به بچه ها زنگ زدم: ـ می آيين بريم بيرون؟ ـ چه خبره؟ ـ هيچی يه خورده ديوونه بازی خونم کم شده. چند وقته که دارم سر اين برنامه ديروز کار می کنم و از بس حرفهای عاقلانه زدم و ديوونه بازی نکردم خسته شدم. ـ پس اون چی بود خونه فلانی پريشب؟ اون ديوونه بازی های هميشگی خودت نبود؟ :) به نظر من که با همیشه فرقی نداشتی. ـ آخه به تو هم می گن رفيق؟ :)