July 31, 2003

هفته ، هفته ٌ همجنس گرايان است و تصميم گرفتم به دور از غوغای دنيای واقعی و مجازی به اين مسئله بيشتر بپردازم. موتور اصلی آن دو سئوال بود که دوستان عزيز پدر و سينا و جيمی مطرح کردند. فکر می کنم نوشته های دوستان را يکی بعد از ديگری کپی کنم و نظر خودم را راجع به آن بگويم. سينا می گويد :
آيا فرقي بين همجنسگرايي ژنتيكي و همجنسگرايي روانی ميتوان قايل شد يا نه؟ ....اين سوالي است كه قبل از پاسخ دادن بدان بايد به اندازه ي كافي به آن فكر كرد...............!(پس فكركنيم..........)يعني اگر پس فردا يك گروهي پيدا شد كه خواستند به مقطوع النسل كردن بپردازند و تبليغ كنند و شادي كنند آيا بايد آنها را به صرف آزاديخواهي تشويق كرد؟
من فكر مي كنم بايد بين آنچه بصورت طبيعي وجود دارد و آنچه بشر آنرا از روي هوس يا بازي و يا بيماري بصورت مصنوعي و جعلي از خودش ميسازد و در مي آورد فرقي گذاشت.اگر قرار باشد با مشوق ناهنجاريهاي روحي -عاطفي باشيم ديگر نيازي به تيمارستان نداريم و بايد اجازه دهيم بيماران رواني هم بصورت آزادانه در اجتماع تردد و زندگي كنند و با امنيت پيدا و ناپيداي و نرم طبيعي جامعه را بازي كنند.
من مخالف فعاليت همجنسگرايان ژنتيكي نيستم...اما بيماران را از اين حيطه خارج ميدانم و فكر ميكنم سفسطه اي كه در اين ميان پنهان است عامل تقويت كننده ي ناهنجاري هاي رو اني است نه آزاداي،و هشيارانه نبايد بدان دامن زد.
اقتضاي روشن فكري اينست كه سره را از ناسره جدا كنيم و بدانيم كه هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد! نميدانم آيا ميتوانم به اين فكر خود معتقد باشم يا نه!
2ـآيا ميتوان سره را از ناسره جدا نكرد و درهم قضاوت كرد و نسخه ي همه را مثل هم پيحيد؟ با تعاريف پيجيده ي اجتماعي در اين باب چه بايد كرد؟ آن سفسطه را چگونه بايد براي اجتماع جا انداخت كه فرق است بين رواني ها و طبيعي ها.
و براستي آيا در ميان آن تظاهرات كنندگان همه همجنسگراي ژتتيكي هستند؟ و از اين نوع سفسطه هاي عملي در هر مقوله اي ( كه باعث انحرافات جدي و اتلاف انرژي ميشوند) چگونه ميتوان پرهيز كرد و چگونه ميتوان آنرا براي اجتماع تبيين كرد تا نه سيخ بسوزد نه كباب.

جيمی ، که اميدوارم خدا از سر تفصيراتش نگذرد، به زبان سليسلِ دری وری ِفارنگليسی :) نوشته است :
بعضی ها همجنسگرا هستند ، درست . ولی بعضی ها برای اينکه مد است همجنسگرا می شوند، چرا و کی مد کرده اين يه نوشته طولانی می خواد که بعدا می نويسم تو همين جای کوچولو (چقدر می گيری منصرف بشی ؟:)
صحبت پدر چون در رابطه با مسئله ديگری است بعد از اتمام اين دو کامنت که تقريبا در يک باره بودند می نويسم.

همان گونه که گفتم همجنسگرايی از نظر علمی در ابتدای دهه هشتاد از ليست بيماری های روانی خارج شد.در پی آن قوانين مللی و بين المللی برای دفاع از حقوق همجنسگرايان و رفع تبعيض از آنان به وجود آمد. در روزنامه امروز صبح استکهلم خواندم که از هر چهار نفر همجنسگرای در سوئد يک نفر گرايش جنسی خود را از اطرافيان و همکاران پنهان می کند. و حدود 20 درصد همجنسگرايان آشکار، معتقدند که همکاران آنان مايل به همصحبتی و همکاری با آنان نيستند. و فراموش نکنيم. اينجا سوئد است. کشوری که به آزادی های جنسی شهره است.
طبق آمار سازمان بهداشت جهانی حدود 10 درصد از کل جمعيت دنيا همجنسگرا يا دوجنسگرا (بای سکسوئل ) است. طبق گزارشات علمی همجنس گرايی مسری نيستی و با تبليغات و نمايشات کم يا زياد نمی شود. ( احتمال آن وجود دارد که در اثر از بين رفتن تابوی همجنس گرايی تعداد بيشتری از همجنسگرايان نهفته ، علنی شوند ولی کسانی که ابدا گرايش همجنسگرايانه ندارند به هيچ وجه با تبليغات دگرگون و کن فيه کون نمی شوند)
دوستان از همجنسگرای ژنتيک، همجنسگرای روان پريش، همجنسگرايی به عنوان مد حرف می زنند. من می گويم آيا به حقوق انسان باور داريم يا نه ؟ به اينکه انسان بايد قادر باشد بدون صدمه زدن به ديگران به نياز های جنسی خود و گرايش های جنسی خود پاسخ دهد و کسی نبايد بتواند برای ديگری شيوه زندگی و رفتار او را تعيين کند. مگر اينکه شيوه زندگی کسی به اجتماع و ساکنان آن صدمه بزند.اگر به اينها باور داشته باشيم جواب سئوال شما ساده است. منظور از همجنسگرای روانی يا روان پريش را با توجه به اينکه اين گرايش را بيماری نمی دانم نمی فهمم مگر اينکه بگوييم شخص دچار گيجی و گنگی جنسی است. که در اين صورت او نه در مورد گرايشات جنسی خود بلکه در تمام موارد زيستی خود به بحران رسيده است و مشکل او همجنسگرايی نيست. بلکه بحران هويت است. اگر معتقديم اشخاص دچار بحران هويت جنسی می شوند که اين بحران معمولا با امتحان کردن و تجربه کردن برطرف می شود و فرد به گرايش خود واقف می شود. در يک جامعه باز مسلما اين بحران ضايعات کمتری به دنبال خواهد داشت. در حالی که در اجتماعات بسته افراد مجبور به پنهان کردن هويت جنسی و يا انکار هويت جنسی خود هستند که مسئله را صد چندان بدتر خواهد کرد. مد به کسی لطمه ای نخواهد زد. مد شدن همجنسگرايی در بسياری از اجتماعات اروپايی موجب شده است که تابوي شديدی که روی موضوع است برداشته شود و همجنسگرايان نهفته بتوانند از انکار خود دست بردارند. ماجراجويی جنسی لطمه ای به انسانها نمی زند و من آن را در شناخت نياز ها و روحيه جنسی بسيار مثبت می بينم . فکر می کنم ماجراجويی جنسی ( اين کلمه را خودم به کار می برم و از آن بسيار خوشم می آيد :) همان است که سينای عزيز آن را هوسبازی ناميده است. در نوشته ها از کلماتی مثل روانی و طبيعی استفاده می شود. راستی طبيعی چيست ؟ آيا رفتار جنسی که در جامعه " طبيعی " ما مرسوم است " طبيعی " است ؟ آيا رابطه جنسی بين مرد و زن طبيعی است ؟ آيا مرد و زنی که به خاطر منافع مادی با هم ازدواج می کنند و يا بر اساس مصلحت فاميل يا صرفا تامين نياز های جنسی، بدون عشق و عاطفه ، طبيعی هستند يا دو انسان که با عشق و علاقه ، با نياز و شناخت همبستر می شوند ؟ براستی کداميک از اينها طبيعی است ؟ چه چيزی و چه مرجعی طبيعی بودن يک رابطه را مشخص می کند و چه مرجعی می تواند رابطه ای را به غير طبيعی بودن محکوم کند ؟
بحث مقطوع النسل کردن نمی دانم از کجا وارد اين مبحث شد که اگر به عنوان مثال است ، مثالی تخيلی است ولی اگر به عنوان اشاره به عدم توانايی همجنسگرايان به توليد مثل دارد می توان به آن اشاره ای داشت.
جهان ما مملو از جمعيت است . جمعيتی که ضريب رشدی بيشتر از ظرفيت کره زمين را داراست و با پيش بينی های منابع علمی خطر ازدياد جمعيت کره زمين را تهديد می کند. واقع نگر باشيم . جمعيت زمين به طور ديوانه واری در حال رشد است. عدم توانايی ده درصد از اين انسانها ضربه ای که به اين رشد سرسام آور جمعيت نمی زند هيچ من شخصا فکر می کنم به نوعی بايد سپاسگزارآنان نيز باشيم که عاملی در اين سرسام محصوب نمی شوند. بخواهيم غير واقعی و تخيلی برخورد کنيم ، خوب گيرم که اصلا جمعی مقطوع النسل کردن خودشان را تبليغ کردند . اين که جرم نيست. بدن خودشان است واگر مايل بودند می توانند قدرت توليد مثل را از خودشان صلب کنند. امروزه در بسياری از کشورهای پر جمعيت به افرادی که اينگونه رفتار می کنند جايزه می دهند. تا وقتی که صدمه ای به اشخاص ديگر نزنند و تصميم فقط به خودشان محدود شود اشکال قضيه در چيست ؟
سينا ی عزيز از اين در هراس است که در جمع 40 هزار نفری تظاهرات روز شنبه تعداد زيادی همجنسگرايان غير ژنتيک باشند. من می گويم باشند. مشکل در چيست ؟ اينکه انسانی به دليل عشق و عاطفه و نه به دليل ارث ژنتيکی به انسان ديگری که تصادفا همجنس اوست کشش پيدا کرده است به نظر من زيباست . من مشکلی در اين امر نمی بينم. و راه حل شما چيست ؟ آيا بايد پليس جنسی تعيين کرد و از همجنسگرايان تست ژنتيک به عمل آورد و هر آنکس که خورده برده ژنتيک نداشت گرفت و انداخت در تيمارستان تا " جامعه ای سالم " تحويل شهروندان داد؟ يا آنکه به همين صورت به حق انتخاب آنان در شيوه زندگی احترام گذاشت و حقوق آنان را به عنوان يک انسان رعايت کرد و سعی کرد تا ديگران هم اين رعايت را به جای آورند ؟
اينجا بايد ياد آور شوم که همجنس گرايی ( هموسکسواليته )با پدوفيلی ( بچه بازی ) فرق دارد. همجنس گرايی رابطه دواطلبانه دو انسان بالغ است که به يکديگر را انتخاب می کنند در حالی که پدوفيلی رابطه جنسی تحميل شده از طرف انسان بزرگسال به کودک است ، تجاوز محض، که در آن هيچ حقی وجود ندارد. پدوفيلی جرم است و پدوفيل مجرم. پدوفيلی تجاوز جنسی نسبت به کودک است و بايد طبق قوانين بين المللی دفاع از حقوق کودک مورد مجازات قرار گيرد.
من در بسياری موارد احساس می کنم که وقتی از انسان همجنسگرا و همجنسگرايی صحبت به ميان می آيد همان پدوفيلی در نظر بسياری از دوستان شکل می گيرد و با اکراه خاصی از آن صحبت می شود. اينجاست که صحبت از تيمارستان ها و از اين قبيل به ميان می آيد. اما همجنسگرايی بيماری روانی نيست و همجنسگرا به تيمارستان نيازی ندارد. همجنسگرا همان عملکرد اجتماعی را دارد که من و تو ی دگر جنس گرا داريم و بايد از همان حقوق برخوردار شود. نه کم و نه بيش. همجنس گرا به جدا بودن از اجتماع احتياجی ندارد چرا که همجنسگرا صدمه ای به روابط اجتماعی و افراد اجتماع نمی زند.فراموش نکنيم که طبق آمار افراد پدوفيل مردان هتروسکسوئل هستند.و غالبا زندگی خانوادگی معمولی دارند.
مطلب ديگری که مطرح شد از طرف پدر بود . مطلب اينگونه است:
من معتقدم زوج همجنس گرا نميتونن والدين خوبی برای هيچ کودکی باشند.. لطفا يک نفر منو قانع کنه.
پدر جان. من قصد قانع کردن ندارم. من از اطلاعات خودم در اختيار می گذارم. اطلاعات من هم نسبت به سواد و معلومات و بينش من محدودند. اين برگ سبز را با شما قسمت می کنم اميد آنکه به کارتان آيد.

آنچه در مورد حق همجنسگرايان در رشد و پرورش کودک مورد بحث قرار گرفته است عمدتا از دو ديدگاه است . من سعی می کنم هر دو را مورد بررسی قرار دهم.
اولين ديدگاه ، نظری است که همجنسگرايی را با وجود تمام مباحث علمی و اجتماعی که در مورد آن شده است ، بيماری می داند ويا حد اقل آن را ناهنجاری می خواند و معتقد است که انسان بيمار/ ناهنجار قادر نيست که والد خوبی باشد. اين نظريه حتی اگر به روی خود هم نمی آورد معتقد است که کودکان در اين خانواده ها مورد تجاوز قرار می گيرند و يا تحت تاثير والدين خود هموسکسوئل می شوند. اين نظريه عمدتا با فرزند خواندگی مردان همجنس گرا مخالف است چرا که آنان را عياش و خوش گذران و متجاوز می داند. رابطه جنسی بين دو مرد را کثيف و زشت و غير انسانی می داند و از تصور آن هم حالش به هم می خورد.
جواب من در مورد کسانی که به وضوح به اين تفکر اعتراف می کنند اين است که اطلاعات بهتری در مورد همجنسگرايی کسب کنند و تابوهای ذهنی خود را به دور بيافکنند و روابط انسانها را به همان صورت که هست يعنی رابطه ای انسانی ببينند. کودکان تنها در رابطه با افراد پدوفيل مورد سوء استفاده جنسی قرار می گيرند و فرد همجنسگرا درست به اندازه فرد دگر جنسگرا به کودک عشق می ورزد و به حقوق او احترام می گذارد. فرضيه ای در اين بحث است که چون کودک به فرزندی پذيرفته می شود و رابطه خونی با پدر خواندگان خود ندارد ممکن است به عنوان ابژه جنسی مورد استفاده قرار گيرد. اين امر صحت ندارد و اگر داشت کل مسئله فرزند خواندگی زير سئوال می رفت. پدر خواندگان زير سوال بودند که با دختر خوانده خود رابطه بر قرار کنند و مادر خواندگان با پسر خوانده خود. در صورتی که اين مسئله صحت ندارد. انسان همجنسگرا همان غرايزی را دارد که انسان دگر جنسگرا و رابطه جنسی با کودک برای او ارضاء کننده نيست.
اما نظريه ديگری نيز وجود دارد که خانواده همجنسگرا را نه به دلايل فوق بلکه به دلايل ديگری به عنوان والدين مناسب نمی داند.آن دلايل از اين قبيلند
1 ـ کودک در خانواده همجنسگرا صرفا با يک جنسيت در تماس است و الگوی لازم را برای شناخت جنسيت ديگر در اختيار ندارد. به زبان ساده تر کودکی که با دو زن بزرگ می شود شناخت درستی از رل مرد ندارد و کودکی که با دو مرد بزرگ می شود شناخت درستی از رل زن ندارد.
2ـ به دليل اينکه کودک با يکی از دو جنس بزرگ می شود معمولا با هويت جنسی خود نيز دچار مشکل می شود
3ـ کودک از طرف جامعه مورد تحقير قرار می گيرد و مجبور می شود يا هويت خانواده خود را پنهان کند و يا آنکه با شخصيتی سر خورده بزرگ شود.
يعنی اين که به بيان ساده تر طرفداران اين نظريه با استناد به حقوق کودک با فرزندخواندگی خانواده همجنسگرا مخالفت می کنند. که من فکر می کنم پدر عزيز نیز از همين زاويه حرکت می کند.من هم سعی می کنم نظر خودم را خلاصه بيان کنم.
در اجتماعی زندگی می کنيم که خانواده متمرکز معنی خودش را کاملا از دست داده است. امروزه بسياری از کودکان از ديدن يکی از والدين خود محرومند. و تک والدی رشد می کنند. حضور يا عدم حضور جنس ديگر در خانه می تواند با روابط اجتماعی جانشين شود و کودک درک مشخص تری از روابط انسانی در اجتماع داشته باشد. فراموش نکنيم که زوج همجنسگرا باری به هر جهت و در اثر پاره شدن کندوم يا سهل انگاری در مصرف قرص ضد حاملگی بچه دار نمی شوند. زوج همجنس گرا با برنامه ريزی دراز مدت و گذشتن از موانع بسيار زياد بچه را به خانواده راه می دهند و به او به عنوان" خوب حالا خواست خدا بود " و " هر آنکس که دندان دهد نان دهد " نگاه نمی کنند. خانواده همجنسگرا که تصميم به فرزند پذيری می گيرد تمام امکانات و روابط خود را می سنجد و با مشاوران مخصوص در ميان می گذارد. در خانواده های معمولی درصد بسيار زيادی از کودکان ناخواسته هستند و ناخواسته به دنيا می آيند. در خانواده همجنس گرا کودک با دلبستگی پذيرفته می شود.بسياری از کودکان که در خانواده های معمولی به دنيا می آيند شاهد ضرب و شتم مادر يا تحقير و توهين والدين نسبت به هم هستند ، ما اينها را برای کودک مناسب تشخيص می دهيم و اجازه می دهيم که پدر و مادری که هيچ صلاحيتی برای تربيت کودک ندارند به راحتی بچه دار شوند و چندين بچه پشت هم داشته باشند و بچه هايشان در کوچه و خيابان بزرگ شوند و دزدی و هزار جرم ديگر را پيشه کنند و آنرا طبيعی بدانيم ولی خانواده همجنسگرا را که با عشق و دلبستگی تقاضای فرزند خواندگی يکی از همين کودکان را می کند غير طبيعی می شماريم ؟
در مورد هويت جنسی کودک من فکر نمی کنم که مشکلی پيش بيايد همچنان که دوستانی دارم که همجنسگرا هستند و فرزندان دگر جنسگرا دارند. هويت جنسی به ارث نمی رسد و مسلما تحميل هم نمی شود. اگر کودکی به انتخاب خود همجنسگرايی را برگزيد من شخصا مشکلی در آن نمی بينم. شما چطور ؟
در مورد فشار اجتماعی کاملا با اين نظريه موافقم. اما راه حل را در تغيير اجتماع می دانم و نه تحميل نظرات اجتماعی به خانواده همجنسگرا.اگر اجتماع چنين رفتار می کند بايد اجتماع را عوض کرد. همچنان که روزی طلاق گرفتن زنان ننگ شمرده می شد و کودکی که در خانواده طلاق گرفته زندگی می کرد از زخم زبان ها در امان نبود ، اما اين شرايط در اروپا به شدت عوض شده است و مادران /پدران همراه کودکانشان واحدی متعادل از خانواده به شمار می آيند. پس اين تغيير بايد داده شود ..و هر چه زودتر بهتر. با تحميل کردن و بر هذر داشتن خانواده همجنسگرا از پذيرفتن کودک اين مسئله حل نمی شود.
صحبت دراز شد و اين نوشته بسيار طولانی
در خاتمه فقط می گويم که انسان همجنس گرا بيمار نيست. انسانی است بسيار عادی که به شيوه ای ديگر زيست می کند. اين شيوه او را نه برجسته می کند و نه حقير. تنها متفاوت. تفاوت را منفی ندانيم . دنيای همگون جای زيبايی برای زندگی نيست. دنيا پر از رنگ است و هر کدام از ما رنگی از رنگهای دنيا. شايد سليقه ما رنگی را نسبت به رنگ ديگر متمايز کند اما اين نشان برتری آن رنگ نسبت به ديگران نيست. رنگين کمان را به خاطر بياوريم. و دنيايی رنگارنگ برای يکديگر و تمام مردم جهان آرزو کنيم .اين هم لينک نوشته قبلی ام در مورد همجنس گرايی برای دوستانی که احيانا آن را نخوانده اند:
!!!چگونه ياد گرفتم نگران نباشم و همجنسگرا را انسانی طبيعی بدانم
هفته ، هفته ٌ همجنس گرايان است و تصميم گرفتم به دور از غوغای دنيای واقعی و مجازی به اين مسئله بيشتر بپردازم. موتور اصلی آن دو سئوال بود که دوستان عزيز پدر و سينا و جيمی مطرح کردند. فکر می کنم نوشته های دوستان را يکی بعد از ديگری کپی کنم و نظر خودم را راجع به آن بگويم. سينا می گويد :
آيا فرقي بين همجنسگرايي ژنتيكي و همجنسگرايي روانی ميتوان قايل شد يا نه؟ ....اين سوالي است كه قبل از پاسخ دادن بدان بايد به اندازه ي كافي به آن فكر كرد...............!(پس فكركنيم..........)يعني اگر پس فردا يك گروهي پيدا شد كه خواستند به مقطوع النسل كردن بپردازند و تبليغ كنند و شادي كنند آيا بايد آنها را به صرف آزاديخواهي تشويق كرد؟
من فكر مي كنم بايد بين آنچه بصورت طبيعي وجود دارد و آنچه بشر آنرا از روي هوس يا بازي و يا بيماري بصورت مصنوعي و جعلي از خودش ميسازد و در مي آورد فرقي گذاشت.اگر قرار باشد با مشوق ناهنجاريهاي روحي -عاطفي باشيم ديگر نيازي به تيمارستان نداريم و بايد اجازه دهيم بيماران رواني هم بصورت آزادانه در اجتماع تردد و زندگي كنند و با امنيت پيدا و ناپيداي و نرم طبيعي جامعه را بازي كنند.
من مخالف فعاليت همجنسگرايان ژنتيكي نيستم...اما بيماران را از اين حيطه خارج ميدانم و فكر ميكنم سفسطه اي كه در اين ميان پنهان است عامل تقويت كننده ي ناهنجاري هاي رو اني است نه آزاداي،و هشيارانه نبايد بدان دامن زد.
اقتضاي روشن فكري اينست كه سره را از ناسره جدا كنيم و بدانيم كه هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد! نميدانم آيا ميتوانم به اين فكر خود معتقد باشم يا نه!
2ـآيا ميتوان سره را از ناسره جدا نكرد و درهم قضاوت كرد و نسخه ي همه را مثل هم پيحيد؟ با تعاريف پيجيده ي اجتماعي در اين باب چه بايد كرد؟ آن سفسطه را چگونه بايد براي اجتماع جا انداخت كه فرق است بين رواني ها و طبيعي ها.
و براستي آيا در ميان آن تظاهرات كنندگان همه همجنسگراي ژتتيكي هستند؟ و از اين نوع سفسطه هاي عملي در هر مقوله اي ( كه باعث انحرافات جدي و اتلاف انرژي ميشوند) چگونه ميتوان پرهيز كرد و چگونه ميتوان آنرا براي اجتماع تبيين كرد تا نه سيخ بسوزد نه كباب.

جيمی ، که اميدوارم خدا از سر تفصيراتش نگذرد، به زبان سليسلِ دری وری ِفارنگليسی :) نوشته است :
بعضی ها همجنسگرا هستند ، درست . ولی بعضی ها برای اينکه مد است همجنسگرا می شوند، چرا و کی مد کرده اين يه نوشته طولانی می خواد که بعدا می نويسم تو همين جای کوچولو (چقدر می گيری منصرف بشی ؟:)
صحبت پدر چون در رابطه با مسئله ديگری است بعد از اتمام اين دو کامنت که تقريبا در يک باره بودند می نويسم.

همان گونه که گفتم همجنسگرايی از نظر علمی در ابتدای دهه هشتاد از ليست بيماری های روانی خارج شد.در پی آن قوانين مللی و بين المللی برای دفاع از حقوق همجنسگرايان و رفع تبعيض از آنان به وجود آمد. در روزنامه امروز صبح استکهلم خواندم که از هر چهار نفر همجنسگرای در سوئد يک نفر گرايش جنسی خود را از اطرافيان و همکاران پنهان می کند. و حدود 20 درصد همجنسگرايان آشکار، معتقدند که همکاران آنان مايل به همصحبتی و همکاری با آنان نيستند. و فراموش نکنيم. اينجا سوئد است. کشوری که به آزادی های جنسی شهره است.
طبق آمار سازمان بهداشت جهانی حدود 10 درصد از کل جمعيت دنيا همجنسگرا يا دوجنسگرا (بای سکسوئل ) است. طبق گزارشات علمی همجنس گرايی مسری نيستی و با تبليغات و نمايشات کم يا زياد نمی شود. ( احتمال آن وجود دارد که در اثر از بين رفتن تابوی همجنس گرايی تعداد بيشتری از همجنسگرايان نهفته ، علنی شوند ولی کسانی که ابدا گرايش همجنسگرايانه ندارند به هيچ وجه با تبليغات دگرگون و کن فيه کون نمی شوند)
دوستان از همجنسگرای ژنتيک، همجنسگرای روان پريش، همجنسگرايی به عنوان مد حرف می زنند. من می گويم آيا به حقوق انسان باور داريم يا نه ؟ به اينکه انسان بايد قادر باشد بدون صدمه زدن به ديگران به نياز های جنسی خود و گرايش های جنسی خود پاسخ دهد و کسی نبايد بتواند برای ديگری شيوه زندگی و رفتار او را تعيين کند. مگر اينکه شيوه زندگی کسی به اجتماع و ساکنان آن صدمه بزند.اگر به اينها باور داشته باشيم جواب سئوال شما ساده است. منظور از همجنسگرای روانی يا روان پريش را با توجه به اينکه اين گرايش را بيماری نمی دانم نمی فهمم مگر اينکه بگوييم شخص دچار گيجی و گنگی جنسی است. که در اين صورت او نه در مورد گرايشات جنسی خود بلکه در تمام موارد زيستی خود به بحران رسيده است و مشکل او همجنسگرايی نيست. بلکه بحران هويت است. اگر معتقديم اشخاص دچار بحران هويت جنسی می شوند که اين بحران معمولا با امتحان کردن و تجربه کردن برطرف می شود و فرد به گرايش خود واقف می شود. در يک جامعه باز مسلما اين بحران ضايعات کمتری به دنبال خواهد داشت. در حالی که در اجتماعات بسته افراد مجبور به پنهان کردن هويت جنسی و يا انکار هويت جنسی خود هستند که مسئله را صد چندان بدتر خواهد کرد. مد به کسی لطمه ای نخواهد زد. مد شدن همجنسگرايی در بسياری از اجتماعات اروپايی موجب شده است که تابوي شديدی که روی موضوع است برداشته شود و همجنسگرايان نهفته بتوانند از انکار خود دست بردارند. ماجراجويی جنسی لطمه ای به انسانها نمی زند و من آن را در شناخت نياز ها و روحيه جنسی بسيار مثبت می بينم . فکر می کنم ماجراجويی جنسی ( اين کلمه را خودم به کار می برم و از آن بسيار خوشم می آيد :) همان است که سينای عزيز آن را هوسبازی ناميده است. در نوشته ها از کلماتی مثل روانی و طبيعی استفاده می شود. راستی طبيعی چيست ؟ آيا رفتار جنسی که در جامعه " طبيعی " ما مرسوم است " طبيعی " است ؟ آيا رابطه جنسی بين مرد و زن طبيعی است ؟ آيا مرد و زنی که به خاطر منافع مادی با هم ازدواج می کنند و يا بر اساس مصلحت فاميل يا صرفا تامين نياز های جنسی، بدون عشق و عاطفه ، طبيعی هستند يا دو انسان که با عشق و علاقه ، با نياز و شناخت همبستر می شوند ؟ براستی کداميک از اينها طبيعی است ؟ چه چيزی و چه مرجعی طبيعی بودن يک رابطه را مشخص می کند و چه مرجعی می تواند رابطه ای را به غير طبيعی بودن محکوم کند ؟
بحث مقطوع النسل کردن نمی دانم از کجا وارد اين مبحث شد که اگر به عنوان مثال است ، مثالی تخيلی است ولی اگر به عنوان اشاره به عدم توانايی همجنسگرايان به توليد مثل دارد می توان به آن اشاره ای داشت.
جهان ما مملو از جمعيت است . جمعيتی که ضريب رشدی بيشتر از ظرفيت کره زمين را داراست و با پيش بينی های منابع علمی خطر ازدياد جمعيت کره زمين را تهديد می کند. واقع نگر باشيم . جمعيت زمين به طور ديوانه واری در حال رشد است. عدم توانايی ده درصد از اين انسانها ضربه ای که به اين رشد سرسام آور جمعيت نمی زند هيچ من شخصا فکر می کنم به نوعی بايد سپاسگزارآنان نيز باشيم که عاملی در اين سرسام محصوب نمی شوند. بخواهيم غير واقعی و تخيلی برخورد کنيم ، خوب گيرم که اصلا جمعی مقطوع النسل کردن خودشان را تبليغ کردند . اين که جرم نيست. بدن خودشان است واگر مايل بودند می توانند قدرت توليد مثل را از خودشان صلب کنند. امروزه در بسياری از کشورهای پر جمعيت به افرادی که اينگونه رفتار می کنند جايزه می دهند. تا وقتی که صدمه ای به اشخاص ديگر نزنند و تصميم فقط به خودشان محدود شود اشکال قضيه در چيست ؟
سينا ی عزيز از اين در هراس است که در جمع 40 هزار نفری تظاهرات روز شنبه تعداد زيادی همجنسگرايان غير ژنتيک باشند. من می گويم باشند. مشکل در چيست ؟ اينکه انسانی به دليل عشق و عاطفه و نه به دليل ارث ژنتيکی به انسان ديگری که تصادفا همجنس اوست کشش پيدا کرده است به نظر من زيباست . من مشکلی در اين امر نمی بينم. و راه حل شما چيست ؟ آيا بايد پليس جنسی تعيين کرد و از همجنسگرايان تست ژنتيک به عمل آورد و هر آنکس که خورده برده ژنتيک نداشت گرفت و انداخت در تيمارستان تا " جامعه ای سالم " تحويل شهروندان داد؟ يا آنکه به همين صورت به حق انتخاب آنان در شيوه زندگی احترام گذاشت و حقوق آنان را به عنوان يک انسان رعايت کرد و سعی کرد تا ديگران هم اين رعايت را به جای آورند ؟
اينجا بايد ياد آور شوم که همجنس گرايی ( هموسکسواليته )با پدوفيلی ( بچه بازی ) فرق دارد. همجنس گرايی رابطه دواطلبانه دو انسان بالغ است که به يکديگر را انتخاب می کنند در حالی که پدوفيلی رابطه جنسی تحميل شده از طرف انسان بزرگسال به کودک است ، تجاوز محض، که در آن هيچ حقی وجود ندارد. پدوفيلی جرم است و پدوفيل مجرم. پدوفيلی تجاوز جنسی نسبت به کودک است و بايد طبق قوانين بين المللی دفاع از حقوق کودک مورد مجازات قرار گيرد.
من در بسياری موارد احساس می کنم که وقتی از انسان همجنسگرا و همجنسگرايی صحبت به ميان می آيد همان پدوفيلی در نظر بسياری از دوستان شکل می گيرد و با اکراه خاصی از آن صحبت می شود. اينجاست که صحبت از تيمارستان ها و از اين قبيل به ميان می آيد. اما همجنسگرايی بيماری روانی نيست و همجنسگرا به تيمارستان نيازی ندارد. همجنسگرا همان عملکرد اجتماعی را دارد که من و تو ی دگر جنس گرا داريم و بايد از همان حقوق برخوردار شود. نه کم و نه بيش. همجنس گرا به جدا بودن از اجتماع احتياجی ندارد چرا که همجنسگرا صدمه ای به روابط اجتماعی و افراد اجتماع نمی زند.فراموش نکنيم که طبق آمار افراد پدوفيل مردان هتروسکسوئل هستند.و غالبا زندگی خانوادگی معمولی دارند.
مطلب ديگری که مطرح شد از طرف پدر بود . مطلب اينگونه است:
من معتقدم زوج همجنس گرا نميتونن والدين خوبی برای هيچ کودکی باشند.. لطفا يک نفر منو قانع کنه.
پدر جان. من قصد قانع کردن ندارم. من از اطلاعات خودم در اختيار می گذارم. اطلاعات من هم نسبت به سواد و معلومات و بينش من محدودند. اين برگ سبز را با شما قسمت می کنم اميد آنکه به کارتان آيد.

آنچه در مورد حق همجنسگرايان در رشد و پرورش کودک مورد بحث قرار گرفته است عمدتا از دو ديدگاه است . من سعی می کنم هر دو را مورد بررسی قرار دهم.
اولين ديدگاه ، نظری است که همجنسگرايی را با وجود تمام مباحث علمی و اجتماعی که در مورد آن شده است ، بيماری می داند ويا حد اقل آن را ناهنجاری می خواند و معتقد است که انسان بيمار/ ناهنجار قادر نيست که والد خوبی باشد. اين نظريه حتی اگر به روی خود هم نمی آورد معتقد است که کودکان در اين خانواده ها مورد تجاوز قرار می گيرند و يا تحت تاثير والدين خود هموسکسوئل می شوند. اين نظريه عمدتا با فرزند خواندگی مردان همجنس گرا مخالف است چرا که آنان را عياش و خوش گذران و متجاوز می داند. رابطه جنسی بين دو مرد را کثيف و زشت و غير انسانی می داند و از تصور آن هم حالش به هم می خورد.
جواب من در مورد کسانی که به وضوح به اين تفکر اعتراف می کنند اين است که اطلاعات بهتری در مورد همجنسگرايی کسب کنند و تابوهای ذهنی خود را به دور بيافکنند و روابط انسانها را به همان صورت که هست يعنی رابطه ای انسانی ببينند. کودکان تنها در رابطه با افراد پدوفيل مورد سوء استفاده جنسی قرار می گيرند و فرد همجنسگرا درست به اندازه فرد دگر جنسگرا به کودک عشق می ورزد و به حقوق او احترام می گذارد. فرضيه ای در اين بحث است که چون کودک به فرزندی پذيرفته می شود و رابطه خونی با پدر خواندگان خود ندارد ممکن است به عنوان ابژه جنسی مورد استفاده قرار گيرد. اين امر صحت ندارد و اگر داشت کل مسئله فرزند خواندگی زير سئوال می رفت. پدر خواندگان زير سوال بودند که با دختر خوانده خود رابطه بر قرار کنند و مادر خواندگان با پسر خوانده خود. در صورتی که اين مسئله صحت ندارد. انسان همجنسگرا همان غرايزی را دارد که انسان دگر جنسگرا و رابطه جنسی با کودک برای او ارضاء کننده نيست.
اما نظريه ديگری نيز وجود دارد که خانواده همجنسگرا را نه به دلايل فوق بلکه به دلايل ديگری به عنوان والدين مناسب نمی داند.آن دلايل از اين قبيلند
1 ـ کودک در خانواده همجنسگرا صرفا با يک جنسيت در تماس است و الگوی لازم را برای شناخت جنسيت ديگر در اختيار ندارد. به زبان ساده تر کودکی که با دو زن بزرگ می شود شناخت درستی از رل مرد ندارد و کودکی که با دو مرد بزرگ می شود شناخت درستی از رل زن ندارد.
2ـ به دليل اينکه کودک با يکی از دو جنس بزرگ می شود معمولا با هويت جنسی خود نيز دچار مشکل می شود
3ـ کودک از طرف جامعه مورد تحقير قرار می گيرد و مجبور می شود يا هويت خانواده خود را پنهان کند و يا آنکه با شخصيتی سر خورده بزرگ شود.
يعنی اين که به بيان ساده تر طرفداران اين نظريه با استناد به حقوق کودک با فرزندخواندگی خانواده همجنسگرا مخالفت می کنند. که من فکر می کنم پدر عزيز نیز از همين زاويه حرکت می کند.من هم سعی می کنم نظر خودم را خلاصه بيان کنم.
در اجتماعی زندگی می کنيم که خانواده متمرکز معنی خودش را کاملا از دست داده است. امروزه بسياری از کودکان از ديدن يکی از والدين خود محرومند. و تک والدی رشد می کنند. حضور يا عدم حضور جنس ديگر در خانه می تواند با روابط اجتماعی جانشين شود و کودک درک مشخص تری از روابط انسانی در اجتماع داشته باشد. فراموش نکنيم که زوج همجنسگرا باری به هر جهت و در اثر پاره شدن کندوم يا سهل انگاری در مصرف قرص ضد حاملگی بچه دار نمی شوند. زوج همجنس گرا با برنامه ريزی دراز مدت و گذشتن از موانع بسيار زياد بچه را به خانواده راه می دهند و به او به عنوان" خوب حالا خواست خدا بود " و " هر آنکس که دندان دهد نان دهد " نگاه نمی کنند. خانواده همجنسگرا که تصميم به فرزند پذيری می گيرد تمام امکانات و روابط خود را می سنجد و با مشاوران مخصوص در ميان می گذارد. در خانواده های معمولی درصد بسيار زيادی از کودکان ناخواسته هستند و ناخواسته به دنيا می آيند. در خانواده همجنس گرا کودک با دلبستگی پذيرفته می شود.بسياری از کودکان که در خانواده های معمولی به دنيا می آيند شاهد ضرب و شتم مادر يا تحقير و توهين والدين نسبت به هم هستند ، ما اينها را برای کودک مناسب تشخيص می دهيم و اجازه می دهيم که پدر و مادری که هيچ صلاحيتی برای تربيت کودک ندارند به راحتی بچه دار شوند و چندين بچه پشت هم داشته باشند و بچه هايشان در کوچه و خيابان بزرگ شوند و دزدی و هزار جرم ديگر را پيشه کنند و آنرا طبيعی بدانيم ولی خانواده همجنسگرا را که با عشق و دلبستگی تقاضای فرزند خواندگی يکی از همين کودکان را می کند غير طبيعی می شماريم ؟
در مورد هويت جنسی کودک من فکر نمی کنم که مشکلی پيش بيايد همچنان که دوستانی دارم که همجنسگرا هستند و فرزندان دگر جنسگرا دارند. هويت جنسی به ارث نمی رسد و مسلما تحميل هم نمی شود. اگر کودکی به انتخاب خود همجنسگرايی را برگزيد من شخصا مشکلی در آن نمی بينم. شما چطور ؟
در مورد فشار اجتماعی کاملا با اين نظريه موافقم. اما راه حل را در تغيير اجتماع می دانم و نه تحميل نظرات اجتماعی به خانواده همجنسگرا.اگر اجتماع چنين رفتار می کند بايد اجتماع را عوض کرد. همچنان که روزی طلاق گرفتن زنان ننگ شمرده می شد و کودکی که در خانواده طلاق گرفته زندگی می کرد از زخم زبان ها در امان نبود ، اما اين شرايط در اروپا به شدت عوض شده است و مادران /پدران همراه کودکانشان واحدی متعادل از خانواده به شمار می آيند. پس اين تغيير بايد داده شود ..و هر چه زودتر بهتر. با تحميل کردن و بر هذر داشتن خانواده همجنسگرا از پذيرفتن کودک اين مسئله حل نمی شود.
صحبت دراز شد و اين نوشته بسيار طولانی
در خاتمه فقط می گويم که انسان همجنس گرا بيمار نيست. انسانی است بسيار عادی که به شيوه ای ديگر زيست می کند. اين شيوه او را نه برجسته می کند و نه حقير. تنها متفاوت. تفاوت را منفی ندانيم . دنيای همگون جای زيبايی برای زندگی نيست. دنيا پر از رنگ است و هر کدام از ما رنگی از رنگهای دنيا. شايد سليقه ما رنگی را نسبت به رنگ ديگر متمايز کند اما اين نشان برتری آن رنگ نسبت به ديگران نيست. رنگين کمان را به خاطر بياوريم. و دنيايی رنگارنگ برای يکديگر و تمام مردم جهان آرزو کنيم .اين هم لينک نوشته قبلی ام در مورد همجنس گرايی برای دوستانی که احيانا آن را نخوانده اند:
!!!چگونه ياد گرفتم نگران نباشم و همجنسگرا را انسانی طبيعی بدانم
در ضمن چند فيلم خوب در سالهای اخير به بازار آمده است که سعی می کنم در آينده آنها را معرفی کنم .





[ 19:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

.....انسانم آرزوست

[ 11:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 30, 2003



امروز در استکهلم فستيوال همجنسگرايان که همه ساله در همين تاريخ بر گزار می شود آغاز به کار کرد. اين فستيوال که قبلا هفته آزاد سازی نام داشت اکنون با نام فستيوال غرور هر ساله استکهلم را پر از رنگ و آوازهای شاد و صحنه های تعجب آور می کند. در اين هفته هموسکسوئل ها، بای سکسوئل ها ، ترانس سکسوئل ها ، ترانسوسيت ها وانسانها با ديگر گرايش های انسانی ـ جنسی آزادانه و با لباس های رنگارنگ در شهر در تجمعات مختلف شرکت می کنند. چندين سينما به نمايش فيلمهای همجنس گرايانه مبادرت می کند و همجنس گرايان به طور بسيار علنی تر در اجتماع ظاهر می شوند.
در کشور من عشق ممنوع است . در کشوری " که دهانت را می بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم " ، سخن از عشق گفتن ، گزافه است و به خاطر دوستی و عشق مجازاتی چون سنگسار و شلاق انتظار انسانها را می کشد. در اين ميان سخن از عشق همجنس، و حق انسانها برای انتخاب همراهشان گفتن بسيار دور از واقعيت به نظر می آيد. ولی اين به آن معنی نيست داشتن گرايش های مختلف جنسی در کشورهای اروپايی به سادگی پذيرفته شده است.
در اوايل دهه هشتاد ميلادی پديده همجنس گرايی از ليست سياه بيمارهای روانی خط خورد. آنچه قبل از آن بيماری روانی خوانده می شد و مبتلای به آن آنچنان با شک های الکتريکی و داروهای شيميايي تحت درمان قرار می گرفت که از نظر جسمی و روحی در هم شکسته و تخريب می شد، ديگر به عنوان بيماری روانی مطرح نشد و تنها به عنوان يک شيوه زندگی شناخته شد. از آن زمان تا امروز جنبش همو سکسوئل ها راه بسيار زيادی را برای شناساندن حق همجنسگرايان به عنوان انسان به مردم طی کرده است.
يکی از اين راه ها استفاده از شوخی های بسيار تحقير کننده ای است که در تمام زبانها و فرهنگ ها بر عليه همجنسگرايان وجود دارد ، لغت "کونی" ، يا "بچه کونی " که در تمام زبانها به عنوان مترادف وجود دارد توسط کمدين های همجنسگرا به چالش گرفته شد. در سوئد که اين لغت به عنوان يک فحش بسيار بد استفاده ميشد توسط چند کمدين معروف همجنسگرا استفاده شد. آنان با اين بيان که ما با به کار بردن اين کلمات از بار توهين و تحقير آن کم خواهيم کرد به روی صحنه رفتند و يا در نوشته ها يشان خود را کونی" و" بچه کونی" خوانند. اين برخورد که با شک شديد مردم در مطبوعات مواجه شد به تدريج توانست بار اين لغت را کم کند. امروز استفاده از اين کلمه توسط خود همجنسکرايان معمول است و هيچ بار منفی هم به دوش ندارد. ساده تر بنگريم معمولا برای "تحقير کسی از لغتی که او در معرفی خود به کار می برد هم استفاده نمی کنيد ، اين طور نيست ؟
زنان لزبين هميشه با برخوردهای دوگانه ای روبرو شده اند . لزبينی و رابطه جنسی دو زن همواره به عنوان بازی يا حتی پيش برنامه فيلمهای پرنو استفاده می شد ، که راه خوبی هم برای تحريک مردان به حساب می آمد. اما در انتهای کار مردی وارد ماجرا می شود و به بازی کودکانه دو زن خاتمه می دهد. و اثبات می کند که وجود مرد در رابطه اصل اساسی است و رابطه بدون وجود او ناقص است.
زنان لزبين وجود و حضور هميشگی مردان در زندگی زنان را به چالش گرفتند و شيوه ای نوين را به عنوان شيوه ای از زندگی به نمايش گذاشتند.
جنبش همجنسگرايی همواره در مقابل جامعه پدر سالار ايستاده است و همواره با سرکوبات شديدی از طرف جامعه پدر سالار روبرو شده است.جامعه پدر سالار همواره شيوه زندگی و ارتباط جنسی انسان همجنس گرا را به عنوان انحراف جنسی و اخلاقی قلمداد کرده است و اين گروه را همواره تحت فشار قرار داده. از بدو شروع حرکت های حق طلبانه جنبش زنان ، همجنس گرايان در کنار اين جنبش قرار گرفتند و اين جنبش را جنبش خود دانستند. مردان و زنان همجنس گرا که هميشه تحت فشارهای اجتماعی قرار داشتند خود را به راحتی در ميان فمينيست ها پذيرفته شده می ديدند .اين مسئله مشخصا مورد استفاده تفکر مرد سالارانه مسلط به جامعه قرار گرفت و با بيان اينکه زنان فمينست همه لزبين هستند و به خاطر نفرتی که از مردان دارند به سوی همجنسان خود رو می آورند سعی در مخدوش کردن جنبش های اجتماعی و جنسی داشتند.
در ايران هنوز صحبت از همجنسگرايی تابو است و معرفی هم جنس گرايی به عنوان جرمی که مجازاتی برابر با مرگ دارد به حضور فعال اين تابو در جامعه دامن می زند. دوستی از فعالان جنبش زنان در ايران که مدتی پيش سفری به خارج از کشورداشته است در گفت و گويی مطرح کرده بود که من بسيار مايل هستم که مسئله حقوق همجنسگرايان را مطرح کنم اما می بينم که با اين حرکت خودم را زير سئوال بيشتری ميبرم و جانم را به خطر می اندازم.اما آنچه برای من جذاب بود زمزمه های شناسايی اين حق در گوشه و کنار جنبش زنان در ايران بود.
برنامه فستيوال همجنسگرايان در استکهلم بعد از چند روز فيلم و موزيک و سخنرانی و با ز هم موزيک با رژه کارناوالی بزرگی در روز شنبه خاتمه پيدا می کند. اين رژه که سالانه بين 30 تا 40 هزار نفر در آن شرکت می کنند برنامه ای مملو از شادی و رنگ و موزيک است. مردان و زنان با لباسهای زيبا و اغراق شده خود در آن شرکت می کنند و با رقص و پايکوبی خيابانهای استکهلم را پشت سر می گذارند. يکی از رنگهای بسيار زيبای اين کارناوال پرچم های رنگين کمان است که اکنون 25 سال است به عنوان سمبل همجنسگرايی استفاده می شود. رنگين کمان با رنگهای مختلف خود از چند گونه بودن و در عين حال ارزشی واحد داشتن سخن می گويد . پرچم رنگين کمان امروز نمايش علنی همجنس گرايان است. نمايشی زيبا که تحمل يکديگر و زندگی در کنار يکديگر با عقايد و انديشه های مختلف و گرايش های مختلف را نويد می دهد.
اگر روز شنبه در استکهلم بوديد . مرا در کنار دوستان همجنس گرايم در صف کارناوال جستجو کنيد.

[ 23:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين مصاحبه به نظر من بسيار جالب آمد و پيشنهاد می کنم دوستانی که به آلترناتيوی برای دولت های توتاليتر علاقه مند هستند به آن نگاهی بيندازند.
جنبش جهانی

[ 0:15 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 29, 2003

اين مطلب را يکی از دوستان در کامنت ها نوشت
يکي از وبلاگنويسان خراسان جديدا پيشنهادي کرده که اگر شما هم آن را قبول داشتيد مي توانيد با لينک کردن آن به جمع ما بپيونديد. با هم مي خوانيم:

چند وقتي است كه از سوي شركت مخابرات عده اي خودسرانه اقدام به ايجاد محدوديتهايي براي وبلاگهاي پرشين بلاگ و بلاگ اسپات ميكنند و هيچ كس نيز در قبال اين اعمال خودسرانه پاسخگو نيست وبلاگها به عنوان پديده اي جديد و رهاورد عصر الكترونيك شناخته مي شوند كه هنوز در كشور ما هيچ پايگاه ومرجعي را براي رسيدگي به مشكلات صنفي خود بوجود نياورده اند لذا به نظر ميرسد كه به جز خود آنها هيچ كس نمي تواند زبان رسايي براي بيان اعتراضات آنها باشد.

لذا من به عنوان يك وبلاگ نويس از همه وبلاگ نويسان ايراني دعوت مي كنم در يك اعتراض صرفا صنفي نا رضايتي خود را از ايجاد محدوديتهاي بدون قاعده اعلام كنيم.همين ابتدا اعلام كنم كه اين اعتراص يك حركت كاملا صنفي براي دفاع از حقوق وبلاگهاست نه بيشتر و نه كمتر. لذا پيشنهاد مي كنم در اعتراض به اين امر همه وبلاگ نويسان روز جمعه 17 مردادماه 82 ( روز خبرنگار ) كه بناست خبرنگاران مطبوعات قلمهاي خود را به زمين گذارند در همراهي آنها از بروز كردن وبلاگ خود خودداري ورزيم.
من چنين می کنم.
اين هم ترانه ای از داريوش که رزای نازنينم برايم در کامنت ها آدرس داده است.
به بچه هامون چی بگيم ؟

[ 6:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 28, 2003

چندي پيش داشتم از ميدان سرگل واقع در مركز شهر استكهلم رد مي شدم اعضا حزب كمونيست كو ليگري جمع كوچكي را در آنجا تشكيل داده بودند و داشتند سرود ملي خود را يعني " سيا سيا هاي خومون، غريبه نياد داخلمون " :)) را مي خواندند و احتمالا نسبت به چيزي اعتراض مي كردند . البته براي استتار كامل مخفي كاري هاي لازم را كرده بودند و تمام پلاكاد ها را به زبان سليس فارسي نوشته بودند تا اين اجنبي ها نفهمن از كجا خوردن :) و چيزي که موجب می شد متوجه نشويم که آيا اين عزيزان !!! برای اعتراض آمده اند و يا صرفا پيک نيک خانوادگی است آن بود که من شخصا هيچ مهماتی در آن نزديکی نديدم . دريغ از يک شانه تخم مرغ :) . ديروز كه با دوستانم جمع بوديم سئوال كرده بودم آيا كسي مي دانست اعتراض آن روز به چه بوده است و يكي از بچه ها گفت كه اطمينان ندارد ولي چون سالروز مرگ حكمتيسم بوده است شايد در همان رابطه باشد. ناگهان به فكر غيبت كبراي آقاي بكتاش افتادم . و اينكه مدتي است خبري از ايشان نيست. به شدت دلم برای فحش ها و خرده فرمايشاتشان تنگ شد و به شدت نگران شدم. نكند كه از غم فراوان، بر سرو سينه کوبان و سرو جان فداي رهبر گويان، با کله به درياچه ای پريده اند و بعد يادشان آمده است كه شنا بلد نيستند..خلاصه در همين فكر ها بودم كه به ياد آوردم غيبت كبري ايشان مصادف شده است با افشاي لمپن درونشان در وبلاگ من (به زبان ساده تر از وقتي كه به من فحش داده است رفت و ديگه نه اينجا و نه در وبلاگ هاي ديگر پيدايش نشد) . خوب من خودم معمولا فحاشي نمي كنم و اگر هم كردم آنقدر بالغ هستم كه پاي اشتباهم بايستم و عذر خواهي كنم. ايشان انگار از خجالت غيبش مي زند و به اميد اينكه آب ها از آسياب بيافتد آفتابي نمي شود. آخ كه همين شرم و حياش ما را كشته ...



[ 19:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 10:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 27, 2003

راديو پژواک برنامه ويژه ای در رابطه با سالروز جاودانگی شاملو تهيه کرده است که در آن قسمتی از مصاحبه ای که در سال 94 در سفر شاملو به سوئد تهيه شده بود پخش کرده است. اين برنامه و به خصوص اين مصاحبه بسيار جالب است . برای شنيدن آن اينجا را کليک کنيد.

[ 12:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 26, 2003



و ما زيبا ترين ِ زنان هستيم
در نظر اول چهره معمولی هر زن ديگری را داشت. ممکن بود کسی هم بگويد زشت است. اما من نه .قدری اضافه وزن داشت. بعد از چند شکم زايمان ديگر بدنش از فرم افتاده بود. سيه چرده بود و موهايش وز خورده. در نظر اول هيچ چيز جذب کننده ای نداشت.بعد از اينکه ده پانزده دقيقه با هم صحبت کرديم، کم کم چهره اش دلنشينی خاصی به خود گرفت. ذهن فعال و جذابی داشت. متواضع و متفکر بود. حق خود را می شناخت و می دانست و به حقوق تمام انسانها احترام می گذاشت. به خود و ديگری تحت هيچ عنوان برتری نمی داد. خيام و مولوی و نيما و سهراب و فروغ و شاملو را عاشق بود. آرام بود و آرامش را يافته بود.آنچنان در دل جای گرفت که دل خانه کوچکی مادمالعمر در اختيار او گذاشت.
از اينگونه زنان زياد نشناخته ام . تعدادشان کم بوده است و غالبا تنها بوده اند.تنها زندگی می کرده اند و نه به آن دليل که تنهايی را دوست می داشته اند بلکه بيشتر به آن دليل که مردی در خور آنان کم يافت می شود.هر وقت ديدمش به خود گفته ام آيا مردی هست که ارزش او را بداند و بخواهد او را از نظر عاطفی حمايت کند؟ مردی نه چون مردان ديگر که زن را تنها به زيبايی ظاهر می نگرند و انتخابشان هم بيشتر حول زنانی سطح انديش می گردد و چون اينگونه انتخاب می کنند زنان همه را سطحی و ابله می پندارند ؛ بلکه مردی که او را ببيند و همان گونه که من او را زيبا می بينم زيبايی اش را حس کند و ببيند ؟ اين توقع از مردان را به مرور توقعی بسيار زياده يافتم.

بسياری از مردان انديشمند کشورم را ديده ام و می شناسم ، اگر نخواهم همه را از دم يک تيغ بگذرانم بايد بگويم که بيشتر آنان از زن به عنوان شريک زندگی درک درستی ندارند. زن مادر است. مادر بچه ها و تيمارگر مرد. کسی که مرد از دامان او به معراج می رسد . شخصی که آرامش و رفاه مرد را به غايت تعميم کند تا مرد بتواند خود و پيشرفت هايش را متحقق کند. آری. پشت هر مرد موفقی زنی ايستاده است.
راستی پشت زنان موفق چه کسانی ايستاده اند ؟ غالبا خودشان.غالبا با دو برابر سعی و تلاش برای سامان دادن خانه و زندگی و احيانا فرزندانی که تعليم و پرورش آنان بعد از طلاق احتمالی ـ يا حتی در صورت تداوم ازدواجشان ـ بر عهده شان گذاشته شده است توانسته اند به اندازه يک سوم مردان متاهل که توسط زنی تيمار می شدند موفقيت کسب کنند. مردی از نويسندگان بزرگ ايرانی که کتابهايش در دست هر کسی است و رمان هايش معروف خاص و عام در مجلسی می گفت که من هيچوقت نمی دانستم بچه ها چه کلاسی هستند، چه می خورند و چگونه می پوشند و مدرسه شان چگونه می گذرد. آری او همسری داشت که به تمام اين کارها رسيدگی کند. وقتی به زندگی اکثر مردان بزرگ نگاه می کنی در کنارشان زنی را می بينی که همسر اوست. خودش هيچ است و همسر مردی بزرگ است. معمولا نام فاميلش را هم کسی نمی داند و همه او را به نام خانم مرد بزرگ می شناسند و صدا می زنند.
زنان بزرگ معمولا تنها زندگی می کنند. کسی کارهای آنان را انجام نمی دهد و کسی زندگی آنان را سامان نمی دهد. کسی فرزندانشان را لباس نمی پوشاند و روانه مدرسه نمی کند تا اگر آنان شب تا به سحر بيدار نشسته اند و مشغول کاری بزرگ بوده باشند بتوانند ساعتی از استراحت داشته باشند. زنان بزرگ به غايت خود ساخته هستند. و از نظر عاطفی و احساسی تنها. شايد به همين دليل است که نوشته های زنان عمدتا اندوه عشق و غم تنهايی است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با دوستان گپ می زديم ،موضوع تنهايی بود و رابطه و ديدگاه های مردانه و زنانه .
دوستی گفت ـ مرد ايرانی را به عنوان پارتنر نمی پسندم. از آزادی و حق تنفس زن درک مشخصی ندارد. حتی در رختخواب هم به تو و خواسته های تو احترام نمی گذارد. بلد نيست و نمی داند که عشق ورزيدن هنری است که بايد آموخت و ارضاء خودش را دو طرفه می بيند و فکر می کند که هر دو خوش و راضی هستند. به الگوهای قديمی پا بند است و خواستار حفظ نفش های سنتی است. عموما نمی گويم ولی اکثر اين گونه است. می گفت : نه اينکه بگويم بسيارهم طرفدار دارم در ميان مردان ايرانی ، نه. من و تو ايده آل مرد ايرانی نيستيم. نه اينکه ما آنها را نپذيريم و رد کنيم ، آنها هم تحمل ما را ندارند.
عمده دوستان متفق الاقول بودند. رابطه با مرد اروپايي عمدتا آزادی بيشتری را در خود دارد و حرمت زن برای اکثريت مردان اروپايي امری غريب و ناشناخته نيست.
می دانستم که عمدتا درست می گويند. مردانی را که در زندگی ام می شناختم به ياد آوردم. مردی که خود را فمينيست می دانست و مقاله های فمينيستی ترجمه می کرد و می گفت حوصله ندارد در زندگی خصوصی هم با زنی سر و کله بزند که داثما او را به چالش می خواهد بلکه راحتی باشد و حالی و رخت خوابی. مردی که می گفت زن بايد بتواند خوب غذا درست کند. مردی که می گفت زن خوب است که تحصيل کرده باشد و شاغل باشد اما وقتی می آيد خانه ديگر بايد مادر و همسر باشد و ديگر به کار دنيا کاری نداشته باشد، مردی که می گفت.....
می دانستم راست می گويند، و عمدتا حق با آنهاست. خودم از همه آنها بيشتر زخم ديده و خورده بودم. چه نجربه های ديگران را که ديده و شنيده ام و چه تجربه های شخصی. اما باز پرسيدم : شما می گوييد که رصد بسيار بزرگی از مردان ايرانی اينگونه هستند. من می پرسم چند در صد از زنان ايرانی مثل ما هستند ؟ همه در اين امر متفق بودند که درصد اين گونه زنان اندک است.
ـ خوب پس احتمال اين همچنان وجود دارد که مردان ايرانی هم وجود داشته باشند که مثل ما بيانديشند، اگر امکان تغيير و تحول در زن ايرانی وجود داشته باشد پس اين امکان در مورد مرد ايرانی نيز وجود دارد.زمان می برد، مشخص است.در نظر داشته باشيم که مرد اروپايی هم از ابتدا چنين نبوده است. به خاطر داشته باشيم که زنان اروپايی در راه تفهيم حقوق خود به مرد اروپايی رنج بسيار برده اند. آنچه ما از آن استفاده می کنيم امروز بهره کار آنهاست. روزی اين تغيير در مرد ايرانی هم به وجود خواهد آمد.دور است ولی ناممکن نيست. کما آن که هستند امروز هم مردانی که به اين باور رسيده اند.
ـــــــــــــــــــــــــ
بگذار ابلهان و ساده انديشان زنان انديشمند و زنان مستقل را نا زيبا بپندارند. بگذار با مثل هايی همچون " زنان يا زيبا هستند و يا تحصيل می کنند " ، روزگار ناچيز خود را به خنده ای رنگ دهند و در پی عروسکان بدوند و از کوته فکری زنان بر جنازه های خويش ناله ساز دهند.
زيبايی هر آن چيز است که من و تو می سازيمش. و ما زيبا ترين زنان جهانيم


[ 23:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

: وقتی به سوئد آمده بودم متوجه اصلی در سوئد شدم که بسيار انسانی بود
همه افراد بی گناه اند مگر اين که عکس آن ثابت شود.
در ايران اين اصل را به نوعی ديگر می شناسيم :
همه افراد گناه کارند مگر اينکه قادر باشند عکس آن را اثبات کنند.
امروزه اروپا به شدت به سمت سرمايه داری شدن در حرکت است. و سوئد هم يکی از کشورهای اروپای بزرگ است. اين اصل کم و بيش به اين شکل در آمده است:
چقدر پس انداز بانکی و خانه و زندگی و چه نوع ماشين و چه قدر سهام معتبر داری تا بگويم تا چه اندازه بی گناهی.

زندگی کردن در دنيايی که پول حرف اول را بزند ساده نيست ولی کماکان به زندگی کردن در دنيايی که زور، ايدتولوژی و اعتقادات فرقه ای و گروهی حرف اول را بزند ارجحيت دارد. چرا که در آنجا همان افراد سرمايه و پول را هم در اختيار گرفته اند و با آن به سر مردم می کوبند و از انسانها را از همين ذره آزادی های اجتماعی که توانسته اند کسب کنند منع می کنند. در حکومت سرمايه به خاطر حفظ سرمايه هم که شده است دمکراسی نيم بندی وجود دارد که به تو اجازه می دهد اگر توانستی شخصيتی قوی برای خودت بسازی ، خودت باشی و بی توجه به جريان سيل آسای ميانه ، کنار بايستی و تصميم بگيری که همراه جريان شنا نکنی.

يادم می آيد روزگاری را که فرياد ها يمان را يکی می کرديم تا دنيا را دگر گون کنيم. سالهای 60 و کليه انقلابات اجتماعی و انسانی. قصد دگرگون کردن. قصد تغيير . امروز آرمان ها کمتر نقشی در زندگی انسانها بازی می کند. سياست از آرمان تهی شده و سياسيون به شکل تهوع آوری قدرت طلبی و منفعت جويی را پيشه کرده اند. همه با هم سر ميز مذاکره می نشينند و همه با هم متحد و متفرق می شوند فقط به دليل خواسته های فرقه ای و گروهی خود به نام مردم و مملکت ها تيشه بر ريشه انسانيت می زنند.
در اين ميان چند تن رويا پرداز هميشه هستند که فرياد می زنند. شايد نه آنقدر ساده لوحند که به خاطر تغيير جهان فرياد بزنند..تنها برای آنکه با اين جهان همخوان نباشند و در تغيير به سوی پليدی شريک نباشند ، تنهابرای اينکه خرده های انسانيت خود را حفظ کنند ، فرياد می زنند.
خيلی نا اميدانه شد اين نوشته . دلم گرفته. آهنگ جان لنون را گوش کنيم شايد دری به سوی تجلی بگشايد.
Imagine

[ 10:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 25, 2003

برنامه شبي با آيدا شاملو در پال تالك ديشب بسيار خوب برگزار شد. به گفته اكثر دوستان حاضر در اتاقها ( دو اتاق براي اين كار تدارك ديده شده بود كه اتاق دوم صداي اتاق اول را مي گرفت) يكي از بهترين برنامه ها در پال تالك بود.
از هنرمنداني كه در برنامه شركت كردند اسماعيل خويي بود و شعر بلند "در ستايش شاملو " زيبا كرباسي . يدالله رويايي . مريم هوله . هومن عزيزي. اسفنديار منفرد زاده و بنگت سودرهل( مسئول بنياد استيگ داگر من در سوئد كه بورس استيگ داگر من را به شاملو اهدا كرده بودند) .
نكته بسيار جالب كه توسط يك نفر مطرح شد معماي سي دي كارون بود. اين سي دي مدتهاست كه در نروژ تهيه شده است و به فروش مي رسد. به نام شعرهاي منتشر نشده احمد شاملو و با صداي شاملو. من يك بار اين سي دي را شنيده بودم و ديدم نه صدا ي شاملو است و نه شعرها شعر شاملو به نظر مي آيند. بسيار شعار گونه و تا حدي ارزان. در مصاحبه اي كه راديو محلي با مسئول انتشار اين سي دي انجام داده بود ايشان گفته بودند كه اين سي دي با تائيد و تاكيد خانم آيدا تهيه شده است و او خود صداي شاملو را تاكيد كرده است. دوستان از آيدا سئوال كرده بودند و او از اين مسئله كاملا بي اطلاع بود. صدا را پخش كردند و او هم تاكيد كرد كه اين صدا صداي شاملو نيست. معماي اين سي دي حل شد و رو سياهي اين تقلب بزرگ براي تهيه كننده گان و انتشار دهندگان آن باقي ماند.
به هر حال شب خوبي بود ...براي همه عزيزاني كه با آيدا و با ياد شاملو دور هم گرد آمده بودند.

پ. ن . سری به لينکهای شبح زدم و در سايت جوانان سوسياليست قسمت کوتاهی از صحبت های آيدا را در پال تالک درجواب به چند سوال روی نت قرار داده اند.
اينجا را کليک کنيد

و در اينجا هم می توانيد به شعر پريا با صدای شاملو گوش کنيد.


[ 14:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دو تا لطيفه بامزه شنيدم اين روزها گفتم برايتان تعريف كنم تا تعطيلات كيفتان كوك بشه.
1- يك نفر رفت حج . ضمن اجراي آداب حج رسيد به سنگ شيطان و رسم سنگ انداختن به سمت آن. او هم شروع كرد به سنگ انداختن . سنگ هاش كه تمام شد واستاد به فحش دادن.
2- يك نفر هواپيما سوار شد و وقتي حركت كرد رفت كابين خلبان و گفت برو كوبا. خلبان نگاهي به او انداخت و گفت : اما تو كه اسلحه نداري. مرد گفت: خاك تو سرتون بكنن كه به زبون خوش كاري را نمي كنيد.همش بايد زور بالا سرتون باشه؟
جان من بخنديد كنف نشم :) باور كنيد آن كه تعريف مي كرد من از خنده ريسه رفتم.
اگر به اندازه كافي با حال نبودن اين كليپ را نگاه كنيد . خيلي با حاله. كليك كنيد
من كه شباهت هاي زيادي بين ايتاليا و ايران مي بينم..شما چه طور?
*********************************
فارسي حرف زدن بچه هاي ما ايرانيان خارج از كشور گاهي خيلي جالب مي شود( نه كه حرف زدن خودمان كم خنده داره :). يكي از دوستان تعريف مي كرد كه دوستانش پسري دارند كه الان ديگر بزرگ است. او به فيلمهاي بي سر و ته هاليوودي كه بزن بزن و اكشن است علاقه مند است و دائما از پدر و مادر مي شنود كه اين فيلمهاي مزخرف چيست كه نگاه مي كني. روزي دوست من از آقا پسر پرسيده بود : تو به چه نوع فيلمهايي علاقه داري؟ آقا پسر گفته بود : به فيلمهاي مزخرف ( فكر مي كرد اين هم يك كآتگوري فيلم است)


[ 13:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 23, 2003

آموخت که آموختنم آموزد
افروخت که افروختنم آموزد
چون اين همه کرد، روی بنهاد و برفت
تا در غم خود سوختنم آموزد.


افق روشن
روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی .
روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم.
روزی كه هر حرف ترانه ايست
تا كمترين سرود بوسه باشد .
روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يكسان شود .
روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آنروز را انتظار می كشم
حتی روزی
كه ديگر
نباشم .
**************************
....
اما خيالت را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوری به کمال بود
از آن پيش تر که خواب ام به ژرف های ِ ژرف اندر کشد.
گفتم اينک ترجمانِ حيات
تا قيقوله را بی بايست نپنداری.
آن گاه دانستم
که مرگ
پايان نيست.
**************************
......
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستينش از اشک تر بود.
**************************
نه !
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهليزش
به اميد دريچه ئی
دل بسته بودم.
**************************
به جست و جوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه دريا و علف
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گريم
در چارراه فصول
در چارچوب شکسته ی پنجره ئی
که آسمان ِ ابر آلود را قابی کهنه می گيرد.
...
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
...
نام ات سپيده دمی ست که بر پيشانی ی ي آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو!ـ
و ما همچنان
دوره می کنيم
شب را و روز را
هنوز را...

[ 23:26 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين گفت و شنود را امروز از یک زن و مرد در مرکز خريد شنيدم.
زن ـ عحب بارانی آمد ديشب.
مرد ـ بله حالم خوب است. شما چطوريد؟
ـ اما خوب شد که باريد. گل های باغچه داشتند می سوختند.
- نه زياد صفش بلند نبود. زود به صندوق رسيدم و پرداخت کردم.
- اين شليل هايی که حراج کرده اند خيلی ارزان شده است. هفته پيش تقريبا دو برابر همين قيمت بود و به اين خوبی هم نبود.
ـ نه من که در بینگو شانسی نداشته ام تا حالا. پول تلف کردن است.
- پسرتان بلاخره خانه گيرش آمد ؟ یا هنوز با شما زندگی می کند؟
- با اصرار خانمم بردیمش اخته اش کرده ایم. آخر می دانی که در این فصل خیلی زوزه می کشند.
- خيلی ببخش. من سمعکم را نياورده ام. اصلا هيچ چيزی نمی شنوم.
ـ من هم همينطور...
ـ خدا حافظ.
ـ شما هم همينطور...
!!!!!

[ 15:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 22, 2003



...
بدرود!
بدرود!
(چنين گويد بامداد ِ شاعر)
رقصان می گذرم از آستانه اِجبار
شادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظاره به ناظر.ـ
نه به هيات ِ گياهی نه به هياتِ پروانه ئی نه به هياتِ سنگی نه به هياتِ اقيانوسی، ـ
من به هياتِ "ما" زاده شدم
به هيات پر شکوه انسان
تا در بهارِ پر شکوه ِ انسان
تا در بهارِ گياه به تماشایِ رنگين کمانِ پروانه بنشينم
غرور کوه را در يابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطه خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خويش معنا دهم
که کارستانی ا اين دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آب شار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسد ِ وظيفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توانِ شنفتن
توانِ انده گين و شادمان شدن
توان خنديدن به وسعت ِ دل، توان گريستن از سودای جان
توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناکِ فروتنی
توان جليل به دوش بردن ِ بارِ امانت
و توان غم ناک ِ تجمل ِ تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی ی ي عريان.
انسان
دشواری یِ وظيفه است.
*
دستان ِ بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در برکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدرِ کامل و هر پگاه ديگر
هر قله و هر درخت و هر انسان ديگر را.
رخت زيستن را دست بسته دهان بسته گذشتم، دست و دهان بسته گذشتيم
و منظر جهان را
تنها از رخته ی تنگ چشمی ی ِ حصارِ شرارت ديديم و اکنون
آنک در ِ کوتاهِ بی کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!ـ
دالان تنگی را که در نوشته ام
به وداع
فراپشت می نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.


به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامدادِ خسته)

قسمتی از شعر بلند "در آستانه"



[ 21:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

گزارش يک شاهد عيني از آخرين روزهاي زندگي زهرا کاظمي

****************************
وبلاگ جامعه پرالتهاب حرفهای گفتنی زياد دارد خودش اينگونه می گويد:
من در اين سايت تمام تلاشم طرح مهمترين مسائل مبتلا به جامعه پرالتهاب ايران ازجمله مسائل جوانان،زنان،دانش آموختگان،کودکان،کارگران وساير اقشار وطبقات اجتماعی است ..د ر اين مسئله شناسی تمام اهتمام من تبيين زمينه ها ودلايل وهمچنين تبعات وآثار جامعه شناختی اين مسائل است.
و به راستی با همت تمام چنين می کند . نوشته های علی سروش را از دست ندهيد و در صورت امکان و تمايل اين وبلاگ را به ديگران معرفی کنيد.


[ 9:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 21, 2003

زمانی از فريدون تنکابن جمله ای طنزآلود خوانده بودم ، او البته اين را در مورد مردان گفته بود من فکر می کنم که عمومی است و در مورد زنان هم صدق می کند. پس من به جای کلمه "مردان" از کلمه افراد استفاده می کنم در بازگويی جمله. او نوشته بود : افراد مجرد به آينده نگاه می کنند و افراد متاهل به گذشته.
من فکر می کنم امروز وجه سومی به وجود آمده است که نه اين است و نه آن. در غرب آنرا سينگل می نامند. سينگل را شايد بتوان مجرد ترجمه کرد اما فرق مجردی که تنکابنی گفت با سينگل اين است که سينگل زندگی مجردی را انتخاب کرده است، و به اين گونه نگاه فرد سينگل نه به گذشته است و نه به آينده. او در حال زندگی می کند. وقتی که زندگی مجردی را انتخاب کرده باشی منتظر هيچ تحولی نيستی..نه ازدواج و نه پيش آمدی آنچنان که زندگی ات را از اين رو به آن رو کند. در اين ميان می توانی همراه هم داشته باشی..دوست پسر و يا دوست دختر که زندگی مجردی انتخاب او نيز است و به اين ترتيب نوع سومی از زندگی به وجود می آيد ، همزيستی مسالمت آميز عاطفی/ جنسی با حفظ حريم و آزادی زندگی مجردی .
در اين شکل زندگی دوستان نقش بسيار مهمی ايفا می کنند. دوستانی که حاصل چندين سال شناخت و تجربه هستند و بر گزيده شده اند و تو را برگزيده اند. دوستان در اينجا و اين شکل زندگی تنها به عنوان رهگذران زندگی نيستند، بلکه دست آوردهای زندگی هستند. کسانی که غم ها و شادی هايت را با آنها تقسيم می کنی و اين شکل دوستی از دوستی های کسانی که به شکل خانواده زندگی می کنند متفاوت است. اين دوستان کم يا بيش خانواده تو هستند. از راز هايت مطلع هستند. از عشق ها و شکست های همديگر با خبريد و با شادی های همديگر شاد می شويد و غم ها را با هم قسمت می کنيد تا بار را سبکتر به دوش کشيد.
در اين شکل از زندگی آنچه مهم است و اين شکل را برايت جذاب و انتخابی و ماندنی می کند وجود اين دوستان است، و اينکه در دوستی حق اين را داشته باشی که خودت باشی و به عنوان همان که هستی پذيرفته شوی.اين دوستی ها يک شبه به وجود نمی آيد.پس نبايد اجازه دهيم که يک شبه از دست روند.اگر اشتباهی ، و مسئله ای پيش می آيد بايد بتوان در موردش سخن گفت و با دوست مطرحش کرد تا رابطه هميشه شفافيت خود را حفظ کند.
هميشه فکر می کنم داشتن يک يا دو تن از اين دوستان هديه گرانبهايی در زندگی است. من سه تا از اين دوستان دارم. گروه چهار تايی ما که توسط همسر يکی از ما که تنها عضو متاهل گروه است ـ و به راستی هم اين دو هستند که هميشه با مهربانی و عشقی که در رابطه شان وجود دارد و بعد از سالها نه تنها کم نشده بلکه بيشتر هم می شود و اطرافيان را هم با سخاوتی باور نکردنی در آن شريک می کنند ، مرا همچنان به زندگی مشترک خوشبين نگاه می دارند ـ گروه اربعه نام گرفته است، هميشه پناه گاه من از دردهايم بوده است. طريقی برای کسب انرژی آنگاه که در دنيای بيرحم مورد تاراج عاطفی قرار می گيری. گوشه ای دنج که هميشه به تو می گويد. تا شقايق هست...زندگی بايد کرد.

اين هم برای اينکه دست خالی از خانه من نرفته باشيد:
Stranger in the night


[ 22:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 20, 2003

اين را بايد گوش کنيد. من حدود 5 سال پيش کپی نوارش را از کسی گرفتم. بدون هيچ توضيحی . بعد ها شنيدم که گروهی است در آلمان.اين آهنگ ديوانه ام می کند
کليک کنيد

[ 11:09 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 19, 2003


چهار سال گذشت. از خاموشی مردی که هميشه بيدار بود. مردی که عشق و بوسه را در ترانه هايش قسمت می کرد و عاشقانه هايش ورد زبان هر فارسی زبانی است. وقتی با دوستان افغانی ام از شاملو حرف می زنم و می بينم که با چه شوقی شعرهايش را می خوانند می فهمم که شاملو شاعر ايران نبوده است. شاملو شاعر هر آنکس بود که توان خواندن و درک زبان فارسی را داشت.هر آنکس که بداند که در سرزمين های ما "مزد گورکن از آزادی آدمی افزون است"، هر آنکس که می داند که در ناکجای ما" دهان را می بويند مبادا گفته باشی دوستت دارم "هر آنکس با ما در سرنوشت انسان جهان سوم شريک باشد مسلما در شاملو باما در شريک است. شاملو شاعر تمام دهان دوخته گان بود . و بر تمام ياوه گويان و گند چاله دهانان می تازيد. افق روشن شاملو آرزوی هر انسان آزاده ای است آرزوی " روزی که قفل افسانه باشد و کمترين سرود بوسه . مهربانی دست زيبايی را بگيرد و قلب برای زنده گی بس باشد و آهنگ هر حرف زنده گی "
شاملو در سوم تير 1330 خودش را کشت(1). مردی را که در درون خودش بود و به زبان دشمن سخن می گفت کشت چرا که او را با " ما " و با خودش بيگانه کرده بود. شاملو در ترانه اش خنجر بر گلوی خود نهاد و به خود مجال نداد تا آهنگی فراموش شده را دوباره زمزمه کند و از خونی که از گلوی خودش چکاند دوباره و هزار بار مردمی تر سر بر آورد.شاملو انسانی که هرگز از زنده بودن دست نکشيد ، بود و انسان بود و اشتباهات خود را انجام داد و چون انسان بود و آزاده با اشتباهاتش دست و پنجه نرم کرد و سر انجام بزرگ شد آنچنان که ترانه هايش بر زبان هر فارسی زبانی جاری شد.
اسماعيل خويی در بزرگداشت او با چشمانی اشکبار شعرش را خواند ،شعری که شاملو را به حق توصيف می کرد:
در كار خود
به ذات خدا می‌ماند
يعنی
كه هر چه‌را كه می‌بايد
می‌داند؛
و هرچه را كه می‌خواهد
می‌تواند
شبح عزيز تمام اين شعر را در صفحه ای جداگانه قرار داده است که می توانيد آن را اينجا بخوانيد.
شاملو را دوست دارم. با شعرهايش رشد کردم. و با شعرهايش دخترم را به خواب سپردم. روزی که برای آخرين بار شاملو را ديدم اشک در چشمانم بود. می دانستم آخرين فرصتی است که اين انسان را از نزديک می بينم و می دانستم که بدون او زمانه برايم اندکی زشت رو تر می شود. روزی که خبر جاودانه شدن شاملو را شنيدم غمی آنچنان بر قلبم چنگ زد که تا آن زمان شبيه اش را حس نکرده بودم. چيزی در من فرو ريخته بود، که هرگز ترميم نمی شد.
با مرگ شاملو هرگز کنار نيامدم، من که با مرگ هيچ عزيزی کنار نمی آيم، با مرگ او چرا؟ هنوز هر روز صدايش را می شنوم. ترانه های عاشقانه اش را که در عشقش به " انسان " سروده است. هر چند که هميشه با نقشی پاسيوی که زن در شعر شاملو داشت( شايد در فرصتی ديگر چيزی در اين باره نوشتم)هم کنار نيامدم، اما شعر او را يکی از انسانی ترين شعر های زمان يافته ام و خود او را يکی از انسان ترين شاعران زمان ما.
انسانی که بی نوا بندگکی سر براه نبود و به نواله ناگزير سر خم نمی کرد. انسانی که ديگر گونه خدايی می بايستش و خدايی ديگر گونه برای خود آفريد. انسانی که انسان را پرستش کرد.
چهار سال است که شاملو به جاودانگی پيوسته است. زندگی پربارش چنان بود و آنچنان اثری از خود بر جای گذاشت که زندگی ما زندگان را پربار تر کند.
شادی ام در اين است که شاملو را شناختم. شادی ام در اين است که شاملو بود و زيست و نوشت و می دانم که اگر شاملو نبود و شعرهايش نبود، اين اندک جای من برای زيستن، اندکی اندک تر می بود.
ياد شاملو هميشه با من است . کتابش هميشه بر اين ميز تحرير شلوغ و بی سرو سامان در صدر قرار دارد. ياد او نه ياد امروز و فرداست که شعر او" شعری است که زندگيست" و تا نفس است شعر او در کنار شعر فروغ و شعر سهراب و شعر حافظ بر اين ميز تحرير سرگردانی های من نقش بسته است.
تنها خواستم که ياد او را با شما شريک شوم و شما را به شعر و صدای او مهمان کنم.
شبانه او را با صدای ماندنی جاودانه ديگرمان فرهاد در اينجا بشنويم

اين کليپ را را با عکس ها و صدای خود او در اينجا ببينيم

سايت آينه و اختصاصی اش در رابطه با شاملو را در اينجا ببينيم


يادش شقايق است. در کوير زمانه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت: (1)سرود مردی که خودش را کشت. از مجموعه قطع نامه . 1329ـ 1330
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روز 24 جولای ، همين پنج شنبه .در شبکه سراسری پالتالک برنامه ای به مناسبت بزرگداشت شاملوی نازنين برگذار خواهد شد. در اين برنامه آيدا همسر شاملو در باره او سخن خواهد گفت. هنرمندان ديگر ايرانی نيز در اين برنامه حضور خواهند داشت.
برای استفاده از پالتالک برنامه را از اينجا پياده کنيد.
پنج شنبه 24 جولای اتاق سوسياليست فوروم ساعت 8.5 به وقت ايران. يادتان نرود.




[ 13:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 18, 2003

قاتل زهرا کاظمي شناسايي شد!
روزنامه ليبراسيون چاپ فرانسه
روزنامه ليبراسيون چاپ هفده ژوئيه نام قاتل زهرا کاظمی روزنامه نگار و عکاس کانادايي، ايراني الاصل را با ارايه يک گزارش موثق از تهران افشاء کرد. ليبراسيون به نقل از روزنامه نگار خود " ژان پيير پرن" که گزارشگر ويژه مربوط به مسائل ايران است می نويسد: قاضی "سعيد مرتضوی" خود شخصا بازجويي خانم زهرا کاظمی را بعهده داشته است و زهرا کاظمی با ضربات کفش قاضی سعيد مرتضوی که به سر وی اصابت کرده، در اثر خون ريزي مغزی جان باخته است. "ژان پيير پرن" می نويسد خانم زهرا کاظمی سه روز در زندان اوين تحت بازجويي و شکنجه قرار داشته است و اتهامی که به او نسبت داده شده، جاسوسی برای دولت کانادا بوده است. او می نويسد زهرا کاظمی پس از اينکه بيهوش می شود به بيمارستان سپاه پاسداران در تهران انتقال می يابد و پس از اين جنايت مادر وی که در شيراز زندگی می کند، مورد تهديد و فشار قرار گرفته تا کتبا به دفن زهرا کاظمی در شيراز رضايت بدهد. اين اعمال فشار پس از پيگيري های استفان کاظمی فرزند زهرا کاظمی به منظور کالبد شکافی جسد مادرش صورت گرفته است. او می نويسد سيد محمد ابطحی معاون سيد محمد خاتمی در روز برملا شدن جنايت اعلام داشته است که مرگ اين خبرنگار تصوير سياهي از ايران به جهانيان نشان مي دهد." اصل گزارش ليبراسيون به قلم ژان پيير پرن
نقل از سايت گويا


[ 14:55 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 17, 2003

ديدن و خواندن اين اعلاميه مرا بسيار شاد کرد. البته وقتی که اسم گروهای امضا کننده در پای اعلاميه را ديدم دود از سرم بر خواست. من اکثر اين گروهها را از نزديک می شناسم و تا آنجا که من می دانستم تا همين دو ماه پيش اين گروهها حتی قادر نبودند با هم در يک رستوران جمع شوند و بدون اينکه دعوا کنند يک چلوکباب سفارش دهند. معمولا هم کار به همين سادگی به دعوا و کتک کاری و انشعاب می کشيد. خواندن اين همه اسم از اين همه سازمان با اين همه اختلاف نظر در زير اين اعلاميه واقعا من يکی را شاد کرد. باشد که اين اتحاد عمل و اين اعلاميه پايه گذار آغازی حقيقی باشد بر پايان
***************
اين هم خبر انتشار يک روزنامه جديد در ايران : روزنامه اوين ديلی . فکر می کنم خبر شوخی باشد اما به هرحال جالب است. کليک کنيد
**************
پ.ن. يك توضيح را ضروري ديدم براي آن دسته از دوستاني كه دوستانه سئوال را در رابطه با خوشحالي من از اين اعلاميه مطرح كردند. من هم با اكثريت و توده و مجاهدين و... مشكل دارم. راستش را بگويم با تمام احزاب و گروهها به نحوي مشكل دارم و با آنها در كل يا جزئ دچار اختلاف در مواضع و يا تاكتيك هستم. آنچه مرا شاد كرد نه اتحاد اين گروه مشخص با اين شكل و تركيب مشخص بود بلكه اين حقيقت است كه گروهها و نيروهاي اپزيسيون به درك ضرورت اتحاد رسيده اند در حالي كه قبل از اين فقط به سر و كله هم مي زدند( آقاي بكتاش و همپالكي هايشان يه 20-25 سال ديگه وقت لازم دارد و تا آن موقع كماكان به سر و كله همه خواهد زد ).آنچه گفتم در مورد اينكه اميدوارم اين آغازي حقيقي بر پايان باشد هم در همين راستاست. يعني نه تشكيل اين جبهه خاص را آغازي بر پايان دانستم بلكه كل حركت اتحاد و تشكيل جبهه متحد را. اميدوارم رفع سوئ تفاهم شده باشد.


[ 1:11 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

امروز نيم وقت کار می کردم. هوا گرم بود و با بچه ها قرار گذاشتيم که لب آب برويم. سوئد کشور دريا چه هاست و استکهلم يکی از پر آب ترين شهرهای سوئد. در هر کجای استکهلم که زندگی کنی معمولا اگر پای پياده حساب کنيم به فاصله يک ربع تا نيم ساعتی از درياچه ای زيبا قرار داری و به راحتی می توانی تن به آب بزنی. معمولا هم در کنار هر درياچه دوش هايی تعبيه شده است و امکانات بهداشتی در اختيار است. استفاده از اين قبيل امکانات هم رايگان است و جزو خدمات شهرداری است که در قبال ماليات دريافتی در اختيار شهروندان قرار می گيرد.
در فصل تابستان يکی دو تا از مراکز ورزشی مشهور در سوئد ورزش در پارک ها را بر پا می دارند که کاری بسيار زيبا است. به مدت يک ساعت در هوای باز در پارک با موزيک ورزش آروبيک گروهی ، و اين امکانی است که در تمام تابستان در شهر استکهلم و اکثر شهرهای سوئد به طور رايگان در اختيار مردم قرار می گيرد.
امروز با بچه ها قرار گذاشته بوديم به يکی از اين پارک ها که کنار درياچه قرار دارد و امکان شنا هم وجود دارد برويم تا هم در برنامه ورزش دسته جمعی شرکت کنيم و هم از آفتاب استفاده کنيم و شنا کنيم.بعد از کار با شيشه ای شراب و مقداری نان و پنير و سبزی و کفشهای ورزشی، با استقاده از وسايل نقليه عمومی (مترو) به بچه ها که زودتر به پارک رفته بودند پيوستم. يکی از بچه ها پرسيد که لباس ورزشی آورده ای و گفتم که تصميم دارم با لباس شنا ( بيکينی ) ورزش کنم ولی کفشهای ورزش را آورده ام. امروز برای اولين بار بود که با لباس شنا ورزش می کردم. به علت گرمی هوا و نزديکی به آب، خيلی های ديگر ، از زن و مرد ، همين کار را کردند. ورزش با موزيک در تقويت روحيه و شادابی و نشاط بسيار موثر است، در انتهای يک ساعت ورزش بوديم. موزيک ملايم شده و قسمت استرچ يا کشيدن عضلات را انجام می داديم. نگاهی به مردمی که ورزش می کردند انداختم، زن و مرد ، از گروه های مختلف سنی. با چهره های شاد و خندان و البته خيس عرق در حال انجام استرچ بودند. بعضی با تی شرت و شلوار ورزشی و بعضی ديگر مثل من با بيکينی يا لباس شنا. هيچ کسی هم به کس ديگری نگاه نمی کرد و او را ارزيابی نمی کرد و مورد داوری قرار نمی داد. مردم يا در ورزش شرکت کرده بودند و يا در گوشه ای روی زير انداز خود دراز کشيده و مشغول آفتاب گرفتن و يا مطالعه کتاب و يا صحبت با دوستان بودند. يک روز گرم معمولی بود در تابستان سوئد. اکثر زن ها و مردها، دختر ها و پسر ها با لباس های رنگارنگ شنا در زير آفتاب دراز کشيده بودند و ما هم که اين وسط مشغول ورزش بوديم. با نگاه دنبال دوستانم گشتم و يکی از آنها را نزديک خودم يافتم، به او گفتم : يعنی می شود روزی چنين چيزی را در ايران ببينيم؟ برويم ورزش دسته جمعی در پارک؟ با هر لباسی که دلمان می خواهد و با صدای بلند موزيک که به حرکت ها هماهنگی می دهد و روح را زنده می کند؟ او گفت : باور کن دقيقا در همين فکر بودم..
ورزش تمام شد. کفشهايم را در آوردم و به جای دوش گرفتن ، با همان لباس ورزشم !! به دريا پريدم و شنا کردم. هيچ اتفاق خاصی هم نيفتاد. مردی در کنار من شنا می کرد و اظهار نظری کرد که هوای بسيار خوبی است و ای کاش مدتی ادامه پيدا کند و باران نيايد. با نظرش موافقت کردم و برايش آرزوی روزی خوب کردم و از او دور شدم. بعد از شنا با بچه ها زير آقتاب نشستيم ( در تابستان سوئد تا ساعت 10 / 11 شب آفتاب داريم ) و نان و پنير و شراب خورديم. در ميان گپ زدن ها به بچه ها گفتم : از نظر حکومت فخيمه جمهوری اسلامی ما الان چند تا جرم انجام داده ايم و حکممان چيست. يکی از بچه ها با لحن شوخ خودش شروع کرد به شمردن: با بيکينی ورزش کردی، با موزيک حرکات موزون انجام دادی اسمش می شه رقص ، با مرد غريبه حرف زدی اونم بدون پوشش اسلامی و خاصا بدون حجاب اونم توی آب و در حال تکان دادن دست و پاها که بهش می گن شنا ، شرابم که می خوری، اونم در ملع عام. آخه چند تا حکم اعدام بهت بدم تا ستون اسلام بی ستون نشه و پايه های دين سست نشه و بيضه اسلام دستمالی نشه .
راست می گفت. هر کدام از اين کارها که در اينجا کاری بسيار عادی و معمولی است در کشور ما جرائم سنگين دارد. و با اينحال اينها زندگی است، خودِ خودِ زندگی، و نيازهای ساده يک انسان به زنده بودن و شاد بودن را بر آورده می کند.
می دانم که هيچ کدام از اينها خواسته های اوليه مردم ما در ايران نيستند. می دانم که در مملکتی که انديشه و انديشيدن جرم است و انسانها برای بر آوردن اولين نيازهای انسانی شان در تکاپو هستند اينها کالايی لوکس است که به حساب نمی آيد و احتمالا هستند کسانی که اين نوشته را از سر شکم سيری قلمداد کنند و ممکن است بگويند که به مشکلات و مسائل اصلی پرداخته نشده .
اما با اين همه امروز يک روز بسيار عادی و خوب تابستانی بود برای شش زن ايرانی در سوئد ، زنانی که آرزو می کنند روزی برسد که چنين روزی بتواند يک روز عادی برای هر زن و مرد ايرانی در ايران باشد.فقط يک روز کاملا عادی.



[ 0:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 15, 2003

زهرا کاظمی دو تابعيت داشت. او همزمان تبعه ايران و کانادا بود. در ميان ايرانيان خارج از کشور افراد بسيار زيادی با دو تابعيت زندگی می کنند. حتی من خودم هم با اينکه پاسپورت ايرانی ندارم دو تابعيت دارم يعنی هم تبعه کشور سوئد هستم و هم تبعيت ايرانی خودم را حفظ کرده ام. در چند سال پيش داشتن دو تابعيت مشکل بود اما امروزه بسيار عادی است. و زهرا کاظمی هم دو تابعيت داشت.
طبق گفته های رژيم زهرا کاظمی دچار سکته مغزی شد و در بيمارستان در گذشت. دولت کانادا از ايران خواست که جسد او به کانادا تحويل داده شود و مورد کالبد شکافی قرار گيرد. دولت ايران با احتساب بر اينکه زهرا کاظمی تبعه ايران است خود را ملزم نمی داند که جسد را برای انجام کالبد شکافی به کانادا تحويل دهد.طبق اخباری که تا کنون استنادش بر من روشن نيست عمل دفن زهرا کاظمی هم انجام شده است.
سرپوشی ديگر بر جنايات رژيم گذاشته می شود. تنها اميدی که باقی مانده است اين است که منافع اقتصادی و روابط مابين کشورها موجب به فراموشی زهرا نشود. زهرا کاظمی يکی از هزاران است . اما فرق او با آن ديگر هزاران آن است که امکان پی گيری مرگ او از با توجه به آنکه او تبعه کانادا بود وجود دارد. اميد آنکه اين مسئله مورد پی گيری قرار گيرد و چون آن ديگر هزار ستاره که خاموش گشته اند به فراموشی سپرده نشود.
( امروز که با دوستانم صحبت می کردم و بحث پيرامون همين مسئله بود ابراز اميدواری کردم که فرزند زهرا و خويشاوندانش در پی گيری مسئله تسليم نشوند و دوستی اشاره کرد به مسئله بختيار، که در حالی که پسرش تشکيلات پليس فرانسه رتبه بالايی داشت اما به خواست دولت فرانسه مجبور به سکوت شد.)

[ 23:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ديشب ساعت حدود 11.5 شب بود كه داشتم از شنا برميگشتم, هوا معركه بود و موهايم هنوز خيس.در لابلاي ريل هاي قطار موش كوچكي داشت دنبال خانه اش مي گشت.چه طور خانه اش را پيدا مي كند؟ گفتم: كار سختي داري موش موشك. نگاهم به بالا كشيد. خانه هاي سر به آسمان برداشته. از اينجا مثل سوراخ موش ديده مي شدند. به موش نگاه كردم. انگار داشت به من مي خنديد...
________________________________________
امروز صبح داشتم مي آمدم سر كار. دو تا پروانه ديدم. و يك آهو...

[ 14:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 14, 2003

در بعضی کامنت ها ديدم که کماکان يک سری سوء تفاهم وجود دارد و هنوزيه مسئله ای درست روشن نشده است و همه روی آن توافق نداريم.گفتم اين را بنويسم ببينم سر اين مسئله متفق النظر هستيم يا نه.
مسئله اينجاست که خاتمی رئيس جمهور کشور ايران است. مردم او را انتخاب کرده اند که برای مردم کار کند. و نه بر عکس. سر اين اگر به توافق برسيم خيلی از انتظارات ما حل خواهد شد و مردم همچين می کنند و همچون نمی کنند در نمی آوريم.

[ 23:34 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

'اگر ملت بگويد کنار می رويم'

صحبت امروز ديگر سر" اگر" نيست. صحبت امروز اين است كه با چه زباني بگويند كه شما زبان نفهمان حاليتان شود.

[ 15:14 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

من به خاتمی نامه می دهم. پس من هم هستم
می گويند ، آدم خواب را حتی اگر خوابش سنگين هم باشد می شود بيدار کرد ولی آدمی را که خودش را به خواب زده است هرگز نمی شود بيدار کرد ( فکر کنم از گاندی باشد) . من راستش نمی فهمم ، همه دارند برای خاتمی نامه می نويسند. ما هم می خوانيم وآه می کشيم که آخ اين انشاش حرف نداشت. اون يکی زده تو خال...خوب که چی؟
حسين درخشان می گويد : خاتمی لعنتی ـ هر چند که ته دل هنوز هم دوستش دارمـ خوب که چی؟ ( البته حسين آقا به حق است که هر کسی را دوست داشته باشد اما واقعا که چی ؟)
آخر اين سيد خوش اخلاق و خندان چه کرده که همه براش غش و ضعف می روند. می گويند فضای باز ايجاد کرد ؟ می گويم مگرکار او بود ؟ آيا حقيقتا فکر نمی کنيد که تغييراتی که رخ داد حاصل فشار مردم بود ؟ می گوييد که اگر کس ديگری می آمد نمی کرد ، می گويم خب همين شد که کس ديگری نيامد. مگر مردم با رای خود بين بد و بدتر اون بده رو انتخاب نکردند. خوب اگر همين يک مثقال گفتمان اجتماعی، روپوش های رنگ روشن و ...هم نبود که اين سيد خندان به درد لای جرز هم نمی خورد؟ آخه آقای درخشان و يا آقايان و خانمهای ديگر ..اين همه قربان صدقه برای چيست و برای کيست؟ کسی که با بی لياقتی کامل بسيار کمتر از يک درهزار از قولهايش را انجام داده ؟ بايد او را روی سر بگذاريم و حلوا حلوا کنيم ؟
انگار يادمان رفته است که اين کارها که انجام شد نتيجه لطف آقای خاتمی به مردم نبود..بابا انجام وظيفه بود...اونم به مقدار يک هزارم. شما هر روز آيا از چراغ راهنمايی که سبز و سرخ و زرد را به شما نشان می دهد تشکر می کنيد ؟ خب آن چراغ اگر چنين نکند که عملکرد ديگری ندارد. باهاش که نمی شود بيل زد و کشاورزی کرد. آقای خاتمی هم عملکرد ندارد. يک در هزار آنچه قرار بود بشود انجام شده و حالا شده قهرمان ملی ؟ يک کارمند ساده را در نظر بگيريد ، اگر يک در هزار وظايفش را انجام دهد دو روز سر کار دوام نمی آورد. يک اردنگی محترمانه و خلاص... يک راننده تاکسی را در نظر بگيريد . اگر ميدان هفت حوض به او ايست می دهيد و می خواهيد بريد دربند و بعد از دو قدم پياده تان کند و بگويد مقصد همين جا بود ازش تشکر می کنيد و با او به عنوان قهرمان ملی رفتار می کنيد و کرايه اش را تمام و کمال تقديم می کنيد؟ آقا با چه زبانی بگويم اين مرد وظيفه اش بود که جامعه ای که عملکرد اجتماعی داشته باشد وحقوق شهروندان در آن رعايت شود را سازمان دهد و حداقل در راه آن بکوشد. نکرد. بعد از دو قدم ترمز کرد و گفت مقصد همين جاست.
مدتها پيش در وبلاگ گلکو چيزی نوشتم. و اينجا آن را تکرار می کنم.
يکی را فرستادند بجنگد. دست از پا درازتر برگشت. بهش گفتند چرا نجنگيدی. و او در جواب گفت يک دستم اسلحه بود و دست ديگرم سپر. با کدام دست بجنگم؟
آقای خاتمی يه تاريخ مصرف داشت . در آن تاريخ آنچه می بايد می کرد نکرد. هر چقدر هم قربان قد و بالايش برويم و برايش نامه های فدايت شوم با انشاهای پست مدرنيستی بنويسيم مشکلی را حل نمی کند.
راستی فکر می کنيم که خودش اين ها را نمی داند ؟ نمی داند که مملکت زندان شهروندان است؟ نمی داند که دانشگاهيان يا در زندانند يا به خارج از کشور پناه آوردند. از جو پليسی مملکت نمی داند ؟ نمی داند که اراذل و اوباش در مملکت حکمرانی می کنند و انسانها در غم عزيزانشان به عزا نشسته اند. نمی داند که ياس و سياهي روی کشورمان سايه انداخته و آنکه کلامی از آزادی به زبان می آورد چون گوسفند سر بريده می شود؟ آخر اينها را که آبدارچی شريف دو کلاس خوانده دون ترين ادارات هم می داند. آن کارگر ساختمانی که حتی فرصت تحصيل هم پيدا نکرد و برای تامين معيشت از کوچه های کودکی به خيابانهای کار پرداخت شد هم می داند. آن کودک خيابانی که در کارتن می خوابد و آن زن که برای تامين رزق روزانه اش تن به بيگانه می سپرد هم می داند. آخه اين آقا با آن دکترای قاب گرفته اش اين ها را نمی داند؟ پس او خواب نيست. خود را به خواب زده ...
آقای سروش. آقای بهنود. آقای... انشاهای زيبای شما را خوانديم. بله زيبا می نويسيد. اما ديگر چه ؟ بعد از اين همه سال امروز وقت تکان دادن اين زيبای خفته است ؟ نکند شما هم تازه از خواب بيدار شديد؟ و اگر اين طور است به جمع بيداران خوش آمديد، اما سعی در بيدار کردن خاتمی نکنيد. او بهتر از من و شما می داند در مملکت چه می گذرد . اگر کاری انجام نمی گيرد برای ندانستن نيست. خانه او از پای بست ويران بود. نامه نگاری امروز نه نمره انشای شما را بهبود خواهد بخشيد و نه کمکی به مردم ما خواهد کرد.بی تعارف بگم.، با اين به به کردن ها دهان شيرين نمی شود. طريقی ديگر بايد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يک مسئله کوچک مانده که بايد به آن اشاره کنم. هرگز کسی را برای رای دادن به خاتمی و يا باور کردن او مورد سوال قرار ندادم،و او را وابسته به رژيم و يا از ايادی رژیم نخواندم. مليونها انسان به اميد به وجود آمدن تغيير و تحول در ايران به پای صندوق های رای رفتند و به خاتمی رای دادند. تعداد زيادی از شخصيت های شناخته شده خاتمی و قول ها و وعده های او را باور کردند. چرا که اميد به فضايی باز تر داشتند.بسياری از اينان آزادی را دوست داشتند. انسانها را دوست داشتند و به حقوق انسانی احترام می گذارند و اميدوار بودند که انتخاب خاتمی قدمی در اين جهت باشد.( اين را هم بگويم که من جزو اين دسته نبودم.و اين ها را برای توجيه خودم نمی نويسم، جزو اين دسته نبودم نه به اين دليل که باهوش تر از خيلی ها بودم بلکه زندگی در خارج از کشور پرسپکتيو ديگری را ايجاب می کند، هرچند به کسانی که در همين خارج از کشور از خاتمی حمايت کردند و بعد پس گرفتند مشکلی ندارم) من به هيچ عنوان هيچ باری بر دوش اينها نمی بينم و قصد به زير سئوال کشيدن کسی را برای اين باور کوتاه يا دراز مدت ندارم( حساب سازمانهای سياسی سواست. فکر می کنم سازمانهای سياسی بايد پيشرو باشند و نبايد حساب کرده های آنان را با افراد برابر دانست، ـ شايد هم در اين سخت گيری اشتباه می کنم ـ).

[ 0:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 13, 2003

تاسف عميق گزارشگران بدون مرز از درگذشت خانم زهرا کاظمي
زهرا کاظمي برای تهيه ی گزارشي قصد سفر به ترکمنستان را داشته است که توقف اش در ايران با حوادث تظاهرات های شبانه همراه مي شود. اين خبرنگار در سوم تير ماه "ناپديد" و خانواده اش پس از چندين روز بي خبری مطلع مي شوند که دخترشان در بيمارستان بستری و در حالت اغما بسر مي برد. چند روز بعد از اين واقعه محل اقامت ايشان در تهران مورد بازرسي قرار مي گيرد و ماموران انتطامي، وسائل شخصي از جمله مقدار متنابهي پول خارجي، گذرنامه ی کانادايي و دوربين های عکاسي ايشان را به همراه خود مي برند. مقامات ايران اين روزنامه نگار را متهم به جاسوسي کرده بودند.
تمام خبر را در اينجا بخوانيد

[ 17:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اگر اين نوشته را با ذره ای خوشبينی و نگاه طنز آميز نخوانيد کلاهمان حسابی تو هم می ره..بخونيد می فهميد چی می گم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داشتم نوار فريدون فرخزاد را گوش می کردم. آهنگ آنيا را، يک قسمتش می گه : هر جا که رفتی ، با هر که بودی من اينجا با ياد تو شادم...آنيا
اين آهنگ را برای همسرش خوانده بود ، وقتی که همسرش بعد از جدايي به آلمان بر می گردد. شعرش هم از خودش بود.
داشتم فکر می کردم. اين آهنگ تقريبا 30/40 سالی قدمت دارد. انسانی در 30/40 سال پيش در مورد همسرش /همسر سابقش اينگونه می انديشيد. شادی او را می خواست و بدون توجه به روابط بعدی او به شاد بودن با ياد او اکتفا می کرد.
امروز در سوئد مردانی را می شناسم که می گويند هر چند که 10 سال است از هم جدا شديم و در اين مدت من چندين دوست دختر عوض کردم و دو بار هم زن پستی از ايران آوردم اما هر جا که باشی، با هر کی باشی، به من مربوط است . و اصلا غلط کردی بعد از من به کسی نگاه کنی.بشين تو خونه بچه ها رو بزرگ کن.
آن انسان 35 سال پيش و اين انسان امروز.
اگر برای داشتن روح لطيفی و بی خدشه ای مثل روح فريدون ، و برای آزادانديش بودن چون او و به آزادی انسانها ـ حتی انسانهايی که زمانی با ما همبستر بوده اند ـ احترام گذاشتن ، هموسکسوئل بودن لازم است ، پس خدايا تمام مردان ما را هموسکسوئل بفرما ..
الهی آمين :)
گشتم و آنيا را پيدا نکردم. به آهنگ ديگری با صدای فريدون مهمانتان می کنم. اگر غمی در دل داريد تنها چهره خندان فريدون، رقص زيبايش را در شوی ميخک نقره ای ـ تنها مردی که تمام تابوهای مردانه، از جمله رقصيدن را شکست ـ را در نظر آوريد ، و غمتان برای لحظه ای هم که شده از ياد می رود. يادش شاد.
روی نام آهنگ ها کليک کنيد.
آوازه خان
ياد ايران بخير
اين رو هم نوشی برام لينک داده بود
بوم با با بوم بام.


[ 12:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

جهت امضای اعتراضيه به حرکت گسترده رژيم جهت فيلتر گذاری و سانسور وبلاگ ها اينجا را کليک کنيد.
اگر صحيح می دانيد اين آدرس را در وبلاگهای خود انتشار دهيد.
***************************

اين کليپ را هم سياه سپيد درست کرده . آزادی با صدای شهرزاد سپانلو. شعرش از پدرش است، محمد سپانلو. به ديدنش می ارزد. بکليکيد
****************************
راجع به فونت کامنت ها باز دوستان مشکل دارند. برای ديدن کامنت ها بايد کودينگ را عوض کنيد و روی يونيکد قرار دهيد. با رايت کليک/ان کودينگ را انتخاب کنيد و بعد يونی کد را. تو را جان هر کی دوست داريد نيايد بگيد فونت ستينگ کامنت گزار را عوض کنيد .نمی شه. يا من بلد نيستم. ديگه به خوبی خودتان ببخشيد.

[ 9:35 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 12, 2003

گزارش کامل تصويری از تظاهرات 18 تير در استکهلم.
ببخشيد واله تقصير من نيست. اين دوستان دير به دير اين لينکا را می فرستن. واسه همين هی يکی يکی لينک می دم.

[ 11:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

کسی می دونه اين کانتر من چه مرگشه ؟تعداد ويزيتورها از نصف هم پايين تر آمده ( به خاطر فيلتر دار شدن بلاگ اسپاته ؟ می شه اگه کسی از بچه های ايران به من سر می زنه يه کامنت بزاره ببينم دسترسی به وبلاگها از ايران امکان پذير هست يا نه ؟) قبلا آدرس کسانی را که مراجعه می کردند درست و حسابی مثل بچه آدم می داد و حتی راه سرچ را نشان می داد. الان فقط آدرس خودم را به خودم تحويل می ده. غير علنی بود که الان علنی شده . استاتيستيک هفتگی و ماهانه ميداد که اصلا هچ.....خلاصه حسابی خر شده .کسی می دونه چه بر سرش آمده ؟ چون ديدم بچه های ديگر هم دچار همين مشکل شده اند.

[ 9:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 11, 2003

گزارشی مصور از تظاهرات در استکهلم و يوتبوری و چند کشور ديگر
بچه های يوتبوری می گفتند که تظاهرات ايرانيان در آنجا بسيار عظيم بوده است. می گفتند که حتی افراد حزب کمونيست کارگری هم در تظاهرات شرکت کرده بود و برای خودشان تظاهرات جدا نگذاشته بودند. می گفتند که هر کسی به شيوه ای که دلش می خواست و با پرچمی که مايل بود در تظاهرات شرکت کرده بود.
اين تمرين موفق دمکراسی را به همه دوستان يوتبوری نشين تبريک می گويم. بعد از کمی فکر فهميدم که چرا تظاهرات در آنجا موفق بوده است و در اينجا صد پاره شديم.چند تا دليل پيدا کردم
1ـ يوتبوری به اندازه استکهلم راديوی ايرانی ندارد که به نام تمرين دمکراسی جناح بندی ها را دامن بزنند و مردم را به جان هم بندازند وهمه را از هرچه سياسی و سياست است بيزار کنند
2ـ يوتبوری شعبان بی مخ کت و شلوار پوش ندارد
3ـ مردمان يوتبوری از مسابقات بکسی که در تمام اين چند هفته در راديو های مختلف بين سلطنت طلب ها و چپ ها و ميانه رو ها و راست ها صورت می گرفت محروم بودند
4 ـ احتمالا در يوتبوری تظاهرات به منظور حمايت از دانشجويان انجام شده است و نه برای يارگيری و يا رو کم کنی و يا نمايش عکس های تازه شازده کوچولوکه يه وری خيلی شاهانه بر صندلی نشسته است که يعنی اِ هم..ما اينيم ( خودمونيم آب و هوای لس آنجلس هم معلومه خيلی بهش ساخته ، باباش در اون مدت اين همه چاق نشده بود که اين يارو، واسه برگشتن به ايران بايد يه رژيم حسابی بگيره ، وگرنه چطور می خواد با اون هيکل که از در تو نمی ره ثابت کنه که از غم دوری از وطن و بدبختی های هموطنانش خواب و خوراک نداشته ؟)
نتيجه : به خود بياييم ، منظورم به همه است.همه ما. ما تنها تر از آنيم که تنها تر شويم. ( شبح )

[ 17:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 10, 2003

در استکهلم چه می گذرد؟ يا چه شد که ما پرچم به دست گرفتيم
استکهلم هميشه يکی از سياسی ترين و فرهنگی ترين شهرهای اروپايی با توجه به فعاليت های ايرانيان خارج از کشور بوده است. برگزاری کنفرانس های مختلف سياسی و فرهنگی و تظاهرات های مختلف در رابطه با پشتيبانی از حرکات ايران و يا در جهت حمايت از زندانيان سياسی و يا محکوم کردن حرکات سرکوب گر رژيم ، هميشه از در زمره کارهای فعالان سياسی اجتماعی در استکهلم بود.
از اين روست که استکهلم و روابط آن اگر نگوييم جنبه محوری داشته است لااقل در فعاليت های فرهنگی سياسی خارج از کشور بسيار مهم بوده است.و همه اين برخوردها قاعدتا مثبت نبوده است.
در همين استکهلم چندين نفر از ايرانيان فعال سياسی، اجتماعی به دعوت يکی از ايرانيان فعال در حزب مردم سوئد با سفيرج.ا. در سوئد پای ميز مذاکره نشستند. در ميان اين افراد کسانی حضور داشتند که تحصيلات عاليه در رشته های جامعه شناسی دارند و نيز در سازمانهايی مثل سازمان فداييان اکثريت ، فعال بوده اند.
در همين استکهلم راديويی ايرانی با دعوت از کاردار سفارت ايران پای سفارت را به روابط ايرانی باز کرد. در همين استکهلم همين راديو شروع به اجرای مراسم مخصوص ماه رمضان و آشورا تاسوعا کرد.و در همين استکهلم انسانها چنان متحول شدند که کسانی که تا چندی پيش " عربده کشان " به قول خودشان " چپ را تبليغ می کردند به يکباره جهت عربده کشی خود را تغيير داده و حامی رضا پهلوی شدند.و با سماجت قصد دارند با استفاده از راديوی خود و نيز رويی که به سنگ پای قزوين دو تا سور زده است ، نمونه کت و شلوار پوشيده شعبان بی مخ را به ايرانيان خارج از کشور ارائه دهند.
از مدتی پيش بادهای موسمی حاکی از بروز تحولاتی در ايران شده است که همان راديو کذايی هم يه پا انقلابی شد و همکلام با راديو "شعبان بی مخ" ديگران را متهم به همکاری و حمايت از رژيم جمهوری اسلامی کنند. و رضا پهلوی را تنها راه نجات ايران و انسانی دمکرات معرفی کنند. اين را تا اينجا داشته باشيد.
در هفته های گذشته هم ايرانيان استکهلم در پی حوادثی که پيش آمده است در صدد شدند که با برگزاری تظاهرات از جنبش مردم ايران حمايت کنند. تظاهرات های شبانه ايرانيان تنش های شديدی در اينجا به وجود آورد و هر گروهی با توجه به تفکر خود تاکتيکهای خاصی را پيش گرفت. اينطور بود که می ديدی حزبی که بجز خودش کسی را قبول نداشت و در سمينارهای عمومی هم بجز اعضای خودشان کسی را برای سخنرانی دعوت نمی کردند ( و قاعدتا شنونده گان هم از حد خودشان فراتر نمی رفت ) دعوت از همفکری و همکاری می کند و بسياری ديگر از مساثل که خستگی های بسياری را بر دل و روح همه نشانده.
اما در اين ميان مسئله ای هميشه مورد بحث بود و آن مسئله پرچم بود. هواداران چپ به سادگی پرچم را کنار گذاشته و آن را به سلطنت طلب ها سپردند و حتی در تظاهرات هايشان از همه گان می خواستند که از آوردن پرچم سه رنگ ايران خود داری کنند.البته مدتهاست که اين برخورد می شود اما اين مدت مسائل حادتر شد. سازمان مجاهدين مدتهاست که پرچم سه رنگ شير و خورشيد نشان را در کنار پرچمی با آرم سازمان دارد و سلطنت طلبان نيزکه بعضی ها تاجی هم به شير و خورشيد اضافه کرده اند با کمال ميل از اين کنارگزاری پرچم توسط نيروهای چپ استقبال کردند.
من هرگز ناسيوناليست نبوده ام. هرگز مشکلی با تماميت عرضی يا طولی يا ارتفاعی ايران نداشته ام. تقسيم ايران را تبليغ نمی کنم اما اين را مشکل آينده می دانم. فکر می کنم اگر بتوانيم ايران آزادی به وجود آوريم هرگز هيچ قومی خواستار ترک ايران نخواهند شد و خواهيم توانست با حفظ فرهنگ های قومی خود کنار هم زندگی کنيم. اگر هم قومی اينچنين نخواست طبق قوانينی که منافع اقوام مختلف را در بر گيرد در زمان خود چاره ای برای اين مسئله خواهيم انديشيد حتی اگر آن چاره منجر به جدايی بخشی از کشور شود. اين مقدمه را گفتم تا فرصت برچسب چسباندن به خودم را از همه بگيرم. اما چيزی که مرا در اين مدت به فکر انداخت مسئله پرچم بود. اين پرچم سمبل چيست و چه پيامی دارد؟ من تاريخچه پرچم را درست و حسابی نمی دانم. از معلمم که تاريخدان است و مقداری هم از اطلاعات روی نت استفاده کرده ام. اما بجز همه اينها من اين پرچم سه رنگ را دوست دارم. رنگهای اين پرچم مجموعه ای به وجود آورده است که مرا شاد می کند.و می بينم و می دانم که اين تاثير را روی بسياری از مردم هم می گذارد. بسياری از فرزندان ما، نسل دوم مهاجرين که هرگز هم کشور خود را نديده اند، با ديدن پرچم در عکسها و يا در اخبار متوجه آن می شوند که مسئله ای در رابطه با ايران در جريان است. در فوتبالها بچه ها در اينجا پرچم بدست در خيابانهای استکهلم سوار بر ماشين ها بوق زنان حرکت می کردند.
من فارس نيستم. اين پرچم را نه سمبل فارس و شوينيسم فارس بلکه سمبل تمام قومهای مختلفی می بينم که در کشورم زندگی می کنند.
ما در ايران هرگز دولت دمکراتيکی نداشتيم که مردم بتوانند خود را با آن همبسته بدانند و سمبل های دولتی را از آن خود بدانند ، اما من پرچم سه رنگمان را نه سمبل دولت ، که سمبل کشور تاراج شده خود مان می دانم ، سمبل ملتی که هميشه غارت شده اند و زير چکمه های ستم زندگی کرده اند و تسليم نشده اند.
ديدن پرچم در دست سلطنت طلبان و گروه ها و دسته های مختلفی که سنگ خودر را به سينه می زنند برای من دردناک است. سپردن پرچم به دست غارتگران جديد و قديم و اجازه سوء استفاده از آن را به آنان واگذار کردن به نظر من ظلم است. اين پرچم نبايد دست آويز کسانی قرار گيرد که برای رسيدن به پست و مقام و تاج و تخت و هرچه بيشتر پر کردن جيبهايشان دست و پا می زنند.اين پرچم از آن مردم ماست . من فکر می کنم اگر روزی و روزگاری تحولی رخ دهد و حکومت ديگری روی کار آيد که نماينده مردم باشد رنگهای اين پرچم ومجموعه و شکل آن ثابت خواهد بود.پس چرا اين پرچم بايد سمبل سلطنت باشد و يا سمبل گروه خاصی؟ اين لکه های گروهی و منفعت طلبانه چرا بايد بر پرچم سه رنگ ما بنشيند ؟ اين پرچم متعلق به همه ملت ماست. آن را پس بگيريم
تمام اين حرفها صحبت هايی بود که با صميمی ترين دوستانم داشتم. چهار نفر بوديم. چهار زن. و تصميم گرفتيم پرچم خود را تهيه کنيم. با معلم و دوست تاريخ شناسمان صحبت کرديم و او گفت که پرچم دولتی در زمان شاه با علامت شير و خورشيد بود و پرچمی که عمومی بود و در مدارس و ديگر مراکز عمومی استفاده می شد اکثرا پرچم سه رنگ و بدون آرم، اين شد که من و دوستانم تصميم گرفتيم پرچم خود را بدوزيم..سه رنگ و بدون آرم.تظاهرات در جهت حمايت از مردم ايران و دانشجويان و جنبش مردمی در ايران بود و حقش بود که پرچم سه رنگ مان را پس بگيريم. و ما چنين کرديم.در برنامه ي راديويی که ازبرگزار کنندگان تظاهرات بود ، پيامی مشابه با آنچه خوانديد را خواندم و با شعار پرچم مردم مان را پس می گيريم اعلام کرديم که با پرچم به تظاهرات خواهيم آمد. برگزار کنندگان تظاهرات، که عمدتا از انديشه چپ پيروی می کنند، با اين برخورد ما مثبت برخورد کردند و اعلام کردند که مشکلی ندارند.
چنين کرديم و در روز چهار شنبه با پرچم در تظاهرات جنبش همبستگی با دانشجويان شرکت کرديم. جدا از افراد معدودی که مواضع ما را در راديو شنيده بودند و بابت برخورد مان ما را تشويق و گاه حتی از ما تشکر کردند ، برخوردها بسيار تند بود. آقايی که دکتر روانشناس است و هميشه با هم سلام عليک داشتيم وقتی پرچم را بر دوش من ديد ، در جواب سلام من با لحنی معترض گفت " مبارک باشه ديگه " و من هم با لبخندی برای او آرزوی سلامتی کردم.دو خانم کرد خودشان را به من رساندند و يکی از آنها که مرا می شناخت گفت : تو عضو کدام گروه شدی ؟ و گفتم هيچ . به آن خانم ديگر گفت من که گفتم او عضو هيچ گروهی نيست ، و آن خانم گفت پس چرا پرچم داری ، تو هم مثل سلطنت طلبا طرفدار تماميت ارضی ايران هستی ، تو هم با آنها فرق نداری. اشاره ای به پرچم کردستان که در سوی ديگری در اهتزاز بود کردم و گفتم : آن را چه می گويی ؟ چرا با اين سه رنگ مشکل پيدا می کنی و با آن سه رنگ که همين است و فقط قرمز را بالا قرار داده اند نه ؟
در گذر از سوی ديگری شنيدم که چند نفر به هم می گفتند که اين هم سلطنت طلب شد؟ و به آنها گفتم که نه ، پرچم را از آنها پس گرفتم ، يکی از آشنايان قديمی با دوست ديگری وارد بحث شد و به او گفت اول ديدم پرچم دستت است سلام نکردم و الان آمدم که به تو بگويم پرچم داشتنتان کار غلطی است، کسانی که نظر به گذشته دارند از نگاه به آينده محروم خواهند بود. تمام طول تظاهرات من و دوستانم مورد سوال و استهزا و اگر نه اينها حداقل نگاه های عاقل اندر سفيه قرار گرفتيم.و مجبور بوديم دائما برای سئوال کننده گان توضيح دهيم که چرا با پرچم آمده ايم .درمورد يکی از سئوال کنندگان که خانمی از من پرسيد تو عضو کدام گروهی و اين پرچم متعلق به کی است ، خانمی که در پشت من راه می رفت بلند گفت اين پرچم مردم ايران است و برای حمايت از دانشجويان است. با نگاه از او تشکر کردم. احساس کردم که به خوبی متوجه شده است که از اين همه سئوال خسته ام. البته چند تن از دوستان ديگر که بحث ما را قبول داشتند در حمل پرچم اضافه ای که داشتيم کمک می کردند .
شب وقتی گزارش تظاهرات را در تلويزيون های سوئد ديدم ، در تمام گزارشها صحنه ای بود که در آن پرچم ها در اهتزاز بود . هر چقدر هم که زخم زبان شنيده بوديم ولی لبخندی بر لب همه ی ما آمد. ما پرچم سه رنگ خود را پس گرفتيم و ديگر ديدن پرچم تداعی سلطنت و يا گروه خاصی نبود. پرچم نمايشگر تعدادی از ايرانيان بود که برای حمايت از جنبش دانشجويی تظاهرات می کنند. اين گروه رهبری ندارند. عکس رضا پهلوی و رجوی و يا هيچ کس ديگری را با خود حمل نمی کنند.تنها عکسی که من با خودم حمل می کردم عکسی بود که بر تی شرت من چاپ شده بودــ تی شرتی که از طرف برگزار کنندگان اين تظاهرات تهيه و در محل تظاهرات فروخته شدــ، عکس احمد باطبی در حالی که پيراهن خونينی را بر بالای سر گرفته بود.


[ 23:05 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ديشب آخر وقت كه رسيده بودم خانه و ناي نوشتن نداشتم و فقط اخبار اينور و آنور را چك مي كردم و به وبلاگهاي بچه هاي ايران سر مي زدم كه از حالشان مطمئن شوم با يادداشتي در خانه ندا روبرو شدم.
ندا جان. هميشه به عنوان دختري بسيار انديشمند قبولت داشتم و دارم. اگر تصميمي گرفتي مسلم مي دانم كه دلايل كافي براي آن داري. و من به تصميمت احترام مي گذارم. تنها اين شعر را برايت مي نويسم. ( شعر از خرسندي است)
بي تو نه امور اين جهان لنگ شده
نه بين زمين و آسمان جنگ شده
نه كوه شده آب و نه دريا شده خشك
اما دل من براي تو تنگ شده.

[ 13:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

رهگذر ثاني شعري از عزت ابراهیم نژاد نوشته است
ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی 22 ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم
و پیش از آنکه عاشق شویم
سینه به خاک سپرده
مردیم
ما را به خاطر بیاور
ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازه خوان شویم
بر شاخه تکیده از تکیه گاه خویش
جان را سپردیم
به خاطر دارم پیامتان و سرنوشتتان را
که همیشه از گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازه های صامت سینه سرخان سینه بر میخ
تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
که از تکرار یادشان شاید
پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله می میرم
**************
و آهو نوشته است:
نمي دوني چه حالي دارن مردم اينجا.يه خشم سركوب شده.يه غرور جريحه دار شده.جوونامون تو زندونا دارن شكنجه ميشن.نمي دونم چي بگم.نمي دونم..
*************
ديروز در استكهلم چه گونه گذشت؟ بعد از چندين هفته درگيري هاي لفظي و برخوردهاي ناهنجار ميان گروه هاي مختلف ديروز در استكهلم سه- چهار تظاهرات مختلف به حمايت از دانشجويان برقرار شد. به نحوي هر كسي ساز خودش را زد .گروه هاي چپ هم چند دسته شدند. بزرگترين تظاهرات ها در ميدان سرگل توسط دو گروه يكي بعد از ديگري انجام شد. ابتدا گروه جنبش همبستگي با دانشجويان ايران كه در ساعت 3.5 تظاهرات داشت و بعد در ساعت 5 بعد از ظهر سلطنت طلب ها با عكسهايي از رضا پهلوي. اينان كلي عز و جز مي كردند كه اكنون اتحاد و همه با هم. همه با هم اينها البته همان همه با من است و من البته همان رضا خان است. تعداد شركت كننده در هر دو تظاهرات بزرگ بين هزار تا هزار و پانصد نفر بر آورد شد. به گفته اي در استكهلم و حومه آن نزديك به پانزده هزار ايراني زندگي مي كنند.
تمام ماجراي تظاهرات و تصميمي كه من و دوستانم در حمل پرچم ايران در تظاهرات داشتيم و برخوردهاي بسيار متفاوتي كه با ما شد, ماجراي مفصلي است كه امشب برايتان خواهم نوشت.
از بچه هايي كه از ايران مي نويسند. چه آنها كه آپ ديت كردند و چه آنها كه پيام گذاشتند و يا آنها كه با ميل از سلامتي خودشان خبر دادند صميمانه تشكر مي كنم. (احساس مي كنم كه مثل مادرم شدم كه در روزهاي انقلاب 57 خانه مي ماند و از من مي خواست نروم يا دم به دقيقه از خودم خبر دهم.. ( آن روزها ما در خانه تلفن هم نداشتيم) )خلاصه غر غرهاي مرا ببخشيد.




[ 12:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 9, 2003

يک خواهش کوچک
بچه های ايران، فقط يک خواهش کوچک از شما دارم. در صورت ممکن هر چه زودتر آپ ديت کنيد. حتی اگر شده فقط چند کلمه ، که خبر تندرستی و سلامت شما را به همه بدهد.
مواظب خودتان باشيد.
به اميد زندگی، به اميد آزادی ، به اميد شادی
يار دبستانی من، با من و همراه منی

[ 0:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 8, 2003

شاه الهی
رجوی الهی
حکمت الهی
بگو رهبرت کيست تا بگويم کيستی
بگو به که نماز می بری تا بگويم چه اندازه حق تنفس داری
اين است زندگی...

چوب حراج"
چوب حراج
"چوب حراج می زنند مملکتی به يک دلار
بر گرفته ازشعر بلند کيومرث منشی زاده


[ 12:46 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

خبر رسيد که لاله و لادن یکی بعد از دیگری بعد از عمل جان سبردند.
لاله و لادن با اطلاع کامل از عواقب عمل آن را برگزيدند و اکنون در بين ما نيستند.
تسليت.

[ 12:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

بنويس آزادی
کليب جديد که از طرف خواننده اش به دانشجويان ايران تقديم شده است.

[ 10:11 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


نمی دانم چرا باقی اعلاميه نيافتاد. من خودم باقيش را می نويسم.
دانشجوی مبارز حمايتت ميکنيم!
گرد هم آيی و تظاهرات
زمان : چهارشنبه ۹ جولای ساعت ۳.۵ بعد از ظهر
مکان: ميدان مرکزی شهر استکهلم( ميدان سرگل)
جنبش همبستگی با دانشجويان ايران
استکهلم- سوئد

[ 9:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 7, 2003


برای ديدن عکس های ديگر و گزارش اينجا را کليک کنيد.

امروز با ليلا به ملاقات بچه های متحصن در جلوی سفارت رفتيم.
شايد لازم باشد توضيح دهم تا دوستانی که برای اولين بار است که می خوانند يا آنکه نوشته ها را به طور منقطع دنبال می کنند چيزی دستگيرشان شود. در استکهلم چند تحصن جريان دارد. تعدادی از جوانان در مقابل پارلمان سوئد، تعدادی در دفتر حزب چپ و برای من جالب ترين اينها شنيدن در باره تحصنی دونفره بود در مقابل سفارت جمهوری اسلامی در استکهلم .مهمتر از همه چيز برای من عدم وابستگی حزبی و گروهی اين دو نفر بود و همت ايشان به دست زدن به حرکتی انفرادی. اين تحصن امروز روز 20 ام خود را می کذراند اما اکثر راديو ها و رسانه های استکهلم در موردش سکوت کرده اند.آنچه مرا به ديدن اين دوستان علاقه مند کرد پاسخ يکی از دوستان به پرسش مصاحبه گر راديو بود:
ـ آيا در طول اين مدت حمايتی از شما شد؟
ـ ما به حمايت احتياج نداريم. ما خودمان به قصد حمايت از دانشجويان در ايران اينجا آمده ايم.
و امروز با ليلا به ملاقات اين بچه ها رفتيم. با هم قرار گذاشته بوديم که مقداری خوراکی برای بچه ها بخريم. من و ليلا در اين فکر بوديم که اين بچه ها داثما آنجا نشسته اند و امکانات غذايی و گرمايي محدودی دارند. اما با شکل جديدی از تحصن روبرو شديم. تحصن يا هر حرکتی در سوئد نياز به مجوز است. و مجوز بچه ها تا ساعت 8 شب است. به اين ترتيب اين دوستان از 8 صبح تا 8 شب در مقابل سفارت تحصن می کنند و بعد به سر کار خود که شيفت شب است می روند.اين دو نفر، رضا و مهرداد، و استقلال فکری ايشان و تلاششان برای همگامی و حمايت از جنبش مردمی ايران شور و شوقی را در انسان بر می افکند.اين درست است که اينان برای دريافت پشتيبانی نيامده اند اما ابراز حمايت از طرف گروه ها و جنبش های مختلف در سوئد می توانست دلگرمی کوچکی باشد که متاسفانه به طور عام از اين دوستان دريغ شد.ما که رسيديم با خانم سوئدی روبرو شديم که همکار يکی از بچه ها بود و برايشان چای و ميوه آورده بود. رضا گفت که او هر روز بعد از کار و قبل از رفتن به خانه با ماشين سری به آنجا می زند و برايشان چای و نوشيدنی می آورد.
مهرداد نقاش است و چند تا از نقاشی هايش را در آنجا ميشد ديد. وقتی که در آنجا بوديم از طرف بچه هايی که در مقابل پارلمان تحصن کرده بودند تماس گرفته شد و رضا گفت که بايد زودتر جمع کنند و به آنجا بروند.انگار مشکلی با طرفداران سلطنت طلبها پيش آمده بود ما هم تصميم گرفتيم با آنها برويم. پرچم ها و تابلو ها را جمع کرديم و راه افتاديم و بعد از مدتی به جلو پارلمان رسيديم. بچه ها گفتند که گروه سلطنت طلب ها هم الان رفته اند. آنها عکسهايی از ژنرالهای اعدام شده آورده بودند و به عنوان قهرمانان ملی ايران در محل تحصن دانشجويان گذاشته بودند. در اين ميان عکس سردمداران ساواک و عالي رتبه گان ارتش که درست بعد از انقلاب اعدام شدند به چشم می خورد.من با مجازات اعدام مخالفم و امروز اعدام ژنرالها را نيز در سال 1980 عملی غلط می دانم اما آنان را قهرمان نمی دانم. اين را مطرح کردم و پسر جوانی سر بحث را باز کرد. او گفت که اينها هم بر عليه رژيم جمهوری مبارزه کردند و من گفتم نه، آنها مبارزه ای بر عليه رژيم جمهوری اسلامی انجام ندادند ( راستش فرصتش را نداشتند) بلکه در جهت پايداری رژيم شاهنشاهی کوشش کردند و حتی بسياری از آنان دستور آتش دادند.
در مدت کوتاهی که با اين دوست 25 ساله صحبت می کردم مرا به توده ای بودن ، خاتمی چی بودن و مدافع رژيم جمهوری اسلامی بودن و طرفدار خمينی بودن متهم کرد. او متولد سال 57 بود و من بارها احساس کردم که در جلوی دانشگاه با يکی از دگماتيست های آن زمانی مشغول صحبت هستم. گفت که تو طرفدار کی هستی و گفتم هيچ کس ، گفت که من طرفدار منصور حکمت هستم ( می دانستم، پدر و مادرش را می شناختم و می دانستم طرفداری از اين گروه می کنند ـ تفکر موروثی ؟ـ ) به من می گفت که تو نه حکمت و نه رجوی و نه رضا پهلوی را قبول داری ، و تو هيچ هستی. گفتمش که نياز به رهبر ندارم و نياز به ديکته شدن از بالا ندارم و می توانم خودم بيانديشم.به او گفته بودم که به نظر من اين گروهها پايگاه کافی در ايران ندارند. حتی در خارج از کشور هم از پايگاه کافی برای به وجود آوردن حرکت برخوردار نيستند . بر می آشفت و مرا متهم می کرد که وجود اپوزيسيون را نفی می کنم و طرفدار خمينی هستم....آيا در مقابل دانشگاه در سالهای 57 با کسی وارد بحث شده ايد ؟ گوش دادنی در کار نبود. تهمت زدن و انگ زدن بود و بس. با اين تفاوت که من بحث های سال 57 را پشت سر گذاشته ام و او متولد سال 57 است. هر قدر هم سعی کنيد نمی توانيد غم مرا درک کنيد. غم هم صحبتی با کسی را که به دليل جوانتر بودن خود را محق می داند اما در اصل انديشه پدرش را بر سر من می کوبيد. مدرک مشخصی بر اين که سن و سال دليل بر نو انديش بودن و کهنه انديش بودن نيست. اگر امشب ماهی در آسمان بود چه بسا او می توانست به سادگی عکس رهبرش را در ماه هم ببيند.


[ 23:41 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در تظاهرات روز چهارشنبه 18 تير، 9 جولای شرکت کنيم.
سوئد، استکهلم ، ميدان سرگل ساعت 3.5 بعد از ظهر . تظاهرات به دعوت کميته همبستگی با جنبش دانشجويی و در جهت حمايت از جنبش دانشجويی و مردمی در ايران انجام می شود.
چنانچه در کشورهای شما تظاهراتی برگزار می شود,شايد بد نباشد از طريق وبلاگ ها آن را به اطلاع ديگران برسانيد.من البته حرفی ندارم که خبر بدهم اما از دادن خبر مربوط به احزاب ، و فرقه های مختلف و نيز طلبکاران سلطنت معذورم. بنابراين هر پيامی را مندرج نمی توانم کرد.

[ 0:42 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 6, 2003



شنيدم که احمد باطبی را به نقطه ای نامعلوم منتقل کرده اند.زندگی و شجاعت احمد باطبی و آنچه بر اين نازنين گذشته است دل هر انسانی را به درد می آورد. احمد که تنها به خاطرنمايش يک پيرهن خونين بيشترين دردها را متحمل شد. احمد که تاريخ ايران شرمسار چهره دوست داشتنی و چشمهای شفاف اوست. احمد که به سادگی سمبل جنبش دانشجويی ايران و سمبل فريادها شد.احمد که رثيس هيچ دسته و گروهی نبود تا برای آزاديش کسی آتش بر تن خود بزند و يا رنجی به خود هموار کند، هيچ مذاکره جناحی برای آزادی او صورت نگرفت و هپچ گروهی دست به هيچ تحصنی نزد.
احمد انسان آزاده ای است که نه رويای رييس جمهور شدن را در سر می پروراند و نه توهم شاه شدن را دارد.انسان آزاده ای که برای حق آزاد انديشيدن به ميدان رفت و بهاي سنگينی پراخت و می پردازد.
به چشمان درخشان او نگاه کنيم و اين آهنگ را زمزمه کنيم.
يار دبستانی من..با من و همراه منی...



[ 12:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

وبلاگ جنس دوم گزارش مفصلی در مورد چهاردهمين کنفرانس بنياد پژوهش زنان ايرانی دارد.
در وبلاگ جنس دوم هم وبلاگ دنيای من را پيدا کردم.جنس دوم از اسم هزار و يک شب استفاده کرده است و با وجود اينکه وبلاگ دنيای من اسم نويسنده ندارد از نوشته ها به اين نتيجه رسيدم که نويسنده همان زويای هزار و يک شب است. وقتی به سايت قبلی زويا سر زدم ديدم بعلــــــــــه، خلاصه سايت جديد زوياست که دات کام هم شده و از نظر ظاهری خيلی زيباتر..اما نوشته ها به همان زيبايی و مهربانی قبلی هستند. زويا جان،بازگشتت را تبريک می گويم.
راستی. اگر مايل هستيد به آهنگ بسيار زيبای بغداد کافه ، از فيلمی با همين نام گوش کنيد حتما به وبلاگ دنيای من سری بزنيد.

[ 10:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 5, 2003

در پيام زير دوستان موارد بسيار خوبی را مطرح کرده اند. خودم فکر کرده بودم که برای بچه های متحصن در پشت در سفارت مقداری قهوه و شيرينی و احيانا قدری مواد غذايی که نياز به پختن و يا گرم کردن نداشته باشد( فکر نکنم کارمندان سفارت در امر گرم کردن غذای دوستان به آنان کمکی برسانند :) و کمی شراب با خود ببرم ، فکر سيگار را نکرده بودم ( وقتی خودت سيگاری نيستی همين است ديگر ) که تذکر يکی از دوستان موجب شد آن را هم به ليست خريد اضافه کنم.
در مورد عکس گرفتن متاسفانه اين کار را نمی توانم بکنم. نمی دانم صحيح هم باشد يا نه، آنطور که اسم اين دو عزيز ايرانی را شنيدم يکی از آنها رضا و ديگری مهرداد نام دارند.مطمثن باشيد که سلام شما را هم به آنها خواهم رساند و در موردشان شب دوشنبه خواهم نوشت.


[ 23:46 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دو نفر ايرانی ، به تنهايی و بدون وابستگی به هيچ حزب و گروهی مدت 17 روز است که در مقابل سفارت جمهوری اسلامی در استکهلم به تحصن نشسته اند. در باران و سرمای اين روزها همواره نشسته اند و به گفته خودشان از طرف مراجعان مختلف سفارت تشويق و تحقير شده اند. امروز اين خبر را شنيدم و سعی می کنم در هفته آينده به اين دو نفر سر بزنم و برايشان گل ببرم.
به قول بچه های ايران، دمتان قيژ باد.

[ 12:31 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

راستی يک نکته کوچک ، در تمام اين مدت دستگيری خانم رجوی، چندين نفر خودشان را سوزاندند و دو نفر مردند، تعدادی تحصن کردند، اعتصاب غذای خشک و تر ، کلی پيام و خبر از اين ور و آن ور.خانم آزاد شد، همه متحصنين همديگر را در آغوش کشيدند و با خوشی و خوشحالی به سر خانه و زندگيشان برگشتند. دو تا شهيد هم به ليست شهدای سازمان اضافه شد. دو تا کمتر يا بيشتر فرقی نمی کند سر رهبر سلامت.
اما.....مسعود رجوی کجاست؟ چرا هيچ صدايی از ايشان در نمی آيد؟

[ 2:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

تعدادی از ايرانيان مقيم استکهلم ، به حمايت از جنبش دانشجويی ايران ، در مقابل پارلمان سوئد دست به تحصن و اعتصاب غذا زده اند. اين دوستان اعلام کرده اند که تا روز 18 تيرماه به اين حرکت ادامه خواهند داد و در روز 18 تير در تظاهرات استکهلم شرکت خواهند کرد.متحصنين با جمع آوری صدها امضای دانشجويی از وزير امور خارجه, پارلمان و دولت سوئد ميخواهند که دولت ايران را حامی تروريسم و ايران را کشوری نا امن اعلام کرده و به جمهوری اسلامی فشار وارد کرده تا دانشجويان دستگير شده در ايران را آزاد کنند. آنان همچنين خواستار حمايت رسمی دولت سوئد از جنبش آزاديخواهانه دانشجويان در ايران هستند.
روز 18 تير ماه ساعت سه و نيم بعد از ظهر در ميدان سرگل استکهلم تظاهراتی جهت حمايت از جنبش دانشجويی ايران بر پا خواهد شد. به طوری که خبر دار شده ام دوستان زيادی از شهرهای ديگر سوئد به استکهلم خواهند آمد تا به اتفاق در تظاهرات اين روز شرکت کنيم.



[ 1:42 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 3, 2003

دو فمينيست جوان و تازه نفس به وبلاگستان وارد شدند.
خوش آمديد عزيزان.
نگار که وبلاگی به نام خانم استاد ما هستند را می نويسد.من نمی دانم چه کسی را چوب کاری می کند ولی خودش از صد تا استاد بهتر می داند کجا ايستاده است.
وبلاگ ياد داشتهای يک فمينيست جوان را امروز پيدا کردم. ای دير يافته بازت نمی نهم.
بگذار در اين بستان هزار گل بشکفد
****************************
آصف سلطان زاده هم به تهران رفته ( اين که همين يک ماه پيش اينجا بود!!)در رابطه با اين نويسنده خوب اففان در وبلاگ يوسف بخوانيد. دغدغه يوسف ادبيات است و هر کسی که ميلی به اخبار ادبی دارد بد نيست اگر وبلاگ يوسف را به وبلاگهای محبوبش اضافه کند.

[ 22:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



اين پيغام را بهرنگ گذاشته بود :
نظر به وخامتِ حالِ چند تن از دانش‌جويانی که از دوشنبه نهم تير ماه در دانش‌گاهِ فردوسی مشهد دست به اعتصابِ غذا زده‌اند و موردِ بدرفتاریِ مسئولان قرار گرفته‌اند و نياز به هم‌راهی و پشتی‌بانی دارند، جا دارد اين خبر را که به طورِ کامل در وب‌لاگ‌هایِ زير آمده است ، به تمامیِ ايرانيان اعلام گردد تا از اين دلاوران پشتی‌بانی نمايند.
خبر کامل اعتصاب غذای دانش‌جويان دانش‌گاه فردوسی را در وبلاگ‌هایِ زير بخوانيد:
http://www.akunews.org
http://www.nicnam.blogspot.com
بهرنگ در وبلاگ خودش هم نوشته ای در اين ضمينه دارد.


[ 22:09 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

راستی شما هم اين را حس کرديد؟ که دنيای اينترنت بسيار مهربانتر از دنيای واقعی است؟ که در دنيای اينترنت با هم مهربانتريم بهتر همديگر را تحمل می کنيم و بهتر همديگر را آنگونه که هستيم می پذيريم . روابط عاطفی بسیار صمیمی تر است و حتی بحث ها مهربانتر و مودب تر و رفيقانه تراست. (بجز بعضی موارد که دیگر واقعا نمی شود کاری کرد و میخ آهنین هم در سنگ سرشان فرو نمی رود )اکثرا کلمات "عزیز" و" جان" و یا" محترم" استفاده می شود و به حرفهای همدیگر بیشتر گوش می دهیم. ( حتی در موقعیت هایی شاهد برخورد محترمانه کسانی بودیم که بسیار مخالف همدیگر بوده اند یکی از این برخوردها از طرف کلاشینکف با خودم شد که مرا به فکر فرو بردکه هرچند کمی توهین آمیز و دگم بود اما به هرحال دیالوگی کوتاه برقرار شد. آیا در دنیای واقعی اگر گیر این دوست می افتادم ماشین را دم در کمیته نگاه نمی داشت؟)
راستی چه می شد اگر مهربانی و زيبای های دنيای اينترنت يخ روح های خسته ما را آب کند و به دنيای واقعی ما هم پا بگذارد؟

[ 11:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

گاهی وقتها. شبها که خوابيده است به اتاقش می روم و پتويش را کنار زده است رويش می کشم . می بوسمش و بدون اينکه متوجه حضورم در اتاقش شده باشد همانگونه که رفتم . پاورچين پاورچين بيرون می آيم و آرام در را می بندم.
میدانم که می داند دوستش دارم.
من به خيلی وبلاگها هم همين جوری سر می زنم. وقتی متنی را می خوانی و می بينی همان را که تو می خواستی بگويی نوشته و گيرم بسيار زيباتر از تو. ديگر چه نيازی است که درب را با سر و صدا به هم بزنی . همان بوسه که خوابت را به هم نزند . چرا که می دانم که می دانی که دوستت دارم.

[ 9:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 2, 2003

دوست داشتن انسانها چندان سخت نيست وقتی که مطابق قوانين نانوشته اجتماعی رفتار می کنند و همانگونه هستند که به راحتی مورد پسند همه گان قرار بگيرند.چنين انسانی را همه می توانند دوست بدارند و مورد محبت و حمايت خود را قرار دهند.
دوست داشتن يک انسان بسيار سخت است وقتی که با هيچ قانونی همخوانی ندارد ، خودش است و برای دلخواه همه گان بودن و مطابق اصول مردم پسند رفتار کردن ، آنچه را خود اوست پشت سر نمی گذارد.
می توانی من را آنگونه که هستم بپذيری ؟ با کمی ها و کاستی هايم ؟ و نخواهی از من موجودی مثل هزاران انسان ديگر بسازی ؟
می توانی من را آنگونه که هستم دوست بداری؟
************
پ . ن . سئوالم را انگار غلط مطرح کردم. سئوال اصلی اين است: آيا می توانيم همديگر را آنگونه که هستيم، با ضعف ها و قوت های يکديگر دوست بداريم؟ بی آنکه سعی کنيم دوستانمان را به تبعيت از خود تغيير دهيم ؟

[ 20:35 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اراذل هفت جد و آبادته مرديکه الاغ

[ 12:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دخترم زنگ زد. از قبرس.
ـ می دونی امروز چی کار کردم؟
ـ نه. چی کار کردی؟
ـ بانجی جامپ . بالاخره پريدم.
ـ بدجنس..قرار بود با هم بپريم
*******
راستش را بخواهيد زندگی هم يک بانجی جامپ است. وسط قضيه می فهمی که طناب به باهايت وصل است يا از اولش هم طنابی نداشتی.


[ 9:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

July 1, 2003

اين بلاگر هم اذيت می کنه. . متن های بلند را ديگه چاپ نمی کنه. بد بلاگر . بد بد بد.
خلاصه متن پايين را در دوقسمت می خوانيد. اگر حالش را داشتيد بخوانيد البته. بهانه متن نوشته ای است که در خانه بانوی آفتابی ديدم.
****************
معرفی چند وبلاگ : که يه وقت شبح فکر نکنه فقط خودش بلده
وبلاگ جنس دوم نسبتا تازه است. با نويسنده ای قديمی که به مسائل زنان می پردازد. نوشته های بسيار خوبی دارد ، و در بسياری موارد به نظرات شما احتياج دارد.
وبلاگ زيبايی پيدا کرده ام از دختران نازنين افغان، چه زيبا می نويسند اين دختران. در وبلاگ اين دختران عکس مشهور استيو مک کوری را از دختر افغان می بينيد . عکسی که چندين سال پيش از شربتگل گرفته است و جديدترين عکس او، بعد از چهار بچه. از آن چهره وحشی تنها چشمانش است که هنوز با تو حرف می زند. چه ها ديده ای دختر در بلای طالبان که بتو نازل شد؟

يک آدم معمولی در همين نزديکی ها خانه کرده است. ديديدش ؟
اگر حوصله وبگردی نداريد فرابلاگ برايتان کار را راحت کرده است ( اين که شد تبليغ تجارتی، يه چيزی در حد آی خانوم آی آقا دستمال من حريره :)
پرنيان تازه شروع کرده و يه دنيا حرف داره برامون.
سوفيا رو ولی همه می شناسين، نياز به معرفی نداره. فقط اسمش رو اينجا نوشتم که بهش بگم دوستش دارم و می خونمش.مثل سوسکی
هر کوچه ای يک رهگذر هميشگی دارد. اين هم مال وبلاگستان ماست.
آبنوس خيلی زحمت کشيده و با عکس و تفصيلات سعی کرده همه را ملتفت کنه که بلاگر جديد چطور کار می کنه. اگر مشکل داشتيد بهش يه سر بزنيد.
پرديس قندهاری مردم شناس و از فعالان جنبش زنان به تازگی وبلاگ نويسی را آغاز کرده است. وبلاگ زن و قدرت. سری به او بزنيد و دست خالی باز نخواهيد گشت.
چندی پيش دختر نازنينی که گفت برادرزاده يکی از انسانهای دوست داشتنی روی زمين است برايم ميلی فرستاد و آدرس وبلاگ خود را داد. متاسفانه آن آدرس را گم کردم. اگر اين خبر را می گيری لطفا با من تماس بگير. ( برای اينکه اطمينان نداشتم مسئله ای نباشد از آوردن اسم خودت و عمه نازنينت امتناع کردم)
****************
پ.ن. نيلوفر که وبلاگ جنسيت گمشده ( چه اسم قشنگی برای یک وبلاگ)را می نويسد رای خود را از خاتمی پس گرفت. فکر بدی نيست ها؟‌ اگر چنين چيزی باب شود و همه رای خود را پس بگيرند. البته من رای دادن به خاتمی را در داخل کشور خطا نمی دانستم. در انتخاب بین بد و بدترین بد را انتخاب کردن می تواند مثبت باشد ـ البته همیشه مشکل داشتم با این خارج کشوری ها که رفتند سفارت رای دادند و یا می گفتند که باید به او رای داد یکی نیست بهشون بگه بهای آن را هم شما پرداخت می کردید یا ؟؟ اما این که کسانی که رای دادند رای ها را پس بگیرند حرکت نویی خواهد بود.

[ 17:44 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ييشکش به بانوی آفتابی ـ که می دانم دل چندان خوشی هم از امثال من !! ندارد ـ و تازيانه عشقی که بر سر معشوق و تمامی انسانهای آرمانخواه نواختن گرفت.

هفده ساله بودم.در خيابان دوش بدوش هم راه می رفتيم. برگهای سرخورده از باد پاييزی زير پاها با خش خش زيبايی خرد می شد. احساس خوبی داشتم . کنار او بودم و کنار او بهترين جای دنيا بود.يکی از شعرهايش را برايم می خواند. و پس از تمام شدن شعرش سکوت بود و سکوت. لازم نبود چيزی بگويم ؟ دوستم داشت آيا؟ می دانست که دوستش دارم؟
پرسيد: می خواهی ازت سئوالی بپرسم که جوابش نه باشد؟
با همان لجاجت که مدتی بود پيشه کرده بودم گفتم : نخير لازم نيست.
گفت : زن من می شی؟
گفتم : معلومه که نه.
باز هم رفتيم.مرا تا نزديکی های خانه رساند و گفت جلو نمی آيم ، می دانی که پدرت ...گفتم : می دانم.
از او جدا شدم. سنگينی نگاهش روی دوشم بود. بعد از مدتی که دوشهايم سبک شد بازگشتم، داشت می رفت. انگار که جانم می رفت.
دوستش داشتم. ای کاش می دانست. می دانست؟
دوستم داشت؟ نمی دانستم. فقط می دانستم که در حضور او خودم نبودم. او بودم و اين مرا از خود بودن باز می داشت. درد بی او بودن را سپری می کردم برای يک لحظه ديدن و شنيدن صدايش و آن زمان که می ديدمش ديگر خودم نبودم و از خودم بيزار می شدم.
می دانم که می دانست چه نفوذی روی من دارد و می دانم که از اين لذت می برد. اما نمی دانست که با من چه می کرد و اين تغييرات چه به روز من می آورد.نمی دانست که آنچه او نامش را لجبازی می گذاشت دست و پايي الکی زدن بودن برای حفظ "من" و برای آنکه " او " نشوم. می دانستم که تعريف آنچه حس می کردم و پذيرفتنش سخت است و شايد به کودکانه بودن متهم می شدم. پس هيچ نگفتم. شايد هم هيچ نگفتم چرا که از باز کردن بحثی منطقی با او عاجز بودم و با منطقی که داشت می توانست مجابم کند که دارم کاملا اشتباه می کنم و بهتر است به او گوش کنم و ....و اين شد که لجبازانه با او به جدلی نابرابر پرداختم..با او و با خودم ،و در جوابش گفتم: معلومه که نه.
چند ماه بعد وقتی که همسر سابقم از من تقاضای ازدواج کرد بدون ترديد پذيرفتم. وقتی که قرار نبود با عشق ازدواج کنم چه فرقی داشت با کی ازدواج کنم؟ احمقانه بود؟ حالا کجايش را ديدی ؟ احمقانه بودن اين حکم را بعدها به وضوح و هر لحظه با پوست و خون خود حس کردم. و به اين ترتيب بود که ازدواج" اضطراری " من آغاز شد.(مثل رهگذر ثانی خوشتر دارم امروز اسمش را اضطراری بگذارم چرا که هر سازمانی برايم بی بها می آيد)
روزی را به ياد دارم که در خيابان ديدمش. با همسرم بودم و او رهگذر بود. دستهايم را در دست گرفت و گفت که شنييده است که ازدواج کرده ام و گفت که آرزو دارد که خوشبخت شوم و گفت...و من تنها لبخندی..
بعد از رفتنش همسرم پرسيده بود : کی بود؟ و من نگاه کرده بودم. چگونه به او می گفتم "که تو زنده نيستی، که تو هيچگاه زنده نبودی" وچگونه به او می گفتم که او جانم بود، من بود، هيچ نگفته بودم. و بازگشته و رفتن او را نگاه کرده بودم، انگار که جانم می رفت.
خيلی زود بچه دار شدم. نه اين ديگر دستور نبود. شايد بهترين حادثه ای بود که تحمل آن زندگی را برايم سهل تر می کرد. و طلاق بسيار دير اتفاق افتاد. دو انسان متفاوت که بنا بر شرايطی همخانه و همزيست هم شده بودند. دو انسان که هيچکدام گناهی بر دوش نداشت جز انتخاب غلط.
ادامه در پايين..

[ 17:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ادامه مطلب بالا
پيدايش کرده بودم. گاه با هم تلفنی گپ می زديم و از من می پرسيد که چرا گفتی نه، و من با عجله می گفتم بايد بروم. بعدا صحبت می کنيم.و گوشی را می گذاشتم و سر بر ديوار می گذاشتم.
و می گفت بيا اينجا، بيا اينجا بمان، در آن سرزمين سرد چه می خواهی؟ و می گفتمش بايد خود را بيابم ، بايد خود را دوباره از نو بسازم. در کنار تو نمی توانم. و روزی نامه اش آمد، داشت ازدواج می کرد و برايش آرزوی خوشبختی کردم.
امروز گاه می بينمش، موهايش کم شده ، فرم بدنش تغيير کرده است و برای من همان" پسری است که به من عاشق بود. با همان موهای درهم و گردن باريک و پاهای لاغر".
و برايم از خانه اش می گويد ، با اتاقهای فراوان که هيچکدامش را نمی بيند و با استخر و باغچه اش که جز مواقعی که همسرش مهمانی ترتيب می دهد در آن پا نمی گذارد و همسر مهربانش که به تنهايی با او که تنهاست زندگی می کند. هر بار که می بينمش سرم غر می زند که چرا وب کامرا نمی خرم و من حواله اش می دهم به گرفتاری و مشکلات. چگونه به او بگويم که اگر وب کام داشتم آنوقت نمی توانستم در ياهو مسنجر با شکلکی خنده به لبانش بنشانم و هنوز وب کامی گير نياورده ام که اشکها را نشان ندهد.
روزی در صحبتی از او پرسيدم :
-did u ever cheet on ur wife?
گفت :
-no, but...
- but ???
- ye..but..what is this then??
و از آن پس ديگر يکديگر را نديدم.
*************
از آن روزها بسيار گذشته است. امروز در اين گوشه سرد دنيا آرامش خود را يافته ام. کوله باری بر دوش دارم مملو از اشتباهات و انتخابهای درست و نادرست. کوله باری که من را ساخته است و شکل داده است. به گذشته می نگرم و انتخابهايم را مرور می کنم.انتخابهايی که سرنوشت مرا به شکلی که امروز هست نوشت. عشق نا بالغ نوجوانی که شايد با ازدواجی، ديگر عشق نمی ماند ، زندگی که به هرحال با انتخابی ديگر گونه شکلی ديگر داشت. و شايد امروز او ديگر نمی بود و يا من ديگر نمی بودم. مثل بسياری ديگر از يارانمان که گاه سراغشان را از هم می گرفتيم.
در کوله بارم، هر آنچه هست، خوب يا بد، من بهايش را پرداختم.
امروز هر چه هستم، خوب يا بد، محصول همين انتخاب ها و همين کوله بار است . راه من بود. و بهايی که برای آن پرداختم از جيب من پرداخت شد.
بسياری از عزيزانم بهاي سنگين تری پرداختند و بسياری کمتر. انتخاب ما بود و راه ما.
آنگونه که شاملو گفت،
من بی نوا بندگی سر براه نبودم.
و راه بهشت مينوی من
بز رو طوع و خاکساری نبود
مرا دگر گونه خدايی می بايست
شايسته آفرينه ئی
که نواله ناگزير را گردن کج نمی کند
و خدائی ديگر گونه آفريدم.
..
اما نه خدا و نه شيطان
سرنوشت تو را بتی رقم زد که ديگران می پرستيدند
اگر اين آهنگ را برايتان بگذارم نمی گوييد طرف خيلی رمانتيک شده است که ؟ می گوييد ؟

[ 17:25 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



Powered by MT3.35