October 28, 2003

شمارش معکوس آغاز شده است. دخترم به خاور دور می رود. قرار است برای مدتی حدود دو ماه در کشورهای هند و سنگاپور و چین و تایلند همراه با دوستش و با کوله ای بر دوش بگردند. و قرار است من دلتنگ نشوم و به رویش نیاورم که دلم برایش بسیار بسیار تنگ می شود و بسیار بسیار نگران هستم.
او با بی صبری دارد آخرین خرید ها را انجام می دهد و وسایل ضروری را تهیه می کند و من در عجبم که چرا اینقدر ساعت ها به سرعت جلو می روند و شبها به سرعت روز و باز شب می شوند.
یکی از آشنایان چندی پيش به من گفت که اگر خیلی نگران هستی ، خوب نگذار برود. دو تا دختر هستند و آن مناطق چندان امن هم نیست. او دختر خوبی است ، مطمئن اگر ازش بخواهی برای حال تو سفرش را لغو می کند.
به یاد تمام سفرهایی افتادم که به خاطر نگرانی های مادرم اجازه رفتن نداشتم. تمام شانسهایی که برای دیدن جایی بیرون از چهار دیواری خانه برایم به وجود آمد و مادر با سرسختی می ایستاد و می گفت نباید بروی. دلیل ؟ چون من می گویم. و همین کافی بود.و من می دانستم که دلیل اصلی دختر بودن من است.
به همین دلیل بعد از مدتی فکر کردن در باره حرف آن دوست ، به بانک رفتم و قبض بیمه کاملی را که برای دخترم تقاضا کرده بودم پرداخت کردم.
یادم می آید که وقتی دخترم به دنیا آمد به خودم و به او گفتم ، هرگز به خاطر دختر بودنت تو را از چيزی منع نخواهم کرد.
دخترم می رود. مسلما نگرانم و دلتنگ. خطرهای موجود برای این دو که دختران جوان ـ و همچون تمام جوانان دیگر ، زیبا یی ـ هستند مسلما بیشتر خواهد بود در مقایسه با پسران. اما شانس دیدن دنیایی دیگر، شانس تجربه سفری به این پر ماجرایی برای این دو دختر جوان ، دقیقا به همین دلایل پر ارزش تر خواهد بود.
چند روز پيش که وبلاگ هاله را می خواندم و ماجرای سوراخ کردن زبان دخترش را نوشته بود به ياد زمانی افتادم که دخترم بند کرده بود که دماغش را سوراخ کند. و من مخالفت می کردم و می گفتم پشيمان می شوی. یک بار به او گفتم اصلا صبر کن و بگذار وقتی بزرگ شدی خودت برو و این کار را بکن. دخترم آن روز نگاهی به من کرده بود و گفت :
سوراخ کردن دماغ مسئله بزرگی نیست. شاید هم پشیمان شوم اما این تمام دنیا نیست. این خواست کوچکی است. چطور حاضری من باخواستی به این کوچکی و کم ارزشی بزرگ شوم و این کمترین برای من آرزو شود ؟ چرا می خواهی من آرزویی چنین کوچک داشته باشم. اگر من بتوانم این آرزوهای کوچک را به سادگی بر آورده کنم ، و با این آرزوهای کم ارزش بزرگ نشوم ، فکر نمی کنی زندگی بهتری در انتظار من خواهد بود ؟
من همان لحظه از او خواسته بودم که لباس بر تن کند و خودم هم لباس پوشیده بودم و با هم به یکی از مراکزی که این کار را انجام می داد رفتیم.
دخترم بعدها از این کار خود پشيمان شد. ولی به قول خودش این تمام دنیا نبود. و من هم درس مهمی در زندگی گرفتم. انسانی که با آرزوهای کوچک بزرگ نشود ، به حقارت تن نخواهد داد.
شمارش معکوس آغاز شده. دخترم بالا و پایین می پرد و سعی می کند همه چیز را آماده کند. و من سعی می کنم او را دچار عذاب وجدان نکنم و خود را شاد نشان دهم.
راستش را بخواهید شاد هم هستم. یعنی غمگین نیستم. مطمئن هستم دختری که دو ماه دیگر در فرودگاه آرلاندا از هواپيما پياده خواهد شد ، دختری نیست که چند روز دیگر در همان جا سوار هواپيما می شود.هر چند که من همين دخترک نازنينم را هم عاشقانه دوست دارم اما مطمئن هستم که این سفر برای او تجربه خوبی خواهد بود که لازمه زندگی هر جوانی است.
غمگين نیستم، تنها نگرانم ، و دلتنگ.

پ.ن. این اولین بار نیست که دخترم تنها سفر می کنه. بارها با همین دوستش و یا دوستان دیگر مسافرت های یک و دو هفته ای به کشورهای توریستی رفته است و یک بار به مدت سه هفته به همراه پدرش به ایران رفت. اما اینبار آدرس مشخصی نخواهد داشت، برای آفتاب گرفتن و شنا نمی رود و قصدش دیدن کشورهاست، و بجز ای میل و تلفن ـ که به او گفته ام که حد اقل هفته ای یک بار کالکت بزند ـ، تماس خاصی با او نخواهم داشت.


[ 17:31 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35