September 28, 2003

امشب من و دخترم هر دو برای شام خانه بودیم. سالاد پاستا با زیتون و کلی سبزيجات درست کردم و نشستیم به خوردن، این مکالمه من و دخترم است در حال شام خوردن.
ـ مامی ؟
ـ چیه گلم
ـ تو بالاخره ورقه اهدای اعضای بدن بعد از مرگ رو امضا کردی ؟
ـ چند ساله امضا کردم گلم. چطور مگه
ـ من هم فکرام رو کردم، من هم می خوام امضا کنم ، البته چشمام رو نمی خوام ببخشم.
خیره شدم به بشقابم و یه زیتون سياه که در جلوی چنگالم قرار گرفته بود. آن را با چنگال پس زدم و گل کلمی را چنگال زدم.
ـ تو چشمات رو هم می بخشی مامی ؟
ـ اوهوم
ـ آخه چرا ؟
ـ خوب وقتی مردم چه فرقی می کنه ؟
ـ من نه، من فقط قلب و کلیه و جگر و ریه ها، همین.
ـ اوهوم..اوکی
ـ مامی ؟
ـ جانم
ـ وقتی مردیم ، همه بدنمون می پوسه ؟
ـ خوب آره
ـ مامی ؟
ـ ( درحالی که دندونام رو به هم می فشارم) جانم؟
ـ تو می خوای دفن بشی یا بسوزونندت ؟ من مسلما می خوام دفن بشم.
ـ گلم، عزیزم، اکثر شب ها یا تو سر کاری ، یا من کار و جلسه ای دارم. امشب بعد از مدتها با هم شام می خوریم. می تونی اجازه بدی شاممون رو بخوریم و راجع به مردن و پوسیدن بدنم و چگونگی دفن شدنم بعدا حرفی بزنیم ؟ پليز؟؟؟؟
ـ ها ها ها ها ها ..اوکی بابا ، می تونی زيتونای من رو هم بخوری. هسته دارند
ـ :)

[ 21:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35