وبگردی های من وب گردی کار قشنگی است. وقتی که وب گردی می کنی و لينک ها را در وبلاگت می گذاری مثل آن است که قطعه ای نان و جرعه ای شراب را با دوستانت تقسیم کنی. و اين کار يکی از قشنگترين کارهای وبلاگستان است. من آدم منظمی نيستم پس قول وبگردی جمعه یا شنبه را به شما نمی دهم. اما تصميم گرفته ام که هر ازچند گاه شما را در خوانده های خودم شريک کنم.در اين قسمت سعی می کنم به وبلاگهای تازه بدنيا آمده سری بزنيم. وبلاگهای ادبی وبلاگستان و وبلاگهای فمينيستی و وبلاگهای زنان که چون از مشتريان دائمی شان هستم مسلما در اين ليست خواهند بود. سعی می کنم از تکرار پرهيز شود و وبلاگهای شناخته شده که خواننده های خود را پيدا کرده اند ، دائم تکرار نشوند و وبگردی چندان جنبه رفيق بازی پيدا نکند ، هر چند که این هم اصلا بد نيست. اگر ما نخواهيم به رفيقانمان برسيم پس کی ؟ اما در اين حال هم مرا از برخوردهای کاسبکارانه بعضی دوستان که: لينک بده تا لينک بدم، معاف بداريد.
در اين وبگردی قسمتی را همواره به وبلاگهای همجنسگرايان اختصاص می دهم. چرا ؟ چون همجنسگرايان انسانهايی هستند که در اين جامعه زندگی می کنند. کار می کنند و سهم دارند و در وبلاگستان هم شروع به کار کرده اند ، و مثل ديگر مکانهای عمومی جامعه برخوردهايی که با آنان می شود بسيار مرا متعجب می کند. وقتی که در پيام گيرهای وبلاگهای همجنسگرایان را نگاه می کنم ، بجز خود همجنسگرايان، و احیانا یکی دو تا از فمينيست ها ، رهگذری نمی يابم. همجنسگرايان در اين جامعه حضور دارند، اگر از آنها متنفرهستيم يا می ترسيم و يا هر مشکل ديگری با آنها داريم ، همجنسگرايان به صدای بلند حضور خود را اعلام کرده اند، نمی توانیم چشم به روی آنها ببنديم و آنها را نديده بگيريم . من تصميم دارم با مراجعه به خانه دوستان همجنسگرا ، حضور آنان و بودن آنان را هر بار با صدای بلند بانگ بزنم. تا چشم به حضور آنها نبنديم، تا نوشته های پر بار اين دوستان را بخوانيم و کم کم ترس خود و نفرت خود را پشت سر بگذاريم. برای مبارزه با هموفوبيا در وبلاگستان ، راهی بهتر از اين نمی شناسم.
خوب ، حالا بپردازيم به وبگردی ها: شادی در وبلاگ خود از حکم اعدام زنی می نويسد که دوست همسرش را در يک جريان دفاع از خود به قتل رسانده است و اکنون منتظر مرگ است، افسانه نوروزی می گويد که مرد قصد تجاوز به او را داشته است. فکر می کنيد که اگر اين قتل صورت نمی گرفت و افسانه در اثر اين تجاوز باردار می شد، آيا حکم سنگسار به دليل زنا در حق او اجرا نمی شد؟ چنين مرگی انتظار امينه را می کشد که آبنوس هم در وبلاگش در اين رابطه نوشته بود.
ندا از بالای ديوار هم ويروسی شده بود و يه راه ضد ويروس پيشنهاد کرده، در پست مربوط به 18 آگوست. و نوشته زيبايی هم از مخالفت والدین دوستش با دوستی آنها به دليل يک خیال واهی دارد. گلناز نوشته ای دارد از قول دختری که آخرين روز قبل از مرگش را می گذراند. حکم او نه تنها اعدام است بلکه تجاوز را نيز به عنوان تحفه ای الهی به او پيشکش می کنند تا با بار گناهانش در کنار حوریان بهشتی خلوتی نيابد. ليلا صادقی بحثی مفصل دارد در باره زبان ادبيات و ادبيات زبانی باز بگيد اين وبلاگ و وبلاگ نويسی به هيچ دردی نمی خوره و واسه فاطی تنبون نمی شه. پرستوی زن نوشت با درخواست صيغه در وبلاگش مواجه شد. طرف با کمال ادب درخواست 5 روز صيغه در اواخر تير ماه سال جاری را کرده بود. همه اش يک طرف و اين جمله " يعنی چی اونوقت " پرستو يک طرف که نزديک بود مرا از صندلی به پايين پرت کند :) مجله زنان که ماهنامه ای در ايران است هم صاحب سايت شد. و خیلی به سرعت هم آپ ديت می شود. می گويند اگر دو تا ايرانی جايی باشند حزب تشکيل می دهند و اگر سه تا شدند منشعب می شوند. به همين دليل علی طايفی اجتماع بيش از دو نفر را ممنوع کرده است. وبلاگ علی به مسائل اجتماعی و کودکان و معزلات جنبش زنان می پردازد. راستی خوردن يک ليوان چای تلخ را که فراموش نکرده ايد ؟ خورشيد خانم ازدواج کرد و با ازدواج خودش ثابت کرد که یک زن می تواند هم عاشق باشد و هم عاقل و متکی به خود. چنين زنی تمام عرف ها و رسوم تحقير کننده مثل مهريه و طلاجات را زير پا می گذارد و به جايش از تنها حقی که دارد، يعنی ثبت همه حقوق در قباله ازدواج استفاده می کند. خورشيد عزيز. اميد آنکه هرگز ابری در زندگی مشترکت پيدا نشود و رخ زيبايت را نپوشاند. بازم کسی پيدا می شه که بگه زن ناقص العقل است ؟ آذر خانم هم از ددر برگشت. ديگه وقتش بود ، دلمون که پوسيد هيچ، صدامون هم در آمد. جنس دوم به مسئله بکارت زنان پرداخته و آخرين مقاله خود در اين رابطه را با تصويری فجيع آرايش داده است. راستی. با شما هستم زنان کشورم، آيا تحقيری عمومی تر، رسمی تر، و دردناک تر از معاينه باکره گی سراغ داريد ؟ درست مثل اسبی که به هنگام معامله از شمردن دندانهايش به سلامت او اطمينان پيدا کنند. جنسيتش گمشده است، اما با کلمات تصويرهايی را بيان می کند که از هزار تصوير دیدنی تر است. راستی ...جنسيت گمشده او را پيدا کرده ايد ؟ و او تنها زنی ديگر است، که ديگر گونه وبلاگی دارد
مي نوشتم تا بدونم من به عنوان يه همجنسگرا زنده ام و دارم نفس مي كشم ؛ كجا ؟ توي سرزمين مادري خودم و توي جامعه اي كه ما توش فقط يه ‹‹ كوني ›› هستيم ،بقيه اين نوشته را در وبلاگ گيلگمش بخوانيد. نمی دانم آيا به ياد می آوريد که پرشين بلاگ وبلاگ مانی را بست يا نه، نمی دانم که آيا مسئولان را مقصر بدانم يا نه، در اخطار هايی که داده بودند اين طور بر می آمد که انگار خودشان هم مامور و معذورند. خلاصه وبلاگ مانی بسته شد و اميد ميلانی آرشيوش را از زير سنگ گير آورد و قرار داد اينجا. مانی هم بعد از مدتها شلوار را دوباره پای ابر کرد و راه افتاد اين هم وبلاگ جديد مانی که با آن خط سفيد و ريزش در ضمينه مشکی چشم را به شدت می زند و خلاصه اگر یه صورت حساب مفصل بابت عينک اينجانب دريافت کردی همچين تعجب نکن. برای انتقال آرشيو به وبلاگ جديدت هم اگر کمک لازم داری می توانی روی اميد حساب کنی (به اين می گن از کيسه خليفه بخشيدن) علی تنها در وبلاگش با تن ها و تنها ، مصاحبه ای از علی عسگری دارد. من با خواندن اين مصاحبه به علی عسگری اعتراضی هم کردم. او هر جا نگاه مثبت داشت از کلمه همجنسگرا و هر جا نگاه منفی داشت از کلمه همجنس باز استفاده کرده است و گاه حس می کردم که همجنسباز را به جای پدوفيل استفاده می کند. اين مصاحبه را در وبلاگ علی بخوانيد. سعيد پارسا خداحافظی کرد و رفت. شايد اگر برايش پيغام بگذاريم برگردد. اپسيلون گی را من نمی توانم بخوانم ، از خطی استفاده می کند که نتوانستم د.ل . کنم، شما چطور ؟
دلم نمی خواست وبگردی های مشترکی با شبح داشته باشم، نه به خاطر چشم و هم چشمی، که اصلا اهل اين چيزها نيستم ، بلکه به اين خاطر که اکثر خواننده هايمان مشترک است، و فکر کردم با تفاوت لينک ها مجموعه ای جامع تر به وجود می آيد، اما اين يکی را ديگر نمی توانم لينک ندهم، تقصير خودش است. می خواست اينقدر خوب ننويسد. باز هم گلکو گل کاشت و اينبار در باره 28 مرداد.
خوب. کار روز يک شنبه تان که در آمد. من هم برم بخوابم.