July 22, 2003



...
بدرود!
بدرود!
(چنين گويد بامداد ِ شاعر)
رقصان می گذرم از آستانه اِجبار
شادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظاره به ناظر.ـ
نه به هيات ِ گياهی نه به هياتِ پروانه ئی نه به هياتِ سنگی نه به هياتِ اقيانوسی، ـ
من به هياتِ "ما" زاده شدم
به هيات پر شکوه انسان
تا در بهارِ پر شکوه ِ انسان
تا در بهارِ گياه به تماشایِ رنگين کمانِ پروانه بنشينم
غرور کوه را در يابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطه خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خويش معنا دهم
که کارستانی ا اين دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آب شار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسد ِ وظيفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توانِ شنفتن
توانِ انده گين و شادمان شدن
توان خنديدن به وسعت ِ دل، توان گريستن از سودای جان
توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناکِ فروتنی
توان جليل به دوش بردن ِ بارِ امانت
و توان غم ناک ِ تجمل ِ تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی ی ي عريان.
انسان
دشواری یِ وظيفه است.
*
دستان ِ بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در برکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدرِ کامل و هر پگاه ديگر
هر قله و هر درخت و هر انسان ديگر را.
رخت زيستن را دست بسته دهان بسته گذشتم، دست و دهان بسته گذشتيم
و منظر جهان را
تنها از رخته ی تنگ چشمی ی ِ حصارِ شرارت ديديم و اکنون
آنک در ِ کوتاهِ بی کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!ـ
دالان تنگی را که در نوشته ام
به وداع
فراپشت می نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.


به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامدادِ خسته)

قسمتی از شعر بلند "در آستانه"



[ 21:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35