بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود بگذاريد دوباره همان رويائی شود که بود. بگذاريد پيش آهنگ دشت شود و در آنجا که آزادست منزلگاهی بجويد.
( اين وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذاريد اين وطن رويائی باشد که رويا پروران در رويای خويش داشته اندـ بگذاريد سرزمين بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمينی که در آن نه شاهان بتوانند بی اعتنايی نشان دهند نه ستمگران اسبابچينی کنند تا هر انسانی را ، آن که برتر از اوست از پا در آورد.
( اين وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه بگذاريد سرزمين من سرزمينی شود که در آن ، آزادی را با تاج گل ساختگیِ وطن پرستی نمی آرايند. اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است، و برابری در هوايی است که استنشاق می کنيم.
( در اين " سرزمين آزادگان" برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو ، تو کيستی که زير لب در تاريکی زمزمه می کنی؟ کيستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر می شود؟
سفيد پوستی بينوايم ، که فريبم داده ، به دورم افکنده اند، سياه پوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم، سرخپوستی هستم، رانده از سرزمين خويش، مهاجری هستم چنگ افکنده به اميدی که دل در آن بسته ام اما چيزی جز همان تمهيد لعنتی ديرين به نصيب نبرده ام که سگ سگ را می درد. و توانا ناتوان را لگد مال می کند. ......... آه بگذاريد اين وطن بار ديگر وطن شود ـ سرزمينی که هنوز آنچه می بايست بشود نشده است و بايد بشود!ـ سرزمينی که در آن هر انسانی آزاد باشد. سرزمينی که از آن من است. ـ از آن بينوايان ، سرخپوستان، سياهان، من، که اين وطن را وطن کردند. که خون و عرق جبينشان ، درد و ايمان شان، در ريخته گری های دست هاشان ، و در زير باران خيش هاشان بار ديگر بايد رويای پرتوان ما را بازگرداند. ............. آه آری آشکارا می گويم، اين وطن برای من هرگز وطن نبود، با اين وصف سوگند ياد می کنم که وطن من، خواهد بود! ............. قسمتی از شعر بلند بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود، از لنگستون هيوز، ترجمه احمد شاملو