امشب من و دخترم هر دو برای شام خانه بودیم. سالاد پاستا با زیتون و کلی سبزيجات درست کردم و نشستیم به خوردن، این مکالمه من و دخترم است در حال شام خوردن. ـ مامی ؟ ـ چیه گلم ـ تو بالاخره ورقه اهدای اعضای بدن بعد از مرگ رو امضا کردی ؟ ـ چند ساله امضا کردم گلم. چطور مگه ـ من هم فکرام رو کردم، من هم می خوام امضا کنم ، البته چشمام رو نمی خوام ببخشم. خیره شدم به بشقابم و یه زیتون سياه که در جلوی چنگالم قرار گرفته بود. آن را با چنگال پس زدم و گل کلمی را چنگال زدم. ـ تو چشمات رو هم می بخشی مامی ؟ ـ اوهوم ـ آخه چرا ؟ ـ خوب وقتی مردم چه فرقی می کنه ؟ ـ من نه، من فقط قلب و کلیه و جگر و ریه ها، همین. ـ اوهوم..اوکی ـ مامی ؟ ـ جانم ـ وقتی مردیم ، همه بدنمون می پوسه ؟ ـ خوب آره ـ مامی ؟ ـ ( درحالی که دندونام رو به هم می فشارم) جانم؟ ـ تو می خوای دفن بشی یا بسوزونندت ؟ من مسلما می خوام دفن بشم. ـ گلم، عزیزم، اکثر شب ها یا تو سر کاری ، یا من کار و جلسه ای دارم. امشب بعد از مدتها با هم شام می خوریم. می تونی اجازه بدی شاممون رو بخوریم و راجع به مردن و پوسیدن بدنم و چگونگی دفن شدنم بعدا حرفی بزنیم ؟ پليز؟؟؟؟ ـ ها ها ها ها ها ..اوکی بابا ، می تونی زيتونای من رو هم بخوری. هسته دارند ـ :)