هفته ، هفته ٌ همجنس گرايان است و تصميم گرفتم به دور از غوغای دنيای واقعی و مجازی به اين مسئله بيشتر بپردازم. موتور اصلی آن دو سئوال بود که دوستان عزيز پدر و سينا و جيمی مطرح کردند. فکر می کنم نوشته های دوستان را يکی بعد از ديگری کپی کنم و نظر خودم را راجع به آن بگويم. سينا می گويد : آيا فرقي بين همجنسگرايي ژنتيكي و همجنسگرايي روانی ميتوان قايل شد يا نه؟ ....اين سوالي است كه قبل از پاسخ دادن بدان بايد به اندازه ي كافي به آن فكر كرد...............!(پس فكركنيم..........)يعني اگر پس فردا يك گروهي پيدا شد كه خواستند به مقطوع النسل كردن بپردازند و تبليغ كنند و شادي كنند آيا بايد آنها را به صرف آزاديخواهي تشويق كرد؟ من فكر مي كنم بايد بين آنچه بصورت طبيعي وجود دارد و آنچه بشر آنرا از روي هوس يا بازي و يا بيماري بصورت مصنوعي و جعلي از خودش ميسازد و در مي آورد فرقي گذاشت.اگر قرار باشد با مشوق ناهنجاريهاي روحي -عاطفي باشيم ديگر نيازي به تيمارستان نداريم و بايد اجازه دهيم بيماران رواني هم بصورت آزادانه در اجتماع تردد و زندگي كنند و با امنيت پيدا و ناپيداي و نرم طبيعي جامعه را بازي كنند. من مخالف فعاليت همجنسگرايان ژنتيكي نيستم...اما بيماران را از اين حيطه خارج ميدانم و فكر ميكنم سفسطه اي كه در اين ميان پنهان است عامل تقويت كننده ي ناهنجاري هاي رو اني است نه آزاداي،و هشيارانه نبايد بدان دامن زد. اقتضاي روشن فكري اينست كه سره را از ناسره جدا كنيم و بدانيم كه هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد! نميدانم آيا ميتوانم به اين فكر خود معتقد باشم يا نه! 2ـآيا ميتوان سره را از ناسره جدا نكرد و درهم قضاوت كرد و نسخه ي همه را مثل هم پيحيد؟ با تعاريف پيجيده ي اجتماعي در اين باب چه بايد كرد؟ آن سفسطه را چگونه بايد براي اجتماع جا انداخت كه فرق است بين رواني ها و طبيعي ها. و براستي آيا در ميان آن تظاهرات كنندگان همه همجنسگراي ژتتيكي هستند؟ و از اين نوع سفسطه هاي عملي در هر مقوله اي ( كه باعث انحرافات جدي و اتلاف انرژي ميشوند) چگونه ميتوان پرهيز كرد و چگونه ميتوان آنرا براي اجتماع تبيين كرد تا نه سيخ بسوزد نه كباب. جيمی ، که اميدوارم خدا از سر تفصيراتش نگذرد، به زبان سليسلِ دری وری ِفارنگليسی :) نوشته است : بعضی ها همجنسگرا هستند ، درست . ولی بعضی ها برای اينکه مد است همجنسگرا می شوند، چرا و کی مد کرده اين يه نوشته طولانی می خواد که بعدا می نويسم تو همين جای کوچولو (چقدر می گيری منصرف بشی ؟:) صحبت پدر چون در رابطه با مسئله ديگری است بعد از اتمام اين دو کامنت که تقريبا در يک باره بودند می نويسم.
همان گونه که گفتم همجنسگرايی از نظر علمی در ابتدای دهه هشتاد از ليست بيماری های روانی خارج شد.در پی آن قوانين مللی و بين المللی برای دفاع از حقوق همجنسگرايان و رفع تبعيض از آنان به وجود آمد. در روزنامه امروز صبح استکهلم خواندم که از هر چهار نفر همجنسگرای در سوئد يک نفر گرايش جنسی خود را از اطرافيان و همکاران پنهان می کند. و حدود 20 درصد همجنسگرايان آشکار، معتقدند که همکاران آنان مايل به همصحبتی و همکاری با آنان نيستند. و فراموش نکنيم. اينجا سوئد است. کشوری که به آزادی های جنسی شهره است. طبق آمار سازمان بهداشت جهانی حدود 10 درصد از کل جمعيت دنيا همجنسگرا يا دوجنسگرا (بای سکسوئل ) است. طبق گزارشات علمی همجنس گرايی مسری نيستی و با تبليغات و نمايشات کم يا زياد نمی شود. ( احتمال آن وجود دارد که در اثر از بين رفتن تابوی همجنس گرايی تعداد بيشتری از همجنسگرايان نهفته ، علنی شوند ولی کسانی که ابدا گرايش همجنسگرايانه ندارند به هيچ وجه با تبليغات دگرگون و کن فيه کون نمی شوند) دوستان از همجنسگرای ژنتيک، همجنسگرای روان پريش، همجنسگرايی به عنوان مد حرف می زنند. من می گويم آيا به حقوق انسان باور داريم يا نه ؟ به اينکه انسان بايد قادر باشد بدون صدمه زدن به ديگران به نياز های جنسی خود و گرايش های جنسی خود پاسخ دهد و کسی نبايد بتواند برای ديگری شيوه زندگی و رفتار او را تعيين کند. مگر اينکه شيوه زندگی کسی به اجتماع و ساکنان آن صدمه بزند.اگر به اينها باور داشته باشيم جواب سئوال شما ساده است. منظور از همجنسگرای روانی يا روان پريش را با توجه به اينکه اين گرايش را بيماری نمی دانم نمی فهمم مگر اينکه بگوييم شخص دچار گيجی و گنگی جنسی است. که در اين صورت او نه در مورد گرايشات جنسی خود بلکه در تمام موارد زيستی خود به بحران رسيده است و مشکل او همجنسگرايی نيست. بلکه بحران هويت است. اگر معتقديم اشخاص دچار بحران هويت جنسی می شوند که اين بحران معمولا با امتحان کردن و تجربه کردن برطرف می شود و فرد به گرايش خود واقف می شود. در يک جامعه باز مسلما اين بحران ضايعات کمتری به دنبال خواهد داشت. در حالی که در اجتماعات بسته افراد مجبور به پنهان کردن هويت جنسی و يا انکار هويت جنسی خود هستند که مسئله را صد چندان بدتر خواهد کرد. مد به کسی لطمه ای نخواهد زد. مد شدن همجنسگرايی در بسياری از اجتماعات اروپايی موجب شده است که تابوي شديدی که روی موضوع است برداشته شود و همجنسگرايان نهفته بتوانند از انکار خود دست بردارند. ماجراجويی جنسی لطمه ای به انسانها نمی زند و من آن را در شناخت نياز ها و روحيه جنسی بسيار مثبت می بينم . فکر می کنم ماجراجويی جنسی ( اين کلمه را خودم به کار می برم و از آن بسيار خوشم می آيد :) همان است که سينای عزيز آن را هوسبازی ناميده است. در نوشته ها از کلماتی مثل روانی و طبيعی استفاده می شود. راستی طبيعی چيست ؟ آيا رفتار جنسی که در جامعه " طبيعی " ما مرسوم است " طبيعی " است ؟ آيا رابطه جنسی بين مرد و زن طبيعی است ؟ آيا مرد و زنی که به خاطر منافع مادی با هم ازدواج می کنند و يا بر اساس مصلحت فاميل يا صرفا تامين نياز های جنسی، بدون عشق و عاطفه ، طبيعی هستند يا دو انسان که با عشق و علاقه ، با نياز و شناخت همبستر می شوند ؟ براستی کداميک از اينها طبيعی است ؟ چه چيزی و چه مرجعی طبيعی بودن يک رابطه را مشخص می کند و چه مرجعی می تواند رابطه ای را به غير طبيعی بودن محکوم کند ؟ بحث مقطوع النسل کردن نمی دانم از کجا وارد اين مبحث شد که اگر به عنوان مثال است ، مثالی تخيلی است ولی اگر به عنوان اشاره به عدم توانايی همجنسگرايان به توليد مثل دارد می توان به آن اشاره ای داشت. جهان ما مملو از جمعيت است . جمعيتی که ضريب رشدی بيشتر از ظرفيت کره زمين را داراست و با پيش بينی های منابع علمی خطر ازدياد جمعيت کره زمين را تهديد می کند. واقع نگر باشيم . جمعيت زمين به طور ديوانه واری در حال رشد است. عدم توانايی ده درصد از اين انسانها ضربه ای که به اين رشد سرسام آور جمعيت نمی زند هيچ من شخصا فکر می کنم به نوعی بايد سپاسگزارآنان نيز باشيم که عاملی در اين سرسام محصوب نمی شوند. بخواهيم غير واقعی و تخيلی برخورد کنيم ، خوب گيرم که اصلا جمعی مقطوع النسل کردن خودشان را تبليغ کردند . اين که جرم نيست. بدن خودشان است واگر مايل بودند می توانند قدرت توليد مثل را از خودشان صلب کنند. امروزه در بسياری از کشورهای پر جمعيت به افرادی که اينگونه رفتار می کنند جايزه می دهند. تا وقتی که صدمه ای به اشخاص ديگر نزنند و تصميم فقط به خودشان محدود شود اشکال قضيه در چيست ؟ سينا ی عزيز از اين در هراس است که در جمع 40 هزار نفری تظاهرات روز شنبه تعداد زيادی همجنسگرايان غير ژنتيک باشند. من می گويم باشند. مشکل در چيست ؟ اينکه انسانی به دليل عشق و عاطفه و نه به دليل ارث ژنتيکی به انسان ديگری که تصادفا همجنس اوست کشش پيدا کرده است به نظر من زيباست . من مشکلی در اين امر نمی بينم. و راه حل شما چيست ؟ آيا بايد پليس جنسی تعيين کرد و از همجنسگرايان تست ژنتيک به عمل آورد و هر آنکس که خورده برده ژنتيک نداشت گرفت و انداخت در تيمارستان تا " جامعه ای سالم " تحويل شهروندان داد؟ يا آنکه به همين صورت به حق انتخاب آنان در شيوه زندگی احترام گذاشت و حقوق آنان را به عنوان يک انسان رعايت کرد و سعی کرد تا ديگران هم اين رعايت را به جای آورند ؟ اينجا بايد ياد آور شوم که همجنس گرايی ( هموسکسواليته )با پدوفيلی ( بچه بازی ) فرق دارد. همجنس گرايی رابطه دواطلبانه دو انسان بالغ است که به يکديگر را انتخاب می کنند در حالی که پدوفيلی رابطه جنسی تحميل شده از طرف انسان بزرگسال به کودک است ، تجاوز محض، که در آن هيچ حقی وجود ندارد. پدوفيلی جرم است و پدوفيل مجرم. پدوفيلی تجاوز جنسی نسبت به کودک است و بايد طبق قوانين بين المللی دفاع از حقوق کودک مورد مجازات قرار گيرد. من در بسياری موارد احساس می کنم که وقتی از انسان همجنسگرا و همجنسگرايی صحبت به ميان می آيد همان پدوفيلی در نظر بسياری از دوستان شکل می گيرد و با اکراه خاصی از آن صحبت می شود. اينجاست که صحبت از تيمارستان ها و از اين قبيل به ميان می آيد. اما همجنسگرايی بيماری روانی نيست و همجنسگرا به تيمارستان نيازی ندارد. همجنسگرا همان عملکرد اجتماعی را دارد که من و تو ی دگر جنس گرا داريم و بايد از همان حقوق برخوردار شود. نه کم و نه بيش. همجنس گرا به جدا بودن از اجتماع احتياجی ندارد چرا که همجنسگرا صدمه ای به روابط اجتماعی و افراد اجتماع نمی زند.فراموش نکنيم که طبق آمار افراد پدوفيل مردان هتروسکسوئل هستند.و غالبا زندگی خانوادگی معمولی دارند. مطلب ديگری که مطرح شد از طرف پدر بود . مطلب اينگونه است: من معتقدم زوج همجنس گرا نميتونن والدين خوبی برای هيچ کودکی باشند.. لطفا يک نفر منو قانع کنه. پدر جان. من قصد قانع کردن ندارم. من از اطلاعات خودم در اختيار می گذارم. اطلاعات من هم نسبت به سواد و معلومات و بينش من محدودند. اين برگ سبز را با شما قسمت می کنم اميد آنکه به کارتان آيد.
آنچه در مورد حق همجنسگرايان در رشد و پرورش کودک مورد بحث قرار گرفته است عمدتا از دو ديدگاه است . من سعی می کنم هر دو را مورد بررسی قرار دهم. اولين ديدگاه ، نظری است که همجنسگرايی را با وجود تمام مباحث علمی و اجتماعی که در مورد آن شده است ، بيماری می داند ويا حد اقل آن را ناهنجاری می خواند و معتقد است که انسان بيمار/ ناهنجار قادر نيست که والد خوبی باشد. اين نظريه حتی اگر به روی خود هم نمی آورد معتقد است که کودکان در اين خانواده ها مورد تجاوز قرار می گيرند و يا تحت تاثير والدين خود هموسکسوئل می شوند. اين نظريه عمدتا با فرزند خواندگی مردان همجنس گرا مخالف است چرا که آنان را عياش و خوش گذران و متجاوز می داند. رابطه جنسی بين دو مرد را کثيف و زشت و غير انسانی می داند و از تصور آن هم حالش به هم می خورد. جواب من در مورد کسانی که به وضوح به اين تفکر اعتراف می کنند اين است که اطلاعات بهتری در مورد همجنسگرايی کسب کنند و تابوهای ذهنی خود را به دور بيافکنند و روابط انسانها را به همان صورت که هست يعنی رابطه ای انسانی ببينند. کودکان تنها در رابطه با افراد پدوفيل مورد سوء استفاده جنسی قرار می گيرند و فرد همجنسگرا درست به اندازه فرد دگر جنسگرا به کودک عشق می ورزد و به حقوق او احترام می گذارد. فرضيه ای در اين بحث است که چون کودک به فرزندی پذيرفته می شود و رابطه خونی با پدر خواندگان خود ندارد ممکن است به عنوان ابژه جنسی مورد استفاده قرار گيرد. اين امر صحت ندارد و اگر داشت کل مسئله فرزند خواندگی زير سئوال می رفت. پدر خواندگان زير سوال بودند که با دختر خوانده خود رابطه بر قرار کنند و مادر خواندگان با پسر خوانده خود. در صورتی که اين مسئله صحت ندارد. انسان همجنسگرا همان غرايزی را دارد که انسان دگر جنسگرا و رابطه جنسی با کودک برای او ارضاء کننده نيست. اما نظريه ديگری نيز وجود دارد که خانواده همجنسگرا را نه به دلايل فوق بلکه به دلايل ديگری به عنوان والدين مناسب نمی داند.آن دلايل از اين قبيلند 1 ـ کودک در خانواده همجنسگرا صرفا با يک جنسيت در تماس است و الگوی لازم را برای شناخت جنسيت ديگر در اختيار ندارد. به زبان ساده تر کودکی که با دو زن بزرگ می شود شناخت درستی از رل مرد ندارد و کودکی که با دو مرد بزرگ می شود شناخت درستی از رل زن ندارد. 2ـ به دليل اينکه کودک با يکی از دو جنس بزرگ می شود معمولا با هويت جنسی خود نيز دچار مشکل می شود 3ـ کودک از طرف جامعه مورد تحقير قرار می گيرد و مجبور می شود يا هويت خانواده خود را پنهان کند و يا آنکه با شخصيتی سر خورده بزرگ شود. يعنی اين که به بيان ساده تر طرفداران اين نظريه با استناد به حقوق کودک با فرزندخواندگی خانواده همجنسگرا مخالفت می کنند. که من فکر می کنم پدر عزيز نیز از همين زاويه حرکت می کند.من هم سعی می کنم نظر خودم را خلاصه بيان کنم. در اجتماعی زندگی می کنيم که خانواده متمرکز معنی خودش را کاملا از دست داده است. امروزه بسياری از کودکان از ديدن يکی از والدين خود محرومند. و تک والدی رشد می کنند. حضور يا عدم حضور جنس ديگر در خانه می تواند با روابط اجتماعی جانشين شود و کودک درک مشخص تری از روابط انسانی در اجتماع داشته باشد. فراموش نکنيم که زوج همجنسگرا باری به هر جهت و در اثر پاره شدن کندوم يا سهل انگاری در مصرف قرص ضد حاملگی بچه دار نمی شوند. زوج همجنس گرا با برنامه ريزی دراز مدت و گذشتن از موانع بسيار زياد بچه را به خانواده راه می دهند و به او به عنوان" خوب حالا خواست خدا بود " و " هر آنکس که دندان دهد نان دهد " نگاه نمی کنند. خانواده همجنسگرا که تصميم به فرزند پذيری می گيرد تمام امکانات و روابط خود را می سنجد و با مشاوران مخصوص در ميان می گذارد. در خانواده های معمولی درصد بسيار زيادی از کودکان ناخواسته هستند و ناخواسته به دنيا می آيند. در خانواده همجنس گرا کودک با دلبستگی پذيرفته می شود.بسياری از کودکان که در خانواده های معمولی به دنيا می آيند شاهد ضرب و شتم مادر يا تحقير و توهين والدين نسبت به هم هستند ، ما اينها را برای کودک مناسب تشخيص می دهيم و اجازه می دهيم که پدر و مادری که هيچ صلاحيتی برای تربيت کودک ندارند به راحتی بچه دار شوند و چندين بچه پشت هم داشته باشند و بچه هايشان در کوچه و خيابان بزرگ شوند و دزدی و هزار جرم ديگر را پيشه کنند و آنرا طبيعی بدانيم ولی خانواده همجنسگرا را که با عشق و دلبستگی تقاضای فرزند خواندگی يکی از همين کودکان را می کند غير طبيعی می شماريم ؟ در مورد هويت جنسی کودک من فکر نمی کنم که مشکلی پيش بيايد همچنان که دوستانی دارم که همجنسگرا هستند و فرزندان دگر جنسگرا دارند. هويت جنسی به ارث نمی رسد و مسلما تحميل هم نمی شود. اگر کودکی به انتخاب خود همجنسگرايی را برگزيد من شخصا مشکلی در آن نمی بينم. شما چطور ؟ در مورد فشار اجتماعی کاملا با اين نظريه موافقم. اما راه حل را در تغيير اجتماع می دانم و نه تحميل نظرات اجتماعی به خانواده همجنسگرا.اگر اجتماع چنين رفتار می کند بايد اجتماع را عوض کرد. همچنان که روزی طلاق گرفتن زنان ننگ شمرده می شد و کودکی که در خانواده طلاق گرفته زندگی می کرد از زخم زبان ها در امان نبود ، اما اين شرايط در اروپا به شدت عوض شده است و مادران /پدران همراه کودکانشان واحدی متعادل از خانواده به شمار می آيند. پس اين تغيير بايد داده شود ..و هر چه زودتر بهتر. با تحميل کردن و بر هذر داشتن خانواده همجنسگرا از پذيرفتن کودک اين مسئله حل نمی شود. صحبت دراز شد و اين نوشته بسيار طولانی در خاتمه فقط می گويم که انسان همجنس گرا بيمار نيست. انسانی است بسيار عادی که به شيوه ای ديگر زيست می کند. اين شيوه او را نه برجسته می کند و نه حقير. تنها متفاوت. تفاوت را منفی ندانيم . دنيای همگون جای زيبايی برای زندگی نيست. دنيا پر از رنگ است و هر کدام از ما رنگی از رنگهای دنيا. شايد سليقه ما رنگی را نسبت به رنگ ديگر متمايز کند اما اين نشان برتری آن رنگ نسبت به ديگران نيست. رنگين کمان را به خاطر بياوريم. و دنيايی رنگارنگ برای يکديگر و تمام مردم جهان آرزو کنيم .اين هم لينک نوشته قبلی ام در مورد همجنس گرايی برای دوستانی که احيانا آن را نخوانده اند: !!!چگونه ياد گرفتم نگران نباشم و همجنسگرا را انسانی طبيعی بدانم هفته ، هفته ٌ همجنس گرايان است و تصميم گرفتم به دور از غوغای دنيای واقعی و مجازی به اين مسئله بيشتر بپردازم. موتور اصلی آن دو سئوال بود که دوستان عزيز پدر و سينا و جيمی مطرح کردند. فکر می کنم نوشته های دوستان را يکی بعد از ديگری کپی کنم و نظر خودم را راجع به آن بگويم. سينا می گويد : آيا فرقي بين همجنسگرايي ژنتيكي و همجنسگرايي روانی ميتوان قايل شد يا نه؟ ....اين سوالي است كه قبل از پاسخ دادن بدان بايد به اندازه ي كافي به آن فكر كرد...............!(پس فكركنيم..........)يعني اگر پس فردا يك گروهي پيدا شد كه خواستند به مقطوع النسل كردن بپردازند و تبليغ كنند و شادي كنند آيا بايد آنها را به صرف آزاديخواهي تشويق كرد؟ من فكر مي كنم بايد بين آنچه بصورت طبيعي وجود دارد و آنچه بشر آنرا از روي هوس يا بازي و يا بيماري بصورت مصنوعي و جعلي از خودش ميسازد و در مي آورد فرقي گذاشت.اگر قرار باشد با مشوق ناهنجاريهاي روحي -عاطفي باشيم ديگر نيازي به تيمارستان نداريم و بايد اجازه دهيم بيماران رواني هم بصورت آزادانه در اجتماع تردد و زندگي كنند و با امنيت پيدا و ناپيداي و نرم طبيعي جامعه را بازي كنند. من مخالف فعاليت همجنسگرايان ژنتيكي نيستم...اما بيماران را از اين حيطه خارج ميدانم و فكر ميكنم سفسطه اي كه در اين ميان پنهان است عامل تقويت كننده ي ناهنجاري هاي رو اني است نه آزاداي،و هشيارانه نبايد بدان دامن زد. اقتضاي روشن فكري اينست كه سره را از ناسره جدا كنيم و بدانيم كه هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد! نميدانم آيا ميتوانم به اين فكر خود معتقد باشم يا نه! 2ـآيا ميتوان سره را از ناسره جدا نكرد و درهم قضاوت كرد و نسخه ي همه را مثل هم پيحيد؟ با تعاريف پيجيده ي اجتماعي در اين باب چه بايد كرد؟ آن سفسطه را چگونه بايد براي اجتماع جا انداخت كه فرق است بين رواني ها و طبيعي ها. و براستي آيا در ميان آن تظاهرات كنندگان همه همجنسگراي ژتتيكي هستند؟ و از اين نوع سفسطه هاي عملي در هر مقوله اي ( كه باعث انحرافات جدي و اتلاف انرژي ميشوند) چگونه ميتوان پرهيز كرد و چگونه ميتوان آنرا براي اجتماع تبيين كرد تا نه سيخ بسوزد نه كباب. جيمی ، که اميدوارم خدا از سر تفصيراتش نگذرد، به زبان سليسلِ دری وری ِفارنگليسی :) نوشته است : بعضی ها همجنسگرا هستند ، درست . ولی بعضی ها برای اينکه مد است همجنسگرا می شوند، چرا و کی مد کرده اين يه نوشته طولانی می خواد که بعدا می نويسم تو همين جای کوچولو (چقدر می گيری منصرف بشی ؟:) صحبت پدر چون در رابطه با مسئله ديگری است بعد از اتمام اين دو کامنت که تقريبا در يک باره بودند می نويسم.
همان گونه که گفتم همجنسگرايی از نظر علمی در ابتدای دهه هشتاد از ليست بيماری های روانی خارج شد.در پی آن قوانين مللی و بين المللی برای دفاع از حقوق همجنسگرايان و رفع تبعيض از آنان به وجود آمد. در روزنامه امروز صبح استکهلم خواندم که از هر چهار نفر همجنسگرای در سوئد يک نفر گرايش جنسی خود را از اطرافيان و همکاران پنهان می کند. و حدود 20 درصد همجنسگرايان آشکار، معتقدند که همکاران آنان مايل به همصحبتی و همکاری با آنان نيستند. و فراموش نکنيم. اينجا سوئد است. کشوری که به آزادی های جنسی شهره است. طبق آمار سازمان بهداشت جهانی حدود 10 درصد از کل جمعيت دنيا همجنسگرا يا دوجنسگرا (بای سکسوئل ) است. طبق گزارشات علمی همجنس گرايی مسری نيستی و با تبليغات و نمايشات کم يا زياد نمی شود. ( احتمال آن وجود دارد که در اثر از بين رفتن تابوی همجنس گرايی تعداد بيشتری از همجنسگرايان نهفته ، علنی شوند ولی کسانی که ابدا گرايش همجنسگرايانه ندارند به هيچ وجه با تبليغات دگرگون و کن فيه کون نمی شوند) دوستان از همجنسگرای ژنتيک، همجنسگرای روان پريش، همجنسگرايی به عنوان مد حرف می زنند. من می گويم آيا به حقوق انسان باور داريم يا نه ؟ به اينکه انسان بايد قادر باشد بدون صدمه زدن به ديگران به نياز های جنسی خود و گرايش های جنسی خود پاسخ دهد و کسی نبايد بتواند برای ديگری شيوه زندگی و رفتار او را تعيين کند. مگر اينکه شيوه زندگی کسی به اجتماع و ساکنان آن صدمه بزند.اگر به اينها باور داشته باشيم جواب سئوال شما ساده است. منظور از همجنسگرای روانی يا روان پريش را با توجه به اينکه اين گرايش را بيماری نمی دانم نمی فهمم مگر اينکه بگوييم شخص دچار گيجی و گنگی جنسی است. که در اين صورت او نه در مورد گرايشات جنسی خود بلکه در تمام موارد زيستی خود به بحران رسيده است و مشکل او همجنسگرايی نيست. بلکه بحران هويت است. اگر معتقديم اشخاص دچار بحران هويت جنسی می شوند که اين بحران معمولا با امتحان کردن و تجربه کردن برطرف می شود و فرد به گرايش خود واقف می شود. در يک جامعه باز مسلما اين بحران ضايعات کمتری به دنبال خواهد داشت. در حالی که در اجتماعات بسته افراد مجبور به پنهان کردن هويت جنسی و يا انکار هويت جنسی خود هستند که مسئله را صد چندان بدتر خواهد کرد. مد به کسی لطمه ای نخواهد زد. مد شدن همجنسگرايی در بسياری از اجتماعات اروپايی موجب شده است که تابوي شديدی که روی موضوع است برداشته شود و همجنسگرايان نهفته بتوانند از انکار خود دست بردارند. ماجراجويی جنسی لطمه ای به انسانها نمی زند و من آن را در شناخت نياز ها و روحيه جنسی بسيار مثبت می بينم . فکر می کنم ماجراجويی جنسی ( اين کلمه را خودم به کار می برم و از آن بسيار خوشم می آيد :) همان است که سينای عزيز آن را هوسبازی ناميده است. در نوشته ها از کلماتی مثل روانی و طبيعی استفاده می شود. راستی طبيعی چيست ؟ آيا رفتار جنسی که در جامعه " طبيعی " ما مرسوم است " طبيعی " است ؟ آيا رابطه جنسی بين مرد و زن طبيعی است ؟ آيا مرد و زنی که به خاطر منافع مادی با هم ازدواج می کنند و يا بر اساس مصلحت فاميل يا صرفا تامين نياز های جنسی، بدون عشق و عاطفه ، طبيعی هستند يا دو انسان که با عشق و علاقه ، با نياز و شناخت همبستر می شوند ؟ براستی کداميک از اينها طبيعی است ؟ چه چيزی و چه مرجعی طبيعی بودن يک رابطه را مشخص می کند و چه مرجعی می تواند رابطه ای را به غير طبيعی بودن محکوم کند ؟ بحث مقطوع النسل کردن نمی دانم از کجا وارد اين مبحث شد که اگر به عنوان مثال است ، مثالی تخيلی است ولی اگر به عنوان اشاره به عدم توانايی همجنسگرايان به توليد مثل دارد می توان به آن اشاره ای داشت. جهان ما مملو از جمعيت است . جمعيتی که ضريب رشدی بيشتر از ظرفيت کره زمين را داراست و با پيش بينی های منابع علمی خطر ازدياد جمعيت کره زمين را تهديد می کند. واقع نگر باشيم . جمعيت زمين به طور ديوانه واری در حال رشد است. عدم توانايی ده درصد از اين انسانها ضربه ای که به اين رشد سرسام آور جمعيت نمی زند هيچ من شخصا فکر می کنم به نوعی بايد سپاسگزارآنان نيز باشيم که عاملی در اين سرسام محصوب نمی شوند. بخواهيم غير واقعی و تخيلی برخورد کنيم ، خوب گيرم که اصلا جمعی مقطوع النسل کردن خودشان را تبليغ کردند . اين که جرم نيست. بدن خودشان است واگر مايل بودند می توانند قدرت توليد مثل را از خودشان صلب کنند. امروزه در بسياری از کشورهای پر جمعيت به افرادی که اينگونه رفتار می کنند جايزه می دهند. تا وقتی که صدمه ای به اشخاص ديگر نزنند و تصميم فقط به خودشان محدود شود اشکال قضيه در چيست ؟ سينا ی عزيز از اين در هراس است که در جمع 40 هزار نفری تظاهرات روز شنبه تعداد زيادی همجنسگرايان غير ژنتيک باشند. من می گويم باشند. مشکل در چيست ؟ اينکه انسانی به دليل عشق و عاطفه و نه به دليل ارث ژنتيکی به انسان ديگری که تصادفا همجنس اوست کشش پيدا کرده است به نظر من زيباست . من مشکلی در اين امر نمی بينم. و راه حل شما چيست ؟ آيا بايد پليس جنسی تعيين کرد و از همجنسگرايان تست ژنتيک به عمل آورد و هر آنکس که خورده برده ژنتيک نداشت گرفت و انداخت در تيمارستان تا " جامعه ای سالم " تحويل شهروندان داد؟ يا آنکه به همين صورت به حق انتخاب آنان در شيوه زندگی احترام گذاشت و حقوق آنان را به عنوان يک انسان رعايت کرد و سعی کرد تا ديگران هم اين رعايت را به جای آورند ؟ اينجا بايد ياد آور شوم که همجنس گرايی ( هموسکسواليته )با پدوفيلی ( بچه بازی ) فرق دارد. همجنس گرايی رابطه دواطلبانه دو انسان بالغ است که به يکديگر را انتخاب می کنند در حالی که پدوفيلی رابطه جنسی تحميل شده از طرف انسان بزرگسال به کودک است ، تجاوز محض، که در آن هيچ حقی وجود ندارد. پدوفيلی جرم است و پدوفيل مجرم. پدوفيلی تجاوز جنسی نسبت به کودک است و بايد طبق قوانين بين المللی دفاع از حقوق کودک مورد مجازات قرار گيرد. من در بسياری موارد احساس می کنم که وقتی از انسان همجنسگرا و همجنسگرايی صحبت به ميان می آيد همان پدوفيلی در نظر بسياری از دوستان شکل می گيرد و با اکراه خاصی از آن صحبت می شود. اينجاست که صحبت از تيمارستان ها و از اين قبيل به ميان می آيد. اما همجنسگرايی بيماری روانی نيست و همجنسگرا به تيمارستان نيازی ندارد. همجنسگرا همان عملکرد اجتماعی را دارد که من و تو ی دگر جنس گرا داريم و بايد از همان حقوق برخوردار شود. نه کم و نه بيش. همجنس گرا به جدا بودن از اجتماع احتياجی ندارد چرا که همجنسگرا صدمه ای به روابط اجتماعی و افراد اجتماع نمی زند.فراموش نکنيم که طبق آمار افراد پدوفيل مردان هتروسکسوئل هستند.و غالبا زندگی خانوادگی معمولی دارند. مطلب ديگری که مطرح شد از طرف پدر بود . مطلب اينگونه است: من معتقدم زوج همجنس گرا نميتونن والدين خوبی برای هيچ کودکی باشند.. لطفا يک نفر منو قانع کنه. پدر جان. من قصد قانع کردن ندارم. من از اطلاعات خودم در اختيار می گذارم. اطلاعات من هم نسبت به سواد و معلومات و بينش من محدودند. اين برگ سبز را با شما قسمت می کنم اميد آنکه به کارتان آيد.
آنچه در مورد حق همجنسگرايان در رشد و پرورش کودک مورد بحث قرار گرفته است عمدتا از دو ديدگاه است . من سعی می کنم هر دو را مورد بررسی قرار دهم. اولين ديدگاه ، نظری است که همجنسگرايی را با وجود تمام مباحث علمی و اجتماعی که در مورد آن شده است ، بيماری می داند ويا حد اقل آن را ناهنجاری می خواند و معتقد است که انسان بيمار/ ناهنجار قادر نيست که والد خوبی باشد. اين نظريه حتی اگر به روی خود هم نمی آورد معتقد است که کودکان در اين خانواده ها مورد تجاوز قرار می گيرند و يا تحت تاثير والدين خود هموسکسوئل می شوند. اين نظريه عمدتا با فرزند خواندگی مردان همجنس گرا مخالف است چرا که آنان را عياش و خوش گذران و متجاوز می داند. رابطه جنسی بين دو مرد را کثيف و زشت و غير انسانی می داند و از تصور آن هم حالش به هم می خورد. جواب من در مورد کسانی که به وضوح به اين تفکر اعتراف می کنند اين است که اطلاعات بهتری در مورد همجنسگرايی کسب کنند و تابوهای ذهنی خود را به دور بيافکنند و روابط انسانها را به همان صورت که هست يعنی رابطه ای انسانی ببينند. کودکان تنها در رابطه با افراد پدوفيل مورد سوء استفاده جنسی قرار می گيرند و فرد همجنسگرا درست به اندازه فرد دگر جنسگرا به کودک عشق می ورزد و به حقوق او احترام می گذارد. فرضيه ای در اين بحث است که چون کودک به فرزندی پذيرفته می شود و رابطه خونی با پدر خواندگان خود ندارد ممکن است به عنوان ابژه جنسی مورد استفاده قرار گيرد. اين امر صحت ندارد و اگر داشت کل مسئله فرزند خواندگی زير سئوال می رفت. پدر خواندگان زير سوال بودند که با دختر خوانده خود رابطه بر قرار کنند و مادر خواندگان با پسر خوانده خود. در صورتی که اين مسئله صحت ندارد. انسان همجنسگرا همان غرايزی را دارد که انسان دگر جنسگرا و رابطه جنسی با کودک برای او ارضاء کننده نيست. اما نظريه ديگری نيز وجود دارد که خانواده همجنسگرا را نه به دلايل فوق بلکه به دلايل ديگری به عنوان والدين مناسب نمی داند.آن دلايل از اين قبيلند 1 ـ کودک در خانواده همجنسگرا صرفا با يک جنسيت در تماس است و الگوی لازم را برای شناخت جنسيت ديگر در اختيار ندارد. به زبان ساده تر کودکی که با دو زن بزرگ می شود شناخت درستی از رل مرد ندارد و کودکی که با دو مرد بزرگ می شود شناخت درستی از رل زن ندارد. 2ـ به دليل اينکه کودک با يکی از دو جنس بزرگ می شود معمولا با هويت جنسی خود نيز دچار مشکل می شود 3ـ کودک از طرف جامعه مورد تحقير قرار می گيرد و مجبور می شود يا هويت خانواده خود را پنهان کند و يا آنکه با شخصيتی سر خورده بزرگ شود. يعنی اين که به بيان ساده تر طرفداران اين نظريه با استناد به حقوق کودک با فرزندخواندگی خانواده همجنسگرا مخالفت می کنند. که من فکر می کنم پدر عزيز نیز از همين زاويه حرکت می کند.من هم سعی می کنم نظر خودم را خلاصه بيان کنم. در اجتماعی زندگی می کنيم که خانواده متمرکز معنی خودش را کاملا از دست داده است. امروزه بسياری از کودکان از ديدن يکی از والدين خود محرومند. و تک والدی رشد می کنند. حضور يا عدم حضور جنس ديگر در خانه می تواند با روابط اجتماعی جانشين شود و کودک درک مشخص تری از روابط انسانی در اجتماع داشته باشد. فراموش نکنيم که زوج همجنسگرا باری به هر جهت و در اثر پاره شدن کندوم يا سهل انگاری در مصرف قرص ضد حاملگی بچه دار نمی شوند. زوج همجنس گرا با برنامه ريزی دراز مدت و گذشتن از موانع بسيار زياد بچه را به خانواده راه می دهند و به او به عنوان" خوب حالا خواست خدا بود " و " هر آنکس که دندان دهد نان دهد " نگاه نمی کنند. خانواده همجنسگرا که تصميم به فرزند پذيری می گيرد تمام امکانات و روابط خود را می سنجد و با مشاوران مخصوص در ميان می گذارد. در خانواده های معمولی درصد بسيار زيادی از کودکان ناخواسته هستند و ناخواسته به دنيا می آيند. در خانواده همجنس گرا کودک با دلبستگی پذيرفته می شود.بسياری از کودکان که در خانواده های معمولی به دنيا می آيند شاهد ضرب و شتم مادر يا تحقير و توهين والدين نسبت به هم هستند ، ما اينها را برای کودک مناسب تشخيص می دهيم و اجازه می دهيم که پدر و مادری که هيچ صلاحيتی برای تربيت کودک ندارند به راحتی بچه دار شوند و چندين بچه پشت هم داشته باشند و بچه هايشان در کوچه و خيابان بزرگ شوند و دزدی و هزار جرم ديگر را پيشه کنند و آنرا طبيعی بدانيم ولی خانواده همجنسگرا را که با عشق و دلبستگی تقاضای فرزند خواندگی يکی از همين کودکان را می کند غير طبيعی می شماريم ؟ در مورد هويت جنسی کودک من فکر نمی کنم که مشکلی پيش بيايد همچنان که دوستانی دارم که همجنسگرا هستند و فرزندان دگر جنسگرا دارند. هويت جنسی به ارث نمی رسد و مسلما تحميل هم نمی شود. اگر کودکی به انتخاب خود همجنسگرايی را برگزيد من شخصا مشکلی در آن نمی بينم. شما چطور ؟ در مورد فشار اجتماعی کاملا با اين نظريه موافقم. اما راه حل را در تغيير اجتماع می دانم و نه تحميل نظرات اجتماعی به خانواده همجنسگرا.اگر اجتماع چنين رفتار می کند بايد اجتماع را عوض کرد. همچنان که روزی طلاق گرفتن زنان ننگ شمرده می شد و کودکی که در خانواده طلاق گرفته زندگی می کرد از زخم زبان ها در امان نبود ، اما اين شرايط در اروپا به شدت عوض شده است و مادران /پدران همراه کودکانشان واحدی متعادل از خانواده به شمار می آيند. پس اين تغيير بايد داده شود ..و هر چه زودتر بهتر. با تحميل کردن و بر هذر داشتن خانواده همجنسگرا از پذيرفتن کودک اين مسئله حل نمی شود. صحبت دراز شد و اين نوشته بسيار طولانی در خاتمه فقط می گويم که انسان همجنس گرا بيمار نيست. انسانی است بسيار عادی که به شيوه ای ديگر زيست می کند. اين شيوه او را نه برجسته می کند و نه حقير. تنها متفاوت. تفاوت را منفی ندانيم . دنيای همگون جای زيبايی برای زندگی نيست. دنيا پر از رنگ است و هر کدام از ما رنگی از رنگهای دنيا. شايد سليقه ما رنگی را نسبت به رنگ ديگر متمايز کند اما اين نشان برتری آن رنگ نسبت به ديگران نيست. رنگين کمان را به خاطر بياوريم. و دنيايی رنگارنگ برای يکديگر و تمام مردم جهان آرزو کنيم .اين هم لينک نوشته قبلی ام در مورد همجنس گرايی برای دوستانی که احيانا آن را نخوانده اند: !!!چگونه ياد گرفتم نگران نباشم و همجنسگرا را انسانی طبيعی بدانم در ضمن چند فيلم خوب در سالهای اخير به بازار آمده است که سعی می کنم در آينده آنها را معرفی کنم .
امروز در استکهلم فستيوال همجنسگرايان که همه ساله در همين تاريخ بر گزار می شود آغاز به کار کرد. اين فستيوال که قبلا هفته آزاد سازی نام داشت اکنون با نام فستيوال غرور هر ساله استکهلم را پر از رنگ و آوازهای شاد و صحنه های تعجب آور می کند. در اين هفته هموسکسوئل ها، بای سکسوئل ها ، ترانس سکسوئل ها ، ترانسوسيت ها وانسانها با ديگر گرايش های انسانی ـ جنسی آزادانه و با لباس های رنگارنگ در شهر در تجمعات مختلف شرکت می کنند. چندين سينما به نمايش فيلمهای همجنس گرايانه مبادرت می کند و همجنس گرايان به طور بسيار علنی تر در اجتماع ظاهر می شوند. در کشور من عشق ممنوع است . در کشوری " که دهانت را می بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم " ، سخن از عشق گفتن ، گزافه است و به خاطر دوستی و عشق مجازاتی چون سنگسار و شلاق انتظار انسانها را می کشد. در اين ميان سخن از عشق همجنس، و حق انسانها برای انتخاب همراهشان گفتن بسيار دور از واقعيت به نظر می آيد. ولی اين به آن معنی نيست داشتن گرايش های مختلف جنسی در کشورهای اروپايی به سادگی پذيرفته شده است. در اوايل دهه هشتاد ميلادی پديده همجنس گرايی از ليست سياه بيمارهای روانی خط خورد. آنچه قبل از آن بيماری روانی خوانده می شد و مبتلای به آن آنچنان با شک های الکتريکی و داروهای شيميايي تحت درمان قرار می گرفت که از نظر جسمی و روحی در هم شکسته و تخريب می شد، ديگر به عنوان بيماری روانی مطرح نشد و تنها به عنوان يک شيوه زندگی شناخته شد. از آن زمان تا امروز جنبش همو سکسوئل ها راه بسيار زيادی را برای شناساندن حق همجنسگرايان به عنوان انسان به مردم طی کرده است. يکی از اين راه ها استفاده از شوخی های بسيار تحقير کننده ای است که در تمام زبانها و فرهنگ ها بر عليه همجنسگرايان وجود دارد ، لغت "کونی" ، يا "بچه کونی " که در تمام زبانها به عنوان مترادف وجود دارد توسط کمدين های همجنسگرا به چالش گرفته شد. در سوئد که اين لغت به عنوان يک فحش بسيار بد استفاده ميشد توسط چند کمدين معروف همجنسگرا استفاده شد. آنان با اين بيان که ما با به کار بردن اين کلمات از بار توهين و تحقير آن کم خواهيم کرد به روی صحنه رفتند و يا در نوشته ها يشان خود را کونی" و" بچه کونی" خوانند. اين برخورد که با شک شديد مردم در مطبوعات مواجه شد به تدريج توانست بار اين لغت را کم کند. امروز استفاده از اين کلمه توسط خود همجنسکرايان معمول است و هيچ بار منفی هم به دوش ندارد. ساده تر بنگريم معمولا برای "تحقير کسی از لغتی که او در معرفی خود به کار می برد هم استفاده نمی کنيد ، اين طور نيست ؟ زنان لزبين هميشه با برخوردهای دوگانه ای روبرو شده اند . لزبينی و رابطه جنسی دو زن همواره به عنوان بازی يا حتی پيش برنامه فيلمهای پرنو استفاده می شد ، که راه خوبی هم برای تحريک مردان به حساب می آمد. اما در انتهای کار مردی وارد ماجرا می شود و به بازی کودکانه دو زن خاتمه می دهد. و اثبات می کند که وجود مرد در رابطه اصل اساسی است و رابطه بدون وجود او ناقص است. زنان لزبين وجود و حضور هميشگی مردان در زندگی زنان را به چالش گرفتند و شيوه ای نوين را به عنوان شيوه ای از زندگی به نمايش گذاشتند. جنبش همجنسگرايی همواره در مقابل جامعه پدر سالار ايستاده است و همواره با سرکوبات شديدی از طرف جامعه پدر سالار روبرو شده است.جامعه پدر سالار همواره شيوه زندگی و ارتباط جنسی انسان همجنس گرا را به عنوان انحراف جنسی و اخلاقی قلمداد کرده است و اين گروه را همواره تحت فشار قرار داده. از بدو شروع حرکت های حق طلبانه جنبش زنان ، همجنس گرايان در کنار اين جنبش قرار گرفتند و اين جنبش را جنبش خود دانستند. مردان و زنان همجنس گرا که هميشه تحت فشارهای اجتماعی قرار داشتند خود را به راحتی در ميان فمينيست ها پذيرفته شده می ديدند .اين مسئله مشخصا مورد استفاده تفکر مرد سالارانه مسلط به جامعه قرار گرفت و با بيان اينکه زنان فمينست همه لزبين هستند و به خاطر نفرتی که از مردان دارند به سوی همجنسان خود رو می آورند سعی در مخدوش کردن جنبش های اجتماعی و جنسی داشتند. در ايران هنوز صحبت از همجنسگرايی تابو است و معرفی هم جنس گرايی به عنوان جرمی که مجازاتی برابر با مرگ دارد به حضور فعال اين تابو در جامعه دامن می زند. دوستی از فعالان جنبش زنان در ايران که مدتی پيش سفری به خارج از کشورداشته است در گفت و گويی مطرح کرده بود که من بسيار مايل هستم که مسئله حقوق همجنسگرايان را مطرح کنم اما می بينم که با اين حرکت خودم را زير سئوال بيشتری ميبرم و جانم را به خطر می اندازم.اما آنچه برای من جذاب بود زمزمه های شناسايی اين حق در گوشه و کنار جنبش زنان در ايران بود. برنامه فستيوال همجنسگرايان در استکهلم بعد از چند روز فيلم و موزيک و سخنرانی و با ز هم موزيک با رژه کارناوالی بزرگی در روز شنبه خاتمه پيدا می کند. اين رژه که سالانه بين 30 تا 40 هزار نفر در آن شرکت می کنند برنامه ای مملو از شادی و رنگ و موزيک است. مردان و زنان با لباسهای زيبا و اغراق شده خود در آن شرکت می کنند و با رقص و پايکوبی خيابانهای استکهلم را پشت سر می گذارند. يکی از رنگهای بسيار زيبای اين کارناوال پرچم های رنگين کمان است که اکنون 25 سال است به عنوان سمبل همجنسگرايی استفاده می شود. رنگين کمان با رنگهای مختلف خود از چند گونه بودن و در عين حال ارزشی واحد داشتن سخن می گويد . پرچم رنگين کمان امروز نمايش علنی همجنس گرايان است. نمايشی زيبا که تحمل يکديگر و زندگی در کنار يکديگر با عقايد و انديشه های مختلف و گرايش های مختلف را نويد می دهد. اگر روز شنبه در استکهلم بوديد . مرا در کنار دوستان همجنس گرايم در صف کارناوال جستجو کنيد.
اين مطلب را يکی از دوستان در کامنت ها نوشت يکي از وبلاگنويسان خراسان جديدا پيشنهادي کرده که اگر شما هم آن را قبول داشتيد مي توانيد با لينک کردن آن به جمع ما بپيونديد. با هم مي خوانيم:
چند وقتي است كه از سوي شركت مخابرات عده اي خودسرانه اقدام به ايجاد محدوديتهايي براي وبلاگهاي پرشين بلاگ و بلاگ اسپات ميكنند و هيچ كس نيز در قبال اين اعمال خودسرانه پاسخگو نيست وبلاگها به عنوان پديده اي جديد و رهاورد عصر الكترونيك شناخته مي شوند كه هنوز در كشور ما هيچ پايگاه ومرجعي را براي رسيدگي به مشكلات صنفي خود بوجود نياورده اند لذا به نظر ميرسد كه به جز خود آنها هيچ كس نمي تواند زبان رسايي براي بيان اعتراضات آنها باشد.
لذا من به عنوان يك وبلاگ نويس از همه وبلاگ نويسان ايراني دعوت مي كنم در يك اعتراض صرفا صنفي نا رضايتي خود را از ايجاد محدوديتهاي بدون قاعده اعلام كنيم.همين ابتدا اعلام كنم كه اين اعتراص يك حركت كاملا صنفي براي دفاع از حقوق وبلاگهاست نه بيشتر و نه كمتر. لذا پيشنهاد مي كنم در اعتراض به اين امر همه وبلاگ نويسان روز جمعه 17 مردادماه 82 ( روز خبرنگار ) كه بناست خبرنگاران مطبوعات قلمهاي خود را به زمين گذارند در همراهي آنها از بروز كردن وبلاگ خود خودداري ورزيم. من چنين می کنم. اين هم ترانه ای از داريوش که رزای نازنينم برايم در کامنت ها آدرس داده است. به بچه هامون چی بگيم ؟
چندي پيش داشتم از ميدان سرگل واقع در مركز شهر استكهلم رد مي شدم اعضا حزب كمونيست كو ليگري جمع كوچكي را در آنجا تشكيل داده بودند و داشتند سرود ملي خود را يعني " سيا سيا هاي خومون، غريبه نياد داخلمون " :)) را مي خواندند و احتمالا نسبت به چيزي اعتراض مي كردند . البته براي استتار كامل مخفي كاري هاي لازم را كرده بودند و تمام پلاكاد ها را به زبان سليس فارسي نوشته بودند تا اين اجنبي ها نفهمن از كجا خوردن :) و چيزي که موجب می شد متوجه نشويم که آيا اين عزيزان !!! برای اعتراض آمده اند و يا صرفا پيک نيک خانوادگی است آن بود که من شخصا هيچ مهماتی در آن نزديکی نديدم . دريغ از يک شانه تخم مرغ :) . ديروز كه با دوستانم جمع بوديم سئوال كرده بودم آيا كسي مي دانست اعتراض آن روز به چه بوده است و يكي از بچه ها گفت كه اطمينان ندارد ولي چون سالروز مرگ حكمتيسم بوده است شايد در همان رابطه باشد. ناگهان به فكر غيبت كبراي آقاي بكتاش افتادم . و اينكه مدتي است خبري از ايشان نيست. به شدت دلم برای فحش ها و خرده فرمايشاتشان تنگ شد و به شدت نگران شدم. نكند كه از غم فراوان، بر سرو سينه کوبان و سرو جان فداي رهبر گويان، با کله به درياچه ای پريده اند و بعد يادشان آمده است كه شنا بلد نيستند..خلاصه در همين فكر ها بودم كه به ياد آوردم غيبت كبري ايشان مصادف شده است با افشاي لمپن درونشان در وبلاگ من (به زبان ساده تر از وقتي كه به من فحش داده است رفت و ديگه نه اينجا و نه در وبلاگ هاي ديگر پيدايش نشد) . خوب من خودم معمولا فحاشي نمي كنم و اگر هم كردم آنقدر بالغ هستم كه پاي اشتباهم بايستم و عذر خواهي كنم. ايشان انگار از خجالت غيبش مي زند و به اميد اينكه آب ها از آسياب بيافتد آفتابي نمي شود. آخ كه همين شرم و حياش ما را كشته ...
راديو پژواک برنامه ويژه ای در رابطه با سالروز جاودانگی شاملو تهيه کرده است که در آن قسمتی از مصاحبه ای که در سال 94 در سفر شاملو به سوئد تهيه شده بود پخش کرده است. اين برنامه و به خصوص اين مصاحبه بسيار جالب است . برای شنيدن آن اينجا را کليک کنيد.
و ما زيبا ترين ِ زنان هستيم در نظر اول چهره معمولی هر زن ديگری را داشت. ممکن بود کسی هم بگويد زشت است. اما من نه .قدری اضافه وزن داشت. بعد از چند شکم زايمان ديگر بدنش از فرم افتاده بود. سيه چرده بود و موهايش وز خورده. در نظر اول هيچ چيز جذب کننده ای نداشت.بعد از اينکه ده پانزده دقيقه با هم صحبت کرديم، کم کم چهره اش دلنشينی خاصی به خود گرفت. ذهن فعال و جذابی داشت. متواضع و متفکر بود. حق خود را می شناخت و می دانست و به حقوق تمام انسانها احترام می گذاشت. به خود و ديگری تحت هيچ عنوان برتری نمی داد. خيام و مولوی و نيما و سهراب و فروغ و شاملو را عاشق بود. آرام بود و آرامش را يافته بود.آنچنان در دل جای گرفت که دل خانه کوچکی مادمالعمر در اختيار او گذاشت. از اينگونه زنان زياد نشناخته ام . تعدادشان کم بوده است و غالبا تنها بوده اند.تنها زندگی می کرده اند و نه به آن دليل که تنهايی را دوست می داشته اند بلکه بيشتر به آن دليل که مردی در خور آنان کم يافت می شود.هر وقت ديدمش به خود گفته ام آيا مردی هست که ارزش او را بداند و بخواهد او را از نظر عاطفی حمايت کند؟ مردی نه چون مردان ديگر که زن را تنها به زيبايی ظاهر می نگرند و انتخابشان هم بيشتر حول زنانی سطح انديش می گردد و چون اينگونه انتخاب می کنند زنان همه را سطحی و ابله می پندارند ؛ بلکه مردی که او را ببيند و همان گونه که من او را زيبا می بينم زيبايی اش را حس کند و ببيند ؟ اين توقع از مردان را به مرور توقعی بسيار زياده يافتم.
بسياری از مردان انديشمند کشورم را ديده ام و می شناسم ، اگر نخواهم همه را از دم يک تيغ بگذرانم بايد بگويم که بيشتر آنان از زن به عنوان شريک زندگی درک درستی ندارند. زن مادر است. مادر بچه ها و تيمارگر مرد. کسی که مرد از دامان او به معراج می رسد . شخصی که آرامش و رفاه مرد را به غايت تعميم کند تا مرد بتواند خود و پيشرفت هايش را متحقق کند. آری. پشت هر مرد موفقی زنی ايستاده است. راستی پشت زنان موفق چه کسانی ايستاده اند ؟ غالبا خودشان.غالبا با دو برابر سعی و تلاش برای سامان دادن خانه و زندگی و احيانا فرزندانی که تعليم و پرورش آنان بعد از طلاق احتمالی ـ يا حتی در صورت تداوم ازدواجشان ـ بر عهده شان گذاشته شده است توانسته اند به اندازه يک سوم مردان متاهل که توسط زنی تيمار می شدند موفقيت کسب کنند. مردی از نويسندگان بزرگ ايرانی که کتابهايش در دست هر کسی است و رمان هايش معروف خاص و عام در مجلسی می گفت که من هيچوقت نمی دانستم بچه ها چه کلاسی هستند، چه می خورند و چگونه می پوشند و مدرسه شان چگونه می گذرد. آری او همسری داشت که به تمام اين کارها رسيدگی کند. وقتی به زندگی اکثر مردان بزرگ نگاه می کنی در کنارشان زنی را می بينی که همسر اوست. خودش هيچ است و همسر مردی بزرگ است. معمولا نام فاميلش را هم کسی نمی داند و همه او را به نام خانم مرد بزرگ می شناسند و صدا می زنند. زنان بزرگ معمولا تنها زندگی می کنند. کسی کارهای آنان را انجام نمی دهد و کسی زندگی آنان را سامان نمی دهد. کسی فرزندانشان را لباس نمی پوشاند و روانه مدرسه نمی کند تا اگر آنان شب تا به سحر بيدار نشسته اند و مشغول کاری بزرگ بوده باشند بتوانند ساعتی از استراحت داشته باشند. زنان بزرگ به غايت خود ساخته هستند. و از نظر عاطفی و احساسی تنها. شايد به همين دليل است که نوشته های زنان عمدتا اندوه عشق و غم تنهايی است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ با دوستان گپ می زديم ،موضوع تنهايی بود و رابطه و ديدگاه های مردانه و زنانه . دوستی گفت ـ مرد ايرانی را به عنوان پارتنر نمی پسندم. از آزادی و حق تنفس زن درک مشخصی ندارد. حتی در رختخواب هم به تو و خواسته های تو احترام نمی گذارد. بلد نيست و نمی داند که عشق ورزيدن هنری است که بايد آموخت و ارضاء خودش را دو طرفه می بيند و فکر می کند که هر دو خوش و راضی هستند. به الگوهای قديمی پا بند است و خواستار حفظ نفش های سنتی است. عموما نمی گويم ولی اکثر اين گونه است. می گفت : نه اينکه بگويم بسيارهم طرفدار دارم در ميان مردان ايرانی ، نه. من و تو ايده آل مرد ايرانی نيستيم. نه اينکه ما آنها را نپذيريم و رد کنيم ، آنها هم تحمل ما را ندارند. عمده دوستان متفق الاقول بودند. رابطه با مرد اروپايي عمدتا آزادی بيشتری را در خود دارد و حرمت زن برای اکثريت مردان اروپايي امری غريب و ناشناخته نيست. می دانستم که عمدتا درست می گويند. مردانی را که در زندگی ام می شناختم به ياد آوردم. مردی که خود را فمينيست می دانست و مقاله های فمينيستی ترجمه می کرد و می گفت حوصله ندارد در زندگی خصوصی هم با زنی سر و کله بزند که داثما او را به چالش می خواهد بلکه راحتی باشد و حالی و رخت خوابی. مردی که می گفت زن بايد بتواند خوب غذا درست کند. مردی که می گفت زن خوب است که تحصيل کرده باشد و شاغل باشد اما وقتی می آيد خانه ديگر بايد مادر و همسر باشد و ديگر به کار دنيا کاری نداشته باشد، مردی که می گفت..... می دانستم راست می گويند، و عمدتا حق با آنهاست. خودم از همه آنها بيشتر زخم ديده و خورده بودم. چه نجربه های ديگران را که ديده و شنيده ام و چه تجربه های شخصی. اما باز پرسيدم : شما می گوييد که رصد بسيار بزرگی از مردان ايرانی اينگونه هستند. من می پرسم چند در صد از زنان ايرانی مثل ما هستند ؟ همه در اين امر متفق بودند که درصد اين گونه زنان اندک است. ـ خوب پس احتمال اين همچنان وجود دارد که مردان ايرانی هم وجود داشته باشند که مثل ما بيانديشند، اگر امکان تغيير و تحول در زن ايرانی وجود داشته باشد پس اين امکان در مورد مرد ايرانی نيز وجود دارد.زمان می برد، مشخص است.در نظر داشته باشيم که مرد اروپايی هم از ابتدا چنين نبوده است. به خاطر داشته باشيم که زنان اروپايی در راه تفهيم حقوق خود به مرد اروپايی رنج بسيار برده اند. آنچه ما از آن استفاده می کنيم امروز بهره کار آنهاست. روزی اين تغيير در مرد ايرانی هم به وجود خواهد آمد.دور است ولی ناممکن نيست. کما آن که هستند امروز هم مردانی که به اين باور رسيده اند. ـــــــــــــــــــــــــ بگذار ابلهان و ساده انديشان زنان انديشمند و زنان مستقل را نا زيبا بپندارند. بگذار با مثل هايی همچون " زنان يا زيبا هستند و يا تحصيل می کنند " ، روزگار ناچيز خود را به خنده ای رنگ دهند و در پی عروسکان بدوند و از کوته فکری زنان بر جنازه های خويش ناله ساز دهند. زيبايی هر آن چيز است که من و تو می سازيمش. و ما زيبا ترين زنان جهانيم
: وقتی به سوئد آمده بودم متوجه اصلی در سوئد شدم که بسيار انسانی بود همه افراد بی گناه اند مگر اين که عکس آن ثابت شود. در ايران اين اصل را به نوعی ديگر می شناسيم : همه افراد گناه کارند مگر اينکه قادر باشند عکس آن را اثبات کنند. امروزه اروپا به شدت به سمت سرمايه داری شدن در حرکت است. و سوئد هم يکی از کشورهای اروپای بزرگ است. اين اصل کم و بيش به اين شکل در آمده است: چقدر پس انداز بانکی و خانه و زندگی و چه نوع ماشين و چه قدر سهام معتبر داری تا بگويم تا چه اندازه بی گناهی.
زندگی کردن در دنيايی که پول حرف اول را بزند ساده نيست ولی کماکان به زندگی کردن در دنيايی که زور، ايدتولوژی و اعتقادات فرقه ای و گروهی حرف اول را بزند ارجحيت دارد. چرا که در آنجا همان افراد سرمايه و پول را هم در اختيار گرفته اند و با آن به سر مردم می کوبند و از انسانها را از همين ذره آزادی های اجتماعی که توانسته اند کسب کنند منع می کنند. در حکومت سرمايه به خاطر حفظ سرمايه هم که شده است دمکراسی نيم بندی وجود دارد که به تو اجازه می دهد اگر توانستی شخصيتی قوی برای خودت بسازی ، خودت باشی و بی توجه به جريان سيل آسای ميانه ، کنار بايستی و تصميم بگيری که همراه جريان شنا نکنی.
يادم می آيد روزگاری را که فرياد ها يمان را يکی می کرديم تا دنيا را دگر گون کنيم. سالهای 60 و کليه انقلابات اجتماعی و انسانی. قصد دگرگون کردن. قصد تغيير . امروز آرمان ها کمتر نقشی در زندگی انسانها بازی می کند. سياست از آرمان تهی شده و سياسيون به شکل تهوع آوری قدرت طلبی و منفعت جويی را پيشه کرده اند. همه با هم سر ميز مذاکره می نشينند و همه با هم متحد و متفرق می شوند فقط به دليل خواسته های فرقه ای و گروهی خود به نام مردم و مملکت ها تيشه بر ريشه انسانيت می زنند. در اين ميان چند تن رويا پرداز هميشه هستند که فرياد می زنند. شايد نه آنقدر ساده لوحند که به خاطر تغيير جهان فرياد بزنند..تنها برای آنکه با اين جهان همخوان نباشند و در تغيير به سوی پليدی شريک نباشند ، تنهابرای اينکه خرده های انسانيت خود را حفظ کنند ، فرياد می زنند. خيلی نا اميدانه شد اين نوشته . دلم گرفته. آهنگ جان لنون را گوش کنيم شايد دری به سوی تجلی بگشايد. Imagine
برنامه شبي با آيدا شاملو در پال تالك ديشب بسيار خوب برگزار شد. به گفته اكثر دوستان حاضر در اتاقها ( دو اتاق براي اين كار تدارك ديده شده بود كه اتاق دوم صداي اتاق اول را مي گرفت) يكي از بهترين برنامه ها در پال تالك بود. از هنرمنداني كه در برنامه شركت كردند اسماعيل خويي بود و شعر بلند "در ستايش شاملو " زيبا كرباسي . يدالله رويايي . مريم هوله . هومن عزيزي. اسفنديار منفرد زاده و بنگت سودرهل( مسئول بنياد استيگ داگر من در سوئد كه بورس استيگ داگر من را به شاملو اهدا كرده بودند) . نكته بسيار جالب كه توسط يك نفر مطرح شد معماي سي دي كارون بود. اين سي دي مدتهاست كه در نروژ تهيه شده است و به فروش مي رسد. به نام شعرهاي منتشر نشده احمد شاملو و با صداي شاملو. من يك بار اين سي دي را شنيده بودم و ديدم نه صدا ي شاملو است و نه شعرها شعر شاملو به نظر مي آيند. بسيار شعار گونه و تا حدي ارزان. در مصاحبه اي كه راديو محلي با مسئول انتشار اين سي دي انجام داده بود ايشان گفته بودند كه اين سي دي با تائيد و تاكيد خانم آيدا تهيه شده است و او خود صداي شاملو را تاكيد كرده است. دوستان از آيدا سئوال كرده بودند و او از اين مسئله كاملا بي اطلاع بود. صدا را پخش كردند و او هم تاكيد كرد كه اين صدا صداي شاملو نيست. معماي اين سي دي حل شد و رو سياهي اين تقلب بزرگ براي تهيه كننده گان و انتشار دهندگان آن باقي ماند. به هر حال شب خوبي بود ...براي همه عزيزاني كه با آيدا و با ياد شاملو دور هم گرد آمده بودند.
پ. ن . سری به لينکهای شبح زدم و در سايت جوانان سوسياليست قسمت کوتاهی از صحبت های آيدا را در پال تالک درجواب به چند سوال روی نت قرار داده اند. اينجا را کليک کنيد
و در اينجا هم می توانيد به شعر پريا با صدای شاملو گوش کنيد.
دو تا لطيفه بامزه شنيدم اين روزها گفتم برايتان تعريف كنم تا تعطيلات كيفتان كوك بشه. 1- يك نفر رفت حج . ضمن اجراي آداب حج رسيد به سنگ شيطان و رسم سنگ انداختن به سمت آن. او هم شروع كرد به سنگ انداختن . سنگ هاش كه تمام شد واستاد به فحش دادن. 2- يك نفر هواپيما سوار شد و وقتي حركت كرد رفت كابين خلبان و گفت برو كوبا. خلبان نگاهي به او انداخت و گفت : اما تو كه اسلحه نداري. مرد گفت: خاك تو سرتون بكنن كه به زبون خوش كاري را نمي كنيد.همش بايد زور بالا سرتون باشه؟ جان من بخنديد كنف نشم :) باور كنيد آن كه تعريف مي كرد من از خنده ريسه رفتم. اگر به اندازه كافي با حال نبودن اين كليپ را نگاه كنيد . خيلي با حاله. كليك كنيد من كه شباهت هاي زيادي بين ايتاليا و ايران مي بينم..شما چه طور? ********************************* فارسي حرف زدن بچه هاي ما ايرانيان خارج از كشور گاهي خيلي جالب مي شود( نه كه حرف زدن خودمان كم خنده داره :). يكي از دوستان تعريف مي كرد كه دوستانش پسري دارند كه الان ديگر بزرگ است. او به فيلمهاي بي سر و ته هاليوودي كه بزن بزن و اكشن است علاقه مند است و دائما از پدر و مادر مي شنود كه اين فيلمهاي مزخرف چيست كه نگاه مي كني. روزي دوست من از آقا پسر پرسيده بود : تو به چه نوع فيلمهايي علاقه داري؟ آقا پسر گفته بود : به فيلمهاي مزخرف ( فكر مي كرد اين هم يك كآتگوري فيلم است)
آموخت که آموختنم آموزد افروخت که افروختنم آموزد چون اين همه کرد، روی بنهاد و برفت تا در غم خود سوختنم آموزد.
افق روشن روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت. روزی كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست . روزی كه ديگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ايست و قلب برای زندگی بس است. روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی . روزی كه آهنگ هر حرف ، زندگی ست تا من به خاطر آخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم. روزی كه هر حرف ترانه ايست تا كمترين سرود بوسه باشد . روزی كه تو بيايی ، برای هميشه بيايی و مهربانی با زيبايی يكسان شود . روزی كه ما دوباره برای كبوترهايمان دانه بريزيم... و من آنروز را انتظار می كشم حتی روزی كه ديگر نباشم . ************************** .... اما خيالت را هنوز فراگرد ِ بسترم حضوری به کمال بود از آن پيش تر که خواب ام به ژرف های ِ ژرف اندر کشد. گفتم اينک ترجمانِ حيات تا قيقوله را بی بايست نپنداری. آن گاه دانستم که مرگ پايان نيست. ************************** ...... انسان سخنی نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستينش از اشک تر بود. ************************** نه ! هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهای دهليزش به اميد دريچه ئی دل بسته بودم. ************************** به جست و جوی تو بر درگاه کوه می گریم در آستانه دريا و علف به جست و جوی تو در معبر بادها می گريم در چارراه فصول در چارچوب شکسته ی پنجره ئی که آسمان ِ ابر آلود را قابی کهنه می گيرد. ... به انتظار تصوير تو اين دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ ... نام ات سپيده دمی ست که بر پيشانی ی ي آسمان می گذرد ـ متبرک باد نام تو!ـ و ما همچنان دوره می کنيم شب را و روز را هنوز را...