ادامه مطلب بالا پيدايش کرده بودم. گاه با هم تلفنی گپ می زديم و از من می پرسيد که چرا گفتی نه، و من با عجله می گفتم بايد بروم. بعدا صحبت می کنيم.و گوشی را می گذاشتم و سر بر ديوار می گذاشتم. و می گفت بيا اينجا، بيا اينجا بمان، در آن سرزمين سرد چه می خواهی؟ و می گفتمش بايد خود را بيابم ، بايد خود را دوباره از نو بسازم. در کنار تو نمی توانم. و روزی نامه اش آمد، داشت ازدواج می کرد و برايش آرزوی خوشبختی کردم. امروز گاه می بينمش، موهايش کم شده ، فرم بدنش تغيير کرده است و برای من همان" پسری است که به من عاشق بود. با همان موهای درهم و گردن باريک و پاهای لاغر". و برايم از خانه اش می گويد ، با اتاقهای فراوان که هيچکدامش را نمی بيند و با استخر و باغچه اش که جز مواقعی که همسرش مهمانی ترتيب می دهد در آن پا نمی گذارد و همسر مهربانش که به تنهايی با او که تنهاست زندگی می کند. هر بار که می بينمش سرم غر می زند که چرا وب کامرا نمی خرم و من حواله اش می دهم به گرفتاری و مشکلات. چگونه به او بگويم که اگر وب کام داشتم آنوقت نمی توانستم در ياهو مسنجر با شکلکی خنده به لبانش بنشانم و هنوز وب کامی گير نياورده ام که اشکها را نشان ندهد. روزی در صحبتی از او پرسيدم : -did u ever cheet on ur wife? گفت : -no, but... - but ??? - ye..but..what is this then?? و از آن پس ديگر يکديگر را نديدم. ************* از آن روزها بسيار گذشته است. امروز در اين گوشه سرد دنيا آرامش خود را يافته ام. کوله باری بر دوش دارم مملو از اشتباهات و انتخابهای درست و نادرست. کوله باری که من را ساخته است و شکل داده است. به گذشته می نگرم و انتخابهايم را مرور می کنم.انتخابهايی که سرنوشت مرا به شکلی که امروز هست نوشت. عشق نا بالغ نوجوانی که شايد با ازدواجی، ديگر عشق نمی ماند ، زندگی که به هرحال با انتخابی ديگر گونه شکلی ديگر داشت. و شايد امروز او ديگر نمی بود و يا من ديگر نمی بودم. مثل بسياری ديگر از يارانمان که گاه سراغشان را از هم می گرفتيم. در کوله بارم، هر آنچه هست، خوب يا بد، من بهايش را پرداختم. امروز هر چه هستم، خوب يا بد، محصول همين انتخاب ها و همين کوله بار است . راه من بود. و بهايی که برای آن پرداختم از جيب من پرداخت شد. بسياری از عزيزانم بهاي سنگين تری پرداختند و بسياری کمتر. انتخاب ما بود و راه ما. آنگونه که شاملو گفت، من بی نوا بندگی سر براه نبودم. و راه بهشت مينوی من بز رو طوع و خاکساری نبود مرا دگر گونه خدايی می بايست شايسته آفرينه ئی که نواله ناگزير را گردن کج نمی کند و خدائی ديگر گونه آفريدم. .. اما نه خدا و نه شيطان سرنوشت تو را بتی رقم زد که ديگران می پرستيدند اگر اين آهنگ را برايتان بگذارم نمی گوييد طرف خيلی رمانتيک شده است که ؟ می گوييد ؟