July 23, 2003

آموخت که آموختنم آموزد
افروخت که افروختنم آموزد
چون اين همه کرد، روی بنهاد و برفت
تا در غم خود سوختنم آموزد.


افق روشن
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .
روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم .
**************************
....
اما خيالت را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوری به کمال بود
از آن پيش تر که خواب ام به ژرف های ِ ژرف اندر کشد.
گفتم اينک ترجمانِ حيات
تا قيقوله را بی بايست نپنداری.
آن گاه دانستم
که مرگ
پايان نيست.
**************************
......
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستينش از اشک تر بود.
**************************
نه !
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهليزش
به اميد دريچه ئی
دل بسته بودم.
**************************
به جست و جوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه دريا و علف
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گريم
در چارراه فصول
در چارچوب شکسته ی پنجره ئی
که آسمان ِ ابر آلود را قابی کهنه می گيرد.
...
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
...
نام ات سپيده دمی ست که بر پيشانی ی ي آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو!ـ
و ما همچنان
دوره می کنيم
شب را و روز را
هنوز را...

[ 23:26 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35