اين گفت و شنود را امروز از یک زن و مرد در مرکز خريد شنيدم. زن ـ عحب بارانی آمد ديشب. مرد ـ بله حالم خوب است. شما چطوريد؟ ـ اما خوب شد که باريد. گل های باغچه داشتند می سوختند. - نه زياد صفش بلند نبود. زود به صندوق رسيدم و پرداخت کردم. - اين شليل هايی که حراج کرده اند خيلی ارزان شده است. هفته پيش تقريبا دو برابر همين قيمت بود و به اين خوبی هم نبود. ـ نه من که در بینگو شانسی نداشته ام تا حالا. پول تلف کردن است. - پسرتان بلاخره خانه گيرش آمد ؟ یا هنوز با شما زندگی می کند؟ - با اصرار خانمم بردیمش اخته اش کرده ایم. آخر می دانی که در این فصل خیلی زوزه می کشند. - خيلی ببخش. من سمعکم را نياورده ام. اصلا هيچ چيزی نمی شنوم. ـ من هم همينطور... ـ خدا حافظ. ـ شما هم همينطور... !!!!!