امروز به جلسه ای از طرف سازمان همپایی جنسی در سوئد رفته بودم. این جلسه تحت عنوان سکسوالیته مردان ، به مسائل مختلف پیرامون مردان و مسائل جنسی از دیدگاه مردان و از دیدگاه فمینیستی مربوط می شد. در ابتدا استفان لاک که با مسائل مربوط به مسائل جنسی از پسران جوان کار می کردو نویسنده کتابی در مورد کارکرد جنسی بدن مرد به نام ( باور کنید اسمش اینه ) "علم کیر "، در مورد فیزیولوژی جنسی مرد صحبت کرد. حرفهایش برایم کمی غیر منتظره بود. این که هیچ اطلاعات خاصی در مورد فیزیولوژی و کارکرد جنسی بدن مرد در سوئد منتشر نشده باشد ( در حالی که مشابه آن در مورد زنان بسیار زیاد است ) و اینکه سوال کردن و پرداختن به مسائل جنسی مردان بسیار تابو است. از جمله صحبت های او پرداختن به این مسئله بود که: بیضه ها حرارت کمتری نسبت به بدن را می طلبند ( حدود 34 درجه ، نسبت به دمای عادی بدن که روی 37 است ) و موی پیرامون اعضاء جنسی برای جلوگیری از بخار شدن آب بدن در آن ناحیه است و تراشیدن آن موجب به وجود آمدن ناراحتی های پوستی می شود. رنگ اسپرمی که در حال ارگازم از بدن خارج می شود می تواند سفید نباشد و زرد رنگ باشد. دلیل زرد بودن آن وجود گلبولهای قرمز خون در مایع اسپرم است که به دلیل اینکه در محیط عادی زیست خود به سر نمی برند ، می میرند و بیلیروبین که ماده ای زرد رنگ است ، ترشح می کنند. سفیدی مایع منی مربوط به کریستالیزه شدن مایعی است که از غده زیر پروستات ترشح می شود و کل اسپرم موجود در مایع منی ، 5 درصد آن را تشکیل می دهد.مایع منی نیز می تواند مثل تمام ترشحات مایع بدن تحت تاثیر رژيم غذایی ، بو و مزه مختلف داشته باشد. دارچین و سیر و آناناس در مزه و بوی مایع منی تاثیر مستقیم می گذارند. یکی از دلایل عمده که منجر به داشتن ارکشن ( فکر می کنم فارسی/ عربی اش می شود نعوذ) در مردان در صبحدمان می شود آن است که بدن در طول مدت خواب دیدن به طور دائم و به عنوان تمرینی برای اعضای جنسی دارای ارکشن می شود. و خواب دیدن تنها در شرایطی میسر است که بدن از حالت خواب عمیق خارج شده و به خواب سبک رسیده است و در صبحدمان خواب سبکتر است و بدن خود را برای بیدار شدن آماده می کند. در همین حالت رویا و ارکشن جنسی احتمال بیشتری دارد. شایعه ای که در مورد بهداشتی بودن ختنه وجود دارد از نظر عملی صحت ندارد. برای مردان نیز همچون زنان شست و شوی عضو جنسی تنها با آب توصیه می شود. و به کار بردن صابون نه تنها ضروری نیست بلکه موجب به وجود آمدن حساسیت های مختلف می شود. نظافت عضو جنسی مردان با یا بدون ختنه به یک اندازه راحت است. اما ختنه و برداشتن پوسته رویی پنیس موجب اصطکاک بیشتر پنیس با لباس می شود و پوست رویی آن را که در صورت طبیعی لطیف و حساس است دچار زمختی می کند و از حساسیت آن کم می کند.( من که مطمئنم اگر ختنه مردان تنها در اسلام بود و در یهودیت وجود نداشت حتما به نوعی محکوم و ممنوع می شد )
در قسمت بعدی یکی از روانشناسان مشهور سوئد، آقای لارش یالمرت در مورد رل های مردانه صحبت کرد. بحث ها در اینجا جنبه تکراری گرفت و او به عنوان یک محقق فمینیست روی نقش دانش فمینیستی در باز شناسی و تغییر نقش های مردانه تاکید کرد.
خانم بریت ماری ترنسمار که اخیرا کتابی به نام منگرانت منتشر کرده است با صحبت در مورد اینکه اکثر عکسهای اروتیک ، حتی اگر موضوع عکس مرد باشد توسط مردان گرفته می شود با نشان دادن عکسهایی که گرفته است خواست دید زنانه و اینکه زنان چگونه مایلند مردان را ببینند را طرح کرد. من قبلا هم کتاب او و عکسهایش را دیده بودم.عکس مردان برهنه با فوکوس بر آلت جنسی شان و در حالی که مثلا دور پنیس را با گل یا مروارید پوشانده باشند. این عکسها اگر توسط یک مرد از زنان گرفته می شد( که مطمئنا عکسهایی مشابه از زنان وجود دارد ) داد زنان فمینیست را در می آورد و فریاد آی زنان را ابژه جنسی نکنید همه جا را پر می کرد. اما در اینجا از آن به عنوان عکسهای هنری یاد می شد. این کار ( من مشابه این برخورد را زیاد دیده ام ) برای من خیلی دردناک است. انتقام کودکانه ای از جامعه در مقابل آنچه بر سر ما زنان می رود. ابژه سازی مردان در مقابل ابژه سازی زنان. یکی را نفی کردن و دیگری را هنر شمردن. در این عکسها مردان برهنه بودند و زنان لباس بر تن داشتند. یعنی مردان در نقطه ظعف و زنان در نقطه قدرت قرار می گرفتند. در صحنه ای زنی دستکش به دست باسن مردی را نیشگون می گرفت و غیره. و این خانم معتقد بود که زنان مایلند مردان را اینگونه ببینند. برهنه، و با گل و بته پیرامون آلت جنسی شان و در موضع ضعف. من هم که معمولا زبان به دهن نمی توانم بگیرم اعتراض خودم را اعلام کردم و گفتم که من نمی خواهم مردان را اینگونه ببینم. که دیدن آلت جنسی مرد با گردنبند مروارید به دورش برای من نقشی از اروتیسم ندارد. و من فکر نمی کنم که ابژه سازی مردان جواب خوبی در مقابل ابژه سازی زنان باشد. من مایلم که کل ابژه سازی را زیر سوال ببرم. البته خانم بریت ماری از لحن من خوشش نیامد و گفت که این عکسها هنری است. ولی من گفتم که تمام مردانی که عکسهای پرنوگرافی زنان می گیرند همین حرف را در مورد عکسهایشان می زنند . ولی پرنوگرافی با اروتیسم متفاوت است.خلاصه بحث به جایی نرسید. کتاب و عکسها حاصل سالی از عمر او بود. و به قول خودش چیزی تازه عرضه کرده. مسلما از انتقادی که تمام کار را زیر سوال می برد ، خوشش نمی آمد. شاید هم هیچ کدام از ما نتوانستیم منظورمان را بخاطر وقت کم به خوبی بیان کنیم .
کارین فالستروم ، به مسئله ابژه سازی مردان در تبلیغات پرداخت و اینکه دنیای تبلیغات به سرعت دارد پیش می رود به سوی اینکه با استفاده از مردان به عنوان ابژه های جنسی ، کالای بیشتری بفروشد. این که شرکت های تجاری مخاطبان خود را با دیدگاه زنانه انتخاب می کنند و به این شکل سعی می کنند از مردان که با رل های مردانه همخوانی بیشتری دارند استفاده کنند.چهره و نرم مردانه به طور کلی هر آنچه است که زنانه نیست و با همجنسگرایی هم در تضاد قرار می گیرد. مخاطب تبلیغاتی مردانه ، زنان هستند و نه مردان همجنسگرا، مردی که در تبلیغ مردانه برای ادکلن یا لباس زیر مردانه برهنه می شود برای جلب نظر یک زن چنین می کند و با نگاهش زنی را به خود می خواند. اکثر تبلیغات مردانه از طرف کمپانی های بزرگ آمریکایی است که با توجه به شدت هموفوبیا در آمریکا این نتیجه گیری عجیب نیست. جلسه با پانلی با شرکت چند تن ، در میان آنان یک همجنسگرا ، ختم یافت. در بحث های پانل به هموفوبیایی که در جامعه وجود دارد، به نقش مردانه که از مهد کودک تا اجتماع بزرگسال به انسان ها تحمیل می شود، از جمله اسباب بازی های کودکانه ، خرید اسباب بازی های خاص دخترانه و پسرانه برای کودکان و جلوگیری های ناخودگاه از عروسک بازی پسران ، صحبت شد. روی هم رفته جلسه کم بار تر از آنچه بود که فکر می کردم و بحث ها قالبا ، با توجه به جامعه سوئد و بحث های موجود در آن ، تکراری بود.
دوست گفته بود : با خودت از فرانسه" لئو فره" را ببر. و من چنین کردم. خانه پر از صدای دیوانه کننده اوست. این آهنگ را از روی نت پیدا کردم و برایتان روی نت می گذارم تا بدانید چه می کشم. اگر کار نکرد کمی دیرتر امتحان کنید. Ni Dieu ni maltre
******************************
از زیتون و امید میلانی خبری نیست. وبلاگ زیتون نوشته که تا اطلاع ثانوی تعطیل است و وبلاگ امید باز نمی کند. کسی خبری از بچه ها داره ؟ آهای.....کسی آنجا هست ؟
بیهوده گویی نیست که پاریس را عروس شهرهای جهان بنامند. این نه از آن روست که من همه شهرهای جهان را دیده ام. و مسلما هم زیبایی های هر شهر و هر کشوری به جای خود چشمگیر است اما پاریس کشش عجیبی برای تو به وجود می آورد. در پاریس خودت را تنها حس نمی کنی حتی اگر که تنها باشی، و یا چون من روحی تنها داشته باشی. فرانسوی ها را اگر هر صفت خوبی به آنها بدهی ، مهمان نوازی در آن زمره نیست. دوستم توضیح می داد که فرانسه کشوری است که سالانه پذیرای رقمی از توریسم است که بیش تر از اهالی خود فرانسه است. در رستوران های فرانسوی سعی کمتری برای جذب مشتری و مشتری دائمی داشتن به کار می رود. چرا که اکثر مشتریان ، برای یک بار از آنجا رد می شوند. میل به قدیمی نگاه داشتن پاریس و حفظ چهره او در شهر به چشم می خورد. کوچه ها و خیابانهای سنگفرش شده احساس زیبایی را به تو می دهند. پیاده روی در خیابان سنگفرش احساسی متفاوت با دیگر مکان ها دارد. روی هر سنگی که پای می گذاری می دانی که قبل از تو میلیونها نفر روی درست همین سنگ قدم گذاشته اند. ملیونها انسان و ملیونها احساس. میلیونها قلب پر تپش و ملیونها چشم عاشق. و این راه را برایت نقش می زند. منفرد و مستقل می کند و تو با راه یکی می شوی. راستی ، آن زنی که صد سال پیش از روی این سنگ گذشته است امروز در کجا آرمیده ، مردی که از 50 سال پیش از روی این سنگ گذشته است به آرزویش رسیده؟ آن دخترک که گریه کنان از این سنگ می گذشت توانسته است دل معشوقش را به دست آورد ؟ آن پسر بچه ده سال پیش امروز چند ساله است؟ پاریس پر است از این سنگفرش ها. از این خیال ها . از سوال ها.
در کافه های پاریس صندلی ها رو به خیابان گذاشته شده است. می شود ساعت ها با فنجانی قهوه در مقابلت در کافه ای رو به خیابان بنشینی و تماشاگر زندگی باشی. زندگی به سادگی و آرامش جریان دارد و تو نیز با دختری که دست در دست دوست پسرش از مقابلت می گذرد و زنی که تسمه سگش را در دست می فشارد و نوازنده دوره گردی که با ساکسیفونش آهنگهای قدیمی را می نوازد و در خطوط چهره ات لبخندی را که با باز شناسی آهنگ نقش می بندد ، کشف می کند ، جاری می شوی. پاریس شهر تناقض های پیچیده است. مردی با لباسی مرتب که دست به گدایی دراز می کند و زنی که بالشی زیر زانوان گذاشته است و لیوان مصرف شده کوکاکولا را به جای کاسه ای برای درخواست پول به سوی رهگذران دراز می کند. پسرکی که در سرما در کیسه خوابی به خود فرو رفته است و زنی که کودکش را در بغل می فشارد همه و همه در کنار مغازه های گوچی و آرمانی . زبان فرانسوی ( که من از آن کلامی هم نمی دانم ) یکی از خوش آهنگ ترین زبان هاست. تصور اینکه چنین زبان زیبایی بتواند در خشونت به کار رود کمی غیر قابل درک است. با هر بار شنیدن این زبان می شود دوباره عاشق شد. دوستم از تفاوت خیابانها می گفت. از پیروزی جناح چپ و پر شدن میدان باستیل و پیروزی جناح راست و پر شدن میدان کنکورد. از جنوب شهر و شمال شهر. از اشرافیت در پاریس و انتلکتوال های فرانسوی. از ایفل بیش از دو طبقه پیدا نبود ، و برج پر ابهت ایفل درون ابرها فرو رفته بود. در نتردام جمعیت غل می زد. این کلیسای بزرگ هر روزه مورد بازدید هزاران نفر قرار می گیرد.اگر خوب می گشتی شاید میتوانستی گوژپشت را در پستوهای طبقات بالایی بیابی. مادلن کلیسای بزرگ دیگری در مرکز پاریس در آن ساعت شب که ما از آن گذر کردیم سوت و کور بود. مجسمه بزرگی از مسیح که نیمی از سینه اش را برهنه کرده بود و بیرون انداخته بود بسیار معصومانه به فضای خالی نگاه می کرد. شاید اگر مجسمه ای از مریم با همین ژست می ساختند مادلن مشتری بیشتری را به سوی خدا جذب می کرد.بابت روشن کردن شمعی در سقا خانه ، 2 یورو می گرفتند. دادم در آمد. اینجا 25 تا از همان شمع ها به قیمت یک یورو فروش می رود و این خدای گرون فروش دارد در آنجا به سادگی جیب مردم را خالی می کند.من آن دو یورو را اما به نوازنده دوره گردی دادم که با نواختن آهنگ غریبه ای در شب به لبخند من پاسخ گفت و لبخندش از خدا هم مهربانتر بود.
پاریس را باید دید. هر بار کاری ناکرده در آنجا بگذار تا بهانه ای شود برای بازگشت به پاریس. من از این کارهای ناکرده، از این بهانه ها زیاد پیدا کرده ام.
قضیه از این قرار بود که یکی از دوستان عزیزم قرار شده بود به سوئد بیاید و مدتی پیش من بماند. من هم آن قدری که کارفرمایانم رخصت می دادند مرخصی گرفتم تا مدتی از اقامت او را با هم باشیم. و وقتی که او خبر داد که به علت مشکلات مربوط به ویزا قادر به سفر نیست این مرخصی ماند روی دستم. دوستم پیشنهاد کرد یک طرفی برویم و با حداقل امکانات مالی ممکن تصمیم به سفر گرفتیم. تصمیم گرفتیم از هواپیمایی رایان ایر استفاده کنیم که از فرودگاه های فرعی و بدون امکانات خاصی با قیمت نازل به اکثر شهرهای اروپا پرواز دارد. سفارش و رزرو و خرید بلیط همه و همه با اینترنت انجام می شود. بلیط ، همان صفحه ای می شود که با پرینترت ، پرینت کرده ای. و قیمت ها بسیار نازل. سفر ما به پاریس 700 کرون سوئد مطابق با 70 یورو در آمد که از این هفتصد کرون تنها مبلغ 300 کرون آن پول بلیط هواپیما بود و 400 کرون پول اتوبوسی از استکهلم به فرودگاه ، و از فرودگاه به پاریس ، رفت و برگشت بود. این هواپیمایی انگلیسی با برداشتن مخارج اضافی از جمله کاغذ بازی های معمول قیمت ها را به حداقل رسانده است و رقیب جانانه ای برای کمپانی های بزرگ هوایی به حساب می آید. بردینگ کارت ما یک مقوای سبزرنگ بود که حروف 21 و 22 رویش نوشته شده بود. که همان را هم تازه پس گرفتند.وقت ورود به هواپیما از مهماندار پرسیدم کجا بنشینیم و او نگاهی کرد و گفت هر جا دلت می خواهد. من انتظار داشتم پیت حلبی به ما بدهد و بگوید این را یک جا بزار بشین ، اما هواپیما صندلی داشت و به راحتی هر هواپیمای دیگری بود. در هواپیما غذا و قهوه مجانا سرو نمی شد . ولی خوب فکر کنید، می بینید که شما ده برابر قیمت آن غذا و قهوه را با پول بلیط در هواپیما های معمولی پرداخت می کنید. اما وقتی از مهماندار تقاضای رو اندازی ، پتویی ، چیزی کردم همچی نگاه کرد که انگار می گفت : نکنه می خوای بگم جمیله هم بیاد برات برقصه ؟ اما سفری روی هم رفته راحت بود.در اروپا مدتها حرف سر ایجاد اتوبوس هوایی بود. این همان اتوبوس هوایی است که با کم کردن هزینه ، رفت و آمد به کشورهای مختلف آمریکا را ، آسانتر کرده است. وپاریس همچنان زیبا بود . عزیزی را که در پاریس ملاقات کردم به اقامت من و دوستم در پاریس رنگ محبت زد.این عزیز از همه چیز گذشته رانندگی معرکه ای داشت.یعنی راستش را بخواهید رانندگی اش حرف نداشت اما به پارک کردن ماشین که می رسید هر بار از متعجب کردن من و دوست همراهم دریغ نمی کرد. یعنی ماشین را وسط خیابان پارک می کرد و می گفت برویم . باور کنید ( چندان ) اغراق نمی کنم.زیر تابلو عبور ممنوع پارک می کرد و می گفت انشالا جریمه نمی کنند( و نمی کردند هم). اما از عملیات قهرمانانه پارک ماشینش که بگذریم انگار که با حضورش لجوجانه می کوشد تا ارزش های انسانی را سندیت بخشد. تا ثابت کند که انسان دنیایی است دوست داشتنی و پر از عاطفه و مهر.
گورستان پرلاشز آرامش قریبی داشت. بر مزار هدایت نمی دانستم چه بگویم. می خواستم گریه کنم ولی نمی دانستم چه توجیحی برایش پیدا کنم. باز برای اینکه اشکها جاری نشوند شلوغش کردم. مزار پدر فضیلت کلام و مادر سنجری و دو عزیز دیگر غرق در گل بود.گل مراد هم زیر دسته های گل آرمیده بود. بر مزار ادیت پیاف، مجسمه ای از عیسای به صلیب کشیده آرمیده بود. یادبودهای آشویتز وسلاخ خانه های هیتلری و گورهای دست جمعی در کنار دیوار کمون پاریس تاریخ را به فراموشی گرفتگان یاد آور می شد. شب را به رستوران خلوتی رفتیم تا شراب بژوله نو بنوشیم. گیلاس های شراب بر میز قرار گرفت. صفحه میز ها از تکه های شکسته شیشه ها که با بی نظمی در مربعی فلزی قرار گرفته بود ساخته شده بود. این شیشه ها به وسیله خمیر شیشه در جای محکم شده بودند و صیقل داده شده بودند و نوری که از سرخی شراب رنگ گرفته بود انعکاس زیبایی در آن پیدا می کرد.. وقتی برای شستن دست به دست شویی رفتم همین شیوه دکوراسیون را در دست شویی هم دیدم. کاشی های شکسته و رنگارنگی که بر دیوار ها نشسته بودند و به جای آیینه های همیشگی، شکسته های آیینه ، در لای بتونه قرار گرفته بود . شیوه ای غیر متداول و زیبا برای به وجود آوردن فضایی آرام . شراب بژوله تازه ،شرابی است که هر ساله در 19 نوامبر وارد بازار می شود. ما خوب رسیده بودیم و در هر رستورانی که می رفتیم از این شراب در منوی خود داشتند. شراب بسیار خوشمزه ای است که برخلاف شراب های دیگر کهنه بودنش ملاک خوب بودنش نیست . با دوست دیر یافته ام کوچه های پاریس را زیر پا گذاشتیم و میدان های ملت و جمهوری و باستیل را دیدیم . به میدان حقوق بشر رفتیم و از آنجا ایفل را با تمام ابهتش به نظاره ایستادیم. شام را در رستوران دیگری خوردیم و در تمام این مدت پذیرای اطلاعات بسیار گسترده او در مورد شهر پاریس و فرهنگ و قوانین ( بجز قوانین رانندگی البته :) بودیم. به توصیه او از بازدید لوور منصرف شدیم و موزه دـاورسای را جانشین کردیم. صبح زود به موزه د اورسای رفتیم ، موزه امپرسیونیست ها و نئو امپرسیونیست های اواخر قرن نوزده و قرن بیستم. تمام نقاشی هایی که همیشه دوست داشتم و تنها عکسشان را دیده بودم ، در مقابل چشمانمان با رنگهای واقعی خود قرار داشتند. گوش بریده وان گوگ و نیلوفرهای مونه و نقاشی های سزان و پیسارو و سیسلی و رنوایر و مانه و دگاس و هزاران نقش دیگر که هنوز مغزم از رنگها پر است. هنرمندان مونت مارت همچنان در سرمای نوامبر ایستاده بودند. با ترموسی قهوه در کنار، بر بوم ها و کاغذهای خود نقش می زدند. خیابان های باریک و سنگفرش مونت مارت ، مثل راه رفتن در رویایی دور بود. به دعوت آن نازنین دیر یافته به کنسرتی تاجیکی رفتیم. موزیک برایم غریب بود و چندان موفق به ایجاد رابطه با آن نشدم. نشاط و شوری را که در موسیقی می طلبم در موزیک این گروه چندان نمی یافتم. اما رقصهایشان زیبا بود. شخصا احساس می کردم خواننده زن گروه مثل من جیغ جیغو است اما نظر دوست مهربانم این بود که او بهتر از من می خواند. و باز هم انتهای شب به گشت در کوچه های پاریس و شام و شراب بژوله و گپ زدن های از اینجا و آنجا ختم شد. پاریس شهری است که انگار هرگز نمی خوابد. در شبهای وسط هفته همچون آخر هفته و شب چون روز ، کافه ها و رستوران های پاریس پر است از مردم. فرهنگی دیگر و شیوه ای دیگر از زیستن در آنجا جاریست. زندگی گرم است و صمیمانه تر . چیزی که برایم جذاب بود دیدن جمع کثیر فرانسویان به عنوان تماشاچیان کنسرت تاجیک بود، سالن مملو بود از جمعیت و فکر می کنم حداکثر 10 تا 15 درصد از این جمع را ایرانیان و تاجیک ها و یا ملیت های دیگر غیر فرانسوی تشکیل می دادند. بقیه همه فرانسوی بودند. دوستمان می گفت که در کنسرت های ایرانی هم ، نظیر ناظری و شجریان و ... همیشه همین طور است. چیزی که در سوئد هرگز پیش نمی آید. در سوئد اگر سوئدی در چنین کنسرت هایی شرکت کند یا همسر ایرانی دارد و یا با ایرانیان دوست است. و اکثریت بینندگان را همان ملیتی تشکیل می دهند که موزیسین ها. جمعه را به بازدید خیابانهای هوالی موزه ویکتور هوگو گذراندیم و بعد کم کم به سمت فرودگاه به راه افتادیم. آنچه این سفر را با سفر پیشین متمایز می کرد یافتن دوستی دیر یافته بود. دوستی متفاوت و به تمام معنی دوست داشتنی. آدمهایی از این نسل و این تفکر زیاد دیده ام. انسانهایی که در گذشته و با تکرار خاطرات گذشته و با حسرت گذشته و سرشار از ناامیدی از حال و آینده زندگی می کنند و به نوعی تو را از زندگی سیر می کنند ، بسیاری از سیاسیون که در سوئد می شناسم این گونه هستند. با ادعای بسیار و محتوای اندک. مردم ستیز و مردم گریز که از آشنایی های جدید هم حتی فرار می کنند. آنچه این دوست را متفاوت می کرد این بود که او با یاد و درسهای گذشته ، در زمان حال ، و با امید و تلاش در جهت ساختن آینده زندگی می کند. مسلما مثل هر کس دیگری سرخوردگی های زیادی داشته است ( چه کسی را از این گریز بوده است ) ، اما این سرخوردگی ها موجب نشده که از محبت و عطوفتش کم شود و خود را کنار بکشد و یا دیگری را کنار بگذارد. و این همه از او موجودی می سازد که دوست داشتنش را ساده ترین کار زمین می کند. ( و کاپاچینویی که درست می کند هم حرف ندارد ). من انتظار پیرمردی نازنین را داشتم ، در ملاقات با او نازنینی یافتم که قلب و رخی جوان داشت. در صحبت هایمان با او اما به خوبی دانستم که از چه روست که تصور پیرمردی در ذهنم نقش بسته بود.تجربه و پختگی که در صحبتهایش حضور داشت ، همان پیر را در ذهنت مجسم می کرد. حالا خوب این دیگر تقصیر من نبود که چهره ای جوان داشت. ( اینها را از آن رو نمی نویسم که می دانم که می خوانی، تنها دلیل نوشتن آن این است که بی اندازه دوستت دارم ، بیشتر از سابق ، و ...همین، این را دیگر می دانی ، نمی دانی ؟ و ممنون، نه تنها برای کا پاچینو یا همه آن چیزهای دیگر، بلکه بیشتر برای آنکه هستی و با بودنت، ساده درختِ زندگی را، پر شکوفه می کنی)
وقتی هواپیما از فراز پاریس رد می شد ، به خود گفتم من در این شهر دوستی دارم. باز هم خیلی جاها را ندیدم. هنوز خیلی از کوچه های پاریس را زیر پا نگذاشته ام . هنوز خیلی از مکان های دیدنی پاریس را ندیده ام. اما چه باک، پاریس چندان دور نیست. من به پاریس بر می گردم.
در مورد نوشته ای که در باره آپولو 11 نوشته بودم ، دوستان مطالب زیادی نوشتند. از جمله این که آن فیلم مستند کلا تقلبی بوده است و قصد تنها آن است که نشان دهد که همه چیز را می شود وارونه نشان داد. من با یکی دو تن از دوستان که عکاسان حرفه ای هستند صحبت کردم و بر طبق نظر این دوستان هم در آن زمان تجهیزات عکاسی اینقدر پیشرفته و مدرن نبود که بتواند عکسهایی با این کیفیت خوب در آن شرایط بد آب و هوایی تهیه کند. باید به این هم توجه داشته باشیم که آنچه در این مستند گفته می شود نفی سفر به ماه نبوده بلکه بیان این مسئله است که فیلمی که در تلویزیون به عنوان پخش مستقیم نشان داده شد و عکسها همگی جعلی بوده اند. ******************
چند روزی این وبلاگ آپ دیت نخواهد شد. به سفر می روم. جایی در همین اروپا. و چند روز دیگر باز خواهم گشت. تا آن موقع بد نیست این وبلاگ را که تازگی پیدا کرده ام بخوانید. وبلاگ جمعی است و نامش زن و مرد است. به نظر من وبلاگ بسیار جالبی آمد و نوشته های بسیار قابل تاملی داشت. بعضی از دوستان نویسنده وبلاگ که وبلاگ های شخصی دارند هم از سوئد می نویسند. به وبلاگ زن و مرد سر بزنید. پشیمان نخواهید شد. لیست وبلاگهای نویسندگان این وبلاگ مشترک هم همان کنار است.از کشف این سری وبلاگ ها بسیار خوشحالم.
وبلاگ جمعی دیگری هم که مدتی است به راه افتاده است و بسیار خوب کار خود را پیش می برد وبلاگla femme fini است که حتما خودتان هم تا کنون کشفش کرده اید. آلاچیق هم نشریه جدید اینترنتی است. دیده بودید؟ جدید ترین تازه وارد بلاگستان هم پزشک است.که در وبلاگش عکسهایی از قیام مردم در گرجستان و تحلیلی از مسئله فلسطین دارد. تازه نفس است و پر انرژی ، اطلاعات جامعی هم در اختیار خوانندگان وبلاگش می گذارد. البته هنوز نظرخواهی ندارد، که احتمالا به فکرش هست.
راستش می خواستم راجع به قیامی که در گرجستان صورت گرفته است بنویسم. می گذارم برای وقتی که آمدم. مسئله بسیار بزرگ و پر اهمیتی است. نباید به این وقت کم سر و ته اش را هم آورد.
کنسرت هنگامه اخوان در استکهلم بسیار خوب برگزار شد. خانم هنگامه اخوان که از پیشکسوتان هنر موسیقی در ایران هستند سالها ممنوع الصدا بودند و اکنون در ایران فقط برای زنان کنسرت می دهند. یعنی صدای ایشان را مردان در ایران نباید بشنوند.اما جمهوری اسلامی به ایشان مجوز خروج از کشور برای اجرای کنسرت می دهد. یعنی مردان در خارج از کشور حق دارند صدای ایشان را بشنوند. تازه ارکستر 5 نفره همراه ایشان هم همه مرد بودند. و این ارکستر از ایران همراه خانم هنگامه خارج شده است و بعد هم همراه ایشان بر می گردد. یعنی ایشان در خارج از کشور حق دارند صدای خانم را بشنوند ولی در داخل کشور حق ندارند. پس نتیجه می گیریم که صدای زنان با مرز خیلی ربط دارد. صدای زنان آنور مرز ممنوع است و اینور مرز حتی برای آنوری ها هم آزاد است. این جمهوری اسلامی با این قوانینش عجیب نیست که به جایی نمی رسد. تا بیاید بنشیند و قانون بگذارد که کی کجا حق دارد چه کند و چه نکند قطار حرکت کرده و رفته. اما کنسرت امشب. خانم اخوان با پیراهن سبز رنگ زیبایی که نوارهای طلایی داشت با موهای کوتاه که رگ های سپید در ان دیده می شد بدون روسری بر سن حاضر شد. ( بترکه چشم هر کی برای شیرین عبادی پیغام و پسغوم می ده که برای گرفتن جایزه نوبل که می ری ، روسری سرت کن ) پنج مرد خوش پوش نیز اعضای ارکسترش بودند که او را در میان گرفتند و کنسرت در دو قسمت با یک تنفس نیم ساعته در میانه اجرا شد. خانم اخوان چند تن از آهنگ های قدیمی از جمله موسم گل و مرغ سحر را خواند و آهنگی که شعرش از عارف قزوینی بود ، را هم خواند. برنامه ساعت 7.5 شروع و 10 تمام شد.بعد از اتمام برنامه ایشان بر اثر تشویق بسیار زیاد مردم ( ما عادتمان شده ، که بعد از اتمام برنامه کلی دست می زنیم وپا می کوبیم و سوت می کشیم و هنرمند را خجالت می دهیم و بر می گردد یکی دو آهنگ دیگر هم اجرا می کند. اکثر هنرمندان هم با این کارآشنایی دارند و یک آهنگ برای این کار می گذارند. اما خانم اخوان انگار برایش عجیب بود. آهنگ خاصی را هم برای این کار آماده نکرده بود ) دوباره به روی صحنه آمد و مرغ سحر را برای بار دوم اجرا کرد. در این اجرا مردم هم همکاری کردند. ( مثلا خود من ، با این صدای سوپرانو ام ـ بچه ها بهش می گن جیغ جیغو ولی من از واژه سوپرانو بیشتر خوشم می یاد ـ حسابی همکاری کردم ) شب خوب و پر خاطره ای بود. ـ توضیح: به دلیل اینکه مرغ سحر را با صدای خانم اخوان روی نت پیدا نکردم ، اجرای جدیدی را که توسط فرهاد اجرا شده است برایتان گذاشتم.
چرا اپيکوریسم را لذت طلبی معنی کرده اند ؟ و چرا کسانی که روزگار به عیش و نوش میگذرانند خود را اپيکوریست می خوانند ( و دیگران نیز ایشان را ؟)؟ اپیکور لذتهای زندگی را ارج می گذاشت آری. اما بین آنچه او لذت می دانست با آنچه " اپيکوریست " های این زمان لذت می دانند بسیار فرق است. اپیکور سادگی در زندگی ، عدم وابستگی به هر آنچه مادی است را تعلیم می داد. یکی از حرفهای زیبای او این است که مهم نیست چه می خوری، مهم این است که طعامت را با که می خوری. او بیشترین ارزش را به دوست و دوستی می داد و در صدر آنچه لذت زندگی می نامید دوستان را قرار داده است.چرا فلسفه گاه اینقدر بد و غلط فهمیده می شود؟
دیشب یه چیزی نوشته بودم راجع به کنسرت هنر در تبعید. بعد گفتم زن حسابی انگار باز تنت می خاره و هوس فحش کردی. امروز که بیدار شدم از خواب. به خودم گفتم پیر شدی و محافظه کار ؟ چرا پاکش کردی؟ از کی تا حالا فحش خوردن جلوی تو را گرفته بود و مجبورت کرده بود خودت را سانسور کنی ؟ بعد دیدم نه بابا فقط هم از ترس فحش نبود. انشایش هم چندان خوب نبود. ساعت دو شب بود و من تمام روز را سر پا بودم. خلاصه ... دیروز بعد از برنامه با یکی از دوستان دست اندر کار برنامه صحبت می کردم. گله کرد از این که این روزها رادیو های محلی استکهلم او را موضوع فحش های خود قرار داده اند، او را مزدور ج.ا. و مامور رژيم خوانده اند. سعی کردم تسلایی باشم برایش. گفتمش که همانگونه که دانسته است در این استکهلم عزیز هر کاری که انجام دهی شخصی یا اشخاصی پیدا می شوند تا تو را به باد فحش بگیرند و فحشنامه های خود را بر تو بیازمایند. خود باش و اهمیت نده. یادم آمد که آقایی از انقلابیون دو آتشه به خاطر اینکه به او به خاطر کتک زدن همسرش اعتراض کرده بودم مرا مامور ج.ا خوانده بود. مغز کوچک او گنجایش تحلیل های پیچیده را نداشت. مسئله را ساده گرفت. او مخالف ج. ا بود و من را مخالف خود می دید. پس من می باید مامور ج.ا می بودم . این تحلیل ،تنها ترشح ممکن از مغز بیمارش بود و بس.
دو کامنت از دو دوست که در نظر خواهی پست قبلی نوشته شده است را اینجا بازگو می کنم. فکر می کنم جواب بسیار خوبی به این فحاشی های این " دوستان " باشد. 1ـ در عصری که بیشتر جهانیان هنرمندانشان را ارج می گذارند ، ما آنها را به دلایل گوناگون ( آنکه با ما نیست ، بر ماست ) محکوم می کنیم. هنگامه اخوان سالهاست که صدایش زندانی است. و باز ما یکسویه نگران را راضی نمی کند تا موضوع را درک کنیم و دشمن را گم نکنیم. راهی طولانی داریم تا دمکراسی ، انسانیت، فردیت و ملت مقهور بودن و... دانش و خرد را در کجای این راه گم کرده ایم و بیراهه رفتیم و می رویم؟ *نوشته بالا به فینگلیش نوشته شده بود که خودم تنهایی تایپش کردم. 2ـ من فکر کنم هنر در تبعید نامگذاری با مسمایی باشد برای این برنامه ی هنری، چرا که زن ایرانی به همراه مرد ایرانی چه در غربت دور از وطن و چه در قربت و غربت وطن خود از بودن خود در تبعید است.تبعید شدن هنگامه ی اخوان نیز از موجودیت و هستی خود در مام میهن حرفی گزافه نیست این هم یک آهنگ زیبا از یکی از هنرمندان خوب تبعیدی. یادم هست. یادت نیست از شهیار قنبری و این یکی نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم. نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم.( البته خودمونیم ها. این یکی رو به خوبی گذاشتن، بد بودن با همدیگر را عرض می کنم)
پ.ن نمره دیکته خودم 19، ولی نمره صحیح کردن شما صفر. بابا یکی پیدا نشد بگه این" نذاشتن " رو با ز نمی نویسن و با ز می نویسن. خودم اومدم درستش کردم. رسمشه ؟ همه کارو خودم باید بکنم ؟
هنر در تبعید نام فستیوالی است که امروز در استکهلم شروع شده است و سه روز ادامه خواهد داشت. این سومین سال برگزاری این فستیوال در استکهلم است و برنامه امسال تحت عنوان " زن، صدا و مقاومت " اجرا می شود. در این سه روز شهر استکهلم پذیرای هنرمندانی که در خارج از کشورهای خود به سر می برند است. و امسال تمرکز اصلی برنامه روی ایران است. با این اوصاف سه زن برجسته هنر ایران را بر روی صحنه خواهیم داشت. امشب بنفشه صیاد به همراه گروه زربانگ ، فردا شب سوسن دیهیم ، و یک شنبه شاهد آواز خوانی هنگامه اخوان خواهیم بود. هنگامه اخوان البته از ایران است و جزو هنرمندان تبعیدی محسوب نمی شود اما به دلیل زن بودن در این فستیوال هنری به خوبی جای می گیرد. زن بودن در ایران چالشی هر روزه است و زنی هنرمند با صدای ممنوعش در کشور خود نیز تبعیدی به حساب می آید. اگر اینگونه نگاه کنیم به نظر من بی هیچ تردیدی تمام زنان هنرمند در این جمع قرار خواهند گرفت. ( می دانم که خیلی از افرادی که در خارج از کشور هستند با این دیدگاه من موافق نیستند اما خوب، دمکراسی است دیگر. این هم نظر من است)
در ضمن متاسفانه فردا شب سیما بینا هم در استکهلم برنامه دارد. می گویم متاسفانه چون که این برنامه ها مصادف شده اند و آدم مجبور به انتخاب می شود. کاش کنسرت سیما بینا را روز دیگری برنامه ریزی می کردند.
امروز برای چندمین بار صدای انفجار در شهر استانبول به گوش رسید. مرگ و میر حاصل از انفجار های امروز : حداقل 27 کشته و 450 نفر مجروح. اما چرا استانبول ؟ چرا ترکیه ؟ بوش در لندن به سر می برد. با بلر دارند سهم خود را از نفت عراق تقسیم می کنند و نقشه کشتار های بعدی را می کشند. مردم امروز در لندن به خیابانها ریختند تا نشان دهند که تصمیمات دولت تصمیمات آنان نیست. و بوش در مورد ابراز انزجار مردم انگلیس نسبت به خودش گفت که بسیار خشنود است که به کشوری قدم می گذارد که مردم در آن آزادانه عقاید خود را بیان می کنند. کشتار، غارت، چپاول ثروت های ملی ، اینها هدیه آمریکا به مردم دنیا در ابتدای هزاره جدید است. تلویزیون پر از سریال ها و فیلمهای جدید آمریکایی است. مردی خوشتیپ که با تروریست ها مبارزه می کند. تروریستی با اسم عربی . و باز استانبول می لرزد و فرو می ریزد. تروریست کیست؟ چه کسی دست به ترور مردم در ترکیه می زند ؟ چرا ترکیه ؟
عکسی از اولین انسانی که بر کره ماه قدم نگذاشت !!! افشای دروغ بزرگ قرن 20
در تاریخ 21 جولای سال 1969 مردم سراسر دنیا پای تلویزیون های خود نشسته بودند تا شاهد عظیم ترین حادثه تاریخ بشر باشند. نیل آرمسترانگ آن را به این شکل توضیح داد: یک قدم کوچک برای بشر و یک قدم بزرگ برای بشریت. و با این حرف در مقابل چشمان تمام جهان قدم به خاک کره ماه گذاشت. اما آیا ما واقعا شاهد اولین قدم انسان بر کره ماه بودیم ؟ مقرر شد که استنلی کوبریک در مقابل آنچه که انجام داده است و مبلغ هنگفتی که برای انجام آن کار گرفته است تا پایان عمر سکوت کند. و او چنین کرد. تنها بعد از مرگ استنلی کوبریک بود که دروغ بزرگ قرن بیستم افشا شد. آمریکا در تمام این سالها به مردم دروغ می گفت و هیچ کسی جرات و یا زحمت افشا گری را به خود نداد. واقعیت این است که با تجهیزات آن زمان تهیه و پخش چنان برنامه ای به طور مستقیم از ماه کاملا غیر ممکن بود. اما آمریکا باید به همه نشان می داد که اولین انسان را در کره ماه پیاده کرده است. برای نمایش این کار هزینه بسیار زیادی مصرف کردند و با کمک سینماگری بسیار کاردان مثل کوبریک صحنه ماه را در استودیو به وجود آوردند. تمام عکس هایی که ما در طول این سالها از اولین قدم های انسان بر سطح کره ماه دیده ایم، تمامشان، دروغهای بزرگی بیش نیستند. به گفته شاهدان عینی ، تجهیزات زمان قادر به ثبت این مسئله نبودند. دوربین ها در اختلاف دمای شدید کره ماه ، از مثبت 150 درجه به منفی 150 درجه نمی توانستند کار کنند. فیلمهایی که از سفر به زمین بازگردانده شد هرگز به مرحله ظهور نرسید. و آنچه ما دیدیم تنها بازی چند بازیگر در یک استادیوی فیلم برداری بود. رئیس جمهور وقت ، نیکسون مصمم بود که قبل از روس ها اولین انسان را در کره ماه پیاده کند. حال اگر به راستی نتوانست چنین کند از تقلب خود داری نمی کرد. به گفته کی سینجر او حتی در صدد بر آمده بود که دست اندرکاران جریان را ، از جمله کوبریک را ، سر به نیست کند ( تعدادی به مرگ و بیماری های مشکوک از بین رفتند ) اما بعدا توسط اطرافیان منصرف شد. در فیلم مستندی که در جهت افشاگری این عمل تهیه شد ، صحنه ای از نیکسون، که با چهره ای غمگین شهادت فضانوردان را در بازگشتشان از ماه اعلام می کند وجود دارد. در این صحنه او اعلام می کند که هم اکنون از گذاشتن گل بر گور این فرزندان عزیز کشور آمریکا باز گشته است. این صحنه قبلا فیلم برداری شده بود که در صورت احتمال مرگ فضانوردان ، از تلویزیون پخش شود امروز، 35 سال بعد از ماجرا ما می دانیم که فیلم و عکس ها تقلبی بود و سالها به مردم دروغ گفتند. راستی فکر نمی کنید روزی اعلام خواهد شد که خود سفر هم هرگز انجام نشد ؟ که سفر آپولوی 11 به ماه دروغ بیش نبود و نیل آرمسترانگ و دیگر فضانوردان مسافر ، بازیچه های دست سرمایه داران آمریکایی بودند که در بازی دادن مردم شریک شدند؟ و این همان چیزی است که آن را رویای آمریکایی ، American Dream نام داده اند. (لینک ها ( 1 )،( 2
در رابطه با جايزه نوبل حرف و بحث زياد شنيده ايم. مخالف و موافق. با بغض و نفرت و با محبت و دلسوزي.نوشته اي كه مي خوانيد يكي از بحث هايي بود كه به نظرم بسيار منطقي و جذاب آمد. به دور از بخل و كينه و غرض ورزي و با اتكا به فاكت ها ي موجود مسئله را از ديدگاه منافع جنبش مردمي ايران مطرح كرده است. خواندن آن را به همه توصيه مي كنم.
اومدم به بقيه هم لينك بدم...بابا خودتون هر از گزاري يه سر به سايت زنان ايران مي زنيد ديگه. نمي زاره آدم با دست خالي برگرده.
پ.ن این مصاحبه را با شادی صدر در سایت رادیو فردا پیدا کردم. اینجا گوش کنید ، اینجا بخوانید این گزارش از شرکت شادی صدر است در کنفرانس سازمان زنان بدون مرز در وین. راستش من نمی دانم که این سازمان در آنجا چطور کار می کند. ولی آن که ما در سوئد داریم، که من هم عضوش بودم ، بیشتر سازمان مرزهایی با حضور زنان بود تا زنان بدون مرز. آنقدر مرز وجود داشت که از سازمان زنان یک کاریکاتور بیشتر نمانده بود. به خصوص بعد از حضور یکی از سیاستمداران اصلی سوئد به عنوان رثیس هیئت مدیره. امیدوارم که شادی صدر در سایتش بعدها گزارش مفصل تری راجع به دیده ها و شنیده هایش بنویسد.
فیلم نفس عمیق در ایران خیلی سر و صدا به پا کرده است. من نقد های زیادی رویش خوانده ام. قصد نقد فیلم را ندارم چون فیلم را ندیده ام. اما از شمایی که فیلم را دیده اید می خواستم بخواهم این فیلم را با چشمان یک مرد همجنسگرا ببینید. مانی نقدی بر این فیلم نوشته است که با تمام نقد هایی که خوانده ام فرق می کند. خودش اسم نقدش را گذاشته است همواروتیسم. و اینچنین هم هست. نقد مانی را در اینجا بخوانید
نه تنها امروز من هزاربار پیش از این اعدام شده ام نام من افسانه نیست من طعم تلخ هزار حقیقتم و در تو در تو های شهر شما به حماسه هیچ افسانه ای نرسیده ام شما هزار بار اعدامم کرده اید به جرم زن بودن و گناه من فقط فریاد بود و در فریادم زن بودنم را برآشفتید و در دفاعی که کردم می خواهید نقش بودن زنی را بشکنید که روسفید هزار بازار دغلکاری مردانگی شماست چه کسی می تواند مرا از حیات باز دارد؟ من توالی سلسله ی زنان افسانه ام من جریان دایمی آزادی طلبی مادرم خودم و دخترم هستم ما بی نام به دنیا آمده ایم و هرجا که پرسیدید نامتان چیست گفتیم زن و شما دوباره حکم اعدام دادید به زن مثل هزار بار پیش از این لينك
....ما هم نیامده بودیم که مانده گار شویم دیشب با دوستی نادیده از طریق اینترنت گپ می زدم. جدیدا به خارج آمده است. و با تصوری که من از سیاسیون داخل کشور داشتم ابدا همخوانی نداشت. در ابتدا که مسئله سن و سالش برایم حل شد، و نمی دانستم چه مدت است که در خارج از کشور به سر می برد ، تصورم بر این بود که مدتی تقریبا مثل خود من را در خارج به سر برده است. اما وقتی گفت که مدت کوتاهی در خارج از کشور به سر می برد ، از تعجب واماندم. برخوردهایش و حرفهایش درست شبیه به دوستان سیاسی است که بین 15 تا بیست سال خارج از کشور به سر می برند و بدون تماس نزدیک با مسائل ایران ، برای این بیمار عزیز نسخه می پيچند. یک شرط بندی هم کردیم . بر این مبنا که تا حد اکثر 5 سال آینده اگر در ایران انقلاب شد بنده یه شام به ایشان بدهکار می شوم. و قرار شد به خاطر کم کردن روی اینجانب هم که شده صبح که از خواب بیدار شدند برنامه انقلاب را طرح ریزی کنند. این دوست که عجیب زیاد سوال می کرد ، و زیاد هم اطلاعات می داد ( نمی دانم چرا ، به خدا من زیاد از کسی سوال نمی کنم ) در ضمن بازپرسی ، سوال کردند که چند سال است در خارج هستم. و گفتم که چیزی بیشتر از 16 سال . و پاسخ آمد که : نه ، ما آنقدر نخواهیم ماند. یادم آمد روزگاری که به سوئد وارد شدم. وقتی با کسی آشنا می شدم اولین چیزی که می پرسیدم این بود: چند سال است اینجا هستی. و وقتی جوابی بیش از 4ـ5 سال می شنیدم قلبم درد می گرفت. به خودم می گفتم: نه ، من اینقدر نخواهم ماند. و دیدم کسانی را که با خود چنین گفتند و حتی زحمت زیادی بابت یاد گیری زبان سوئدی هم که زبان سختی هست به خود ندادند، و اکنون بعد از 15ـ20 سال هنوز محتاج کمک در ترجمه و یا خواندن متون سوئدی هستند. من در یادگیری زبان سوئدی مشکل زیادی نداشتم. امروز به راحتی کتابها و مقالات سوئدی را می خوانم و مشکلی در ترجمه ندارم. اما به راستی من نیز نیامده بودم که بمانم. نیامده بودم که بمانم. آری مهاجرت انتخاب من بود اما نیامده بودم که بمانم.به دنبال گوشه ای از دنیا می گشتم که بتوانم بدون ترس و دلهره زندگی کنم. آرزو داشتم که روزی در خیابان راه بروم و در هراس از این نباشم که تحت تعقیب هستم یا نه. آرزوی پرسه بی خیال و فراق البال در کوچه پس کوچه ها بدون اینکه هر لحظه با ترس به پشت سرم نگاه کنم و با دیدن قیافه ای مشکوک ده تا خیابان را دور بزنم و سه بار ماشین عوض کنم. آرزوی اینکه با هر ضربه ای که بر در خانه زده می شد از جای نپرم و همیشه خود را موقت حس نکنم و همیشه لوازم زندگی ام را جوری انتخاب نکنم که سبک سفر باشم و یا با هر موردی امکان گذاشتن و رفتن همه چیز آسان باشد. آن روزها دائما مهلت زیست جمهوری اسلامی با خوشباوری ختم شده اعلام می شد و باز تمدید می شد. و من نیامده بودم که بمانم. آمده بودم که هوایی بخورم. شاید فرصت کنم و درسی را شروع و بعد تمام کنم و بعد برگردم به کشورم. و درسم را شروع کردم و تمام. و باز گشتنی در کار نبود. کم کم مردم شروع به رفت و آمد به سفارت کردند. من کسی را محکوم یا قضاوت نمی کنم. زندگی خصوصی مردم است و به خودشان ربط دارد. من در پچ پج هایی که بود شرکت نمی کردم : فلانی رفت سفارت پاس پورت گرفت و رفت ایران. فلانی رفت و بی دردسر رد شد. فلانی رفت و دو ماه دواندنش. فلانی شهروندی دوگانه گرفته و دو تا پاس پورت دارد و هر سال می ره و میاد. جو بدی به وجود آمده بود. جو بی اعتمادی.شنیده بودم که گاهی به دعوا و کتک کاری هم منجر شده بود.و موجب شده بود که خیلی ها مخفیانه پاسپورت تهیه کنند و از رفت و آمدشان چیزی نگویند.من اما با این مسئله مشکل چندانی نداشتم. اگراینها موجب لو دادن کسی نبود و موجب نمی شد که کسی به دادن اطلاعات تن بدهد ، این چیزها را خصوصی می دانستم. به من ربطی نداشت ، من کیستم که قضاوت کنم ؟ مردم کلی مشکلات دارند ، خانواده، پدر و مادر، قضاوت درست نبود. و من هم خودم را قاضی خوبی نمی دانستم پس از قضاوت صرف نظر کردم. کم کم اما برایم جا افتاد. بازگشتی در کار نیست..نه به این زودی ها. اینجا کشور دوم توست. رفت و آمد ها ادامه داشت و عادی شد. دیگر کمتر کسی بود که پاسپورت نداشته باشد و به ایران نرود. مسئله از بغرنجی اش کاسته شد. دولت هم زیاد سخت نمی گرفت. کسی را آزار نمی دادند. اطلاعات زیادی نمی خواستند. دوستانی که می رفتند و می آمدند سخن از برخورد محترمانه در سفارت و در ورود و خروج از ایران می کردند. دیگر صحبت از لیست های عریض و طویل اطلاعات دادن و معرفی کردن اشخاص نبود. ما قومی بودیم با اطلاعات سوخته. کالایی که کمابیش خریداری نداشت. کم کم پچ پچ ها دیگرگونه شد. سوال هایی مثل : چرا فلانی می رود ایران ؟ به سوالهایی مثل : چرا فلانی نمی رود ایران ؟ تبدیل شد.بارها مورد سوال واقع شدم که چرا نمی ری ایران ؟ گاهی این سوالات با تحقیری در صدا هم توام بود : حالا مگر فکر می کنی بری چه بلایی سرت می یارن ؟ فکر می کنی مگر کی هستی ؟ مگر چی کاره ای؟ به راحتی قضاوت می کردند . دوستی روزی به من گفت که بی احساس و بی عاطفه هستم و هیچ تعلق احساسی به کشور و خانواده ام ندارم ، چه اگر غیر از این بود حتما تا کنون مثل او رفته بودم . دیگر کم کم ترس برم می داشت که در این صحبت ها، بابت نرفتنم به ایران ، کتک هم بخورم. و من ابدا کاره ای نبودم. و احتمالا اگر بروم هم هیچ بلایی سرم نمی آید و هیچ آدم مهمی هم نیستم که جمهوری اسلامی برایم نقشه ای ریخته باشد یا وقتی برای من تلف کند. اما می خواستم حق این را داشته باشم که انتخاب مرا به رسمیت بشناسند. برای من ایران کشورم است. نه محلی توریستی برای سفرهای تفریحی به قصد خرید های آنچنانی یا عمل دماغ یا دیگر عمل های پلاستیک و لاستیک، نمی توانستم از ایران استفاده کنم. . نیامده بودم که بمانم. اما اگر برگردم می خواهم بتوانم بمانم. و تا زمانی که نتوانم بمانم نخواهم برگشت. و می خواستم که این خواستم را به عنوان انتخاب من به رسمیت بشناسند. بدون تحقیر ، بدون توهین. و نمی توانستند. بیشتر ها نمی توانستند. و فاصله ها بیشتر شد. شکافی افتاد که حقیقت داشت اما واقعی نبود. شکافی بین آن که پاسپورت در جیب داشت و آنکه نداشت. و این شکافی واقعی نبود. تنها مسئله ای بود که با قدری گشاده نظری و عدم قضاوت منتفی می شد. نه، من تصمیم به ماندن نداشتم ، همه اینها موقتی بود. زندگی ام در این کشور موقتی بود. برای همین است که از موقعیت هایی که برای خرید خانه پیش آمد استفاده نکردم. پس اندازی دست و پا نکردم. در گیر و دار بازار بورس شرکت نکردم. برای باز نشسته گی خودم ذخیره ای اندوخته نکردم و فکری نکردم. یک زندگی موقتی. یک عمر موقتی. یک کابوس موقتی طولانی ، به طول تمام عمر. و باز به فکر سوال دیشب آن دوست افتادم و جواب او: نه ، ما آنقدر ها نمی مانیم. در ذهنم به عقب برگشتم. به 17 سال پیش از این ، به آن روزها که 23 ساله بودم. آن روزها که نیامده بودم که مانده گار شوم. و شاید تنها از این جهت است که به ایران نمی روم. چرا که می خواهم اگر روزی به ایران رفتم، دیگر موقتی نباشم. آن روز می روم که مانده گار شوم.