August 17, 2003

فکر کنيد که با مردی ملاقات کرده ايد.آنسوی ميز نشسته است و شما اين سوی ميز. به زمين و زمان فخر می فروشد و دنيا را به هيچ خود هم نمی خواند. از بدو ورود به زندگی شما فکر کرده است که با موجودی کودن وعقب افتاده به نام زن آشنا شده است که تمام زندگی اش را منتظر ورود او بوده است تا بيايد و به او سر و سامانی بدهد. حتی به سير مطالعاتی شما هم کار داشته باشد و کتابهايی را که می خوانيد مفيد تشخيص ندهد و به قصد تغيير بنيادی در سرشت و روحيه و ذات شما وارد شروع به انتقاد و پيشنهادات "سازنده " کند.هر آنچه " تو " هستی مملو از اشتباه و اشکال است و لازم به تغيير. بحث را بی فايده تشخيص می دهی و به خودت می گويی " من اينجا در اين سوی ميز چه غلطی می کنم؟"

فکر کنيد که با مردی ملاقات کرده ايد.آنسوی ميز نشسته است و شما اين سوی ميز.هر چه می گوييد تائيد می کند و کلام اول را که از دهان شما بيرون می آيد دنبالش را گرفته و در همان مسير تا ثريا می رود . بدون هيچ عقيده و نظری شخصی با هر آنچه هستی موافق است و تمام آنچه را که می گويی قبول دارد.هيچ چيزی ياد نمی گيری. هيچ به تو افزوده نمی شود. آنقدر در بحث موافق توست که بحث را بی فايده تشخيص می دهی.و به خودت می گويی " من اينجا در اين سوی ميز چه غلطی می کنم؟"

حالا فکر کن که تمام مردانی که تا کنون در زندگی ات وارد و خارج شده اند ، کما بيش به يکی از اين دو گروه تعلق داشته باشند. باز هم از من می پرسی که چرا تنهايی ؟؟



[ 14:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35