گاهی باید رفت، و تنها باید رفت.من این بار تنها می روم تا جمعه دیگر بدون اینترنت زندگی می کنم. نه میلی را چک می کنم ، و نه به سايت و وبلاگی سر می زنم. نمی دانم دوام خواهم آورد یا نه و يا آنکه خودم را به کافی شاپی می رسانم و بالاخره کمی وبگردی می کنم. قصد دارم یک روز را به صحرا نوردی و شتر سواری بگذرانم. و شن سرخ صحرای عرب را از نزدیک ببينم. ای کاش در مدرسه از کلاس زبان عربی در نرفته بودم دلم برای همه تان تنگ می شود. می دانم
حتما همه وبلاگشهر خبر دار شده اند.جريان ازدواج را مي گم. ازدواج خورشيدخانم كه ديگه قديمي شده و ازدواج پينك فلويدش آخرين خبر بود . من هم قصد خبر دادن ندارم. فقط در ميان خبرها چند مسئله برايم جاي مكث گذاشت. اينكه دخترهاي جوان و مستقل با مهريه مخالفت مي كنند خيلي زيباست. با صداي بلند اعلام مي كنند كه كالا نيستند و كسي نمي تواند رويشان نرخ بگذارد. روي پاي خود ايستاده اند و زندگي مشتركي را با شرايط برابر دارند بنا مي كنند. واقعا زيباست. اينكه مجبورند براي حقوق بديهي خود هزار جا را امضا كنند بسيار غم انگيز است اما روشنگر آشنايي زن به حقوقش است كه بسيار جاي خوشحالي دارد. اما آنچه برايم تعجب آور بود خواندن اين جمله در وبلاگ خورشيد خانم در مورد ازدواج پينك فلويدش و پيام خان بود.
(پينکفلويديش هم با شرايطی تقريبا مشابه من ازدواج کرد و مهر نگرفت و به جاش حق طلاق گرفت، هر چند که پيام حاضر بود مهريه بالايی رو قبول کنه.)
سئوال من اين است : چرا ؟ چرا پيام خان كه ساكن خارج از كشور هم هست و با فرهنگي كه در آن مهريه وجود ندارد آشنا شده است و ديده است كه زن و مرد با دست خالي زندگي خود را تحت شرايط مساوي شروع مي كنند , حاضر بود اصولا مهريه را قبول کنه؟ به راستي مهريه براي مردهاي ايراني چيست و چه جنبه اي دارد ؟ آيا پيام مي خواست مهريه بالا را قبول كند كه عشق خودش را ثابت كند ؟ كه دست و دلبازي اش را ثابت كند ؟ كه نشان دهد برايش پول اهميت ندارد و هر قدر نرخ بالا باشد جا نمي زند ؟ آيا براي مرد ايراني مهريه نشانگر ارزش زن است ؟ آيا نمي داند كه زن ايراني دارد سعي مي كند از زير اين يوق بيرون آيد و وجود مستقل خود را نمايان كند ؟و در اين راه به همراهي انساني كه دوستش دارد احتياج دارد؟ راستي چرا پيام حاضر بود مهريه بالايی رو قبول کنه؟
اين لطيفه را يكي از دوستان به وسيله ميل برايم فرستاد.
:: جـــاده ::
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت : - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟ ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت : چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟ مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟
:در رابطه با مطلبی که در مورد دعای شریعتی نوشته شد یکی از دوستان مطلبی را در کامنت ها نوشت که من را واقعا به فکر واداشت. نوشته این دوست را با هم بخوانيم
.. يک سوال دارم ازتون واقعا فکر مي کنيد زنان فقط موجوداتي هستند که مردها به آنها ظلم مي کنند؟ هيچ در مورد ظلم زنان به مردان حرف نمي زنيد .. مي دونيد زنها مردها رو به چهار ميخ مي کشن با توقع مالي زياد تو اين شرايط وحشتناک اقتصادی تو ايران؟ مي دونيد که خيلي ها از روي تبلي نمي رن کار کنن .. مي دونين رفتار خيلياشون تو دلبري از هر مردي دست کمي از فاحشه ها نداره .. خودم 5 سال در محيط هاي کاري ايران بوده ام و خبر دارم .. خودم دختر يک خانواده سنتي بوده ام و ميدانم ظلم يعني چي .. من مي دونم ظلم به زن يعني چي چون خودم با پوست و گوشتم حسش کرده ام .. اما مي دونم در بسياري از موارد رفتار زنان غير قابل دفاع است .. من در محيط کارم (يک محيط مهندسي در يک شرکت حسابي) هر روز براي زنان کشورم آرزوي شرف کردم ... همين ...اضافه می کنم شرف و شعور ..
و این نوشته من را به فکر واداشت. راستی حقوق اجتماعی افراد بايد تحت تاثیر شخصیت فردی آنها باشد ؟ یعنی اگر من فرد بدی باشم حقوق اجتماعی من از تو که فرد مهربان و خوبی هستی می بايد کمتر باشد؟ فرض کنيم که من انسان بدی هستم ( می دانم فرض اين مسئله بسیار مشکل است و تقريبا محال، اما فقط فرض است دوستان ) و شما انسان بسیار خوبی. آيا اين خصوصیت فردی من بايد مرا از حقوق اجتماعی ام محروم کند و خصوصیت فردی شما باید به شما حقوق اجتماعی بیشتری بدهد ؟راستی شما که چنين سئوالی را مطرح کرده اید چه راه حلی پيشنهاد می کنيد؟ آن زنانی که به قول شما آنچنانی رفتار می کنند آيا بايد از حقوق کمتری برخوردار شوند يا آنکه هر چه به سرشان آيد را حقشان می دانيد؟ من از حقوق انسانی انسان ها حرف می زنم. از اينکه در مقابل قانون بايد حقوق مساوی داشته باشيم. از اينکه بايد امکانات مساوی در اختيار انسانها قرار بگيرد و در اين رابطه جنسيت آنان نبايد نقشی ایفا کند. شما به من از زنان بد، زنان پليد ، زنانی که دلبری می کنند و زنانی که خانه خراب کن هستند حرف می زنيد؟ من برای شما از قانون حرف می زنم و اينکه قوانین سکسيتی هستند و به زنان تنها به دليل جنسیت شان ستم می شود. شما می گوئيد که زنان بدی هستند که اينگونه و آنگونه هستند ؟ آخر عزيزان ، اين دو چه ربطی به هم دارند؟ گيرم که تمام زنان اين دنيا انسانهايی پست و پليد و سود جو و فاسد باشند ، آیا بايد از نظر اجتماعی به خاطر خصوصيات فردی شان مورد اجحاف قرار بگيرند ؟ فرض کنيم که مردان فرشته گانی هستند که از سوی خدا نازل شده اند، آیا بايد قوانين تنها منافع آنان را در نظر بگيرد؟ دوست من ، من از ظلم مردها به زنها نمی گويم ، من از مردسالاری سخن می گويم و مردانی ـ و نيز زنانی هم ـ که اين سيستم را توليد و باز توليد می کنند و برای آنکه عملکرد اجتماعی داشته باشد می کوشند. شما می گوييد که زنی بد است و زنی چنين است و زنی چنان است، انتظارتان چيست ؟ که من هم از مردانی بگويم که به صورت زنان اسيد می پاشند و با ضرب و شتم زنان را روانه بیمارستان می کنند و ...و در انتها ببينيم چه کسی امتياز بيشتری آورده است و برنده را مشخص کنيم ؟ مشکل ظلم انسانی به انسان ديگر در حيطه روابط شخصی نيست هر چند که آن هم در رابطه با اجتماع قرار می گيرد و هر چند که من شخصا معتقدم که خشونت مسئله شخصی نيست. اما مشکل اصلی آن است که نيمی از انسانهای اين کره خاکی به دليل جنسيت خود تحت فشار و آزار نيمی ديگر که جنسيتی ديگر دارند قرار می گيرند و قوانين اجتماعی به آن مشروعيت می دهد. دوست نازنين من، مسئله ستم جنسی ، در گرو من و تو و زن حسن آقا و مادر حسين آقا نيست. مسئله ستم جنسيتی بدون توجه به شخصيت ما بايد از زمين مهو شود.زنان و مردان هر دو انسان هستند، زن بودن به معنای خوب بودن نيست، و هيچ کسی هم نگفته است که زنان فرشته گان روی زمين هستند و از بدی ها و پليدی ها مبرا، مسلم است که زنان نيز چون انسان هستند و در اين اجتماع زندگی می کنند تحت تاثير همين اجتماع خصوصيات متفاوت دارند، گروهی خوبند و بسيار خوب و گروهی بد و بسيار بد، اما هيچ مرد بدی بخاطر بد اخلاق بودن از حقوق اجتماعی محروم نشده است ، وقتی از قوانين زن ستيز حرف می زنيم و تغيير اين قوانين را خواستار می شويم ، قوانين انسانی را برای تمام انسانها بدون توجه به خصوصيات فردی شان تقاضا می کنيم ، در اين ميان بد بودن يا خوب بودن فلان خانم هيچ تاثيری نبايد داشته باشد.
وقتی مدتها کاری را نمی کنی، گاه یادت می رود که چرا آن کار را کنار گذاشتی، و خوب است که یاد آوری شود من هم زمانی به دنبال جواب سوالهایم دنیا را زیر و رو می کردم، از اصول مقدماتی فلسفه ، تا تاریخ دنیای قدیم و کتابهای دکتر شریعتی، پدر می رفت و می آمد و با نگرانی به من و انبوه کتابهایی که دور و برم ریخته بود نگاه می کرد و می شنيدم که آهسته می گفت : کارش به کجا خواهد کشيد؟ آری شریعتی هم، روزگاری کتابهايش را دست به دست می دادیم. و مدتهاست، مدتهای بسيار زياد است که از او فرسنگها فاصله گرفته ام، آنقدر فاصله گرفته ام که انگار گاه از یاد می بردم اين فاصله از کجاست. امروز وبلاگ اردی بهشت را می خواندم و دعایی از شریعتی توجه من را جلب کرد. و باز به یاد آوردم جداسری ام را از شریعتی. این دعا را نگاه کنيد، برای هر کس آنچه را که فکر می کند ندارد آرزو کرده است. نگاهی بيندازيد و ببينيد دکتر روشنفکر اسلامی ما برای نيمی از اجتماع بشری ، برای زنان ، چه آرزويی کرده است،
ای خداوند به علمای ما مسئوليت، و به عوام ما علم و به دينداران ما دين، و به مؤمنان ما روشنايی و به روشن فكران ما ايمان، و به متعصبين ما فهم و به فهميده گان ما تعصب، و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف، و به پيران ما آگاهی ...... دعا ادامه دارد ولی فایده نه
راستی وقتی که دکتر فيلسوف اسلامی چنين تصوری راجع به زنان دارد، از آخوند بی سواد عامی چه انتظاری می رود. ريشه فرودستی زن در نظر گاه همين روشنفکران اسلامی بازتاب پيدا نمی کند؟ این را هم بگويم که قصدم ابدا انتقاد از اردیبهشت عزیز نيست، می بينم و می شنوم که بار ديگر کتابهای شريعتی تجديد چاپ می شوند و بار دیگر بسياری از جوانها در پی جواب کتابهای او را ورق می زنند. دیدگاه شریعتی نسبت به زن در کتابهايش بخصوص فاطمه فاطمه است بسیار مشهود بود. فاطمه ای که به شکل بسیار پاسیو در زير سایه مردان زندگی اش زندگی کرد و در 9 سالگی ازدواج کرد و در 18 سالگی مرد و دوران کودکی و جوانی اش به زاییدن و نگاه داری از فرزندان گذشت و آفتاب و مهتاب رویش را ندید ، سمبل زن و زنانگی است در ادبیات شريعتی.. آيا واقعا احتياجی به تکرار تاريخ است؟
پ. ن. راستی آيا تنها من هستم که وجه تمايز آشکاری بين اين دعا و يکی از دعاهای صبحگاه يهوديان( ورشن مردانه ) می بينم که در قسمتی از آن می گفت : خدايا ترا شکر می کنم که مرا زن نيافريدی.
وبگردی های من وب گردی کار قشنگی است. وقتی که وب گردی می کنی و لينک ها را در وبلاگت می گذاری مثل آن است که قطعه ای نان و جرعه ای شراب را با دوستانت تقسیم کنی. و اين کار يکی از قشنگترين کارهای وبلاگستان است. من آدم منظمی نيستم پس قول وبگردی جمعه یا شنبه را به شما نمی دهم. اما تصميم گرفته ام که هر ازچند گاه شما را در خوانده های خودم شريک کنم.در اين قسمت سعی می کنم به وبلاگهای تازه بدنيا آمده سری بزنيم. وبلاگهای ادبی وبلاگستان و وبلاگهای فمينيستی و وبلاگهای زنان که چون از مشتريان دائمی شان هستم مسلما در اين ليست خواهند بود. سعی می کنم از تکرار پرهيز شود و وبلاگهای شناخته شده که خواننده های خود را پيدا کرده اند ، دائم تکرار نشوند و وبگردی چندان جنبه رفيق بازی پيدا نکند ، هر چند که این هم اصلا بد نيست. اگر ما نخواهيم به رفيقانمان برسيم پس کی ؟ اما در اين حال هم مرا از برخوردهای کاسبکارانه بعضی دوستان که: لينک بده تا لينک بدم، معاف بداريد.
در اين وبگردی قسمتی را همواره به وبلاگهای همجنسگرايان اختصاص می دهم. چرا ؟ چون همجنسگرايان انسانهايی هستند که در اين جامعه زندگی می کنند. کار می کنند و سهم دارند و در وبلاگستان هم شروع به کار کرده اند ، و مثل ديگر مکانهای عمومی جامعه برخوردهايی که با آنان می شود بسيار مرا متعجب می کند. وقتی که در پيام گيرهای وبلاگهای همجنسگرایان را نگاه می کنم ، بجز خود همجنسگرايان، و احیانا یکی دو تا از فمينيست ها ، رهگذری نمی يابم. همجنسگرايان در اين جامعه حضور دارند، اگر از آنها متنفرهستيم يا می ترسيم و يا هر مشکل ديگری با آنها داريم ، همجنسگرايان به صدای بلند حضور خود را اعلام کرده اند، نمی توانیم چشم به روی آنها ببنديم و آنها را نديده بگيريم . من تصميم دارم با مراجعه به خانه دوستان همجنسگرا ، حضور آنان و بودن آنان را هر بار با صدای بلند بانگ بزنم. تا چشم به حضور آنها نبنديم، تا نوشته های پر بار اين دوستان را بخوانيم و کم کم ترس خود و نفرت خود را پشت سر بگذاريم. برای مبارزه با هموفوبيا در وبلاگستان ، راهی بهتر از اين نمی شناسم.
خوب ، حالا بپردازيم به وبگردی ها: شادی در وبلاگ خود از حکم اعدام زنی می نويسد که دوست همسرش را در يک جريان دفاع از خود به قتل رسانده است و اکنون منتظر مرگ است، افسانه نوروزی می گويد که مرد قصد تجاوز به او را داشته است. فکر می کنيد که اگر اين قتل صورت نمی گرفت و افسانه در اثر اين تجاوز باردار می شد، آيا حکم سنگسار به دليل زنا در حق او اجرا نمی شد؟ چنين مرگی انتظار امينه را می کشد که آبنوس هم در وبلاگش در اين رابطه نوشته بود.
ندا از بالای ديوار هم ويروسی شده بود و يه راه ضد ويروس پيشنهاد کرده، در پست مربوط به 18 آگوست. و نوشته زيبايی هم از مخالفت والدین دوستش با دوستی آنها به دليل يک خیال واهی دارد. گلناز نوشته ای دارد از قول دختری که آخرين روز قبل از مرگش را می گذراند. حکم او نه تنها اعدام است بلکه تجاوز را نيز به عنوان تحفه ای الهی به او پيشکش می کنند تا با بار گناهانش در کنار حوریان بهشتی خلوتی نيابد. ليلا صادقی بحثی مفصل دارد در باره زبان ادبيات و ادبيات زبانی باز بگيد اين وبلاگ و وبلاگ نويسی به هيچ دردی نمی خوره و واسه فاطی تنبون نمی شه. پرستوی زن نوشت با درخواست صيغه در وبلاگش مواجه شد. طرف با کمال ادب درخواست 5 روز صيغه در اواخر تير ماه سال جاری را کرده بود. همه اش يک طرف و اين جمله " يعنی چی اونوقت " پرستو يک طرف که نزديک بود مرا از صندلی به پايين پرت کند :) مجله زنان که ماهنامه ای در ايران است هم صاحب سايت شد. و خیلی به سرعت هم آپ ديت می شود. می گويند اگر دو تا ايرانی جايی باشند حزب تشکيل می دهند و اگر سه تا شدند منشعب می شوند. به همين دليل علی طايفی اجتماع بيش از دو نفر را ممنوع کرده است. وبلاگ علی به مسائل اجتماعی و کودکان و معزلات جنبش زنان می پردازد. راستی خوردن يک ليوان چای تلخ را که فراموش نکرده ايد ؟ خورشيد خانم ازدواج کرد و با ازدواج خودش ثابت کرد که یک زن می تواند هم عاشق باشد و هم عاقل و متکی به خود. چنين زنی تمام عرف ها و رسوم تحقير کننده مثل مهريه و طلاجات را زير پا می گذارد و به جايش از تنها حقی که دارد، يعنی ثبت همه حقوق در قباله ازدواج استفاده می کند. خورشيد عزيز. اميد آنکه هرگز ابری در زندگی مشترکت پيدا نشود و رخ زيبايت را نپوشاند. بازم کسی پيدا می شه که بگه زن ناقص العقل است ؟ آذر خانم هم از ددر برگشت. ديگه وقتش بود ، دلمون که پوسيد هيچ، صدامون هم در آمد. جنس دوم به مسئله بکارت زنان پرداخته و آخرين مقاله خود در اين رابطه را با تصويری فجيع آرايش داده است. راستی. با شما هستم زنان کشورم، آيا تحقيری عمومی تر، رسمی تر، و دردناک تر از معاينه باکره گی سراغ داريد ؟ درست مثل اسبی که به هنگام معامله از شمردن دندانهايش به سلامت او اطمينان پيدا کنند. جنسيتش گمشده است، اما با کلمات تصويرهايی را بيان می کند که از هزار تصوير دیدنی تر است. راستی ...جنسيت گمشده او را پيدا کرده ايد ؟ و او تنها زنی ديگر است، که ديگر گونه وبلاگی دارد
مي نوشتم تا بدونم من به عنوان يه همجنسگرا زنده ام و دارم نفس مي كشم ؛ كجا ؟ توي سرزمين مادري خودم و توي جامعه اي كه ما توش فقط يه ‹‹ كوني ›› هستيم ،بقيه اين نوشته را در وبلاگ گيلگمش بخوانيد. نمی دانم آيا به ياد می آوريد که پرشين بلاگ وبلاگ مانی را بست يا نه، نمی دانم که آيا مسئولان را مقصر بدانم يا نه، در اخطار هايی که داده بودند اين طور بر می آمد که انگار خودشان هم مامور و معذورند. خلاصه وبلاگ مانی بسته شد و اميد ميلانی آرشيوش را از زير سنگ گير آورد و قرار داد اينجا. مانی هم بعد از مدتها شلوار را دوباره پای ابر کرد و راه افتاد اين هم وبلاگ جديد مانی که با آن خط سفيد و ريزش در ضمينه مشکی چشم را به شدت می زند و خلاصه اگر یه صورت حساب مفصل بابت عينک اينجانب دريافت کردی همچين تعجب نکن. برای انتقال آرشيو به وبلاگ جديدت هم اگر کمک لازم داری می توانی روی اميد حساب کنی (به اين می گن از کيسه خليفه بخشيدن) علی تنها در وبلاگش با تن ها و تنها ، مصاحبه ای از علی عسگری دارد. من با خواندن اين مصاحبه به علی عسگری اعتراضی هم کردم. او هر جا نگاه مثبت داشت از کلمه همجنسگرا و هر جا نگاه منفی داشت از کلمه همجنس باز استفاده کرده است و گاه حس می کردم که همجنسباز را به جای پدوفيل استفاده می کند. اين مصاحبه را در وبلاگ علی بخوانيد. سعيد پارسا خداحافظی کرد و رفت. شايد اگر برايش پيغام بگذاريم برگردد. اپسيلون گی را من نمی توانم بخوانم ، از خطی استفاده می کند که نتوانستم د.ل . کنم، شما چطور ؟
دلم نمی خواست وبگردی های مشترکی با شبح داشته باشم، نه به خاطر چشم و هم چشمی، که اصلا اهل اين چيزها نيستم ، بلکه به اين خاطر که اکثر خواننده هايمان مشترک است، و فکر کردم با تفاوت لينک ها مجموعه ای جامع تر به وجود می آيد، اما اين يکی را ديگر نمی توانم لينک ندهم، تقصير خودش است. می خواست اينقدر خوب ننويسد. باز هم گلکو گل کاشت و اينبار در باره 28 مرداد.
خوب. کار روز يک شنبه تان که در آمد. من هم برم بخوابم.
در مورد کتاب سهم من بحثهای بسیار جذابی در قسمت پيام گير متن در جریان بوده و هست. چون من به عنوان منتقد ادبی هيچ استعدادی ندارم و از این رو ادعایی هم ندارم از چند تن از دست به قلم های نازنينمان خواستم تا نظر خود را در مورد کتاب بیان کنند که منيرو روانی پور به درخواست من جواب مثبت داد. دیدگاه منیرو بسیار جالب است و من خواندن نظر او را به شما توصیه می کنم. کليک کنيد لطفا
باز بعد از ظهر شنبه شد و قیافه و مادر مرده مايکل جکسون روی صفحه تلویزیون افتاد. اين موجود مرا به شدت عصبانی می کند. هر انسانی که تا به اين حد ترحم گدایی کند مرا به شدت عصبانی می کند. با آن همه دم زدن از کودکان حتی یک حرکت خیریه برای کودکان انجام نداده است و یک قدم مفید در زندگی اش برای کسی برنداشته است و همه اش دادش بلند است که آی........................ بياييد و برای من دل بسوزانيد. با آنهمه پولی او صرف تعويض مدل دماغش از کوفته ای به خوکی کرده است می شد زندگی صدها کودک قحطی زده و بسیاری از جنگل های طبيعی را از مرگ نجات داد. نمی دانم از کی تا به حال دوست داشتن کودکان به ادای کودکان را در آوردن و با بچه های 10 /12 ساله دوست شدن و پيژاما پارتی ترتيب دادن محدود شده است. مشاوران تبليغاتی و شبکه های تلويزيونی هم که سنگ تمام می گذارند تا از او مسيحای مظلوم و حامی کودکان بسازند. به راستی که در غرب همه چيز را به راحتی می توان خريد ، و راحت تر از همه چيز افکار عمومی .
پيانيست فيلمی است از رومان پولانسکی محصول سال 2003 که در رقابت اسکار امسال 3 تا اسکار را به خود اختصاص داد. پيانيست ، ماجرای زندگی و زنده ماندن کامپوزيتور و پيانيست مشهور لهستانی، ولاديسلاو اشپيلمن در سالهای جنگ جهانی دوم در لهستان است. ولاديسلاو جوان که نوازنده پيانو در راديو ورشاور است بعد از هجوم نازی ها به ورشاور مجبور به ترک خانه و زندگی در گتو و پشت ديوارهای بلندی که يهودی ها را از مردم غير يهود جدا کرده است می شود. در حمل و نقل یهوديان به سمت اردوگاه های کار ، او که به همراه خانواده اش قصد سوار شدن به قطاری را داشت توسط يکی از افراد خودفروخته از صف جدا شده ونجات پيدا می کند. اين آغاز مبارزه ولاديسلاو برای زنده ماندن است. زندگی در گتو، در پشت ديوارهای بلند ، در پشت سيم های خاردار. از دست دادن تمام اعضا خانواده ، شاهد زندگی دهشتناک و رفتار حيوانی انسانها بودن، همجون حيوانی برای سير کردن شکم به دنبال تکه ای نان گشتن،تحقير شدن، غارت شدن و تن به غارت کردن ندادن ، و تنها هنر زنده ماندن را آموختن. اين زندگی ولاديسلاو اشپلمن ( اشپلمن به زبان آلمانی معنی نوازنده را می دهد ) است که قهرمان نبود ، سلاح به دست نگرفت و به کسی شليک نکرد. تنها ياد گرفت که زنده بماند. فيلم صحنه های بيرحمانه ای دارد که هر لحظه تو را در صندلی ات نکان می دهد. زندگی ولادیساو در طول سالهای جنگ در ورشاور ، زندگی انسانی است که شاهد است، شاهدتعدادی از بی رحمانه ترين و فجيع ترين تجربه هايی که هيچ رنگی از انسانيت ندارند. من در فکرم که چگونه می توان با تجربه چنين مشاهداتی به زندگی ادامه داد. چه نيرويی از حيات و نياز به زندگی انسان را به تحمل و پشت سر گذاشتن چنين تجربياتی ، ناچار می کند. نيازی که هيچ علمی به تنهايی نمی تواند پاسخگوي منطق آن شود. فيلمهای مربوط به جنگ جهانی دوم بسيار ديده ايم. در مورد کشتار ها و جنايات، اردوگاه های مرگ و قهرمانی ها. فيلم پيانيست اما قهرمان ترين انسان ها را برجسته می کند. انسانی را که هنر زنده ماندن در پست ترين شرايط و غير انسانی ترين شرايط را ياد گرفته است. ميل به زندگی چنان در او می جوشد که مرگ را پس می زند. عکسی از خود اشپيلمن تولد 1911 ، مرگ سال 2000 سايتی مربوط به بيوگرافی اشپيلمن سايت مربوط به فيلم و تعدادی از عکس ها
كسي مي داند چاره اين ويروس جديد چيست؟ من دائما در ميل آدرسم خبر بازگشت ميل هايي را مي گيرم كه هرگز نفرستاده ام. اين ميل ها محتوي فايلي هستند با پسوند پيف. يعني پي آي اف. هيچ كدام از اسكانر ها رويش كار نمي كند و حتي هات ميل هم آن را به عنوان يك ويروس شناسايي نمي كند. چه كار مي شود كرد؟ كسي هست كه بداند؟ در ضمن. اگر از من ميلي برايتان آمد كه حاوي فايل بود. من بي تقصيرم. باز نكنيد بعد بياييد به من فحش بديد ها... ****************** حالا كه تا اينجا آمديد بياييد به يك روزه امام حسين به زبان انگليسي گوش كنيد. من كه كلي خنديدم. نمي دانم كسي هست كه گريه اش بگيرد يا نه . كليك كنيد
گذاشتمش زمين. يک نفس خواندم و گذاشتم زمين و اکنون ، بغضی است در گلو که راه نفس را گرفته است و بر صفحات مونيتور نقش می بندد، می دانم که نوشته طولانی است. صبوری کنيد با من
سهم من نوشته : پرينوش صنيعی انتشارات روزبهان، چاپ اول بهار 81، چاپ سوم بهار 82 تعداد صفحات 525 کتاب با اين جملات آغاز می شود : هميشه از کارهای پروانه تعجب می کردم. اصلا به فکر آبروی آقا جونش نبود. توی خيابون بلند حرف می زد، به ويترين مغازه ها نگاه می کرد، گاهی می ايستاد و يک چيزهايی را به من نشون می داد. هر چی می گفتم زشته ، بيا بريم، محل نمی ذاشت.... معصومه ، راوی داستان ، دختری جوان است که همراه با خانواده اش ، پدر و مادر و سه برادر و خواهرش در شهر قم زندگی می کرده است. خانواده او بسيار مذهبی ـ سنتی است و بعد از سبک سنگين کردن های بسيار زياد و قول و قول و قرار ها و تهديد های لازم به معصومه به تهران اسباب کشی می کنند. زمان حدود اواخر دهه 40 شمسی است و معصومه که بر خلاف برادرهايش درسخوان و در امور مدرسه کوشا است با اصرار زياد اجازه می گيرد که به تحصيل خود ادامه دهد. خانواده که تحصيل دختر را بی فايده می داند او را مناسب ياد گيری خياطی و يا چيزی که در خانه شوهر بدرد بخورد می داند اما معصومه هر بار با التماس و افتادن به پای پدر، هر سال با نمره های خوب به کلاس بالاتر می رود. پدر حتی در مقابل برادرهای غيرتی می ايستد و او را بعد از سيکل به دبيرستان می فرستد و معصومه حق شناسانه درس می خواند و در مدرسه موفق است. دوستی او با پروانه که دختری تهرانی و از خانواده ای اصيل ولی غير متعصب است ، کم کم معصومه را با دنيایی ديگر آشنا می کند. در راه خانه به مدرسه معصومه عاشق می شود و اين عشق بر ملا می شود و منجر به کتک خوردن معصومه و ممنوعيت او از تحصيل می شود. سعيد ، جوان دانشجویی که عاشق معصومه شده بود به دست برادر عرق خور معصوم چاقو می خورد و از تهران متواری می گردد. خانواده تصميم می گيرد که معصوم را به سرعت شوهر دهد تا ننگ عاشق شدن معصوم بيش از اين دامن خانواده را لکه دار نکند. پروين خانم ، زنی که به قول افراد محله " پالانش هم کج است " و با احمد ، برادر عرق خور معصومه سر و سری دارد از ازدواج معصومه با دوست احمد که مرد عياش و کريه ای است جلوگيری می کند و خانواده ای را به عنوان خواستگار به خانه معصومه می فرستد. معصومه در عرض يک هفته به زور به خانه شوهری فرستاده می شود که حتی يک بار هم او را نديده است. حميد ، شوهر معصومه ، مردی است تقريبا سی ساله ،تحصيل کرده ، چپ و فعال سياسی و به خواست مادرش، که از دست فعاليت های سياسی او عاصی است و فکر می کند زن گرفتن او موجب می شود که از فعاليت دست بردارد و سر خانه و زندگی بماند ، نيز آنسوی ديگر اين ازدواج تحميلی است و به معصومه می گويد که آزاد است که درس بخواند و هر آنچه دوست دارد بکند. قراردادی نانوشته بين حميد و معصومه شکل مي گيرد. معصومه از کتک ها و لعن و نفرين های اعضاء خانواده مصون می ماند و امکان تحصيل و مطالعه می يابد. و حميد هم آزادانه به فعاليت سياسی می پردازد. پروانه به دليل آبرو ريزی های برادران معصومه ، همراه خانواده از محل می رود. و معصومه ارتباطش را با او که تنها دوستش است از دست می دهد. معصومه شروع به درس خواندن می کند. هيچ سوالی از حميد نمی کند و در مهمانی که برای آشنايی با دوستان سازمانی حميد که چپ هستند ترتيب می دهد به دليل پوشش و رفتارو سادگی و باور های مذهبی اش مورد تحقير قرار می گيرد. معصومه زندگی مستقل ولی بسيار تنهايی دارد. بچه دار می شود و در بدنيا آمدن بچه حميد حتی حضور ندارد. بار زندگی بر دوش معصوم است و حميد تنها مخارج را تامين می کند. وقتی که معصومه برای بار دوم حامله می شود ، حميد به او پرخاش می کند و او را عامی و ماشين جوجه کشی می نامد. و به او می گويد که هيچ تعهدی ندارد. مادر و خانواده حميد اميدوارند که وجود زن و بچه ها حميد را از زندگی سياسی باز دارد. بعد از چند عمليات مسلح حميد دستگير می شود. و معصومه که مايل به دراز کردن دست در مقابل خانواده شوهر نيست کاری می يابد. پروين خانم، زنی که " پالانش کج " است تنها مونس معصوم است و او با کمک گرفتن از پروين خانم در نگهداری بچه ها ، سعی می کند گليم خود و فرزندان را از آب بکشد. در محيط کار تعداد محدودی از زندانی بودن حميد خبر دارند و به او به عنوان همسر زندانی سياسی احترام می گذارند. خانواده معصوم، برادرانش ، دامادشان را ملعون می دانند و مسحق اعدام. و معصوم به دلیل برخوردهای تحقير آميزشان رابطه اش را با برادرانش به کلی قطع می کند. در اين ميان پدر معصومه حامی اوست و به او سر می زند و کمک می کند. با گذشت زمان ، بچه ها بزرگ می شوند و با رسيدن سالهای انقلاب حميد از زندان آزاد شده و به خانه باز می گردد. معصوم که با وجود دو بچه وارد دانشگاه شده است و کار هم می کند زنی قوی است که بايد بار نا بسامانی های روحی همسر را هم به دوش بکشد. حميد به تدريج حالش بهتر می شود و معصوم برای اولين بار در زندگی اش از لذت داشتن همراه در زندگی ، و پدری بالای سر بچه ها برخوردار می شود. برادران معصوم مذهبيون مزوری هستند که نان را به نرخ روز می خورند. و در جريان انقلاب به کميته ها و سپاه می پيوندند. معصوم دخترش را به دنيا می آورد و حميد باز به دنبال فعاليت های سياسی اش خانواده را به حال خود می گذارد. حميد دستگير و به سرعت اعدام می شود.و با شنيدن خبر اعدام حميد پدر او نيز سکته می کند. پدر خود معصوم هم مدتها پيش مرده بود و معصوم می ماند و سه بچه ، به دليل اينکه همسر اعدامی است از کار بيکار می شود و با خياطی و ويراستاری در خانه زندگی بچه ها را تامين می کند.سيامک پسر بزرگش توسط برادرش، دایی سيامک ، لو می رود و دستگير می شود، بعد از مدتها سرگردانی و آزاد شدنش از زندان ، معصوم او را به خارج می فرستد. معصوم با فاصله چند واحد از فارغ التحصيلی از دانشگاه اخراج می شود و مسعود نيز به خاطر اعدام پدر و زندانی بودن برادر از ادامه تحصيل محروم می شود. به سربازی می رود و در جنگ مفقود الاثر می شود و..... زندگی معصوم زندگی مملو از حوادث است. حوادثی واقعی که برای ما غريب نيست وهمه يا تعدادی از آنان در زندگی هر کدام ما به وقوع پيوسته است. تنهايی معصوم ،تنهايی زنی است که يک تنه در مقابل دنيايی غارتگر ايستاده است،زنی که تنها همواره به خاطر باور های مردان زندگيش تحت فشار قرار می گيرد و هر لحظه بهای گناه بزرگش "زن بودن" را می پردازد. با همه آنچه پيش آمده معصوم زنی قوی و مصمم است. انسان دوست است و با ديدی نسبتا باز و بدون وابستگی به غوغا های جامعه به پيرامون خود می نگرد ، جایی به سيامک که الان ديگر بزرگ شده و صاحب فرزند است و از او می خواهد که به خاطر احترام به خاطره پدر که مردی بزرگ بود از ازدواج مجدد صرف نظر کند می گويد : ....عزيزم چشماتو باز کن ، مردم عاشق قهرمان پروری هستند ، يک نفر را بزرگ می کنند تا بتونن پشتش قايم بشن ، حرفاشونو اون بزنه و اگر خطری هم هست اون سپر بلا بشه و مجازات ها رو تحمل کنه ، تا خودشون فرصت فرار داشته باشن. با پدرتم همين کار را کردند ، انداختنش جلو..براش سينه زدن..وقتی به زندان افتاد همه فرار کردند. وقتی کشته شد همه ارتباطشون رو با اون انکار کردند.. ...نه پسرم تو به قهرمان نياز نداری. ..نه لازمه قهرمان بشی و نه پيرو قهرمان باشی ، روی پای خودت بايست و به افکار و شعور و مطالعات خودت تکيه کن، هر راهی رو که به نظرت درست رسيد انتخاب کن و به محض اينکه ديدی داره خطا می ره رای خودتو ازش پس بگير.... بعد از بزرگ شدن بچه ها وسر و سامان گرفتن آنها معصوم دوباره سعيد را می يابد. سعيد هم تنهاست و عشق ديرين در دل هردو زنده است. ولی امروز بچه ها هستند که مخالف ازدواج معصوم و سعيد هستند.اگر روزی معصومه دختر جوانی بود و پدر و برادران متعصب او به خاطر از دست دادن آبرو با ازدواج او مخالفت می کردند امروز اين بچه های معصومه هستند که آبروی خود را در خطر می بينند. با ازدواج مادر آبروی مسعود جلوی خانواده همسر و محل کارش خواهد رفت. آبروی شيرين در مقابل خانواده خواستگارش بر باد می رود. و آبروی سيامک در مقابل دوستان و پيروان پدر. معصوم می گويد : سهم من از زندگی چی بود ؟ آيا کلا سهم مشخص و مستقلی داشتم؟ يا جزئی بودم از سهم مردان زندگيم که برای باور ها ، ايده آلها يا هدفهاشون ، هر کدام به نوعی مرا به قربانگاه بردند، برای حفظ آبروی پدر و برادرانم من بايد قربانی می شدم . بهای خواستها و ايده آلهای شوهرم ، قهرمان بازيها و وظايف ميهنی پسرانم را من پرداختم، اصلا من کی بودم ؟ همسر يک خرابکار؟ يک خائن وطن فروش ؟ مادر يک منافق؟ زن يک قهرمان مبارزه در راه آزادی؟ يا مادر فداکار و از جان گذشته يک رزمنده ؟ چند بار منو در زندگی به اوج بردند و بعد با سر به زمين زدند در صورتی که هيچ کدام حق من نبود. من رو نه به دليل شايستگيها و تواناييهای خودم بالا بردند و نه سقوط هايم محصول اشتباهات خودم بود. انگار من وجود نداشتم. کی برای خودم زندگی کردم ؟ کی برای خودم کار کردم ؟ کی حق انتخاب و تصميم گيری داشتم؟ کی از من پرسيدند تو چی می خواهی؟ نويسنده اشاره بسيار دقيقی به نقش گذشت زمان در زندگی زن و سن و سال او دارد. در روزگار ميان سالی معصومه بارها تحت تهاجم لفظی از طرف فرزندانش قرار می گيرد. پروانه دوست نزديکش که روزی از طرف پدر و برادران معصومه جلف و سر به هوا خوانده می شد امروز از طرف فرزندان معصوم به جلف بودن و داشتن رفتاری نا مناسب با سن و سالش متهم می شود. معصوم در زمان يافتن مجدد سعيد 53 ساله است. اما در هر برخوردی سن و سالش به رخ او کشيده می شود. اينکه او مسن است و ديگر از او گذشته است و می بايد به فکر آخرت خودش باشد و با هوا و هوس، آن دنيای خودش را خراب نکند. به قول خودش : "يه دفه بگين يه قبر بخر و توش بخواب ديگه !! نويسنده در اينجا اشاره زيبایی به زن و سن او دارد و می گويد : نوع برخورد اينها با مسائله سن و سال من و طرز فکرشان در مورد زنان در اين سن ، باعث شد بفهم که چرا زنان دوست ندارند سن واقعيشان را فاش کنند. و آن را مانند يک راز سر به مهر پيش خود حفظ می کنند.
کتاب در 525 صفحه با نثری بسيار روان و ساده زندگی زنی را در همچون پرده متحرک سينما از جلو چشمان تو می گذراند. نثر روايتی کتاب بسيار سهل است و ماجراهای کتاب که بسيار واقعی و نزديک اتفاق می افتد خواندن کتاب را سريع می کند. قصد و توان آن را ندارم که تحليل و نقدی ادبی از کتاب ارائه دهم. تنها توان من بررسی کتاب از ديدگاه فمينيستی است. معصوم قهرمان نيست. زنی معمولی است که در جريان زندگی قرار گرفته است.زنی که نه برای خواست های بزرگ بلکه تنها برای شادی و آرامش فرزندانش تلاش می کند. حق انتخاب معصوم بسيار محدود است و او تنها سعی می کند با استفاده از توانايی های خودش با مشکلات و نابسامانی ها کنار بيايد. راوی حتی رنگی از مذهب را به عنوان اعتقاد اکثريت اجتماع در کتاب حفظ کرده است و قهرمانانه به جنگ هيچ چيز نمی رود جز به جنگ خودِ زندگی معصوم قهرمان نيست. با قهرمان سازی مخالف است و به انديشيدن و شناختن و انتخاب کردن بها می دهد. ايده هايش و باور هايش را از زندگی گرفته است و روز به روز رشد و تغيير می کند . عرف را زير سئوال می برد و انسانها را بر اساس اعمال و مهربانی هايشان قضاوت می کند و نه بر اساس شايعاتی که در موردشان وجود دارد( و همين است که بهترين مونس و ياور او زنی می شود که " پالانش کج " است و در محله به بدنامی شهره است).معصوم هميشه سعی کرده است که انديشه مستقل را به فرزندان خود بياموزد و آنان را از اطاعت کورکورانهو دنباله روی منع کند. با اين همه معصوم در يک مورد بسيار ناموفق است ، شناساندن حق خودش به فرزندانش ، حق انسانی زنی که مستحق شادی و زندگی است. و راوی بسيار زيبا به اقرار اين نقطه ضعف خودمی نشيند. در" سهم من " هيچ کس قهرمان نيست، هر کسی به عنوان انسانی دارای چندين وجه معرفی می شود، ه حميد با آنهمه اعتقاد و ايمان و معلومات سياسی و اجتماعی و دعوی نجات خلق ها در ايدئولوژی خود ديکتاتوری است که از کشتن دشمنان ابايی ندارد و درکی از آزادی و دمکراسی ندارد و به کلی در مقابل مسائل و مشکلات خانواده از خود سلب مسئوليت کرده است و عمل خود را با آرمانهای بزرگ و حرفهای بزرگ توجيه می کند.شهرزاد ، زن چريکی که مغز عمليات محصوب می شود از جنسيت زدايی که "در سازمان دچارش شده است بيزار است و در آرزوی لحضاتی است که بتواند به عنوان زنی واقعی زندگی کند،سيامک و مسعود و حاج آقایی که سيامک را از اعدام نجات داد و نه حتی مادری که بار زندگی بر دوشهايش سنگينی می کند، هيچ کس" قهرمان "نيست.بلکه انسانهايی هستند که با تمام وجوه مختلف خود سعی در زنده ماندن و زندگی به شيوه ای که آموخته اند دارند. در " سهم من " تنها پليدی و سياهی های افکار آدميان ، تعصبات و قضاوت های عجولانه ،زير سئوال می رود و هيچ ايده ای بر ديگری برتری ندارد. شايد " سهم من " از نظر ادبی نتواند جايزه سال را نصيب خود کند. اما من آن را بهترين کتاب فمينيستی سال می دانم. وقتی که کتاب را تمام کردم بغضی گلويم را گرفت. بغضی که می دانم تا مدتها رهايم نمی کند. بغضی که مرا واداشت تا اين خطوط را بنويسم و اين خواندن اين کتاب را به همه شما توصيه کنم. سهم من را بخوانيد ، که سهم من است و سهم تو، سهمی که ما زنان در جامعه ای داريم که با تمام قوانين و عرف و عادتهايش در مقابل ما قد کشيده است.
کودتای بيست و هشت مرداد “من تاج و تخت خود را، به خدا، مردم كشورم، ارتشم و شخص شما مديون هستم“ «از سخنان محمدرضاشاه پهلوي خطاب به كرميت روزولت» اينجا را كليك كنيد
فکر کنيد که با مردی ملاقات کرده ايد.آنسوی ميز نشسته است و شما اين سوی ميز. به زمين و زمان فخر می فروشد و دنيا را به هيچ خود هم نمی خواند. از بدو ورود به زندگی شما فکر کرده است که با موجودی کودن وعقب افتاده به نام زن آشنا شده است که تمام زندگی اش را منتظر ورود او بوده است تا بيايد و به او سر و سامانی بدهد. حتی به سير مطالعاتی شما هم کار داشته باشد و کتابهايی را که می خوانيد مفيد تشخيص ندهد و به قصد تغيير بنيادی در سرشت و روحيه و ذات شما وارد شروع به انتقاد و پيشنهادات "سازنده " کند.هر آنچه " تو " هستی مملو از اشتباه و اشکال است و لازم به تغيير. بحث را بی فايده تشخيص می دهی و به خودت می گويی " من اينجا در اين سوی ميز چه غلطی می کنم؟"
فکر کنيد که با مردی ملاقات کرده ايد.آنسوی ميز نشسته است و شما اين سوی ميز.هر چه می گوييد تائيد می کند و کلام اول را که از دهان شما بيرون می آيد دنبالش را گرفته و در همان مسير تا ثريا می رود . بدون هيچ عقيده و نظری شخصی با هر آنچه هستی موافق است و تمام آنچه را که می گويی قبول دارد.هيچ چيزی ياد نمی گيری. هيچ به تو افزوده نمی شود. آنقدر در بحث موافق توست که بحث را بی فايده تشخيص می دهی.و به خودت می گويی " من اينجا در اين سوی ميز چه غلطی می کنم؟"
حالا فکر کن که تمام مردانی که تا کنون در زندگی ات وارد و خارج شده اند ، کما بيش به يکی از اين دو گروه تعلق داشته باشند. باز هم از من می پرسی که چرا تنهايی ؟؟
کامپيوتر بلاخره درست شد. فرماتش کردم و يکی از دوستان هم برايم آفيس را آورد و در عوضش یه برنامه آکبند نورتون آنتی ويروس و فاير وال براش کپی کردم تا حال کرد. خلاصه همه گی ياری کردند تا من وبلاگ داری کنم. امروز با ويندوز ايکس پ دنيا را زيباتر ديدم :) و تمام ی های نچسبيده را خودش چسباند.
می خواستم در مورد کنوانسيون رفع تبعيض از زنان بنويسم ولی ديدم به هيچ وجه نمی توانم بهتر از شادی صدر بنويسم. اين نوشته شادی به جای تمام آنچه در اين باره ننوشتم.به چای تمام آنچه بايد نوشته شود.
- اصلا متوجه جريان بوديد؟ - اوايل نه. فكر مي كرديم كه انتقالي هاي ساده است. همه را دارند جا بجا مي كنند. معمولا اين كار را مي كردند تا دوستي ها را بر هم بزنند . اما كم كم متوجه شديم كه فقط مي برند. و كسي را نمي آورند. تا روزي كه اسم خودمان را هم شنيديم. - اما صداها..صدايي نمي شنيديد؟ - ما قزل بوديم. اتفاقها در اوين مي افتاد. - به اوين منتقل شديد؟ - ... - محاكمه ؟ - نه. سئوال و جواب. يك آري يا نه مي توانست سرنوشت تو را بسازد. دو يا سه دقيقه. - سئوالها ...؟ - نماز مي خوني؟ تعهد مي دي؟ مسلماني؟ - به همين ساده گي ؟ - به همين ساده گي. اما خيلي از بچه ها نمي دونستند اين سئوال و جواب تعيين كننده مرگ يا زندگي است. دستور اومده بود كه خلوت كنند. و كردند. - ... - رگبار. رگبار گلوله. گاه ساعت ها. و تك تير ها. تك تير ها را مي شمرديم. تير خلاص. يه شب تا 200 تا شمردم و بعد ديگه نفهميدم چي شد. - مي گن بين 20 تا 25 هزار نفر اون سال اعدام شدن. اغراق نيست؟ - ما خودمون سر انگشتي تا 17 -18 هزار نفر را شمرده بوديم. تو تمام شهرستان ها هم همين بساط بر قرار بود. نه اغراق نيست. شايد بيشتر هم. - شايد بيشتر هم... - تك تير ها...تك تير ها...
كامپيوتر من در خانه پنچر شده است و نمي توانم صفحه هاي اينترنت را باز كنم. از جمله ميل و صفحه نظر خواهي. بنابر اين اگر وقفه اي بود مرا ببخشيد. بايد يكي از بچه ها را پيدا كنم و فرمات كنم. در وبلاگ ماني بحثي كه پيرامون همجنسگرايي و روابط اجتماعي و سنتي و نقش هاي سنتي زن و مرد در رابطه دگر جنس و همجنس داشتيم در جريان است. حضور شما در اين بحث , بحث را پربار تر و غني تر خواهد كرد. براي رفتن به وبلاگ ماني فقط كافي است اينجا را كليك كنيد.
درِ خانه دوست را که می زدم، اگر او خانه بود ،هميشه او باز می کرد. قدش بلند بود.يه چيزی حدود دو متر و هفتاد ، هشتاد.سيبيل هايش آبخور داشت و يکی از خوش تيپ ترين پسر هايی بود که در عمرم ديده بودم.من که هرگز جرئت نمی کردم به چشمهايش نگاه کنم ، انگار برق داشت و می گرفت. سرم پايين بود و بهش سلام تندی می کردم. به سرعت جواب می داد و می گفت ، بدو بيا تو اتاق، نفت تمام شده کرسی گذاشتيم. آرزويم بود که در کرسی جايی کنار او بنشينم، اما معمولا دور کرسی شلوغ بود. و روی کرسی پر از کتابهای مختلف و يادداشت های در هم و بر هم. جايی پيدا می کردم و به حرفهای او و ديگر دانشجويان گوش می کردم. کم می دانستم و حرف نمی زدم. گوش می کردم تا صدای او بلند می شد. احساس می کردم تمام جواب ها را می داند. احساس می کردم به تمام مسائل جامعه واقف است و چيزی از چشمان نافذش دور و نا ديده نمی ماند. بجز من. منی که با آن قد و هيکل دخترانه ديده نمی شدم و اصلا در ميان آن دانشجويان که هر کدام به تنهايی همه چيز را می دانستند گم می شدم. روزهای گرم ماجرا جور ديگری بود. باز همان زنگ در و همان قد و هيکل که در مقابل در نمايان می شد و همان سلام و عليک سريع و : تند بدو داريم گپ می زنيم. و گوشه ای جستن در کنار اتاق و صحبت کردن. وقتی که با زنگ در به جای او دوستم در را باز می کرد و به خانه می رفتم نگاهم در خانه دنبالش می گشت و بالاخره تاب نمی آوردم و می پرسيدم : پيروز نيست ؟ و دوستم و خواهرش نگاهی شيطنت بار به هم می کردند و می گفتند می آيد ، ديرتر. درست بعد از پيروزی انقلاب دستگير شده بود. چند ماهی به همراه ديگر دوستانش در زندان مانده بود و وقتی بعد از آزادی به بهانه ای به خانه اش رفتم باز او بود که در را باز کرد. سلام کردم و سرم را باز پايين انداختم. گفت سلام مهشيد جان.با تعجب سرم را بالا گرفتم ـ اسم مرا می دانست؟ ـ گفت کم پيدايی دخترک ، نمی گی مردم دلشان برايت تنگ می شود؟ به تته پته افتاده بودم. نمی دانم چه گفتم ولی دست پاچه گی ام به خنده اش انداخته بود و من باز از خجالت سرم را پايين انداختم.با مهربانی گفت بچه ها توی آن يکی اتاقند. ما اين اتاق بزرگه نشستيم. اگر بخواهيد می توانيد بياييد اينجا. رفتم پيش دوستم و با عجله گفتم پيروز گفت می شه بريم پيششان بشينيم به بحث شان گوش کنيم. دوستم و خواهر بزرگش با شيطنت خنديدند و کمی سر به سرم گذاشتند و بالخره رفتيم توی اتاق بزرگه. پيروز گفت : سلام مهشيد جان، بيايين اينجا پيش ما .ـ نه ، به راستی اسم مرا می دانست ـ گذر روزگار راه های ما را جدا کرد ، همه پخش و پلا شديم،و ديگر در آن خانه را نزدم. ديگر دوستم را نديدم و ديگر آن صدای مهربان به من مهشيد جان نگفت و پاسخگوی تمام سئوالات من نبود.و ديگر آن چشمهای نافذ سر مرا در يقه لباسم فرو نبرد..
نوشته پنج شنبه هفت آگوست قمر در عقرب شده است. کسی می تواند در باز سازی آن کمک کند؟ من کپی نوشته هايم را ندارم. **************** يک نازنين زنگ زد و چيزی گفت که به شدت مرا خنداند، خواستم شما هم در اين خنده شريک باشيد. ـ الو ـ مهشيد جان داشتم راديو ايرانی گوش می کردم آهنگی شنيدم گفتم حيف است که تو از شنيدن آن محروم شوی بيتی که در اين آهنگ دائما تکرار می شود اين است: وقتی تو نيستی همه چی گم ميشه وقتی تو هستی همه پيدا می شه ـ طوفان خنده ها ... ـ اين طرف انگار وقتی می ره همه چيو با خودش می بره. کيف پول، تلفن موبايل ، احتمالا فرش مرش رو هم جمع می کنه می ره ..وقتی هم برمی گرده ... ديگر خنده هيچ کداممان را امان نداد. آخ که اين ترانه ها، اين ترانه سازان، اين خواننده جات لس آنجلسی..چی بگم واله ... هرچند گله نکنم. يه خنده جانانه به ما پيشکش کرد ************************ پ. ن . نوشته اي كه بابتش كمك خواسته بودم و به خط يعجوج و معجوج , ـ يعني تقريبا يه چيزي مثل خط دست نويس خودم ـ در آمده بود درست شد. رد يه پاي گنده را دور و برش نمي بينيد ؟ ( به اين مي گن تشكر به سبك زنانه مهشيدي)
نسخه پيش از چاپ ، قرار است نسخه بدون سانسور و تغييرات نوشته های شادی صدر ، حقوقدان ، روزنامه نگار و فعال جنبش زنان در ايران باشد. شادی جان، بلاگيدنت مبارک . و ممنون از اينکه امکانی برای خواندن نوشته هايت که در نت چاپ نمی شود برای اينور آبی ها پيش آوردی. اين خبر هم از سايت زنان ايران به سردبيری شادی صدر است. روزنامه نگارانی که جوايز خود را نگرفتند، پس دادند، و يا آن را به روزنامه نگاران ايرانی زندانی و زيبا کاظمی تقديم کردند. عزيزانی که زير شمشير زندگی می کنيد و می نويسيد و هزار تهمت و افترا را نه فقط از شمشير بدستان که از مخالفان ايشان نيز به خود می خريد، دوستتان دارم آی.....ساده گان صبور
تمام امروز شنبه اينترنت خراب بود و سر کار هم که نرفته بودم و بنابراين نتوانستم در مورد اعتراضی که گروهی از وبلاگ نويسها به آن پرداختند فعال باشم. شرمنده . ****************** امروز صبح فيلم زندان زنان به کارگردانی منيژه حکمت را ديدم و هنوز با آن درگيرم . ميترای معترض که موهای خود را به خاطر اعتراض و بيان اينکه يک مو به سرمان نمی ماند از دست می دهد. زن زندانبان که می گويد : آدمت می کنم. احساس خالص او که با مشتی حيوان که محتاج آدم شدن هستند در تماس است. پگاه ، زندانی سياسی که اعدام می شود. سحر که مورد سوء استفاده زن زورگوی زندان قرار می گيرد. سپيده ، دختری که در زندان به دنيا آمده و بعد به عنوان عصيانگری خيابان خواب به زندان باز می گردد. زندانبان که خود زندانی است. ( بچه ها در مورد لاجوردی همين را می گفتند ) و ميترايی که بعد از 17 سال هيچ کس را در بيرون از زندان منتظر خود ندارد. فيلم درگيرت می کند و رهايت نمی کند. رهايم نمی کند. رهايم نکن. ****************** بچه های مقيم سوئد روزهای يک شنبه را که از تلويزيون غافل نيستيد، چندين هفته است که تلويزيون سوئد به مناسبت 85 سالگی بزرگترين نابغه سينمای سوئد و چه بسا دنيا ،اينگمار برگمان ، فستيوال فيلمهای او را در روزهای يک شنبه ساعت 18 نشان می دهد. تا به حال فيلمهای بسيار خوبی از قبيل ضربه هفتم ( صحنه بازی شطرنج با مرگ معرکه است ) و توت فرنگی های وحشی و در آينه ديدن و ... به نمايش در آمده و فردا هم نوبت مهمانان شبانه است. سری به وبلاگ آوات و هيوا بزنيد مفصل در مورد برگمان نوشته است. برگمان به راستی يکی از بزرگترين افتخارات سوئد است .برگمن و کارهايش پر نبوغش نه فقط در سوئد بلکه در تمام دنيا به نمايش در می آيد و نقش بسيار مهمی در تدريس و تحصيل فيلم دارد.تاثير برگمن بر کارگردانان بزرگ دنيای سينما از جمله وودی آلن ، کارگردان محبوب من ، و بسياری ديگر در کارهايشان هميشه مطرح است. و به راستی دنيای سينما چه دنيای شگفتی است. و هنر سينما چه هنر پرتوانی ، اين هنر در بيشتر موارد به عنوان هنری بسيار پولساز شناخته شده است ، اما سينمای معترض در تمام دنيا جای خود را باز کرده و به نمايش گذاشته است. روزی که ديکتاتور بزرگ چارلی را می ديدم به خودم گفتم که آيا هيتلر اين فيلم را ديده است يا نه ؟ چند روز پيش متوجه شدم که هيتلر شخصا اين فيلم را سفارش داده و ديده بود. دو بار . اگر ديکتاتور بزرگ را نديده ايد سعی کنيد حتما آن را ببينيد . صحنه هايی که در آن مهارت و جسارت چارلی تو را به خنده می اندازد ولی در اصل نمی خواهی بخندی.همانگونه که زندگی زيباستِ روبرتو بنينی محصول سال 98 ايتاليا روايتی ديگر است از جنايات فاشيسم و آلمان نازی که به شکل کمدی ساخته شده است. ************************** دوستی دارم که يهودی است و در زمان جنگ جهانی دوم از کشور خود يوگسلاوی که توسط قوای نازی اشغال شده بودند فراری شدند و بعد از مدتها به سوئد رسيده و در اينجا مسکن گزيدند. بعدها مدتی باز گشته و زندگی در کشور سرخ را تجربه کرده و باز به سوئد برگشته بودند . پدر و مادر اين دوست هر دو از تحصيل کرده ها و انتلکتوال های يوگسلاو بوده اند . چند روز پيش در مورد ديکتاتور بزرگ چارلی صحبت می کرديم و بحث به جنايات نازيسم کشيده شد. به عنوان اعتراض مطرح کرد که دنيا بسيار بلند در مورد جنايات نازيسم و هيتلر صحبت می کند ولی در رابطه با جنايات استالين و ساير سرخ ها حرفی زده نمی شود. او می گفت که آمار کشته شده گان در کشورهای سوسياليستی و بلوک شرق و توسط جنبش های سرخ حتی بسيار وحشتناک تر از آمار جنايات نازيست ها است. اما دنيا در مورد آن به طرز وحشتناکی سکوت می کند. به راستی کدام بيشتر به نفع ماست؟ سکوت کردن يا بيان حقايق؟ به راستی کدام جنايت دردناک تر بود؟ جنايات هيتلر يا جنايات استالين ؟ برای تکرار نشدن تاريخ بايد با آن رودررو شد ، پنهان کردن و توجيح کردن تاريخ تنها امکان تکرار اشتباهات تاريخی را به وجود می آورد. *************************** اين نوشته از کجا شروع شد و کجا تمام شد؟ شد از هر دری سخنی ...خب اينم يه مدلشه. شايد حالا کمی متوجه شويد دوستان من با اين از اين شاخ به آن شاخ پريدن من چه می کشند. *************************** پ ن.ديشب که اين نوشته را پست کردم نصفش تو راه ماند. و الان که آمدم و صفحه را نگاه کردم دیدم که نصف نوشته نيست. بلاگر جديد گاهی بازی در می آورد و من نمی دانم چه گونه حريفش شوم. به هرحال تمام نوشته در خود بلاگر موجود بود. و با يک اديت ، پست قضيه حل شد. دوستی در کامنت ها با کلی علامت سئوال اين کامل نبودن مطلب را ياد آوری کرده است.باور کنيد بی گناهم.
در کنار روزنامه نگاران ايران و برای همبستگی با اعتراض آنان ، روز جمعه 17 مرداد آپ ديت نخواهم کرد. برخوردهای مختلفی در اين مورد شده است. گروهی پيشنهاد می کنند که بايد ننوشت و گروهی پيشنهاد می کنند که دو برابر بنويسيم. من ننوشتن را در روز 17 مرداد انتخاب کرده ام اما به انتخاب شما ، هر چه باشد احترام می گذارم. هرشيوه ای از اعتراض را که انتخاب می کنيد، با بيان اين که جمعه روز اعتراض است از روزنامه نگاران مبارز ايرانی پشتيبانی کنيم. با درود به هر آنکس که با قلم تباهی درد را به چشم جهانيان پديدار می کند.
وبگردي هاي هر وقت دلم خواست, يعني كه بعله فكر نكن فقط خودت بلدي :)
عليرضاي عزيز كه به نام شيوا مي نويسد ( قصد افشا گري يا زير آب زدنش را ندارم, راستش من مثل حافظ شيراز از همه ديرتر خبر مي شوم و تا چندي پيش آنكه نمي دانست من بودم و او ) بعد از يه خورده حساب تصفيه كردن با چند نفر از بر و بچه ها و حالگيري كردن، يه ميل براي من فرستاد كه فردا شب نوبت توست!!!. ما هم كه از سايه خودمان مي ترسيم گفتيم يا قمر بني هاشم...خلاصه بعد از كلي برنامه پاسخ و پرسش گفت كه قصد حالگيري اگر داشت من تا حالا همين نفس كشيدن قسطي ام را هم فراموش مي كردم و صرفا قصد نقد دارد. خلاصه ديشب اين نقد هنري , ادبي, اجتماعي , سياسي, اقتصادي, فمينيستي اش را روي سايت گذاشت و جهان منور شد.يكي از جديدترين عكسهاي من رو هم در وبلاگش گذاشته . نمي دونم از كجا گير آورده فكر مي كنم سر و سري با پليس مخفي سوئد داره لامصب. خودش مي گه قصد لجن پراكني و اين چيزا نيست و اسم اين نوشته نقده!! . شما هم بگين نقده. خوبيت نداره تو ذوق پسر مردم بزنيم. ******************** يوسف عزيز در وبلاگ خودش مثل هميشه مشغول است و اين بار ورود چند تازه وارد را از دنياي روزنامه نگاري به دنياي وبلاگنويسي اعلام كرده. به وبلاگ يوسف سر بزنيم و از آن جا به خانه هاي اين دوستان قلم به دست ولي تازه وارد به وبلاگستان و خير مقدمي بگوييم . يوسف عكسي هم از كنسرت افغان دارد كه بايد به چشم خود ببينيد تا باور كنيد. ********************** بحث هايي كه در مورد حقوق همجنسگرايان در اين چند روزه اخير در وبلاگ داشتيم بجز يك سري فحش و ...كه قابل پيش بيني بود و رد خور نداشت دوستاني را به من هديه كرد. دوستاني كه با ميل با من تماس گرفتند و نيز دوستاني كه در گوشه و كنار وبلاگشهر براي خود كلبه هايي بر پا كرده اند و براي مبارزه با هموفوبيا ( همجنس گرا ستيزي, همجنس خواه گريزي ) مي نويسند. چند تن از اين دوستان همجنسخواه , ماني در ابر شلوار پوش , حميد در من گيلگمش هستم , ساحل آرام در من و دوست پسرهام, شاهين در همجنسگرايي و موفقيت, هادي در با من بيا , علي در با تن ها و تنها و سعيد در سعيد پارسا هستند. ( اگر همجنس خواهان ديگري هم وبلاگ مي نويسند من با كمال شادي معرفي خواهم كرد ) ********************* اين هم يك لينك بسيار جالب , علل و انگيزه هاي حسادت و امكان درمان آن , از اما گلدمن فمينيست آنارشيست آلماني
ششم آگوستی روز سالگرد بزرگترين جنايت در طول تاريخ بشر است . روزی که به فرمان آمريکا بمب اتمی در هيروشيمای ژاپن منفجر شد و نام اين شهر را در ذهن تمام ايادی بشر برای تمام دوره ها جاودانه کرد. بيش از 200 هزار نفر در بمب های اتمی که در هيروشيما و ناکازاکی بر سر مردم ريخته شد کشته شدند و تعداد بيشتری نيز با بيماری های لاعلاج به سرنوشت خود به عنوان باز نهاده شدند. روز ششم آگوستی از طرف سازمانهای صلح دوست جهانی روز هيروشيما نام گرفت. در اين روز در ژاپن برای گرامی داشت قربانيان سلاح های هسته ای، مردم فانوسهای روشن به روی آب روان می کنند و در کشورهای مختلف جهان سازمانهای صلح دوست با بزرگداشت اين روز و ياد قربانيان اولين بمب های اتمی ، ياد آور اين جنايت بشری می شوند.جنايتی که به دست دولت آمريکا انجام گرفت و در پوشه سنگينی در کنار جنايات ديگر تروريسم دولتی اين کشور قرار گرفت. اين پوشه آن چنان سنگين شده است آنچه اين کشور با جان و ذخاثر طبيعی مردم کرده است، آنچنان فاجعه انگيز است که بی ترديد اگر بدست کشور ديگری انجام می شد ، شايد اکنون مدتها بود که از صحنه تاريخ حذف شده بود. با اينحال آمريکا باقی است و جنايات آمريکا در ژاپن، در کره شمالی ، در ويتنام، در شيلی، در آمريکای لاتين، دربسنی ، در افغانستان ، در عراق....ادامه می يابد. روز ششم آگوستی روزی است که سازمانهای صلح دوست جهانی برای ياد آوری اين جنايت بشری به نام" ديگر هيروشيما هرگز" نام نهادند، و با ايجاد نمايشگاه عکس و فيلم ،به مقابله با استفاده از سلاح های اتمی و به ياد آوری آنکه اين سلاح مخرب چه لطماتی به نسلهای بعد باقی ماندگان اين جنايت وارد می آورد می پردازند. هيروشيما را به خاطر بسپاريم و با ياد آوری اين جنايت از تکرار آن جلوگيری کنيم. No more nuclear weapons!
پاسخي به چند سئوال. و ختم نوشتار براي اين بار.ختم آن كه هنوز آغاز نشده دشوار است. پس ختمش نكنيم و بگذاريم هوايي بخورد. _چرا از همجنسگرايي مي نويسم ؟ _ چرا نه ؟ اگر نه من پس چه كسي در اين باره بنويسد ؟ آن عزيزم كه در ايران به خاطر هر كلمه اي كه مي نويسد با هر زنگ در به هوا مي پرد و به چهره فرزندش آنچنان مي نگرد كه انگار براي بار آخر است كه او را مي بيند ؟ مي دانم كه او و آنها هم چنين مي انديشند. مي دانم كه او و آنان هم انسان را مي ستايند. بگذار آن را بگويم كه سر او را به باد مي دهد. حال كه در اين گوشه آرام سرم را خطر نمي كنم و فقط نامم را ..و مرا چه باك كه نامم از ننگ است و ننگم از نام. چرا مي نويسم ؟ چرا ننويسم ؟ تو از خورشيد و سبزي درختان چرا مي نويسي ؟ از آبي دريا چرا مي نويسي ؟ مگر نه اينكه وجود دارد و بايد از آن نوشت ؟ انساني و جود دارد كه همچون من و تو نيست . او همچون خودش است و بي نظير است . اين انسان را لعن و نفرت مي كنيم و به او مي گوييم كه چون ما باش تا به درون آيي. اگر من سكو ت كنم و تو نيز , پس چه كسي به او خواهد گفت كه او را چنان كه هست مي پذيريم و براي حق بودن و انتخاب آزادش پشتش را خالي نمي گذاريم . چرا مي نويسم ؟ چرا ننويسم ؟ مگر نه آنكه قرار است پنجره خانه ام را رو به تجلي بگشايم ؟ مگر نه آنكه تو براي همين كه اينجا آنچه را مي خواني كه در جاهاي ديگر نمي خواني به اينجا مي آيي ؟ مگر به همين دليل نيست كه به جاهاي ديگر مي روي ؟ چون كه آنچه آنجا مي يابي اينجا نمي بيني ؟ منعم مكن.. مگر نه آنكه قرار بود در مجلس عاشقان برقصيم ؟ بگذار آنگونه كه مي خواهم برقصم . و بگذار آهنگ را خودم انتخاب كنم. من هرگز به هر سازي نرقصيده ام..مي داني اين را , نمي داني ؟ حالا بياييد به زبان هميشگي ام بنويسيم و بخوانيم. كمي سانتيمانتال شده ام. مي دانم كه همجنسگرايي داستان غريبي است. غريب است و در عين حال قريب. غربتش را با قربتش كه در ببريم انساني مي ماند كه مي ماني با او چه كني. انساني كه تحقير مي شود . مورد توهين قرار مي گيرد . از كنارت كه در خيابان رد شود نگاهت را به همراه مي برد. احتمالا برمي گردي و به همراهت مي گويي " طرف اون وريه , اوا خواهره , بچه كوني يه ..آنقدر مي گويي و مي خندي كه يادت مي رود اين كه از كنارت رد شده انسان بود. انساني مثل خودت . عينهو خودت . مي داني ؟ مي گويي : آزادي ؟ دفاع از حقوق اقليت ؟ خانم جان حالا كه مشتت بالاست و دهانت باز براي دفاع از حقوق آدم خور ها هم فريادي بزن..گناه دارن جون تو. پنجره مونيتورت را مي بندي و مي گويي " خوب بهش انداختم " . پنجره كامنتت را باز مي كنم و به خود مي گويم " در كجاي خاك جهان ايستاده ايم كه كشتار انسانها با عشق انسانها ارزشي يكسان مي يابد ؟" مي گويي " به باسن بچه نزنيد. بچه همو سكسوئل مي شود " مي گويم " انشالا امواتش را بيامرزد هر كي اين را گفت كه در يك كلام همه ما را هموسكسوئل كرد و رفت پي كارش. كداممان ضربه اي بر باسنش نخورده است ؟ " مي گويم " اگر آخوندي اين را گفته بود به كي قسم كه قيامت مي كرديم ." مي گويم " هر چه را شنيديم بي گفتگو نپذيريم " . مي گويي " بيمار هم هستند , در ميانشان آدمهاي خطرناك هم هست" مي گويم " همو سكسوئل بودن قرار نيست كسي را از حقوق انساني منع كند و نيز قرار نيست كه برايش امتياز ويژه اي مقرر كند, انسان همجنسگرا نيز همچون هر انسان ديگري مي بايد بهاي اشتباهات اجتماعي خود را پرداخت كند. اما به حق من بيشترين خطاها و جنايات اجتماعي را از دگر جنس گرا ها ديدم . دليلش هم ساده است. هر كه بامش بيش , برفش بيشتر. مي گويي " اينها كم هستند و اقليت ناچيزي هستند براي چي بي خودي داد و قال راه انداختي ؟ كارهاي مهم تر نداري؟ مي گويم " نه به خاطرجنگل ها، نه به خاطر دريا . به خاطر يک برگ به خاطر يک قطره روشن تر از چشمهای تو." مي گويم : بگذار زمان بگذرد . سالهاست با صحبت هاي چندش آور در باره همجتسگرايان بزرگ شديم . به انديشه هاي ديگر زمان بدهيم . به انسانهاي ديگر انديش توان بدهيم كه جور ديگر باشند . قرار است وقت داشته باشيم تا ديگرگونه به دنيا نگاه كنيم . مي گويي" آزادي را مرز بگذاريم. "مي گويم" مرز آزادي را آگاهي ما تعيين مي كند. انسان آگاه به آژان و مرزهاي پيش ساخته احتياج ندارد. انسان آگاه حق خود و ديگران را به رسميت مي شناسد و به آنها احترام مي گذارد" مي گويي ..مي گويم .. مي گويم : بخوانيم . ببينيم . گفت و گو كنيم. بسيار زمان مي برد تا آنچه را آموخته ايم به كناري بگذاريم و شيوه نوين را جانشينش كنيم. باور كن براي من هم ساده نبود. فقط من ديروز اينها را شنيدم و تو امروز. فرق ما همين يك روز است. ببينيم . بخوانيم . گفت و گو كنيم ..و در تمام اين راه يك چيز را از ياد نبريم. حرمت انسان. و حرمت آزادی انسان را . که افول انسان دربند، سقوط انسان محدود را هر روز شاهد هستيم. می گويم :انسان همجنسگرا انساني است كه شناسايي حق او براي زندگي مساوي با انسانهاي ديگر وظيفه ماست. او به حق کسی تجاوز نمی کند و حق دارد آزاد بيانديشد و آزاد زندگي كند و آزاد عشق بورزد. با سانسورهاي فكري مان و با قراردادهاي پيش نوشته شده در اجتماع ناسالم خود او را به اميد فراموش كردنش در پستوي خانه پنهان نكنيم. ببينيم كه بايد ها و نبايد هاي اجتماع ما چه به روز انسانها آورده است. همجنسگرايي مسري نيست. همجنسگرايي تبليغاتي نيست كه اگر بود باور كنيد من خودم سالها پيش همجنسگرا شده بودم . همجنسگرايي خطري براي اجتماع انساني نيست. و نه خطري براي تنازع بقا. انسان را هم ماشين جوجه كشي به حساب نياوريم كه اگر اين كار را نتوانست انجام دهد حرمت انساني اش به زير سئوال رفته باشد. ختم كلام: با ايده آل هاي جامعه اي انساني زندگي مي كنيم. انسان را در اين جامعه ايده آل انساني آزاد بپذيريم , دنيايي كه من را به خاطر پوششم . تو را به خاطر تفكرت و ما را به خاطر ما بودن تحريم كرده است را تجربه كرده ايم. بوسه هاي سانسور شده فيلم سينما پاراديزو را به ياد مي آوري ؟ زندگي را بدون بوسه نمي خواهم *********************** اين فيلمها را اگر توانستيد ببينيد ضرر نمي كنيد. به شيوه اي انساني به مسئله همجنسگرايي پرداخته است. يعنی من تمامشان را شديدا پيشنهاد می کنم. توت فرنگي و شكلات ( کارگردان Tomas Gutierrez Alea,Juan Carlos Tabia) (Strawberries and chocolate) كشيش (کارگردان آنتونيو برد.با شرکت لينوس رواچ....) (Priest) همين كه هست ( جك نيكلسون, هلن هانت ...)(As good as it gets) ،فيلادلفيا( تام هنكس. دنزل واشنگتن.)(Philadelphia) زندگي آنتونيا ( محصول هلند ،کارگردان مرلين گوريس..) (Antonia,s Line) ساعت ها(مريل استريپ، نيکول کيدمن..) (The hours)
شما را به آزادي قسم اين نوشته را بخوانيد. و ببينيد كه بايد ها و نبايد ها انسان را به كجا مي رساند. چنين نخواهيم براي انسان ها. آزادي را قدر بدانيم و انسان را. ما انسانهايي هستيم كه مرز را تجربه كرديم. آيا چيزي فراسوي مرزها نمي بينيم ؟ كيوان جان , براي تو و فرين روزگاري بهتر را آرزو مي كنم. اي كاش....
آری آغاز دوست داشتن است گر چه پايان کار نا پيداست من به پايان دگر نيانديشم که همين دوست داشتن زيباست.
نترسين ، عاشق نشدم، من مدتهاست عاشق نشدم، فقط بدجوری هوس کردم يه دل سير عاشق بشم. ديروز تو تظاهرات دو زن همجنسگرا ديدم که دست در دست هم حرکت می کردند. ديدن دو زن همجنس گرا که دست در دست هم حرکت می کنند و گاه همديگر را می بوسند در تظاهرات همجنسگرايان چپز عجيبی نيست. اصلا عجيب نيست. اما اين دو...از انسانهايی بودند که ما آنها را کوتوله نام می دهيم. قدشان حدودا 75 تا 80 سانتی متر بود. دستها و پاهای کوچک. و با همان دستهای کوچک دست همديگر را محکم گرفته بودند و گاه همديگر را می بوسيدند. زيبا ترين صحنه کارناوال بودند. کوتوله بودن خود شانس انسان ها را در يافتن همزيست کم می کند. در ميان اين شانس کم همجنسگرا هم باشی و اين شانس را به حد اقل می رساند. با ديدن اين دو انسان عاشق صورتم بی اختيار شکفت تا آنجا که بچه ها متوجه شدند. و به سويی که نگاه می کردم نگاه کردند. اين دو زن از خوش شانس ترين زنان روی زمين اند. شانسی بزرگتر از عاشق شدن در زندگی سراغ داريد ؟ انسانی زيباتر از انسان عاشق می شناسيد؟ دلم هوس کرده يک دل سير عاشق شوم .من چرا اين همه سختم ؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ راستی بياييد برين اين آدرس کامپيوترتون را اسکان کنيد اين همه ميل های ناخودآگاه ويروسی برای هم نفرستيم بچه های ايران ، در ثبت نام کردن يه کشور ديگه را برداريد. ايران رو نداره. بی خود هم نگين من آنتی ويروس دارم من نمی گپرم. تقريبا همه داريم اينجا رو کليک کنيد و خلاص. با تشکر از مريم هوله عزيزم
در تظاهرات امروز استکهلم نزديک به 40هزار نفر شرکت کردند و نزديک به 100 هزار نفر تماشاچيان اين حرکت عظيم و زيبا بودند. عکس بالا قسمتی از پرچم رنگين کمان بزرگی که به مناسبت 25 سالگی انتخاب پرچم به عنوان سمبل همجنس گرايان توسط گروهی از شرکت کنندگان در تظاهرات حمل می شد به نمايش گذاشته است. پرچم فوق 240 متر طول داشت. کارناوال بسيار شاد امروز توسط 100 هزار نفر تماشاچی تشويق شد. در کارناوال گروه ها و دسته های مختلف با پلاکاد های مختلف به راه افتاده بودند . چند صد کاميون که با گل و بادکنک و کاغذ های رنگی تزئين شده بودند در طول فستيوال تعدادی از شرکت کنندگان را حمل می کردند و موزيک های زيبايی پخش می کردند.گروهای مختلفی از مردان و زنان با لباسهای رنگارنگ کارناوالی از رنگ و شادمانی ترتيب داده بودند .مردان ترانسکسوئل با لباس های بسيار زيبای زنانه و با آرايش و کفشهای پاشنه بلند ( که حقيقتا حسادت مرا که هرگز نمی توانم کفش پاشنه بلند بپوشم بر می انگيختند ) رقص کنان و آواز خوانان راه می رفتند. گروهی از زنان لزبين با استفاده از برگهای درختان به سبک حوا خود را پوشانده بودند و بر پشت خود نوشته بودند " به آدم نيازی ندارم " گروهی از زنان با دامن و يا شلوارکوتاه و بالاتنه کاملا برهنه در راهپيمايی شرکت کرده بودند( واقعا خوشا به حال تماشاچيان ) و بر پشت خود نوشته بودند " طبيعی " . گروهی بدنهايشان را با اکليل و يا رنگهای ديگر رنگ کرده بودند . مردی را که خود را کاملا سبز کرده بود به دوست سوئدی همجنسگرايم نشان دادم. او که عاشق قرمه سبزی است و فارسی هم تا حدی می داند بلند گفت ...هوم..هوموسبزی .
گروه پليس های همجنس گرا و گروه پزشکان همجنس گرا با ابراز احساسات گرم تماشاچيان روبرو شدند. گروهايی با پلاکادهای " والدينی که به فرزندان همجنس گرای خود افتخار می کنند" و "خواهر و برادر ها و دوستان همجنس گرايان" در کارناوال شرکت کرده بودند دوستان در کامنت های اخير از امکان بيمار بودن تعدادی از شرکت کنند ه گان در کارناوال صحبت می کردند، و امروز حقيقتا تعدادی بيمار در کارناوال شرکت کرده بودند. تعداد 50 نفر از راسيست های کله تراشيده با دادن فحش و داد و فرياد با بطری های مشروب و مشت و لگد به صف تظاهرات حمله کردند . به گفته دو نفر از دوستان که شاهد بودند پليس که در محل حضور داشت ابتدا به نظاره ايستاد و بعد از حدود 7ـ 8 دقيقه وارد عمل شد و آنها را از صف جدا کرد. در اين مدت يک نفر به شدت آسيب ديد و روانه بيمارستان شد و پسر بچه ای سه ساله که همراه والدين خود به تماشای کارناوال آمده بودند مورد اثابت بطری قرار گرفت و جراحت سطحی ديد. دوستم با خنده می گفت که حمله کنندگان با فرياد همجنسگرايان را بيمار و غير نرمال می خواندند.
چند تا از شعار هايی که بر پلاکاد ها نوشته شده بود از اين قرار بود: هيچ نوعی از عشق ، بد نيست. خيابانهای ما را از راسيست ها خالی و با هموسکسوئل ها پر کنيد. فمينيسم و جنبش هموسکس دست در دست هم پدر سالاری را نابود می کنند. همو سکسوئل هم مثل تو عاشق می شود. فرقش اين است که عشق او همجنس خود اوست. آقای پاپ، آقای بوش ، شرم بر شما باد.
در طول کارناوال به شرکت کنندگان بستنی و شکلات و صد البته کاندوم پخش می شد.
وقتی که با صف کارناوال به محل جشن رسيديم همراه با دوستانم تصميم گرفتيم وارد محوطه نشويم . امسال بليط ورودی را بسيار گران کرده بودند ( دويست کرون ) و ما آنرا غير ضروری تشخيص داديم . در کنار محوطه که در يکی از پارک ها بود زير انداز هايی را که با خود داشتيم پهن کرديم و همراه با دوستان قديمی ام و چند تن عزيزانی که امروز با آنها آشنا شدم به خوردن نان و پنير و خربزه و گوش کردن به صدای بلند موزيک که بی مشکلی از محوطه به گوش می رسيد، و گپ زدن نشستيم. جای دوستم ساويز شفاهی ، که در سال 1998 برای شرکت در همين کارناوال و سخنرانی در سمينار های هفته همجنس گرايان از آمريکا به اينجا آمده بود ،به شدت خالی می نمود. ساويز يکی از موسسان گروه هومان، گروه دفاع از همجنس گرايان، و يکی از فعالان حقوق همجنس گرايان بود و دو سال پيش در اثر سرطان کبد با حدود 50 سال سن در گذشت. يادش گرامی باد. به اين شکل هفته همجنس گرايان در استکهلم پايان گرفت.
همراه با دوستانم به کنسرت ريکارد ولف رفتيم. ريکارد ولف يکی از خوانندگان بسيار دوست داشتنی سوئدی است که همجنس گراست. صدا و خصوصيات اخلاقی ، رقص او روی سن ، و محبوبيتش در بين زنان مرا بی اختيار به ياد فريدون فرخزاد می اندازد. ساعتی را که با صدا و سيمای ريکارد ولف گذرانديم ساعت شاد و پر عشقی بود. ترانه های ريکارد ولف مملو از عشق و نياز است. ريکارد با ترانه هايش که همه به زبان سوئدی است به تو ياد آور می شود که عاشق شدن و عاشق بودن بهترين شانس در زندگی انسان است. به تو ياد می دهد که عاشق شدن به زندگی ارزش می دهد و عشق زندگی است. روی نت گشتم تا يکی از زيباترين آهنگ هايش ، که از ملاقاتش با اديت پياف و اولين تجربه همجنسگرايی در زندگی اش سخن می گويد پيدا کنم اما تنها اين صفحه را پيدا کردم ، که در آن چند تا از آهنگهايش را گذاشته است. وقتی صفحه باز شود صدای يکی از آهنگها را می شنويد و می شود آهنگها را عوض کرد. اينجا را کليک کنيد. همانطور که گفتم ساعت 3 شنبه بعد از ظهر تظاهرات /کارناوال بسيار باشکوه همجنسگرايان در استکهلم است. با مينا اسدی تماس داشتم و مثل هر سال ، امسال هم اين شاعر انسان دوست و آزاده ميهنمان در اين تظاهرات شرکت خواهد کرد. امسال مريم هوله مهمان شهر استکهلم است و در صحبتی که با ايشان داشتم گفت که در تظاهرات شرکت خواهد کرد.
اين روزها ميل ها و کامنت های مختلفی داشتم. بعضی از افراد مرا همجنس گرا خطاب کرده اند و خواسته اند با اين کلمه به من توهين کنند. برای من همجنسگرا بودن بار منفی ندارد و توهين نيست. من همجنس گرا نيستم اما اگر کسی مرا همجنس گرا خطاب کند به همان اندازه به من بر می خورد که اگر به من دکتر يا مهندس بگويد. چرا که هيچ کدام از اينها نيستم ، ولی از آنجا که هيچکدام از اين کلمات را منفی نمی دانم از شنيدن آنان توهينی حس نخواهم کرد. بعضی دليل من را برای شرکت در جنبش همجنس گرايان و دفاع از حقوق هم جنس گرايان پرسيده اند و گفته اند که اگر همجنس گرا نيستم چرا در اين جنبش شرکت می کنم . دليل من همان است که در هر جنبش ديگری که آن را بر حق می دانم شرکت می کنم. من کودک نيستم اما در جنبش دفاع از حقوق کودکان شرکت می کنم. گياه نيستم اما در جنبش محيط زيست شرکت می کنم. دفاع از حقوق همجنسگرايان برای من دفاع از حق" ديگری" نيست. من از حق انسانی ضعيف و ناتوان دفاع نمی کنم ، تا به اين وسيله خودم را هم مترقی و روشنفکر نشان دهم. دفاع از حقوق همجنسگرايان برای من دفاع از حقوق بشر است. من هم بشر هستم. و در دفاع از حقوق همجنس گرايان از حقوق انسانها، از حقوق خودم دفاع می کنم.از حق اينکه هر انسانی بايد حق داشته باشد در جامعه انسانی از حقوق يکسان با انسانهای ديگر بر خوردار شود. اين حق من است. حق توست ، حق تمام آهاد بشر است که از حق همجنسگرايان دفاع کند.نه دليلی بر روشنفکر بودن است و نه قصد اثبات بهتر بودن را در بر دارد. از حق خورشيد برای تابيدن در روز، از حق ماه برای حضور در شب، و از حق انسان برای صادقانه زندگی کردن دفاع کنيم.
دو دوست همجنسگرا از ايران تماس گرفتند که تماس ايشان و ابراز شعف ايشان از خواندن مطالب اين دو سه روزه به تمام فحش هايی که در ميل های ديگر داشتم می ارزد.از من خواستند که جايشان را در تظاهرات فردا خالی کنم ، و چنين است. جای شما در تظاهرات فردا ، و جای چنين تظاهراتی در ايران ما خالی . * در آغاز سخن نام فريدون فرخزاد آورده شد. حيف است که در پايان نامی از او نياورم . مردی که آزاده زيست و به دليل آزادگی خود جان باخت. مردی که به دليل همجنس گرايی بار توهين و تحقير را تحمل کرد اما عقب ننشست و همچنان انسان و آزاده زندگی کرد و خواند و خانه هايمان را مملو از آوازهای زيبا و شاد خود کرد. فريدون فرخزاد به عنوان اولين سفير يونيسف ـ سازمان دفاع از حقوق کودکان ـ در ايران، موجبات جدا سازی بند های پسران خردسال از مردان بزهکار در زندان های ايران را به وجود آورد. به دو تا از ترانه های فريدون گوش کنيم و يادش را عزيز بداريم حرف من و آوازه خوان ( روی نام آهنگ ها کليک کنيد ) يکی از دوستان در کامنت ها به شوخی يا جدی پيشنهاد کرد که پلاکادی با نوشته ای به پيشنهاد او در دست بگيرم. من همان پلاکاد هميشگی ام را در دست می گيرم ، رويش نوشته است : همجنسگرايان در ايران اعدام می شوند
دقيقا نمی فهمم چه خبر شده است. يا ويروس گرفته ام. و يا اينکه ميل آدرسم حک شده است چون از آدرس خودم برای خودم هم ويروس می فرستند. خلاصه اگر ميلی از من دريافت کرديد که محتوی اتچمنت بود باز نکنيد. من به کسی فايل نمی فرستم.