July 1, 2003

ييشکش به بانوی آفتابی ـ که می دانم دل چندان خوشی هم از امثال من !! ندارد ـ و تازيانه عشقی که بر سر معشوق و تمامی انسانهای آرمانخواه نواختن گرفت.

هفده ساله بودم.در خيابان دوش بدوش هم راه می رفتيم. برگهای سرخورده از باد پاييزی زير پاها با خش خش زيبايی خرد می شد. احساس خوبی داشتم . کنار او بودم و کنار او بهترين جای دنيا بود.يکی از شعرهايش را برايم می خواند. و پس از تمام شدن شعرش سکوت بود و سکوت. لازم نبود چيزی بگويم ؟ دوستم داشت آيا؟ می دانست که دوستش دارم؟
پرسيد: می خواهی ازت سئوالی بپرسم که جوابش نه باشد؟
با همان لجاجت که مدتی بود پيشه کرده بودم گفتم : نخير لازم نيست.
گفت : زن من می شی؟
گفتم : معلومه که نه.
باز هم رفتيم.مرا تا نزديکی های خانه رساند و گفت جلو نمی آيم ، می دانی که پدرت ...گفتم : می دانم.
از او جدا شدم. سنگينی نگاهش روی دوشم بود. بعد از مدتی که دوشهايم سبک شد بازگشتم، داشت می رفت. انگار که جانم می رفت.
دوستش داشتم. ای کاش می دانست. می دانست؟
دوستم داشت؟ نمی دانستم. فقط می دانستم که در حضور او خودم نبودم. او بودم و اين مرا از خود بودن باز می داشت. درد بی او بودن را سپری می کردم برای يک لحظه ديدن و شنيدن صدايش و آن زمان که می ديدمش ديگر خودم نبودم و از خودم بيزار می شدم.
می دانم که می دانست چه نفوذی روی من دارد و می دانم که از اين لذت می برد. اما نمی دانست که با من چه می کرد و اين تغييرات چه به روز من می آورد.نمی دانست که آنچه او نامش را لجبازی می گذاشت دست و پايي الکی زدن بودن برای حفظ "من" و برای آنکه " او " نشوم. می دانستم که تعريف آنچه حس می کردم و پذيرفتنش سخت است و شايد به کودکانه بودن متهم می شدم. پس هيچ نگفتم. شايد هم هيچ نگفتم چرا که از باز کردن بحثی منطقی با او عاجز بودم و با منطقی که داشت می توانست مجابم کند که دارم کاملا اشتباه می کنم و بهتر است به او گوش کنم و ....و اين شد که لجبازانه با او به جدلی نابرابر پرداختم..با او و با خودم ،و در جوابش گفتم: معلومه که نه.
چند ماه بعد وقتی که همسر سابقم از من تقاضای ازدواج کرد بدون ترديد پذيرفتم. وقتی که قرار نبود با عشق ازدواج کنم چه فرقی داشت با کی ازدواج کنم؟ احمقانه بود؟ حالا کجايش را ديدی ؟ احمقانه بودن اين حکم را بعدها به وضوح و هر لحظه با پوست و خون خود حس کردم. و به اين ترتيب بود که ازدواج" اضطراری " من آغاز شد.(مثل رهگذر ثانی خوشتر دارم امروز اسمش را اضطراری بگذارم چرا که هر سازمانی برايم بی بها می آيد)
روزی را به ياد دارم که در خيابان ديدمش. با همسرم بودم و او رهگذر بود. دستهايم را در دست گرفت و گفت که شنييده است که ازدواج کرده ام و گفت که آرزو دارد که خوشبخت شوم و گفت...و من تنها لبخندی..
بعد از رفتنش همسرم پرسيده بود : کی بود؟ و من نگاه کرده بودم. چگونه به او می گفتم "که تو زنده نيستی، که تو هيچگاه زنده نبودی" وچگونه به او می گفتم که او جانم بود، من بود، هيچ نگفته بودم. و بازگشته و رفتن او را نگاه کرده بودم، انگار که جانم می رفت.
خيلی زود بچه دار شدم. نه اين ديگر دستور نبود. شايد بهترين حادثه ای بود که تحمل آن زندگی را برايم سهل تر می کرد. و طلاق بسيار دير اتفاق افتاد. دو انسان متفاوت که بنا بر شرايطی همخانه و همزيست هم شده بودند. دو انسان که هيچکدام گناهی بر دوش نداشت جز انتخاب غلط.
ادامه در پايين..

[ 17:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35