترک باشد.

خلاصه دخترم اس ام اس زد که رسیده است و در فرودگاه از زنان و مردان رقصان و ستونهای بلند و آهنگ چیکی چیکی دانا خبری نبوده است. همه مشغول کار هستند و تا با آنها صحبت می کنی زیر آواز نمی زنند و پشت ستون قایم نمی شوند و دالی بازی در نمی آورند :)
در ضمن دخترم در اس ام اس دیگری نوشته است که بچه ها اینجا به جای گودیس (تنغلات شیرین، Candy)فلفل قرمز خیلی تند سرخ کرده می خورند. من که فلسفه تند بودن غذای مناطق گرمسیررا نمیفهمم . آیا احتیاج بدن به ادویات تند در محیط گرم زیاد تر است ؟ خود محیط که گرم است. من اینجا رستوران هندی می روم با خوردن غذاهایشان خیلی گرمم می شود. فکر می کنم برای مناطق سردسیر مناسب تر است این ادویات تند تا مناطق گرمسیر. بگذریم که بعضی وقتها غذا یشان اینقدر تند است که آدم اصلا مزه غذا را نمی فهمد.
خلاصه ، ا­تمالا شما هم فهمیده اید که نوشته بالا شوخی بود. هر کس متوجه نشده یه پیام بگذارد برایش یه دوره تراپی به شیوه Analyse this بگذاریم. اما پیغام های دخترم و فیلمها تاحدی جدی بود.

پ.ن . فلفل خوردن بچه ها به عنوان تنقلات شوخی نیست. قبلا هم شنیده بودم که در خیابانها مثل لواشک که در ایران می فروشند ، به بچه ها فلفل سرخ کرده می فروشند و بچه ها برایش سر و دست می شکنند.




[ 10:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

November 1, 2003



نام فیلم : Irréversible
کارگردان: Gaspar Noé
بازیگر: Monica Bellucci
وقتی که پای گیشه بلیط رفتیم و دخترم شماره رزرو را باز گفت ، مسئول فروش بلیط شماره را در کامپیوتر خود نوشت و گفت : آه..آن فیلم وحشتناک؟ شما این اخطار را خوانده اید ؟ و اخطاری را که در کنار گیشه روی پنجره مربوط به این فیلم زده بودند به من و دخترم نشان داد.گفتم می دانم ، نگاهی به دخترم کرد و نگاهی به من، داشت با نگاهش می پرسید که این چه انتخابی است ؟ گفتم این انتخاب دخترم است. او مایل است این فیلم را ببیند.
اگر به خاطر دخترم نبود، هرگز این فیلم را انتخاب نمی کردم. لا اقل نه به عنوان آخرین فیلمی که قبل از رفتنش با هم ببینیم. دخترم اصرار کرد: تا من برگردم دیگر برش داشتند. بریم دیگه... و رفتیم.
فیلم به طریق Backward پیشروی می کند . درست مثل فیلم Memento یعنی تو اول فیلم، آخر فیلم را می بینی و با کليپ های 5 تا ده دقیقه ای فیلم به عقب بر می گردد. آخر فیلم ابتدای داستان است و اول فیلم انتهای داستان.
در صحنه اول می بینی که دو مرد را از جایی که به دیسکو یا کلوب شبیه است بیرون می آورند. یکی از آنها که بر پاست دستگیر می شود و دیگری را به آمبولانس می برند. مردانی فریاد زنان به آن دو فحش می دهند و به مردی که دستگیر شده است می گویند که در زندان از او به عنوان آبریزگاه جنسی مردان استفاده خواهد شد.
در صحنه بعدی دو مرد در یک کلوپ زیر زمینی (کلوپ حقیقتا زیر زمین است، اما به طوری که از گفتار بر می آید نیمه مخفی هم هست ) هموسکسوال ها به دنبال کسی می گردند. محل یک سکس کلاب تمام عیار است. دوربین چرخان است. هیچ صحنه ای را کامل نشان نمی دهد. کلمات رکیکند و شرم آور. دوربین روی هیچ صحنه ای بیش از یک ثانیه توقف نمی کند. در این صحنه ها آلت جنسی مردان در حال خود ارضایی، Blowjob ، همخوابگی و...با کلیپ های بسیار کوتاه در گردش دوربین نمایان می شود.
پی یر و مارکوس همچنان در جستجوی یک نام از دیگران سوال می کنند. در این جستجو مارکوس موتور اصلی است و پیر تنها به دنبال او حرکت می کند و بارها از او می خواهد که تمام کند و برگردند . در این سوال کردن ها فحش می دهند و فحش می شنوند. و کتک می زنند و کتک می خورند و بالاخره به شخصی می رسند که به دنبالش می گشتند.مردان عصبانی هستند و مشخص است که آماده درگیری هستند. مارکوس شروع به زدن مرد می کند ولی در فرصت کوتاهی پهن زمین می شود ، مردان دیگری در اطراف ایستاده اند و صحنه را تماشا می کنند و هورا می کشند. مردی که مارکوس و پی یر به دنبالش می گشتند به قصد تجاوز به مارکوس لباس او را از تن در می آورد. مردان دیگر با هیجان شروع به خود ارضایی می کنند. مارکوس به شدت آسیب دیده است و دستش را شکانده اند. و قدرت دفاع ندارد. در میان هلهله مردان ، پی یر با کپسول آتش نشانی بر سر مرد می کوبد و او را از روی مارکوس به گوشه ای می اندازد.و با کپسول آتش نشانی بر صورت مرد می کوبد. و می کوبد . و می کوبد. و می کوبد. در مقابل دوربین صورت مرد بعد از هر ضربه لهیده تر می شود. دوربین با اصرار بر صحنه فوکوس شده است. و در مقابل دوربین صورت مردی به تدریج به تکه ای گوشت تبدیل می شود.
صحنه های بعد برای بیننده روشن می کند که مارکوس و پی یر آن شب چه ماجرایی داشتند. صحنه ها عقب می روند. در صحنه ای این دو با فواحش درگیر می شوند و سراغ مردی را می گیرند. یک نفر آدرس گی کلاب را می دهد.
در صحنه ای آلکس( احتمالا مخفف آلکساندرا ) زنی زیبا برای گرفتن تاکسی به کنار خیابان می رود، قصد رد شدن از خیابان را دارد و زنی به او پیشنهاد می کند که از تونل زیر زمینی استفاده کند. او به سمت تونل می رود . تونل تاریک است و خلوت. مرد و زنی از آن سوی تونل وارد می شوند. زن به راهش ادامه می دهد. مرد شروع به کتک زدن زن همراهش می کند و آلکس متعجب و ترسیده خود را به دیوار می چسباند. زن همراه مرد ، از دسترس او خارج می شود و مرد به سمت آلکس می آید. زن فرصت فرار کردن را نمی یابد. در صحنه ای به طول 9.5 دقیقه تجاوز وحشیانه مرد به زن در مقابل چشمان تو انجام می شود. زنی که نا امیدانه بر زمین افتاده است از پس دستان مرد که دهان و گلویش را فشار می دهند زجه می زند.تمام صحنه تجاوز در مقابل دوربین انجام می شود. تو می بینی و می شنوی. حتی مردی را که از سوی دیگر تونل نمایان می شود و با دیدن صحنه ، به جای دخالت و کمک کردن به زن ، فرار را به قرار ترجیح می دهد را نیز می بینی. وقتی که تجاوز تمام می شود مرد با مشت و لگد به جان زن می افتد و او را فاحشه پولدار می خواند و می گوید که وقتی کارش با او تمام شود دیگر چهره زیبایی از زن باقی نخواهد ماند. دوربین اینجا هم برچیزی فیلتر نمی زند. آلکس با صورتی له شده در تونل باقی گذاشته می شود. صحنه بعدی که در فیلم به عنوان صحنه قبل از این نشان داده می شود پی یر و مارکوس را در حال رفتن به خانه نشان می دهد که با ماموران آمبولانسی که جسم بی جان زن را حمل می کنند روبرو می شوند .صورت زن به کلی از بین رفته است و در کما به سر می برد.
بیننده به تدریج وارد فیلم می شود. به تدریج می فهمد که مارکوس و پی یر دو دوست بوده اند و آلکس که ابتدا دوست دختر پی یر بوده است بعد از مدتی مارکوس را انتخاب می کند . مارکوس مردی لا ابالی و دون ژوان به نظر می رسد و در شب حادثه این سه نفر به قصد شرکت در یک پارتی از خانه خارج می شوند. مارکوس در محل پارتی آمفتامین مصرف می کند و به لاس زدن با زنان دیگر می پردازد. پی یر که هنوز عاشق آلکس است به شدت عصبانی می شود و به او تشر می زند که این کارش توهین به زن است. آلکس ماجرا را تاب نمی آورد و مهمانی را ترک می کند و به قصد گرفتن تاکسی برای عبور از خیابان تونل زیر زمینی را انتخاب می کند و....

فیلم رورسیبل در اروپا و در فستیوال کان به دلیل خشونت فوق العاده اش مورد بحث قرار گرفت. شیوه کارگردانی و تهیه فیلم ، یعنی شیوه بازگشت از آخر به اول یکی از شیوه های جدید سینمای اروپا ست که مورد توجه قرار گرفته است. این شیوه در فیلم مومنتو هم مورد استفاده قرار گرفت و شیوه جالبی در تعقیب فیلم و نیز در جدا کردن موضوع ها از یکدیگر است.
در صحنه اول فیلم که مردی وحشیانه کشته می شود بیننده که هنوز مدت زیادی از نشستنش روی صندلی سینما نگذشته است با موضوع خاص خشونت برخورد می کند. بیننده نمی داند که این سه مرد چه رابطه ای با هم دارند. نمی داند که مردی که چنین بی رحمانه به قتل می رسد چه عملی انجام داده است و آیا مستحق چنین مرگی است یا نه. اینجا تو قاضی صحنه ای هستی و خشونت را به عنوان یک عمل منفرد مورد قضاوت قرار می دهی..دلت پر از کینه و انتقام نیست. مردی در مقابل چشمان تو می میرد. تو نمی دانی این مرد چه کرده است. می بینی و می دانی که انسانی خشن است و اگر امکانش را داشت همین بلا را بر سر رقیبش می آورد. اما رقتی که در تو به وجود می آید به تو می گوید که این خشونت صحیح نیست.تو بدون اینکه بدانی مرد چه کرده است این خشونت را صحیح نمی دانی. فیلم به تو این فرصت را می دهد که با اصل خشونت و نه دلایل آن برخورد داشته باشی.

این فیلم انتخاب دخترم بود به عنوان آخرین شبی که قرارگذاشتیم قبل از رفتنش با هم بگذرانیم. اگر خواست من مطرح می شد من خواستار دیدن این فیلم نبودم. لااقل نه امشب. ( من پیشنهاد کرده بودم بریم این فیلم کارتن pooh the bear والت دیسنی را ببینیم، قبول نکرد :)
فیلمی است که بسیار خوب ساخته شده و بازی بسیار خوبی دارد و موضوع هم جالب است. اما خشونت وحشیانه ای که در فیلم است را نمی توانم درک کنم. و به دلیل این خشونت ، فیلم را در لیست فیلمهایی که نمی خواهم ببینم گذاشته بودم.فیلم تاثیر بسیار بدی روی بیننده می گذارد و حالت بد می شود. فیلم را بالای 15 سال اعلام کرده اند. اما من دیدن این فیلم را حتی به 40 سالگان هم پيشنهاد نمی کنم.
در انتهای فیلم، که در داستان ابتدای فیلم است صحنه ای زیبا نمایش داده میشود. روزی آفتابی ، و آلکس زیبا که روی پتویی در زیر آفتاب دراز کشیده است و کتاب می خواند ، پارکی بسیار سبز و زیبا و آرامشی که تو دیگر می دانی که مدت طولانی به طول نخواهد انجامید. اما کارگردان به دنبال آرام نگاه داشتن تو نیست. به دنبال انتقال آرامش به تو نیست. به همین دلیل با حدود یک دقیقه پرش صحنه ، آن جو تشنج آمیز فیلم را به ذهن تو بر می گرداند. کارگردان به دنبال آرام نگاه داشتن تو نیست که کار می کند. بلکه قصدش منقلب کردن توست. برای چه ؟ شناخت جامعه ای خشن و تفکر در خشونت جامعه ؟ شاید.
در آخر فیلم جمله ای فیلسوفانه بر پرده سینما نقش می بندد، جمله ای در مقابل جمله ای که به آن عادت داشتیم. همان جمله مشهور که همیشه به ما گفته است که زمان التیام بخش همه چیز است. اما کارگردان برای تو این آرامش را هم باقی نمی گذارد ، او می نویسد:
زمان همه چیز را نابود می کند.

پ.ن ، من معمولا فیلمها را آخرش را تعریف نمی کنم که هیجان فیلم از بین نره و دوستانی که می خوان برن ببینند از هیجانش کم نشه..اما آخر چی کار کنم که این فیلم آخرش رو اولش تعریف کرده . در ضمن مسئله اصلی فیلم همان خشونت آن و رو در رو قرار دادن بیننده با خشونت عریان است.در ضمن بابا این فیلم رو می خواهید چی کار برید ببینید؟ حالتون بد می شه ها. از من گفتن بود
پ.ن 2 چیزی که به آن اشاره نکرده ام همین احساس بود که امید میلانی در کامنت ها به آن اشاره کرد. در ابتدای فیلم صحنه ای از خشونت بی بدیل در معرض دید تو قرار می گیرد. تو را شکه و هیجان زده می کند و به برخورد با خشونت وامی دارد. در انتهای فیلم تو یه جورایی دلت هم خنک شده که پی یر و مارکوس به آن وضع فجیع مرد را به قتل رساندند. این را حق او می دانی..خشونت توجیه شده است. پیام کم رنگی در فیلم وجود دارد. باید بیشتر مورد بررسی قرار گیرد که این آیا پیام اصلی فیلم است یا نه. و آن قانون را به دست گرفتن و اجرا کردن است. اینکه قانون انتقام آلکس را نمی گیرد و تو اگر مایلی باید خود وارد کار شوی و انتقام بگیری. باید خودت مجری قانون باشی تا مجرم به جزای خود برسد.
مانی به هموفوبیای موجود در فیلم اشاره کرده است که فکر می کنم کاملا بر حق است( اینجاست که می گویند هیچکس ، هر چقدر هم که با مسئله از نظر تئوریک آشنا باشد ، تا زمانی که خودش دقیقا با مسئله درگیر نباشد نمی تواند حساسیت های لازم را داشته باشد، این در مورد مسائل زنان صادق است و در مورد همجنسگرایان هم. و من همیشه فکر می کردم حساسیت لازم را نسبت به مسئله همجنسگرایی دارم). درجه تهوع آوری فیلم آنچنان بالا بود که تمام مسائل دیگر فراموش می شد. من حتی به نقد های موجود هم اشاره کردم و دیدم در هیچ کدام از هموفوبیای موجود در فیلم اثری نیست. البته این شلختگی جنسی در پارتی که پی یر و مارکوس و آلکس شرکت کرده بوده اند ، در میان هتروسکسوئل ها هم نمایش داده می شود. اما جنایت کار اصلی همجنس گرا نمایانده می شود و با دیدی زن ستیزانه به آلکس برخورد می کند. در صورتی که امار جنایت هایی که بر علیه زنان صورت می گیرد نشان دهنده آن است که تنها مردان هتروسکسوئل به تجاوز و خشونت بر علیه زنان دست می زنند.


[ 11:47 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 2:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



Powered by MT3.35