برخوردي كه با نوشته قبلي شده به نظرم بسيار عجيب آمد. آنچه در نوشته قبلي مطرح شد نه توهين به خانم عبادي بود و نه ابراز تاسف از بابت شادماني خودم و همه كساني كه از بابت دريافت اين جايزه شاد شده بودند. نه لعن و نفرين خطاب به خانم عبادي بود و نه اعلام جنگي نسبت به او به تناسب تغيير شيوه اش. تنها بيان احساس خودم بود نسبت به آنچه كه مي شنوم و مي بينم. بيان احساس خودم به عنوان انساني كه زنده است و چشم و گوش دارد و مي شنود و مي خواند و تشخيص مي دهد. من در خارج از كشور زندگي مي كنم آري... اين انتخاب من نبوده است. من تبعيدي شرايط هستم و فكر مي كنم همه كساني كه تا كنون با من و "نوشته ها و درد دل هاي من آشنا هستند مي توانند تشخيص دهند كه از سر شكم سيري نمي نويسم و هرگز به خودم اجازه نداده ام كه "لنگش كن را به عنوان سرود ملي خود قبول كنم. اما آيا به دليل زندگي در خارج از كشور حق نظر هم از من گرفته مي شود ؟ آيا انصاف است كه چون در خارج از كشور زندگي مي كنم خارج از گودي خوانده شوم ؟ عزيزان من .زماني كه از تلاش هاي انسانهاي مبارز براي يافتن دريچه اي براي تنفس به هر طريق كه از دستم بر مي آيد پشتيباني مي كنم به فكر تشويق و براي تشويق اين كار را نمي كنم , اين اعتقاد من است. امروز هم اعتقادم بر اين است كه نبايد سكوت كرد و روي برگرداند و در پي توجيه و توضيح بر آمد. خانم عبادي روز 10 اكتبر به دنيا نيامد. او گذشته اي سرشار از تلاش و مبارزه داشت. راهي را كه خود مناسب تشخيص مي داد در پيش گرفت و ادامه داد . در روز 10 اكتبر سال 2003 او با دريافت جايزه اي به دنيا شناسانده شد. اين جايزه در پي آمد هر آنچه بود كه مبارزات مردم ايران خوانده مي شد. خانم عبادي رهروي در اين راه بود و هست كه شيوه خود را براي پيمودن راه انتخاب كرده است. هر آنچه بعد از اين پيش آيد در نظر من ذره اي از ارزش عملكرد خانم عبادي كم نخواهد كرد. در چند متن گذشته هم اشاره كرده ام كه فلسفه آنكس كه از ما نيست بر ماست را قبول ندارم. اما با قهرمان سازي هم همواره مخالفت كرده ام. آنچه را كه در اين مدت بيان شد از زبان مردم ما و در جهت منافع مردم نمي بينم . چون قهرمان سازي نمي كنم و چون از كسي بت نمي سازم براي خودم همواره اين حق را حفظ مي كنم كه عملكردها را زير زره بين قرار دهم و نقد كن. اشتباه مي كنم ؟ شايد ...حق اين را هم دارم كه اشتباه كنم. من كه حزب فلان نيستم كه بگويم هرگز اشتباه نمي كنم. انساني هستم به نهايت مستقل. بدون وابستگي به هيچ انديشه مافوقي كه مريد گونه رهنمود هايشان را بپزيرم. نوشته هايم و تفكرم و عملكردم تنها نتيجه انديشه خودم است و بس و مسلما با اشتباه توام خواهد بود. من از اشتباه هراس ندارم. و براي گريز از اشتباه و گريز از شرمندگي پذيرفتن اشتباه هم هرگز چشم بر حقيقت نبسته ام و از بيان حقيقت به دليل آينده نگري شانه خالي نكرده ام. من همچنان براي خانم عبادي و تمام انسانهايي كه در كشورمان در جستجوي راهي براي بهبود شرايط هستند احترام قائلم. اما از بيان اين مسئله هم طفره نمي روم كه به نظر من راهي كه خانم عبادي در اين مدت پيش گرفته اند به اصلاح طلبي دولتي ختم مي شود. شايد اين راه دائمي نباشد. شايد تغييري در آن رخ دهد و شايد تجديد نظر هاي بعدي در آن به وجود آيد. آنگاه نقد خود را خواهد داشت. اما آنچه امروز مي بينم اينگونه مي نمايد. اين گفته درست است كه براي قضاوت زود است. اما براي نقد هرگز زود نيست. من هرگز قاضي نيستم و بر مسند قضاوت نمي نشينم. اما از نقد دست نخواهم كشيد. اين حق را هميشه براي خودم محفوظ مي دارم.
شیرین عبادی در مصاحبه با تلویزیون فرانسه : حمایت من در آنزمان از خاتمی به این دلیل بود که آلترناتیوی که در مقابل او وجود داشت بد بود و در صورت عدم حمایت از خاتمی ، مجبور به انتخابی بد بودیم. و باز: قصد ورود به ساختار قدرت را ندارم
شيرين عبادي، در گفتوگو با روزنامهي الراي العام چاپ كويت :اگر من بودم، جايزهي صلح نوبل را به محمد خاتمي ميدادم. ( چطوره حالا که خود جایزه را نمی توانید ببخشید پولش را به او بدهید تا دیگر نگوید جایزه مهمی نیست؟) و باز: ایران سلاحهای کشتار جمعی ندارد.( آخه تو از کجا می دانی؟ مگه گشتی ؟) از دانشجویان می خواهم که از انجام تظاهرات خیابانی خودداری کنند. ( ولی به تظاهرات بیابانی ادامه دهند ؟) از مردم می خواهم که از انجام حرکتهای اعتراضی خودداری کنند.( از انجام حرکتهای تنفسی چطور ؟)
قابل توجه است که بدانیم که حق اعتصاب، حق اعتراض ، حق تظاهرات خیابانی و حق حرکات اعتراضی ، اینها همه جزو حقوق بشر است.حقوق بشر ، آنجا فعال می شود که انسان معترض وجود دارد. وگرنه انسان مطیع که به هر نواله ناگزیری گردن خم می کند نیاز به مدافع حقوق بشر ندارد.
و اکنون می مانی که آن را چه بنامی ؟ پروژه ای شکست خورده ؟ یا در و دیوار به هم ریخته ای که بر سرمان فرو خواهد آمد؟ پروسه تبدیل یک مدافع حقوق بشر و حقوق زنان ، پروسه خلع سلاح یک فمینیست مستقل ، و تبدیل آن به فمينیسم دولتی.
شیرین عبادی را قهرمان ندانستم، ناجی نمی خواستم. تنها همراهی بود در راهی طولانی. همراهی که با موفقیتی که بدست آورده بود می توانست راه را نمایان تر و مشخص تر کند و این تشخص می توانست راه نوردان را دلگرمی ببخشد و از بعد صدمات نیز ـ شاید ـ بکاهد. شیرین عبادی راهی دیگر پيش گرفت. بوسه زنان بر دست نمايندگان مجلس ششم به استقبال مجلس هفتم و هشتم و نهم... راه اما باقی است. با ، یا بدون شیرین عبادی ، تصميم با خود اوست که همراه بماند یا راهی ساده تر بجوید. راه باقی است.
پ.ن: چند نکته که من فکر می کردم در مواضع من همیشه مشخص بوده است و فکر می کردم در بیان آن نیز کوتاهی نکردم 1ـ نه از شیرین عبادی و نه از هیچ کس دیگری انتظار آن را ندارم که بریزد و در خیابان و انقلاب کند من با شعار " برو جلو کتک بخور من حال کنم " و شعار " انقلاب کنید ما برگردیم ایران " همیشه مخالف بودم، هستم، و خواهم بود. 2ـ نسبت به شیرین عبادی قهرمان پروری نکردم. توقعم از او همان بوده است که در طول این سالها دیده ام . در نوشته های قبلی ام هم خودم اعتراض کرده ام به آنان که می گویند یا کسی با ماست و یا بر ماست. و راه سومی وجود ندارد . در فرهیختگی و مبارز بودن خانم عبادی همچنان شکی ندارم ، تصور من از او آن بود که او جزو اصلاح طلبان دولتی نیست. امروز سیر سریع او را به سمت دولتی شدن سمت و سوی مواضعش می بینیم . مسلما این نیز نوعی از مبارزه است. اما من شخصا مبارزه مردم کشورمان را جدا از مبارزه اصلاح طلبان دولتی می دانم. 3ـ معتقدم که روزی که راهها جدا شد نباید به راهنوردان دروغ گفت. راه مردم ما بوسه زدن بر دست نمایندگان مجلس و برجسته کردن کسی که به مردم دروغ گفته است نیست. نمایندگان مجلس خدمتگذران مردمند. نه اینکه مردم خدمتگذاران آنان. مجلس ششم به گفته بسیاری بی عمل ترین مجلس روزگار بوده است. من فکر نمی کنم مردم ما بر دست چنین افرادی بوسه بزنند. 4 ـ از مشکلات ایران خبر دارم. باور کنید . می دانم که نمی شود همچون ما که در این سوی گود نشسته ایم موضع شفاف گرفت. اما می دانم که می شود سکوت کرد. این راه مبارزه خیلی از فرهیخته گان از جمله شاملو بود. من راه مبارزه خاصی را به کسی پیشنهاد نمی کنم. انتخاب انسانها را به رسمیت می شناسم. اما وقتی راه انتخابی انسانی از راه مردم جدا می افتد و به راه دولتی پیوند می خورد. باید این راه را شناخت و راه خود را رفت. خانم عبادی همچنان در راهی که فکر می کند صحیح است به پیش می تازد. این حق اوست. من با بت نساختن از او و قهرمان نکردن او حق نقد اعمال او را برای خود محفوظ نگاه داشتم. و حق دارم از حق خودم استفاده کنم. هر انسانی در هر جایگاهی که قرار می گیرد نسبت به توانایی و آگاهی خود شیوه خود را انتخاب می کند. حق نقد شیوه های گوناگون ، حقی عمومی است. من در همین سوئد هم با دولتی شدن فمینیسم مخالف بوده و هستم. وقتی که یکی از فمينیست های دولتی را به عنوان چهره بیرونی سازمانی که من در آن فعال بودم ( سازمان زنان بدون مرز ) ، با اکثریت آرا ( من رای منفی دادم ) انتخاب کردند به خود گفتم که فاتحه این سازمان خوانده است. و چنین نیز شد. افراد و گروهای دفاع از حقوق بشر می باید از دولت جدا قرار بگیرند. کارشان اگر بتوانند نقد است و احتمالا برجسته کردن نکات مثبت. ولی نه به این شکل پذیرش همه جانبه نیروهایی که نقش مثبت آنها بسیار کمرنگ بوده و است. اگر کسی به این شیوه فکر و برخورد می کند . راه جدا می شود اما راه همچنان باقی است.
شمارش معکوس آغاز شده است. دخترم به خاور دور می رود. قرار است برای مدتی حدود دو ماه در کشورهای هند و سنگاپور و چین و تایلند همراه با دوستش و با کوله ای بر دوش بگردند. و قرار است من دلتنگ نشوم و به رویش نیاورم که دلم برایش بسیار بسیار تنگ می شود و بسیار بسیار نگران هستم. او با بی صبری دارد آخرین خرید ها را انجام می دهد و وسایل ضروری را تهیه می کند و من در عجبم که چرا اینقدر ساعت ها به سرعت جلو می روند و شبها به سرعت روز و باز شب می شوند. یکی از آشنایان چندی پيش به من گفت که اگر خیلی نگران هستی ، خوب نگذار برود. دو تا دختر هستند و آن مناطق چندان امن هم نیست. او دختر خوبی است ، مطمئن اگر ازش بخواهی برای حال تو سفرش را لغو می کند. به یاد تمام سفرهایی افتادم که به خاطر نگرانی های مادرم اجازه رفتن نداشتم. تمام شانسهایی که برای دیدن جایی بیرون از چهار دیواری خانه برایم به وجود آمد و مادر با سرسختی می ایستاد و می گفت نباید بروی. دلیل ؟ چون من می گویم. و همین کافی بود.و من می دانستم که دلیل اصلی دختر بودن من است. به همین دلیل بعد از مدتی فکر کردن در باره حرف آن دوست ، به بانک رفتم و قبض بیمه کاملی را که برای دخترم تقاضا کرده بودم پرداخت کردم. یادم می آید که وقتی دخترم به دنیا آمد به خودم و به او گفتم ، هرگز به خاطر دختر بودنت تو را از چيزی منع نخواهم کرد. دخترم می رود. مسلما نگرانم و دلتنگ. خطرهای موجود برای این دو که دختران جوان ـ و همچون تمام جوانان دیگر ، زیبا یی ـ هستند مسلما بیشتر خواهد بود در مقایسه با پسران. اما شانس دیدن دنیایی دیگر، شانس تجربه سفری به این پر ماجرایی برای این دو دختر جوان ، دقیقا به همین دلایل پر ارزش تر خواهد بود. چند روز پيش که وبلاگ هاله را می خواندم و ماجرای سوراخ کردن زبان دخترش را نوشته بود به ياد زمانی افتادم که دخترم بند کرده بود که دماغش را سوراخ کند. و من مخالفت می کردم و می گفتم پشيمان می شوی. یک بار به او گفتم اصلا صبر کن و بگذار وقتی بزرگ شدی خودت برو و این کار را بکن. دخترم آن روز نگاهی به من کرده بود و گفت : سوراخ کردن دماغ مسئله بزرگی نیست. شاید هم پشیمان شوم اما این تمام دنیا نیست. این خواست کوچکی است. چطور حاضری من باخواستی به این کوچکی و کم ارزشی بزرگ شوم و این کمترین برای من آرزو شود ؟ چرا می خواهی من آرزویی چنین کوچک داشته باشم. اگر من بتوانم این آرزوهای کوچک را به سادگی بر آورده کنم ، و با این آرزوهای کم ارزش بزرگ نشوم ، فکر نمی کنی زندگی بهتری در انتظار من خواهد بود ؟ من همان لحظه از او خواسته بودم که لباس بر تن کند و خودم هم لباس پوشیده بودم و با هم به یکی از مراکزی که این کار را انجام می داد رفتیم. دخترم بعدها از این کار خود پشيمان شد. ولی به قول خودش این تمام دنیا نبود. و من هم درس مهمی در زندگی گرفتم. انسانی که با آرزوهای کوچک بزرگ نشود ، به حقارت تن نخواهد داد. شمارش معکوس آغاز شده. دخترم بالا و پایین می پرد و سعی می کند همه چیز را آماده کند. و من سعی می کنم او را دچار عذاب وجدان نکنم و خود را شاد نشان دهم. راستش را بخواهید شاد هم هستم. یعنی غمگین نیستم. مطمئن هستم دختری که دو ماه دیگر در فرودگاه آرلاندا از هواپيما پياده خواهد شد ، دختری نیست که چند روز دیگر در همان جا سوار هواپيما می شود.هر چند که من همين دخترک نازنينم را هم عاشقانه دوست دارم اما مطمئن هستم که این سفر برای او تجربه خوبی خواهد بود که لازمه زندگی هر جوانی است. غمگين نیستم، تنها نگرانم ، و دلتنگ.
پ.ن. این اولین بار نیست که دخترم تنها سفر می کنه. بارها با همین دوستش و یا دوستان دیگر مسافرت های یک و دو هفته ای به کشورهای توریستی رفته است و یک بار به مدت سه هفته به همراه پدرش به ایران رفت. اما اینبار آدرس مشخصی نخواهد داشت، برای آفتاب گرفتن و شنا نمی رود و قصدش دیدن کشورهاست، و بجز ای میل و تلفن ـ که به او گفته ام که حد اقل هفته ای یک بار کالکت بزند ـ، تماس خاصی با او نخواهم داشت.
خوب، این کلاس رقص ما تمام شد. و الان به خوبی بنفشه صیاد می رقصم. به جون خودم:) توقعش را هم نداشتم. اما تجربه جالبی بود و آشنایی نزدیک تر با خانم صیاد هم برایم بسیار جذاب بود. به نظرم هنرمندانی چون او راه بسیار سخت تری را در پیش گرفته اند برای به تثبیت رساندن هنر خود. شعر ، نویسندگی، تاتر ، موسیقی ، نقاشی ، همه اینها به عنوان هنر شناخته شده اند و ارج گذارده می شوند. اما رقص یکی از زیباترین هنرهاست که متاسفانه از نظر فرهنگی در کشور ما سرکوب شده است. رقاص ، هنوز هم فحش و بد و بیراه به حساب می آید تا هنر، برای تمیز کردن این هنر از اسم رقصنده بیشتر استفاده می شود چرا که رقاص ، توهین محسوب می شود. بنفشه زیبا می رقصد ، حرکات موزون و ظریفش که با دقت و آگاهی کامل انجام می شوند ، زیباترین هنر های عالم است. بنفشه راه سختی در پیش دارد برای به رسمیت شناساندن این هنر، در جامعه ایرانی، تلاش قابل ستایشی را انجام می دهد. ديروز چند تن از دوستان را در جشن دیدم، از کلاس رقص و از بنفشه پرسیدند. یکی از دوستان سوال کرد که آیا بنفشه فمینیست است ؟ این سوال او مرا به فکر انداخت. به راستی فمینیست کيست؟ من زنی را که با آگاهی از جایگاه خود، با اعتماد به نفس و اطمینان ، بر پای خود و بر استواری زمین ایستاده است. کار و تلاش می کند و هدفمند است، اندیشمند است و از توانایی هایش باخبر است و آنان را در راه رسیدن به هدفش به خوبی به کار می گیرد ، فمینیست می دانم. حتی اگر در تئوری فمینیست نباشد می دانم که در پراکتیک ، از بسیار زنان که ادعای فمینیسم را دارند ، بیشتر در خور این نام است. به نظر من فمينیست تنها کسی نیست که در راه اعتقادات فمينیستی اش مبارزه می کند. فمينیست کسی است که در زندگی روزانه اش هر گونه سالار منشی را کنار گذاشته باشد. انسان را دوست بدارد و در هر شغل و حرفه ای که هست ، تلاشی در جهت ارائه تصویر جدیدی، متفاوت با تصاویر سنتی که در ذهن انسانها از زن حک شده است ارائه کند. بنفشه در شغل خود، رقصندگی، به زیبایی این کار را می کند. و من او را یک فمينیست می دانم. نیازی به پرسش نداشتم.
این دو سه روزه کلی فعالیت های تفریحی داشتم. با برنامه پریشب شروع شد، دیروز کلاس رقص، بعد از ظهر برنامه خرسند آپ کمدی هادی خرسندی بودم. کلی از دستش خندیدیم. اما نمی دانم چرا همیشه برنامه های تکراری اش زیاد تر از برنامه های جدیدش است. البته الان که مسئله نوبل خانم عبادی پیش آمد کمی برنامه جدید تر بود. دیروز داشتم فکر می کردم که این ماجرای نوبل بعد از شروع گردش ـنمی دانم فارسی اش را چه بگذارم. اینجا بهش می گن تورنه، یعنی وقتی که گروه یا هنرمندی در کشورهای مختلف سلسله برنامه اجرا می کند ـ واقع شد، یعنی اگر این نوبل را نمی دادند باز ما باید همان حرفهای تکراری را می شنیدیم؟ حالا هی بگویید نوبل بد است. چه می دانم پارسال به کارتر دادند. چه و چه ها..پارسال اصلا خبری شد ؟ کارتر مثل بچه آدم رفت و نوبلش را گرفت و گزاشت تو تاقچه ، پولش رو نمی دانم چه کرد. اما عوضش امسال، کلی سازمانهای " مبارز " تاکتیک های مبارزاتی را تغییر دادند. فعلا دشمن اصلی شان شده است خانم عبادی، سلطنت طلب ها هم که خانم عبادی ، نوزاد 14 روزه شان شده است( چون بی سواد ها اصلا تا بحال اسم او را هم نشنیده بودند ، او که نه ژنرال بوده است و نه زمیندار بزرگ یا صاحب کارخانه که به عنوان سلطنت طلبی بخواهد طلبش را باز ستاند ) و دارند حلوا حلواش می کنند . انگار در ایران بام بسیار بلند و بسیار کم مساحتی داریم. نمی شود بر این بام قرار گرفت. یا از این سویش می افتی و یا از آن سویش. یا خانم عبادی را می زاری روی سرت و حلوا حلواش می کنی و یه کاروان برای استقبالش تا اسلو راه می اندازی ( بابا قراره بیاد اینجا، دیگه اسلو می رین چی کار ؟ ) و یا بایکوتش می کنی و به او فحش و بد بیراه می گویی و بر علیه اش امضا جمع می کنی. راه سوم ، یعنی پذیرفتن یک شانس خوب که بدست آمده است، ارج گذاشتن اعمال و تلاشهای يک انسان که موجب شد دنیا او را بشناسد، و تلاش در جهت استفاده از این موقعیت به نفع جنبش مردم ایران، در ذهنیت این دوستان نمی گنجد. من این راه را انتخاب کرده ام..قهرمان نساختن و بت نساختن از انسانها، در جستجوی رهبر و نجات دهنده نبودن. ارج گذاشتن یک انسان به خاطر آنچه که هست و توقع نداشتن از اینکه او در جایگاهی که من خواستار آنم قرار بگیرد ، این در مورد جایزه نوبل و یا هر چیز دیگری برایم تا کنون صدق کرده است ، به نظرم جایزه را اگر به خانم عبادی دادند به دلیل آنچه بود که تا آن زمان کرده بود، و امیدوارم که " خود راه نمایدش که چون باید رفت " اما انتخاب این راه ، مثل هر انسان دیگری، به عهده خود اوست. و انتخاب آینده او شادی اکنون مرا کم نمی کند . تنها به یک دلیل. به قهرمان نیازم نیست. آقای خرسندی دیشب لیست بلندی ازکاندید های جایزه نوبل در جیب داشت. خانم برنامه گذار انگار در صدر این لیست قرار داشت چون نام شخص دیگری آورده نشد. من هم معتقدم این خانم اگر نه نوبل صلح ، لااقل باید به عنوان مصاحبه گری که برای نظرات کسی که خود خواسته است با او مصاحبه کند ارزش قائل است !! و به عنوان یه بحث کننده دمکرات( بابا دیگه بیشتر از این چی می خواهیم ، مصاحبه شونده هنوز در قید حیات است و خانم حق حیات را از او سلب نکرده است) یه نوبل ـ ترجیحا دو تا ـ بهش بدن که انشاله تشویق بشه و دیگه وقتی می خواد مصاحبه کنه ، بزاره طرف حرفش رو بزنه. گیرم حرفی مخالف عقیده خانم . ( رجوع شود به نوشته 17 اکتبرو مصاحبه با خانم بیضایی )، به هر حال چنین مجالسی کمی نان هم قرض داده می شود که خوب جای شکوه و شکایت نیست. آهان تا یادم نرفته ، خرسندی اسم جدیدتری برای ح.ک.ک پيدا کرده است، حزب کمونیست کاریکاتوری. به نظرم خیلی جالب بود و با کاریکاتور خنده داری که از کمونیسم ارائه می دهند تطابق دارد.( بامزه تر این است که فکر می کنند هر کسی که از اینا خوشش نیامد ضد کمونیست است :) دوستان حزب کمونیست کاریکاتوری که می خواهند فحش بدهند، این فحش ها را به حساب آقای خرسندی واریز کنند. به خصوص که شنیده ام به تازگی اصلا به خودش نمی رسد و کلسترولش دائما می رود بالا و این مسئله موضوع خوبی برای تحلیل های حزبی می تواند باشد :)
برنامه تفریحی دیشب من همچنان بعد از برنامه آقای خرسندی ادامه یافت ، به فستیوال موسیقی رفتیم و از آنجایی که محل آن با محل پريشب فرق داشت و جای رقص داشت تا ساعت 1 شب ، با موزیک گروههای آفریقایی و سالسا و گلبانگ رقصیدیم در مورد کلاس رقص خانم بنفشه صیاد ، که امروز هم جریان دارد ، ایده های جدیدی در مورد رقص گرفتم. حرکات جدید و ظریفی یاد گرفتم اما بیشتر از هر چیز آشنایی نزدیک تر با خود بنفشه صیاد برایم جذاب بود، بنفشه مهربان و زیباست. چهره ای زیبا دارد اما بیش از آن انسان زیبایی است .زنی است با شخصیتی بسیار قوی و محکم. اعتماد به نفس بالایی دارد و که همراه با ظرافت زنانه اش از او موجودی قابل توجه ساخته است. در یک کلام انسانی بسیار دوست داشتنی . بنفشه صیاد همانطور که عزیزمان خانم آذر فخر هم در کامنت های نوشته قبلی به آن اشاره کرد ، دختر پرويز صیاد است. من همیشه پرویز صیاد را در بازی درخشانش در سریال دایی جان ناپلئون به یاد می آورم. ماجراهای صمد ، پسر بچه روستایی که عاشق دختر کدخدا می شود و ساده لوحانه هر چه را که هر کسی می ریسد دوباره پنبه می کند، رقص باله اش که آن را به باباکرم تبدیل کرد ، همیشه یادم هست. بنفشه صیاد از کودکی به آموزش رقص پرداخت و در مهاجرت با ترکیب رقص های سنتی ، شوریدگی صوفیانه ، و رقصهای اروپایی و آفریقایی، با الهام از حرکات یوگا و حرکات رقص گونه ورزش رزمی تایچی ، حرکات بدیعی را در صحنه به وجود آورده است . خلاصه برنامه تفریحی من تا بعد از ظهر امروز ، با کلاس رقص ، ادامه خواهد داشت و می دانم که هفته آینده تلاقی تمام این تفریح ها در خواهد آمد :) ******************** چند تا لینک به چند مطلب خواندنی : . شادى صدر:مرد در بحث زنا هم شاكي، هم قاضى و هم اجرا كننده حكم است قتل هاى ناموسى در استان خوزستان يادنگارههای زندان، هم منتشر شد. این کتاب خاطرات زندان سودابه اردوان است به همراه نقاشی های زندانش ، آنها که توانست از زندان بدر برد. من هم باید پزش را بدم چون سودابه معلم من است. و نه فقط معلم نقاشی. خشونت رواني عليه زنان در سياست نظرات مهرانگيزکار درباره جنبش زنان، مجلس ششم، ظرفيتهاي فقه شيعه و...
راستی شما آقای احمد سیف را می شناسید ؟ بی سوادی من است یا بی اطلاعی ، یا هر چی، من به تازگی با نوشته های ایشان آشنا شده ام، یعنی سه چهار ماهی است، و حقیقتا از نوشته های ایشان یاد می گیرم و لذت می برم. نوشته های ایشان را در این محل میتوانید بخوانید. نوشته های بسیار جالبی در مورد آسیب شناسی تاریخی در ایران و ریشه های استبداد سالاری در ایران دارد. سعی کنید از دست ندهید
اینجا هم می توانید به مصاحبه ایشان با رادیو همبستگی گوش کنید. این مصاحبه گفت و گویی است در مورد کتابش ، پیش درآمدی در مورد استبداد سالاری در ایران ، که تلاشس است در ریشه یابی ریشه های استبداد در ایران ، و اینکه انقلاب 57 به چه دلیل نتوانست سیر استبداد را دگرگونه کند. این کتاب توسط انتشارات چشمه در ایران منتشر شده است.
این را هم بگویم که لال از دنیا نرم. در مورد خلع سلاح ایران از سلاحهای اتمی هم غوغایی به پا شده . خیلی از دوستانی که معتقدند که جایزه نوبل که به شیرین عبادی داده شده بود ، را داده اند به دولت ایران و نه ملت ایران، ولی حالا که جریان خلع سلاح پیش آمده معتقدند که ملت را دارند خلع سلاح می کنند. ( همان بام کم مساحت) البته من مدت زیادی است که در ایران نبوده ام ، اما آن موقع که من در ایران بودم در دست بچه های محل هیچ سلاح اتمی ندیدم. من احمق نیستم. آمریکا و اسرائیل بزرگترین دارنده سلاحهای اتمی هستند و مسلما خلع سلاح کشورهای جهان سوم را در جهت منافع خود اعمال می کنند و نه در جهت منافع مردم جهان سوم. ولی از سوی دیگر من سلاح های اتمی که در کشورهای ما موجود است را در جهت منافع مردم مان نمی بینم و نمی دانم. کاملا برعکس. خلاصه من از بابت خلع سلاح ناراحت نیستم. ( خوب چی کار کنم ؟ نیستم دیگه ) منافع آمریکا را در این زمینه به خوبی می شناسم. اما فکر نمی کنم که سلاحهای اتمی منافع مردم ما را تامین می کند. و واقعا خوشحالم که دولت ایران با بازرسی موافقت کرد تا بهانه ای برای بمباران ایران ، و عراقی دیگر ساختن از ایران به دست آمریکا ندهد. باز هم از صدام بسیار هوشمندانه تر عمل کردند. در این مورد بعدها باز بیشتر می نویسم. الان باید برای شرکت در جلسه دوم کلاس رقص عجله کنم. حالا که تا اینجا با من حوصله کردید..انصاف نیست به آهنگی مهمانتان نکنم. یکی از آهنگ هایی که دیشب با آن می رقصیدم. وشمله از گروه گلبانگ
من مدتی منتظر شدم که ببینم آدرس این کليپ تغییر می کند یا نه. چون دوستی که کليپ رو ساخته است گفت احتمال دارد بتواند اگر سرور قوی گیر آورد ، کليپ را آنجا بگذارد. پدر نداری بسوزه که آدم مجبور می شه از چه سرور هایی استفاده کنه:) خلاصه، اين هم از کليپ مربوط به جایزه نوبل شيرین عبادی ، بد نشده، به دیدنش می ارزه.گو اینکه تعویض عکسها کند است و آخرش هم که دیگه صدا تعطیل می شود و تنها تصویر حرکت می کند. اما تو ذوق بچه مردم نزنیم. کار اولشه . تشویق کنیم دیگه..چاره چیست.
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.... امشب در فستیوال موسیقی ، استکهلم میزبان چندین گروه موسیقی بود ، از آن جمله گروه کامبينیشن که مهاجران هنرمند مقیم نروژ هستند که از کشورهای ایران ، آفريقا ، و هندوستان دور هم جمع شده اند و موزیک مختلط و زیبایی را می نوازند. اما امشب برای اولین بار در استکهلم گروه زربانگ ، که گروهی از نوازندگان موسیقی اصیل ایرانی هستند به همراه بنفشه صیاد ، (عکس بالا) رقصنده ای بسیار هنرمند که چند نمونه رقص بسیار زیبا اجرا کرد. هماهنگی گروه زربانگ و رقص بنفشه صیاد هم بسیار زیبا بود. صدای دف که در سالن می پیچید و رقص شوریده بنفشه را که می دیدی..به زحمت می شد بر سر جای نشست.
به همین دلیل بود که وقتی دوستان گفتند که بنفشه فرداworkshop خواهد داشت ، درنگ چندانی برای ثبت نام نکردم. کلاس دو روزه بنفشه فردا و پس فردا خواهد بود من همیشه به رقص علاقه داشته ام و هر وقت که موزیک و جایی برای رقص به دست بیاورم راحت نخواهم نشست. و مسلما از استادی چون بنفشه بسیار می شود آموخت. سایت بنفشه صیاد و گروه رقص او ، نما
اسم فیلم : داگ ویل Dogville کارگردان : لارش فون تریر آدرس وبسایت رسمی
از لارش فون تریر قبلا هم فیلمهای " رقصنده ای در تاريکی " و " احمق ها " و دگماهای مختلف را دیده ایم و حقيقتا این کارگردان هرگز از متعجب کردن تماشاچی اش دست نمی کشد. اما بلایی که سر تو به عنوان تماشاچی فیلم داگ ویل می آید چیزی فراتر از تعجب است. سردرگمی، گیجي و شک . اولين چيزی که تو را متعجب می کند صحنه است. صحنه ای که نه تنها با شيوه صحنه يک فیلم متفاوت است بلکه حتی در تاتر هم ، شاید تاتری است در صحنه. در شهر کوچک داگ ویل زندگی به شکل عادی خود جريان دارد تا شبی صدای شليک دو گلوله روال عادی زندگی را بر هم می زند. گريس Grace، زن جوانی به شهر پناه می آورد و مردمان ساده و مهربان شهر بعد از در نظر گرفتن خطرات موجود در صورت حمله گانگستران ، گريس را با آغوشی باز می پذیرند. گريس در ازای این محبت به آنها پيشنهاد می کند که برايشان کار کند اما کسی به کار او نیاز ندارد. مردم زندگی ساده ای دارند و برای خودشان هم کار به اندازه ای که سرگرمشان کند موجود نیست. اما در این میانه ای که هيچ کسی به گريس احتیاج ندارد ، به هرحال کارهایی برای او پیدا می شود. تنها برای اینکه سرش را گرم کند. و این کارها به تدریج آنقدر زیاد می شوند که او تقریبا فقط کار می کند. و البته در مقابل کارش مبلغی نیز پول می گیرد با حضور پلیس در شهر و اعلام جرم بر علیه گريس، جرمی که مردم می دانند صحت ندارد. زندگی گريس سخت تر می شود. گريس پناهنده ای بی پناه است. انسانی که از آنها حمایت می طلبد. و این حمایت خود قیمتی دارد. ساعت کار گریس بیشتر می شود و مزد او کمتر. مردم با او مثل عضوی اضافی، غیر خودی ، دیگری ، برخورد می کنند. مورد تجاوز قرار می گیرد. زندانی می شود. مورد سوء استفاده جنسی و کاری قرار می گیرد. از او به عنوان برده ای کار می کشند و انتظار دارند که خود را متشکر و مدیون بداند. فون تریر از صحنه تاتری استفاده کرده است. ساکنان شهر تعداد اندکی هستند که در یک بازی تاتر می شود دید. داگ ویل یک جامعه انسانی است. جامعه ای با حضور تمام عناصر اجتماعی موجود. روشنفکر، کارگر، پیشه ور، متخصص ، معلول ، سنین متفاوت ، و خلاصه از هر قشری که بگویی می توانی نماینده اش را در این شهر بیابی. و این شهر زندگی ساکت و آرام خود را از بدو ورود غریبه ای به شهر از دست می دهد. غریبه ای که به خوبی "ما" و " او" را معنی می دهد. غریبه ای که در جمع نمی گنجد، جمع او را از خود نمی داند و مردم این شهر او را به موجودی ضعیف و بی پناه می بینند ، این بی پناهی او مورد سوء استفاده تمام مردم قرار می گیرد. مردم خوب شهر ، از هر قشر و گروه وقتی که امکان استفاده از انسان دیگری را می یابند از این امکان به شدت استفاده می کنند. وقتی که امکان زورگویی و ارعاب پیدا می کنند این امکان را به کار می گیرند. انسان خوب وجود ندارد. انسان تنها زمانی خوب است که امکان بد بودن را نداشته باشد. فون تریر را گروهی بیمار روانی و گروهی نابغه سینما می خوانند. من فون تریر را سردرگم راز هستی یافتم.سردرگم یافتن جوابی برای شناختن روح ناشناخته انسان، سردرگمی که در فیلمهای مختلف این همه را از زوایای مختلف بررسی می کند. داگ ویل نمونه یک جامعه انسانی است. و به راحتی می تواند هر جامعه ای را نمایندگی کند. فیلم به مدت دو ساعت و چهل دقیقه تو را بر صندلی ات می نشاند و سر آخر گنگ و مبهوت از سینما بیرون می زنی..طوقی که بر گردن گریس نشانده بودند در گردن تو سنگینی می کند وآخرین جمله گريس را در ذهنت تکرار می کنی. اگر قدرتی داشته باشم باید از این قدرت در جهت بهتر شدن دنیا استفاده کنم. دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است. آیا دنیا بدون جامعه انسانی جای بهتری برای زندگی است ؟ گردنت از طوق سنگینی که بر گردن گریس نشانده اند زخم شده است ، و رد سرخی به درون ذهنت راه می جوید. اگر سینما برایتان یک جنبه تفریحی دارد فیلم داگ ویل را از برنامه سینمای خود حذف کنید. داگ ویل برای تفریح ساخته نشده است. اما اگر بر آنید که چیز بی نظیری ببینید ، این فیلم را تجربه کنید.
پ.ن. ديروز با دوستان بحث سر اين بود كه آيا اين فيلم جامعه انساني و انسان را به طور كل , موضوع قرار داده است يا سمبل جامعه خاصي است. نظر من اين بود كه داگ ويل سمبل جامعه انساني است..اما اين نظر نمي تواند درست باشد. كساني كه مي مانند چه جامعه اي را نمايندگي مي كنند ؟ تمام ديشب تا صبح و تمام امروز را با اين فيلم سر و كله مي زنم. و به ياد آوردم كه فون ترير قرار بود ( يا هست ) كه اين فيلم را به صورت تريلوگي ( سه فيلم با تماي مشخص ) بسازد. و نام اين تريلوگي اش را تريلوگي آمريكا گذاشته است. آيا داگ ويل جامعه آمريكا را نمايندگي مي كند؟ و در اين صورت تكليف تو با جمله اي كه گريس در صحنه هاي آخر به زبان مي آورد : دنیا بدون داگ ویل جای بهتری است. ... چيست ؟
سلام..تولدت مبارك مي داني كه دوستت دارم. مي داني كه تمام افراد اين جمع كوچك را دوست دارم و ديدن شما تمام انرژي را كه در گوشه و كنار مصرف مي كنم به من باز مي گرداند. مي دانم كه مي داني ولي فكر مي كنم باز هم بايد به هم بگوييم كه چقدر همديگر را دوست مي داريم و چقدر براي هم ارزش قائليم. ما به شكل فاميل هم در آمده ايم. در اين سوي دنيا و مشكلات مهاجرت و كنار آمدن با روزمره گي ها , ما همديگر را يافته ايم كه هميشه هر جا كه باشيم موجب آرامش و شادي يكديگر هستيم. ما متفاوت هستيم..بسيار متفاوت..هر 4-5 نفرمان. و بتدريج مي آموزيم كه با تفاوت هاي همديگر كنار بياييم. جمع زنانه كوچكي كه با وجود تفاوت ها و تضادهاي موجود , به هم اعتماد و اعتقاد دارد. و هر چيز كه پيش آيد , به حسن نيت همديگر باور دارد. مي خواستم اين را باز تكرار كنم..براي همه مان..كه از اينكه شما را پيدا كردم شادم. تو را. ا را. م را و پ را. از اينكه در زندگي ام وجود داريد خوشحالم و اينكه كساني را دارم كه تجربيات و دردها و شادي هايم را با آنها قسمت كنم هميشه به من احساس شادي و خوشبختي داده است. وقتي به دور و بر نگاه مي كنم , آدمهايي را مي بينم كه بسيار تنها هستند. با همسر و خانواده زندگي مي كنند اما تنها هستند. با شريك و همزيست زندگي مي كنند ولي تنها هستند. در جمعي 40-50 نفره پر جوش و خروشند..ولي وقتي با آنها صحبت مي كنم مي بينم كه براي لحظات تنهايي زندگي شان..آنجا كه تنها رنگهاي سياه وجود دارد هيچ شريكي ندارند و تنها هستند. و من به ياد شما مي افتم..و مي دانم كه تنها نيستم. متشكرم كه هستيد. و متشكرم كه دوستان من هستيد. اين آهنگ هم براي تو..و براي اين جمع كوچك مان
اینها نکاتی از پرونده افسانه است که من امیدوار بودم روزی بیرون بزند. ماجرای طلاها..ماجراهای آقای مقدم. فقر و.... در سرزمینی که زن بودن جرم بزرگی است و وقتی زنی فقیر باشی طعمه ای هستی که هر کسی برای دندان زدن به آن خود را آماده می کند. خودتان بخوانید.
شنيدین اون لطیفه رو که يکی زنگ می زنه به خونه رفیقش که یه خورده هم عادت های بد بد داشته و به جای اینکه کسی تلفن را برداره ، می افته روی دستگاه پیامگير و می شنوه : هشتم، ولی خشته ام :) حالا جریان ماست.
چند روزی است کارم زیاد است، طبق معمول هم مشقام مونده ، خلاصه شرمنده. در وبلاگ شبح هم این اعضای حزب ، باز کولیگری راه انداختند و عبادی را ول کردند دارند و به نقد اینجانب پرداخته اند. انگار از کمیته مرکزی براشون دستور آمده که : مارادونا را ول کنید ، غضنفر رو بچسبید :) ************************** امروز سر کار یه خانمی مراجعه کرده بود ، سوئدی را به زحمت صحبت می کرد. کُرد بود ، پرسيد : ایرانی هستی ؟ گفتم : بله . گفت : شیرین عبادی، می شناسیش ؟ گفتم : بله و از این مطلب خوشحال هستم ، گفت شیرین اسم کُردی است، خبر داری کرد است یا نه ؟ خندیدم و گفتم : انگار کمی هم کُرد باشد. خندید و چندین بچه اش را که دور و برش بالا و پایین می رفتند جمع و جور کرد و رفت. گفته بود که 15 سال است در سوئد است. همکار سوئدی ام بعد از رفتن آنها پرسید : مگر این خانم عبادی شما کرد است ؟ گفتم چه فرقی می کند ؟ اگر کمی سبزه تر از این بود ، حتما به آن خانم سوماليایی قبلی هم می گفتم که کمی هم سوماليایی است. چه فرقی می کند که از کجا باشد؟ چه دین و مسلکی داشته باشد؟ مهم این است که انسان است و برای آرمانهای انسانی تلاش می کند. اگر زنی مسلمان از جایزه نوبل او خوشحال است، برای من یکی بسیار زيباتر است که او چهره ای به زن مسلمان ببخشد به جای چهره همیشگی زن مسلمان که در غرب نقش می شد ( یک مرد عرب دستار به سر و چهار تا زن بسته بندی شده که به دنبال او و با فاصله راه می روند)همین مسئله در مورد چهره ای که از زن جهان سوم ارائه شده است صدق می کند ( زنی تو سری خور و فرمانبر) چهره ای که توسط او به دنیا عرضه می شود با آنچه دنیا از زن در کشوری مسلمان و جهان سوم در نظر داشت بسيار متفاوت است. چهره زنی که آگاهانه در راه آزادی زنان گام بر می دارد. و براستی که ما از این زنان در جهان سوم چه بسیار داریم.
شيرين عبادی قهرمان نیست، ناجی نیست ، یکی از هزاران زن آگاه ایرانی است که برای احقاق حقوق خود و دیگران تلاش کرده است و می کند. فرهنگ نادرست هر کس که با ما نیست ، بر ماست. و هرکس که آنچه من می گویم ، نمی گوید ، پس با زبان دشمن صحبت می کند ، را باید روزی کنار گذاشت. راهی شروع شده است، سالهاست . این راه را شیرين عبادی شروع نکرده است ، او تنها يکی از هزاران رهرو این راه است. دریافت این جایزه این راه و رهروان این راه را در انظار جهانی مشخص تر کرده است. ************************* فکر کردم شما را به یک آهنگ مهمان کنم به دور از هیاهوی جایزه نوبل. به دور از کولی گری های حزب ، و به دور از تمام غوغای دنیا. با من بیا...
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام ... مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی ، همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد ِ پست... جرم این است! جرم این است!
»قسمتی از شعر بلند کیفر« از احمد شاملو
حتما متوجه بنر کنار صفحه شده اید. امیدوارم این بنر آغاز جنبشی باشد در اینترنت برای طرح درخواست آزادی زندانیان سیاسی. روی بنر که کلیک کنید ، می توانید فرم اعتراضی به حکم احمد باطبی را امضا کنید. وکد های بنر به فارسی و انگلیسی موجود است که می توانید آن را در سایت ها و وبلاگهای خود جای دهید.
پ.ن. یکی از دوستان سوال کرده اند چرا فقط باطبی. خواستم به این سوال جواب بدهم..البته رهگذر ثانی عزیزمان که همه جا او را در کنار داریم نیز جواب درستی داده اند. اما یک مسئله مانده است. با چند تن از دوستان فکر کردیم این حرکت را شروع کنیم . همه هم با هم به این فکر رسیدیم. رهگذر ثانی. آذر عزیز. شبح.گلکو. آوات. امید . مانی . زیتون. و... دیگر دوستانی که معذرت می خواهم اگر اسمشان را نبرم. تنها فکر من نبود. همه عزیزان همیشه به فکر زندانیان سیاسی بوده اند . اینکه کدهای بنر در وبلاگ من قرار گرفته است به این دلیل است که باید جایی قرار می گرفت و خوب من خارج از کشور هستم .دیگر اینکه بنر در یک کلام آزادی تمام زندانیان سیاسی را خواستار شده است اما پتیشن را برای شخص بخصوصی می بایست نوشت و با بچه ها تصمیم گرفتیم که پتیشن به نام باطبی و حرکت به نام باطبی آغاز شود. عکس باطبی همچنان که موجب جکم اعدام و بعد تخفیف آن به زندان طویل المدت شد ، سمبلی برای بی گناهی تمامی زندانیان سیاسی زمان ما شد. به این دلیل بنر را با عکس باطبی به عنوان سمبل زندانی سیاسی نقش کردیم.
اسم فیلم : شهر خدا نام اصلی : Cidade de deus کارگردان :Fernando Meirelles محصول: برزیل فیلم با صحنه ای از یک مهمانی و کباب مرغ و موزیک شروع می شود. یکی از مرغ ها فرار می کند و همه به دنبال مرغ و برای دستگیری او خیابانهای شهر خدا را به هم می ریزند. کودکان از هر سو به دنبال مرغ می دوند و وقتی می بینند که مرغ بیچاره از آنها سریعتر می دود از جیب و شلوار هر کدام اسلحه ای بدر می آید و بی دریغ به سمت مرغ شلیک می شود. مرغ باز هم موفق به فرار می شود و در خیابانی بزرگ وسط خیابان می ایستد. جمعیتی که مرغ را تعقیب می کرد تا به دندان مسلح به وسط خیابان میریزد و پسر جوان عکاسی در مقابل آنها و بین آنها و پلیس قرار می گیرد.و فیلم با بیان خاطرات پسر جوان صحنه ای دیگر به خود می گیرد.. شهر خدا یکی از شهرک های خارج از محدوده در کناره ریودوژانیرو است. مخروبه ای که هرگز در کارت پستال های زیبایی که از شهر به دستتان می رسد مشاهده نمی شود. جایی که خدا هرگز پایش را نمی گذارد. در این شهر خشونت یکی از روزمرگی های ساده کودکان است. زندگی خشن کودکان آنان را به دزدی و پادویی گانگسترها می کشاند و برای اثبات مرد بودن خود هم سالان خود را به قتل می رسانند. کسانی که از این بازی همه گانی کناره گیری می کنند نیز ناخوداگاه به میان کشیده می شوند و اقامتشان در شهرک مجبورشان می کند که جبهه بگیرند. در تمام مدت فیلم به خودت می گویی که این تنها یک فیلم است، هیچ کودکی این زندگی را تجربه نمی کند. هیچ کودکی در این دنیا نمی یابی که در جایگاهی قرار بگیرد که مجبور باشد برای دعوایی که به راه انداخته است و شکلاتی که دزدیده است ، انتخاب کند که گلوله ای در دستش بزنند یا پایش..وقتی کودک 6ـ 7 ساله را می بینی که با گریه دستش را بالا می آورد و آن را به عنوان انتخاب خود نشان می دهد و مرد باز گلوله را در پای او می نشاند اشکهایت را پاک می کنی و می گویی صحت ندارد. وقتی کودک دیگری برای اینکه مردی خود را اثبات کند مجبور است او و دوست دیگرش را نشانه بگیرد و انتخاب کند که کدام یک از آنها حق دارند زنده بمانند و ماشه را می چکاند به خودت می گویی صحت ندارد. و تمام فیلم به خودت می گویی صحت ندارد و هیچ جای این دنیا قرار نیست کودکان اینگونه زندگی کنند و مردان یکدیگر را بدرند و زنان بگریند. و در انتهای فیلم جمله ای خواب آشفته تو را آشفته تر می کند و به تو می گوید بیدار شو...این فیلم بر اساس ماجرای واقعی در شهرک واقعی خدا ساخته شده..شهرکی که نه خدا و نه شیطان پای به آن نمی گذارند. فیلم شهرک خدا برای کسانی که تحمل خشونت را ندارند توصیه نمی شود. صحنه های وحشیانه فیلم نفس را در سینه ات حبس می کند. و تو می دانی که در جایی از این دنیا، کودکان خیابان ، زندگی این چنینی را تجربه می کنند. انتخابی بین گلوله ای در دست های کوچکت یا پاهای لرزانت..این است زندگی.
این چند وقته در استکهلم هم ملت هیاهویی کرده اند بیا و ببین. بخصوص آنهایی که تا قبل از روز 10 اکتبر اصلا اسمی از خانم عبادی هم نشنیده بودند. سلطنت طلب ها ، راستی ها. چپی های سنتی .. یادم می آید که آخرین بار که خانم عبادی و شادی صدر به دعوت وزیر امور خارجه سوئد ، آنا لیند ، به استکهلم آمده بودند ، یک برنامه به زبان فارسی هم برای هردوی این عزیزان ترتیب داده شد. در این برنامه نزدیک به 25/30 نفر شرکت کرده بودند. اکثرا هم زنان فعال در مسائل زنان بودند و چند تن انگشت شمار ( چه می گویم، خود جمعیت انگشت شمار بود ) از مردان علاقه مند به فعالیت های این دو . هیچ از این آقایان ( و یا خانم هایی ) که امروز خودشان را تکه پاره می کنند و از عظمت ملی و غرور ملی حرف می زنند خبری نبود. تغاری شکسته و ماستی ریخته. می دانید..درد اصلی این است که این هیاهو ها چه له و چه علیه از طرف کسانی است که ابدا با کارهای خانم عبادی آشنا نبوده اند. و یا چون کارهای ایشان در زمینه مسائل زنان و کودکان بوده است ، و مثل ایشان "انقلابی " عمل نمی کرده است ، عموما از طرف این حضرات کاری به حساب نمی آمده است ، اما اکنون که می توانند های و هوی را ه بیاندازند ، این کار، کارستان شده است.
و گفته برشت چقدر پر معنا است :بدبخت ملتی که نیاز به قهرمان دارد.
نگرانم..به شدت نگرانم..اول از همه ، بهتر است نگویم. دوم از همه..خانم عبادی داشت کارش را می کرد، می ترسم که الان دیگر همان کارش را هم نگذارند انجام دهد.
چند برخورد جالب این روزها با مسئله جایزه صلح نوبل شده است ( آنهایی که من دیدم البته ) برایتان اینجا این لینکها را می زنم. رادیو برابری ، میزگردی با شرکت شهلا شفیق، شادی امین و هایده ترابی ، به گردانندگی هایده ترابی ترتیب داده است که بسیار جالب است.مواضع مخالف و موافق مطرح و بررسی شده است و مسائلیکه در این چند وقته مطرح شده است موشکافی شده و در عین حال جایگاه زنان مستقل در رابطه با این جایزه به خوبی مشخص شده است. این بحث تقریبا 50 دقیقه است اگر تمامش را هم نمی خواهید گوش کنید پیشنهاد می کنم به مقداری از آن گوش کنید. آن را در این جا می توانید بشنوید. شبح عزیز به درخواست حزبیون نوشته ای روی نت قرار داد که هر چی کردم نتونستم بهش لینک ندم..کیف کردم ، کیف . نه اینکه فکر کنم شما نخوندینش و از این چیزها. می دونم که قبل از اینکه من لینک بدم اونجا سر زدین. واسه همین هم هی به خودم گفتم نمی خواد لینک بدی بابا خودتو لوس نکن. بد دیدم نمی شه..این یه بار رو خودم رو لوس می کنم و لینک می دهم. رامش عزیز هم با آرامش عجیبی به حرفهای خاتمی پرداخته است. مسائل جالبی را مطرح کرده و آن را هم اینجا بخوانید. این طنز را هم در این آدرس بخوانید یوسف عزیزمان هم به گفته های خاتمی از دیدگاه سایت های عربی پرداخته است. در ضمن یه خبر هم داده است در مورد یه کتاب به قلم خودش که فکر می کنم به زبان گیلکی باشد چون آن کتاب را منتقد های زبان و فولکولور گیلکی نقد کرده اند. نمی دانستم یوسف گلیک است. اصلا خودتان برید یه سر بهش بزنید دستگیرتان می شود. و این مطلب را تحت عنوان جایزه صلح نوبل و دشمنانشکه خیلی با حال نوشته است
این دو بیتی را هم از هادی خرسندی داشته باشید. خاتمي ضمن گفتگو ز نوبل غبطه بر خانم عبادي خورد سخني گفت و بعد زيرش زد در حقيقت گه زيادي خورد اینم از این...
پ.ن این دو مصاحبه را از نیلوفر بیضایی پیدا کردم اولی در رادیو برابری. که خانم بیضایی لا اقل در اینجا فرصت پیدا کرده است که حرف بزند. دومی در رادیو صدای زنان !!!! که خانم مصاحبه گر همه اش در حرف مصاحبه شونده می پرد. و بیش از اینکه به مصاحبه کردن علاقه مند باشد علاقه دارد که به مصاحبه شونده ثابت کند دارد اشتباه می کند و بهتر است قبل از اینکه دیر شود پشیمان شود. خوب است مصاحبه کردن ها را هم با هم مقایسه کنید. برای اینکه بتوانید مقایسه ای در شیوه کلی مصاحبه کردن این خانم داشته باشید برایتان یکی از مصاحبه هایی را که به مزاق ایشان خوش می آید را هم می گذارم ، این یکی را گوش کنید.نام مصاحبه شونده مهشید است. با من اشتباه نشود. من نیستم. مسئله ای که خانم مهشید اشاره می کند ، در رابطه با اینکه خانم عبادی گفته است که در ایران حجاب اختیاری است به هیچ وجه صحت ندارد و من در هیچ کدام از مصاحبه ها چنین چیزی را از ایشان نخوانده و نشنیده ام.