June 29, 2003

می خواستم ضرفها را بشويم و خانه را کمی مرتب کنم. راديو را پيچاندم و صدای موسيقی ايرانی آمد. يکی از راديوهاي محلی فارسی زبان استکهلم بود که فال قهوه و عشوه ارزان می فروشد. ساعت را نگاه کردم. به زودی نوبت پخش مجدد برنامه خبری راديو پژواک بود. گذاشتم راديو باشد و برای خودش وزوز کند تا وقت خبر ها برسد.بعد از چند موزيک بشکن و بالا بنداز آقای مجری برنامه با عشوه روح خراشی گفت : راستی اگر دروغ نباشه چی ميشه؟ می شود بدون دروغ زندگی کرد؟ اگر يک روز دروغ نگيم چه اتفاقی می افتد؟
به خودم گفتم: مردک سه نقطه خل...دروغ که نان شب نيست که بدون آن نشود زندگی کرد. با دروغ نمی شود زندگی کرد.
آقای گوينده برنامه با همان عشوه های خودش ، خط آزاد راديويی اعلام کرد و گفت نظر خود را روی خط بگوييد. و صدای زنگ تلفن از راديو به گوش رسيد:
خانمی گفت: تمام دوستی ها به هم می خورد.
آقايی گفت : تمام زناشويی ها به هم می خورد. آقای مجری قوسی به صدايش داد و گفت : يعنی چه طور؟ مرد گفت : خوب فکر کنيد شما می ريد بيرون "کاری " می کنيد نمی آييد به خانم بگوييد که ، اگر بگوييد که نمی شود. هردو خنديدند.
مردی گفت: دنيا خراب می شود.
زنی گفت: روابط والد و فرزندی به هم می خورد.
مردی گفت: روابط عاشقانه به هم خواهد خورد
زنی گفت:
مردی گفت:
زنی..
مردی..
ز..
م...
مغزم داشت سوت می کشيد، می خواستم با اين که هرگز در اين گونه بحث ها شرکت نمی کنم به راديو زنگ بزنم و هوار بکشم : آخر شما چه تان است مردم؟ چرا فکر می کنيد بدون دروغ نمی توانيد زندگی کنيد؟ زندگی خود را بر چه پايه ای محکم کرده ايد که فکر می کنيد بدون دروغ در هم خواهد ريخت؟ آخر چگونه با دروغ زندگی می کنيد مردم؟
ياد زندگی سابقم افتادم، شبی که دوستان همسر سابقم به اتفاق همسرانشان به خانه مان مهمان بودند. همسرسابقم با اصرار از من خواسته بود دو جور غذا درست کنم و من که درگير امتحانات بودم می گفتم که دليلی وجود ندارد و غذای ساده ای کفايت می کند. سرانجام به خواست او عمل کرده بودم و غذاها قاطی پاتی شد و خراب شد. يکی ازخانم ها صدايش در آمد و گفته بود: مهشيد جان اين خورشت باميه ... با بی خيالی و خنده گفته بودم آره ببخشيد. قرار بود اين قيمه بادمجان شود و عوضی شده ..می دانم خوشمزه نيست اما ديگر ببخشيد. و خانمی ديگر گفته بود: اينطوری نمی گويند مهشيد جان. بگو که طرفای ما اينجوری درست می کنند. و من با حيرت گفته بودم اما اينطوری ملتی را بدنام کرده ام و به خطای خودم سوزانده ام. آن دو خانم به هم نگاهی کرده بودند و گفته بودند که طفلک سياست ندارد.همان خانم بعدا برايم تعريف کرد که همسرش هنوز بعد از سه تا بچه نفهميده است که مژه هاي شب عروسی اش مصنوعی بوده است.
ياد دروغهايی که در زندگي مشترکم می شنيدم افتادم و اينکه هر بار از او تقاضا می کردم هر چه می کند دروغ نگويد تا زمانی که فهميدم دروغ به نوعی هويت زندگی اش شده است.
ياد دخترم افتادم و زمانی که فهميدم در موردی به من دروغ گفته است و آنقدر دلگير شدم که بدون کفش خانه را ترک کردم و در ميان راه فهميدم که در يک پا دمپايی دارم و پای ديگرم برهنه است. و وقتی به خانه برگشتم دخترم گريه کنان گفت که ديگر هرگز به من دروغ نخواهد گفت.
ياد دوستانم افتادم. جمع کوچک و صميمانه مان که تنها بر پايه صداقت شکل گرفته است. در آن از حسادت و رقابت های خود پسندانه خبری نيست و هميشه هم به همی می گوييم که جمع استرليزه ای داريم و دنيا به اين زيبايی نيست.حتی فکر اين که دروغ چه به روز اين جمع کوچک ساده های صبور خواهد آورد پشتم را لرزاند.
ياد آدمهايی افتادم که به خاطر دروغهايشان ترکشان گفته ام.آقايی که ادعای دوستی صميمانه ای می کردو وقتی که با دختری همسن دختر خودش ازدواج کرد ، ازدواجی که چند ماهی بيشتر به طول نيانجاميد، هزار جور به خودش کش و قوس داد تا دروغی را که در رابطه با ازدواجش گفته بود توجيه کند. مردی که ادعای عشق می کرد و زمانی که زنی ديگری که از او آبستن بود با من تماس گرفت در ميان تمام توجيهات دنيا ، تنها توانست بگويد که به او تجاوز شده است!!! و خوشحال بودم که اين تجاوز!! آن چنان شک به او وارد نياورده که راه در خانه را باز نيابد.زنی که...مردی که..ز...مر...
دروغ هم گفته بودم. زنی که تقاضای پناهندگی داشت.مردی که اخراج گرفته بود. زنی که شوهرش سراغش را از من گرفته بود تا خدمتش برسد و من می دانستم و نگفته بودم. مردی که ...
اما دوستی هايم. صميميت هايم ، عواطف و عشق هايم را به دروغ آلوده کردن ؟؟نه . من نه .
می خواستم اتاق کوچکم را تميز کنم. کاغذها را جابجا کنم. پوشه ها مرتب کنم و کتابها را سر جايشان بگذارم.
در راديو مردم هنوز داشتند از دروغها می گفتند. از زندگی های شان که بر پايه دروغ بنا شده بود و اگر دروغها نبود از هم می پاشيد.
به چهار ديوار کوچک خانه نگاه کردم. خانه به تعمير احتياج داشت.بايد با صاحب خانه تماس بگيرم و ببينم آيا اجازه تعمير را به من می دهد؟ خانه کوچک است.کاغذديواری ها قديمی، هيچ چيزلوکسی در اين خانه وجود ندارد. هيچ چيزش به هيچ چيزش نمی خورد و هيچ چيزش با مد روز تطبيق ندارد.
اما دروغ در اين خانه جايی ندارد. اينجا خانه من است. اينجاست که آرامش را پيدا کرده ام.
راديو را خاموش می کنم.


[ 17:31 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35