September 30, 2003

خوب، من مشقام و ننوشتم، فکر کردم تقلب کنم.
از شوخی گذشته، کاری در دست دارم در مورد نقش اينترنت، در سیر دمکراسی در ایران و کشورهای دیکتاتوری.
شما چه فکر می کنید؟ به راستی نقش اینترنت، سایت های شخصی ، وبلاگها ، در بازتر کردن محیط سیاسی و فضای عمومی در ایران، چیست ؟ آیا موثر بوده است؟ به چه ترتیب و آیا می تواند بهتر شود ؟
نظراتتان در این مورد به من خیلی کمک می کند.


[ 7:18 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 29, 2003

چند تا کليپ

یک کليپ خوب از کار زيبای شهیار قنبری
لا لا لا لا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلب و می شناسه
هنوز شب زير سرب و چکمه بيداره


این کار مشترک پدر و دختر را دیده اید؟ شعر از سپانلوست و خواننده شهرزاد سپانلو
اسم کار هم هست:
آزادی
چندان دل خوشی از آن ندارم. به کارهای لوس آنجلسی شبیه شده است. هم شعر و هم آهنگ و اجرا
آهای سپانلو..خانم زمانت کو ؟ بد عادت شده ایم آیا که توقع کار سبک از تو نداریم ؟



[ 19:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يك تار مو سپيد.
نه...ديگر اين برف را سر ايستادن نيست.

[ 12:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 28, 2003

وبلاگ جدیدی در جهت فراخوان کمپین زنان و مردان علیه خشونت تا 8 مارس ، شروع به کار کرده است
این دوستان طرق مختلف همکاری را پيشنهاد می کنند. اگر کاری از دستمان بر می آید ، کوتاهی نکنیم

[ 23:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

امشب من و دخترم هر دو برای شام خانه بودیم. سالاد پاستا با زیتون و کلی سبزيجات درست کردم و نشستیم به خوردن، این مکالمه من و دخترم است در حال شام خوردن.
ـ مامی ؟
ـ چیه گلم
ـ تو بالاخره ورقه اهدای اعضای بدن بعد از مرگ رو امضا کردی ؟
ـ چند ساله امضا کردم گلم. چطور مگه
ـ من هم فکرام رو کردم، من هم می خوام امضا کنم ، البته چشمام رو نمی خوام ببخشم.
خیره شدم به بشقابم و یه زیتون سياه که در جلوی چنگالم قرار گرفته بود. آن را با چنگال پس زدم و گل کلمی را چنگال زدم.
ـ تو چشمات رو هم می بخشی مامی ؟
ـ اوهوم
ـ آخه چرا ؟
ـ خوب وقتی مردم چه فرقی می کنه ؟
ـ من نه، من فقط قلب و کلیه و جگر و ریه ها، همین.
ـ اوهوم..اوکی
ـ مامی ؟
ـ جانم
ـ وقتی مردیم ، همه بدنمون می پوسه ؟
ـ خوب آره
ـ مامی ؟
ـ ( درحالی که دندونام رو به هم می فشارم) جانم؟
ـ تو می خوای دفن بشی یا بسوزونندت ؟ من مسلما می خوام دفن بشم.
ـ گلم، عزیزم، اکثر شب ها یا تو سر کاری ، یا من کار و جلسه ای دارم. امشب بعد از مدتها با هم شام می خوریم. می تونی اجازه بدی شاممون رو بخوریم و راجع به مردن و پوسیدن بدنم و چگونگی دفن شدنم بعدا حرفی بزنیم ؟ پليز؟؟؟؟
ـ ها ها ها ها ها ..اوکی بابا ، می تونی زيتونای من رو هم بخوری. هسته دارند
ـ :)

[ 21:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

آری به اتفاق جهان می توان گرفت.
اکسيون وسيعی در رابطه با لغو حکم اعدام افسانه نوروزی در جریان است.
همراه شوید
لینک خبر
لینک امضای اعتراض نامه
این لینک ها را به اطلاع همه برسانیم. به مقامات خارجی و سازمانهای دفاع از حقوق بشر. اقدام کنیم. جان یک انسان در گرو چند ساعت از وقت ماست.

[ 11:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


دیشب دل زدم به دریا.
قضیه اینه که آندره بوچلی می ياد استکهلم، برای یه کنسرت جانانه در بهترین محل کنسرت استکهلم، یعنی گلوبن (کره ، به ضم ک. بابا همون توپ قلقلی دیگه ، گرفتار شدیم ها )خلاصه. بلیطش هم هزار کرون است اون جلو. و پانصد کرون اون عقب. خوب حدستون کدومه ؟
اِ ...مگه من سر گنج نشستم ؟
من اگه می شد ارزونتر گرفت رفت پشت صحنه فقط به صدای رویايی بوچلی گوش داد هم می رفتم.اما پانصد کرونی را گرفتم.همین طوری هم کلی نشستم حساب کتاب کردن که چند تا از سینما رفتن ها رو تو این ماه باید حذف کنم . حالا دارم به بچه ها التماس می کنم که همراه شن. يک نفر فورا جواب مثبت داد. بقیه دارن فعلا روش فکر می کنند.6 تا بلیط رزرو کردم، درست روبروی سن. ( در فاصله یک کیلومتری..اما بالاخره درست روبروی سن)
از امروز هم نشستم تمرین کردن ، هر چی سی دی بوچلی رو داشتم ریختم جلو دارم گوش می دم. 16 اکتبر می آید. دفعه پيش که پاواروتی به سوئد آمد بلیط ها گرانتر بود. و در ضمن در یوتبوری فقط برنامه اجرا کرد. هر چی حساب کتاب کردم دیدم خرج زیادتر از آن می شود که بتوانم از عهده اش بر آیم. اما اینبار..معرکه است.
خلاصه بلیط داریم ها ...
می خواستم یکی از آهنگهايش را هم آن لاین گیر بیارم براتون بگذارم اینجا. که پيدا نکردم.
____
پ.ن يکی از دوستان که اسم هم نگذاشته اند آدرس این سایت را برایم در کامنت ها گذاشته اند. روی نام آلبوم های مختلف اگر کلیک کنید ، اسم آهنگ ها می آید و می توانید گوش دهید.
خیلی هم از دوست عزیزی که لینک را دادند متشکرم.


[ 11:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 27, 2003
[ 10:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 26, 2003

دو مقاله در رابطه با خريد و فروش دختران و زنان ايرانی در دبی

دارالمبارک ، بازار فروش بردگان ايرانی در امارات

بردگی جنسی در دبی




[ 23:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يک نظر، تقاضای همفکری، درد دل ، هر چی که اسمش را بگذاريم

گلکوی عزیز در نظر خواهی می پرسد :
دلم ميخواست اين اتفاق براي زنهاي ايراني كه منتظر سنكسار هستند براي شهناز براي افسانه نوروزي كه متظر اعدام هست هم ميافتاد.
كاش اين اتفاق براي زنان ايران هم وجود داشته باشد. چرا ندارد؟
بسياری از ما به چنين چيزی فکر کرده ایم.
در مجلسی که به مناسبت سالروز کودتای شيلی در استکهلم بود شرکت کرده بودم. برنامه گذار و گرداننده جريان هنرمند بزرگ سوئد ميکائیل ویه بود ، خبر کشتار در استادیوم بزرگ شيلی به سرعت برق همه جا پيچيده بود، امروزه کمتر کسی است که از آنچه بر سر ويکتور خارا و ديگر مبارزان راه آزادی در شيلی آمد خبر نداشته باشد.
کشتار سال 67 در زندان های جمهوری اسلامی يکی از بزرگترين جناياتی بود که در تاريخ اتفاق افتاد. نه تنها به دلیل آنکه تعداد بسيار زيادی از زندانيان کشته شدند ، که به جای خود به وسعت اين جنايت دامن می زند بلکه به اين دليل که آنان زندانی بودند. انسانهای بی دفاعی که اکثرا حتی حکم خود را هم گذرانده بودند و داشتند ملی کشی می کردند. حتی فرصت دفاع از خود نيافتند و حتی محاکمه ای را هم تجربه نکردند.
از اين جنايت بزرگ ، دنيا که سهل است ، اغراق نمی کنم اگر بگويم بسياری از ايرانيان هم خبر ندارند. آخر چرا ؟
در نيجريه تا کنون هيچ کس سنگسار نشده است، امينه لوال قرار بود اولی باشد که حکمش با اعتراض تمام دنیا روبرو شد.
در ايران تعداد زيادی از زنان ، و حتی مردان، سنگسار شده اند، حتی فيلم آن را هم در بسياری از تلويزيون های اروپا نمايش دادند. اما کماکان اين نوع مجازات وجود دارد و به وقوع می پيوندد. و اعتراض بزرگی هم نمی شود ، چرا ؟
اکثر اعتراضات ما درونی است، شعارهايمان فارسی است ، می رويم جلوی سفارت جمهوری اسلامی تظاهرات می کنيم ـ تا اين جمهوری اسلامی چی ها بفهمند که چقدر بد هستند و ما اصلا دوستشان نداريم ـ ، و دنيا نمی داند چه بر ما می رود، نمی داند چگونه زندانيان ما گروگان های جمهوری اسلامی هستند و هر لحظه احتمال اعدام آنان می رود، حتی اگر حکمشان را هم گذرانده باشند.
اگر به حرکتی اعتراض می کنيم هم آنرا شخصی برگزار می کنيم و باز هم به سر و کول يکديگر می زنيم ، ( از همه با مزه تر وقتی بود که گروهی برای اعتراض به سفر آنا ليند به ايران جلوی وزارت امور خارجه جمع شده بودند و به فارسی شعار می دادند : مرگ بر آنا ليند )
چه کسی بايد دنيا را خبر کند ؟ چرا ما هميشه وقتمان را به اطلاع دادن به خودمان می گذرانيم ؟ پانزده سال از کشتار زندانيان سياسی گذشته است و دنيا خبر ندارد ، اما ما بزرگداشت را به زبان فارسی دری برگذار می کنيم ، برای احترام به ياد اين عزيزان يک دقيقه کف می زنيم ( به جای يک دقيقه سکوت که در تمام دنيا رسم است دوستان يک دقيقه کف می زنند، باز اين خويی می گويد نو آوری نمی کنيد :) شاعری را دعوت می کنيم و به او حق سخن گفتن نمی دهيم و به او هزار انگ می زنيم و از صحنه به زيرش می کشيم و بعد هم شاکی می شويم که نگذاشت برنامه ای را که هر ساله به همين شکل و به همين روال برگذار می کرديم امسال هم برگذار کنيم و بعد به خانه هايمان برويم و دلمان را خوش کنيم که با جمهوری اسلامی مبارزه کرده ايم.
آی.......
چرا نتوانسته ايم صدای مظلوميت مردممان را به گوش جهانيان برسانيم ؟
چرا تمام هم و غم مان را گذاشته ايم به نفی همديگر، به انگ زدن به همديگر ، به بدنام کردن همديگر و حذف همديگر ؟
پس چه کسی بايد به گوش دنيا برساند که بر کشور ما چه می رود ؟
راستی چرا ؟

[ 20:22 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 25, 2003

خبر را الان شنيدم
ادوارد سعيد، پرفسور دانشگاه های آمريکا ، منتقد سياسی و اجتماعی و انديشمند بزرگ فلسطینی در سن 67 سالگی در اثر سرطان خون در گذشت.
نمی دانم چه بنويسم. مدتی وقت لازم دارم تا آشفته بازار مغزم را سامانی دهم.


[ 20:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



آری ....به اتفاق جهان می توان گرفت.
در تاریخ 22 ماه مارس سال 2002 ، دادگاه شرع حکم به اعدام امینه لوال می دهد. امینه که فرزند چهارم خود را به دنيا آورده است دوسال است که از همسرش جدا شده است و طبق قوانین شرع محکوم به مرگ از طریق سنگسار می شود. امينه در بازجویی های خود به داشتن رابطه جنسی " غير شرعی " با يحيی محمد اعتراف می کند و او را پدر کودکش معرفی می کند.يحيی محمد به دلیل نبودن چهار شاهد از اتهامات مبرا می شود ولی حکم امینه بر جای می ماند. امینه می گويد که : برای درست کردن يک بچه به دو نفر نياز است، چرا تنها من مجازات می شوم ؟ برای اثبات جرم يحيی شاهدی وجود ندارد، اما امينه شاهد خود را در همه جا در آغوش دارد. حکم امينه تا زمانی که به فرزندش شير می دهد به تعويق می افتد.
قضيه امينه از طریق وکيلش به اطلاع سازمان عفو بين الملل (امنستی ) و سازمانهای فمينيستی در گوشه کنار جهان می رسد. برای نجات جان اين مادر جوان در تمام دنيا بسيج داده میشود. حتی اوپرا وينفری ، يکی از چهره های مشهور آمريکايی که مجری تالک شویی به نام خود ، در آمريکا با درصد بسيار بالايی از بينندگان در سر تا سر جهان است مسئله امینه را در برنامه تلويزيونی خود مطرح کرد و از همه گان برای نجات جان او کمک خواست.
در اين ميان در دادگاه های متعددی که برای تجديد نظر در حکم امينه تشکيل می شد حکم امينه تاييد می شد و مبارزه او برای زندگی ادامه داشت.
مسابقات انتخاب دختر شايسته جهان که در سال 2002 در نيجريه بر گذار شد هم تحت تاثير اين واقعه قرار گرفت. چندين تن از دختران از جمله دختر شايسته دانمارک و فرانسه و ... از شرکت در مسابقه در کشوری که حکم به سنگسار زنی داده است امتناع کردند. مسابقه در کشور نيجريه آغاز شد اما به دليل اغتشاشاتی که در پی صحبت های يک خبرنگار زن رخ داد به انگليس نقل مکان داده شد. اين خبر نگار زن در يک مصاحبه با خنده گفت که اگر پيامبر اسلام هم الان اينجا حضور داشت حتما چند تا از اين زنان زيبا را به همسری انتخاب می کرد ، اين حرف او موجب بر آشفته شدن مسلمانان شد و در خيابانها به تظاهرات و درگيری انجاميد و چند نفر کشته شدند. مسابقات به انگليس منتقل شد اما امينه همواره در انتظار مرگ بود.
چند روز پيش خبر تاييد حکم سنگسار توسط دادگاه شرع داده شد ، تا امروز که خبر براعت او در دادگاه عالی شرع در شهر کاستينا ، واقع در شمال نيجريه اعلام شد.

از سال 1999 ، در دوازده ایالت از کل 36 ایالت در نيجريه قانون مجازات شرع به اجرا در آمده و دادگاه های شرع تشکيل شده است. به اين ترتيب در اين مناطق دو قانون متفاوت برای مجازا ت جرائم وجود دارد ، يکی قانون شرع که برای مسلمين به اجرا در می آيد و ديگری قوانين عامی که مربوط به ديگر ساکنين است . اجرای قوانین شرع اسلامی در اين مناطق موجب شده است که شهروندان مسلمان از حقوق و حمايت های قانونی که در مورد تمام مردم وجود دارد بر خوردار نمی شوند.در مقابل جرم مشترک قوانين مختلفی بر مبنای مسلمان بودن يا نبودن مجرم وجود دارد و مجازات هايی از جمله قطع دست و پا در ازای دزدی به اجرا در آمده است.
در ادامه اجرای همين قوانين شرع بود که امينه مجرم شناخته شد و به مرگ از طریق سنگسار محکوم شد. چيزی که در قوانين عادی نيجريه جرم شناخته نمی شد.
رئيس جمهور نيجريه ، نسبت به اين حکم اعتراض کرده بود و با ملغی شدن حکم اعدام و سنگسار امينه گفت که تمام سعی خود را خواهد کرد که در کشورش هيج کس به طريق سنگسار به قتل نرسد (آی که الهی دو تا دستت دو بامبی بخوره تو ملاج اين خاتمی بی عرضه )
مسئله بسيار جالب توجه اين است که دادگاه شرع حکم را باطل ندانسته است . ميان بری که دادگاه شرع زده است خنده دار و غم انگيز است و نشان دهنده آن است که دادگاه تحت فشار افکار عمومی جهانی وادار به واکنش و پس گرفتن حکم شده است. در دادگاه اعلام شده است که امينه در زمان اعتراف به داشتن رابطه جنسی غير شرعی ، امکانات کافی برای استفاده از وکيل و از اين قبيل نداشته است و باور نکردنی ترين قسمت آن مطرح شدن اين امر بوده است که بر طبق قوانين شرع ، اين امکان وجود دارد که زنی تا مدت زيادی بعد از طلاق و قبل از وضع حمل حامله باشد، يا حامل اسپرم مرد باشد. اين مدت بر طبق قوانين شرعی که در آنجا اجرا می شود می تواند تا 5 سال برسد. ( به جان خودم از خودم در نمی آرم. اگر سوئدی بلدید بريد اين جا را بخوانيد خودتان بخنديد ) خلاصه اينکه وکلا با استفاده از اين قوانين توانستند حکم آزادی امينه را بگيرند و قوانين شرع هم کلاه شرعی روی سر خودش گذاشت تا نگويند در قوانين شرعی دخل و تصرفی شده است.
به قول معروف....تو بمير و بدم.
اما قوانين شرعی همچنان در نيجريه قصابی می کند. به دار آويختن ها ، قطع دست و پا، و ... از ثمرات قوانين اين دين مبين است.

آزادی امينه ، نشانگر آن است که با همکاری و همياری جهانی امکان تغيير قوانين وجود دارد.تا يک سال پيش امينه زنی روستايي بود از يکی از قصبه های کوچک در شمال نيجريه. امروز امينه يک سمبل جهانی است برای احقاق حقوق بشر. چهره زيبای اين زن 31 ساله و دختر کوچکش که همه جا در آغوش می فشرد ،سمبل شناسايی تمام زنان ناشناسی شده است که تحت قوانين مذهبی سرکوب می شوند
امروز برای تمام جهان روز پيروزی قوانين انسانی است بر قوانين ضد بشر و دينی ، تک تک شما که درخواست های تبرعه امينه را امضا کرديد، تک تک شما که از فکر نابودی اين زن اشک به چشم آورديد ، تک تک شما که حتی ثانيه ای از عمرتان را به فکر کردن به زنی که به جرم عشق ورزيدن در گوشه ای از اين دنيا به مرگی غير انسانی محکوم شده است، گذرانديد ، تمام زنان و مردانی که عشق ورزیدن را گناه نمی شمردند و به حکم مرگ زنی به این جرم اعتراض کرده اند ، در اين پيروزی سهيم هستيد.
امروز بر همه شما مبارک باد
و بيش از همه بر امينه و واسيلا دختر کوچک 18 ماهه او
حسن ات به اتفاق ملاحت ، جهان گرفت
آری .....به اتفاق جهان می توان گرفت

ــــــــــــــــــــــــــــ
*منابعی که در اين نوشته از آن استفاده شد، روزنامه های عصر سوئد، اکسپرسن، افتون بلادت، مترو ، داگنز نی هتر و سونسکا داگ بلاد و گزارشات امنستی اينتر نشنال بود

[ 19:24 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



حسن ات , به اتفاق ملاحت, جهان گرفت
آري....به اتفاق جهان مي توان گرفت


امينه در دادگاه عالي موفق شد. حكم او لغو شد. ديگه چيزي نمي توانم بنويسم..بروم سير گريه كنم....

[ 14:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 23, 2003

وب گردی های هر از گاهی
مدتی است که سرم خيلی شلوغ بوده است و وبگردی نکردم. امروز دیگر با خودم دست به يخه شدم و دوم شدم. و در این میانه وبگردی های شبانه ام را برنده شدم. گفتم که با هم سری به وبلاگهای بچه ها بزنيم ، چون تعداد لینک ها زیاد است، لینک ها خود به خود در صفحه جدید باز نمی شود، خواهش می کنم که رايت کليک کنيد و در صفحه جديد باز کنيد. من دیگر توان عوض کردن دائمی فونت را نداشتم. شرمنده.
خانم نسرين رنجبر ايرانی از وبلاگ ادبکده و زبان سرخ متنی را در رابطه با فروغ به نام: فرﻭﻍ ﺩﺭشعر وزن در شعر فروغ به روی نت قرار داده اند که بسیار جالب است.
به راستی نقشی که فروغ در زندگی تک تک ما زنان ايرانی دارد قابل بررسی است.يک نگاهی به وبلاگها بيندازيم ، چند وبلاگ با اسامی که از شعرهای فروغ گرفته شده است پيدا می کنيم ؟
چرا نگاه نکردم ؟، و اين منم زنی تنها در آستانه فصل سرد، تنها صداست که می ماند، و...تنها چند تا از نویسندگان خوب وبلاگستان هستند که از کلام فروغ استفاده کرده اند
من زن هستم ، . نويسنده اش هستی است و حرف زيادی برای گفتن دارد.برگ گل نيزنوشته های رامش است ، هر دو از وبلاگهای تازه نفس هستند با يک دنيا حرف پيرامون مسائل زنان.
هی نرين خونش در بزنيد. خاله سوسکه درس داره
سپينود عزيز جدا از اینکه بسيار زيبا می نويسد منشی جلسه هم می شود و لينکهای خوبی هم میدهد. یه نگاهی به يادداشت روز 25 شهریورش بندازيد .
دوست آذر با وسمه کشیدن بالاخره يک همسر تاجيک پيدا کرد که یک پانصدم خودش حقوق می گيرد و آذر با ايزابل وعده دیدار داره ، آذر جان سقف خونه رو بپا. منيرو به ساختار رباعيات خيام می پردازد و وبلاگ يوسف همچنان پر است از خبر های دست اول مربوط به اجتماعات و تازه های دنيای ادب. پرديس خانم تنبل اما آفتاب به آفتاب چهل قدم راه می ره. برين یه پيام براش بزارين ببينيم طلسم می شکنه يا نه. البته شوخی بود. می دانم بسيار کار دارد. کتابش را که نام وبلاگش را بر روی جلد دارد تازه تمام کرده ام.و خواندنش را به همه کسانی که به مطالعات فمينيستی علاقه مند هستند توصيه می کنم.
پرنيان می نويسد تا در سکوت به عشقی که شبيه هيچ عشقی نيست دست يابد. رها فرياد می زند که چرا هيچکس هرگز از او نپرسيد نام مادرش چيست، و چای تلخ می نويسد تا تلخی زندگی را ياد آور شود.
من که نفهميدم چه خبر شده ولی اين چند روزه نوشته های جنسيت گمشده کاملا جنسيت او را نشان می دهد. زنی فوق العاده رمانتيک که زيبایی عشق در نوشته هایش حس می شود .در وبلاگ جنس دوم هم مثل هميشه مطالب پرباری می توانيد بيابيد، مصاحبه با نوشين و مقاله ای از خانم توحيدی قسمتهایی از نوشته های اخير او هستند.گلی و ترمه هم وبلاگ دخترانه را می نويسند. خوبه که دو نفرند و اين همه يواش می نويسند. اگر يه نفر بود چی می شد.فقط هم اونا نيستند که دونفری می نويسند، وبلاگ لورکا و لالايی هم وبلاگی دونفره است ، خودشان هم معتقدند که وبلاگ بهشون کلی انرژی می دهد. آسمان اما يک تنه می تازد، در مورد دیدارش با دو دوچرخه سوار ايرانی که با دوچرخه به دور دنيا راه افتادند نوشته است. خوب بدجنس خبر می کردی ، من نمی دانستم بچه ها به استکهلم رسيدند.
فمينيست جوان بالاخره آپ دیت کرد، نگار عزيزم به قولش در نوشتن مقاله عمل کرد و گلناز همچنان ناب می انديشد. ندای نازنين هم يه چيزایی داره يادش می ياد :)
می دانيد که پرشين بلاگ وبلاگ های دوستان همجنسگرا را تعطیل کرد و بچه هایی که در آنجا بودند بعد از مدتی آوارگی کمکم سر و سامان گرفتند، البته خیلی ها هم از سرور های دیگر استفاده می کردند.
مانی با سماجت شلواری پای همه چيز و همه کس می کند ، سعيد پارسا اما به زيبایی نشان می دهد که عشق همجنس با عشق دگر جنس فرقی ندارد. نشان می دهد که برای زيستن دو قلب لازم است و جنسيت اين انسانهايی که اين دو قلب در بدنشان قرار دارد کمترين تاثیری در زيبایی عشق ورزيدن ندارد.علی تنها بعد از يک غيبت طولانی برگشته است، در سايت علی ليستی از لينکهای وبلاگهای ديگر دوستان همجنس گرا را پيدا می کنيد، مجهول الهويه از همجنسگرایی در ايران می نويسد و گيلگميش مهربان هم مشغول است. هرچند که من يکی راز علامت سوالش را نفهميدم.

توکا گرفته است، عشق حقيقی ترين و شاید زيباترين اتفاق زندگی ست توکا جان. و باور کردن اين حقيقت رنگين تر کردن زندگی، می گی نه از خجسته بپرس.
این سارا هم داره می ره تو اعصابم ها. همين طوری پيش بره يه بسته سيگار وينستون براش پست می کنم.کاش بره سفر بياد يه خورده کمتر به خاطر بی سيگاری غر بزنه .
شادی با سايت زنان ايران و وبلاگش و مقاله هايش در گوشه و کنار منجمله مجله زنان فعلا يکی از پرکارترين فمينيستهايی است که من می شناسم، مريم و هومن که وبلاگنويسی را بوسيدند و گذاشتند کنار و در عوض به شدت روی سايتشان ، مانيها کار می کنند،
آوات و هيوا هم وبگردی کردند ، سعی کردم لينک مشترک کم باشد اما باز هم پيش می آيد.می دانم که اينها فقط قطره ای از دريا بود. اما به جان خودم اين لينک دادن پدر آدم را در می آره.
اي داد و بيداد..اينو يادم رفت. بجنبم تا نديده :)

[ 23:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

این خواهران و برادران غیور اکثریت هم بعضی وقتها واقعا سوراخ دعا را اشتباه میگيرند. از آنجایی که مدتهاست سیاستشان در قبال جمهوری اسلامی این بوده است که : از تو به يک اشارت ، از من به سر دویدن ، بعضی وقتها این سر دویدن ها کله پايشان می کند.
يکی پيدا می شود به اين خانم مليحه محمدی بگويد که: حضرت، این طرح سهمیه بندی دانشگاه ها در جهت منافع زنان نبود، و بر عکس برای ايجاد محدودیت برای ایشان بود. همانطور که دیدیم اين طرح قرار است در رشته هايی پياده شود که درصد زنان در آنها از نيمه هم گذشته است. اين سهميه بندی آن چيزی نيست که ما در دنيای غرب آن را تبعيض مثبت در جهت مشارکت زنان می ناميم. سهميه بندی که دولت ایران تدارک می بيند دقيقا در جهت محدود کردن امکاناتی است که زنان با توانايی های خود به دست آورده اند. آخه اول يه مطالعه ای چيزی خانم. هر چی گفتند که زود نبايد تاييد کنی . ( اگر مانده ايد در مورد چه سخن می گويم می توانيد اينجا را کليک کنيد)
ياد روزی می افتم که فرخ نگهدار در استکهلم سخن رانی داشت. گروهی از دوستان جمع شده بودند و شعاری را با آرامش تکرار می کردند.این دوستان می خواندند:
صل الا محمد، يار امام خوش آمد.

[ 22:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 22, 2003

امشب ، یکی از شبهایی بود که در خانه زنان کشيک بودم. خانه زنان يا پناهگاه زنان، خانه مخصوص زنانی است که دچار ضرب و شتم و خشونت خانگی هستند و از خانه خود به ما پناه می جويند. من عضو داوطلب يکی از این خانه ها هستم و چند عصر در ماه را به عنوان کشيک در آنجا می گذرانم. قصد ندارم از آنچه گذشته است اینجا بنویسم چون وظیفه رازداری اولین وظیفه زنانی است که در این خانه ها فعال هستند. مسئله چيز دیگری بود.
بعد از رسیدن و کار های اولیه از قبیل گوش دادن به پیام های تلفنی و جواب دادن به چند تلفن کمی سرم خلوت شد و به مرتب کردن دفتر پرداختم. مدتها بود می خواستم کتابخانه دفتر را سر و سامانی بدهم که وقت نمی شد. در حال مرتب کردن فیلمها بودم که چشمم به فیلم مستند "چرا او نمی رود " افتاد. این فیلم در مورد پروسه عادی شدن خشونت در خانواده است ودلایل تن دادن زن به آن و شرایطی که موجب عدم توانایی او در ترک رابطه می شود.بارها این فیلم را دیده ام. بارها آن را برای گروه های مختلف نمايش داده ام و راجع به آن صحبت کرده ام.و امشب فیلم در دست من بسیار سنگین می نمود.
به یاد دوستی افتادم که مدتی پيش از زندگی زنی در ایران برایم گفت که وضعیت طاقت فرسایی در خانه داشت. مرد، که از اشخاص با نفوذ درون حکومت هم بود، بچه ها را گروگان نگاه داشته بود و هر بلایی دلش می خواست سر او می آورد و او که حق طلاق هم نداشت ، تقاضای کمک می کرد که چگونه از ایران خارج شود و اگر بتواند آیا امکان گرفتن پناهندگی برایش به دلیل ضرب و شتم خانگی وجود دارد یا نه.
زنی دیگر که بعد از مدتها کتک خوردن به هزار زحمت طلاق گرفته ، و راهی بجز برگشتن به خانه پدری در شهرستان را نداشت و الان مورد خشونت پدر و برادران واقع می شود.
زنی دیگر که به دلیل آنکه شوهرش را مردی ناسلام می داند و از آن ترس دارد که در صورت طلاق مرد به دختر مشترکشان دست درازی کند در خانه مانده است و کتک ها و تحقیر ها و توهین ها را تحمل می کند تا دخترش به سنی برسد که بتواند گلیم خود از آب بکشد.
زنان دیگری که تن به کتک ها وتحقیر ها می دهند تنها به این دلیل که جایی برای رفتن ندارند و با سر شکستگی به خانه پدر و برادر رفتن را ننگ می دانند و از نظر مالی هم توان تامین خود و بچه ها را ندارند....
به همکارم گفتم: در کشور من مشکل دیگری هم به جز اینکه " چرا او رابطه را ترک نمی کند " و " چرا او نمی رود " وجود دارد و آن اینکه "به کجا برود " " به کجا پناه آورد" جایی نیست که او را بپذیرد و اگر خانواده خوب و روشنفکری نداشته باشد از هیچ گونه حمایت و پشتيبانی ، اعم از دولتی ، اجتماعی ، یا فرهنگی برخوردار نیست.
راستی، زن ایرانی به کجا پناه آورد؟

[ 23:34 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



حكم اعدام امينه قطعي شد. اينبار تمام دنيا برخاست. و باز نتوانست كاري كند. تف.....

[ 12:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 21, 2003

صحبت های اسماعیل خویی
ما قومی در حال زوال هستیم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اکنون دیدم که یک نفر از همشهریان من ـ که بالتبع از اسم مستعار هم استفاده کرده است ـ اعتراض کرده است که آقای خویی فحش خواهر مادر داده است و به من اعتراض کرده است که به عنوان مدافع حقوق همجنسگرایان و یک فمینیست به این مسئله اعتراض نکرده ام. این آقا ، اسماعیل خویی را الکلی خوانده است و گفته است که در سوئد الکلی ها سخنرانی نمی کنند.
من فحشی را که به خویی دادند ، خاتمی چی ـ سفیر جمهوری اسلامی ، را کمتر از فحش هایی که خویی به آنها که به او این حرفها را زده بودند ، نمی دانم.
شما سعی در آن دارید که با دست گذاشتن روی فمینست بودن من ، مرا وادار به واکنش نسبت به فحش های خواهر و مادر کنید؟ به کی دارید این حرفها را می زنید آقا؟ من در این شهر زندگی می کنم و این آدمها را بسیار خوب می شناسم.من این فحش ها را از همان رفقای شما شنیده ام.همان رفقای شما که در آن برنامه به خویی فحش دادند ، بدتر از اینش را حتی به خودم هم گفته اند. چه رودر رو و چه در پشت سر (مایل هستید اسم بیاورم؟ ) .حالا برای من پسران پیغمیر می شوید و فحش های خویی را به رخ می کشید و می گویید که با وجود اعتقاداتم در مقابل فحش های خویی ساکت نشسته ام ؟ به نظر من هیچ فرقی ندارد که برای توهین به انسانی تمام عقایدش را زیر سوال ببرند یا آنکه مادر و خواهر را به میان بکشند..هر دو غلط است.شما آیا به فحشهایی که به خویی داده شد اعتراض کردید؟
اما در مورد سخنرانی یک الکلی ، این انتقاد را با برنامه گزاران مطرح کنید آقا، من برنامه گذار نبودم. و گفتم که در برنامه شرکت هم نکرده ام.
اینجا یک مسئله باقی می ماند. اگر خویی در آن شب زبان به اعتراض نمی گشود و زبان به تعریف و تمجید می گشود نه شما و نه هیچ کدام از رفقایتان او را الکلی نمی خواند ، از او نمی خواست که فقط شعرش را بخواند و حرف زیادی نزند، و به او تهمت سلطنت طلب بودن و خاتمی چی بودن نمی زد. مشکل خویی در چشم شما یان مشروب خوردنش نبود. مشکل خویی برای شما تنها آن بود که همخوان شما نبود. به شما انتقاد کرد و به شما اعتراض کرد.و اگر غیر از این می کرد خویی همچنان رفیق شما باقی میماند آقایان، حرف این است.
و در انتها باز هم تنها دو آلترناتیو داریم. یا خویی را به لجن بکشیم ، او را الکلی و اوباش و بد دهن بخوانیم، و یا آنکه به آنچه گفت بیاندیشیم و سعی کنیم از زوال خود جلوگیری کنیم.
آقایی که در کامنت ها به من اعتراض کرده است بسیار روشن نشان داده است که کدام راه را انتخاب کرده است. و من تنها امیدم این است که این راه همه گان نباشد. چرا که نسل دایناسور ها مدتهاست که از بین رفته است و هر آنچه کهنه و کهنه گراست به همان سرنوشت دچار می شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست ما رهگذر ثانی در کامنت ها مطلبی نوشته است که چون با سرتاسرش موافقم آن را در اینجا می آورم:

من صحبت‌های خويی را شنيدم. ای‌كاش خويی بی‌آن‌كه در آن نشست شركت می‌كرد اين حرف‌ها را می‌زد! ای كاش خويی هنگامی كه فحش‌اش می‌دادند، سكوت می‌كرد و جلسه را ترك می‌كرد. ای كاش خويی در اين بازی شركت نمی‌كرد و بازی نمی‌خورد!

خويی درست می‌گويد. ما قوم در حال زوال هستيم. ولی خود او هم جزيی از همين قوم در زوال است و عمل‌كرد او به عنوان انديشمند، و نه شاعر، چندان درخشان نيست. در همه‌ی اين سال‌ها برای بيرون آمدن از اين ورطه‌ی هولناك، از اين زوال محتوم چه كرده است؟
و بعد، آدمی مثل خويی بايد بداند كه هر سخن جايی دارد و برای پذيرش‌اش بايد شرايطی فراهم باشد. چرا وقتی دعوت‌اش كردند همين حرف‌ها را ننوشت و به دعوت‌كنندگان نداد تا شايد در برگزاری همين جلسه موثر باشد؟ چرا به گفت خودش در صد جلسه‌ی «انجمن خانه و مدرسه» شركت كرد و يكباره در صد و يكمين جلسه فيل‌اش ياد هندوستان كرد؟ توجه داشته باش، من به هيچ‌وجه رفتار مهمان‌داران را تاييد نمی‌كنم، اما دلم از رفتار مهمان بيشتر به درد آمده است، چون از او انتظار بيشتری دارم.

و اما يك سئوال از دوستانی كه خوشحالند خويی را از بالای تريبون پايين كشيده‌اند و نگذاشته‌اند حرف بزند. فرض می‌كنيم حتا خويی می‌آمد و رسمن و صريحن مار ا به پيوستن به اردویِ رضا پهلوی دعوت می‌كرد، چه می‌شد اگر می‌گذاشتيد حرف‌اش را بزند؟ می‌ترسيديد با كلام خويی عده‌ای از هواداران‌تان به سلطنت‌طلب‌ها بپيوندند؟ اين‌قدر به خودتان بی‌اعتماد هستيد؟ می‌ترسيديد حرف‌های خويی بی‌حرمتی به خاطره‌ی جانباخته‌گان راه آزادی باشد؟ بی‌حرمتی‌يی بالاتر از آن‌چه پيش آمده ممكن است؟
اكنون دشمن به ما نمی‌خندد؟ و خيال‌اش راحت نمی‌شود كه تا اين عمل‌كرد ماست او می‌تواند با آسودگی به تركتازی‌اش ادامه دهد؟
نه، واقعن چه می‌شد اگر دندان بر سر جگر می‌گذاشتيد و حرف‌های خويی را، گيريم نه مطابق ميل شما، گوش می‌كرديد؟
گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در این آدرس صدای قسمتی از دعوای آن شب گذاشته شده است. می توانیدگوش کنید.
در ضمن در همان جا آن سوی ماجرا را هم می توانید بخوانید. این هم برای آنکه یک طرفه به قاضی نرفته باشیم. البته در متن گفته شده است که قسمت های اول ضبط نشده است. وقتی که من گوش کردم دیدم از زمان شروع صحبت های آقای خویی تا زمانی که او را از صحنه پايين کشیده اند ضبط شده است.



[ 22:14 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 20, 2003

یه سایت پیدا کردم..معرکه
سایت جنبش ضد جهانی سازی ایران
این بچه ها ایران هستند. هدفشان تبلیغ اندیشه جهانی شدن است. جهانی شدن و نه جهانی سازی.
فرقش چیست ؟ جهانی شدن حرکتی از پايين و بر اساس خواسته های مردم است و جهانی سازی حرکتی از بالا و بر اساس خواسته های صاحبان سرمایه
این سایت در ایران راه اندازی شده ، آن را عزیز می دارم. به وجود آمدن چنین اندیشه و آرمانی در ایران را عزیز می دارم. دمتان گرم بچه های خوب.
پ.ن. سری به مقاله ها بزنید. مقاله های بسیار خوبی در آن است. از جمله از عزیز من مریم خراسانی.


[ 12:41 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چندی پيش جلسه ای در استکهلم برگزار شد. جلسه ای در بزرگداشت یاد کشته شدگان سال 67 . گزارشی از آن برای شما ننوشتم چون در این جلسه حضور نداشتم. دلیل حضور نداشتنم را برایتان می نویسم.
دیشب با دوستانی که در جلسه حضور داشتند گفت و گویی داشتم.،شنیده بودم که در جلسه دعوای سختی شد، جزئیات آن را نمی دانستم. و دیشب پرسیدم و شنیدم که چرا.
مسئله این بود که اسماعیل خویی ـ مثل همیشه ـ مهمان این جلسه بود. از لندن آمده بود تا در جلسه شعر بخواند. و اسماعیل خویی قبل از شعر خوانی اش لب به اعتراض گشود که چندین و چند سال است که این برنامه را داریم و از آنچه سخن می گوییم که همه می دانیم...چرا ؟
و دهان ها به اعتراض گشوده شد : تو شعرت رو بخون. تو را نیاوردیم سخنرانی کنی. شعرت رو بخون وقت رو بده به نفر بعدی. خانم مجری برنامه با بلند منشی خاص خودش رفت روی صحنه و گفت : ما آقای خویی را دعوت کردیم شعر بخواند نه اینکه سخنرانی کند. حضرتشان که خیلی سیاسی تشریف دارد ، اسماعیل خویی را که یکی از پيش کسوتان اندیشمندان چپ در ایران است را داخل آدم نمی داند که حتی حق داشته باشد گله کند. می گوید شعرت را بخوان و حرف زیادی نزن.
اسماعیل خویی ، این پير رنجدیده روزگار، کسی که اخوان نازنین با خوشقلبی اش نامه شفاعت او را نوشت و او اعلام کرد که من از هيچکسی بابت آنچه بوده ام عذر نخواهم خواست، اسماعیل خویی، به فتوای " رفقای " حاضر در جلسه ، و بخصوص خانم مجری برنامه به شعر خوانی و حرف زیادی نزدن محکوم شد و مجبور به ترک صحنه شد.
" رففا " که تحمل حرف مخالف را نداشتند اسماعیل خویی را از سخن گفتن باز داشتند.
آه که آنکه با مادر خود زنا کند ، با دیگران چه ها کند ؟
شما که تحمل حرف اسماعیل خویی را ندارید ، چگونه از دمکراسی و آزادی حرف می زنید ؟
رادیو همبستگی ، مصاحبه ای با آقای اسماعیل خویی انجام داد.که دلیل برخورد خود را مطرح کرده است. من به محض اینکه دوستان این مصاحبه را روی سایت قرار دادند برایتان آن مصاحبه را در اینجا خواهم گذاشت.تا حرف های این عزیز را از زبان خودش بشنویم.
حالا مانده است برخورد با حرفهای این عزیز. خویی می گوید ما داریم فسیل می شویم. خویی می گوید ما داریم هر سال با برنامه ای سه چهار ساعته خود را تکرار می کنیم. به بهترین انشا در رسای شهیدانمان جایزه می دهیم و آفرین می گوییم و دیگر هیچ. شما با این برخوردهای خویی چه می کنید ؟
دو راه دارید.
یا اعلامیه و اطلاعیه چاپ کنید و به خویی فحش بدهید و او را به فلان و بسار بچسبانید و او را سلطنت طلب و خاتمی چی بخوانید...که چنین هم کردید و می کنید.
راه دیگری هم هست :
بیاندیشیم و یاد بگیریم
فکرمان را به کار بیاندازیم و یاد بگیریم
با خودمان برخورد کنیم و یاد بگیریم.
تکرار انشاهای سالیان سال بزرگداشت خاطره شهدای سال 67 نیست. این تنها " کوچک داشت" خاطره این عزیزان است.کشتار سال 67 يکی از بزرگترین جنایت های تاریخ است، این جنایت آنقدر کوچک نیست که با یک شب در سال و تکرار خود سر وته آن را هم بیاوریم. 15 سال از این جنایت می گذرد و دنیا از آن بی خبر است. و ما همچنان خود را دوره می کنیم.
حرف خویی این است.
حرف من هم همین بود و به همین علت هم در مراسم امسال شرکت نکرده ام. من شرکت نکردم و حرف خود را نزدم. فرق من با خویی همین بود که خویی جسارت و شجاعت آن را داشت که شرکت کند و بگوید: آی.....به خود آیید.
برخورد خویی را اجر می گذارم. و برای دوستان برگزار کننده این برنامه که در طول سالیان سال این برنامه را تکرار می کنند ، شفای عاجل آرزومندم.
پ. ن اول.منظور من این نیست که اسماعیل خویی چون شاعر و انسان مشهور و بزرگی است باید حق حرف زدن می یافت. اما برخوردی که برنامه گذاران این جلسه کردند و به سخنران خود هم اجازه بیان اندیشه ای مخالف را ندادند دیگر انتظار بسیار بی موردی خواهد بود که بخواهم بگویم که هر کسی باید حق ابراز نظر مخالف خود را می داشت.
پ.ن دوم. به محض اینکه دوستان رادیو همبستگی گفتار خویی را روی نت گذاشتند آن را در اینجا قرار می دهم. منتظر باشید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینهم کلام آقای خویی..اینجا را کلیک کنید

[ 12:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يک سال پيش این را نوشته بودم ، و این یکی را ، و دیشب با تعدادی از دوستان بر مزارش گرد آمدیم.مزارش را گل باران کردیم و به او گفتیم که دنیا بدون او اندکی دلگیر تر شده .
يک سال گذشت. و ما بدون تو ، در دوره کردن شب ها و روز ها، هنوز ها ، از هم پيشی می گيريم.

[ 9:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 18, 2003



حالا اگه ايران بود!!!!
اين آقاهه رو پريشب گرفتند. همان كه مظنون به قتل آنا ليند, وزير امور خارجه سوئد است. اسمش فعلا مرد 35 ساله است. خلاصه پريشب دستگير شد ولي مورد بازجويي قرار نگرفت. چون خسته بود.
حالا اگر ايران بود. همون تو محل دستگيري مقرش مي آوردند.
ديشب يه وكيل براش تعيين شد. و وكيلش در اولين جلسه بازجويي حضور داشت.
حالا اگر ايران بود. وكيل كه سهله. اگر همان شب اول اعدامش نمي كردند شانس آورده بود.
پليس در مصاحبه مطبوعاتي ديشب گفته بود كه هيچ اطلاعاتي در مورد مرد 35 ساله ( كه اسمش هم فعلا سري است ) در اختيار مطبوعات نمي گذارد.
حالا اگه ايران بود. تا حالا هفت جد و آباد يارو هم پايشان وسط كشيده شده بود و بايد اظهار شرمساري مي كردند.
وكيل مظنون گفت كه موكلم ارتكاب به هر نوع جرمي را منكر شده است.
حالا اگر ايران بود تا به حال توانسته بودند ازش اعتراف بگيرند كه قتل اولاف پالمه و قتل كارل دوازدهم كه در سال 1719 صورت گرفته بود هم كار او بوده است.
طبق اطلاعاتي كه در مورد مرد 35 ساله تاكنون داده شده است او در طول عمرش يك روز كار نكرده است. اما با اين وجود از امكانات مالي خوبي برخوردار بوده است. با اشراف و اوباش ( فرقي هم مي كنند ؟ ) آمد و شد داشته است. در دسته هاي نازيستي فعاليت داشته و به جرايم سنگين و سبك از جمله ضرب و شتم مادرش محكوم شده بود.
حالا اگر ايران بود. كسي با اين پرونده سنگين به چنين جرمي دستگير مي شد چه به روزش مي آوردند ؟ يا درجا اعدام مي شد و يا اينكه در تظاهرات دانشجويي به عنوان عكاس كار مي كرد...
ديشب تا حالا براي اينكه از خودكشي او جلوگيري كنند برايش هر دقيقه يكبار نگهباني گذاشته اند. يعني هر دقيقه يك بار يك نفر او را چك مي كند.
حالا اگر ايران بود اتاقش را پر از داروي نظافت و واجبي مي كردند و روز به روز بهش سر نمي زدند.
جالبتر از همه برايم حرفي بود كه از وكيل مرد مظنون به قتل در روزنامه صبح امروز خواندم. او گفت كه حال موكلش بعد از دستگيري همچين زياد تعريفي ندارد. ( در اين مورد هيچ كامنتي نمي دهم , آخه شما بگيد ...)
هنوز همه منتظر نتيجه آزمايش د. ان. آ . هستند كه بفهمند آيا كلاه و ديگر وسايلي كه پيدا كرده اند مال اوست يا نه.
اگر جواب آزمايش تا امروز نيايد نمي توانند متهم را در زندان نگاه دارند.
حالا اگر ايران بود . بعد از 5 سال كه در زندان مي ماند بهش مي گفتند ـ آنهم تازه شايد ـ براي چه دستگيرش كرده اند
اگر آزمايش دي.ان. آ. نشان دهد كه وسايل مال او نيست دولت بايد جريمه سنگيني به او بپردازد.
حالا اگر ايران بود.....

[ 12:18 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در حاشيه انتخابات:
يكي از دوستانم در مورد انتخابات مقاله اي در جواب آقاي حيدريان , يكي از رجال سياسي ايراني مقيم سوئد نوشته است. مقاله آقاي حيدريان مرا بسيار به ياد صحبتهاي ساسان عزيزمان در سوئد انداخت. و جواب اين دوست را به آقاي حيدريان بسيار زيبا ديدم. هر دو را برايتان در اينجا لينك مي دهم.
مقاله آقاي حيدريان
جواب آن از طرف آتاناز وفايي
جالب تر از همه اين است كه آتاناز به يورو راي مثبت داده بود

[ 10:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 17, 2003

فراخوان براي پذيرش وکالت نرگس 9 ساله
اين فراخوان را سايت زنان ايران داده است و دست کمک به سوی شما دراز کرده است.
شايد شما وکيل باشيد، شايد کسی را بشناسيد که کسی را بشناسد که وکيل انسان دوستی است و حاضر است يکی از سخت ترين پرونده ها را بدون هزينه قبول کند. شايد شما هم به اين يادداشت فراخوان در سايت زنان بر خورده ايد و فکر کرده ايد که حتما تا حالا کسی خواستار آن شده است که وکالت نرگس را به عهده بگيرد و احتياجی به اقدام شما نيست.
خوب چنين نيست. نرگس همچنان وکيل ندارد. و آری می دانم که مشکل است و پولی درش نيست و کار زياد می برد. اما يادمان باشد. يک دختر 9 ساله در اين دنيای بزرگ تنهاست. و شايد بشود کمکی به او کرد.
اگر امکانی برای کمک به نرگس داريد، اگر کسی را می شناسيد که بتواند به نرگس کمک کند. به اين آدرس رجوع کنيد با سايت زنان تماس بگيريد.




[ 21:42 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

پایین پله ها بودم که صدای خزيدن قطار به روی ريل ها نزديک شد. باز شروع به دویدن کردم. بالای پله ها که رسيدم با نگاهی ملتمس به او که درون باجه بليط فروشی نشسته بود خيره شدم. پسر جوان که ايرانی هم هست سری تکان داد و لبخند ی زد و کليد جلوی دستش را زد ، چراغ سبز روشن شد و من که ديگر فرصت در آوردن کارت ماهانه ام را از کيفم نداشتم با لبخندی ازش تشکر کردم و با همان لبخند به او حالی کردم که : شرمنده!!!!!
او هم با لبخندی حاليم کرد که : رد شو بابا کشتی ما را ، کار يک روز دوروزت نيست که ، کار هر روزته ، همه اش بايد بدوی دنبال قطار و بپری تو واگن آخری.
و لابد با خودش گفت : معلوم نيست چرا دو دقيقه زودتر از خانه خارج نمی شه که هميشه با استرس دنبال قطار ندوه.
و با خودم گفتم : معلوم نيست چرا دو دقيقه زودتر از خانه خارج نمی شوم که هميشه با استرس دنبال قطار ندوم. و درست قبل از اينکه قطار در ها را ببند خودم را پرتاب کردم توی واگن آخری.
و او آنجا بود.مثل هميشه آرام و صبور. ولی با هميشه فرق داشت.
دو سالی بود که می ديدمش، در همان طرفهای محل کار من کار می کرد با يک ايستگاه تفاوت ، و اکثرا يک قطار را می گرفتيم. او هم معمولا قطار آخر را می گرفت، نه به دليل اينکه مثل من هميشه هل هلکی بپره تو قطار، او متانت خاصی داشت و مثل من بازيگوش نبود. دليلش اين بود که او از در خروجی عقب ايستگاه خارج می شد و به اين دليل واگن آخر را می گرفت.
اوايل او را نمی ديدم، سرم به کتابم گرم بود يا روزنامه يا چيزی می نوشتم و مثل هميشه هيچکس را نمی ديدم. يک روز سرم را بلند کردم و او را ديدم که در مقابل من نشسته بود. اگر آن مقنعه را به سر نداشت به سرعت نگاهم از رويش می گذشت و نمی ديدش، ولی مقنعه نگاهم را ميخکوب کرد. حدود 45 ساله می نمود و شايد هم کمی بيشتر.نگاهش کردم و سرم را پايين انداختم، دوباره سر را بالا گرفتم و نگاهش کردم. با لبخندی نگاهم را پاسخ گفت، و من هم لبخند زدم. از آن به بعد هر وقت می ديدمش به هم لبخند می زديم.بعد از حدود يک سال يک روز ديدمش که مقنعه اش را با شالی رنگی عوض کرده است، شال به نحوی آزاد بر سرش قرار داشت و گردنش و مقداری از موهاي بلندش نمايان بود. الان می توانستم کشش هندی را در صورتش بهتر تشخيص دهم، بخصوص با موهای بلندش. به او گفتم : شال زيبايی است. لبخند زد و تشکر کرد. از اينکه مقنعه را با شال عوض کرده است خيلی خوشحال شدم. آن مقنعه سياه مرا ياد خواهران زينب می انداخت که يک بار نگاهم داشتند و به لباسم ايراد گرفته بودند. اين شال با رنگهای شادش زيباتر بود .
يک بار که باز در واگنی که خود را به داخلش پرتاب کرده بودم ، حضور داشت ، گقت : چرا يکی دو دقيقه زودتر.....
و من گفته بودم : همين را بگو .....
و هر دو زده بوديم زير خنده ، از همان روز با هم صحبت را شروع کرده بوديم، صحبت های ساده ، سلام، هوا خوب است، هوا سرد است، روز خوبی است، و به شدت سعی می کرد مزاحم خواندن کتابی که هميشه با انگشتی در ميانه اش نشانگر اين بود که تا چه حددر آن پيش روی شده است نشود ، گاهی احساس می کردم بدم هم نمی آيد که مزاحم کتاب خواندنم شود. اما آنوقت سر او را در عمق روزنامه فرو رفته می ديدم.
امروز صبح که به داخل واگن آخر پريدم، صدايش را شنيدم که خنده کنان می گفت : چرا يکی دو دقيقه زودتر ...
و من با خنده گفتم : همين را بگو.....
و نگاهش کردم، شالی بر سر نداشت، و گيسوان مشکی اش مثل شبق برق می زد.
خنده ای در صورتم شکفت و گفتم :آری ...همين...

[ 18:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 14, 2003

......يوهوووووو
جانمی جان......
ما برديم و ما برديم، چلو کباب رو ما خورديم.
سوئد به يورو " نه " گفت ...
يوهو.....
جانمی جان.....

اینم يه آهنگ:
ما که گفتيم " نه "
حالا تو هی بگو " نگو نه "

[ 22:09 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دیروز یک اتفاق خيلی بامزه افتاد که تا مدتی می خنديدم. بزاريد از اولش برايتون تعريف کنم
آنهايی که به سن و سال من هستند. يعنی دور و ور 40 سال ـ هرچند بيشتر از 25 نشان نمی دهند ـ لابد يادشان می آيد که آن موقع ها هر وقت تروری صورت می گرفت سازمانها يکی بعد از ديگری ترور را محکوم می کردند. اين کار در وحله اول به اين منظور انجام می شد که تقصيرِ ترور گردن آنها نيفتد. اين اطلاعيه ها و اعلاميه های محکوم کردن ترور انشای خاصی داشت که برو بچه هايی که همسن من هستند ـ همان حدود 40 که بيشتر از 25 نشان نمی دهند ـ با آن کاملا آشنايی دارند.
ديروز داشتم راديو محلی استکهلم به زبان فارسی را گوش می کردم و در قسمت اطلاعيه ها يک نفر آمد روی خط و اطلاعيه يکی از گروه/ حزب های نقلی چپ ايرانی را خواند . او در اين اعلاميه ترور آنا ليند را محکوم کرد و آن را حرکتی در جهت به قدرت رسيدن ارتجاع سياه خواند. من در حالی که از خنده داشتم می ترکيدم منتظر شدم که حرفی هم از امپرياليسم جهانی و سگ های زنجيری اش به ميان آيد که متاسفانه حرفی زده نشد.
اين گروه نازنين ايرانی تنها گروهی بود که اين حرکت را محکوم کرد. تا کنون تمام اطلاعيه هايی که شنيدم اعلام تاسف و تالم بود . اما اين دوستان با همان انشای سال اعلاميه های سال 57 اين حرکت را محکوم کردند. . همين جوری هم که با آنها صحبت می کنی حس می کنی که زمان به عقب برگشته و در سال 57 و جلو دانشگاه هستی.
کسی چه می داند. شايد روزی يخ اين نازنينان هم آب شود

[ 20:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

این را برای تو می نويسم
" راستی، شعر مرا می خوانی؟"
باران زده بود. چه کار می توانستم کرد جز آن که من هم چون باران بيرون بزنم ؟ در این سرمای هميشگی ام که باران همه را به درون چهار دیوارشان می کشاند. تنها در اينجاست که باران تو را نمی راند و به خود می خواند. باران می آمد و من دوباره 17 ساله شده بودم.
يادت هست؟ از بندر به تو زنگ زدم. گفتم باران می آید . گفتم که تمام شهر را گشتم. گفتی به دنبال چه می گشتی؟ گفتم به دنبال تو. تو نشنیدی اما. بلند نگفته بودم. آنقدر آهسته گفته بودم که جز دلم کسی نشنید.
گفتم تمام شهر را زیر باران راه رفتم و مثل موش آب کشیده شدم. گفتی ای کاش منهم آنجا بودم. گفتم ای کاش بودی. تو نشنیدی اما. بلند نگفته بودم. تنها دلم شنيد .
عادت های عجيیبی داشتی، يادت هست. سيگارم را از دستم می قاپيدی و می گفتی دختر خوب نيست سيگار بکشد. و من به روی خودم نمی آوردم که می دانم مدتی است بی سيگاری و پول خريدن بسته ای سيگار در جيبت نيست. مرا به چلوکباب دعوت می کردی ـ برگ با کوبیده اضافی و یه سیخ گوجه، هميشه ـ نمی گذاشتی من حساب کنم. می گفتی دختر خوب نیست دست تو جيبش کند. من من می کردی و می گفتی 50 تومن داری قرض.و من می خنديدم. پول ميز فقط 20 تومان می شد و اگر من حساب می کردم به نفعم بود. من که ديگر رنگ آن 50 تومان را هم مثل بقیه 50 تومانی ها نمی ديدم. و اين من را دلخور نمی کرد. دیدن تو تنها چيزی بود که راضيم می کرد.و بعد بسته ای سيگار می خريدی و در خيابانهای پاییز راه می رفتیم. تو سيگار دود می کردی و حرف می زدی. شعر می خواندی، آخرين شعرهایت. و موسيقی کلامت با موسيقی برگهای زير پايمان در هم می تنيد و زيبا ترين سمفونی زمان را اجرا می کرد.
من گفتم که می خواهم اين راه هرگز تمام نشود. اين شعرها هرگز تمام نشود و اين لحظه جاودان بماند.
تو نشنيدی. تو نمی شنيدی. آنقدر بلند نمی گفتم که بشنوی. فکر می کردم شايد خوب نباشد دختر بگويد...
مدتهاست موسيقی صدایت را نشنيده ام. چند ماه می شود؟ چند سال؟ تو را پشت چند قرن گم کرده ام؟
زدم بيرون، رفتم زير باران. مثل هميشه بدون چتر ،بدون سپر ، باران می آمد.
اگر تلفنت راداشتم، اگر زنگ می زدم و می گفتم که زير باران گرم تونس آنقدر گشتم که موش آبکشيده شدم. و اگر می گفتی که ای کاش منهم آنجا بودم ، می گفتم ای کاش بودی.
و آنقدر بلند می گفتم تا تو هم بشنوی.


[ 10:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 13, 2003

فردا روز رفراندم در سوئد است. به پای صندوق های رای خواهيم رفت تا پيوستن يا عدم پيوستن سوئد به واحد پول اروپا ، يورو ، را تعيين کنيم.
رای من منفی خواهد بود. اينکه تصميمات اقتصادی سوئد در خارج از سوئد اخذ شود برايم بسياراحمقانه است و در کنار آن طرفداران جبهه آری ، دروغهای شاخداری گفته اند که مرا به تعجب وامی دارد.دروغ هايی مثل : ازدياد کار در سوئد، کم شدن ماليات، کم شدن بهره ، و.... گاه فکر می کنم آيا آنان اينقدر مردم را احمق فرض می کنند که فکر می کنند هر دروغی را باور می کنند ؟ اگر پيش می رفت احتمالا می گفتند که با پيوستن به واحد پول اروپا تعداد روزهايی که خورشيد در سوئد خواهد تابيد هم زياد تر خواهد شد.
خلاصه..رای من و دخترم " نه " خواهد بود. اين را هم بگويم که برای اينکه او در تصميم گيری آزاد باشد مدتها به او نگفتم چگونه رای خواهم داد تا از بابت رای او مطمئن شدم. البته فکر می کنم جناح مثبت خيلی قوی تر شده است ، بخصوص بعد از ترور آنا ليند، اما چيزی است که بايد بپذيريم. با مزه اش اين است که قبلا اعلام شده بود که در صورتی که رای منفی آورد ، رای گيری مجدد ضرف چند سال انجام خواهد شد. رای گيری مجدد يعنی : شما که دفعه قبل عقلتان نرسيد بريد رای مثبت بديد الان يه بار ديگه یه شانس ديگه بهتون می ديم که مثل بچه آدم بريد و رای بديد. در صورتی که جواب رفراندم مثبت باشد اما رای گيری مجدد انجام نخواهد شد. به اين می گويند دمکراسی از نوع بازار مشترک اروپا.
بگذريم...اين آهنگ را از سايت نبوی برداشتم. خودش آن را بخصوص به آذر فخر تقديم کرده بود. اجرای جديد از آهنگی قديمی ترکی ، اين اجرا توسط گروهی نروژی است که بسيار زيباست. بی خود نيست که نروژی ها به بازار مشترک اروپا نپيوستند . ببينيد چه هنرمندانی پيدا می شوند در بين شان :)
اينجا را کليک کنيد لطفا.

[ 23:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ـ آنچه می نويسم عمومی نيست اما متاسفانه اکثريت دارد
وقتی به مردی سوئدی می گويی فمينيست هستم ، معمولا واکنش مثبتی انتظارت را می کشد. فمينيسم در سوئد مسئله ای مثبت است. نشان دهنده قوی بودن، هدفمند بودن و متکی به خود بودن است .
وقتی به مردی ايرانی می گويی فمينيست هستم واکنش ها دقيقا بر عکس است. اولين برخورد اين است : آه خدای من . و بعد شروع می شود: حرفها، پيش داوری ها، برخوردهايی که به تو نشان می دهد که طرف در تمام عمرش حتی يک مقاله فمينيستی هم نخوانده است و فمينيست ها را جمعی از زنان می داند که دور هم نشسته اند و به مردان فحش می دهند و آخر هر جمله می گويند:" مرده شور هيکل هرچی مرده ببرند". اگر از او بپرسی از فمينيسم چه می دانی و به او بگويی آیا تا کنون چيزی از فمينيسم خوانده ای؟ ( چون من کاملا معتقدم که اين برخوردها و اين پيشداوری ها به دليل کمبود دانش در اين مورد است) جوابت آری يا نه نخواهد بود، بلکه در جواب می شنوی : چرا عصبانی هستی. چرا اینقدر عصبی برخورد می کنی. چرا انسانهای را تقسيم می کنی، چرا به انسانها به عنوان انسان برخورد نمی کنی؟ و در انتها اگر بخواهد نظر لطفش را به شما نشان بدهد به تو می گويد : تو فمينيست نيستی . يعنی که تمام آنچه از خودت می شناسی الکی است، بی خود است، گزافه گويی است، تظاهر است. من تو را بهتر از خودت می شناسم و می دانم آنقدر که افه می آیی هم نيست و می شود آدمت کرد.و بعد هم انتظار دارد در مقابل لگدهايی که به تو زده است از او تشکر هم بکنی و تلاشی که در ناديده گرفتن شعور و بلوغ فکری تو شده است را مورد ستايش قرار دهی .
من در هفته گذشته با يکی از اين آقايان برخورد داشتم. ايشان بعد از دو چت کوتاه در مسنجر و يک نظر سر سری 5 دقيقه ای به نوشته های وبلاگ من حکم خود را در مورد من اعلام کردند." تو فمينيست نيستی" ، حتی يک شک کوچک در صحبتهايشان وجود نداشت که به پيش داوری های خود شک کنند. نه، مورد شک هميشه " ديگری " است.
البته بعد از مدتی گفتگوی فرسايشی ايشان از موضع خود عدول کردند و البته عذر خواهی هم در پی آن صورت گرفت. اما برای من يک چيز مسلم شد. دوستی هایی را ارج می گذارم که بدور از پيش داوری ها و با آگاهی به توانايی های ما پایه گذاشته شود.دوستی هايی که تو را هر آنگونه که هستی بپذيرد و شعور تو را زير سوال نبرد.مجبور نباشی هر لحظه خودت را توضيح بدهی و توجيه کنی و انرژی بیهوده تنها برای اثبات خودت صرف کنی. معتقد هستم که روابط بايد در کليات همگونی داشته باشند. و رابطه ای که چنين انرژي بگيرد موردی برای تکامل و پويش نخواهد گذاشت و تنها خوره ای برای توانايی های ما خواهد بود. پس برای من بهتر بود که آنچه را که شروع نشده بود به پايان برم.

اما راستی" مرد ايرانی" از فمينيسم چه می داند ؟ و چرا نمی خواهد بيشتر بداند ؟ چرا ترجيج می دهد که با پيش داوری های خود چهره ای برای زن فمينیست ايرانی بسازد ، چهره ای منفور و عقده ای که همه گان را از او بيزار کند؟ و اگر با کسی برخورد که غير از اين چهره خود ساخته او را به نمايش می گذارد نه پیش داوری های خود و نا آگاهی خود را بلکه او را و شعور و قدرت تشخيص او را زير سئوال ببرد ؟ چرا ؟

پ.ن . در ادامه بحثی که در کامنت ها پيش آمد چند تن از دوستان خواستند که در چند جمله فمينيسم را تشريح کنم. من چون کلا با راحت الحلقوم ميانه خوشی ندارم ، يک سری نوشته ها را پيدا کردم که برايتان آدرسش را می دهم .
+++++
از تاريخ سوم تا ششم مارس
در اين آدرس هم می توانيد نوشته ای بر مبنای اتهام هميشگی ضد مرد بودن که به زنان فمينيست زده می شود بخوانيد.
نوشته های بيشتری در اين رابطه دارم که با کمی همت در آرشيو می يابيد

در اين آدرس ها هميشه می توانيد مقالات فمينيستی را بيابيد
آوای زن
زنان ايران
مجله زنان
سايت زنان
و ديگر اينکه : دوستان اطلاعات کاملا در دسترس ماست. همه جا و هميشه. تنها بايد به دنبال آن بگرديم . با يک سرچ کوچک در گوگول، يک گشتن کوچک در وبلاگهای زنان، يک سر زدن کوچک به کتاب فروشی ها و روزنامه فروشی ها. خلاصه بی اطلاعی را امروز به گردن غريبه ها نياندازيم.

[ 11:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ای می خواند،
رويا هايش را
آسمان پرستاره نادیده می گيرد،
و هر دانه برفی
به اشکی نريخته می ماند.


روزی را که وبلاگستان را پيدا کردم يادم نمی رود. پای کامپيوتر نشسته بودم و يکی از صفحه های ايرانی را باز کردم برای دریافت خبر ها ، و از آنجا به صفحه ديگری لينک داده شده بود. در آن صفحه لينک های متعدد ديگری را پيدا کردم و دريچه ای به دنيايي نوين به روی من گشوده شد.
وبلاگستان برای من دنيای بود پر از مهربانی ها ـ مسلما در اين دنيای مجازی هم بدی و زشتی موجود بود ولی حق انتخاب را اينجا بسيار گسترده تر ديدم؛ پس در اينجا هم به خود گفتم " مرا به زوزه توحش در عضو جنسی حيوان چه کار؟" ـ ، دنيایی که می شد در آن گفت و شنيد و دانسته ها را به بحث گذاشت. می شد در آن تمرين دمکراسی کرد و اين تمرين را به خصوص در مورد دوستانی که در ايران زندگی می کنند بسيار ضروری می ديدم. نه اين که آنها کمتر از خارج از کشوری ها دمکرات باشند بلکه تنها به اين دليل که اينترنت امکان بسيار خوبی را در اختيار همه گذاشت که با توجه به شرايط و حال خود مخفی يا علنی در ضمينه ای که می خواهند سخن بگويند. و اين برای من و بسياری از کسانی که حرفی برای گفتن و سخنی برای شنيدن داشتند دقيقا همان بود که مدتها ست به دنبال آن می گشتند.
و همه چيز در صلح و صفا پيش می رفت. به جز چند نفر که به دليل خط کشی های احمقانه از تمام دنيا طلب کار بودند و در اينجا هم جزو طلبکاران به حساب می رفتند همه گان داشتيم ياد می گرفتيم که چگونه احترام گذاشتن به نظرات ديگران را بياموزيم و حتی اينکه آن چند نفر را هم تحمل کنيم. اما...
مدتی است که ابری سنگين بر فراز وبلاگستان سايه انداخته است. چندين وبلاگ ا ز راه رسيدند و بدون توجه به اهميت تک تک افراد وبلاگستان با اعمال کودکانه و با استفاده از بعضی اختلافات بسيار کودکانه تر ، جو سنگينی را برای اهالی اين شهر به وجود آوردند. از کامنت های مستهجن گذاشتن در وبلاگهای مختلف تا تهديد به پيدا کردن اسامی و تا تهديد به افشا کردن هويت نويسندگان ، و اين همه اگر نتوانست کسی را بترساند حداقل دلهايی را که در پی يافتن اين محيط کوچک و باز به تپش آمده بودند آزرده کرد.
وبلاگستان گوشه ای از کشور به تاراج رفته ماست. عادات ها و اخلاقيات آن همان است که در گوشه و کنار کوچه و بازار با آن برخورد می کنيم. زمانی که کشوری از نبود دمکراسی رنج می کشد و انسانها چگونه گی برخورد آزاد و غير مغرضانه را نياموخته اند مسلما اين عوارض زندگی در فضای بسته و غير دمکراتيک به اين دنيای مجازی هم کشيده می شود. بسياری از دوستان وبلاگستان را ترک کرده اند، به دلخواه يا به اجبار . و بسياری شيوه نوشتن را تغيير داده اند. به دلخواه يا به اجبار . اما بدون اينکه قصد بزرگتری يا ريش سفيدی در ميان باشد تنها از تمام شهر وندان اين شهرک کوچک می خواهم که بار ديگر در رفتار خود بيانديشيم. اين فرصتی را که به وجود آمده است برای تصفيه حساب های شخصی و ريخت و پاش های خود استفاده نکنيم و اگر هم چنين تمايلی داريم و با شعار چهار ديواری اختياری مايل به ادامه هر آنچه در آن زبده تر هستيم ـ حتی اگر اين تنها برخوردهای خصمانه و ستيزه جويانه باشد ـ اما اين حق را به خودمان ندهيم که جو وبلاگستان را آلوده و انسانها را از اين فضای مفيد دلسرد کنيم.

آب را گل نکنيم

و الان روی سخنم با چند تن از دوستان است ، شبح ،رهگذر ثانی ـ که فکر می کنم به دليل همين برخوردها ديگر به خانه ما سر نمی زند ـ همشهری خودم ، گيله مرد، و ديگر دوستانی که دلسرد و دلخسته در انتخاب ميان رفتن و ماندن بر سر دوراهی مانده اند.
خسته نشويم، بار اولمان که نيست
" چند بار اميد بستی و دام بر نهادی
تا دستی ياری دهنده
کلامی مهر آميز
نوازشی
يا گوشی شنوا
به چنگ آری ؟
چند بار دامت را تهی يافتی ؟
از پا منشين ،
آماده شو که ديگر بار و ديگر بار
دام باز گستری!


در آخر هم اگر همه اين نوشته فايده ای نداشت، به اين آهنگ گوش کنيد، شايد کار خودش را بکند و برای گستردن دامی ديگر باز کنار يکديگر باشيم.
خسته نشو، خسته نشو، از اين روزای خسته.



[ 1:09 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 11, 2003



ويکتور خارا، ويکتور خارا، نخواهيم گذاشت سرودهايت از ياد ها برود
سرودهای تو ما را به آرامش دعوت می کند و لالای گونه به خواب می برد، آن هنگام که شب طولانی است
و به جنبش و جوشش وامی دارد،و به رژه فرا می خواند، آن زمان که روز در راه است.

شعر بالا ترجمه ای ناشيانه از قسمتی از سرودهً زيبای ميکاييل ويه ، شاعر و خواننده مترقی و هومانيست سوئدی در وصف ويکتور خارا است.می گويم ترجمه ناشيانه ، چرا که مترجم خودم هستم و این ترانه سرود را درجا وقتی ويه در روی سن آن را در ميان هلهله تماشاچيان اجرا می کرد به روی کاغذ آوردم.

امروز مراسمی به مناسبت بزرگداشت خاطره سالوادر آلنده و قربانيان کودتای شيلی که در چنين روزی در سی سال پيش اتفاق افتاد برگزار شد. با توجه به خبر مرگ آنا ليند حدس زدم که برنامه ممکن است ملغا شود و به خانه مردم زنگ زدم و صدايی از پشت خط گفت ، نه تنها کنسل نخواهد شد بلکه اين برنامه را به مانيفستی بر عليه خشونت و تروريسم جهانی تبديل خواهيم کرد.
و حقيقتا چنين شد. هنرمندان بزرک سوئدی و شيليايی ، يکی بعد از ديگری سن را اشغال می کردند و در ميان هلهله تماشاچيان سن را به ديگری می سپردند. سالن بزرگ خانه مردم استکهلم مملو از جمعيت بود و تعدادی حتی در کناره ها و به روی سکو ها نشسته بودند.خوانندگان خوبی مثل آريا سایونما ، خواننده فنلاندی که مدتها با گروه اينتی ايلمانی فعاليت داشت و نيز آهنگ های بسياری را با تئودوراکيس اجرا کرده است، ايزابلا پارا، دختر ويولت پارا، گروه روکالی که در سال 1978 در سوئد توسط پناهندگان شيليايی که به سوئد گريخته بودند تشکيل شد،تيتو بلتران و خوليو نومهاسر ، خوانندگان خوب و مترقی شيليايی ، يان هامارلوند خواننده سوئدی که از سال 72 در کميته همبستگی با مبارزات مردم شيلی برای دمکراسی فعاليت می کند ، گروه ادونس پاترول ، گروه نسل دوم شيليایی که موزيک رپ بسيار زيیایی ارانه دادند و نيز ميکائيل ويه که يکی از افرادی بود که در به وجود آمدن چنين شب باشکوهی نقش اول را داشت.
سرودهايی از ويکتور خارا و پابلو نرودا خوانده شد و ارکستر سازهای بادی چپگرايان سوئد سرود " خلقهای متحد هرگز شکست نمی خورند " را نواخت.
در چهره های مردمان دقت می کردم. 30 سال حسرت آزادی اثر پای خود را در اين چهره ها گذاشته است. جوانان حاضر در سالن از نسل ديگری هستند و تنها شنيده هايشان از مادر و پدر و اقوام خاطرات را برايشان زنده نگاه داشته است. اين افراد 30 سال است که در آرزوی آزادی سرود می خوانند و پای می کوبند و اميدشان به روزی است که بار ديگر پروژه رسيدن صلح آميز به سوسياليزم که آلنده در سر می پروراند متحقق گردد.
در تمام برنامه و تمام گفتارها نام آنا ليند بود ، آنا ليند در سال 1986 در مسافرتی که به شيلی داشت در جمع گروهای مخالف که در کوهها پنهان شده بودند حاضر شده بود و اعلام حمايت سوئد را از مبارزات گروههای مخالف به اطلاع آنان رسانيده بود.
برنامه امشب حقيقتا يکی از باشکوه ترين برنامه هايی بود که در بزرگداشت آرمانگرايان و انسان دوستان برگزار شد.

آه اگر آزادی سرودی می خواند،
کوچک،
همچون گلوگاه پرنده ای ...


.


[ 23:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



فاجعه اي ديگر كه در روز 11 سپتامبر به وقوع پيوست.
ديروز در دقايقي بعد از ساعت چهار بعد از ظهر, آنا ليند , وزير امور خارجه سوئد , زماني كه براي خريد لباس به يكي از مغازه هاي بزرگ و زنجيره اي در استكهلم مراجعه كرده بود تحت حمله قرار مي گيرد و با ضربات چاقو مجروح مي شود. ضارب كه به گفته شاهدان مردي بلند قد به ظاهر سوئدي بود موفق مي شود از محل بگريزد.
آنا ليند به سرعت به بيمارستان منتقل مي شود و تحت عمل قرار مي گيرد. او كه از ناحيه شكم و كبد به شدت آسيب ديده است در صبحگاه امروز 11 سپتامبر فوت مي كند.
آنا ليند يكي از چهره هاي فوق العاده محبوب در ميان سياستمداران سوئدي بود. چهره مهربان وشاداب و برخورد همواره مثبت او در ميان سوسيال دمكرات هاي سوئد , اين حزب چپ نماي راست گرا را قابل تحمل مي كرد. او يك فمينست واقعي و يك مبارز در راه جنبش برابري طلبانه زنان در سوئد بود.
قتل آنا ليند دومين ترور سياسي در سوئد در طي مدتي كمتر از 20 سال است.
آنا ليند در طي ملاقات خود با مقامات ايراني در تهران كه در آپريل 2002 واقع شد , به قانون بدوي مجازات سنگسار اعتراض كرد.
ترور آنا ليند در حالي اتفاق مي افتد كه كمتر از دو روز به رفراندم پيوستن سوئد به بازار پول اروپا - ا.ام.او- و تغيير پول سوئد از كرون به يورو مانده است. آنا ليند در كنار اكثر سوسيال دمكرات ها در جناح آري به يورو قرار داشت .
هرچند در عرصه سياسي هرگز آنا ليند را قبول نداشتم اما شخصيت قوي او به عنوان زني فعال در امور جهاني همواره برايم دوست داشتني و زيبا بوده است. ترور آنا ليند سوئد , حمله اي به دمكراسي سوئد محسوب مي شود. وزرا و سياستمداران سوئدي بجز در مواقع خاص از باديگارد استفاده نمي كنند و هميشه آزادانه در ميان مردم حضور داشتند و به عنوان يك شهروند آزاد سوئد زندگي مي كردند. ترور آنا ليند اين شيوه زندگي و اين آزادي سياستمداران و ارتباط مستقيم آنان با مردم سوئد را تحت شعاع قرار خواهد داد.
مسئله اي كه براي من و بسياري از مردم سوئد مورد حيرت شده است آن است كه محلي كه آنا ليند مورد حمله قرار گرفت يكي از بزرگترين و تحت نظر ترين مكان هاي عمومي در استكهلم است. سلسله مغازه هايي كه در چندين طبقه يك مجتمع بسيار بزرگ گرد آمده اند و به همين دليل نگهبانهاي بسيار زيادي همواره در ساختمان در حركتند و دوربين هاي مخفي و علني حركت مشتريان را دائما تحت نظر قرار مي دهد.. در مورد ساختمان ان . ك . هميشه مي گويند كه اگر كسي يك خودكار بلند كند ده نفر نگهبان بر سرش مي ريزند. ولي يك نفر به سادگي مي تواند به يكي از وزيران كشور چندين ضربه چاقو بزند و از محل بگريزد.
طبق اخباري كه منتشر شده است قاتل هنوز آزاد است و دليل اصلي حمله مشخص نيست. اما يكي از سايت هاي نازيستي حمله به او را مورد ستايش قرار داد و مرگ او را مرگ يكي از خائنان به مردم قلمداد كرد.
آنا ليند تنها يك چهره در سياست امروز سوئد نبود. او چهره سوئد بود در دنياي خارج . همواره از حركت هاي دانشجويي در ايران حمايت مي كرد و به اعتراضات ايرانيان نسبت به مسائلي كه در ايران مي گذرد همواره واكنش مثبت نشان مي داد. او يك سياستمدار خوب و يك انسان خوب بود . يادش به نهايت گرامي باد.

[ 12:35 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يازده سپتامبر.سالگرد دو واقعه متفاوت




می گفتند بعد از واقعه 11 سپتامبر 2001 ديگر هرگز جهان آنگونه که بود نخواهد شد.
اکنون 30 سال از واقعه 11 سپتامبر سال 1973 و دو سال از واقعه 11 سپتامبر 2001 می گذرد، و به حق بگويم ، دنيا همان است که بود.
تبعيض، کشتار، پامال کردن حقوق انسانی اکنون به همانگونه حکم فرماست که بعد از کودتای 11 سپتامبر 1973 ، در عرض مدت کوتاهی شيلی بزرگترين روشنفکران خود را از دست داد. آنها يا در کشتارگاه پينوشه از بين رفتند و يا مجبور به پناه جستن در گوشه و کنار جهان شدند.
آنچه واقعه 2001 به خوبی نشان داد اين حقيقت ساده بود که يک با يک برابر نيست و اگر اين يک جان يک انسان آمريکايی باشد به هيچ عنوان با آن يک که جان انسان عراقی ، انسان افغان، انسان شيليايی و يا ايرانی باشد برابر نيست.
نه ، اين وعده که جهان بعد از واقعه 11 سپتامبر 2001 تغيير کرده و ديگر هرگز مثل گذشته نخواهد بود صدق نکرد، جهان همان هست که بود. مسير ساده و سريع خود را به سمت مالکيت سرمايه و حاکمبت پول و قدرت طی می کند و هيچ کس هم جلودار آن نخواهد بود.
در باره 11 سپتامبر بسيار گفته شده. من قصد آن ندارم که مکررات را در انشايی خوب تکرار کنم. قصدم تنها به ياد آوری انسانهايی بود که در اين جنگهای قدرت مظلومانه فنا شدند. در عکس بالا سالوادور آلنده، در کنار ويکتور خارا و پابلو نرودا ديده می شود. سه انسانی که در فرصتی کمتر از يک ماه، در سپتامبر 1973، بعد از کودتای ژنرالها در شيلی ، جان خود را از دست دادند.
در عکس پايين تراژدی بزرگ سال 2001 ، و کشتار بيش از 3000 نفر انسان بی گناه سر آغازی شد برای کودتای ديگر ژنرالها، اين کودتا ديگر حد ها و مرزهای جغرافيايی را از سر گذرانده است و استاديوم کشتار آن به وسعت کره زمين است.

نه ، دنيا بعد از سپتامبر 2001 هيچ تغييری نکرد.

در راديوی همبستگی، راديوی محلی استکهلم ، آقای علی شفيعی متن آخرين پيام راديويی سالوادور آلنده را که در ساعت 9 و سه دقيقه صبح روز 11 سپتامبر 1973 پخش شده بود، را به فارسی ترجمه کرده است و نيز مقاله ای را تحت عنوان 11 سپتامبر و سبيل من که نوشته خود اوست قراعت می کند. به اين دو نوشته با صدای خود آقای علی شفيعی در اين آدرس گوش کنيد. (حدود 15 دقيقه با ريل پلیر ) این هم خود آدرس برای دوستانی که از پروکسی استفاده می کنند و به لينک دسترسی نخواهند داشت.
http://biphome.spray.se/radiohambastegi/shafiei0309.ram

در ضمن ، امروز ساعت 6 بعد از ظهر در خانه مردم در استکهلم کنسرت بزرگی با شرکت هنرمندان سوئدی و شيليايی به مناسبت بزرگداشت خاطره جان باختگان سپتامبر 1973 برگزار می شود.در اين کنسرت ميکائيل ويه، هنرمند خوب و چپگرا و هومانيست سوئدی برنامه اجرا می کند.شما را نمی دانم اما برنامه من مشخص است.


[ 0:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 9, 2003

امروز ميلی از يکی از دوستان به دستم رسيد. اين ميل را سر کار باز کردم . این دوست خبر داده بود که وقتی که به يکی از سایت های پرنوگرافی ایرانی مراجعه کرده بود در آن سایت به عنوان عکس هفته عکس برهنه دو دختر بچه را منتشر کرده بود. من از او آدرس سايت را خواستم ولی وقتی که آدرس را برايم فرستاد به دليل اینکه سر کار بودم نتوانستم به سایت مراجعه کنم. وقتی به خانه آمدم دیدم که سایت بسته شده است.
این سایت را حتما اکثر ما می شناسيم يا با نامش حداقل آشنا هستيم. نام اين سايت حشری ( یا حشری ها) بود( من لينک نمی دم) . من لينک اين سايت را در خيلی از وبلاگها هم دیده ام.
پرنوگرافی کودکان جرم است. جرمی بر عليه حقوق بشر و بر عليه حقوق کودک. سايت های زيادی به طور مخفيانه پرنوگرافی کودکان را منتشر می کنند اما به شکل علنی و در سایت های قانونی اين کار انجام نمی شود. سایت حشری ، يک سايت پرنوگرافی رسمی و قانونی ایرانی است. انتشار پرنوگرافی کودک در اين سايت سوئ استفاده دست اندرکاران سايت از نا آشنايی صاحبان سرور به زبان فارسی است.
من از شما دوستان خواننده و وبلاگ نويس تقاضا دارم که در صورت دیدن پرنوگرافی کودک در سایت های ایرانی آن را به اطلاع صاحبان سرور برسانيد. سايت هايی را که پرنوگرافی کودکان را به عنوان يک کار بامزه و جالب منتشر می کنند بايکوت کنيم.
من از شما دوستان خوبم تقاضا می کنم که موضع قاطع خود را در مقابل چنين جرائمی که بر ضد حقوق کودک انجام می شود نشان دهيم. کودکان آسيب پذیر ترين موجودات جامعه بشری هستند. وظیفه تک تک ماست که از کودکان دفاع کنيم و يکی از راه های آن بايکوت کردن پرنوگرافی کودک است.
برای برخورد با سايت حشری و حرکت ايشان در جهت انتشار عکس های سکسی از کودکان خواهش می کنم که در صورتی که لينک اين سايت را در صفحه های خود داريم آن را برداريم.
در اينجا من با سايت های جنسی برخورد نمی کنم. يکی از بهترين وبلاگهايی که در مورد مسائل جنسی می نويسد، سکسولوژی ، وبلاگی بسيار آموزنده است و مشکلی با آن نیست . مسئله بر سر جرم است ، من پرنوگرافی کودک را جنايت می دانم و اين سايت را مورد نظر قرار می دهم تا در صورت از سر گرفتن کار خود نتوانند باز دست به انتشار پرنوگرافی بزنند.


[ 20:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 8, 2003

این بحث شهلا شفيق ، جامعه شناس فمينست و فعال اجتماعی را که در پالتالک به عنوان" جمهوری اسلامی ، آزمايشگاه انسان "; اجرا شده بود دوستم رزا در سایت هشت مارش به روی لاین قرار داده است. به علت سنگين بودن مدت کوتاهی در روی نت خواهد بود. اگر امکانش را دارید گوش کنید، لااقل خود بحث را که بسیار جذاب و عميق است.
اينجا را کليک کنيد و از قسمت اول گوش کنيد.
متاسفانه اکنون در تماسی با رزا متوجه شدم که او مجبور شد به دلیل سنگین بودن فایل آن را از سایت 8 مارش بردارد. من هم امکانی برای قرار دادن آن روی نت را شخصا نداشتم. خلاصه نمی شود دیگر به فایل صدای شهلا دست رسی پيدا کرد. ( حیف شد )

شعله ايرانی ، سردبير نشريه آوای زن ، مدتی پيش پژوهشی را در مورد وبلاگ نويسی انجام داد، اين پژوهش که بر اساس يک دنبال يک همه پرسی از وبلاگهای زنانه انجام شد امروز بر سايت آوای زن و سايت زنان ايران قرار دارد. متاسفانه سايت آوای زن باز نمی شد. ولی برای خواندن اين مقاله شعله می توانيد از لينک سايت زنان ايران استفاده کنيد. اينجا را کليک کنيد لطفا.
ويادم نرفته باشد، هر چند کمی دير اما به علت سفر عذرم موجه بود دیگه...زنان ايران....تولدتان مبارک

[ 11:31 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 7, 2003

سفر 6
گوشه کنار ها، گفتنی ها، ناگفتنی ها.
روز شنبه صبح ساعت 3 به موناستير رسيديم. هواپيما دو ساعت تاخیر داشت اما اتوبوس های شرکت توريستی منتظر بودند. اسمم را گفتم و نام هتل را گرفتم و اتوبوسم را نشانم دادند. اسم هتل : قیصر ( از داداشش خبری نبود )
گرما غوغا می کرد، تا به اتاق رسيدم رخت هایم را که خیس عرق بود از تن در آوردم. احساس می کردم تنم بوی گند می دهد. چپيدم زیردوش و بعد زیر ملافه . صبح ساعت 8.5 بود که از خواب پریدم و به سالن صبحانه رفتم. از بوفه صبحانه دو قطعه هندوانه و کمی قهوه برداشتم و صبحانه ام را خوردم. هوا گرم بود و حوصله بلوز و شلوار پوشيدن نداشتم. سارونگ آفريقایی ام ( قطعه ای پارچه مستطیل است که معمولا به دور باسن به شکل دامن گره می زنند و طبيعتا چاکش هم باز می ماند)را به طور ضربدر به دور گردن گره زدم وبه اطلاعات هتل رفتم. مقداری پول تعویض کردم و زدم بيرون تا ميوه بخرم. به اولين میوه فروشی که رسیدم مثل نديد بديد ها کیسه ای را از انجير های بنفش رسيده پر کردم. به خودم گفتم حرص نزن، يخچال هم که در اتاق نداری، خراب می شود ها. نصفش را به درون جعبه برگرداندم. مرد فروشنده نزديک آمد و گفت: از کجا آمده ای، شوهرت کجاست، تنها هستی ؟ و جواب سوال هايش را که گرفت از من پرسيد که در کدام هتل زندگی می کنم. تا اینجا سوال و جواب ها را بر حسب دوستانه بودن و مهمان نوازی گذاشتم. اما وقتی از شماره اتاقم پرسيد دادم در آمد. پول انجير را دادم و آمدم بيرون.
در کنار خيابان راه میرفتم. ماشينی بوق زد. سالهاست که در سوئد زندگی می کنم. در سوئد کسی بوق نمی زند مگر اينکه کاری اضطراری داشته باشد. به ماشين نگاه کردم، توقف کرده بود. به انگليسی گفتم من اينجا را نمی شناسم. اگر سئوالی داريد کمکی نمی توانم بکنم. گفت: می توانم برسانمت؟ گفتم نه و تشکر کردم. حرکت کردم و او هم حرکت کرد و باز بوق زد. برگشتم و گفتم شما داريد مزاحم می شويد. لطف کنيد اين کار را نکنيد، دوستانه نيست. راننده به مردی که در کنارش بود نگاه کرد و خنديدند. گفت شوهرت کجاست؟ گفتم به شما ربطی ندارد. خواهش می کنم تمام کنيد چرا که موجب آزار مرا فراهم کرديد. بلند خنديدند و گاز داد و رفت.
مقداری پايين تر مغازه ای بود که کارهای دستی می فروخت. ايستادم به تماشا. مرد صاحب مغازه بيرون آمد و مرا به درون دعوت کرد، گفت که آن جا خنک تر هم هست. رفتم تو و داشتم به اجناس نگاه می کردم.پرسيد شوهرت کجاست. و گفتم که تنها هستم، پرسيد که آیا می تواند بعد از اتمام کار مرا به نوشيدنی دعوت کند. از کلمه درينک استفاده کرد که معمولا در مورد نوشيدنی الکلی استفاده می شود. که در بار به فروش می رود. به او گفتم منظورت را متوجه نمی شوم. گفت دارم از تو تقاضای ملاقات خصوصی می کنم، که کمی تفريح کنيم. با گفتن نه تشکر کردم و از مغازه خارج شدم. دنبالم دويد و من به سرعت دور شدم. فکر کردم که شايد لباسم نامناسب است و سوء تفاهمی به وجود آورده است. به دور و بر نگاه کردم. دخترانی دیدم که با بالاتنه بی کينی و دامن کوتاهی می گشتند. نه ، مشکل لباس نبود. من زيبايی آنچنانی هم ندارم که از دو کيلومتری کسی را محو تماشا کنم.مسئله تنها يک چيز بود. من زنی تنها بودم. در خيابان به دور و بر نگاه کردم. هيچ زن تنهايی نديدم. نيمه روز بود. و آفتاب می تابيد. زنان توريست با مردان همزيست يا دوست پسرشان می گشتند. چند زن تونسی که ديدم با هم بودند و البته به دليل خودی بودن به آنها برخوردی نمیشد. شوکه شده بودم و به هتل برگشتم. عرق کرده و کف کرده انجير ها را شستم و به آنچه پيش آمد فکر می کردم.مدتها ست که در ايران زندگی نمی کنم. در مقاله ها ، در صحبت با دوستان زن در ايران می شنوم و می خوانم که زنان در بيرون از خانه متلک می شنوند و مورد آزار قرار می گيرند. احساس خفگی میکردم ، دانه ای انجير برداشتم اما نتوانستم آن را به دهان بگذارم. به تختخواب افتادم و خسته به خواب رفتم. بيدار که شدم تقريبا شب شده بود. دوش گرفتم و لباس پوشيدم و زدم بيرون. باز همان بوق زدن ها، مردی از کنارم می گذشت و پرسيد که آیا می تواند با من گفت و گو کند ؟ و گفتم که ترجيح می دهم تنها باشم. در مقابل رستورانی متوقف شدم. بعد از صبحانه هيچ نخورده بودم. مردی بيرون آمد و مرا به داخل رستوران دعوت کرد، گفتم که می خواهم غذای تونسی بخورم. با خوشرويی گفت که اينجا رستوران من است، اگر غذا را نپسنديدی میتوانی پولش را ندهی. گفتم که معامله ای منصفانه است. پرسيد که همسرت کجاست و گفتم که تنها هستم. خودش مرا به ميزی هدايت کرد و برايم منوی غذا را آورد. غذا و شراب سفيد سفارش دادم. ديدم که سرو ميز را خودش به عهده گرفته است.و حقا هم خوب سرو می کرد. مقداری زيتون ريز و کمی پيش غذا آورد و گفت اينها را مهمان می کنم و لازم نيست فکر پرداخت کنی. از من پرسيد چرا تنها سفر می کنم و آيا در سوئد دوست پسر دارم يا نه. نام هتلم را پرسيد و بعد از مدتی آمد و رفت گفت که آيا می توانم شماره اتاقت را بدانم؟ پرسيدم که اين همه کنجکاوی برای چيست؟ و گفتم که مايل نيستم اطلاعات خصوصی به کسی بدهم. موقع صرف غذا آمد و پرسيد که غذا خوب است يا نه و بعد از مدتی اين پا و آن پا کردن گفت که بعد از صرف غذا چه می کنی ؟ و گفتم که مايلم به کنار دريا بروم و قدم بزنم. و گفت اگر صبر کنی می توانيم بعد از بستن رستوران با هم برويم. گفتم که مايلم تنها بروم. غذا را خوردم و صورتحساب خواستم. گفت که مهمان او باشم و اصرار کردم که پرداخت کنم. با صورتحساب کارت رستوران را داد و اسمش را رويش نوشت. جلوی اسمش هم شماره تلفن موبايلش را نوشت . پول صورتحساب را روی کارت گذاشتم و از رستوران خارج شدم. به خودم گفتم ديگر به اينجا بر نمی گردم.
در رفتن به کنار دريا همين جشن بر پا بود. در کنار دريا نيز دو سه مورد مزاحمان اين چنين . راه پيمايی کنار دريایم را قطع کردم و به هتل برگشتم ، ساعت حدود يازده شب بود و من فرسوده بودم. استخر هتل را خالی يافتم و فرسودگی يکروز کشمکشی ناشيانه را به آب سپردم.
تا آخرين روز سفر اين مسئله دائما تکرار شد. ديگر عادت کرده بودم و مثل بچه های ساده لوح به بوق زدن ها جواب نمی دادم. به پيس پيس هايی که در خيابان می شنيدم جواب نمی دادم و وقتی کسی جلو می آمد وسلام می کرد بی اعتنايی می کردم و رد می شدم.يک بار متوجه شدم که مردی در خيابان تعقيبم می کند. اول فکر کردم اشتباه می کنم و با تغيير مسير متوجه شدم که همچنان تعقيبم می کند. ايستادم و با دست به او اشاره کردم که به جلو بيايد. وقتی آمد سئوال کردم : آیا تو تعقيبم می کنی؟ گفت : نه کاملا. گفتم پس می کنی. گفت: منظور بدی در بين نيست. گفتم : منظور خوبی می تواند در بين باشد؟ لطفا اين کار را نکن. من را عصبی می کنی و اين ابدا درست نيست. گفت باشد و رفت.
متوجه شده بودم که ديدن زنی تنها اتفاقی روزمره نيست.اصلا ارتباطی به سن و قيافه و شکل و شمايل نداشت، اميدوارم دوستانی که اين نوشته را می خوانند سوء تفاهمی پيش نيايد و فکر نکنند که قصد گرفتن توجهی فوق العاده در بين است. من اين برخوردها را به عنوان کمپليمانگ نمی گرفتم. بلکه اين گونه برخوردها به نظر من تجاوز به حريم خصوصی من بود. و به رسميت نشناختن حق من به عنوان يک رهگذر.مسئله ساده بود. اگر من يک مرد بودم و اين خيابان ها و مغازه ها را به تنهايی می گذشتم مورد اين برخورد قرار نمی گرفتم. اگر همسری در کنار داشتم هم برخورد ديگر گونه بود. اما وقتی که زنی تنها بودم هر کسی به خود اجازه می داد که به حريم خصوصی من وارد شود و مرا مورد پرسش قرار دهد.

سعی کردم ريشه اين برخوردها را تا جايی که توانايی داشتم بيابم. تونس کشوری است که نسبت به بسياری از ديگر کشورها ی اسلامی قوانين بسيار پيشرفته ای دارد، با اين همه ديدن زن تونسی در خيابان به تنهايی بسيار غريب بود. در ساعات شب تقريبا غير ممکن. يا همراه با شوهران بودند و يا با عده ای از زنان، تقريبا دو يا سه نسل با هم به بيرون می آمدند.تونس کشوری توريستی است. و منطقه ای که ما در آن بوديم ، سووس ، شهری کاملا توريستی است. در جلسه اطلاعاتی به ما گفته شد که سنت های مردم را در نظر بگيريم ، راهنما تاکيد مشخص کرد که" پوشيده تر" حرکت کنيد و" تحريک کننده" لباس نپوشيد. عين کلماتش را بگويم: لطفا کون لخت نگرديد و يک سارونگی چيزی به دور باسن خود بپيچيد وقتی در شهر می چرخيد. در برخوردهايی که با مردان تونسی داشتم وقتی می گفتم که ايرانی هستم ، قدمی به عقب بر می داشتند و می پرسيدند که مسلمان هستم يا نه، و وقتی که می گفتم مسلمان نیستم دوباره سوال و جواب شروع می شد. يک بار برای امتحان گفتم که آری مسلمانم و برخوردها کاملا ديگرگونه شد. احساس کردم به نوعی زن اروپايی و زن غير مسلمان برای اين مردان به عنوان انسانی سهل الوصول و قابل تعرض معنا يافته است.
بی انصافی است اگر اين را ذکر نکنم:
بارها ديده بودم که زنان عرب روی انگشتان و پشت دست را با حنا به شکل زيبايی نقاشی می کردند. به دنبالش می گشتم تا پشت يکی از دستانم را اينگونه تزيين کنم. به آن تاتوی حنا می گويند. در شهر قديم" مدينه " پسر جوانی را يافتم و نقشی را انتخاب کردم. اين پسر حدود 30 ساله بود. 7 زبان را به خوبی صحبت می کرد و بسيار خوش برخورد و مهربان بود. در حين نقاشی دستم از من پرسيد که از تونس خوشم می آید يا نه ، با او راجع به برخورد مردان گفتم ، خنديد و گفت:
حق با توست. مردان تونس زن تنها را جنسی سهل الوصول می شناسند. اما می دانی که بسياری از زنان اروپايی که به تنهايی به تونس می آيند ، در طول اين يکی دو هفته ای که اينجا هستند ، فقط برای يافتن مردی هستند که بتوانند اين دو هفته را با او بگذرانند. به ياد نوشته ای افتادم که دو سال پيش در يکی از روزنامه ها خواندم. زنان فمينيست يونانی به زنان اروپايی به دليل اين حرکتشان اعتراض کرده بودند و گفته بودند که اين مردان اکثرا متاهل هستند و از زنان اروپايی خواسته بودند که فمينيسم خود را در کشورشان جای نگذارند.
من همان موقع هم به خودم گفته بودم: چگونه است که اين زنان فمينيست هم باز زنان را در اين مورد مقصر می دانند و با مردان خود گپ نمی زنند و گلايه را از زنان آغاز می کنند.
اما در عين حال اين برخورد ها دو سو دارد. دوست مردی که به تايلند رفته بود می گفت که در آنجا امکان حرکت آزاد از او گرفته می شد. همه فکر می کردند که او برای سکس به تايلند که به اين دليل مشهور است آمده است.در حالی که او که به فلسفه های دنيای شرق و ديدن معابد علاقه مند بود به اين دليل وقتی موقعيت سفری برایش پيش آمد از اين موقعيت استفاده کرد. و او ازبرخوردهايی که می شد بسيار آزار می ديد. او دقيقا در موقعيت من قرار داشت. با اين تفاوت که در تايلند سکس توريسم راه کسب درآمد است. اما در اين کشور اين مسئله مطرح نيست. لااقل تا آنجا که من می دانم مسئله در اين کشورها نه حول فحشا بلکه اگر باشد ، بيشتر حول خوشگذرانی می گردد.
پس بايد طريقی يافت که زن نيز در اين جامعه و جوامعی مشابه حق انتخاب داشته باشد. مورد تعرض قرار نگيرد و به خاطر تنها بودن هر لحظه مورد بازجويی واقع نشود.
راهش را من نمی دانم. شما چه فکر می کنيد؟.

[ 22:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

راستی روز 5 سپتامبر، روز تولد زنانه ها بود.
تولدمان مبارک
زنانه ها يک ساله شد. روزی که وبلاگ را شروع کردم با کمک دوستی که مرا از نظر مسائل تکنيکی کمک کرد فکر کردم که نوشته هايی را که در مورد مشغله من يعنی مسائل زنان است در اينجا گرد آورم. و به اينگونه شروع شد. با نقدی از مريم و شعری از ژیلا و حرفی از شادی. و به اينگونه بود که زنانه ها متولد شد.
در اين مدت يکسال در کنارتان بودم، دوستان خوبی پيدا کردم و بسيار رشد کردم. به جرات می توانم بگويم که اندکی به انسانيت نزديک تر شدم ، به کمک شما. و از اين جاست که می گويم تولدمان مبارک
مرسی که با من هستيد. و مرسی که در کنار هم جايی برای رشد يکديگر به وجود آورديم.
اين اولين صفحه زنانه ها
و اين هم ترانه من زنم از زيبا چرا که امروز بعد از يکسال که از تولد زنانه ها می گذرد حس می کنم که از هميشه بيشتر زن هستم.پس پيش هم بمانيم و در راهی که پيش رو داريم يکديگر را تنها نگذاريم.
تولدمان مبارک

[ 0:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 6, 2003

سفر 5


بعد از صبحانه به سمت باغی که در آن صيفی و درخت کاری می کردند راه افتاديم. باغ در حومه شهر دوز واقع بود. هر خانواده يک هکتار در دست داشت و آنچه که می خواست می کاشت. بجز درختان خرما البته که در همه جا مشترک بود و منبع در آمد خانواده را تشکيل می داد. فصل رسيدن خرما ها نزديک می شد و خوشه های خرما که از نخل ها آويزان بود منظره زيبايی را به وجود آورده بودند.برای اينکه خرما ها بهتر برسند روي خوشه های خرما پلاستيک کشيده بودند وبرای اين کار بايد هر کس از درختان بلند خرما بالا رود و بعد در آن بالا کيسه هايی را که به دست دارد به روی خوشه ها بکشد و بعد به پايين آيد. خوشه های خرما هر کدام 15ـ 20 کيلو وزن داشتند و هر درختی بين 5 تا 7 خوشه خرما داشت. نگاهی به نخلستاه ها و هزاران هزار نخل به تو می گفت که اين کاری طاقت فرسا و شبانه روزی است. بعد از رسيدن به دوز اتوبوس توقف کرد و ما بقيه راه را با گاری هاي تک اسبه که برای نشستن راحت چهار نفر تهيه شده بودند طی می کرديم . گاری ها به اندازه کافی بودند. در گاری ما سه نفر نشستند و منتظر من شدند که من هم در سر جايم بنشينم و راه بيفتم. به پسر گاریچی گفتم : می توانم به جای آن پشت ، در آن بالا پيش تو بنشينم ؟ گفت اينجا تخته است و چندان راحت نيست. گفتم که عوضش بهتر می بينم. موافقت کرد و من در کنار او در جای گاريچی نشستم. بعد از نزديک به نيم ساعت گاری رانی ، به محل مورد نظر رسيديم . راهنمايی که منتظرمان بود به زبانهای عربی ، فرانسه، انگليسی، آلمانی و اسپانيايی تسلط داشت و کمی هم سوئدی می دانست. مرد مسن و بسيار شوخی بود. با وجود سن زياد و هيکل بزرگش از درختهای نخل به سرعت بالا پايين می رفت و سر به سر همه می گذاشت. راجع به درست کردن عرق خرما حرف زد .و گفت عرقش آنقدر قوی است که با خوردن يک گيلاس از آن به هپروت می روی و ها للويا. کاتارينا که با دوست پسرش در جمع بود بعد از مدتی راه رفتن به او گفت راستی آن عرق هاللويا را کجا می توانی به ما بدهی . مرد راهنما به او گفت امشب پيش من بمان و من کاری می کنم که بدون عرق فرياد بزنی هاللويا. همه خنديديم . استفان ، دوست پسر کاترينا بيشتر از همه می خنديد و به مرد راهنما می گفت تو خيلی بامزه هستی و مرد راهنما با تعجب به او نگاه می کرد. بعد از ديدن باغ کشاورزی به وسيله گاری ها به پيش اتوبوس باز گشتيم. من باز هم اجازه گرفتم که در پيش گاريچی بنشينم.

مقصد بعدی نافتا بود. نافتا درياچه نمکی واقع در قسمت مرکزی تونس است. در اين فصل سال ابدا باورتان نمی شود که در اين جا زمانی درياچه ای بوده است. آب رفته و تنها نمک مانده است. اين درياچه با عرض 20 کيلومتر و طول 24 کيلومتر چيزی بجز صحرايی خشک نيست . در دو طرف جاده بحر های کوچک آب به تو می گويد که در اينجا درياچه ای زندگی می کرد و آبی که در بحر ها جاری است زلال و روان است و نسبت به مواد معدنی آن رنگش متغير است. در طول گذشتن از کنار درياچه رنگهای آبی فيروزه ای، سبز و قرمز را ديدم. برايم باور کردنی نبود که اين بيابان برهوت چيزی بجز بيابان باشد. تنها وقتی پياده می شوی و بر خاک قدم بر می داری می بينی که آنچه تو خاک تصور می کردی در حقيقت چيزی جز نمک متراکم و به هم فشرده نيست. و انگشتی که به آب زدم و به دهان گذاشتم مهره های پشتم را از شدت شوری لرزاند. در دورتر کاميونها مشغول استخراج نمک بودند. اين منطقه يکی از بزرگترين معادن نمک منطقه محسوب می شد و نمک آن به کشورهای اروپايی صادر می شود.
از نفتا به توزور رفتيم. توزور شهری است که با فاصله کوتاهی در قسمت شرق نفتا واقع شده است ، اکثريت ساکنان اين شهر مسلمانان شيعه هستند. همانطور که گفتم آزادی پوشش در تونس وجود دارد و حجاب سنت است و نه اجبار. زنان چادری سفيد به تن می کنند که گرمای خورشيد را به خود جذب نمی کند. اما در شهر توزور چادر ها سياه است. چادر ها دقيقا همانند چادر ايرانی هستند که با نوارهای رنگارنگی تزئين شده است. رنگهای موجود بر چادر ها دو رنگ بيشتر نبودند ، نوار باريکی که قسمت مرکزی چادر را داشت و به هيچ وجه امکان نديدن آن وجود نداشت. اين نوارها دورنگ آبی و سفيد بودند. رنگ آبی مخصوص زنان متاهل و شوهر دار و رنگ سفيد مخصوص زنان مطلقه يا بيوه بود. راستش اين نشان گذاری را باور نمی کردم مگر وقتی به چشم خود ديدم که زنان با چادرهايی با نوارهای آبی يا سفيد در حرکتند.
دختران جوان را اکثرا بی چادر و بی حجاب ديدم که با لباس های معمولی دربازار و مراکز خريد در آمد و شد بودند. اما يک دختر جوان که با چادر بود چادری سياه و بدون نوار داشت. و اين به آن معنا بود که او باکره است و هنوز ازدواج نکرده است. اين نشان گذاری زنان حقيقتا باور نکردنی بود.
بعد از حرکت از توزور به قيروان رفتيم. قيروان چهارمين شهر مذهبی مسلمانان است و آمده است که اگر کسی 7 بار به مسجد بزرگ قيروان برود از رفتن به خانه خدا معاف است و عذر او نزد خدا پذيرفته می شود. ما را به مسجد بزرگ قيروان راه ندادند. ورود به آنجا برای غير مسلمانان ممنوع بود. همراهانم به من گفتند که شايد تو را راه دهند اگر حجاب بر سر کنی و بگويی ايرانی و مسلمان هستی. گفتم ايرانی بودنم را هرگز نفی نکرده ام ولی به خاطر ديدن هيچ مکان مقدسی حاضر نيستم دروغ بگويم که مسلمان هستم. که نيستم. و حاضر نيستم حجاب بر سر گذارم. من هم همراه بقيه از سقف مغازه فرش فروشی که برای تبليغ فرشهايش سقف خود را در اختيار توريست ها می گذاشت نگاهی به درون مسجد انداختم. مسجد بسيار ساده و با معماری بسيار ساده ای بود. گنبد آن آجری بود و برای من که گنبد ها و صحن مساجد را کاشی کاری شده ديده بودم چندان جنبه زيبايی نداشت. به هر حال ما را راه هم نمی دادند که .
قيروان آخرين محل توقف ما بود و بعد از اينکه يکی از همراهان از آن مغازه قاليچه کوچکی خريد با اتویوس به شهر سووس باز گشتيم.


[ 23:18 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

سفر 4

توقف بعدی ما هتل بود. هتلی در نزديکی يک ده کوچک به نام بهشت صحرا ، راهنما در راه از چهار استخر زيبای هتل حرف زد و وقتی به هتل رسيديم از منظره يکی از استخر ها شگفت زده شدم. استخری مارپيچ مانند که سقفی از گلهای سفيد و سرخ آن را احاطه کرده بود. راهنما گفته بود متاسفانه ديروقت می رسيم و صبح زود ساعت 5 بيدارتان می کنم تا برای صبحانه حاضر شويد و ساعت 6 صبح حرکت می کنيم. همراهانم گله مند شدند که ساعت 5 صبح بسيار زود است و بگذار بخوابيم. اما با وجود راهی که در پيش داشتيم و برنامه راه وقت تغيير داده نمی شد.
به اتاق رفتم و دوش گرفتم و در رختخواب فرو رفتم. گرسنه نبودم و شام نمی خواستم. به صحرا انديشيدم و مردان صحرا نشين. من زنی را در جمع نديده بودم. تنها مردان بودند و بس. ومسلما هم چون گذشته گان دور در چادر ها زندگی دائمی ندارند. اما به هر حال زندگی صحرا نشينی زندگی ساده ای است که مرد و زن صحرا نشين آن را انتخاب می کنند.گاه به دليل اينکه آن را دوست دارند و گاه به دليل آنکه حوزه انتخابشان محدود است.
به کلماتی که اينجا و آنجا راجع به عرب ها خوانده ام فکر کردم. اولين بار در نوشته های هدايت به اين عبارت نفرت زا برخوردم. " عرب سوسمار خور". من قفسی ديدم که در آن سوسمار صحرايی نگه داری می شد. نمی دانم چرا خوردن گوسفند و گاو و خوک از خوردن سوسمار زيباتر و متمدنانه تر به حساب می آيد. اما من انسانهايی را ديدم که زيبايی را دوست داشتند و می فهميدند ، از شب صحرا و آسمان پرستاره اش و خوابيدن زير سقف آسمان چنان حرف می زدند که انگار از خوابيدن در آغوش معشوق خود.
وقتی که مرد صحرا نشين مشتی شن صحرا را به دستت می دهد و تو به ريختن آن نگاه می کنی و با سياه ترين چشمان دنيا که در ميان چهره سوخته اش برق می زنند به تو می گويد که آی..اين زندگی توست. تا زمانی که اين مشت شن نريخته است زندگی کن ؛ به خودم می گويم : آخر هدايت جان چرا اين کلام را به دهان مردم ما انداختی ؟ تو در عمرت زيبايی چشمی را که از لای دستار به تو خيره شده است ديده بودی ؟ کدام فلسفه را از فلسفه مرد صحرانشين که در حال و برای امروز زندگی می کند و قوتش را از همان صحرا می گيرد قوی تر دانستی؟ ناسيوناليزم ايرانی و خصومت ضد عرب برايم هرگز معنا نداشت. اما در آن لحظه تنها بی معنایی آن نبود که دلگيرم می کرد. خود برتر بينی و ديگر کوچک بينی های ما، مبارزه بی تلاش ما برای اثبات اينکه از ديگران بهتريم و برای شکاف اندازی ميان انسانها و دشمنی های کور و بی منطق. همه و همه موجب شد که با غمی بزرگ به خواب رفتم.

صبح قرار بود ساعت 5 بيدارمان کنند. من موبايلم را روی 4 صبح کوک کرده بودم و با شنيدن صدای زنگ موبايل برخواستم. هوا همچنان تاريک بود و خنکای مطبوعی داشت. لباس شنايم را که همراه خودم در کوله پشتی ام آورده بودم به تن کردم و حوله هتل را برداشتم و به سمت استخر رفتم. سطح آب از گلهای سفيد و صورتی پوشيده شده بود. هنوز کارگران هتل شروع به کار نکرده بودند و سطح آب را از گلهای ريخته شده پاک نکرده بودند. و آب سرد بود. اما ساعتی ديگر خورشيد بيرون می زد و دوباره می گداخت.و شنا در ميان گلهای سفيد و صورتی در آن ساعت تنها رويای من بود. نيم ساعتی بود که شنا می کردم که مردی نزديک شد و به فرانسه چيزی گفت. گفتم که انگليسی حرف بزند و او گفت که از شنيدن صدای آب متعجب شده . گفتم که ساعت 6 عازم هستيم و ديگر شانس شنا کردن در اين استخر زيبا را نمی داشتم. پرسيد که همسرم کجاست و گفتم که تنها هستم. کمی صحبت کرديم و من که ديدم ساعت نزديک به پنج شده است از آب بيرون آمدم ، ديدم که با شرمی رويش را برگرداند تا مرا در لباس شنای دو تکه ام نبيند. حوله را برداشتم و به دور خود پيچيدم. هوا همچنان تاريک بود و کم کمک داشت سپيده می زد. جلو آمد و از من پرسيد که می تواند دستم را بگيرد و خط دستم را بخواند. گفتم که اعتقادی ندارم ولی به هر حال دستم را به او دادم. به من گفت که زندگی شاد و آرامی دارم. به من گفت که از زندگی ام راضی هستم. به من هر آنچه را گفت که خود می دانستم.



[ 21:15 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

سفر 3

ایستگاه بعدی ما صحرا بود. صحرايی که انگار تمام شدنی نبود. دريايی از شن که تا بی انتها ادامه داشت. از اتوبوس که پياده شديم کاروانی از شتر منتظر ما بود. من در ال جم يک دستار سپيد خريده بودم که به سبک مردان عرب به سر می بستم.( به سبک زنان اگر می بستم فرقی با حجاب نداشت و من به همين دليل با کمک سربند مردانه آن را بستم که مانعی بر آفتاب شديد و سوزان باشد) بعد از اينکه همراهان با کلی آخ و اوخ و واخ و ووخ و پيف پيف بو می ده سوار شتر ها شدند حرکت کرديم و در صحرا پيش رفتيم. شتر من که بزرگترين شتر بود کمی وحشی بود و برای خودش يورتمه می رفت. فرصت کوتاه بود و جايی برای آشنا شدن با همديگر نداشتيم.زبان هم را نمی فهميديم ومن ناشيانه آن زمان که می خواستم تند برود به او ايشی می گفتم و وقتی که می خواستم آهسته برود با نچ نچ کردن سرعتش را دو برابر می کردم. اين داد بقيه را که افسار شترشان به افسار شتر من بسته بود در می آورد چرا که سرعت شتر هاي آنها را هم زياد می کرد و مرد ساربان را به خنده می انداخت و با شترش به تاخت می آمد و با صداهايی که از گلو در می آورد شتر را به آهسته رفتن وامی داشت.
مرد ساربان در کنار من حرکت می کرد و به زبان فرانسوی چيزی پرسيد ، گفتم که انگليسی بلد هستم. و او با انگليسی سليسی سئوالی کرد که تا آن زمان صد ها بار به آن پاسخ داده بودم. از کجا هستم و چرا تنها سفر می کنم. و ...
در صحرا پيش رفتيم ، تا آنجا که از هر طرف نگاه می کردی بجز صحرا نمی ديدی. مرد ساربان کاروان را به ایستادن وادار کرد و با صداهايی که از گلو در می آورد که شبيه خخخخخخ بود شتر ها با به نشستن وادار کرد. پيش از همه به من گفت که دستانت را محکم به جهاز شتر بگير. تکان شتر در موقع نشستن تو را به پايين پرتاب خواهد کرد.
پايين آمدم و پای بر شن صحرا گذاشتم. غروب نزديک می شد.
پرسيد که شوهرم کجاست. خنديدم. پرسيد چرا می خندی . گفتم ، آخر جايی هم برای اين نمی گذاری که شايد اصلا شوهری در کار نباشد ، تو حتی نمی پرسی شوهر داری يا نه ، مستقيم می پرسی شوهرت کجاست. گفت : هی جدی باشيم . زنی مثل تو . گفتم مگر من چه ام است ؟ همچی می گی زنی مثل تو انگار که جزام دارم . دستهايم را گرفت و گفت ببخش. اين زبان لعنتی. کاش می شد با تو به عربی حرف بزنم . آنوقت سوء تفاهمی نبود . ببخش ، قصد توهين نداشتم. قصدم کمپليمانگ بود. مطمئن باش اگر اينجا زندگی می کردی ، نمی گذاشتند مجرد بمانی. مطمئن باش. و خنديد.
چشمانش به سياهی شب بود و صورتش نقشی از آفتاب سوزان صحرا داشت . زيبا بود.
گفتم : شايد به همين دليل است که اينجا زندگی نمی کنم و جايی هستم که بتوانم آن گونه که می توانم زندگی کنم.
گفت : یعنی می خواهی اين گونه زندگی کنی ؟ به تنهايی ؟ مگر ممکن است اين انتخاب کسی باشد؟ اما آخر چرا ؟
ــ : چون اينگونه شاد هستم.
ــ : باور نمی کنم که زنی با تجرد شاد باشد.
ــ : من هستم.
به چشمانم نگاه کرد و گفت. باور می کنم. چشمانت می خندد و آرامش عجيبی در چشمانت هست.
همراهانم مشغول گرفتن عکس با شتر ها و با اسبی که براق زيبايی داشت بودند. سوار اسب می شدند و دستاری را از صاحب اسب قرض می گرفتند و شمشيری دو لب ( که آنها نمی دانستند که شبيه ذوالفقار علی است ) به دست می گرفتند و عکس می گرفتند. بابت اين عکس 10 دينار می دادند.
مرد صحرا نشين به من گفت عکس نمی خواهی بگيری ؟ با آن اسب؟ خنديدم و گفتم مسخره است. دستم را گرفت و گفت بنشين ، بر شنهای صحرا بنشين تا صحرا را بفهمی ؟ بر شنهای صحرا نشستم. مشتی شن صحرا به دستم ريخت و گفت : اين زندگی است، می بينی؟ ببين چگونه از دستت می گريزد؟ تا نرفته زندگی کن. گفتم : اين شن ها را نمی شود نگاه داشت. به هرحال می گريزد ، مهم آن است که چگونه از دستت بريزد. من می خواهم که شرط ريختن اين شن ها را خودم تايين کنم.
گفت: زن سختی هستی.
گفتم : می دانم.
گفت : سوئدی نيستی. از کجا می آيی؟
گفتم از ايران
گفت: آه، پس مسلمانی؟
ــ نه . مسلمان زاده ام. اما مسلمان نيستم. من به دين نياز ندارم.
ــ آه. زن سختی هستی.
از او پرسيدم چند زبان بلد است. بجز عربی و فرانسه که زبان اصلی محصوب می شوند انگليسی را خوب صحبت می کرد و به زبان آلمانی هم آشنا بود.
از او پرسيدم که چرا با وجود معلوماتش کاری بجز صحرا نشينی انتخاب نمی کند ؟ گفت که صحرا را دوست دارد. و پرسيد : فکر می کنی بتوانی در صحرا زندگی کنی ؟ در اينجا ؟
خنديدم و گفتم: من زن شهر نشين هستم. و همانطور که گفتی زن سختی هم هستم.
وقت برگشتن بود . همراهانم عکس هايشان را با شتر و اسب گرفته بودند. من کيسه ای را از شن صحرا پر کردم. نمی دانم چرا ، فقط فکر می کردم برايم کافی نيست که با خاطره صحرا و عکسها به سر برم. می خواستم هر از چند گاهی بتوانم مشتی از زندگی را در دست بگيرم و به ريختن آن از ميان انگشتانم نگاه کنم.
سوار شتر ها شديم و در غروب خورشيد صحرا به سمت محل اتوبوس بازگشتيم. مرد صحرا نشين تا زمان بازگشت ديگر يک کلمه هم با من سخن نگفت.



[ 21:14 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

سفر 2


يکی از آرزوهای بزرگ من هميشه ديدن صحرا بود. صحرايی که آنگونه که دريا را شناختم مواج است و در دوردست هايش آنچنان آسمان و زمين در هم تنيده باشند که انگار يکی. و وقتی که فرصت سفر به تونس برايم دست داد ، اين فرصت را غنيمت شمردم.
مقصد من شهر ساحلی و توريستی سووس بود. متاسفانه به دليل مشکلاتی که در محل کارم وجود داشت با مرخصی دو هفته ای موافقت نکردند و من تنها توانستم يک هفته مرخصی بگيرم. طبق تجربه قبلی معتقدم که ديدن شهرهای توريستی ديد خوبی از يک کشور به دست نمی دهد پس وقتی ديدم که امکان سفر دو روزه ای به صحرا وجود دارد از فرصت استفاده کردم.
سفر ما از شهر سووس شروع شد و نيمه جنوبی کشور تونس را در بر گرفت. صبح دوشنبه از سووس حرکت کرديم ، مقصد اول ما ال جم ، آمفی تاتر بزرگی است که در زمان رومی ها بنا شده است. اين آمفی تاتر که بسيار خوب حفظ شده است و به گفته ای حتی از آمفی تاتر روم هم بهتر نگاه داری شده است، 45 هزار نفر را در خود جای می داد و محل مبارزه گلادياتور ها با حيوانات وحشی و احيانا با يکديگر بوده است.گلادياتور ها زندگی سخت و طاقت فرسايی داشتند، ريسک شغل بالا بود و اکثر گلادياتور ها در مبارزه با حيوانات وحشی جان خود را از دست می دادند.وقتی شرايط زندگی يک گلادياتور را می بينی ، زندگی برده گونه و حيوانی با تمرينات سخت و در دخمه های کاملا بدون نور و تاريک ، غير ممکن به نظر می رسد که اين انتخاب يک انسان برای ادامه زندگی باشد اما واقعيت اين است که اين شغل انتخابی بود و جايگاه اجتماعی بسيار بالايی هم داشت، چرا که گلادياتور مورد توجه قيصر قرار می گرفت. و اين توجه موقعيت خاصی را برای او به وجود می آورد. وای به حال گلادياتور هايی که مورد خشم قيصر قرار می گرفتند. اين افراد مرگشان در ميدان حتمی بود. چرا که تعداد حيواناتی را که می بايد با آنها مقابله می کردند در هيچ کجا ثبت نشده بود و تنها خواست قيصر بود که قائله را ختم می کرد. گلادياتور ها اگر به سن کهولت و بازنشستگی می رسيدند به افتخار اشرافيت ملقب می شدند و بقيه عمر را بی دغدغه می گذراندند.
همانطور که گفتم گلادياتور بودن مسئله ای انتخابی بود و گلادياتور ها برای نبرد مرگ و زندگی تمرين های مخصوص و پرورش مخصوصی را پشت سر می گذاشتند اما درخواست حضور در ميدان آمفی تاتر تنها خواست گلادياتور ها نبود. بردگان و زندانيان با حکم های طولانی مدت يا ابد هم درخواست شرکت در اين نبرد را داشتند که در صورتی که می توانستند جان بدر برند آزاد می شدند. اتفاقی که بسيار به ندرت می افتاد.
در دنباله سفر به شهر سفاکس ، و قبه رفتيم. اين شهر ها هم در کناره دريا واقع شده اند و رنگ توريستی داشتند.
ماطماطه شهری بعدی بود که در صورت بازديد ها قرار داشت.
تونس به طور کلی کشوری تخت و مسطح است. بجز قسمت ماطماطه که آنرا کوهستانی نام نهاده اند. ارتفاع اين منطقه از سطح دريا حدود 600 متر است. در جنوب قبه واقع شده است و مردمان آن بربرها هستند که زندگی غار نشين دارند.بله درست خوانديد. غار نشين.
در ماطماطه قديم که مردم به شکل غارنشينی به زندگی ادامه می دهند امروز حدود 1000 نفر زندگی می کنند. اين غارها در دل کوه کنده می شود . به اين شکل که ابتدا محوطه ای به عنوان حيات در کوه حفر می شود و بعد در گوشه و کنار اين حيات محل خواب و خوراک و استحمام و نگهداری از حيوانات حفر میشود. در زمان حبيب بورقيه ، او از وضعيت بدوی زندگی بربرها در اين منطقه بسيار دلگير شد و در فاصله يک مايلی از ماطماطه ، ماطماطه جديد را بنا گذاشت. اين طور که شنيدم خانه های ماطماطه جديد به رايگان در اختيار ساکنان ماطماطه قرار می گرفت و بسياری از اهالی به آنجا اسباب کشی کردند و در خانه های جديد زندگی را شروع کردند. اما گروه کمی هم تصميم گرفتند به زندگی سنتی خود ادامه دهند.
ساکنين اين غارها زندگی بسيار ساده ای دارند و از آنچه طبيعت در اختيارشان می گذارد استفاده می کنند . زندگی طولانی دارند و بندرت مريض می شوند. گروه ما از يکی از اين غارها بازديد داشت. ما در آنجا به نان و چای نعنا مهمان شديم. گندم اين نان توسط خود خانواده کشت شده بود و در آسياب سنگی آرد شده بود. دمای درون اتاقک های اين غار در تابستان که دمای بيرون به 55 و 60 درجه هم می رسد ، حدود 25 تا 30 درجه ثابت می ماند و در زمستان که سرمای بيرون به حد يخبندان می رسد هم همين دما را حفظ می کند. دفتر توريستی که سفر ما را محيا کرده بود با اين خانواده برای اين ديدارهای متعدد قراردادی بسته است و اين يکی از مراکز درآمد خانواده محسوب می شود. توريسم به اينجا هم رسيده است و من در رفت و آمد ها يمان به اتاقهای مختلف آنها چهره فرزندان را می ديدم ، به خصوص پسر خانواده که پسری حدود 12/13 ساله بود ، و با کينه ای بی نظير به ما که توريست خوانده می شويم و دوربين هايی که چرق و چرق عکس می گرفت نگاه می کرد. ديدن آب لوله کشی شده از چاهی که در نزديک خانه بود، و الکتريسيته که با کمک موتور مخصوص تامين می شد و وجود مانتين بايک و تلويزيون کوچک در خانه همراهان سوئدی مرا متعجب کرد. انگار که منتظر بودند که فقر و نکبت و بی تمدنی را در اين خانه با هم ببينند تا ارضا شوند. و اين نشانه های تمدن آنها را دلسرد می کرد.
ناهار را در يک رستوران بربر خورديم . ناهار ساده ای بود از کوسکوس و کدوی تنبل و سيب زمينی همراه کمی گوشت.
و به سمت مقصد بعدی به راه افتاديم .


[ 21:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

1سفر

تونس کشوری است با مساحت 164 هزار کيلومتر مربع و جمعيت 9.5 ميليون نفر. بيش از نيمی از جمعيت کشور زير 20 سال هستند و 98 درصد مردم مسلمان و 2 درصد يهودی و مسيحی هستند. زبان
رسمی اين کشور عربی و فرانسوی است ، به شکلی که حتی کودکان که به سطح دبستان نرسيده اند زبان فرانسه را در کنار زبان مادری خود فرامیگيرند.
تونس کشور کوچکی است در شمال افريقا که با ليبی و الجزيره مرز خاکی مشترک دارد. شهرهای بزرگ آن تونس، سفاکس ، سووس و قيروان هستند و واحد پول آن دينار تونسی است. ( هر دينار معادل 7 کرون سوئد )
در هفته ای که گذشت سفری به سووس ، يکی از شهرهاي ساحلی تونس داشتم و برايتان از آنجا می نويسم.
مختصری از تاريخ تونس :
تونس کشوری است که قدمتی 6000 ساله دارد . ساکنان اصلی آن از ابتدا بربرها بودند که مردمی عمدتا غارنشين بودند. تاريخ های مهم :
814 قبل از ميلاد، حمله فنيسی ها به تونس و بنياد گذاشتن شهر قرتاگا
146 قبل ميلاد ، از بين رفتن قرتاگا به دست رومی ها و بنياد امپراتوری آفريقا توسط رومی ها.
بعد از ميلاد:
312 گرويدن قيصر کنستانتين به مسيحيت
439 اشغال قرتاگو توسط واندال ها
533 شکست واندال ها توسط قيصر رومی
670 بزرگترين حمله عرب ؛ شهر قيروان پديد می آيد
690 اعراب تونس را کاملا تسخير می کنند
739 قبيله های بربر در مقابل عرب ها دست به شورش می زنند.
915 به قدرت رسيدن سلسله فاطميه و انتخاب مهديه به عنوان پاينخت
1520 ـ 1580 جنگ ميان بورژواهای هاب و اتومان منجر به قدرت گرفتن ترک ها می شود.
1705 سلسله هوساندی به قدرت می رسد
1881بعد از مغزلات اقتصادی تونس توسط فرانسوی ها اشغال می شود.
1934 حزب استقلال ـ قانون جديد ـتوسط وکيل جوان العزيم الحبيب بورقيبه تشکيل می شود می شود.
1956 استقلال تونس و ترک تونس توسط فرانسوی ها
1957 اعلام جمهوری تونس ، حلع يد از ترک ها، به رياست جمهوری رسيدن حبيب بورقيه ، آغاز اصلاحات.
1987 برکناری اجباری و بازنشستگی اجباری حبيب بورقيه توسط نخست وزيرش زين العابدين بن علی( اين بازنشستگی تحميلی به دليل کهولت سن حبيب بورقيه و ممانعت او از کناره گيری، توسط نخست وزير و با مشورت 7 تن از پزشکان صاحب نام زمان انجام شد) و به دنبال آن بن علی خود رياست جمهوری را به عهده می گيرد.
2000 در آپريل اين سال حبيب بورقيه می ميرد.


من در مدت يک هفته ای که در تونس بودم جدای از اين اطلاعات عمومی چيز بيشتری که بدرد نوشتن در کتابهای اطلاعات عمومی باشد نمی توانم در اختيار تان بگذارم ، اما جدای اين کتابها، و در کنار اين کتابها ، و بر تر از تمام اين کتابها، در اين کشور انسانهايی زندگی می کنند. سنت ها و آدابی دارند ، و راه زنده ماندن و زندگی کردن را آموخته اند. حرف من در باره اين جنبه از کشور است. قضاوت نمی کنم که نه يک هفته وقت کافی برای اين کار است و نه من قاضی خوبی هستم. تنها می خواهم ديده ها و شنيده هايم را با شما در ميان بگذارم. که شايد به دليل بلندی مطلب مجبور شويم چند قستمش کنيم. يا در نوشتن ويا در خواندن.

وقتی که به کتابهای دانش عمومی مراجعه می کنيم تا در مورد تونس اطلاعاتی بگيريم اطلاعات بالا در اختيارمان گذاشته می شود. در صدر همه اينها نوشته می شود جمهوری تونس. نوع حکومت : دموکراسی.

دموکراسی را حکومت مردم بر مردم، يا حکومت مردمسالار معنی کرده اند. در مورد کشور تونس بايد بگويم که همين که از سال 1957 تا امروز که 2003 است تنها دو رئيس جمهور داشته است خود قسمتی از اين دمکراسی به نمايش گذاشته می شود. وقتی که از راهنما خواستم که در مورد وضعيت سياسی تونس توضيحی بدهد ، گفت که من حق ندارم در اين مورد صحبتی بکنم و اگر غير از اين عمل کنم و به گوش مقامات برسد اجازه کار دفتر توريستی ما لغو می شود.
در تونس 7 حزب در پارلمان شرکت دارند ولی اين هفت حزب ، احزاب تاييد شده هستند و هيچ حزبی با تفکری ديگر گونه حق ابراز وجود ندارد. آزادی بيان و قلم در تونس وجود ندارد. حبيب بورقيه که در سال 57 به قدرت رسيد اصلاحات بينظيری را در تونس صورت داد که واقعا در حد خود بی نظير بود. او که در فرانسه تحصيل کرده و تحت تاثير دولتهای رفاه جوامع اروپايی قرار گرفته بود سعی کرد که اين امکانات را برای مردم تونس هم به وجود بياورد. او زنان را تشويق به کنار گذاشتن حجاب نمود و چند همسری را ملغی کرد. کمک هزينه کودک تا فرزند چهارم را مقرر کرد و تحصيلات ابتدايی و متوسطه را برای همه گان اجباری اعلام کرد. بعد از روی کار آمدن بن علی مردم در حراس بودند که او رفرم های داده شده را پس بگيرد. اما تغييراتی که بن علی داد تنها در مورد حذف کمک هزينه بچه برای بچه چهارم ، و پخش اذان از راديو و تلويزيون بود.
وضعيت کنونی تونس از نظر اقتصادی بسيار نا مطمئن است . اولين مسئله ای که با آن برخوردم اين بود که در سوئد نتوانستم پول تعويض و پول تونس را خريداری کنم. گفتند که خروج پول تونس ممنوع است. با تحقيق بيشتر متوجه شدم که دولت تصميم گرفته است به دليل وضعيت نا بسامان اقتصادی و برای اينکه بداند چه مقدار پول در حرکت است ، پول را قفل کند. يعنی خروج پول از کشور ممنوع است و تمام پول در درون کشور موجود است. تعويض پول تنها با نظارت تمام و کمال دولت صورت می گيرد و بر خلاف آنچه فکر می کردم بازار سياه ارز به وجود نيامده است. توريست ها چه در بانک و چه در هتل خود پول را به يک قيمت تعويض می کنند و در ازای آن رسيد دريافت می کنند. برای باز گرداندن باقيمانده دينار ها به پول خود به ارائه اين سند احتياج دارند وگرنه مجبورند از 70 درصد ارزش پول خود صرف نظر کنند. يعنی پول را به نرخ 30 درصد بازتعويض کنند.
من در تونس به هيچ وجه بازار سياه چيزی نديدم. و اين در حالی است که اگر وجود داشت کاملا مشهود می بود. همانگونه که در سفری که چند سال پيش به بلغارستان داشتم ، وجود بازار سياه همه چيز مشهود بود. مشروب های خارجی در تونس گرانتر از داخلی هستند و کلا کالاهای خارجی را برای تقويت اجناس داخلی کمی گرانتر نرخ گذاشته اند. و با وجود تمام اين اقدامات که در جهت قوی کردن اقتصاد کشور می شود استاندارد زندگی در تونس پايين است. سطح حقوق ها پايين است و مخارج زندگی بالا. بهداشت و درمان عمومی و رايگان نيست و سيستم بازنشستگی وجود ندارد و از سالخوردگان از اندوخته يا از فرزندان خود برای دوران بازنشستگی استفاده می کنند.

در مورد وضعيت اجتماعی : خانواده مرکز جامعه است و از شغل و پيشرفت شغلی مهمتر محسوب می شود . و به طور کلی خانواده با سيستم پدر سالاری اداره می شود. هر چند که مدرنيسم نقش خود را ايفا کرده است و قدرت پدر تقليل پيدا کرده است اما کماکان اوست که حرف آخر را می زند. به اطلاعاتی جهت سطح اشتغال زنان دست پيدا نکردم اما از پرس و جوهايی که کردم به اين نتيجه رسيدم که به دليل نبودن امکانات دولتی ـ عمومی نگاه داری از کودک ، تعداد زنان خانه دار بسيار زياد است. خانه داری به عنوان شغلی پسنديده برای زن به حساب می آيد و زنانی که تحصيلات بالا ندارند از روی ناچاری بسيار زياد و به دليل فشارهای اقتصادی يا به دليل نداشتن سرپرست به کار در بيرون از خانه رو می آورند و اين مشاغل در حد نظافت چی ، يا پيشخدمت يا کار در آشپزخانه های رستوران ها و امکان غذاخوری است. اکثر فروشندگان مرد هستند و اين امر هم شغلی مردانه محسوب می شود که وجود تک و توک زنان در آن جنسيت شغلی را دگرگون نکرده است. ازدواج در سنين پايين بسيار شايع است و اين امر شانس تحصيل دختران را بسيار کم می کند. شهری که بيشترین مدت اقامت مرا در بر می گرفت ، شهر سووس ، يکی از چهار شهر بزرگ تونس است و نيز شهری است توريستی که معمولا کمی متفاوت تر از شهرهاي ديگر می شود. با وجود اين در اين شهر هم وجود زنان و دختران محسوس نبود. در طول روز زنان و دختران در مراکز خريد و... ديده می شدند. در حال انجام کاری يا خريد روزانه. در حالی که مردان در همه جای شهر و بخصوص کنار دريا ديده می شدند. اما شب ها تنها مردان مشهود بودند. زنانی اگر در بلوار ها و يا کافه ها ديده می شدند بدون استثنا با همراهی مردان بود. من در بلوار بزرگ چند بار چند گروه کوچک زنان را برای مدت کوتاهی در حال قدم زدن ديدم . اين گروه کوچک معمولا از چندين نسل تشکيل می شد. ديدن دختران جوان به تنهايی بسيار غير معمول بود. در تونس آزادی پوشش وجود دارد و زنان بنا به سنت ها و عادت ها پوشش اسلامی يا لباس معمولی را انتخاب می کنند. تعداد دختران محجب کمتر از زنان بود و استفاده از چادر در ميان زنان هم مرا به ياد چادر مادربزرگ در دوران قبل از ج.ا. می انداخت که معمولا از سرش می افتاد و حواسش پی خريدش بود و به آن بی توجه بود. ديسکوتک ها، کاباره ها، دانسينگ ها و بارها تا ديروقت باز بود اما مشتريان اصلی آن توريست ها و يا مردان تونسی بودند. من تونس را کشوری بسيارمردانه يافتم.



[ 0:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

September 5, 2003

"مردمان را دیدم
شهر ها را دیدم
دشت ها را، کوه ها را دیدم
آب را دیدم، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت ديدم
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم."

آمدم.تن از شن های صحرا نشسته ام هنوز، و اولين کارم سر زدن به خانه ام بود و خواندن نوشته های شما. باز کردن ميل ها که در آنجا باز نمی شد و سر زدن به خانه های دوستان.
برايتان می نويسم.

هر کجا هستم باشم."
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا، عشق ، زمين مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر می رويد
قارچهای غربت؟"
شعرها از سهراب

از همه عزيزانی که کامنت گذاشتند و ميل فرستادند خیلی ممنونم. در تونس که بودم يک مرکز اينترنت پيدا کردم وبرای خبر گيری از روزگار و دنيا کمی وبگردی کردم. و به وبلاگ سر زدم. راستش بعضی از کامنت ها آنقدر دلنشين و زيبا که اشک در چشمم جمع شد. آنجا زبان اينترنت فرانسوی بود و حتی امکان نوشتن عربی هم نبود. هات ميل هم به هيچ عنوان باز نمی شد و امکان چک کردن ميل نبود .ممنون از اين همه دوستی، از اين همه زيبايی.


[ 23:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



Powered by MT3.35