 درِ خانه دوست را که می زدم، اگر او خانه بود ،هميشه او باز می کرد. قدش بلند بود.يه چيزی حدود دو متر و هفتاد ، هشتاد.سيبيل هايش آبخور داشت و يکی از خوش تيپ ترين پسر هايی بود که در عمرم ديده بودم.من که هرگز جرئت نمی کردم به چشمهايش نگاه کنم ، انگار برق داشت و می گرفت. سرم پايين بود و بهش سلام تندی می کردم. به سرعت جواب می داد و می گفت ، بدو بيا تو اتاق، نفت تمام شده کرسی گذاشتيم. آرزويم بود که در کرسی جايی کنار او بنشينم، اما معمولا دور کرسی شلوغ بود. و روی کرسی پر از کتابهای مختلف و يادداشت های در هم و بر هم. جايی پيدا می کردم و به حرفهای او و ديگر دانشجويان گوش می کردم. کم می دانستم و حرف نمی زدم. گوش می کردم تا صدای او بلند می شد. احساس می کردم تمام جواب ها را می داند. احساس می کردم به تمام مسائل جامعه واقف است و چيزی از چشمان نافذش دور و نا ديده نمی ماند. بجز من. منی که با آن قد و هيکل دخترانه ديده نمی شدم و اصلا در ميان آن دانشجويان که هر کدام به تنهايی همه چيز را می دانستند گم می شدم. روزهای گرم ماجرا جور ديگری بود. باز همان زنگ در و همان قد و هيکل که در مقابل در نمايان می شد و همان سلام و عليک سريع و : تند بدو داريم گپ می زنيم. و گوشه ای جستن در کنار اتاق و صحبت کردن. وقتی که با زنگ در به جای او دوستم در را باز می کرد و به خانه می رفتم نگاهم در خانه دنبالش می گشت و بالاخره تاب نمی آوردم و می پرسيدم : پيروز نيست ؟ و دوستم و خواهرش نگاهی شيطنت بار به هم می کردند و می گفتند می آيد ، ديرتر. درست بعد از پيروزی انقلاب دستگير شده بود. چند ماهی به همراه ديگر دوستانش در زندان مانده بود و وقتی بعد از آزادی به بهانه ای به خانه اش رفتم باز او بود که در را باز کرد. سلام کردم و سرم را باز پايين انداختم. گفت سلام مهشيد جان.با تعجب سرم را بالا گرفتم ـ اسم مرا می دانست؟ ـ گفت کم پيدايی دخترک ، نمی گی مردم دلشان برايت تنگ می شود؟ به تته پته افتاده بودم. نمی دانم چه گفتم ولی دست پاچه گی ام به خنده اش انداخته بود و من باز از خجالت سرم را پايين انداختم.با مهربانی گفت بچه ها توی آن يکی اتاقند. ما اين اتاق بزرگه نشستيم. اگر بخواهيد می توانيد بياييد اينجا. رفتم پيش دوستم و با عجله گفتم پيروز گفت می شه بريم پيششان بشينيم به بحث شان گوش کنيم. دوستم و خواهر بزرگش با شيطنت خنديدند و کمی سر به سرم گذاشتند و بالخره رفتيم توی اتاق بزرگه. پيروز گفت : سلام مهشيد جان، بيايين اينجا پيش ما .ـ نه ، به راستی اسم مرا می دانست ـ گذر روزگار راه های ما را جدا کرد ، همه پخش و پلا شديم،و ديگر در آن خانه را نزدم. ديگر دوستم را نديدم و ديگر آن صدای مهربان به من مهشيد جان نگفت و پاسخگوی تمام سئوالات من نبود.و ديگر آن چشمهای نافذ سر مرا در يقه لباسم فرو نبرد..
|