October 30, 2003
[ 15:06 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

برخوردي كه با نوشته قبلي شده به نظرم بسيار عجيب آمد. آنچه در نوشته قبلي مطرح شد نه توهين به خانم عبادي بود و نه ابراز تاسف از بابت شادماني خودم و همه كساني كه از بابت دريافت اين جايزه شاد شده بودند. نه لعن و نفرين خطاب به خانم عبادي بود و نه اعلام جنگي نسبت به او به تناسب تغيير شيوه اش. تنها بيان احساس خودم بود نسبت به آنچه كه مي شنوم و مي بينم. بيان احساس خودم به عنوان انساني كه زنده است و چشم و گوش دارد و مي شنود و مي خواند و تشخيص مي دهد.
من در خارج از كشور زندگي مي كنم آري... اين انتخاب من نبوده است. من تبعيدي شرايط هستم و فكر مي كنم همه كساني كه تا كنون با من و "نوشته ها و درد دل هاي من آشنا هستند مي توانند تشخيص دهند كه از سر شكم سيري نمي نويسم و هرگز به خودم اجازه نداده ام كه "لنگش كن را به عنوان سرود ملي خود قبول كنم. اما آيا به دليل زندگي در خارج از كشور حق نظر هم از من گرفته مي شود ؟ آيا انصاف است كه چون در خارج از كشور زندگي مي كنم خارج از گودي خوانده شوم ؟ عزيزان من .زماني كه از تلاش هاي انسانهاي مبارز براي يافتن دريچه اي براي تنفس به هر طريق كه از دستم بر مي آيد پشتيباني مي كنم به فكر تشويق و براي تشويق اين كار را نمي كنم , اين اعتقاد من است. امروز هم اعتقادم بر اين است كه نبايد سكوت كرد و روي برگرداند و در پي توجيه و توضيح بر آمد.
خانم عبادي روز 10 اكتبر به دنيا نيامد. او گذشته اي سرشار از تلاش و مبارزه داشت. راهي را كه خود مناسب تشخيص مي داد در پيش گرفت و ادامه داد . در روز 10 اكتبر سال 2003 او با دريافت جايزه اي به دنيا شناسانده شد. اين جايزه در پي آمد هر آنچه بود كه مبارزات مردم ايران خوانده مي شد. خانم عبادي رهروي در اين راه بود و هست كه شيوه خود را براي پيمودن راه انتخاب كرده است.
هر آنچه بعد از اين پيش آيد در نظر من ذره اي از ارزش عملكرد خانم عبادي كم نخواهد كرد. در چند متن گذشته هم اشاره كرده ام كه فلسفه آنكس كه از ما نيست بر ماست را قبول ندارم. اما با قهرمان سازي هم همواره مخالفت كرده ام. آنچه را كه در اين مدت بيان شد از زبان مردم ما و در جهت منافع مردم نمي بينم . چون قهرمان سازي نمي كنم و چون از كسي بت نمي سازم براي خودم همواره اين حق را حفظ مي كنم كه عملكردها را زير زره بين قرار دهم و نقد كن.
اشتباه مي كنم ؟ شايد ...حق اين را هم دارم كه اشتباه كنم. من كه حزب فلان نيستم كه بگويم هرگز اشتباه نمي كنم. انساني هستم به نهايت مستقل. بدون وابستگي به هيچ انديشه مافوقي كه مريد گونه رهنمود هايشان را بپزيرم. نوشته هايم و تفكرم و عملكردم تنها نتيجه انديشه خودم است و بس و مسلما با اشتباه توام خواهد بود. من از اشتباه هراس ندارم. و براي گريز از اشتباه و گريز از شرمندگي پذيرفتن اشتباه هم هرگز چشم بر حقيقت نبسته ام و از بيان حقيقت به دليل آينده نگري شانه خالي نكرده ام.
من همچنان براي خانم عبادي و تمام انسانهايي كه در كشورمان در جستجوي راهي براي بهبود شرايط هستند احترام قائلم. اما از بيان اين مسئله هم طفره نمي روم كه به نظر من راهي كه خانم عبادي در اين مدت پيش گرفته اند به اصلاح طلبي دولتي ختم مي شود. شايد اين راه دائمي نباشد. شايد تغييري در آن رخ دهد و شايد تجديد نظر هاي بعدي در آن به وجود آيد. آنگاه نقد خود را خواهد داشت. اما آنچه امروز مي بينم اينگونه مي نمايد. اين گفته درست است كه براي قضاوت زود است. اما براي نقد هرگز زود نيست. من هرگز قاضي نيستم و بر مسند قضاوت نمي نشينم. اما از نقد دست نخواهم كشيد. اين حق را هميشه براي خودم محفوظ مي دارم.

[ 14:34 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 29, 2003

شیرین عبادی در مصاحبه با تلویزیون فرانسه : حمایت من در آنزمان از خاتمی به این دلیل بود که آلترناتیوی که در مقابل او وجود داشت بد بود و در صورت عدم حمایت از خاتمی ، مجبور به انتخابی بد بودیم.
و باز:
قصد ورود به ساختار قدرت را ندارم

شيرين عبادي، در گفت‌وگو با روزنامه‌ي الراي العام چاپ كويت :اگر من بودم، جايزه‌ي صلح نوبل را به محمد خاتمي مي‌دادم. ( چطوره حالا که خود جایزه را نمی توانید ببخشید پولش را به او بدهید تا دیگر نگوید جایزه مهمی نیست؟)
و باز:
ایران سلاحهای کشتار جمعی ندارد.( آخه تو از کجا می دانی؟ مگه گشتی ؟)
از دانشجویان می خواهم که از انجام تظاهرات خیابانی خودداری کنند. ( ولی به تظاهرات بیابانی ادامه دهند ؟)
از مردم می خواهم که از انجام حرکتهای اعتراضی خودداری کنند.( از انجام حرکتهای تنفسی چطور ؟)

قابل توجه است که بدانیم که حق اعتصاب، حق اعتراض ، حق تظاهرات خیابانی و حق حرکات اعتراضی ، اینها همه جزو حقوق بشر است.حقوق بشر ، آنجا فعال می شود که انسان معترض وجود دارد. وگرنه انسان مطیع که به هر نواله ناگزیری گردن خم می کند نیاز به مدافع حقوق بشر ندارد.

و اکنون می مانی که آن را چه بنامی ؟ پروژه ای شکست خورده ؟ یا در و دیوار به هم ریخته ای که بر سرمان فرو خواهد آمد؟
پروسه تبدیل یک مدافع حقوق بشر و حقوق زنان ، پروسه خلع سلاح یک فمینیست مستقل ، و تبدیل آن به فمينیسم دولتی.

شیرین عبادی را قهرمان ندانستم، ناجی نمی خواستم. تنها همراهی بود در راهی طولانی. همراهی که با موفقیتی که بدست آورده بود می توانست راه را نمایان تر و مشخص تر کند و این تشخص می توانست راه نوردان را دلگرمی ببخشد و از بعد صدمات نیز ـ شاید ـ بکاهد.
شیرین عبادی راهی دیگر پيش گرفت. بوسه زنان بر دست نمايندگان مجلس ششم به استقبال مجلس هفتم و هشتم و نهم...
راه اما باقی است. با ، یا بدون شیرین عبادی ، تصميم با خود اوست که همراه بماند یا راهی ساده تر بجوید.
راه باقی است.

پ.ن: چند نکته که من فکر می کردم در مواضع من همیشه مشخص بوده است و فکر می کردم در بیان آن نیز کوتاهی نکردم
1ـ نه از شیرین عبادی و نه از هیچ کس دیگری انتظار آن را ندارم که بریزد و در خیابان و انقلاب کند
من با شعار " برو جلو کتک بخور من حال کنم " و شعار " انقلاب کنید ما برگردیم ایران " همیشه مخالف بودم، هستم، و خواهم بود.
2ـ نسبت به شیرین عبادی قهرمان پروری نکردم. توقعم از او همان بوده است که در طول این سالها دیده ام .
در نوشته های قبلی ام هم خودم اعتراض کرده ام به آنان که می گویند یا کسی با ماست و یا بر ماست. و راه سومی وجود ندارد .
در فرهیختگی و مبارز بودن خانم عبادی همچنان شکی ندارم ، تصور من از او آن بود که او جزو اصلاح طلبان دولتی نیست. امروز سیر سریع او را به سمت دولتی شدن سمت و سوی مواضعش می بینیم . مسلما این نیز نوعی از مبارزه است. اما من شخصا مبارزه مردم کشورمان را جدا از مبارزه اصلاح طلبان دولتی می دانم.
3ـ معتقدم که روزی که راهها جدا شد نباید به راهنوردان دروغ گفت. راه مردم ما بوسه زدن بر دست نمایندگان مجلس و برجسته کردن کسی که به مردم دروغ گفته است نیست.
نمایندگان مجلس خدمتگذران مردمند. نه اینکه مردم خدمتگذاران آنان. مجلس ششم به گفته بسیاری بی عمل ترین مجلس روزگار بوده است. من فکر نمی کنم مردم ما بر دست چنین افرادی بوسه بزنند.
4 ـ از مشکلات ایران خبر دارم. باور کنید . می دانم که نمی شود همچون ما که در این سوی گود نشسته ایم موضع شفاف گرفت. اما می دانم که می شود سکوت کرد. این راه مبارزه خیلی از فرهیخته گان از جمله شاملو بود.
من راه مبارزه خاصی را به کسی پیشنهاد نمی کنم. انتخاب انسانها را به رسمیت می شناسم. اما وقتی راه انتخابی انسانی از راه مردم جدا می افتد و به راه دولتی پیوند می خورد. باید این راه را شناخت و راه خود را رفت.
خانم عبادی همچنان در راهی که فکر می کند صحیح است به پیش می تازد. این حق اوست. من با بت نساختن از او و قهرمان نکردن او حق نقد اعمال او را برای خود محفوظ نگاه داشتم. و حق دارم از حق خودم استفاده کنم.
هر انسانی در هر جایگاهی که قرار می گیرد نسبت به توانایی و آگاهی خود شیوه خود را انتخاب می کند. حق نقد شیوه های گوناگون ، حقی عمومی است. من در همین سوئد هم با دولتی شدن فمینیسم مخالف بوده و هستم. وقتی که یکی از فمينیست های دولتی را به عنوان چهره بیرونی سازمانی که من در آن فعال بودم ( سازمان زنان بدون مرز ) ، با اکثریت آرا ( من رای منفی دادم ) انتخاب کردند به خود گفتم که فاتحه این سازمان خوانده است. و چنین نیز شد. افراد و گروهای دفاع از حقوق بشر می باید از دولت جدا قرار بگیرند. کارشان اگر بتوانند نقد است و احتمالا برجسته کردن نکات مثبت. ولی نه به این شکل پذیرش همه جانبه نیروهایی که نقش مثبت آنها بسیار کمرنگ بوده و است. اگر کسی به این شیوه فکر و برخورد می کند . راه جدا می شود
اما راه همچنان باقی است.


[ 23:15 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 28, 2003

شمارش معکوس آغاز شده است. دخترم به خاور دور می رود. قرار است برای مدتی حدود دو ماه در کشورهای هند و سنگاپور و چین و تایلند همراه با دوستش و با کوله ای بر دوش بگردند. و قرار است من دلتنگ نشوم و به رویش نیاورم که دلم برایش بسیار بسیار تنگ می شود و بسیار بسیار نگران هستم.
او با بی صبری دارد آخرین خرید ها را انجام می دهد و وسایل ضروری را تهیه می کند و من در عجبم که چرا اینقدر ساعت ها به سرعت جلو می روند و شبها به سرعت روز و باز شب می شوند.
یکی از آشنایان چندی پيش به من گفت که اگر خیلی نگران هستی ، خوب نگذار برود. دو تا دختر هستند و آن مناطق چندان امن هم نیست. او دختر خوبی است ، مطمئن اگر ازش بخواهی برای حال تو سفرش را لغو می کند.
به یاد تمام سفرهایی افتادم که به خاطر نگرانی های مادرم اجازه رفتن نداشتم. تمام شانسهایی که برای دیدن جایی بیرون از چهار دیواری خانه برایم به وجود آمد و مادر با سرسختی می ایستاد و می گفت نباید بروی. دلیل ؟ چون من می گویم. و همین کافی بود.و من می دانستم که دلیل اصلی دختر بودن من است.
به همین دلیل بعد از مدتی فکر کردن در باره حرف آن دوست ، به بانک رفتم و قبض بیمه کاملی را که برای دخترم تقاضا کرده بودم پرداخت کردم.
یادم می آید که وقتی دخترم به دنیا آمد به خودم و به او گفتم ، هرگز به خاطر دختر بودنت تو را از چيزی منع نخواهم کرد.
دخترم می رود. مسلما نگرانم و دلتنگ. خطرهای موجود برای این دو که دختران جوان ـ و همچون تمام جوانان دیگر ، زیبا یی ـ هستند مسلما بیشتر خواهد بود در مقایسه با پسران. اما شانس دیدن دنیایی دیگر، شانس تجربه سفری به این پر ماجرایی برای این دو دختر جوان ، دقیقا به همین دلایل پر ارزش تر خواهد بود.
چند روز پيش که وبلاگ هاله را می خواندم و ماجرای سوراخ کردن زبان دخترش را نوشته بود به ياد زمانی افتادم که دخترم بند کرده بود که دماغش را سوراخ کند. و من مخالفت می کردم و می گفتم پشيمان می شوی. یک بار به او گفتم اصلا صبر کن و بگذار وقتی بزرگ شدی خودت برو و این کار را بکن. دخترم آن روز نگاهی به من کرده بود و گفت :
سوراخ کردن دماغ مسئله بزرگی نیست. شاید هم پشیمان شوم اما این تمام دنیا نیست. این خواست کوچکی است. چطور حاضری من باخواستی به این کوچکی و کم ارزشی بزرگ شوم و این کمترین برای من آرزو شود ؟ چرا می خواهی من آرزویی چنین کوچک داشته باشم. اگر من بتوانم این آرزوهای کوچک را به سادگی بر آورده کنم ، و با این آرزوهای کم ارزش بزرگ نشوم ، فکر نمی کنی زندگی بهتری در انتظار من خواهد بود ؟
من همان لحظه از او خواسته بودم که لباس بر تن کند و خودم هم لباس پوشیده بودم و با هم به یکی از مراکزی که این کار را انجام می داد رفتیم.
دخترم بعدها از این کار خود پشيمان شد. ولی به قول خودش این تمام دنیا نبود. و من هم درس مهمی در زندگی گرفتم. انسانی که با آرزوهای کوچک بزرگ نشود ، به حقارت تن نخواهد داد.
شمارش معکوس آغاز شده. دخترم بالا و پایین می پرد و سعی می کند همه چیز را آماده کند. و من سعی می کنم او را دچار عذاب وجدان نکنم و خود را شاد نشان دهم.
راستش را بخواهید شاد هم هستم. یعنی غمگین نیستم. مطمئن هستم دختری که دو ماه دیگر در فرودگاه آرلاندا از هواپيما پياده خواهد شد ، دختری نیست که چند روز دیگر در همان جا سوار هواپيما می شود.هر چند که من همين دخترک نازنينم را هم عاشقانه دوست دارم اما مطمئن هستم که این سفر برای او تجربه خوبی خواهد بود که لازمه زندگی هر جوانی است.
غمگين نیستم، تنها نگرانم ، و دلتنگ.

پ.ن. این اولین بار نیست که دخترم تنها سفر می کنه. بارها با همین دوستش و یا دوستان دیگر مسافرت های یک و دو هفته ای به کشورهای توریستی رفته است و یک بار به مدت سه هفته به همراه پدرش به ایران رفت. اما اینبار آدرس مشخصی نخواهد داشت، برای آفتاب گرفتن و شنا نمی رود و قصدش دیدن کشورهاست، و بجز ای میل و تلفن ـ که به او گفته ام که حد اقل هفته ای یک بار کالکت بزند ـ، تماس خاصی با او نخواهم داشت.


[ 17:31 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 26, 2003



خوب، این کلاس رقص ما تمام شد. و الان به خوبی بنفشه صیاد می رقصم. به جون خودم:)
توقعش را هم نداشتم. اما تجربه جالبی بود و آشنایی نزدیک تر با خانم صیاد هم برایم بسیار جذاب بود. به نظرم هنرمندانی چون او راه بسیار سخت تری را در پیش گرفته اند برای به تثبیت رساندن هنر خود. شعر ، نویسندگی، تاتر ، موسیقی ، نقاشی ، همه اینها به عنوان هنر شناخته شده اند و ارج گذارده می شوند. اما رقص یکی از زیباترین هنرهاست که متاسفانه از نظر فرهنگی در کشور ما سرکوب شده است.
رقاص ، هنوز هم فحش و بد و بیراه به حساب می آید تا هنر، برای تمیز کردن این هنر از اسم رقصنده بیشتر استفاده می شود چرا که رقاص ، توهین محسوب می شود.
بنفشه زیبا می رقصد ، حرکات موزون و ظریفش که با دقت و آگاهی کامل انجام می شوند ، زیباترین هنر های عالم است. بنفشه راه سختی در پیش دارد برای به رسمیت شناساندن این هنر، در جامعه ایرانی، تلاش قابل ستایشی را انجام می دهد.
ديروز چند تن از دوستان را در جشن دیدم، از کلاس رقص و از بنفشه پرسیدند. یکی از دوستان سوال کرد که آیا بنفشه فمینیست است ؟
این سوال او مرا به فکر انداخت. به راستی فمینیست کيست؟
من زنی را که با آگاهی از جایگاه خود، با اعتماد به نفس و اطمینان ، بر پای خود و بر استواری زمین ایستاده است. کار و تلاش می کند و هدفمند است، اندیشمند است و از توانایی هایش باخبر است و آنان را در راه رسیدن به هدفش به خوبی به کار می گیرد ، فمینیست می دانم. حتی اگر در تئوری فمینیست نباشد می دانم که در پراکتیک ، از بسیار زنان که ادعای فمینیسم را دارند ، بیشتر در خور این نام است.
به نظر من فمينیست تنها کسی نیست که در راه اعتقادات فمينیستی اش مبارزه می کند. فمينیست کسی است که در زندگی روزانه اش هر گونه سالار منشی را کنار گذاشته باشد. انسان را دوست بدارد و در هر شغل و حرفه ای که هست ، تلاشی در جهت ارائه تصویر جدیدی، متفاوت با تصاویر سنتی که در ذهن انسانها از زن حک شده است ارائه کند.
بنفشه در شغل خود، رقصندگی، به زیبایی این کار را می کند. و من او را یک فمينیست می دانم. نیازی به پرسش نداشتم.

دیگر بروم. هنوز متن گفتارم را برای فردا تهیه نکرده ام. راستی فردا مسافرم. و شب دیروقت باز می گردم. راه دور است و اینترنت نه .
این آهنگ را از فرهاد بسیار دوست می دارم. شما هم گوش کنید ببینید دوستش می دارید ؟

امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آن کس که خریدار بدو رایم نی
وان کس که بدو رای خریدارم نی


[ 19:31 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

این دو سه روزه کلی فعالیت های تفریحی داشتم. با برنامه پریشب شروع شد، دیروز کلاس رقص، بعد از ظهر برنامه خرسند آپ کمدی هادی خرسندی بودم. کلی از دستش خندیدیم. اما نمی دانم چرا همیشه برنامه های تکراری اش زیاد تر از برنامه های جدیدش است. البته الان که مسئله نوبل خانم عبادی پیش آمد کمی برنامه جدید تر بود. دیروز داشتم فکر می کردم که این ماجرای نوبل بعد از شروع گردش ـنمی دانم فارسی اش را چه بگذارم. اینجا بهش می گن تورنه، یعنی وقتی که گروه یا هنرمندی در کشورهای مختلف سلسله برنامه اجرا می کند ـ واقع شد، یعنی اگر این نوبل را نمی دادند باز ما باید همان حرفهای تکراری را می شنیدیم؟ حالا هی بگویید نوبل بد است. چه می دانم پارسال به کارتر دادند. چه و چه ها..پارسال اصلا خبری شد ؟ کارتر مثل بچه آدم رفت و نوبلش را گرفت و گزاشت تو تاقچه ، پولش رو نمی دانم چه کرد. اما عوضش امسال، کلی سازمانهای " مبارز " تاکتیک های مبارزاتی را تغییر دادند. فعلا دشمن اصلی شان شده است خانم عبادی، سلطنت طلب ها هم که خانم عبادی ، نوزاد 14 روزه شان شده است( چون بی سواد ها اصلا تا بحال اسم او را هم نشنیده بودند ، او که نه ژنرال بوده است و نه زمیندار بزرگ یا صاحب کارخانه که به عنوان سلطنت طلبی بخواهد طلبش را باز ستاند ) و دارند حلوا حلواش می کنند . انگار در ایران بام بسیار بلند و بسیار کم مساحتی داریم. نمی شود بر این بام قرار گرفت. یا از این سویش می افتی و یا از آن سویش. یا خانم عبادی را می زاری روی سرت و حلوا حلواش می کنی و یه کاروان برای استقبالش تا اسلو راه می اندازی ( بابا قراره بیاد اینجا، دیگه اسلو می رین چی کار ؟ ) و یا بایکوتش می کنی و به او فحش و بد بیراه می گویی و بر علیه اش امضا جمع می کنی. راه سوم ، یعنی پذیرفتن یک شانس خوب که بدست آمده است، ارج گذاشتن اعمال و تلاشهای يک انسان که موجب شد دنیا او را بشناسد، و تلاش در جهت استفاده از این موقعیت به نفع جنبش مردم ایران، در ذهنیت این دوستان نمی گنجد.
من این راه را انتخاب کرده ام..قهرمان نساختن و بت نساختن از انسانها، در جستجوی رهبر و نجات دهنده نبودن. ارج گذاشتن یک انسان به خاطر آنچه که هست و توقع نداشتن از اینکه او در جایگاهی که من خواستار آنم قرار بگیرد ، این در مورد جایزه نوبل و یا هر چیز دیگری برایم تا کنون صدق کرده است ، به نظرم جایزه را اگر به خانم عبادی دادند به دلیل آنچه بود که تا آن زمان کرده بود، و امیدوارم که " خود راه نمایدش که چون باید رفت " اما انتخاب این راه ، مثل هر انسان دیگری، به عهده خود اوست. و انتخاب آینده او شادی اکنون مرا کم نمی کند . تنها به یک دلیل. به قهرمان نیازم نیست.
آقای خرسندی دیشب لیست بلندی ازکاندید های جایزه نوبل در جیب داشت. خانم برنامه گذار انگار در صدر این لیست قرار داشت چون نام شخص دیگری آورده نشد. من هم معتقدم این خانم اگر نه نوبل صلح ، لااقل باید به عنوان مصاحبه گری که برای نظرات کسی که خود خواسته است با او مصاحبه کند ارزش قائل است !! و به عنوان یه بحث کننده دمکرات( بابا دیگه بیشتر از این چی می خواهیم ، مصاحبه شونده هنوز در قید حیات است و خانم حق حیات را از او سلب نکرده است) یه نوبل ـ ترجیحا دو تا ـ بهش بدن که انشاله تشویق بشه و دیگه وقتی می خواد مصاحبه کنه ، بزاره طرف حرفش رو بزنه. گیرم حرفی مخالف عقیده خانم . ( رجوع شود به نوشته 17 اکتبرو مصاحبه با خانم بیضایی )، به هر حال چنین مجالسی کمی نان هم قرض داده می شود که خوب جای شکوه و شکایت نیست.
آهان تا یادم نرفته ، خرسندی اسم جدیدتری برای ح.ک.ک پيدا کرده است، حزب کمونیست کاریکاتوری. به نظرم خیلی جالب بود و با کاریکاتور خنده داری که از کمونیسم ارائه می دهند تطابق دارد.( بامزه تر این است که فکر می کنند هر کسی که از اینا خوشش نیامد ضد کمونیست است :) دوستان حزب کمونیست کاریکاتوری که می خواهند فحش بدهند، این فحش ها را به حساب آقای خرسندی واریز کنند. به خصوص که شنیده ام به تازگی اصلا به خودش نمی رسد و کلسترولش دائما می رود بالا و این مسئله موضوع خوبی برای تحلیل های حزبی می تواند باشد :)

برنامه تفریحی دیشب من همچنان بعد از برنامه آقای خرسندی ادامه یافت ، به فستیوال موسیقی رفتیم و از آنجایی که محل آن با محل پريشب فرق داشت و جای رقص داشت تا ساعت 1 شب ، با موزیک گروههای آفریقایی و سالسا و گلبانگ رقصیدیم
در مورد کلاس رقص خانم بنفشه صیاد ، که امروز هم جریان دارد ، ایده های جدیدی در مورد رقص گرفتم. حرکات جدید و ظریفی یاد گرفتم اما بیشتر از هر چیز آشنایی نزدیک تر با خود بنفشه صیاد برایم جذاب بود،
بنفشه مهربان و زیباست. چهره ای زیبا دارد اما بیش از آن انسان زیبایی است .زنی است با شخصیتی بسیار قوی و محکم. اعتماد به نفس بالایی دارد و که همراه با ظرافت زنانه اش از او موجودی قابل توجه ساخته است. در یک کلام انسانی بسیار دوست داشتنی .
بنفشه صیاد همانطور که عزیزمان خانم آذر فخر هم در کامنت های نوشته قبلی به آن اشاره کرد ، دختر پرويز صیاد است. من همیشه پرویز صیاد را در بازی درخشانش در سریال دایی جان ناپلئون به یاد می آورم. ماجراهای صمد ، پسر بچه روستایی که عاشق دختر کدخدا می شود و ساده لوحانه هر چه را که هر کسی می ریسد دوباره پنبه می کند، رقص باله اش که آن را به باباکرم تبدیل کرد ، همیشه یادم هست.
بنفشه صیاد از کودکی به آموزش رقص پرداخت و در مهاجرت با ترکیب رقص های سنتی ، شوریدگی صوفیانه ، و رقصهای اروپایی و آفریقایی، با الهام از حرکات یوگا و حرکات رقص گونه ورزش رزمی تایچی ، حرکات بدیعی را در صحنه به وجود آورده است .
خلاصه برنامه تفریحی من تا بعد از ظهر امروز ، با کلاس رقص ، ادامه خواهد داشت و می دانم که هفته آینده تلاقی تمام این تفریح ها در خواهد آمد :)
********************
چند تا لینک به چند مطلب خواندنی :
. شادى صدر:مرد در بحث زنا هم شاكي، هم قاضى و هم اجرا كننده حكم است
قتل هاى ناموسى در استان خوزستان
يادنگاره‌های زندان، هم منتشر شد. این کتاب خاطرات زندان سودابه اردوان است به همراه نقاشی های زندانش ، آنها که توانست از زندان بدر برد. من هم باید پزش را بدم چون سودابه معلم من است. و نه فقط معلم نقاشی.
خشونت رواني عليه زنان در سياست
نظرات مهرانگيزکار درباره جنبش زنان، مجلس ششم، ظرفيتهاي فقه شيعه و...

راستی شما آقای احمد سیف را می شناسید ؟ بی سوادی من است یا بی اطلاعی ، یا هر چی، من به تازگی با نوشته های ایشان آشنا شده ام، یعنی سه چهار ماهی است، و حقیقتا از نوشته های ایشان یاد می گیرم و لذت می برم. نوشته های ایشان را در این محل میتوانید بخوانید.
نوشته های بسیار جالبی در مورد آسیب شناسی تاریخی در ایران و ریشه های استبداد سالاری در ایران دارد. سعی کنید از دست ندهید

اینجا هم می توانید به مصاحبه ایشان با رادیو همبستگی گوش کنید.
این مصاحبه گفت و گویی است در مورد کتابش ، پیش درآمدی در مورد استبداد سالاری در ایران ، که تلاشس است در ریشه یابی ریشه های استبداد در ایران ، و اینکه انقلاب 57 به چه دلیل نتوانست سیر استبداد را دگرگونه کند. این کتاب توسط انتشارات چشمه در ایران منتشر شده است.

این را هم بگویم که لال از دنیا نرم.
در مورد خلع سلاح ایران از سلاحهای اتمی هم غوغایی به پا شده . خیلی از دوستانی که معتقدند که جایزه نوبل که به شیرین عبادی داده شده بود ، را داده اند به دولت ایران و نه ملت ایران، ولی حالا که جریان خلع سلاح پیش آمده معتقدند که ملت را دارند خلع سلاح می کنند. ( همان بام کم مساحت)
البته من مدت زیادی است که در ایران نبوده ام ، اما آن موقع که من در ایران بودم در دست بچه های محل هیچ سلاح اتمی ندیدم.
من احمق نیستم. آمریکا و اسرائیل بزرگترین دارنده سلاحهای اتمی هستند و مسلما خلع سلاح کشورهای جهان سوم را در جهت منافع خود اعمال می کنند و نه در جهت منافع مردم جهان سوم. ولی از سوی دیگر من سلاح های اتمی که در کشورهای ما موجود است را در جهت منافع مردم مان نمی بینم و نمی دانم. کاملا برعکس.
خلاصه من از بابت خلع سلاح ناراحت نیستم. ( خوب چی کار کنم ؟ نیستم دیگه ) منافع آمریکا را در این زمینه به خوبی می شناسم. اما فکر نمی کنم که سلاحهای اتمی منافع مردم ما را تامین می کند. و واقعا خوشحالم که دولت ایران با بازرسی موافقت کرد تا بهانه ای برای بمباران ایران ، و عراقی دیگر ساختن از ایران به دست آمریکا ندهد. باز هم از صدام بسیار هوشمندانه تر عمل کردند.
در این مورد بعدها باز بیشتر می نویسم. الان باید برای شرکت در جلسه دوم کلاس رقص عجله کنم.
حالا که تا اینجا با من حوصله کردید..انصاف نیست به آهنگی مهمانتان نکنم.
یکی از آهنگ هایی که دیشب با آن می رقصیدم. وشمله از گروه گلبانگ





[ 10:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 25, 2003

من مدتی منتظر شدم که ببینم آدرس این کليپ تغییر می کند یا نه. چون دوستی که کليپ رو ساخته است گفت احتمال دارد بتواند اگر سرور قوی گیر آورد ، کليپ را آنجا بگذارد.
پدر نداری بسوزه که آدم مجبور می شه از چه سرور هایی استفاده کنه:)
خلاصه، اين هم از کليپ مربوط به جایزه نوبل شيرین عبادی ، بد نشده، به دیدنش می ارزه.گو اینکه تعویض عکسها کند است و آخرش هم که دیگه صدا تعطیل می شود و تنها تصویر حرکت می کند. اما تو ذوق بچه مردم نزنیم. کار اولشه . تشویق کنیم دیگه..چاره چیست.


[ 11:26 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 24, 2003



رقصی چنین میانه میدانم آرزوست....
امشب در فستیوال موسیقی ، استکهلم میزبان چندین گروه موسیقی بود ، از آن جمله گروه کامبينیشن که مهاجران هنرمند مقیم نروژ هستند که از کشورهای ایران ، آفريقا ، و هندوستان دور هم جمع شده اند و موزیک مختلط و زیبایی را می نوازند.
اما امشب برای اولین بار در استکهلم گروه زربانگ ، که گروهی از نوازندگان موسیقی اصیل ایرانی هستند به همراه بنفشه صیاد ، (عکس بالا) رقصنده ای بسیار هنرمند که چند نمونه رقص بسیار زیبا اجرا کرد.
هماهنگی گروه زربانگ و رقص بنفشه صیاد هم بسیار زیبا بود. صدای دف که در سالن می پیچید و رقص شوریده بنفشه را که می دیدی..به زحمت می شد بر سر جای نشست.


به همین دلیل بود که وقتی دوستان گفتند که بنفشه فرداworkshop خواهد داشت ، درنگ چندانی برای ثبت نام نکردم. کلاس دو روزه بنفشه فردا و پس فردا خواهد بود
من همیشه به رقص علاقه داشته ام و هر وقت که موزیک و جایی برای رقص به دست بیاورم راحت نخواهم نشست. و مسلما از استادی چون بنفشه بسیار می شود آموخت.
سایت بنفشه صیاد و گروه رقص او ، نما

[ 11:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



اسم فیلم : داگ ویل Dogville
کارگردان : لارش فون تریر
آدرس وبسایت رسمی

از لارش فون تریر قبلا هم فیلمهای " رقصنده ای در تاريکی " و " احمق ها " و دگماهای مختلف را دیده ایم و حقيقتا این کارگردان هرگز از متعجب کردن تماشاچی اش دست نمی کشد.
اما بلایی که سر تو به عنوان تماشاچی فیلم داگ ویل می آید چیزی فراتر از تعجب است. سردرگمی، گیجي و شک .
اولين چيزی که تو را متعجب می کند صحنه است. صحنه ای که نه تنها با شيوه صحنه يک فیلم متفاوت است بلکه حتی در تاتر هم ، شاید تاتری است در صحنه.
در شهر کوچک داگ ویل زندگی به شکل عادی خود جريان دارد تا شبی صدای شليک دو گلوله روال عادی زندگی را بر هم می زند. گريس Grace، زن جوانی به شهر پناه می آورد و مردمان ساده و مهربان شهر بعد از در نظر گرفتن خطرات موجود در صورت حمله گانگستران ، گريس را با آغوشی باز می پذیرند. گريس در ازای این محبت به آنها پيشنهاد می کند که برايشان کار کند اما کسی به کار او نیاز ندارد. مردم زندگی ساده ای دارند و برای خودشان هم کار به اندازه ای که سرگرمشان کند موجود نیست. اما در این میانه ای که هيچ کسی به گريس احتیاج ندارد ، به هرحال کارهایی برای او پیدا می شود. تنها برای اینکه سرش را گرم کند. و این کارها به تدریج آنقدر زیاد می شوند که او تقریبا فقط کار می کند. و البته در مقابل کارش مبلغی نیز پول می گیرد
با حضور پلیس در شهر و اعلام جرم بر علیه گريس، جرمی که مردم می دانند صحت ندارد. زندگی گريس سخت تر می شود. گريس پناهنده ای بی پناه است. انسانی که از آنها حمایت می طلبد. و این حمایت خود قیمتی دارد. ساعت کار گریس بیشتر می شود و مزد او کمتر. مردم با او مثل عضوی اضافی، غیر خودی ، دیگری ، برخورد می کنند. مورد تجاوز قرار می گیرد. زندانی می شود. مورد سوء استفاده جنسی و کاری قرار می گیرد. از او به عنوان برده ای کار می کشند و انتظار دارند که خود را متشکر و مدیون بداند.
فون تریر از صحنه تاتری استفاده کرده است. ساکنان شهر تعداد اندکی هستند که در یک بازی تاتر می شود دید.
داگ ویل یک جامعه انسانی است. جامعه ای با حضور تمام عناصر اجتماعی موجود. روشنفکر، کارگر، پیشه ور، متخصص ، معلول ، سنین متفاوت ، و خلاصه از هر قشری که بگویی می توانی نماینده اش را در این شهر بیابی.
و این شهر زندگی ساکت و آرام خود را از بدو ورود غریبه ای به شهر از دست می دهد. غریبه ای که به خوبی "ما" و " او" را معنی می دهد. غریبه ای که در جمع نمی گنجد، جمع او را از خود نمی داند و مردم این شهر او را به موجودی ضعیف و بی پناه می بینند ، این بی پناهی او مورد سوء استفاده تمام مردم قرار می گیرد.
مردم خوب شهر ، از هر قشر و گروه وقتی که امکان استفاده از انسان دیگری را می یابند از این امکان به شدت استفاده می کنند. وقتی که امکان زورگویی و ارعاب پیدا می کنند این امکان را به کار می گیرند. انسان خوب وجود ندارد. انسان تنها زمانی خوب است که امکان بد بودن را نداشته باشد.
فون تریر را گروهی بیمار روانی و گروهی نابغه سینما می خوانند. من فون تریر را سردرگم راز هستی یافتم.سردرگم یافتن جوابی برای شناختن روح ناشناخته انسان، سردرگمی که در فیلمهای مختلف این همه را از زوایای مختلف بررسی می کند.
داگ ویل نمونه یک جامعه انسانی است. و به راحتی می تواند هر جامعه ای را نمایندگی کند.
فیلم به مدت دو ساعت و چهل دقیقه تو را بر صندلی ات می نشاند و سر آخر گنگ و مبهوت از سینما بیرون می زنی..طوقی که بر گردن گریس نشانده بودند در گردن تو سنگینی می کند وآخرین جمله گريس را در ذهنت تکرار می کنی. اگر قدرتی داشته باشم باید از این قدرت در جهت بهتر شدن دنیا استفاده کنم. دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است.
آیا دنیا بدون جامعه انسانی جای بهتری برای زندگی است ؟
گردنت از طوق سنگینی که بر گردن گریس نشانده اند زخم شده است ، و رد سرخی به درون ذهنت راه می جوید.
اگر سینما برایتان یک جنبه تفریحی دارد فیلم داگ ویل را از برنامه سینمای خود حذف کنید. داگ ویل برای تفریح ساخته نشده است. اما اگر بر آنید که چیز بی نظیری ببینید ، این فیلم را تجربه کنید.

پ.ن. ديروز با دوستان بحث سر اين بود كه آيا اين فيلم جامعه انساني و انسان را به طور كل , موضوع قرار داده است يا سمبل جامعه خاصي است. نظر من اين بود كه داگ ويل سمبل جامعه انساني است..اما اين نظر نمي تواند درست باشد. كساني كه مي مانند چه جامعه اي را نمايندگي مي كنند ؟
تمام ديشب تا صبح و تمام امروز را با اين فيلم سر و كله مي زنم. و به ياد آوردم كه فون ترير قرار بود ( يا هست ) كه اين فيلم را به صورت تريلوگي ( سه فيلم با تماي مشخص ) بسازد. و نام اين تريلوگي اش را تريلوگي آمريكا گذاشته است. آيا داگ ويل جامعه آمريكا را نمايندگي مي كند؟ و در اين صورت تكليف تو با جمله اي كه گريس در صحنه هاي آخر به زبان مي آورد : دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است. ... چيست ؟


[ 1:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 23, 2003

سلام..تولدت مبارك
مي داني كه دوستت دارم. مي داني كه تمام افراد اين جمع كوچك را دوست دارم و ديدن شما تمام انرژي را كه در گوشه و كنار مصرف مي كنم به من باز مي گرداند.
مي دانم كه مي داني ولي فكر مي كنم باز هم بايد به هم بگوييم كه چقدر همديگر را دوست مي داريم و چقدر براي هم ارزش قائليم.
ما به شكل فاميل هم در آمده ايم. در اين سوي دنيا و مشكلات مهاجرت و كنار آمدن با روزمره گي ها , ما همديگر را يافته ايم كه هميشه هر جا كه باشيم موجب آرامش و شادي يكديگر هستيم.
ما متفاوت هستيم..بسيار متفاوت..هر 4-5 نفرمان. و بتدريج مي آموزيم كه با تفاوت هاي همديگر كنار بياييم. جمع زنانه كوچكي كه با وجود تفاوت ها و تضادهاي موجود , به هم اعتماد و اعتقاد دارد. و هر چيز كه پيش آيد , به حسن نيت همديگر باور دارد.
مي خواستم اين را باز تكرار كنم..براي همه مان..كه از اينكه شما را پيدا كردم شادم. تو را. ا را. م را و پ را. از اينكه در زندگي ام وجود داريد خوشحالم و اينكه كساني را دارم كه تجربيات و دردها و شادي هايم را با آنها قسمت كنم هميشه به من احساس شادي و خوشبختي داده است.
وقتي به دور و بر نگاه مي كنم , آدمهايي را مي بينم كه بسيار تنها هستند. با همسر و خانواده زندگي مي كنند اما تنها هستند. با شريك و همزيست زندگي مي كنند ولي تنها هستند. در جمعي 40-50 نفره پر جوش و خروشند..ولي وقتي با آنها صحبت مي كنم مي بينم كه براي لحظات تنهايي زندگي شان..آنجا كه تنها رنگهاي سياه وجود دارد هيچ شريكي ندارند و تنها هستند.
و من به ياد شما مي افتم..و مي دانم كه تنها نيستم.
متشكرم كه هستيد. و متشكرم كه دوستان من هستيد.
اين آهنگ هم براي تو..و براي اين جمع كوچك مان

[ 13:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 22, 2003


اینها نکاتی از پرونده افسانه است که من امیدوار بودم روزی بیرون بزند.
ماجرای طلاها..ماجراهای آقای مقدم. فقر و....
در سرزمینی که زن بودن جرم بزرگی است و وقتی زنی فقیر باشی طعمه ای هستی که هر کسی برای دندان زدن به آن خود را آماده می کند.
خودتان بخوانید.

[ 6:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 21, 2003

شنيدین اون لطیفه رو که يکی زنگ می زنه به خونه رفیقش که یه خورده هم عادت های بد بد داشته و به جای اینکه کسی تلفن را برداره ، می افته روی دستگاه پیامگير و می شنوه :
هشتم، ولی خشته ام :)
حالا جریان ماست.

چند روزی است کارم زیاد است، طبق معمول هم مشقام مونده ، خلاصه شرمنده.
در وبلاگ شبح هم این اعضای حزب ، باز کولیگری راه انداختند و عبادی را ول کردند دارند و به نقد اینجانب پرداخته اند.
انگار از کمیته مرکزی براشون دستور آمده که : مارادونا را ول کنید ، غضنفر رو بچسبید :)
**************************
امروز سر کار یه خانمی مراجعه کرده بود ، سوئدی را به زحمت صحبت می کرد. کُرد بود ، پرسيد : ایرانی هستی ؟ گفتم : بله . گفت : شیرین عبادی، می شناسیش ؟ گفتم : بله و از این مطلب خوشحال هستم ، گفت شیرین اسم کُردی است، خبر داری کرد است یا نه ؟ خندیدم و گفتم : انگار کمی هم کُرد باشد. خندید و چندین بچه اش را که دور و برش بالا و پایین می رفتند جمع و جور کرد و رفت. گفته بود که 15 سال است در سوئد است.
همکار سوئدی ام بعد از رفتن آنها پرسید : مگر این خانم عبادی شما کرد است ؟ گفتم چه فرقی می کند ؟ اگر کمی سبزه تر از این بود ، حتما به آن خانم سوماليایی قبلی هم می گفتم که کمی هم سوماليایی است. چه فرقی می کند که از کجا باشد؟ چه دین و مسلکی داشته باشد؟ مهم این است که انسان است و برای آرمانهای انسانی تلاش می کند. اگر زنی مسلمان از جایزه نوبل او خوشحال است، برای من یکی بسیار زيباتر است که او چهره ای به زن مسلمان ببخشد به جای چهره همیشگی زن مسلمان که در غرب نقش می شد ( یک مرد عرب دستار به سر و چهار تا زن بسته بندی شده که به دنبال او و با فاصله راه می روند)همین مسئله در مورد چهره ای که از زن جهان سوم ارائه شده است صدق می کند ( زنی تو سری خور و فرمانبر) چهره ای که توسط او به دنیا عرضه می شود با آنچه دنیا از زن در کشوری مسلمان و جهان سوم در نظر داشت بسيار متفاوت است. چهره زنی که آگاهانه در راه آزادی زنان گام بر می دارد. و براستی که ما از این زنان در جهان سوم چه بسیار داریم.


شيرين عبادی قهرمان نیست، ناجی نیست ، یکی از هزاران زن آگاه ایرانی است که برای احقاق حقوق خود و دیگران تلاش کرده است و می کند.
فرهنگ نادرست هر کس که با ما نیست ، بر ماست. و هرکس که آنچه من می گویم ، نمی گوید ، پس با زبان دشمن صحبت می کند ، را باید روزی کنار گذاشت. راهی شروع شده است، سالهاست . این راه را شیرين عبادی شروع نکرده است ، او تنها يکی از هزاران رهرو این راه است. دریافت این جایزه این راه و رهروان این راه را در انظار جهانی مشخص تر کرده است.
*************************
فکر کردم شما را به یک آهنگ مهمان کنم
به دور از هیاهوی جایزه نوبل. به دور از کولی گری های حزب ، و به دور از تمام غوغای دنیا.
با من بیا...

گلدانی باش، گلزار اگر نه ای
دلبندی باش، دلدار اگر نه ای
سبزینه باش ، با فصل بد و پیرم
از بوی تو چون پیراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش، تا بوی تو بگیرم


و این جا...
یه روز یه خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بونش ، ولو می شد خورشید
درخت انجیر پیری که تو باغ بود
همه کودکی های منو می دید.
یه آوازه یه آوازه یه آوازه ، یه آوازه که تو سینه ام شده انبار
...



[ 20:05 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 19, 2003


من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی
نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواری
نبسته ام
من اما نیمه های شب
ز بامی بر سر بامی
نجسته ام
...
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی ، همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد ِ پست...
جرم این است!
جرم این است!

»قسمتی از شعر بلند کیفر« از احمد شاملو

حتما متوجه بنر کنار صفحه شده اید. امیدوارم این بنر آغاز جنبشی باشد در اینترنت برای طرح درخواست آزادی زندانیان سیاسی. روی بنر که کلیک کنید ، می توانید فرم اعتراضی به حکم احمد باطبی را امضا کنید. وکد های بنر به فارسی و انگلیسی موجود است که می توانید آن را در سایت ها و وبلاگهای خود جای دهید.

پ.ن. یکی از دوستان سوال کرده اند چرا فقط باطبی. خواستم به این سوال جواب بدهم..البته رهگذر ثانی عزیزمان که همه جا او را در کنار داریم نیز جواب درستی داده اند. اما یک مسئله مانده است.
با چند تن از دوستان فکر کردیم این حرکت را شروع کنیم . همه هم با هم به این فکر رسیدیم. رهگذر ثانی. آذر عزیز. شبح.گلکو. آوات. امید . مانی . زیتون. و... دیگر دوستانی که معذرت می خواهم اگر اسمشان را نبرم. تنها فکر من نبود. همه عزیزان همیشه به فکر زندانیان سیاسی بوده اند . اینکه کدهای بنر در وبلاگ من قرار گرفته است به این دلیل است که باید جایی قرار می گرفت و خوب من خارج از کشور هستم .دیگر اینکه بنر در یک کلام آزادی تمام زندانیان سیاسی را خواستار شده است اما پتیشن را برای شخص بخصوصی می بایست نوشت و با بچه ها تصمیم گرفتیم که پتیشن به نام باطبی و حرکت به نام باطبی آغاز شود. عکس باطبی همچنان که موجب جکم اعدام و بعد تخفیف آن به زندان طویل المدت شد ، سمبلی برای بی گناهی تمامی زندانیان سیاسی زمان ما شد. به این دلیل بنر را با عکس باطبی به عنوان سمبل زندانی سیاسی نقش کردیم.


[ 9:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


اسم فیلم : شهر خدا
نام اصلی : Cidade de deus
کارگردان :Fernando Meirelles
محصول: برزیل
فیلم با صحنه ای از یک مهمانی و کباب مرغ و موزیک شروع می شود. یکی از مرغ ها فرار می کند و همه به دنبال مرغ و برای دستگیری او خیابانهای شهر خدا را به هم می ریزند. کودکان از هر سو به دنبال مرغ می دوند و وقتی می بینند که مرغ بیچاره از آنها سریعتر می دود از جیب و شلوار هر کدام اسلحه ای بدر می آید و بی دریغ به سمت مرغ شلیک می شود. مرغ باز هم موفق به فرار می شود و در خیابانی بزرگ وسط خیابان می ایستد. جمعیتی که مرغ را تعقیب می کرد تا به دندان مسلح به وسط خیابان میریزد و پسر جوان عکاسی در مقابل آنها و بین آنها و پلیس قرار می گیرد.و فیلم با بیان خاطرات پسر جوان صحنه ای دیگر به خود می گیرد..
شهر خدا یکی از شهرک های خارج از محدوده در کناره ریودوژانیرو است. مخروبه ای که هرگز در کارت پستال های زیبایی که از شهر به دستتان می رسد مشاهده نمی شود. جایی که خدا هرگز پایش را نمی گذارد. در این شهر خشونت یکی از روزمرگی های ساده کودکان است. زندگی خشن کودکان آنان را به دزدی و پادویی گانگسترها می کشاند و برای اثبات مرد بودن خود هم سالان خود را به قتل می رسانند. کسانی که از این بازی همه گانی کناره گیری می کنند نیز ناخوداگاه به میان کشیده می شوند و اقامتشان در شهرک مجبورشان می کند که جبهه بگیرند.
در تمام مدت فیلم به خودت می گویی که این تنها یک فیلم است، هیچ کودکی این زندگی را تجربه نمی کند. هیچ کودکی در این دنیا نمی یابی که در جایگاهی قرار بگیرد که مجبور باشد برای دعوایی که به راه انداخته است و شکلاتی که دزدیده است ، انتخاب کند که گلوله ای در دستش بزنند یا پایش..وقتی کودک 6ـ 7 ساله را می بینی که با گریه دستش را بالا می آورد و آن را به عنوان انتخاب خود نشان می دهد و مرد باز گلوله را در پای او می نشاند اشکهایت را پاک می کنی و می گویی صحت ندارد. وقتی کودک دیگری برای اینکه مردی خود را اثبات کند مجبور است او و دوست دیگرش را نشانه بگیرد و انتخاب کند که کدام یک از آنها حق دارند زنده بمانند و ماشه را می چکاند به خودت می گویی صحت ندارد. و تمام فیلم به خودت می گویی صحت ندارد و هیچ جای این دنیا قرار نیست کودکان اینگونه زندگی کنند و مردان یکدیگر را بدرند و زنان بگریند.
و در انتهای فیلم جمله ای خواب آشفته تو را آشفته تر می کند و به تو می گوید بیدار شو...این فیلم بر اساس ماجرای واقعی در شهرک واقعی خدا ساخته شده..شهرکی که نه خدا و نه شیطان پای به آن نمی گذارند.
فیلم شهرک خدا برای کسانی که تحمل خشونت را ندارند توصیه نمی شود. صحنه های وحشیانه فیلم نفس را در سینه ات حبس می کند. و تو می دانی که در جایی از این دنیا، کودکان خیابان ، زندگی این چنینی را تجربه می کنند. انتخابی بین گلوله ای در دست های کوچکت یا پاهای لرزانت..این است زندگی.


[ 9:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 18, 2003

گفت و گوی نیلوفر بیضایی با مریم هوله و هومن عزیزی

و این هم چند لینک در پی آمد جایزه نوبل
وزير زنان افغانستان به شيرين عبادي تبريک گفت
بیانات تند حسنی و دیگر ائمه جمعه علیه شیرین عبادی
قرائت بيانيه عليه عبادي در نمازجمعه قم
حقیقتا من دارم نگران می شوم. امیدوارم به خیر بگذرد

این چند وقته در استکهلم هم ملت هیاهویی کرده اند بیا و ببین. بخصوص آنهایی که تا قبل از روز 10 اکتبر اصلا اسمی از خانم عبادی هم نشنیده بودند. سلطنت طلب ها ، راستی ها. چپی های سنتی ..
یادم می آید که آخرین بار که خانم عبادی و شادی صدر به دعوت وزیر امور خارجه سوئد ، آنا لیند ، به استکهلم آمده بودند ، یک برنامه به زبان فارسی هم برای هردوی این عزیزان ترتیب داده شد. در این برنامه نزدیک به 25/30 نفر شرکت کرده بودند. اکثرا هم زنان فعال در مسائل زنان بودند و چند تن انگشت شمار ( چه می گویم، خود جمعیت انگشت شمار بود ) از مردان علاقه مند به فعالیت های این دو . هیچ از این آقایان ( و یا خانم هایی ) که امروز خودشان را تکه پاره می کنند و از عظمت ملی و غرور ملی حرف می زنند خبری نبود. تغاری شکسته و ماستی ریخته.
می دانید..درد اصلی این است که این هیاهو ها چه له و چه علیه از طرف کسانی است که ابدا با کارهای خانم عبادی آشنا نبوده اند. و یا چون کارهای ایشان در زمینه مسائل زنان و کودکان بوده است ، و مثل ایشان "انقلابی " عمل نمی کرده است ، عموما از طرف این حضرات کاری به حساب نمی آمده است ، اما اکنون که می توانند های و هوی را ه بیاندازند ، این کار، کارستان شده است.

و گفته برشت چقدر پر معنا است :بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.

نگرانم..به شدت نگرانم..اول از همه ، بهتر است نگویم.
دوم از همه..خانم عبادی داشت کارش را می کرد، می ترسم که الان دیگر همان کارش را هم نگذارند انجام دهد.



[ 11:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 17, 2003

چند برخورد جالب این روزها با مسئله جایزه صلح نوبل شده است ( آنهایی که من دیدم البته ) برایتان اینجا این لینکها را می زنم.
رادیو برابری ، میزگردی با شرکت شهلا شفیق، شادی امین و هایده ترابی ، به گردانندگی هایده ترابی ترتیب داده است که بسیار جالب است.مواضع مخالف و موافق مطرح و بررسی شده است و مسائلیکه در این چند وقته مطرح شده است موشکافی شده و در عین حال جایگاه زنان مستقل در رابطه با این جایزه به خوبی مشخص شده است. این بحث تقریبا 50 دقیقه است اگر تمامش را هم نمی خواهید گوش کنید پیشنهاد می کنم به مقداری از آن گوش کنید. آن را در این جا می توانید بشنوید.
شبح عزیز به درخواست حزبیون نوشته ای روی نت قرار داد که هر چی کردم نتونستم بهش لینک ندم..کیف کردم ، کیف . نه اینکه فکر کنم شما نخوندینش و از این چیزها. می دونم که قبل از اینکه من لینک بدم اونجا سر زدین. واسه همین هم هی به خودم گفتم نمی خواد لینک بدی بابا خودتو لوس نکن. بد دیدم نمی شه..این یه بار رو خودم رو لوس می کنم و لینک می دهم.
رامش عزیز هم با آرامش عجیبی به حرفهای خاتمی پرداخته است. مسائل جالبی را مطرح کرده و آن را هم اینجا بخوانید.
این طنز را هم در این آدرس بخوانید
یوسف عزیزمان هم به گفته های خاتمی از دیدگاه سایت های عربی پرداخته است. در ضمن یه خبر هم داده است در مورد یه کتاب به قلم خودش که فکر می کنم به زبان گیلکی باشد چون آن کتاب را منتقد های زبان و فولکولور گیلکی نقد کرده اند. نمی دانستم یوسف گلیک است. اصلا خودتان برید یه سر بهش بزنید دستگیرتان می شود.
و این مطلب را تحت عنوان جایزه صلح نوبل و دشمنانشکه خیلی با حال نوشته است

این دو بیتی را هم از هادی خرسندی داشته باشید.
خاتمي ضمن گفتگو ز نوبل
غبطه بر خانم عبادي خورد
سخني گفت و بعد زيرش زد
در حقيقت گه زيادي خورد
اینم از این...

پ.ن این دو مصاحبه را از نیلوفر بیضایی پیدا کردم
اولی در رادیو برابری. که خانم بیضایی لا اقل در اینجا فرصت پیدا کرده است که حرف بزند.
دومی در رادیو صدای زنان !!!! که خانم مصاحبه گر همه اش در حرف مصاحبه شونده می پرد. و بیش از اینکه به مصاحبه کردن علاقه مند باشد علاقه دارد که به مصاحبه شونده ثابت کند دارد اشتباه می کند و بهتر است قبل از اینکه دیر شود پشیمان شود. خوب است مصاحبه کردن ها را هم با هم مقایسه کنید. برای اینکه بتوانید مقایسه ای در شیوه کلی مصاحبه کردن این خانم داشته باشید برایتان یکی از مصاحبه هایی را که به مزاق ایشان خوش می آید را هم می گذارم ، این یکی را گوش کنید.نام مصاحبه شونده مهشید است. با من اشتباه نشود. من نیستم.
مسئله ای که خانم مهشید اشاره می کند ، در رابطه با اینکه خانم عبادی گفته است که در ایران حجاب اختیاری است به هیچ وجه صحت ندارد و من در هیچ کدام از مصاحبه ها چنین چیزی را از ایشان نخوانده و نشنیده ام.




[ 13:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

...
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی ، همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد ِ پست...
جرم این است!
جرم این است!

»قسمتی از شعر بلند کیفر« از احمد شاملو

[ 0:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 16, 2003

نمی دانم چه بگویم. جدا نابغه ایم.
شاید من به اندازه کافی زبان نمی دانم و اخبار داخلی ملت های مختلف را دنبال نمی کنم ، من همین سه زبان فارسی و سوئدی و انگلیسی را می دانم. می خواستم گیلگی را هم بنویسم و بکنمش چهار تا که هم پزم بالا بره و هم افتخارات ملی گیلکی ام یه پله بالاتر ، اما دیدم حوصله دعوا های زبان شناسان را ندارم که سر زبان بودن یا لهجه بودن گیلکی بحث کنیم ، و تا همین جا که این دو سه روزه دوستانی که عمیقا به آزادی بیان خودشان و عقاید خودشان احترام می گذارند ، ما را نوازیده اند و بارها مجبور به پاک کردن ابراز عقاید آزادی خواهانه شان که فحش های خواهر مادر بود ـ چند تاش باقی مانده است ـ شدم.دارم باز زیگزاگ ویراژ می دهم و از مبحث اصلی دور افتادم.
آها...داشتم می گفتم.
شاید ندانستن زبان ملت های مختلف است که به من این تصور را می دهد که ما مردم ایران واقعا یونیک هستیم ( یونیک یعنی استثنائی ، اما در این جمله یونیک خوشتر می آید ) به خصوص در کشورهای مثل ما "جهان سومی " چون کشورهای غربی ، که خوب خبر هایش می رسد و معمولا هم همه مثل بلبل انگلیسی حرف می زنند. پس می ماند کشورهای غیر انگلیس زبان.
مثلا کسی می داند که وقتی آنگ سان سو کی در برمه جایزه صلح نوبل را در سال 1991 برد چقدر فحش از هموطنانش شنید ؟ یا ریگوبرتا مینوچو که در سال 1992 همین جایزه را از گواتمالا گرفت چقدر امضا بر علیه اش جمع کردند که کمیته نوبل را مجبور به تجدید نظر کند؟ یا نلسون ماندلا ، یا ....نه ؟ مگر می شود ؟ مگر برمه و گواتمالا و دیگر کشورهای جهان سوم اپزیسیون فعال و حزب کمونیست کارگری ندارند ؟ که کار و زندگی شان را بگذارند و قلم و کاغذ دست بگیرند و تومار امضا جمع کنند ؟ یا شاید این عزیزان و نور چشمان ناراحتند که دولت ایران همان معامله ای را که دولت برمه با آنگ سو کرد ، که هنوز هم در خانه اش زندانی است ، را با شیرین عبادی نکرده است ؟ آیا "مبارزان " برمه ای و " مبارزان " گواتمالای و " مبارزان " آفریقایی و دیگر "مبارزان " دیگر گوشه های این خراب آباد ها هم با روزی صد بار آوردن نام کی سینجر و کارتر و سادات و بگین این نامها را از بر شده بودند و به همه توانسته بودند اثبات کنند که از ذهنشان خیلی فعال است و جای دوست و دشمن را خوب می شناسند و خوب می توانند نشان دهند ؟ آیا آن " مبارزان " هم صمیمانه و با جدیت از صلح نوبل چماغی برای کوبیدن به سر هموطنان خود ساختند که به خاطر شادی شان بر سرشان بکوبند ، آنها را ناسیونالیست و ملی گرا خواندند و اینها کلمات را چنان به کار بردند که لاتهای چاله میدان فحشهای ناموسی را ؟
به راستی مردم عجیبی هستیم . اتفاقی افتاده است. جایزه ای داده شده است. این جایزه افتخار هم اگر نباشد متشخص کننده وضعیت مملکت ما در جهان است . چرا گروهی اصرار دارند این جایزه را ننگ ایران بدانند ؟ با این حرفها خودشان را بیشتر از پیش افشا نمی کنند ؟
همزمان با رفتن شیرین عبادی به ایران ، تیم فوتبال زنان سوئد که در مسابقات جهانی دوم شده بود به کشور بازگشت. برای استقبال از این تیم توپ های آبپاش بزرگ تمام هواپیما را در زمان نشستنش در فرودگاه آبپاشی کرد. رادیو و تلویزیون سوئد جنجال به پا کرد ـ یکی از دلایلش دادن روحیه به بچه ها بود چون دلخور بودند که دوم شده بودند ـ موزیک و جشن بر پا بود.
در فرودگاه اگر مردم به پیشواز شیرین عبادی نیامده بودند ، بجز خوانواده اش و دوستانش کسی نمی بود. نه رادیو و نه تلویزیون ایران از این زن که جایزه صلح را به خانه آورده استقبال کرد، در هیچ رسانه دولتی حرفی گفته نشد. حتی یک بلند گوی درست و حسابی به او ندادند که با مردمی که ساعتها در آنجا ایستاده بودند صحبت کند و مامورین انتظامی بارها سعی کردند او را از دیدار مردم منصرف کنند و وقتی سر انجام موفق شد خواستش را که دیدار مردم بود به کرسی بنشاند با یک بلند گوی سبزی فروشی با مردم سخن گفت .
رئیس جمهور ایران که برای کوفت و زهرمار و جشن زعفران هم پیام می دهد خطاب به او پیامی نداد و گفت که این مسئله بسیار بی اهمیت بوده است. طبق گفته دوستی همین آقا زاده برای دریافت همین جایزه به کوفی عنان پیام داده بود. و چه بهتر که پیام نداد. وگرنه "مبارزان " خارج از وطنی ما همین را هم گناه شیرین عبادی می دانستند و بر سر او چماغ های محکمتری می کوبیدند که : حالا دیگه ا ز رئیس جمهور پیام می گیری ؟؟
این حمایتی است که دولت ایران از شیرین عبادی و جایزه صلح نوبل او می کند . و حمایت مردم را خود شاهد بودید . آیا همین کافی نیست که چشمها را باز تر کند ؟
شیرین عبادی هرگز ادعای رهبری هیچ جنبشی را نکرده است. همیشه خود را زنی مسلمان خوانده است و بر طبق اعتقادات خود با مشکلاتی که در مقابلش قرار گرفته است مقابله کرده.
دیگر حالم به هم می خورد از شنیدن حرفهای هزار باره راجع به جایزه نوبل و سیاسی بودن آن و اینکه شیرین فلان جا از اسلام دفاع کرد وچه و چه ها...بابا واله باله شیرین عبادی کمونیست نیست. زنی عادی است که دارد مبارزه می کند . با معیارهای خودش..آقایان و خانمهای مبارز خارج از کشور ، این حق را به او می دهید ؟ که زنی عادی با معیارهای خودش مبارزه کند ؟ یا باید حتما مثل شما حرف بزند تا به به و چه چه تان دنیا را بردارد؟
حالا بیایید و نصف روزنامه هایتان را به دری وری گفتن به شیرین عبادی و جایزه صلح نوبل و انسانهایی که از این موضوع خوشحال شده اند اختصاص دهید. بیایید به همه دنیا ثابت کنید که دشمن اصلی شما نه شیرین عبادی است و اوست که جلوی دورخیزی را که شما برای آزاد سازی ایران کردید گرفته است. بیایید و تومار امضا جمع کنید . با اسمهای انجمن های مختلف حمایت زنان و کودکان ( که همه آنها بلا استثنا از حیات خلوت های حزب کمونیست کارگری و راههایی برای دریافت کمک هزینه های مخصوص انجمن ها در کشورهای اروپایی هستند، به قول بچه ها آفتابه لگن هفت دست ،) چه چیزی را اثبات می کنید دوستان ؟ عزیزان..نور چشمان.." مبارزان " از دیدن این همه تلاش تنها حالی که به من دست می دهد حال تهوع است. شما پیشتاز جنبش های مردمی بودن را با مقابل مردم بودن بد جوری اشتباه گرفته اید. دشمن هنوز و همواره نظام جمهوری اسلامی است. تمامیت نظام. این دشمن نبود که شب سه شنبه با روسری زرشکی و با چشم گریان به مردم گفت : این جایزه برای شماست. اين جايزه نشان مي دهد دنيا صداي مردم ايران را که خواستار صلح، دموکراسي و حقوق بشر هستند را شنيده است. او انسان شریفی است که با معیارهای خودش به مبارزه برخاسته است. این حق را به او بدهید و این چنین دست تطاول به خود نگشایید .





[ 11:35 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

مصاحبه شيرین عبادی با رادیو بی بی سی.
هدف من از این جمله که " نمی خواهم وارد سیاست بشوم" این است که من هرگز نمی خواهم وارد قدرت بشوم ، وارد حکومت بشوم ، فرضا خودم را داوطلب نمایندگی فلان شغل بکنم. من مطلقا باید برکنار از قدرت و حکومت و فقط در کنار مردم و میان مردم باشم.
اساسا حقوق بشر تمای ضد حکومتی دارد، یعنی که طرفدار حقوق بشر باید سخنگوی اکثریت خاموش جامعه خودش باشد.و اگر قرار باشد داخل حکومت و داخل قدرت باشد دیگر نمی تواند این سخنگویی را عهده دار شود.
او در پاسخ به این که آیا پرونده خانم زهرا کاظمی را پذیرفته است گفت که این درخواست از او شده است ولی فعلا تازه رسیده و باید مسئله را بررسی کند.
او در خاتمه در جواب این سوال خبرنگار که آیا تغییری در مردمی که به استقبال آمده بودند می بیند گفت :
مردم ایران مردمی صلح دوست و بی زار از خشونت و معتقد به حقوق بشر هستند. هیچ اتفاق تازه ای در ایران نیافتاده ، همان مردم شریف با همان اعتقادات به استقبال آمده بودند ، این مردم تازه به حقوق بشر معتقد نشده اند. مدتهاست که این خواست مردم ایران است.
مصاحبه را که در حدود دو دقیقه است اینجا بشنوید

[ 10:11 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 15, 2003

تنها شعار خنده داری که در عکسها دیدم شعاری بود که بر پلاکاد سیاهی نوشته شده بود.روی این شعار نوشته بودند وقتی دیدی دشمن برای تو کف می زند باید بفهمی که توی دروازه خودت گل زده ای. درد بزرگی است حماقت، آخر از کی تا حالا دروازه ما با این آقایان یکی شده است ؟ آن موقع که شیرین عبادی را از قضاوت برکنار کردید ، یا آن موقع که او را زندانی کردید ؟ یا آن موقع که از کار محروش کردید ، یا موقعی که وقت و بی وقت با گشتی هایتان به خانه اش ریختید و اساس خانه را به هم ریختید؟ راستی از کی دروازه ما با شما یکی بوده است ؟
نه.. دروازه شما هرگز با دروازه ما یکی نبوده است.شیرین عبادی گل را در دروازه درستی زد. و به قول بچه ها..ما منتظر دومیش هستیم.

[ 23:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

عيد مردماس، ديب گله داره"
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدی پادشاس، ديب گله داره
سياهی رو سياس، ديب گله داره؟"
گزارش بی بی سی را در اینجا ببینید ، دو دقیقه



خاتمی (اسما رو تو این نوشته ها می شه پررنگ و بزرگ کردد ..اما چه جوری می شه کمرنگ و کوچک کرد؟) : جایزه صلح نوبل چندان مهم نیست ، جایزه علمی و ادبی مهمتر است (میگین نه ؟ بیاین نگاه کنید کاخ ریاست جمهوری را ،خودم چهارتاشونو گذاشتم رو تاقچه، همچی درست زیر عکس نایب برحقش )
شادی صدر در مصاحبه با رادیو پژواک: ایشان مایل به اظهار نظر نبودند و در مجلس با اصرار خبرنگار ها راضی به صحبت شد. که ای کاش همین چند جمله را هم نمی گفت. او با رای زنان روی کار آمد و واقعا جای تاسف دارد که در مورد افتخاری به این بزرگی که نصیب زنی ایرانی شده است چنین اظهار نظری کند . اما از کسی که می گوید وزیر شدن زنان ریسک دارد و من نمی توانم چنین ریسکی را در کابینه ام قبول کنم این اظهار نظر طبیعی است. و نظر کلی ایشان را در مورد زنان نشان می دهد.ایشان زمانی که قرار بود رای بگیرند شعارهای انتخاباتی شان در مورد حقوق زنان بود .می دانید که دیگر قرار نیست انتخاب شوند و رای بیاورند ، بنابراین احتیاجی به آرای عمومی ندارند... حتی قبل از صحبتهای امروز خاتمی من خیلی ها را دیدم که گفته اند که کاش به ایشان رای نمی دادیم.
ابراهیم نبوی : همه خوشحال شدند جز خودمان،اصولا خانم عبادی برنده جايزه شد، و رهبران ايران انتظار جايزه را ندارند و ترجيح می دهند يک ايرانی مجازات شود تا اينکه جايزه بگيرد. ( این که در مورد بعضی از دوستان اپزیسیون هم صادقه ،مثلا من خیلی ها را می شناسم که الان دارند خانم عبادی را خاتمی چی و اصلاح طلب دولتی و نماینده جمهوری اسلامی ...می نامند و جایزه صلح نوبل را بقیه این نوشته را در عجایب چهار گانه شیرین عبادی بخوانید
فایل صوتی سخنان کوتاه شیرین عبادی در فرودگاه مهر آباد

شیرین عبادی در فرودگاه :اين جايزه متعلق به همه مردم دنياست. اين جايزه نشان مي دهد دنيا صداي مردم ايران را که خواستار صلح، دموکراسي و حقوق بشر هستند را شنيده است.





دیگر اینکه..راجع به مراسم استقبال شیرین عبادی همه نوشته اند. همه سایت ها..همه وبلاگها..
شیرین همه جا هست..و همه جا شیرین شده. برای اینکه برای ل­ظاتی هم از تلخی ها جدا شویم و شیرینی جشن مردم را ­س کنیم ، همه جا را بخوانیم.
بچه های سایت هشت مارس هم این خلاصه را به همراه تعدادی عکس جدید از چند وبلاگ تهیه کرده اند . اینجا را کلیک کنید
پ.ن پیام تبریک سیما بینا به شیرین عبادی را خواندم..راستی که هیچ جشنی را دیده اید که بدون صدای سیما بینا جشن بشود ؟
آهنگ شیرین را از سیما بینا اینجا پیدا کردم ، اما این شیرین قهر کرده .
واسه همین این یکی را هم برایتان می گذارم ، باغ زمستون عزیزم میوه نداره ، اومدن تو عزیزم فصل بهاره



[ 9:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 14, 2003

این میل هم اکنون از طرف مرکز فرهنگی زنان رسیده است ..لطفا آن را به اطلاع دیگر دوستان هم برسانید.

استانداري تهران با مجوز ميتينگ مركز فرهنگي زنان براي افسانه نوروزي موافقت نكرد

در پي اطلاعيه مركز فرهنگي زنان دربارة برگزاري ميتينگي براي رهايي افسانه نوروزي در آخرين ساعات اداري روز سه شنبه 22 مهر 1382 از سوي استانداري به مركز فرهنگي زنان اعلام شد كه با درخواست مجوز برگزاري اين تجمع موافقت نشده است.
از اين رو مركز فرهنگي زنان اعلام مي كند كه ميتينگ روز چهارشنبه 23 مهر 1382 در پارك لاله برگزار نخواهد شد. مركز فرهنگي زنان اميد دارد كه بتواند از راه هاي قانوني ديگري براي آزادي افسانه نوروزي اقدام كند.
مركز فرهنگي زنان

سینا قنبر پور در روزنامه شرق طی مقاله ای نوشته است که :
اجراي حكم اعدام افسانه نوروزي به دليل مقارن شدن با ايام شعبانيه و ماه مبارك رمضان مسكوت مانده، اين درحالي است كه نمايندگاني از مجلس شوراي اسلامي تلاش تازه اي را در جهت تحقق دادرسي مجدد اين پرونده آغاز كرده اند.
در همین صفحه آخرین نامه افسانه نوشته شده است که می توانید همان جا بخوانید. چون لینک مشخصی ندارد این نامه را در اینجا هم می گذارم.
آخرين نامه افسانه، تيري در تاريكي
افسانه نوروزي در حالي كه روزهاي سختي را در زندان بندرعباس به سر مي برد و به تازگي به جهت بينايي دچار مشكلاتي شده است در نامه اي به آيت الله شاهرودي ضمن اعلام وضعيت خود خواستار رسيدگي اين مقام عالي قضايي شده است. نامه روز 20 مهرماه اين زن كه مدعي است در دفاع از خود مردي را به قتل رسانده است خطاب به رئيس قوه قضائيه در پي مي آيد:

«با سلام و ادب خدمت جناب آقاي شاهرودي رئيس قوه قضائيه
سلام و عليكم
اينجانبه افسانه نوروزي فرزند تقي زني 34 ساله هستم كه در سن 28 سالگي به زندان آمدم. در سال 1376 به اتهام قتل بهزاد مظفر مقدم دستگير و تاكنون گوشه زندان بندرعباس تحمل مي كنم.
آقاي شاهرودي همين طور كه مي دانيد قتل مقدم يك حادثه تلخ براي من بود و هيچ خصومتي در بين نبود. او خود خواست كه اين اتفاق رخ بدهد. همين طور كه مي دانيد نظريه كارشناسان ]امور[جنايي تهران جناب سرهنگ ذوقي در كيش، جناب سرهنگ سالخورده و جناب سروان فرامرزي در آخرين ]جلسه[ دادگاه من گفته هاي مرا تاييد و به پرونده من راي مثبت دادند.
جناب آقاي شاهرودي، پدر بزرگوار من، از شما مي خواهم به درخواست من كمي گوش كنيد، من يك زن خانه دار بودم و به عنوان مهمان به جزيره كيش رفته بوديم. اگر من به پيشنهاد اين آقا، دست به رابطه نامشروع مي زدم و اگر بعدا همسرم و خانواده ام متوجه مي شدند راستي كه چه اتفاقاتي مي افتاد. از بچه هايم رانده مي شدم، از شوهرم بايد دور مي شدم از همه طرد مي شدم و جايي در اين جامعه نداشتم و الان به جاي زندان بايد در خانه هاي فساد ]مي[ بودم. يا اين كه دربه در كوچه و خيابان يك زن خياباني مي شدم. من اين كار را كردم، به خاطر شوهر و فرزندانم، چون به آنها عشق مي ورزيدم و شش سال زجر پشت ميله هاي زندان را تحمل كردم چون دوست نداشتم دست نامحرمي به دامن من برسد و حالا اعدام حق من است.
ديگر طاقت حبس را ندارم. در شرايط بد زندان و دوري از بچه هايم ديگر نمي دانم چه بكنم. جناب آقاي شاهرودي از راه دوري اين نامه را براي شما مي نويسم. دست نياز و كمك به سوي شما ]دراز كرده ام[ تا بار ديگر پرونده اينجانب را و كارشناسان را بخواهيد و بار ديگر ]آن[ را مطالعه كنيد.
با تشكر از شما مقام عالي

زنداني افسانه نوروزي 20/7/82


[ 16:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 13, 2003

چند جمله با شما
دوستان، راستش الان نشسته بودم و اخبار را مرور می کردم. به سایت های مختلف ; که به نوعی در گوشه ای از آن چهره افسانه نوروزی یا چیزی درباره او ، و چهره شیرین عبادی يا چیزی در باره او را در خود داشت نگاه می کردم. نمی دانم این حدس درست باشد یا نه ، اما فکر می کنم مسئله توقف حکم افسانه نوروزی تا کنون در ایران سابقه نداشته است. خوب حتما بوده است محکومینی که توسط شاکیان بخشیده شدند.محکومینی که بعد از چند بار دادگاه تجدید نظر حکمی خفیفتر گرفته اند.اما اینکه در اثرفشار،اذهان عمومی ، بین الملی و...چنین اتفاقی در مورد حکمی که ابلاغ هم شده است و امضای محکوم را هم گرفته است ،بیافتد سابقه نداشته است. خسته ایم، می دانم. خیلی ها یمان بیش از ضرفیت خود کار کرده ایم. خیلی هایمان کلا برای اولین بار به چنین حرکتی جواب مثبت داده ایم و این خود زیباترین و با ارزشترین بود. بگذاریم خستگی از تنمان بیرون برود. اما از پا ننشینیم. امروز احمد باطبی در زندان به پیرمردی 26 ساله تبدیل شده است.مروز جوانانی در شیرازبلاتکلیف حکم خویشند ؛ حکمشان قطع دست و پاست. به دلیل آنکه در تظاهرات دانشجویی شرکت داشته اند. امروز صدها و هزاران زندانی سیاسی در زندان های ایران چشمشان به ماست. به من و تو که چگونه از همین صفحات کوچک که در اختیار گرفته ایم بهترین استفاده را بکنیم و فریاد های آنان را پاسخگو باشیم . مسئله افسانه نوروزی در حقیقت امروز هم تمام نشده است، بلکه وارد مرحله نوینی شده است، و ما هم باید وارد مرحله دیگری شویم حرکت هماهنگ ما نشان داد که ما می توانیم و باید حرکتهایی را در جهت آزادی زندانیان سیاسی خاک میهنمان آغاز کنیم.
این نوشته من دعوتی است به شروع حرکتی جدید. عدالت برای ایران
همراه می شوی ؟


[ 23:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


آری به اتفاق جهان می توان گرفت.
حکم اعدام افسانه نوروزی متوقف شد.کار کاملا تمام نشده. اما قدم بسیار بزرگی برداشته شده است.
تبریک بچه ها...همه انسانهای شریفی که برای این امر تلاش کردید
تبریک و خسته نباشید.همه مان خسته نباشیم.
اینم لینکش

************************************
به خاطر تماس یکی از بچه ها ، و سوال در مورد مراسم پیشواز از شیرین عبادی، ( از من نزدیک تر به مهرآباد پیدا نکرده بود :) یه چک کوچک کردم.
اکثر سایت ها و حتی روزنامه ها اشتباه نوشتند..شیرین عبادی سه شنبه ، فردا شب ، ساعت 9 شب در تهران خواهد بود.
شما که اونجا می رین..جای ما اینور آبی ها را هم خالی کنید ها


پ. ن .داشتم اینور اونور به برخوردهایی که با جایزه صلح شده است نگاه می کردم..دیدم فقط خبرنگاران روزنامه جمهوری اسلامی را نباید بفرستیم سراغ بیل زدن ، بعضی از این چپ الهی ها هم یه بیل دستشان بدهیم بد نیست. این خانم هاله رازی هم شیرین عبادی را بد جوری با مهرانگیز کار عوضی گرفته است.( منظورم این نیست که یکی از این خانم ها را بر دیگری ترجیح بدهم و برتر یا فروتر قرار دهم. تنها منظور اشاره به همان اشتباهی است که خانم رازی و روزنامه ج.ا با هم در انجامش شریک بودند. و آن شرکت دادن خانم عبادی به جای خانم کار ، در کنفرانس برلین است ) بعضی وقتا بعضی حرفها را می شنوم و فکر می کنم طرف اگر این را نمی گفت ، خیال می کرد مثلا ما فکر می کنیم لال است ؟ یکی هست این خانم را بشناسه ؟ درگوشی بهش بگین عزیز جان....نه اصلا ولش کن. بیایید اینهم لینکش .در ضمن لینکش فایل آکروبات هست..فحشم ندین ها.
ب ن 2. دربالای این پست عکسی را از سایت بی بی سی گذاشته بدم در رابطه با افسانه نوروزی..این عکس را دیروز با خوشحالی تمام از خواندن خبر مربوط به توقف حکم اعدام روی وبلاگ قرار دادم. الان داشتم وبلاگ را نگاه می کردم و دیدم که عکس آرم جمهوری اسلامی دارد و من متوجه نشده بودم. از همه دوستان پوزش می خواهم و عکس را برمی دارم





[ 18:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 12, 2003

این میل همین الان به دستم رسید. از همه دوستان خواهش می کنم اگر می توانند و مایلند آن را روی نت قرار دهند

ميتينگ اعتراضي "مركز فرهنگي زنان " براي رهايي " افسانه"
در اعتراض به حكم اعدام براي افسانه نوروزي با ما همراه شويد
23 مهر، پارك لاله، ساعت 16.30- 17.30

حكم اعدام افسانه نوروزي در حالي اعلام مي شود كه وي پس از گذشت شش سال همچنان بر ادعاي خود مبني بر دفاع مشروع اصرار دارد. ادعاي او به استناد ماده 61 قانون مجازات اسلامي است كه مي گويد: (( هر كس در مقام دفاع از نفس يا ناموس و يا مال خود يا ديگري و يا آزادي تن خود يا ديگري در برابر هرگونه تجاوز فعلي يا خطر قريب الوقوع, عملي انجام دهد كه جرم باشد در صورت اجماع شرايط زير, قابل تعقيب و مجازات نخواهد بود :
دفاع با تجاوز و خطر متناسب باشد.
عمل ارتكابي بيش از حد لازم نباشد.
توسل به قواي دولتي بدون فوت وقت عملاً ممكن نباشد و يا مداخله قواي مذكور در رفع تجاوز و خطر موثر واقع نشود. ))
شش سال پيش (1376) افسانه نوروزي به همراه همسر و فرزندانش ميهمان يكي از دوستانشان در جزيره كيش بودند. هنگامي كه همسر او به دلايل شغلي چند روزي كيش را ترك مي كند افسانه و فرزندانش در منزل ميزبان مي مانند. پس از رفتن او در برخوردي كه ميان ميزبان و افسانه به وجود مي آيد افسانه صاحبخانه را كه قصد تجاوز به او را داشته با ضربات چاقو از پاي در مي آورد.
با توجه به حكم صادر شده و با توجه به پافشاري افسانه مبني بر دفاع مشروع ، ما نيز در مركز فرهنگي زنان ضمن اعتراض به صدور حكم اعدام به اتهام قتل عمد براي افسانه نوروزي خواستار لغو حكم صادره و بازبيني مجدد پرونده در ديوان عالي كشور هستيم و به همين منظور روز چهارشنبه 23 مهر ماه 1382، ساعت 16.30- 17.30تجمعي در پارك لاله (ضلع جنوبي پارك , در ورودي مشرف به بلوار كشاورز ) برگزار خواهيم كرد.
گفتني است مركز فرهنگي زنان در حال حاضر كوشش هاي لازم را براي دريافت مجوز برگزاري تجمع انجام داده است و به محض دريافت مجوز قطعي هرگونه تغيير در برنامه را متعاقبا اعلام خواهد كرد.
مركز فرهنگي زنان تشكلي است غير دولتي و فعاليت هاي فرهنگي , اجتماعي و پژوهشي خود را در مورد مسائل زنان از سال 1379 آغاز كرده و مجوز فعاليت خود را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي دريافت داشته است.
مركز فرهنگي زنان



[ 11:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اشتباه دو لپی
وای که مردم از خنده. این خبر روزنامه جمهوری اسلامی را در مورد شیرین عبادی خوانده اید ؟ حالا حقش نیست این خبرنگار آگاه به امور اجتماعی را بفرستند بیل بزند ؟ اینها تحصیلات هم دارند یا فقط دوره ابتدایی را با تجدیدی تمام کرده اند ؟ البته نداشتن تحصیلات دلیل بر نادانی نیست، داشتنش هم از حماقت انسانها کم نمی کند ، در بعضی موارد فقط آن را خنده دار تر می کند.خوشم می آید که این روزنامه مثل اسمش همکارانی دارد که تمام نظام می تواند به وجود آنها افتخار کند ، آگاه ، واقف به امور روز، ها ها ها ها
خلاصه دست روزنامه ج.ا. درد نکند. خنده صبحگاهی روز یکشنبه ما تامین شد.بی خود نیست در ایران برنامه استند آپ کمدی نداریم دیگه. روزنامه های دولتی این کار پر اهمیت را به عهده می گیرند.

************************
این نوشته را هم در سایت نبوی پیدا کردم . تحت عنوان برای آنها که زنده اند. بسیار زیبا است. برخلاف همیشه سعی نکرده است کمیک و خنده دار بنویسد. اما تو را به خنده می آورد. خنده ، یعنی شادی. آقای نبوی.ممنون

[ 9:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 11, 2003



خوب الان آمدم خانه. خسته و درب و داغون. امروز فمینال داشتیم و راستش مالی هم نبود. بحث های خسته کننده . برنامه های خسته کننده ، حتی موزیک خسته کننده و اسمش را هم گذاشتیم فستیوال فمینیستی. خوب نبود. اصلا..اما بگذریم.
در آنجا با کمک چند تا از بچه های ایرانی عکس های شیرین عبادی و افسانه نوروزی را زده بودیم ، البته اکثر سوئدی ها در مورد جایزه نوبل می دانستند و به ما تبریک می گفتند. در مورد افسانه نوروزی هم بحث و گفت گو می کردیم .خیلی ها پای ورقه ای را که قرار است به وزارت امور خارجه بفرستیم امضا کردند.
یکی از خبرنگاران فمینست سوئدی ، کریستینا ( فامیلش رو نمی نویسم ) را دیدم و همدیگر را بغل کردیم و گفتم خبر را شنیدی که ، گفت خبر خانم عبادی را ؟ البته ..بعد انگار یه چیزی یادش آمده باشد، لحنش را ملایم کرد و گفت نظرت چیست ؟ گفتم معرکه بود. یه هو داد زد و گفت آه چه خوب. منم همینطور فکر می کنم...سالهاست که شما را می بینم که دارید فریاد می زنید که دنیا به زن ایرانی و مسائلش توجه کند. و فکر می کنم این مسئله توجه بسیاری را به سوی ایران و مشکلاتش و مسائل زن ایرانی بر می گرداند .، از دیروز کلی چیزهای مختلف شنیده ام و امیدوار بودم تو جزو مخالفان نباشی..فکر می کردم نباشی..ولی آدم نمی داند که ...
گفتم می دانم..می دانم....
گفت : اصلا نمی فهمم. بعضی از شما ایرانی ها فوق العاده پرفکتشونیست هستید. می شنوم که می گویند که او به اندازه کافی با رژیم مبارزه نمی کرد. می شنوم می گویند که او در داخل چهار چوب ها حرکت می کرد یا آنکه راجع به فلان چیز فلان موضع را داشت. اینها را که دیشب شنیدم گفتم آخر این ایرانی ها که خودشان می دانند آنجا آدمها اگر حرف بزنند پخ پخ ـ و دستش را روی گردنش به علامت بریدن به این سو و آن سو برد ـ پس چرا از او توقع دارند که حرفهایی را بزند و کارهایی را بکند که خودشان نکردند و از کشور خارج شدند. اگر در زندان او را می کشتند خیالشان راحت می شد؟ خوب این خوب است دیگر ، تمام دنیا متوجه ایران و زن ایرانی شده ...آخه چرا همه اش می گویند یابایابایابا.... آخه آدم نمی تونه باهاشون بحث هم کنه. یه چیزایی می گن که خوب من نمی تونم جواب بدم دیگه و بعد هم می گن تو که نمی دونی...
اینها را از یک سوئدی می شنیدم.
در جوابش لبخند زدم..چه می گفتم؟
باز هم همدیگر را بغل کردیم و به هم تبریک گفتیم.

آنجا هم با بچه ها بحثمان همین چیزا بود. فلانی موضع مخالف گرفته . فلانی ...فلانی ..به طور کلی یکی دو جریان مشخص ، داشتم می آمدم خانه ، یکی از دوستان زنگ زد . گفتم بزار حدس بزنم ، تو هم مخالفی ، گفت رگ ایرانی پرستی من به جوش نیامد. گفتم من ندارم که تکان بخورد. مسئله جایزه خانم عبادی ، مسئله ایرانیت نیست. مسئله مبارزه زن ایرانی است. من یک لحظه هم شاد نمی شدم اگر این جایزه را به فائزه رفسنجانی می دادند..هم زن است و هم ایرانی ..به زمین و زمان هم فحش می دادم..اما برخوردهایی از شما می بینم که انگار برایتان این دو فرقی ندارند. و من مطمثن هستم، که به هر انسان فعالی در ایران این جایزه را می دادند همین برخورد را انجام می دادید. اگر هم به یکی از افراد فعال خارج کشور این جایزه را می دادند ( که صد سال سیاه نمی دند. ) آنوقت سازمانهای دیگر بر علیه همدیگر به افشاگری می پرداختند...و این قضیه همچنان ادامه پیدا می کرد.
در راه یک شمارش سر انگشتی کردم. دیدم که در میان داخل کشوری ها فقط وابستگان به رژیم هستند که با جایزه خانم عبادی مخالفند. حتی اسمی هم نمی آورند.ـ حالا ببین وقتی خانم عبادی برگرده ـ
شاید برای بوسه ای که مردی بر گونه اش گذاشت یا مرد دیگری که او را در آغوش گرفت چه علم شنگه ای در بیارن ـ اما تمام انسانهای فعال داخل کشور ـ چه آنها که از نزدیک می شناسم و چه در نوشته های دوستان داخل کشور دیده ام ـ با این مسئله بسیار برخورد مثبتی داشتند و بسیار از این بابت شاد شدند .
حال در خارج از کشور، برخوردهای منفی را من فقط از خارج از کشور می بینم . به این مسئله اشاره می کنند که او به اندازه کافی مبارز نیست و به اندازه کافی رادیکال نیست و به اندازه کافی مثل آنها که خیلی خوب فکر می کنند ، فکر نمی کند ، و به اندازه کافی با جمهوری اسلامی، که مخالفت با آن مثل آب خوردن است و در هر جای استکهلم یا پاریس یا لندن باشی به این راحتی می توانی با آن مبارزه کنی ، مخالفت نمی کند و به اندازه کافی بر خلاف جمهوری اسلامی شعار نمی دهد و به اندازه کافی آبروی جمهوری اسلامی را در دنیا نمی برد ـ که اینهم خیلی خیلی راحت است و ما هر روز در استکهلم و پاریس و لندن و حتی شهرهای دیگر هم این کار را می کنیم ـ از حزب کمونیست هوچی گری گرفته تا سنتی ترین چپ های خارج از کشور با داد و بیداد اعتراض می کنند که چرا شیرین عبادی این جایزه را گرفت. راستی چرا دوستان نازنین اعتراض می کنند و او را رژیمی و طرفدار جمهوری اسلامی می دانند ؟ و در کنار جمهوری اسلامی چماق تکفیربر سر خانم عبادی می کوبند؟ راستی چرا چپ ترین های ما با راست ترین های ج.ا . همصدا شده اند ؟ آیا این تاثیر زندگی در خارج از گود است ؟
خانم شیرین عبادی تنها زن فعال و مبارز ایرانی نیست. او در رشته خود حرکات شایان توجهی انجام داده است،ممکن است اشتباهاتی هم داشته باشد، هر آنکس که حرکت می کند اشتباه می کند ، این اولین قانون انسان بودن است. اما حرکات او و مسیر او در جهت حقوق بشر، حقوق زنان و حقوق کودکان همواره حرکاتی به سوی جلو بوده است. او با توجه به تخصص و رشته تحصیلی و شغلی خود فعالیت و کوشش در تغییر قوانین را شروع کرد. و انتقادهایی بسیار جنجال بر انگیز از قوانین مطرح کرد.شیوه مبارزه ای که خانم عبادی انتخاب کرده است شیوه خود اوست. ممکن است شیوه من یا شما یا آن دیگری نباشد. اما او این شیوه را مناسب با وضعیت و توان خود دیده است و با توجه به مشکلات موجود در پیرامون او بسیار هم موثر بوده است.
نمی خواهم بار دیگر به نام بردن از فعالیت های شیرین عبادی بپردازم.نمی خواهم از این وکیل انسانگرا و فمینست دفاع کنم. هر کس که او را می شناسد با کارهایش آشناست. و فکر می کنم به اندازه کافی برای کسانی که نیاز خود می دانند که با شیرین عبادی و کارهایش آشنا شوند ، شواهد و قرائن وجود دارد. کسانی هم که فقط زبان به تکفیر او می گشایند زیاد فرقی نمی کند که بدانند یا ندانند ، آنها کار خود را می کنند.
تنها برایم یک سوال همچنان باقی است. سوالی که قبلا هم مطرح کردم. چرا سوپر چپ های ما با سوپر راست های ج.ا همزبان شده اند.
و اگر دوستان خارج کشور قرار بود انتخاب کنند ، این جایزه را به چه کسی می دانند که تلاش هایش همانقدر در ایران تاثیر گذار بوده باشد و اعتراض کسی را هم بر انگیزد ؟
برای این دو سوال جوابی هست ؟



[ 22:24 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


افسانه را از یاد نبریم

[ 10:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


در مصاحبه مطبوعاتی از شیرین عبادی راجع به نظرش در مورد مجازات اعدام پرسیدند، در جواب گفت:
مجازاتی که برای شخص مجرم تعیین میشود به منظور آن است که او تغییر کند. مجازات اعدام حق تغییر را از انسان می گیرد.
مختصر و مفید.
ممنون خانم عبادی عزیز.

[ 2:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 10, 2003

یه چیزی بگم بهتون ؟ می دونم حالا می گین فمینیست بازیش گل کرد و چه و چه ها...ولی می گم
صبح در روزنامه خوانده بودم که امسال کمیته صلح نوبل ( کمیته انتخاب کننده ) تماما زن هستند.
خوب چی ؟ نشنیده بودید که بلر و بوش را هم مدتی برای جایزه کاندید کرده بودند ؟ ها ؟
خلاصه ...هر چی می خواین بگین بگین...من می گم بازم خودمون
دیگه این آخرین نوشته من در امشب است..باید برم بچه ها منتظرند. من که به خاطر این جایزه امشب یه شراب سیری می خورم.


[ 17:43 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

این قسمت را الان می خواندم.یه قسمت هایی را باید برایتان ترجمه کنم. حیف است تنها بخوانمش.
روزنامه افتون بلادت ،
ساعت 11 نتیجه اعلام شد. وکیل و مدافع حقوق بشر ایرانی ، خانم شیرین عبادی ، 56 ساله جایزه نوبل را دریافت کرد
ـ من بسیار خوشحال و مفتخر هستم. این اولین گفته او در مصاحبه اش با رادیو نروژ بود
سه ساعت بعد او در مرکز استکهلم صحنه را اشغال کرد، کمیته دفاع از حقوق بشر فرانسه در مرکز پاریس برای او مصاحبه مطبوعاتی ترتیب داده بود و علاقه مندان بی شمار بودند. کنفرانس مطبوعاتی به دلیل کمبود جا به باغ پشتی سالن منتقل شد.
خبرنگار افتن بلادت گفت : خبرنگاران بر زانوان همدیگر نشسته اند. همه چیز بسیار بی برنامه بود . انگار که همه را در تختخواب غافل گیر کرده باشند.
کریم لاهیجی، مدافع حقوق بشر و همکار قدیمی شیرین عبادی با دسته بزرگی از گلهای سرخ و زرد به شیرین عبادی خوش آمد گفت.روزنامه نگاران هلهله کردند و عبادی دستانش را به علامت پیروزی بالا برد.
او گفت :
ـ امروز روز بزرگی در زندگی من است ، چرا که امروز اثبات شد که راهی که در زندگی در پیش گرفته ام درست بوده است.
ـ این جایزه تنها متعلق به من نیست، بلکه به تمام انسانهایی که در راه دمکراسی و به امید آینده ای بهتر برای ایران مبارزه می کنند تعلق دارد.
خبرنگار افتن بلادت از عبادی پرسید که در مورد برخوردی که با او در سفرش به سوئد در سال 1999 شد چه نظری دارد. او در پاسخ گفت : ـ ایرانیان مقیم سوئد حتما از این موضوع بسیار خوشحالند ( اینو خیلی راست گفته )
وقتی که افتن بلات از او پرسید که حدس می زند عکس العمل دولت ایران در رابطه با دریافت جایزه چه خواهد بود گفت :
ـ این جایزه خیلی مثبت خواهد بود. در ضمن من قبلا زندانی بوده ام. دیگر ترسم ریخته است.
شیرین عبادی به تهاجم نظامی آمریکا به عراق انتقاد کرد و گفت که هوایج اولیه در عراق اکنون برطرف نمی شود.


[ 17:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



، صبح سر کار بودم که خبر را شنیدم و تمام مدت با میل و تلفن به بچه های دور و نزدیک تبریک می گفتیم و می شنیدیم.
در روزنامه افتون بلادت که خبر دریافت جایزه نوبل را توسط شیرین عبادی داده بود بعد از مدتی از انتشار خبر روی نت دیدم که خانم پروین کابلی از حزب کمونیست کارگری این جایزه را اهانتی به مبارزان راه آزادی (لابد خودشان!!! ) می داند.دلیلشان هم این بود که خانم عبادی با مجازات اعدام موافق هستند.
راستش من هم با این موضع خانم عبادی مشکل داشتم.و دارم. من مخالف مجازات اعدام در هر شکل آن هستم.
زمانی که خانم عبادی در سوئد بود هم در جلسه عمومی و هم در جلسات خصوصی در این مورد به بحث پرداختیم. خانم عبادی معتقد بود که در شرایط امروز جامعه ایران، صحبت از مخالفت با مجازات اعدام ، کالای لوکسی است که ما در ایران وسع آن را نداریم. من با این نظر و این ادعا مخالفم. من فکر می کنم مجازات اعدام قتل قانونی است و هر انسان آزاده ای باید با آن مخالف باشد. از این نظر هم با خانم عبادی کاملا مخالفم.حتی در بحثی که داشتیم او پرسیده بود که به عنوان یک فمینیست آیا مخالف اعدام سعید حنایی ، قاتل قتل های عنکبوتی هم هستم یا نه ، من گفته بودم که سعید حنایی به نظر من بیمار روانی است. و یک بیمار روانی نیاز به جدا شدن از جامعه ، برای صدمه نزدن به جامعه ، و پس از آن معالجه دارد. نه مرگ. و او معتقد بود که در حالی که کسی به نان شب نیاز دارد ما به او کراوات کریستین دیور تعارف می کنیم. من با این تمثیل ایشان موافق نبودم. با اعتقاد ایشان در مورد مجازات اعدام هم موافق نبودم. و اگر هنوز بر این اعتقاد باشند همچنان موافق نیستم.

نام شیرین عبادی را از ابتدای شروع کارش در رابطه با مسائل زنان شنیدم. در روزنامه ها و مجلات ، در رابطه با حقوق زنان، و حقوق کودک، هر جا که صحبت در این رابطه بود نام شیرین بر راس آن می درخشید. حرکت و کاری که او در مورد بیرون کشیدن تناقضات فجیع در قانون اسلامی بر علیه زنان وجود دارد همواره مورد توجه و صحبت همه گان بوده است. به قول خودش همیشه می گفت: من که جرمی مرتکب نمی شوم. کاری هم در مخالفت با جمهوری اسلامی نمی کنم. قوانین خودشان را یکی یکی مینویسم زیر هم و می گم ببینید چقدر مسخره می شود.
و شیرین عبادی این کار را کرد. مقایسه قوانین. شیرین عبادی با شناختی که از قوانین داشت به جنگ قوانین ضد زن وضد کودک در جمهوری اسلامی رفت.
برای اولین بار از قول شیرین عبادی بود که خواندم در ایران قوانینی برای حمایت از کودکان نداریم. که در ایران یک کودک می تواند به دست ولی پدری خود کشته شود و کسی نمی تواند او را مواخذه کند. در مورد پرونده آرین کوچولو که در اثر شکنجه پدر و زن پدر و برادرش کشته شد. شیرین عبادی که وکیل مادر آرین بود تلاش کرد که جرمی را که انجام شده است به رسمیت بشناساند. هیچ کس مقصر نبود و هیچ کس مجازات نشد. شیرین عبادی حتی تقاضای مجازات ( و نه اعدام ) برای برادر آرین کرد. اما پرونده مختومه شد.
شیرین عبادی زنی است که تلاش های چندین ساله اش او را بارها به زندان انداخته است و از حق وکالت محروم کرد.
در جلسه ای که در استکهلم برگزار شد از شیرین عبادی در باره سنگسار سوال شد و این او بود که این مسئله را مطرح کرد که در قوانین اسلامی قتل مسئله ای خصوصی است و زنا مسئله ای عمومی، یعنی اگر کسی ، کسی را بکشد و بازماندگان مقتول ببخشند او مجازات نمی شود اما اگر زنی شوهر دار با مردی همبستر شود ، حتی اگر شوهر زن هم رضایت دهد باز زن سنگسار می شود. در همین جلسه از او در مورد فمینیسم اسلامی پرسیده بودند ، و او گفته بود که به همان اندازه مسخره است که بگوییم حقوق بشر اسلامی، ما یک بشر داریم ، و از هر مذهبی که باشد از یک حقوق باید برخوردار شود. یک فمینیسم هم داریم که من آن را مبارزه در راه به رسمیت شناختن حقوق زنان می دانم.
آخرین کتاب شیرین عبادی ، حقوق زن در قوانین جمهوری اسلامی ایران ، در سال 1381 به چاپ رسیده است و مدتی است که به دستم رسیده است و خواندن آن به تمام دوستان توصیه می کنم.
شیرین عبادی تا قبل از آنکه از وکالت محروم شود ،به عنوان دبیر اول و وکیل انجمن دفاع از حقوق کودکان در ایران فعالیت می کرد.و از بنیان گذاران این جمعیت بود، امروز خانم شیوا دولت آبادی به جای ایشان این سمت را دارند.
این درست است که در مواردی ـ بخصوص مخالفت با مجازات اعدام ـ با شیرین عبادی اتفاق نظر ندارم ، و حتی تضاد هایی را هم موجود می بینم. اما دریافت این جایزه را نه به این علت که خانم عبادی زن و ایرانی است، ـ که اگر به فائزه رفسنجانی می دادند خودم را از پنجره پرت میکردم بیرون ـ بلکه به این دلیل که او زنی ست آزادی خواه ، دمکرات ، مدافع حقوق بشر و مدافع حقوق زنان و کودکان که این دفاع را همه جا با صدای بلند اعلام می کند.
شیرین عبادی زنی است مبارز و مترقی.در زیر سر نیزه زندگی می کند و مبارزه می کند و سکوت نمی کند. من شخصا همیشه به ایشان افتخار می کردم و شجاعت و شهامت شان را ارج می گذاشتم. اختلاف نظر و عقیده ای که با ایشان داشتم هرگز موجب نشد از تحسین او و روحیه بسیار مثبت او و تلاش های پی گیر کنار گیرم.
من اهدای جایزه صلح نوبل را به شیرین عبادی ، اهدای جایزه به زن مبارز ایرانی می دانم، زنی که به سکوت تن نمی دهد و سر خم نمی کند. اهدای این جایزه به منزله به رسمیت شناختن مبارزات زنان ایرانی در جهت حقوق خود از طرف دنیای غرب است. تنگ نظری های احزابی که از هر فرصتی در راه مطرح کردن خود استفاده می کنند ، تاثیری در این مسئله نخواهند داشت.
جایزه صلح نوبل بر شیرین عبادی و تمام زنان و مردان ایران که در مقابل ستم سر خم نمی کنند مبارک باد.

[ 15:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



شيرين عبادي برنده جايزه صلح نوبل شد...
....شيرين جان...اين جايزه براي تمام ايران است. تمام ايرانيان آزاده . و براي تمام زنان ايراني
اينجا لينكش را به سوئدي بخوانيد
خوب بريد سوئدي ياد بگيريد ديگه
باور كنيد دستم مي لرزه
نوشته است جايزه صلح به او براي مبارزه اش در راه حقوق زنان و كودكان ايران
شيرين جان..دستانت را مي بوسم عزيز.
تبريك عزيزان..تبريك..
****************
شيرين عبادي در مصاحبه با راديو نروژ ( جايزه صلح نوبل در نروژ تعيين و توزيع مي شود ) گفت كه اين جايزه فقط براي من نيست. اين براي همه كساني است كه در راه دمكراسي و حقوق بشر در ايران مبارزه مي كنند.
شيرين گفت كه هنوز نمي داند با مبلغ دريافتي ـ 10.9 مليون كرون چه كند
(آهاي شراگيم جان...حتي فكرشم نكن :))
***********
بچه ها اينجا دارند بال در مي آرند. از چپ و راست تلفن است كه زنگ مي زند و همه به هم تبريك مي گويند. تنها ايرانياني كه اين مسئله را محكوم كردند باز هم انگار حزب كمونيست كارگري است. خانم كابلي چيزهايي گفته است كه بعدا سرش صحبت مي كنم. ولي الان نمي خواهم دل را به اين چرنديات مشغول دارم. دلم ميل پرواز دارد و هيچ تنگ نظري نمي تواند بالهايم را ببندد .
تبريك .....


[ 11:26 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 9, 2003


*فردا را نمی توانم بنویسم. برای همین یاد آوری کوچکی در مورد فمينال سازمان زنان بدون مرز بکنم.همین شنبه ، ساعت یک بعد از ظهر در سالن لاوا در خانه فرهنگ واقع در میدان سرگل.سعی کنید به موقع بیایید تا بلیط گیر بیاید. سالن فقط برای 350 نفر جا دارد و از آنجا که کنسرت گذاران ایرانی مقیم استکهلم برنامه گذار نیستند ، وقتی سالن 350 نفر جا دارد ما مثل کنسرت معین و منصور 7 برابر بلیط نمی فروشیم. خلاصه از ما گفتن بود.

* این مصاحبه را سعی کنید از دست ندهید. مصاحبه با مصطفی جهانگیری ، همسر افسانه نوروزی ، که بچه های سایت زنان ایران تهیه کرده اند و قرار است فردا بگذارند روی نت. این مرد سه سال را در زندان گذرانده بوده است و تبرعه شده. مصاحبه بسیار خواندنی است. خودتان فردا به سایت زنان سر بزنید و بخوانیدش.

* هنگامه شهیدی در حمایت از افسانه نامه ای به خامنه ای نوشته و تقاضای عفو او را کرده است.آری..باید جان خود را ، حق زیستن خود را از این نامردمان گدایی کنیم . نامه را که خواندم هیچ نمی توانستم بگویم. تنها غم درون دیده ام قطره قطره آب می شد. و بغضی 25 ساله راه نفس را بر من بسته بود.
( یه وقت اشتباه برداشت نشود. انتقادی به هنگامه شهیدی و سعی او ندارم. )

تو این ویران سرای آهن آباد ،
همه هیثیت عشق رفته بر باد
همه لب دوخته ایم هنگام فریاد
به چه دل خوش کنیم زنده بمونیم
آخه تا کی از آزادی بخونیم ؟
خدا داند که در مرز جنونیم
کوچه کوچه کوچه بن بسته
جغده با آقا گرگه همدسته
از این همه پوچی پوسیدیم
صفوف اعدام دسته دسته

روی شعر کلیک کنید.

این هم کليپ ویدتویی از همین ترانه ٍ هاتف
یا اینجا را کلیک کنید و بدون کلیپ و این چیزا فقط آهنگ را بشنوید.

داشتم کلیپ را نگاه می کردم. یادم افتاد که شنیده بودم که هاتف به این کلیک اعتراض کرده است و گفته است که این آهنگ را برای دلباخته گان آزادی ساخته است و در حالی که عکسهایی که زده شده خود زمانی از همدستان رژیم بودند. عکس هایی مثل گنجی ، مهاجرانی ...
داشتم این کليپ را نگاه می کردم و فکر می کردم که :
راستی این انسانها باور نداشتند که زمانی که به عنوان عوامل سرکوب و اختناق عمل می کردند ، روزی نوبت خودشان می شود ؟ آیا آقای سروش زمانی که در دانشگاه ها را بست که دانشگاهی اسلامی بسازد ندانست که دانشگاه محل تبادل اندیشه است و جامعه همگون روزی او را نیز بدور خواهد افکند ؟
آیا آنان که روزی چماق این رژیم را بر سر انسانهای دیگر می کوبیدند و امروز از کوبیدن چماق بر سر خود می نالند ، به این فکر بودند که چماق کوبیدن بر سر کسی تنها بر این اساس که اندیشه ای دیگر دارد خطایی است جبران ناپذیر؟ خطایی که خود آنها هم روزی تاوان آن را پرداخت خواهند کرد ؟
امروز چگونه فکر می کنند ؟ امروز چگونه می اندیشند ؟ آیا آقای سروش انتقادی بر حرکت خود و بستن دانشگاه ها بروی اندیشه آزاد دارد یا تنها بستن دانشگاه بر روی اندیشه خودش را غلط می داند ؟
آیا امروز آقای گنجی در گوشه زندان به این فکر افتاده است که زندانی کردن اندیشه است که جرم است؟ یا اگر باز هم فرصت دست دهد چغلی خانم کار را خواهد کرد و خواهد گفت که او حجاب را در کنفرانس برلین به زور من پذیرفت. و اعتراض خواهد کرد که چرا او را با دو بی دین در یک اتوموبیل گذاشته اند ؟ (اشاره به کتاب گردنبند مقدس نوشته خانم مهر انگیز کار، قبلا قسمتهایی از این کتاب را در وبلاگ نوشته بودم )

نه، منظورم این نیست که آنچه بر سر اینها می آید حقشان است، آنچه این نامردمان با جان انسانها کرده اند حق هیچ کسی نیست، منظور این است که آیا راستی چه کسی از اندیشه آزاد و آزادی اندیشه حمایت می کند ؟ آیا برای اين آقایان آزادی اندیشه مطرح است یا " آزادی اندیشه من "
آیا این آقایان نمی دانستند ، نمی دانند ، نخوانده اند این شعر حافظ را :
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

و به راستی؟ ما که در خیل مخالفان قرار داریم ...ما با مخالفان چه خواهیم کرد ؟ آیا برای " آزادی اندیشه " تلاش می کنیم ، یا تنها " آزادی اندیشه من و همفکران من " است که برایمان مهم است؟
چند روز پيش در جمعی کاملا مردانه نشسته بودم. آقایی که ادعای آزادی خواهی اش دنیا را برداشته است و معتقد است که سالهاست دارد مبارزه می کند ، در اثبات اینکه به دین و جمهوری اسلامی هیچ علاقه ای ندارد گفت : من معتقدم که باید همه مراکز دینی را خراب کنند جایش مستراح بسازند.
یاد خلخالی اصلاح طلب افتادم که قبر رضاخان را خراب کرد و بر آن توالت عمومی ساخت.
افراط، تفریط ، هر دو ، دو سوی یک سکه اند.
آن دیگری سالهاست داد و دعوای آن دارد که جمهوری اسلامی اعدام می کند و بعد می گوید که بزار یه انقلاب بشه ، از تمام درختای خیابان مصدق آخوند آویزان می کنیم .
خشونت ، خشونت کور ، نفرت ، کینه ، اینها تحفه سالهایی هستند که غرور گدایی می کند.
هنوز دیر نشده است. تمرین کنیم که بتوانیم از گنجی همان دفاعی را بکنیم که از دانشجوی دستگیر شده در تظاهرات ، هر چند که گنجی خود برای کسی جز همفکر خودش دل نمی سوزاند
تمرین کنیم تا با مجازات اعدام مبارزه کنیم. حتی به اعدام بزرگترین دشمنمان اعتراض کنیم.
فرزندان آنا لیند گفتند که هرگز به فکرشان هم خطور نمی کند که درخواست اعدام قاتل مادرشان را داشته باشند. فرزندان آنا لیند دو پسر بچه 8 و 12 ساله هستند. بچه هایی که در دنیایی متفاوت با دنیای ما بزرگ شده اند. در دنیای آنان خشونت و نفرت و کینه روزمره نبود. شاید اگر بود امروز به گونه ای دیگر می اندیشیدند.
برای دنیایی آنچنان تلاش کنیم . دنیایی که کودکان ما نفرت و کینه را هر روز و هر ساعت تجربه نکنند. دنیایی که بتوانند دوست داشته باشند و بدانند که دوستشان دارند.
برای رسیدن به آن روز، با خشونت مقابله کنیم. اعدام خشونت قانونی است. با مجازات اعدام مبارزه کنیم.
راستی دیر شده است ؟ یا هنوز می توان گفت روز جهانی کودک بر همه کودکان جهان مبارک ، و هنوز می توان گفت بیایید تلاش کنیم تا برای کودکان دنیایی بدون کینه بسازیم.
قرار بود این نوشته چند سطر شود و من هم به کارها و جواب دادن میل ها برسم. باز پرچانگی کار دست من داد. راستی حوصله خواندنش را داری ؟


[ 23:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ترجمه متن مقاله داگنز ني هتر در مورد افسانه نوروزي را در اينجا بخوانيد

[ 12:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 8, 2003


در روزنامه داگنز ني هتر ( اخبار روز ) امروز دو مقاله در دفاع از افسانه نوروزي به چاپ رسيده است. يكي از آنها روي اينترنت قابل دسترسي است ( در اينجا به سوئدي بخوانيد ). در اين مقاله ضمن اشاره به مسئله گفته شده است كه در ديداري كه نماينده سوئد در اتحاد مشترك اروپا با نماينده ايران در رم دارد مسئله را مطرح خواهد كرد.

*آرنولد شوارتز نگر-بازيگر فيلمهاي اكشن آمريكايي ( ترمينيتر ) كه در ضمن با آي كيوي پائينش رل ابله را هم به بدي ايفا مي كند و بهترين رلي كه ايفا كرده است رل ربات هاي بي مغز و پرگوشت بوده است - در انتخابات سياسي كاليفرنيا برنده شد و به عنوان گاورنر ( شهردار مي شه به فارسي ؟ ) شروع به كار مي كنه. به جان خودم سر ناصر ملك مطيعي , منوچهر وثوق , و جلال ,بيك ايمانوردي , ميري .... كلاه رفته. اگر آمريكايي بودن الان هر كدومشون وكيل مجلسي , شهرداري , رئيس جمهوري چيزي مي شدن. يادم مي ياد چند وقت پيش يكي از دوستان در نظرخواهي از من پرسيده بود چرا اينقدر نسبت به آمريكايي ها منفي هستم. راستش من نسبت به هيچ ملتي سعي مي كنم منفي نباشم. اما سطحي نگري آمريكايي ها كشته منو. بر طبق نظر ناظران سياسي موفقيت آخرين فيلم شوارتزنگر ـ ترمينيتر 3 ـ تاثير بسزايي در نتيجه انتخابات و پيروزي شوارتزنگر داشت. مدتي پيش چندين زن از شوارتزنگر به دليل آزار جنسي در محيط كار ( منظور همان صحنه هاي فيلم برداري است ) شكايت كردند.شوارتزنگر در جواب گفته بود بله من بعضي وقتا خيلي بد مي شدم و كارهاي بدي مي كردم. ( صداقتش ما را كشته) خلاصه..از اين به بعد احتمالا در سياست آمريكا زياد خواهيم شنيد:
Asta la vista baby, I,ll be back.

[ 12:26 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 7, 2003


این چند روزه چند تا ای میل عجیب غریب دستم رسيد، اولی را ديلیت کردم گفتم بی خیال. دومی را خواندم و گفتم ای بابا. سومی...خلاصه دوستمان قربیه هم که کامنتی نسبتا در همین باب داد. گفتم که این مطلب را بنویسم. بد نیست این مسئله مطرح بشود. بد نیست بدانیم حق زن در این دنیا چيست و سهم او چه اندازه است.
مسئله ای که مطرح می کنم از همان هاست که در مقابلش وظیفه رازداری دارم. اما به چند دلیل مطرح می کنم. اول آنکه مقدمه ای است بر گفته ام. دوم آنکه مسئله قدیمی است. سوم آنکه شخصی که مورد بحث است نه تنها شما نمی شناسید، بلکه ایرانی هم نیست. و چهارم اینکه مدتی است در سوئد زندگی نمی کند.
مدتها پيش بود. یکی دو سال پيش.يک بعد از ظهر زیبای اواخر بهار و اوائل تابستان در سوئد. سر کار بودم که تلفن همراهم زنگ زد. طبق معمول با اسم خودم جواب دادم. صدای هق هق گريه ای از آنسوی خط به گوش می رسید. از میان هق هق صدای او را شناختم. زنی بود که به تازگی به خانه زنان پناه جسته بود و من شخص ارتباطی او شده بودم. زن جوانی بود. و اهل يکی از کشورهای شرقی.گریه کنان گفت که در مرکز پليس است . از او می خواستم آرام باشد و حرف بزند تا من بفهمم چه می گويد . سر آخر از او خواستم که تلفن را به يکی بدهد که بتوانم با او حرف بزنم و ببينم مسئله چيست.مردی که خودش را پليس معرفی کرد تلفن را گرفت و گفت بهتر است به اينجا بيايی و حال موکلت ( ما در خانه زنان ، زنان را يا دختر ِ من خطاب می کنيم و يا موکل ) خیلی بد است. به رئيسم که چپ چپ نگاهم می کرد گفتم بايد بروم، مرخصی رد خواهم کرد. مرد پليس گفت که تا ده دقيقه ديگر ماشين پاترولی را که در آن نزديکی پيدا کند می فرستد محل کارم تا مرا به سرعت به آنجا برساند.
نيم ساعت بعد من پيش ژانت ( لازم است بگويم که اسم تقلبی است ؟ ) بودم. ماجرا به طور خلاصه از اين قرار بود.
ژانت شب به ديسکو رفته بود و در آنجا با کسی آشنا شده بود و خوش و بش کرده بود. مقداری هم مشروب خورده بود و بعد راه افتاده بود که برود خانه. چون پول کافی نداشت و محل زندگی اش ، یعنی مخفی گاه زنان چندان هم دور نبود ، تصميم گرفته بود تاکسی نگيرد و پياده برود. ژانت زن جوانی بود که مدتی بود با سامبوی سوئدی اش زندگی می کرد. اقامتش را در سوئد به واسطه همین همزیستی اش گرفته بود اما مرد سرناسازگاری گذاشته بود و به او به دلیل اینکه از خانواده و کشوری فقیر بود توهین می کردو چند بار کتکش زده بود. ژانت به خانه زنان پناه آورده بود و بعد از مدتی زندگی در آنجا به سرش زده بود که به دیسکو برود. بچه ها از ژانت زیاد خوششان نمی آمد. لباس پوشیدن او را نمی پسندیدند و او را به حساب خودشان چيپ ( ارزان ) می نامیدند. من به بچه ها اعتراض کرده بودم که خشکه مقدس هستند ، و خودم عنصر ارتباطی ژانت شدم.فقط به ژانت چند بار گفته بودم که مواظب باشد که در رفت و آمدهايش خانه لو نرود.
شب، به هنگام بازگشت از ديسکوتک، ژانت مورد تهاجم و تجاوز قرار می گيرد. کيفش را هم خالی می کنند. او در هم شکسته ، خود را به کنار خیابان می رساند و راننده تاکسی ای او را به اداره پليس می رساند. ژانت فقط نام کوچک مرا می دانست و با استفاده از همين نام پليس فردای آن روز مرا می يابد. من وقتی می رسم که معاينات پزشکی انجام شده بود و بازجویی باقی بود. به درخواست او من در جلسه بازجویی حضور می يابم.مرد پليس بعد از سوالهای مختلف در مورد شکل و قیافه مرد متجاوز و آدرس دیسکوتک و غیره سوالی مطرح می کند که مخم سوت کشيد.او پرسيد :
ـ چی تنت بود؟
ژانت آمد جواب بدهد و من دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم احتیاج نیست جواب بدهی. جواب نده.
به ژانت نگاه کردم. همان دامن چرمی تنگ و چسبان قرمزش را در زير ربدشامبری که از طرف پليس گرفته بود به تن داشت. بلوزش سياه و يقه باز و توری و چسبان بود. و خلاصه همان گونه لباس پوشيده بود که هميشه می پوشيد . به قول خودش سکسی. چند بار که به لباس پوشيدن من ایراد گرفته بود و غر زده بود که چرا اینقدر اسپرت لباس می پوشم به او گفته بودم ، ببين ، من به تو ایراد نمی گيرم و تو هم به من ايراد نگير.سليقه و شيوه زندگی ما متفاوت است. بگذار همينطور متفاوت باشيم. با غرغر می گفت شما فمينيست ها..و می خنديد.
مرد پلیس گفت: اگر خللی در بازجويی به وجود آوری از اتاق بيرونت می کنم. من به او گفتم : اگر روی سوالت پافشاری کنی يک شکايت نامه رسمی بر علیه تو می نویسم و می دانی که حق دارم.
پليس گفته بود : من باید بپرسم چه بر تن داشته است، می تواند کمکی باشد در يافتن متجاوز،
گفتم : پس بپرس او چه به تن داشت. تو می بينی ژانت چه به تن داشته . باز می پرسی ، برای اینکه اين فکر هميشه پس کله ما هست که اگر زنی مورد تجاوز قرار می گيرد پس حتما کاری کرده که طرف را تحريک کرده است. شما بيا و اينجا لخت راه برو. ببين آيا من می پرم رويت بهت تجاوز کنم. چرا شما مردها خودتان به اين تفکر برخورد نمی کنيد. اين فکر که لباس زن و حرکات او و رفتار او موجب تحريک مرد به تجاوز می شود بيشتر از همه توهين به خود مردان است. همه شما را به عنوان متجاوزان بالقوه معرفی می کند و حيواناتی که عيان طبيعت خود را در دست ندارند.
همه جريان و همه آنچه گفتم و شنيدم را درست به ياد نمی آورم. خيلی عصبانی شده بودم و بلند بلند صحبت می کردم.. یعنی تقريبا داد می زدم. همکار ديگر او که زن پليس بود وارد اتاق شده بود. سعی کرد مرا آرام کند. نزد پليس مرد رفت و با او به آهستگی گفت و شنودی کرد. چند کلمه به گوشم آشنا آمد. عبارت" زنيکه فمينيست لعنتی" از همه بارزتر بود. و زن پليس با تلاش سعی کرد او را هم آرام کند. گفت که بقيه وقت را در اتاق خواهد ماند تا قسمت کوتاهی که از بازجویی مانده بود تمام شود. گفتم : برای من بيش از هر چيز عجيب اين است که در کشوری مثل سوئد زندگی می کنم و به طور مستقيم و يا غير مستقيم می شنوم که زن است که در مسئله تجاوز مقصر است. مهم اين نيست که او چه پوشيده است. مهم اين نيست که او چقدر مشروب خورده است. مهم حتی اين نيست که آیا با اين مرد لاس زده باشد يا نه. ژانت گفت نه...و آنچه بعد از نه اتفاق می افتد ، تحميل رابطه جنسی به او بوده است. اسمش تجاوز است. او گفت : نه ، و آنچه بعد از نه اتفاق می افتد تقصير او نيست.
ژانت سلاحی با خود نداشت تا از خود دفاع کند.می دانم که اگر چاقویی ، چيزی با خود داشت ، و اگر جرئت می کرد. حتما می زد. چند ضربه ؟ ديگر مهم نبود. آنقدر که شايد توان در بدنش باقی نماند.
افسانه نوروزی گفت: نه. در آنچه بعد از نه اتفاق افتاد، ديگر اين افسانه نيست که مقصر است.
افسانه نوروزی گفت : نه ، افسانه از حمام آمده بود و مسلما با چادر و چاقچور کامل حمام نکرده بود. آدم معمولا بعد از حمام حوله به تن می کند. در اين ميان مردی که بيرون ايستاده است شايد اگر برای همسر دوستش احترامی قائل بود و بوئی از انسانيت برده بود و قصد سوء استفاده از موقعيت خاص اين خانواده که به دلايل مختلف مهمان او بودند را نمی داشت، می توانست به يکی ديگر از اتاقهای متعدد خانه برود و منتظر مهمان خود بشود. نه اينکه تا زنی را نيمه برهنه تصور کرد بساط سور و سات خود را آماده ببيند. افسانه نوروزی حق دارد بعد از حمام حوله به تن کند و نمی بايد برای اين مسئله مورد تجاوز قرار بگيرد.
افسانه نوروزی گفت : نه ، اين نه برای مرد مهاجم پذيرفته نشد و تهاجم خود را ادامه داد. افسانه نوروزی چاقويی در دسترس داشت و با آن چاقو از خود دفاع کرد. چند بار زد ؟ تا آنجا که توانی در بدنش باقی نماند شايد. افسانه نوروزی نوازش نشده بود، مورد تجاوز قرار گرفته بود. در اين موقعيت مغز کار نمی کند. تنها تمام اعضای بدن به دفاع بر می خيزند.
افسانه نوروی گفت : نه، هر آنچه بعد از بيان کلمه نه اتفاق می افتد.تقصير او نيست
نه يعنی نه ، نه به معنی بله ، شايد ، بعدا، عشوه و ناز نيست. نه تنها يک معنی می دهد و آن ، نه است.
دفاع از افسانه نوروزی دفاع از حق زن در گفتن نه است. دفاع از حق زن در دفاع از خود و به رسميت شناختن اين حقيقت که در مورد تجاوز، تنها متجاوز است که مقصر است.
افسانه نوروزی گفت : نه . از حق افسانه نوروزی برای گفتن نه دفاع کنيم.

جرم افسانه نوروزی اگر بخواهيم عادلانه قضاوت کنيم قتل غير عمد است که مدتی را که در زندان بوده است ، خيلی هم بيشتر از حدی است که در دادگاهی عادل برای او مقرر شود.

و آری..تعجب کردم از ميل هايی که برايم رسيد. آخر در کجای دنيا ايستاده ايم که هنوز سر ساده ترين مفاهيم انسانی نيز با هم به بحث می پردازيم ؟ آيا درک مسئله تجاوز، درک شناخت مقصر در اين جرم،و دريافت معنی کلمه "نه " برای ما هنوز جزو اسرار است و بنا بر دريافت های نادرستی که از اين مقوله ها داريم بايد حکم اعدام زنی را امضا کنيم ؟


[ 22:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند مسئله
* پتيشن كار نمي كنه. به اين لوگو كه هاله برايم فرستاد و در وبلاگ خودش هم گذاشته مي توانيد به اينجا برويد و امضا كنيد..


* امروز در سونسكا داگ بلاد , يكي از روزنامه هاي معروف صبح سوئد در مورد مسئله افسانه نوروزي نوشته شده بود. اينجا بخوانيد.( البته به زبان سوئدي است)
* حزب چپ سوئد موضع مشخصي در اين رابطه گرفته است و آن را محكوم كرده . ترجمه آن را به فارسي اينجا بخوانيد.
× گرفتن امضا از شخصيت هاي مشهور سوئدي ادامه دارد. از جمله امروز صبح خانم اوا موبري, روزنامه نگار و نويسنده و مترجم آثار سيمون دو بوار در سوئد حمايت خود را از بيانيه لغو حكم اعدام , اعلام كرد.
* دوستي سوال كرده اند كه آيا به گناهكار بودن او اعتقاد داريم يا نه. من اعتقاد دارم آري. من معتقدم كه او در معرض تجاوز قرار گرفته بود و به قصد دفاع از خود اقدام به قتل آقاي مقدم كرد. اگر كسي در شرايطي چون شرايط او قرار گرفت ديگر نمي گويد خوب بسه شه ديگه نزنم. ديگر به قصد كشت مي زند. ديگر نمي گويد حالا ده تا زدم از پا در آمد و بس است . فردا مردم يه وقت نگن طرف اين كاره بوده. يا تو فلان وبلاگ مطرح نشه و كسي از من نتونه دفاع كنه.
من ديشب طي صحبتي مقداري از پرونده را شنيدم. ماجرايي كه اينقدر مهوع است كه هيچ كس از آن نخواهد نوشت. من هم نمي خواهم بنويسم. اما دوست عزيز. او مورد تجاوز قرار گرفت. خيلي ببخشيد. خيلي معذرت مي خوام. ولي طرف داشت لاس نمي زد كه با دو تا چك و سيلي و فحش بتونه خودش را خلاص كنه. مهم اين است كه گزارش بهنام ذورقي . افسر مسئول رسيدگي به قضيه گفته هاي افسانه را كاملا تائيد مي كند. حكم بر اين اساس داده شده است كه او خود را در معرض تجاوز قرار داده بود. يعني با لباس نامناسب مرد را تشويق كرده كه به او تجاوز كند.
در ضمن. اگر همه اينها هم نبود. كه هست. من با حكم اعدام او مخالفت مي كردم . دوست عزيز. من با مجازات اعدام مخالفم. و فكر مي كنم اين كار بعدي ماست. خواست ملغي شدن هر گونه مجازات اعدام در ايران.
* در مورد شعري كه در پايين نوشته شده است . بر ايرانيان اشك مريز, هر چند كار بسيار زيبايي است من حاضر نيستم افتخار آن را براي خودم داشته باشم. روي تمام شعر كليك كنيد. و در صفحه اي كه باز مي شود ضمن شنيدن موزيك زيباي تئودور راكيس مي توانيد ببينيد كه كار , كار كيست.
*ديگر اينكه وبلاگستان پر شده است از اعتراض بر عليه حكم . توان لينك دادن به همه را ندارم. اما همه دارند هر كاري از دستشان بر مي آيد مي كنند.
درود بر همه شما عزيزان.

[ 12:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 6, 2003




بر "ايرانيت" گريه مکن


بر "ايرانيان" اشک مريز
هنگامي که انديشناک شان مي يابي.
بر "ايرانيت" اشک مريز
هنگامي که به زانو در مي آيد
کارد در استخوان و بند بر گردن.

بر "ايرانيت" اشک مريز،
نگاه کن: اينک، اوست که خيز بر مي دارد!
نگاه کن: اوست که ديگر باره خيز بر مي دارد!
شهامتش را باز مي يابد
مي غريود
و درنده ي وحشي را
به نيزه ي آتشين
فرو مي کوبد
.

حکم افسانه هنوز اجرا نشده است. هر جای دنیا که هستیم. هر کاری که از دستمان بر می آید انجام دهیم.
یاد نوشته ای افتادم. که روزی جایی خواندم. تقریبا از این قرار بود که در ساحلی، بعد از طوفان، موج تعداد زیادی صدف و ستاره دریایی به ساحل ریخته بود، کودکی یکی یکی آنها را بر می داشت و به دریا باز می گرداند. مردی به او گفت بچه جان، آخر این کار تو چه فرقی به حال دریا خواهد داشت. تو که نخواهی توانست همه این ها را نجات دهی. کودک گفت: به حال آن ستاره ها که زنده می مانند فرق بزرگی می کند.
***************
پ.ن . دوستان سوال کردند در مورد اینکه آیا تظاهراتی در استکهلم برگزار می شود یا نه. من می توانم بگویم که افرادی که من با آنان در تماس هستم چه کردند، بیانیه ای با شرح حال افسانه نوروزی نوشته و به امضای زنان فعال ایرانی و سوئدی رسانده ايم و امروز چند تن از دوستان از وزارت امور خارجه ، قسمت قضایی آن ، وقت ملاقات تقاضا کردند وبیانیه را به آنان دادند. مسئولان وزارت امور خارجه قول دادند که در این مورد تلاش خود را می کنند و این مسئله را به سرعت با دیگر کشورهای اتحاد اروپا نیز مطرح می کنند. چرا که اتحاد اروپا لغو مجازات اعدام را در صدر خواسته های خود قرار داده است.
من فکر می کنم کاری که شد به همان اندازه یک تظاهرات مفید و موثر بود. قصد از تظاهرات هم تسلیم بیانیه اعتراضی بود که این بیانیه ، با امضاهایی که از ژورنالیست ها و افراد سرشناس و فعال سوئدی در پای آن خورده است همان تاثیر را می گذارد. ( در همین جا باید از تمام دوستانی که در جهت دریافت امضاها تلاش های مستمر کردند قدردانی کنم، به این دلیل که هر تعاون و همکاری حقیقتا شادی بر انگیز است)
اینکه در استکهلم و یا سایر شهر ها تضاهراتی بر پا شود ، من اطلاعی ندارم. اما من و دوستان دیگر سعی خود را در جهت دیگری گذاشته ایم. متقاعد کردن ژورنالیست های سوئدی به نوشتن مطلبی در مورد افسانه در روزنامه های سوئد، و گرد آوری امضاهای بیشتر در جهت لغو مجازات اعدام او. در عین حال که تلاش های دیگران را قدر می گذارم.
آنچه من حقیقتا به آن اعتقاد دارم این است: هر کسی هر کاری در توان دارد انجام دهد.
افسانه امروز تمام زنان ایران است، هر گلی زده ایم به سر خودمان زده ایم.

[ 18:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 5, 2003



همانطور که همه می دانیم حکم اعدام افسانه نوروزی به او اعلام شده است و او این حکم را امضا کرده است. یعنی که هر لحظه که بخواهند می توانند حکم را اجرا کنند. ما در سوئد تصمیم داریم بیانیه ای بنویسیم و در روزنامه های سوئدی منتشر کنیم.و احتمالا تظاهراتی را در مقابل وزارت امور خارجه سازمان دهیم.از شما خواهش می کنم که در هر جای دنیا هستید، هر کاری از دستتان بر می آید برای جلب توجه اذهان عمومی نسبت به این مسئله انجام دهید.
می دانم که در جمهوری اسلامی هر روز از این گونه جنایات اتفاق می افتد. اما امروز شاید بشود زندگی یک نفر را نجات داد. در کل شاید فرقی نکند. اما برای او و فرزندانش که به التماس به قضات شرع روی آورده اند مسلما فرق می کند. هر کاری که از دستمان بر می آید بکنیم.

[ 10:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 4, 2003





John Maxwell Coetzee

اسمشان این است، و این هم قد و بالای رعنایشان.برنده جايزه نوبل در ادبیات در سال 2003
نویسنده آفریقای جنوبی ، با کمال شرمندگی باید اعتراف کنم که نه چيزی از ایشان خوانده ام و نه درست می دانم چگونه این اسم را تلفظ کنم.
می دانید که دو تا از جوائز نوبل بسیار سیاسی است. یکی ادبیات و دیگری صلح. آنطور که در مورد جایزه امسال می گویند جنبه ادبی جایزه در امسال بیشتر می چربید. جان ماکسول کوتزی یکی از مخالفین آپارتاید بوده و هست. اما یکی از فعالین سیاسی در این جهت نبوده است. او را نویسنده ای گوشه گیر معرفی می کنند
کوتزی پرفسور دانشگاه است و بر طبق گفته هورس انگدال، سخنگوی آکادمی نوبل او فاقد شیوه شخصی نوشتن است و در رمانهایش زبانهای مختلفی را تجربه می کند و به وجود می آورد.


[ 12:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 3, 2003



لوگوي بالا را هاله درست كرده است. بجز زيبايي ظاهري لوگو كار جالبي هم كرده است كه با كليك كردن روي آن مستقيم به صفحه امضاي اعتراض نامه يا عرض حال انتقال مي يابيد. در حال امضاي اعتراضيه بودم كه ديدم تعداد زيادي امضا جمع نكرده است. اگر با حكم اعدام افسانه مخالف هستيد خواهش مي كنم كه اين اعتراضيه را امضا كنيد و در صورت امكان لوگو را در وبلاگهاي خود بگذاريم و متن اعتراضيه را به دوستانمان نيز انتقال دهيم.
كد مربوط به لوگو را مي توانيد از وبلاگ هاله تهيه كنيد .


[ 14:24 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 2, 2003

مدتی پيش، یکی از دوستان تماس گرفت و گفت که در صدد است از طرف محل کارش که محلی آموزشی محصوب می شود ، برنامه ای در مورد اینترنت و نقش آن در پيشبرد دمکراسی در کشورهای در حال توسعه تهیه کند. ازمن پرسيد که آیا مایل هستم به عنوان سخنگو در این جلسه شرکت کنم یا نه. به نظرم جالب آمد و قبول کردم.
این برنامه دیشب دراستکهلم برگزار شد . برنامه به زبان سوئدی بود و شنوندگان اکثر از نسل جوان سوئدی بودند. باضافه بعضی دوستان ایرانی که احتمالا چون تمام سخنگویان برنامه از طرف سایت های ایرانی بودند علاقه مند شده بودند که در برنامه شرکت کنند.
بجز من از سه سایت دیگر هم در این برنامه شرکت می کردند. سایت گویا، که به دلیل اینکه در سوئد زندگی نمی کند برنامه خود را به زبان انگلیسی اجرا کرد، سایت پيک ایران و سايت پارس پلانت
من رل نمایندگی وبلاگستان را داشتم. نه به این علت که وبلاگ من یکی از بهترین ها و پر خواننده ترین ها باشد. بلکه به این دلیل بسیار ساده که دم دست تر بودم و دوستان مجبور نبودند بابت رفت و آمد من هزینه ای پرداخت کنند. در ضمن پرحرف هم که تشریف دارم. دوستی که برنامه را ترتیب داده بود گفت بین ده تا پانزده دقیقه وقت داری..و با خنده گفت تو تا بیایی سلام و احوالپرسی کنی وقتت تمام شده .
سایت گویا از چگونگی آغاز کارش گفت. که در ابتدا سایت را به عنوان سایت شخصی راه انداخته است و قصدش این بود که سایتی باشد که لینک های زنده داشته باشد. و بعدا کم کم به عنوان یکی از بزرگترین سایت های ایرانی خبری در آمد. فرشاد به نظرم شخصی بسیار جدی آمد. به کارش وارد است و کارش را جدی می گیرد. فکر می کنم همه گان هم با سایت گویا آشنایی داشته باشند. نه تنها یکی از پر ویزیتور ترین سایت های ایرانی است بلکه یکی از پر اعتبار ترین ها هم هست.
سایت بعدی پارس پلانت بود. سایتی که من راستش دیروز صبح برای اولین بار به آن مراجعه کردم و دیدم گفت که خطر ویروس دارد و فوری زدم بستمش. دو پسر جوان معرفی سایت را بر عهده داشتند. که این کار را به خوبی انجام دادند. سایت پارس پلانت بیشتر محدوده کار خود را به جنبه تفریحی اینترنت اختصاص داده است که تعداد ویزیتور هایش نشان دهنده آن است که از بابت این کار هم بر آمده اند. در مورد ویروس از آنها سوال کردم و گفتند که سایت ویروس نمی گیرد بلکه چون برای کامپیوتر شما نا آشنا بود احتمالا علامت خطر نورتن به صدا در آمد. پارس پلانت از استکهلم اداره می شود.
سایت بعدی پیک ایران بود. دوستی که وبمستر این سایت است به معرفی سایتش پرداخت و اهداف آن را در جهت خبر رسانی به جامعه ایرانیان شمرد. او اشاره کرد که با تعداد کمی تبلیغاتی که می گیرند قصد آن ندارد که درآمدی کسب کند بلکه بیشتر برای به وجود آوردن فضای دمکراتیکی در اینترنت برای دستیابی به اخبار روز فعالیت می کند.
بعد از هر معرفی تعدادی سوال و جواب از سخنگویان شد.
تا نوبت من شد.
در کمال تعجب دیدم که جوانان سوئدی حاضر در جلسه با وبلاگ ها آشنایی ندارند. اول وبلاگ را توضیح دادم و تاریخچه وبلاگ نویسی در ایران و اینکه یک سال بعد از شروع آن بیش از حدود 15هزار وبلاگ فارسی به وجود آمد. سعی کردم به اهمیت وبلاگ ها در دنیای ایرانیان در اینترنت و نقش وبلاگ در زندگی نویسندگان و خوانندگان آن بپردازم.به وبلاگ های زنان پرداختم و اینکه زنان توانسته اند با استفاده از این امکان به بیان خود و احساسات خود بپردازند. و اینکه ناشناس بودن در چگونگی بیان زنان امر مهمی است. و البته در کشورهای دیکتاتوری ناشناس بودن نه تنها برای زنان و بیان احساسات ، که امکانی همه گانی در بیان اعتقادات و عقاید را به وجود می آورد که در وبلاگها دوستان وبلاگ نویس، زن و مرد، از آن استفاده می کنند. با سوالات زیادی روبرو شدم.یکی از سوالات در مورد این بود که وبلاگ تو به طور اخص چه نقشی در پیشبرد دمکراسی دارد. که گفتم ابدا نمی توانم به این سوال جواب خاصی بدهم. چرا که یک سال ابدا چیزی نیست که بتواند امکان ارزشیابی در مورد این کار که چندان هم وسیع نیست را به من بدهد.
اما بعدا فکر کردم و دیدم اصلا سوال غلط است. مسئله ابدا این نیست که وبلاگ شخص من و نوشته های شخص من چه تاثیری در سیر دمکراتیزه کردن اجتماع دارد. مسئله مهم این است که این وبلاگ جزئی است از کل، کلی که تاثیراتش به وضوح مشاهده می شود. اینترنت انحصار خبر را از دست دولت ها خارج کرده است و وبلاگستان مهر انحصار را از روی نوشتن برداشته است. و در عین حال محلی برای گفتمان در نزد ایرانیان به وجود آورده است.
در جمع های کوچکتر بحث و گفت و گو ، بیان اینکه هر کسی امکان این را دارد که با صرف ده بیست دقیقه وقت ، وبلاگی برای خودش دست و پا کند و آنچه می خواهد بنویسد ، سوالاتی را پيش آورد ، اگر همه کس بتوانند همه چیز بنویسند و کنترلی روی آن نباشد پس راسیست ها، نازيست ها، اکسترميست ها ، میسوژن ها ، بیماران روانی و...حق پیدا خواهند کرد که با نوشتن عقاید و تمایلات خود را به اطلاع دیگران برسانند. من معتقد بودم که این بهایی است که ما برای حفظ دمکراسی می پردازیم.شعله ایرانی ، سردبير مجله فمينیستی آوای زن که در جلسه به عنوان شنونده حضور داشت حرف بسیار جالبی زد.او گفت : این تازه کمک خواهد کرد که اختلافات را به شکل جدیدی مطرح و یا حل کنیم. که به جای مشت و خشونت از کلمات برای بیان اختلافات کمک بگیریم .
********************
دیروز من این سوال را به نظرخواهی گذاشتم، که آیا شما در این مورد چه فکر می کنید. و جوابهای جالبی هم دریافت کردم. که همچنان قابل استفاده اند.
چیزی که برایم جالب بود اشاره دوستان به این مسئله بود که اکثر استفاده از اینترنت جنبه اطلاعاتی و علمی ندارد و بیشتر جنبه تفریحی دارد. و برداشت من این بود که این امر را منفی می دانستند. دوستانی هم به مسئله مراجعه بیش از حد به سایت های سکسی اشاره کردند .
من در اینجا مایلم به چند مسئله اشاره کنم. اول اینکه به نظر من استفاده تفریحی از اینترنت در سرزمینی که تفریح کردن خودش جرم بزرگی است و امکانات تفریحی بسیار محدود است ، منفی نیست. باید در نظر داشته باشیم که عموما نسل جوانتر استفاده کنندگان اینترنت هستند و نیاز نسل جوان به شور و نشاط و تفریح بیشتر از نیازشان به مسائل جدی تر است. به نظر من اتفاقا این پدیده هم مثبت است. و ای کاش امکان همه گانی تر شدن آن بود و اینترنت به شکل امروزی اش که پدیده ای لوکس به شمار می رود محسوب نمی شد.
مسلم است که نمی توانیم از اینترنت همان انتظاری را داشته باشیم که از روزنامه ها و امکانات صرفا خبر رسانی. اینترنت در جامعه بسته ایرانی دریچه ای را به سوی دنیای بزرگ گشوده است.این دریچه هر چند که امروز هنوز در اختیار همه گان قرار ندارد اما دریچه ای است با امکانات نامحدود که انسانها با توجه به علائق و نیازهایشان از آن استفاده می کنند. سوالات زیادی در ذهن ما شکل می گیرد و برای جوابگویی به آنان به دنبال راه حل ها می گردیم. سوالاتی که شاید در جای دیگری نمی توانیم مطرح کنیم و آزادانه در جستجوی جواب باشیم. علاقه به مسائل جنسی در جامعه ای که در اتوبوس هایش هم باید مرد و زن از هم جدا بنشینند چیز غریبی نیست. غرائز جنسی بد و حقیر شمرده می شوند. داشتن رابطه جنسی برای تمام جوانان امکان ندارد و برای کنجکاوی های خود تنها با جک ها و لطیفه های وقیح پاسخ می گیرند. بسیاری از دختران و پسران جوان کوچکترین شناختی از بدن و مکانیزم جنسی جنس مخالف خود ندارند. در چنین شرایطی مشخص است که فیلمهای پرنو، سایت های سکسی و وبلاگهای جنسی مورد توجه خاص قرار می گیرند. در این میان مسلما جای سایت ها یی که بتوانند مسائل جنسی را با بینشی درست آزمایش بدهند خالی است. وجود دارند اما تعداد آنها نسبت به سایت های تجاری و پرنو گرافی کمتر است. من حتی در وبلاگها می بینم که بعضی از افراد گذاشتن عکسهای سکسی و نیمه سکسی ونوشتن حرفهای رکیک را شکلی از مبارزه با رژیم می دانند. که آنهم به جای خود به سلیقه و آگاهی و بینش نویسنده و خواننده مربوط می شود.
آنچه مسلم است این است که اینترنت در به وجود آمدن آنچه در ایران وجود نداشته است ، یعنی گفتمان، و تبادل آزادانه نظرات ، نقش بسیار مهمی داشته است. نویسندگان و خوانندگان در اینترنت مشغول مشق و تمرین دمکراسی هستند. گفتن و شنیدن و ودوباره گفتن و دوباره شنیدن. دیالوگی که اگر هم به خشونت بیانجامد ، این ابراز خشونت از طریق کلمات صورت می گیرد که با خشونتی که تا کنون به آن عادت داشته ایم بسیار متفاوت است.
رژیم جمهوری اسلامی بارها سعی کرده است که این امکان را محدود کند. دست به بلوک کردن سایت های مختلف زد و به طرق مختلف سعی در از بین بردن این فضای باز کرد که خوشبختانه خود اینترنت پادزهر های مخصوص را به وجود می آورد.
آنچه در مورد اینترنت مهم است ، داشتن حق گسترده انتخاب برای مصرف کنندگان است. حق انتخابی که از ما سلب شده است.این که حق داریم بر طبق علاقه و سلیقه خود سایت و یا وبلاگی را انتخاب کنیم و به آن مشغول باشیم یا در صورت اینکه از محتوای آن خوشمان نیامد انتخاب خود را تغییر دهیم.
به هر حال ، از هر اندیشه و عقیده ای که باشیم. اینترنت امکان آن را به وجود آورده است که بتوانیم اطلاعات مورد نظرمان را بدست آوریم. به علائق خود بپردازیم و عقاید و علائق دیگری را بپذیریم .
هر کجا که باشیم. اگر به اینترنت دسترسی داشته باشیم. با یک کلیک به جستجوی خود دست می یابیم ، و اگر آنچه به آن دست یافته ایم مورد نظر نبود، با یک کلیک مجدد صفحه را بسته و به جستجوی خود ادامه می دهیم.
اینترنت یکی از باید های دنیای مدرن است، به رسمیت شناختن فرد و حق انتخاب او، اینترنت برچسب های ارزشی را از روی این حق برمی دارد و انسان امکان آن را می دهد که در این محیط مجازی هر آنگونه که می خواهد بجوید و بیابد.
و اگر جستجوی شما دلخواه نبود. اگر آنچه یافته اید مورد پسندتان نبود و آنچه خوانده اید نیاز شما را تامین نمی کرد. به یاد داشته باشید. تنها یک کلیک به حق انتخاب شما رسمیت می دهد. از حق انتخاب خود استفاده کنیم و این حق را برای همه گان به رسمیت بشناسیم.


[ 21:05 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

1ـ با یاد آوری یکی از دوستان در مورد کنسرت بوچلی دنیا سرم خراب شد. بليط ها را تا دیروز باید می گرفتم و فراموش کرده بودم. تصمیم گرفتم دوباره رزرو کنم و تنها گرانترین صندلی ها باقی مانده بود. کنسرت بوچلی همواره رویا شد.
2ـ بیشتر از آن خسته بودم که بتوانم به برنامه های امشب برسم. زنگ زدم و عذر خواهی کردم. برنامه ای بود که دوستان دیگر هم می توانستند انجام دهند و شاید مزایای زندگی در سوئد باشد که به من یاد داده است به خودم احترام بگذارم.بیشتر از حد ظرفیتم از خودم انتظار نداشته باشم و کار نکشم و به آرامش خاطر مجالی بدهم.
یاد گرفته ام که جامه قربانی را برای همیشه از تن بدور افکنم و یاد گرفته ام که به جای آن جامه فداکاری و از خود گذشتگی را بر تن نکنم. یاد گرفته ام که تمام آنچه می کنم و فعالیت هایم جزئی از زندگی و هستی من هستند. نه چیزی که به خاطر آن منتی بر کسی داشته باشم. و یاد گرفته ام که خود را دوست بدارم. آن زمان که توان دارم به کارهایم بپردازم ، و در صورت ناتوانی ، با نق نق و غر غر کارهایم را انجام ندهم ـ که به این ترتیب جدا از آنکه روحیه بدی به من میدهند ، به خوبی هم انجام نمی شوند ـ و در مقابل از همه دنیا طلب نداشته باشم. بلکه به خودم مجال آرامیدن بدهم تا بتوان پر انرژی تر به آنچه علائق و زندگی ام را تشکیل می دهند بپردازم.
این شد که آمدم خانه.دوشی گرفتم. نشستم روبروی مونیتور. و در صدد هستم که گزارشی از برنامه دیشب برای شما بنویسم.
آن را جداگانه برایتان پست خواهم کرد.

[ 18:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

انگار خيلي زيادتر از ظرفيتم خسته شده ام. احساس مي كنم مثل خروس جنگي شده ام و به ملت ميپرم , خلاصه اگر كسي اين ميانه بد ديد ببخشد.
اين روزها حقيقتا دارم مي دوم. موقع ناهار هم كه سر كار مقداري استراحت دارم به جاي استراحت كردن مي دوم بيرون و خريد خانه را مي كنم تا بتوانم به محض رسيدن به خانه راه بيافتم.
يك فمينال در پيش داريم. يك فستيوال فمينيستي. كه خيلي وقت و انرژي مي گيرد. بجز آن , همكاري با برنامه جديدي را شروع كرده ام كه شايد برايتان در آينده بنويسم. و خلاصه شير تو شيري است كه نگو..آخه بگو زن حسابي مگر آزار داري چند تا هندونه با هم بر ميداري.
ديشب در استكهلم برنامه اي داشتيم در رابطه با اينترنت و تاثير آن در سير دمكراسي كه امشب اگر پايم به موقع به خانه رسيد حتما در موردش خواهم نوشت.
براي دوستاني كه مقيم سوئد و بيشتر از همه استكهلم هستند هم خبري بدهم.
سازماني كه من با آن همكاري مي كنم يعني سازمان " زنان بدون مرز " در روز شنبه 11 اكتبر فستيوال فمينيستي سالانه خود را در خانه فرهنگ واقع در ميدان سرگل برگزار مي كند. ساعت شروع برنامه 2 بعد از ظهر است. به موقع بياييد چون بليط كم است. و رزرو و پارتي بازي هم نداريم.
از جمله برنامه ها تاتر و شعر و بحث و گفتگو است. برنامه جالبي خواهد بود.
بروم ..تا امشب.

[ 15:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

October 1, 2003
[ 23:09 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



Powered by MT3.35