July 23, 2003

اين گفت و شنود را امروز از یک زن و مرد در مرکز خريد شنيدم.
زن ـ عحب بارانی آمد ديشب.
مرد ـ بله حالم خوب است. شما چطوريد؟
ـ اما خوب شد که باريد. گل های باغچه داشتند می سوختند.
- نه زياد صفش بلند نبود. زود به صندوق رسيدم و پرداخت کردم.
- اين شليل هايی که حراج کرده اند خيلی ارزان شده است. هفته پيش تقريبا دو برابر همين قيمت بود و به اين خوبی هم نبود.
ـ نه من که در بینگو شانسی نداشته ام تا حالا. پول تلف کردن است.
- پسرتان بلاخره خانه گيرش آمد ؟ یا هنوز با شما زندگی می کند؟
- با اصرار خانمم بردیمش اخته اش کرده ایم. آخر می دانی که در این فصل خیلی زوزه می کشند.
- خيلی ببخش. من سمعکم را نياورده ام. اصلا هيچ چيزی نمی شنوم.
ـ من هم همينطور...
ـ خدا حافظ.
ـ شما هم همينطور...
!!!!!

[ 15:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35