چندي پيش داشتم از ميدان سرگل واقع در مركز شهر استكهلم رد مي شدم اعضا حزب كمونيست كو ليگري جمع كوچكي را در آنجا تشكيل داده بودند و داشتند سرود ملي خود را يعني " سيا سيا هاي خومون، غريبه نياد داخلمون " :)) را مي خواندند و احتمالا نسبت به چيزي اعتراض مي كردند . البته براي استتار كامل مخفي كاري هاي لازم را كرده بودند و تمام پلاكاد ها را به زبان سليس فارسي نوشته بودند تا اين اجنبي ها نفهمن از كجا خوردن :) و چيزي که موجب می شد متوجه نشويم که آيا اين عزيزان !!! برای اعتراض آمده اند و يا صرفا پيک نيک خانوادگی است آن بود که من شخصا هيچ مهماتی در آن نزديکی نديدم . دريغ از يک شانه تخم مرغ :) . ديروز كه با دوستانم جمع بوديم سئوال كرده بودم آيا كسي مي دانست اعتراض آن روز به چه بوده است و يكي از بچه ها گفت كه اطمينان ندارد ولي چون سالروز مرگ حكمتيسم بوده است شايد در همان رابطه باشد. ناگهان به فكر غيبت كبراي آقاي بكتاش افتادم . و اينكه مدتي است خبري از ايشان نيست. به شدت دلم برای فحش ها و خرده فرمايشاتشان تنگ شد و به شدت نگران شدم. نكند كه از غم فراوان، بر سرو سينه کوبان و سرو جان فداي رهبر گويان، با کله به درياچه ای پريده اند و بعد يادشان آمده است كه شنا بلد نيستند..خلاصه در همين فكر ها بودم كه به ياد آوردم غيبت كبري ايشان مصادف شده است با افشاي لمپن درونشان در وبلاگ من (به زبان ساده تر از وقتي كه به من فحش داده است رفت و ديگه نه اينجا و نه در وبلاگ هاي ديگر پيدايش نشد) . خوب من خودم معمولا فحاشي نمي كنم و اگر هم كردم آنقدر بالغ هستم كه پاي اشتباهم بايستم و عذر خواهي كنم. ايشان انگار از خجالت غيبش مي زند و به اميد اينكه آب ها از آسياب بيافتد آفتابي نمي شود. آخ كه همين شرم و حياش ما را كشته ...