August 29, 2003

هستم اگر می روم
گر نروم ، نيستم


گاهی باید رفت، و تنها باید رفت.من این بار تنها می روم
تا جمعه دیگر بدون اینترنت زندگی می کنم. نه میلی را چک می کنم ، و نه به سايت و وبلاگی سر می زنم. نمی دانم دوام خواهم آورد یا نه و يا آنکه خودم را به کافی شاپی می رسانم و بالاخره کمی وبگردی می کنم.
قصد دارم یک روز را به صحرا نوردی و شتر سواری بگذرانم. و شن سرخ صحرای عرب را از نزدیک ببينم.
ای کاش در مدرسه از کلاس زبان عربی در نرفته بودم
دلم برای همه تان تنگ می شود. می دانم

این آهنگ را با هم گوش کنيم

یه کمی خنده واسه روزای بارونی دارم ، که خیال دارم تو کيسه دم دستم بزارم..
دو سه خط شعر و غزل ، حرفای موندنی دارم، که می خوام توی جيبم پهلوی قلبم بزارم
دل من تنگ من و تنهايی های شب شده ، هوای تازه می خواد نفس تو سينه تنگ شده


[ 0:23 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 28, 2003

حتما همه وبلاگشهر خبر دار شده اند.جريان ازدواج را مي گم. ازدواج خورشيدخانم كه ديگه قديمي شده و ازدواج پينك فلويدش آخرين خبر بود . من هم قصد خبر دادن ندارم. فقط در ميان خبرها چند مسئله برايم جاي مكث گذاشت. اينكه دخترهاي جوان و مستقل با مهريه مخالفت مي كنند خيلي زيباست. با صداي بلند اعلام مي كنند كه كالا نيستند و كسي نمي تواند رويشان نرخ بگذارد. روي پاي خود ايستاده اند و زندگي مشتركي را با شرايط برابر دارند بنا مي كنند. واقعا زيباست. اينكه مجبورند براي حقوق بديهي خود هزار جا را امضا كنند بسيار غم انگيز است اما روشنگر آشنايي زن به حقوقش است كه بسيار جاي خوشحالي دارد. اما آنچه برايم تعجب آور بود خواندن اين جمله در وبلاگ خورشيد خانم در مورد ازدواج پينك فلويدش و پيام خان بود.

(پينکفلويديش هم با شرايطی تقريبا مشابه من ازدواج کرد و مهر نگرفت و به جاش حق طلاق گرفت، هر چند که پيام حاضر بود مهريه بالايی رو قبول کنه.)

سئوال من اين است : چرا ؟ چرا پيام خان كه ساكن خارج از كشور هم هست و با فرهنگي كه در آن مهريه وجود ندارد آشنا شده است و ديده است كه زن و مرد با دست خالي زندگي خود را تحت شرايط مساوي شروع مي كنند , حاضر بود اصولا مهريه را قبول کنه؟ به راستي مهريه براي مردهاي ايراني چيست و چه جنبه اي دارد ؟ آيا پيام مي خواست مهريه بالا را قبول كند كه عشق خودش را ثابت كند ؟ كه دست و دلبازي اش را ثابت كند ؟ كه نشان دهد برايش پول اهميت ندارد و هر قدر نرخ بالا باشد جا نمي زند ؟ آيا براي مرد ايراني مهريه نشانگر ارزش زن است ؟ آيا نمي داند كه زن ايراني دارد سعي مي كند از زير اين يوق بيرون آيد و وجود مستقل خود را نمايان كند ؟و در اين راه به همراهي انساني كه دوستش دارد احتياج دارد؟ راستي چرا پيام حاضر بود مهريه بالايی رو قبول کنه؟


[ 13:09 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 27, 2003

اين لطيفه را يكي از دوستان به وسيله ميل برايم فرستاد.

:: جـــاده ::

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي
را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در
گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش
رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا
و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست
ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ
ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه
بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر
آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى
ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود
بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى
باشد يا چهار باندى ؟؟


[ 15:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 26, 2003

:در رابطه با مطلبی که در مورد دعای شریعتی نوشته شد یکی از دوستان مطلبی را در کامنت ها نوشت که من را واقعا به فکر واداشت. نوشته این دوست را با هم بخوانيم

.. يک سوال دارم ازتون واقعا فکر مي کنيد زنان فقط موجوداتي هستند که مردها به آنها ظلم مي کنند؟ هيچ در مورد ظلم زنان به مردان حرف نمي زنيد .. مي دونيد زنها مردها رو به چهار ميخ مي کشن با توقع مالي زياد تو اين شرايط وحشتناک اقتصادی تو ايران؟ مي دونيد که خيلي ها از روي تبلي نمي رن کار کنن .. مي دونين رفتار خيلياشون تو دلبري از هر مردي دست کمي از فاحشه ها نداره .. خودم 5 سال در محيط هاي کاري ايران بوده ام و خبر دارم .. خودم دختر يک خانواده سنتي بوده ام و ميدانم ظلم يعني چي .. من مي دونم ظلم به زن يعني چي چون خودم با پوست و گوشتم حسش کرده ام .. اما مي دونم در بسياري از موارد رفتار زنان غير قابل دفاع است .. من در محيط کارم (يک محيط مهندسي در يک شرکت حسابي) هر روز براي زنان کشورم آرزوي شرف کردم ... همين ...اضافه می کنم شرف و شعور ..

و این نوشته من را به فکر واداشت.
راستی حقوق اجتماعی افراد بايد تحت تاثیر شخصیت فردی آنها باشد ؟ یعنی اگر من فرد بدی باشم حقوق اجتماعی من از تو که فرد مهربان و خوبی هستی می بايد کمتر باشد؟ فرض کنيم که من انسان بدی هستم ( می دانم فرض اين مسئله بسیار مشکل است و تقريبا محال، اما فقط فرض است دوستان ) و شما انسان بسیار خوبی. آيا اين خصوصیت فردی من بايد مرا از حقوق اجتماعی ام محروم کند و خصوصیت فردی شما باید به شما حقوق اجتماعی بیشتری بدهد ؟راستی شما که چنين سئوالی را مطرح کرده اید چه راه حلی پيشنهاد می کنيد؟ آن زنانی که به قول شما آنچنانی رفتار می کنند آيا بايد از حقوق کمتری برخوردار شوند يا آنکه هر چه به سرشان آيد را حقشان می دانيد؟
من از حقوق انسانی انسان ها حرف می زنم. از اينکه در مقابل قانون بايد حقوق مساوی داشته باشيم. از اينکه بايد امکانات مساوی در اختيار انسانها قرار بگيرد و در اين رابطه جنسيت آنان نبايد نقشی ایفا کند. شما به من از زنان بد، زنان پليد ، زنانی که دلبری می کنند و زنانی که خانه خراب کن هستند حرف می زنيد؟ من برای شما از قانون حرف می زنم و اينکه قوانین سکسيتی هستند و به زنان تنها به دليل جنسیت شان ستم می شود. شما می گوئيد که زنان بدی هستند که اينگونه و آنگونه هستند ؟ آخر عزيزان ، اين دو چه ربطی به هم دارند؟
گيرم که تمام زنان اين دنيا انسانهايی پست و پليد و سود جو و فاسد باشند ، آیا بايد از نظر اجتماعی به خاطر خصوصيات فردی شان مورد اجحاف قرار بگيرند ؟ فرض کنيم که مردان فرشته گانی هستند که از سوی خدا نازل شده اند، آیا بايد قوانين تنها منافع آنان را در نظر بگيرد؟
دوست من ، من از ظلم مردها به زنها نمی گويم ، من از مردسالاری سخن می گويم و مردانی ـ و نيز زنانی هم ـ که اين سيستم را توليد و باز توليد می کنند و برای آنکه عملکرد اجتماعی داشته باشد می کوشند. شما می گوييد که زنی بد است و زنی چنين است و زنی چنان است، انتظارتان چيست ؟ که من هم از مردانی بگويم که به صورت زنان اسيد می پاشند و با ضرب و شتم زنان را روانه بیمارستان می کنند و ...و در انتها ببينيم چه کسی امتياز بيشتری آورده است و برنده را مشخص کنيم ؟ مشکل ظلم انسانی به انسان ديگر در حيطه روابط شخصی نيست هر چند که آن هم در رابطه با اجتماع قرار می گيرد و هر چند که من شخصا معتقدم که خشونت مسئله شخصی نيست. اما مشکل اصلی آن است که نيمی از انسانهای اين کره خاکی به دليل جنسيت خود تحت فشار و آزار نيمی ديگر که جنسيتی ديگر دارند قرار می گيرند و قوانين اجتماعی به آن مشروعيت می دهد.
دوست نازنين من، مسئله ستم جنسی ، در گرو من و تو و زن حسن آقا و مادر حسين آقا نيست. مسئله ستم جنسيتی بدون توجه به شخصيت ما بايد از زمين مهو شود.زنان و مردان هر دو انسان هستند، زن بودن به معنای خوب بودن نيست، و هيچ کسی هم نگفته است که زنان فرشته گان روی زمين هستند و از بدی ها و پليدی ها مبرا، مسلم است که زنان نيز چون انسان هستند و در اين اجتماع زندگی می کنند تحت تاثير همين اجتماع خصوصيات متفاوت دارند، گروهی خوبند و بسيار خوب و گروهی بد و بسيار بد، اما هيچ مرد بدی بخاطر بد اخلاق بودن از حقوق اجتماعی محروم نشده است ، وقتی از قوانين زن ستيز حرف می زنيم و تغيير اين قوانين را خواستار می شويم ، قوانين انسانی را برای تمام انسانها بدون توجه به خصوصيات فردی شان تقاضا می کنيم ، در اين ميان بد بودن يا خوب بودن فلان خانم هيچ تاثيری نبايد داشته باشد.

[ 21:35 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

:شعار جديد شهرمداران ايران
ايران را
سراسر
گورستان
مي كنـــــــــــــــــيم
فعلا هم با تهران شروع مي كنيم .

[ 11:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 25, 2003

وقتی مدتها کاری را نمی کنی، گاه یادت می رود که چرا آن کار را کنار گذاشتی، و خوب است که یاد آوری شود
من هم زمانی به دنبال جواب سوالهایم دنیا را زیر و رو می کردم، از اصول مقدماتی فلسفه ، تا تاریخ دنیای قدیم و کتابهای دکتر شریعتی، پدر می رفت و می آمد و با نگرانی به من و انبوه کتابهایی که دور و برم ریخته بود نگاه می کرد و می شنيدم که آهسته می گفت : کارش به کجا خواهد کشيد؟
آری شریعتی هم، روزگاری کتابهايش را دست به دست می دادیم. و مدتهاست، مدتهای بسيار زياد است که از او فرسنگها فاصله گرفته ام، آنقدر فاصله گرفته ام که انگار گاه از یاد می بردم اين فاصله از کجاست.
امروز وبلاگ اردی بهشت را می خواندم و دعایی از شریعتی توجه من را جلب کرد. و باز به یاد آوردم جداسری ام را از شریعتی.
این دعا را نگاه کنيد، برای هر کس آنچه را که فکر می کند ندارد آرزو کرده است. نگاهی بيندازيد و ببينيد دکتر روشنفکر اسلامی ما برای نيمی از اجتماع بشری ، برای زنان ، چه آرزويی کرده است،

ای خداوند
به علمای ما مسئوليت، و به عوام ما علم
و به دينداران ما دين، و به مؤمنان ما روشنايی
و به روشن فكران ما ايمان، و به متعصبين ما فهم
و به فهميده گان ما تعصب، و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف، و به پيران ما آگاهی
......
دعا ادامه دارد ولی فایده نه

راستی وقتی که دکتر فيلسوف اسلامی چنين تصوری راجع به زنان دارد، از آخوند بی سواد عامی چه انتظاری می رود. ريشه فرودستی زن در نظر گاه همين روشنفکران اسلامی بازتاب پيدا نمی کند؟
این را هم بگويم که قصدم ابدا انتقاد از اردیبهشت عزیز نيست، می بينم و می شنوم که بار ديگر کتابهای شريعتی تجديد چاپ می شوند و بار دیگر بسياری از جوانها در پی جواب کتابهای او را ورق می زنند. دیدگاه شریعتی نسبت به زن در کتابهايش بخصوص فاطمه فاطمه است بسیار مشهود بود. فاطمه ای که به شکل بسیار پاسیو در زير سایه مردان زندگی اش زندگی کرد و در 9 سالگی ازدواج کرد و در 18 سالگی مرد و دوران کودکی و جوانی اش به زاییدن و نگاه داری از فرزندان گذشت و آفتاب و مهتاب رویش را ندید ، سمبل زن و زنانگی است در ادبیات شريعتی..
آيا واقعا احتياجی به تکرار تاريخ است؟

پ. ن. راستی آيا تنها من هستم که وجه تمايز آشکاری بين اين دعا و يکی از دعاهای صبحگاه يهوديان( ورشن مردانه ) می بينم که در قسمتی از آن می گفت :
خدايا ترا شکر می کنم که مرا زن نيافريدی.



[ 22:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اي مرگ بيا كه زندگي ما را كشت
اينو پشت يه وانت بار نوشته بود كه تو جاده هراز مي رفت.

[ 12:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 24, 2003

وبگردی های من
وب گردی کار قشنگی است. وقتی که وب گردی می کنی و لينک ها را در وبلاگت می گذاری مثل آن است که قطعه ای نان و جرعه ای شراب را با دوستانت تقسیم کنی. و اين کار يکی از قشنگترين کارهای وبلاگستان است.
من آدم منظمی نيستم پس قول وبگردی جمعه یا شنبه را به شما نمی دهم. اما تصميم گرفته ام که هر ازچند گاه شما را در خوانده های خودم شريک کنم.در اين قسمت سعی می کنم به وبلاگهای تازه بدنيا آمده سری بزنيم. وبلاگهای ادبی وبلاگستان و وبلاگهای فمينيستی و وبلاگهای زنان که چون از مشتريان دائمی شان هستم مسلما در اين ليست خواهند بود. سعی می کنم از تکرار پرهيز شود و وبلاگهای شناخته شده که خواننده های خود را پيدا کرده اند ، دائم تکرار نشوند و وبگردی چندان جنبه رفيق بازی پيدا نکند ، هر چند که این هم اصلا بد نيست. اگر ما نخواهيم به رفيقانمان برسيم پس کی ؟ اما در اين حال هم مرا از برخوردهای کاسبکارانه بعضی دوستان که: لينک بده تا لينک بدم، معاف بداريد.

در اين وبگردی قسمتی را همواره به وبلاگهای همجنسگرايان اختصاص می دهم. چرا ؟ چون همجنسگرايان انسانهايی هستند که در اين جامعه زندگی می کنند. کار می کنند و سهم دارند و در وبلاگستان هم شروع به کار کرده اند ، و مثل ديگر مکانهای عمومی جامعه برخوردهايی که با آنان می شود بسيار مرا متعجب می کند. وقتی که در پيام گيرهای وبلاگهای همجنسگرایان را نگاه می کنم ، بجز خود همجنسگرايان، و احیانا یکی دو تا از فمينيست ها ، رهگذری نمی يابم. همجنسگرايان در اين جامعه حضور دارند، اگر از آنها متنفرهستيم يا می ترسيم و يا هر مشکل ديگری با آنها داريم ، همجنسگرايان به صدای بلند حضور خود را اعلام کرده اند، نمی توانیم چشم به روی آنها ببنديم و آنها را نديده بگيريم . من تصميم دارم با مراجعه به خانه دوستان همجنسگرا ، حضور آنان و بودن آنان را هر بار با صدای بلند بانگ بزنم. تا چشم به حضور آنها نبنديم، تا نوشته های پر بار اين دوستان را بخوانيم و کم کم ترس خود و نفرت خود را پشت سر بگذاريم. برای مبارزه با هموفوبيا در وبلاگستان ، راهی بهتر از اين نمی شناسم.

خوب ، حالا بپردازيم به وبگردی ها:
شادی در وبلاگ خود از حکم اعدام زنی می نويسد که دوست همسرش را در يک جريان دفاع از خود به قتل رسانده است و اکنون منتظر مرگ است، افسانه نوروزی می گويد که مرد قصد تجاوز به او را داشته است. فکر می کنيد که اگر اين قتل صورت نمی گرفت و افسانه در اثر اين تجاوز باردار می شد، آيا حکم سنگسار به دليل زنا در حق او اجرا نمی شد؟ چنين مرگی انتظار امينه را می کشد که آبنوس هم در وبلاگش در اين رابطه نوشته بود.

ندا از بالای ديوار هم ويروسی شده بود و يه راه ضد ويروس پيشنهاد کرده، در پست مربوط به 18 آگوست. و نوشته زيبايی هم از مخالفت والدین دوستش با دوستی آنها به دليل يک خیال واهی دارد.
گلناز نوشته ای دارد از قول دختری که آخرين روز قبل از مرگش را می گذراند. حکم او نه تنها اعدام است بلکه تجاوز را نيز به عنوان تحفه ای الهی به او پيشکش می کنند تا با بار گناهانش در کنار حوریان بهشتی خلوتی نيابد.
ليلا صادقی بحثی مفصل دارد در باره زبان ادبيات و ادبيات زبانی
باز بگيد اين وبلاگ و وبلاگ نويسی به هيچ دردی نمی خوره و واسه فاطی تنبون نمی شه. پرستوی زن نوشت با درخواست صيغه در وبلاگش مواجه شد. طرف با کمال ادب درخواست 5 روز صيغه در اواخر تير ماه سال جاری را کرده بود. همه اش يک طرف و اين جمله " يعنی چی اونوقت " پرستو يک طرف که نزديک بود مرا از صندلی به پايين پرت کند :)
مجله زنان که ماهنامه ای در ايران است هم صاحب سايت شد. و خیلی به سرعت هم آپ ديت می شود.
می گويند اگر دو تا ايرانی جايی باشند حزب تشکيل می دهند و اگر سه تا شدند منشعب می شوند. به همين دليل علی طايفی اجتماع بيش از دو نفر را ممنوع کرده است. وبلاگ علی به مسائل اجتماعی و کودکان و معزلات جنبش زنان می پردازد.
راستی خوردن يک ليوان چای تلخ را که فراموش نکرده ايد ؟
خورشيد خانم ازدواج کرد و با ازدواج خودش ثابت کرد که یک زن می تواند هم عاشق باشد و هم عاقل و متکی به خود. چنين زنی تمام عرف ها و رسوم تحقير کننده مثل مهريه و طلاجات را زير پا می گذارد و به جايش از تنها حقی که دارد، يعنی ثبت همه حقوق در قباله ازدواج استفاده می کند. خورشيد عزيز. اميد آنکه هرگز ابری در زندگی مشترکت پيدا نشود و رخ زيبايت را نپوشاند.
بازم کسی پيدا می شه که بگه زن ناقص العقل است ؟
آذر خانم هم از ددر برگشت. ديگه وقتش بود ، دلمون که پوسيد هيچ، صدامون هم در آمد.
جنس دوم به مسئله بکارت زنان پرداخته و آخرين مقاله خود در اين رابطه را با تصويری فجيع آرايش داده است. راستی. با شما هستم زنان کشورم، آيا تحقيری عمومی تر، رسمی تر، و دردناک تر از معاينه باکره گی سراغ داريد ؟ درست مثل اسبی که به هنگام معامله از شمردن دندانهايش به سلامت او اطمينان پيدا کنند.
جنسيتش گمشده است، اما با کلمات تصويرهايی را بيان می کند که از هزار تصوير دیدنی تر است. راستی ...جنسيت گمشده او را پيدا کرده ايد ؟
و او تنها زنی ديگر است، که ديگر گونه وبلاگی دارد

مي نوشتم تا بدونم من به عنوان يه همجنسگرا زنده ام و دارم نفس مي كشم ؛ كجا ؟ توي سرزمين مادري خودم و توي جامعه اي كه ما توش فقط يه ‹‹ كوني ›› هستيم ،بقيه اين نوشته را در وبلاگ گيلگمش بخوانيد.
نمی دانم آيا به ياد می آوريد که پرشين بلاگ وبلاگ مانی را بست يا نه، نمی دانم که آيا مسئولان را مقصر بدانم يا نه، در اخطار هايی که داده بودند اين طور بر می آمد که انگار خودشان هم مامور و معذورند. خلاصه وبلاگ مانی بسته شد و اميد ميلانی آرشيوش را از زير سنگ گير آورد و قرار داد اينجا. مانی هم بعد از مدتها شلوار را دوباره پای ابر کرد و راه افتاد اين هم وبلاگ جديد مانی که با آن خط سفيد و ريزش در ضمينه مشکی چشم را به شدت می زند و خلاصه اگر یه صورت حساب مفصل بابت عينک اينجانب دريافت کردی همچين تعجب نکن. برای انتقال آرشيو به وبلاگ جديدت هم اگر کمک لازم داری می توانی روی اميد حساب کنی (به اين می گن از کيسه خليفه بخشيدن)
علی تنها در وبلاگش با تن ها و تنها ، مصاحبه ای از علی عسگری دارد. من با خواندن اين مصاحبه به علی عسگری اعتراضی هم کردم. او هر جا نگاه مثبت داشت از کلمه همجنسگرا و هر جا نگاه منفی داشت از کلمه همجنس باز استفاده کرده است و گاه حس می کردم که همجنسباز را به جای پدوفيل استفاده می کند. اين مصاحبه را در وبلاگ علی بخوانيد.
سعيد پارسا خداحافظی کرد و رفت. شايد اگر برايش پيغام بگذاريم برگردد.
اپسيلون گی را من نمی توانم بخوانم ، از خطی استفاده می کند که نتوانستم د.ل . کنم، شما چطور ؟

دلم نمی خواست وبگردی های مشترکی با شبح داشته باشم، نه به خاطر چشم و هم چشمی، که اصلا اهل اين چيزها نيستم ، بلکه به اين خاطر که اکثر خواننده هايمان مشترک است، و فکر کردم با تفاوت لينک ها مجموعه ای جامع تر به وجود می آيد، اما اين يکی را ديگر نمی توانم لينک ندهم، تقصير خودش است. می خواست اينقدر خوب ننويسد. باز هم گلکو گل کاشت و اينبار در باره 28 مرداد.

خوب. کار روز يک شنبه تان که در آمد. من هم برم بخوابم.


[ 0:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 23, 2003

در مورد کتاب سهم من بحثهای بسیار جذابی در قسمت پيام گير متن در جریان بوده و هست. چون من به عنوان منتقد ادبی هيچ استعدادی ندارم و از این رو ادعایی هم ندارم از چند تن از دست به قلم های نازنينمان خواستم تا نظر خود را در مورد کتاب بیان کنند که منيرو روانی پور به درخواست من جواب مثبت داد. دیدگاه منیرو بسیار جالب است و من خواندن نظر او را به شما توصیه می کنم.
کليک کنيد لطفا

[ 20:47 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

باز بعد از ظهر شنبه شد و قیافه و مادر مرده مايکل جکسون روی صفحه تلویزیون افتاد. اين موجود مرا به شدت عصبانی می کند. هر انسانی که تا به اين حد ترحم گدایی کند مرا به شدت عصبانی می کند. با آن همه دم زدن از کودکان حتی یک حرکت خیریه برای کودکان انجام نداده است و یک قدم مفید در زندگی اش برای کسی برنداشته است و همه اش دادش بلند است که آی........................ بياييد و برای من دل بسوزانيد. با آنهمه پولی او صرف تعويض مدل دماغش از کوفته ای به خوکی کرده است می شد زندگی صدها کودک قحطی زده و بسیاری از جنگل های طبيعی را از مرگ نجات داد.
نمی دانم از کی تا به حال دوست داشتن کودکان به ادای کودکان را در آوردن و با بچه های 10 /12 ساله دوست شدن و پيژاما پارتی ترتيب دادن محدود شده است. مشاوران تبليغاتی و شبکه های تلويزيونی هم که سنگ تمام می گذارند تا از او مسيحای مظلوم و حامی کودکان بسازند. به راستی که در غرب همه چيز را به راحتی می توان خريد ، و راحت تر از همه چيز افکار عمومی .



[ 20:47 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



پيانيست فيلمی است از رومان پولانسکی محصول سال 2003 که در رقابت اسکار امسال 3 تا اسکار را به خود اختصاص داد.
پيانيست ، ماجرای زندگی و زنده ماندن کامپوزيتور و پيانيست مشهور لهستانی، ولاديسلاو اشپيلمن در سالهای جنگ جهانی دوم در لهستان است. ولاديسلاو جوان که نوازنده پيانو در راديو ورشاور است بعد از هجوم نازی ها به ورشاور مجبور به ترک خانه و زندگی در گتو و پشت ديوارهای بلندی که يهودی ها را از مردم غير يهود جدا کرده است می شود. در حمل و نقل یهوديان به سمت اردوگاه های کار ، او که به همراه خانواده اش قصد سوار شدن به قطاری را داشت توسط يکی از افراد خودفروخته از صف جدا شده ونجات پيدا می کند. اين آغاز مبارزه ولاديسلاو برای زنده ماندن است. زندگی در گتو، در پشت ديوارهای بلند ، در پشت سيم های خاردار. از دست دادن تمام اعضا خانواده ، شاهد زندگی دهشتناک و رفتار حيوانی انسانها بودن، همجون حيوانی برای سير کردن شکم به دنبال تکه ای نان گشتن،تحقير شدن، غارت شدن و تن به غارت کردن ندادن ، و تنها هنر زنده ماندن را آموختن. اين زندگی ولاديسلاو اشپلمن ( اشپلمن به زبان آلمانی معنی نوازنده را می دهد ) است که قهرمان نبود ، سلاح به دست نگرفت و به کسی شليک نکرد. تنها ياد گرفت که زنده بماند.
فيلم صحنه های بيرحمانه ای دارد که هر لحظه تو را در صندلی ات نکان می دهد.
زندگی ولادیساو در طول سالهای جنگ در ورشاور ، زندگی انسانی است که شاهد است، شاهدتعدادی از بی رحمانه ترين و فجيع ترين تجربه هايی که هيچ رنگی از انسانيت ندارند.
من در فکرم که چگونه می توان با تجربه چنين مشاهداتی به زندگی ادامه داد. چه نيرويی از حيات و نياز به زندگی انسان را به تحمل و پشت سر گذاشتن چنين تجربياتی ، ناچار می کند. نيازی که هيچ علمی به تنهايی نمی تواند پاسخگوي منطق آن شود.
فيلمهای مربوط به جنگ جهانی دوم بسيار ديده ايم. در مورد کشتار ها و جنايات، اردوگاه های مرگ و قهرمانی ها. فيلم پيانيست اما قهرمان ترين انسان ها را برجسته می کند. انسانی را که هنر زنده ماندن در پست ترين شرايط و غير انسانی ترين شرايط را ياد گرفته است. ميل به زندگی چنان در او می جوشد که مرگ را پس می زند.

عکسی از خود اشپيلمن تولد 1911 ، مرگ سال 2000
سايتی مربوط به بيوگرافی اشپيلمن
سايت مربوط به فيلم و تعدادی از عکس ها


[ 1:24 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 21, 2003

كسي مي داند چاره اين ويروس جديد چيست؟ من دائما در ميل آدرسم خبر بازگشت ميل هايي را مي گيرم كه هرگز نفرستاده ام. اين ميل ها محتوي فايلي هستند با پسوند پيف. يعني پي آي اف. هيچ كدام از اسكانر ها رويش كار نمي كند و حتي هات ميل هم آن را به عنوان يك ويروس شناسايي نمي كند. چه كار مي شود كرد؟ كسي هست كه بداند؟
در ضمن. اگر از من ميلي برايتان آمد كه حاوي فايل بود. من بي تقصيرم. باز نكنيد بعد بياييد به من فحش بديد ها...
******************
حالا كه تا اينجا آمديد بياييد به يك روزه امام حسين به زبان انگليسي گوش كنيد. من كه كلي خنديدم. نمي دانم كسي هست كه گريه اش بگيرد يا نه . كليك كنيد


[ 12:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 19, 2003

گذاشتمش زمين. يک نفس خواندم و گذاشتم زمين و اکنون ، بغضی است در گلو که راه نفس را گرفته است و بر صفحات مونيتور نقش می بندد، می دانم که نوشته طولانی است. صبوری کنيد با من

سهم من
نوشته : پرينوش صنيعی
انتشارات روزبهان، چاپ اول بهار 81، چاپ سوم بهار 82
تعداد صفحات 525
کتاب با اين جملات آغاز می شود :
هميشه از کارهای پروانه تعجب می کردم. اصلا به فکر آبروی آقا جونش نبود. توی خيابون بلند حرف می زد، به ويترين مغازه ها نگاه می کرد، گاهی می ايستاد و يک چيزهايی را به من نشون می داد. هر چی می گفتم زشته ، بيا بريم، محل نمی ذاشت....
معصومه ، راوی داستان ، دختری جوان است که همراه با خانواده اش ، پدر و مادر و سه برادر و خواهرش در شهر قم زندگی می کرده است. خانواده او بسيار مذهبی ـ سنتی است و بعد از سبک سنگين کردن های بسيار زياد و قول و قول و قرار ها و تهديد های لازم به معصومه به تهران اسباب کشی می کنند. زمان حدود اواخر دهه 40 شمسی است و معصومه که بر خلاف برادرهايش درسخوان و در امور مدرسه کوشا است با اصرار زياد اجازه می گيرد که به تحصيل خود ادامه دهد. خانواده که تحصيل دختر را بی فايده می داند او را مناسب ياد گيری خياطی و يا چيزی که در خانه شوهر بدرد بخورد می داند اما معصومه هر بار با التماس و افتادن به پای پدر، هر سال با نمره های خوب به کلاس بالاتر می رود. پدر حتی در مقابل برادرهای غيرتی می ايستد و او را بعد از سيکل به دبيرستان می فرستد و معصومه حق شناسانه درس می خواند و در مدرسه موفق است. دوستی او با پروانه که دختری تهرانی و از خانواده ای اصيل ولی غير متعصب است ، کم کم معصومه را با دنيایی ديگر آشنا می کند. در راه خانه به مدرسه معصومه عاشق می شود و اين عشق بر ملا می شود و منجر به کتک خوردن معصومه و ممنوعيت او از تحصيل می شود. سعيد ، جوان دانشجویی که عاشق معصومه شده بود به دست برادر عرق خور معصوم چاقو می خورد و از تهران متواری می گردد. خانواده تصميم می گيرد که معصوم را به سرعت شوهر دهد تا ننگ عاشق شدن معصوم بيش از اين دامن خانواده را لکه دار نکند. پروين خانم ، زنی که به قول افراد محله " پالانش هم کج است " و با احمد ، برادر عرق خور معصومه سر و سری دارد از ازدواج معصومه با دوست احمد که مرد عياش و کريه ای است جلوگيری می کند و خانواده ای را به عنوان خواستگار به خانه معصومه می فرستد. معصومه در عرض يک هفته به زور به خانه شوهری فرستاده می شود که حتی يک بار هم او را نديده است.
حميد ، شوهر معصومه ، مردی است تقريبا سی ساله ،تحصيل کرده ، چپ و فعال سياسی و به خواست مادرش، که از دست فعاليت های سياسی او عاصی است و فکر می کند زن گرفتن او موجب می شود که از فعاليت دست بردارد و سر خانه و زندگی بماند ، نيز آنسوی ديگر اين ازدواج تحميلی است و به معصومه می گويد که آزاد است که درس بخواند و هر آنچه دوست دارد بکند. قراردادی نانوشته بين حميد و معصومه شکل مي گيرد. معصومه از کتک ها و لعن و نفرين های اعضاء خانواده مصون می ماند و امکان تحصيل و مطالعه می يابد. و حميد هم آزادانه به فعاليت سياسی می پردازد. پروانه به دليل آبرو ريزی های برادران معصومه ، همراه خانواده از محل می رود. و معصومه ارتباطش را با او که تنها دوستش است از دست می دهد.
معصومه شروع به درس خواندن می کند. هيچ سوالی از حميد نمی کند و در مهمانی که برای آشنايی با دوستان سازمانی حميد که چپ هستند ترتيب می دهد به دليل پوشش و رفتارو سادگی و باور های مذهبی اش مورد تحقير قرار می گيرد. معصومه زندگی مستقل ولی بسيار تنهايی دارد. بچه دار می شود و در بدنيا آمدن بچه حميد حتی حضور ندارد. بار زندگی بر دوش معصوم است و حميد تنها مخارج را تامين می کند. وقتی که معصومه برای بار دوم حامله می شود ، حميد به او پرخاش می کند و او را عامی و ماشين جوجه کشی می نامد. و به او می گويد که هيچ تعهدی ندارد. مادر و خانواده حميد اميدوارند که وجود زن و بچه ها حميد را از زندگی سياسی باز دارد. بعد از چند عمليات مسلح حميد دستگير می شود. و معصومه که مايل به دراز کردن دست در مقابل خانواده شوهر نيست کاری می يابد. پروين خانم، زنی که " پالانش کج " است تنها مونس معصوم است و او با کمک گرفتن از پروين خانم در نگهداری بچه ها ، سعی می کند گليم خود و فرزندان را از آب بکشد. در محيط کار تعداد محدودی از زندانی بودن حميد خبر دارند و به او به عنوان همسر زندانی سياسی احترام می گذارند. خانواده معصوم، برادرانش ، دامادشان را ملعون می دانند و مسحق اعدام. و معصوم به دلیل برخوردهای تحقير آميزشان رابطه اش را با برادرانش به کلی قطع می کند. در اين ميان پدر معصومه حامی اوست و به او سر می زند و کمک می کند.
با گذشت زمان ، بچه ها بزرگ می شوند و با رسيدن سالهای انقلاب حميد از زندان آزاد شده و به خانه باز می گردد. معصوم که با وجود دو بچه وارد دانشگاه شده است و کار هم می کند زنی قوی است که بايد بار نا بسامانی های روحی همسر را هم به دوش بکشد. حميد به تدريج حالش بهتر می شود و معصوم برای اولين بار در زندگی اش از لذت داشتن همراه در زندگی ، و پدری بالای سر بچه ها برخوردار می شود. برادران معصوم مذهبيون مزوری هستند که نان را به نرخ روز می خورند. و در جريان انقلاب به کميته ها و سپاه می پيوندند.
معصوم دخترش را به دنيا می آورد و حميد باز به دنبال فعاليت های سياسی اش خانواده را به حال خود می گذارد. حميد دستگير و به سرعت اعدام می شود.و با شنيدن خبر اعدام حميد پدر او نيز سکته می کند. پدر خود معصوم هم مدتها پيش مرده بود و معصوم می ماند و سه بچه ، به دليل اينکه همسر اعدامی است از کار بيکار می شود و با خياطی و ويراستاری در خانه زندگی بچه ها را تامين می کند.سيامک پسر بزرگش توسط برادرش، دایی سيامک ، لو می رود و دستگير می شود، بعد از مدتها سرگردانی و آزاد شدنش از زندان ، معصوم او را به خارج می فرستد. معصوم با فاصله چند واحد از فارغ التحصيلی از دانشگاه اخراج می شود و مسعود نيز به خاطر اعدام پدر و زندانی بودن برادر از ادامه تحصيل محروم می شود. به سربازی می رود و در جنگ مفقود الاثر می شود و.....
زندگی معصوم زندگی مملو از حوادث است. حوادثی واقعی که برای ما غريب نيست وهمه يا تعدادی از آنان در زندگی هر کدام ما به وقوع پيوسته است.
تنهايی معصوم ،تنهايی زنی است که يک تنه در مقابل دنيايی غارتگر ايستاده است،زنی که تنها همواره به خاطر باور های مردان زندگيش تحت فشار قرار می گيرد و هر لحظه بهای گناه بزرگش "زن بودن" را می پردازد.
با همه آنچه پيش آمده معصوم زنی قوی و مصمم است. انسان دوست است و با ديدی نسبتا باز و بدون وابستگی به غوغا های جامعه به پيرامون خود می نگرد ، جایی به سيامک که الان ديگر بزرگ شده و صاحب فرزند است و از او می خواهد که به خاطر احترام به خاطره پدر که مردی بزرگ بود از ازدواج مجدد صرف نظر کند می گويد :
....عزيزم چشماتو باز کن ، مردم عاشق قهرمان پروری هستند ، يک نفر را بزرگ می کنند تا بتونن پشتش قايم بشن ، حرفاشونو اون بزنه و اگر خطری هم هست اون سپر بلا بشه و مجازات ها رو تحمل کنه ، تا خودشون فرصت فرار داشته باشن. با پدرتم همين کار را کردند ، انداختنش جلو..براش سينه زدن..وقتی به زندان افتاد همه فرار کردند. وقتی کشته شد همه ارتباطشون رو با اون انکار کردند..
...نه پسرم تو به قهرمان نياز نداری. ..نه لازمه قهرمان بشی و نه پيرو قهرمان باشی ، روی پای خودت بايست و به افکار و شعور و مطالعات خودت تکيه کن، هر راهی رو که به نظرت درست رسيد انتخاب کن و به محض اينکه ديدی داره خطا می ره رای خودتو ازش پس بگير....

بعد از بزرگ شدن بچه ها وسر و سامان گرفتن آنها معصوم دوباره سعيد را می يابد. سعيد هم تنهاست و عشق ديرين در دل هردو زنده است. ولی امروز بچه ها هستند که مخالف ازدواج معصوم و سعيد هستند.اگر روزی معصومه دختر جوانی بود و پدر و برادران متعصب او به خاطر از دست دادن آبرو با ازدواج او مخالفت می کردند امروز اين بچه های معصومه هستند که آبروی خود را در خطر می بينند. با ازدواج مادر آبروی مسعود جلوی خانواده همسر و محل کارش خواهد رفت. آبروی شيرين در مقابل خانواده خواستگارش بر باد می رود. و آبروی سيامک در مقابل دوستان و پيروان پدر.
معصوم می گويد :
سهم من از زندگی چی بود ؟ آيا کلا سهم مشخص و مستقلی داشتم؟ يا جزئی بودم از سهم مردان زندگيم که برای باور ها ، ايده آلها يا هدفهاشون ، هر کدام به نوعی مرا به قربانگاه بردند، برای حفظ آبروی پدر و برادرانم من بايد قربانی می شدم . بهای خواستها و ايده آلهای شوهرم ، قهرمان بازيها و وظايف ميهنی پسرانم را من پرداختم، اصلا من کی بودم ؟ همسر يک خرابکار؟ يک خائن وطن فروش ؟ مادر يک منافق؟ زن يک قهرمان مبارزه در راه آزادی؟ يا مادر فداکار و از جان گذشته يک رزمنده ؟ چند بار منو در زندگی به اوج بردند و بعد با سر به زمين زدند در صورتی که هيچ کدام حق من نبود. من رو نه به دليل شايستگيها و تواناييهای خودم بالا بردند و نه سقوط هايم محصول اشتباهات خودم بود. انگار من وجود نداشتم. کی برای خودم زندگی کردم ؟ کی برای خودم کار کردم ؟ کی حق انتخاب و تصميم گيری داشتم؟ کی از من پرسيدند تو چی می خواهی؟
نويسنده اشاره بسيار دقيقی به نقش گذشت زمان در زندگی زن و سن و سال او دارد. در روزگار ميان سالی معصومه بارها تحت تهاجم لفظی از طرف فرزندانش قرار می گيرد. پروانه دوست نزديکش که روزی از طرف پدر و برادران معصومه جلف و سر به هوا خوانده می شد امروز از طرف فرزندان معصوم به جلف بودن و داشتن رفتاری نا مناسب با سن و سالش متهم می شود.
معصوم در زمان يافتن مجدد سعيد 53 ساله است. اما در هر برخوردی سن و سالش به رخ او کشيده می شود. اينکه او مسن است و ديگر از او گذشته است و می بايد به فکر آخرت خودش باشد و با هوا و هوس، آن دنيای خودش را خراب نکند. به قول خودش : "يه دفه بگين يه قبر بخر و توش بخواب ديگه !!
نويسنده در اينجا اشاره زيبایی به زن و سن او دارد و می گويد :
نوع برخورد اينها با مسائله سن و سال من و طرز فکرشان در مورد زنان در اين سن ، باعث شد بفهم که چرا زنان دوست ندارند سن واقعيشان را فاش کنند. و آن را مانند يک راز سر به مهر پيش خود حفظ می کنند.

کتاب در 525 صفحه با نثری بسيار روان و ساده زندگی زنی را در همچون پرده متحرک سينما از جلو چشمان تو می گذراند. نثر روايتی کتاب بسيار سهل است و ماجراهای کتاب که بسيار واقعی و نزديک اتفاق می افتد خواندن کتاب را سريع می کند. قصد و توان آن را ندارم که تحليل و نقدی ادبی از کتاب ارائه دهم. تنها توان من بررسی کتاب از ديدگاه فمينيستی است.
معصوم قهرمان نيست. زنی معمولی است که در جريان زندگی قرار گرفته است.زنی که نه برای خواست های بزرگ بلکه تنها برای شادی و آرامش فرزندانش تلاش می کند. حق انتخاب معصوم بسيار محدود است و او تنها سعی می کند با استفاده از توانايی های خودش با مشکلات و نابسامانی ها کنار بيايد. راوی حتی رنگی از مذهب را به عنوان اعتقاد اکثريت اجتماع در کتاب حفظ کرده است و قهرمانانه به جنگ هيچ چيز نمی رود جز به جنگ خودِ زندگی
معصوم قهرمان نيست. با قهرمان سازی مخالف است و به انديشيدن و شناختن و انتخاب کردن بها می دهد. ايده هايش و باور هايش را از زندگی گرفته است و روز به روز رشد و تغيير می کند . عرف را زير سئوال می برد و انسانها را بر اساس اعمال و مهربانی هايشان قضاوت می کند و نه بر اساس شايعاتی که در موردشان وجود دارد( و همين است که بهترين مونس و ياور او زنی می شود که " پالانش کج " است و در محله به بدنامی شهره است).معصوم هميشه سعی کرده است که انديشه مستقل را به فرزندان خود بياموزد و آنان را از اطاعت کورکورانهو دنباله روی منع کند. با اين همه معصوم در يک مورد بسيار ناموفق است ، شناساندن حق خودش به فرزندانش ، حق انسانی زنی که مستحق شادی و زندگی است. و راوی بسيار زيبا به اقرار اين نقطه ضعف خودمی نشيند.
در" سهم من " هيچ کس قهرمان نيست، هر کسی به عنوان انسانی دارای چندين وجه معرفی می شود، ه حميد با آنهمه اعتقاد و ايمان و معلومات سياسی و اجتماعی و دعوی نجات خلق ها در ايدئولوژی خود ديکتاتوری است که از کشتن دشمنان ابايی ندارد و درکی از آزادی و دمکراسی ندارد و به کلی در مقابل مسائل و مشکلات خانواده از خود سلب مسئوليت کرده است و عمل خود را با آرمانهای بزرگ و حرفهای بزرگ توجيه می کند.شهرزاد ، زن چريکی که مغز عمليات محصوب می شود از جنسيت زدايی که "در سازمان دچارش شده است بيزار است و در آرزوی لحضاتی است که بتواند به عنوان زنی واقعی زندگی کند،سيامک و مسعود و حاج آقایی که سيامک را از اعدام نجات داد و نه حتی مادری که بار زندگی بر دوشهايش سنگينی می کند، هيچ کس" قهرمان "نيست.بلکه انسانهايی هستند که با تمام وجوه مختلف خود سعی در زنده ماندن و زندگی به شيوه ای که آموخته اند دارند.
در " سهم من " تنها پليدی و سياهی های افکار آدميان ، تعصبات و قضاوت های عجولانه ،زير سئوال می رود و هيچ ايده ای بر ديگری برتری ندارد.
شايد " سهم من " از نظر ادبی نتواند جايزه سال را نصيب خود کند. اما من آن را بهترين کتاب فمينيستی سال می دانم.
وقتی که کتاب را تمام کردم بغضی گلويم را گرفت. بغضی که می دانم تا مدتها رهايم نمی کند. بغضی که مرا واداشت تا اين خطوط را بنويسم و اين خواندن اين کتاب را به همه شما توصيه کنم.
سهم من را بخوانيد ، که سهم من است و سهم تو، سهمی که ما زنان در جامعه ای داريم که با تمام قوانين و عرف و عادتهايش در مقابل ما قد کشيده است.


[ 18:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



کودتای بيست و هشت مرداد
“من تاج و تخت خود را، به خدا، مردم كشورم، ارتشم و شخص شما مديون هستم“
«از سخنان محمدرضاشاه پهلوي خطاب به كرميت روزولت»
اينجا را كليك كنيد

[ 7:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 18, 2003
[ 8:05 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 17, 2003

فکر کنيد که با مردی ملاقات کرده ايد.آنسوی ميز نشسته است و شما اين سوی ميز. به زمين و زمان فخر می فروشد و دنيا را به هيچ خود هم نمی خواند. از بدو ورود به زندگی شما فکر کرده است که با موجودی کودن وعقب افتاده به نام زن آشنا شده است که تمام زندگی اش را منتظر ورود او بوده است تا بيايد و به او سر و سامانی بدهد. حتی به سير مطالعاتی شما هم کار داشته باشد و کتابهايی را که می خوانيد مفيد تشخيص ندهد و به قصد تغيير بنيادی در سرشت و روحيه و ذات شما وارد شروع به انتقاد و پيشنهادات "سازنده " کند.هر آنچه " تو " هستی مملو از اشتباه و اشکال است و لازم به تغيير. بحث را بی فايده تشخيص می دهی و به خودت می گويی " من اينجا در اين سوی ميز چه غلطی می کنم؟"

فکر کنيد که با مردی ملاقات کرده ايد.آنسوی ميز نشسته است و شما اين سوی ميز.هر چه می گوييد تائيد می کند و کلام اول را که از دهان شما بيرون می آيد دنبالش را گرفته و در همان مسير تا ثريا می رود . بدون هيچ عقيده و نظری شخصی با هر آنچه هستی موافق است و تمام آنچه را که می گويی قبول دارد.هيچ چيزی ياد نمی گيری. هيچ به تو افزوده نمی شود. آنقدر در بحث موافق توست که بحث را بی فايده تشخيص می دهی.و به خودت می گويی " من اينجا در اين سوی ميز چه غلطی می کنم؟"

حالا فکر کن که تمام مردانی که تا کنون در زندگی ات وارد و خارج شده اند ، کما بيش به يکی از اين دو گروه تعلق داشته باشند. باز هم از من می پرسی که چرا تنهايی ؟؟



[ 14:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 16, 2003

کامپيوتر بلاخره درست شد. فرماتش کردم و يکی از دوستان هم برايم آفيس را آورد و در عوضش یه برنامه آکبند نورتون آنتی ويروس و فاير وال براش کپی کردم تا حال کرد. خلاصه همه گی ياری کردند تا من وبلاگ داری کنم. امروز با ويندوز ايکس پ دنيا را زيباتر ديدم :) و تمام ی های نچسبيده را خودش چسباند.

می خواستم در مورد کنوانسيون رفع تبعيض از زنان بنويسم ولی ديدم به هيچ وجه نمی توانم بهتر از شادی صدر بنويسم. اين نوشته شادی به جای تمام آنچه در اين باره ننوشتم.به چای تمام آنچه بايد نوشته شود.

[ 22:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 15, 2003


- اصلا متوجه جريان بوديد؟
- اوايل نه. فكر مي كرديم كه انتقالي هاي ساده است. همه را دارند جا بجا مي كنند. معمولا اين كار را مي كردند تا دوستي ها را بر هم بزنند . اما كم كم متوجه شديم كه فقط مي برند. و كسي را نمي آورند. تا روزي كه اسم خودمان را هم شنيديم.
- اما صداها..صدايي نمي شنيديد؟
- ما قزل بوديم. اتفاقها در اوين مي افتاد.
- به اوين منتقل شديد؟
- ...
- محاكمه ؟
- نه. سئوال و جواب. يك آري يا نه مي توانست سرنوشت تو را بسازد. دو يا سه دقيقه.
- سئوالها ...؟
- نماز مي خوني؟ تعهد مي دي؟ مسلماني؟
- به همين ساده گي ؟
- به همين ساده گي. اما خيلي از بچه ها نمي دونستند اين سئوال و جواب تعيين كننده مرگ يا زندگي است. دستور اومده بود كه خلوت كنند. و كردند.
- ...
- رگبار. رگبار گلوله. گاه ساعت ها. و تك تير ها. تك تير ها را مي شمرديم. تير خلاص. يه شب تا 200 تا شمردم و بعد ديگه نفهميدم چي شد.
- مي گن بين 20 تا 25 هزار نفر اون سال اعدام شدن. اغراق نيست؟
- ما خودمون سر انگشتي تا 17 -18 هزار نفر را شمرده بوديم. تو تمام شهرستان ها هم همين بساط بر قرار بود. نه اغراق نيست. شايد بيشتر هم.
- شايد بيشتر هم...
- تك تير ها...تك تير ها...

[ 10:39 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

August 13, 2003

كامپيوتر من در خانه پنچر شده است و نمي توانم صفحه هاي اينترنت را باز كنم. از جمله ميل و صفحه نظر خواهي. بنابر اين اگر وقفه اي بود مرا ببخشيد. بايد يكي از بچه ها را پيدا كنم و فرمات كنم.
در وبلاگ ماني بحثي كه پيرامون همجنسگرايي و روابط اجتماعي و سنتي و نقش هاي سنتي زن و مرد در رابطه دگر جنس و همجنس داشتيم در جريان است. حضور شما در اين بحث , بحث را پربار تر و غني تر خواهد كرد. براي رفتن به وبلاگ ماني فقط كافي است اينجا را كليك كنيد.

[ 11:59 | مهشيـد | 0 دنبالک