... بدرود! بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر) رقصان می گذرم از آستانه اِجبار شادمانه و شاکر. از بيرون به درون آمدم: از منظر به نظاره به ناظر.ـ نه به هيات ِ گياهی نه به هياتِ پروانه ئی نه به هياتِ سنگی نه به هياتِ اقيانوسی، ـ من به هياتِ "ما" زاده شدم به هيات پر شکوه انسان تا در بهارِ پر شکوه ِ انسان تا در بهارِ گياه به تماشایِ رنگين کمانِ پروانه بنشينم غرور کوه را در يابم و هيبت دريا را بشنوم تا شريطه خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خويش معنا دهم که کارستانی ا اين دست از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آب شار بيرون است. انسان زاده شدن تجسد ِ وظيفه بود: توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توانِ شنفتن توانِ انده گين و شادمان شدن توان خنديدن به وسعت ِ دل، توان گريستن از سودای جان توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناکِ فروتنی توان جليل به دوش بردن ِ بارِ امانت و توان غم ناک ِ تجمل ِ تنهائی تنهائی تنهائی تنهائی ی ي عريان. انسان دشواری یِ وظيفه است. * دستان ِ بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در برکشم هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده هر بدرِ کامل و هر پگاه ديگر هر قله و هر درخت و هر انسان ديگر را. رخت زيستن را دست بسته دهان بسته گذشتم، دست و دهان بسته گذشتيم و منظر جهان را تنها از رخته ی تنگ چشمی ی ِ حصارِ شرارت ديديم و اکنون آنک در ِ کوتاهِ بی کوبه در برابر و آنک اشارت دربان منتظر!ـ دالان تنگی را که در نوشته ام به وداع فراپشت می نگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم! (چنين گفت بامدادِ خسته)