اين نوشته مخاطب های خاص خودش را دارد. با خواندن آن خود متوجه می شويد که منظورم چيست. چيزی بود که بايد نوشته می شد. از من نرنجيد. ما انسانهاي ساده ای هستيم. هوم...اين يک حرف خيلی کلی بود که صحت ندارد. حرف صحيحش اين است: من انسان ساده ای هستم. خيلی ساده ، گاه آنقدر که فکر می کنم نکند اين ساده گی همان خريت است که همه می گويند و من به آن افتخار می کنم؟ روزی که اين وبلاگ را باز کردم ، تصميم گرفتم با اسم خودم بنويسم. و اين کار را کردم. در ايران نبودم و مشکل امنيتی نداشتم. حتی امکان سفر به ايران را ندارم و بجز چند بار که برای آزادی فرج سرکوهی در تظاهرات جلو سفارت ايران شرکت کردم گذرم آنجا نمی افتد. چندان مايل نبودم آشنايان نوشته ها را بخوانند، بجز چند تن از دوستان که خودم آدرس را داده بودم. اما کم کم چند تن از آشنايان اين خانه را پيدا کردند. و آن هم عيبی نداشت. می شد با آنها خط و نشان کشيد که وقتی نشسته ايم و داری قهوه ای می خوريم حرفی از وبلاگ در ميان نباشد وگرنه اين قهوه خوردن و ديدن دوست به يک انجام وظيفه يک ربعه تبديل می شود. ديگر مسئله ای نبود. فکر می کردم که مشکلی پيش نمی آيد. مرا می شناسند. خيلی هاشان دوستم دارند و اگر چيزی نوشته شود پايه صحبت را بر حسن نيت من می گذارند و .... اما... ديروز جلوه ديگری از مسئله را ديدم. و آن اينکه من در استکهلم فقط تعدادی انگشت شمار دوست دارم.و بسيار بيشتر از آنها دشمن دارم. و چيزی که من يادم رفته بود اين بود که اين آقا زاده ها سواد هم دارند .و با خودشان اينترنت هم می کنن:) يادم رفته بود ..نگاه ها را يادم رفته بود. نگاه های هرزه ای را که فکر می کردم فقط زندگی واقعی ام مشغله شان است. می ديدمشان که وقتی در جمعی به دوستی شماره تلفن می دهم و يا می گيرم ، ابروهايشان يک متر بالاتر از سرشان در حرکت می افتد و به خودشان ، يا به بغل دستی ، می گويند : داره بلند می کنه . يادم رفته بود وقتی در جشنی می رقصم ، دور و بر را نگاه می کنند که بفهمند برای چه کسی عشوه می آيم. و يادم رفته بود که تمام اين حرفها با توهينها و تحقيرها توام است، و در کنار آن مشکلات جنسی خودشان قوز بالا قوز . چندی پيش که خبر کنفرانس را دادم ، ياد داشت يکی از اين آقا زاده ها تلنگری زد. کسی که اشتباهات املايی هميشگی مرا که موجب شوخی و تفريح خيلی از دوستان( شما را نمی دانم ، خودم که از ديدنشان ريسه می رم :) را در يادداشتی به نام غلط های زيادی با لحنی عاقل اندر سفيه گوشزد شده بود و در انتها قصد تبليغ گروه خودش را در وبلاگ من هم داشت و مرا به خاطر اينکه چنين نکردم شماتت کرد:) اما ديروز در صحبت با دوستی متوجه شدم که همان ها خوانندگان اين وبلاگ هم هستند. همان ها که وقتی در جمعی مرا در حال گفت و گو يا بگو و بخند با مردی می بينند و در فکر هاي حقيرشان کار را تمام شده می دانند، اگر در وبلاگ از مردی تعريف کنم ، تلفن هايشان راه می افتد و به هم می گويند، می خواهد طرف را بلند کند ؟ ديروز در صحبت با دوستی اين ها را فهميدم. و اينها مرا به فکر فرو برد. به ياد تمام آنچه در اينجا نوشتم افتادم. به ياد عشق هايم ، به ياد دلتنگی هايم ، به ياد غم ها و شادی هايم که بر اين صفحه نقش گرفت. و به ياد نوشته هايم راجع به کسی که زمانی در زندگيم بود ، کسی که زمانی دوستش داشتم ،کسی که دوستش دارم. حتی به ياد وعده ديداری که با آن مرد جوان داشتم و در اينجا نوشتم. همان مرد جوان که تازگی ها وارد زندگی من شده است و سور و ساتش با يک بسته سيب زمينی سرخ کرده و کچاپ جور می شود و بعد از خوردن يک بستنی ماگنوم تمام دست لباسهايش بايد تعويض شود. که با مهربانی تمام، لبانش را به حالتی دوست داشتنی غنچه می کند و می گويد: دوستت دارم..نرو . من انسان ساده ای هستم. خيلی ساده ، گاه آنقدر که فکر می کنم نکند اين ساده گی همان خريت است که همه می گويند و من به آن افتخار می کنم؟ چرا نگاه نکردم؟ چرا فکر نکردم به اينکه اين آقا زاده ها هم سواد خواندن و نوشتن دارند و می توانند با خودشان اينترنت کنند و يک جوری بايد خالی های زندگی يکنواختشان را پر کنند و برای اين کار مسلما هيچ چيزی بهتر از دفتر روزنگار زنی تنها نيست؟حال چه بايد کنم ؟ از ديروز تا به حال با اين فکر کلنجار می روم. و تصميمم را گرفتم. نگاه های هرز شما هرگز مرا از خنديدن باز نداشته است. می دانيد ؟ هرگز فکر اينکه چيزی در درون شلوارهايتان به جنب و جوش می افتد موجب نشده است که دگر گونه برقصم. می دانيد ؟ من خواننده های خودم را نمی توانم انتخاب کنم. اگر چنين بود مسلما شما را انتخاب نمی کردم . اما شما حق انتخاب داريد. و اگر در ميان اين همه آلترناتيو ، اينجا را انتخاب می کنيد ، حتما رضايتی کسب می کنيد.حال اين شما هستيد که می توانيد از اين انتخاب يا تاکيدی بر حقارت خود بسازيد ، يا بياموزيد که بی بخل و غرض ، لحظه ای انسان بودن را تجربه کنيد. بمانيد. مهمان من باشيد. شايد هنوز برای شما هم دير نشده باشد که تغپير کنيد. گفته اند که انسان تا زمانی که زنده است امکان تغيير دارد. و هر چند که گاهی تصور می شود در وجود شما تنها دو ارگان فعال است. يکی در قسمت پايين تر بدنتان و ديگری به شکل گاوگندچاله ای در ميان صورتتان، وظيفه هر دو هم تقريبا يکی است، لجن پراکنی . اما شايد هنوز بشود به شما هم اميد داشت. تصميم ديگری که گرفته ام اين است که هرگز نام مشخصی از کسی نبرم. نه اينکه از اين حرفها در هراس باشم و اينکه آقازاده ها فکر کنند که قصد بلند کردن کسی را دارم يا ندارم. بلکه تنها از آن رو که دليلی نمی بينم که بهای سادگی مرا ديگری بپردازد. اميدوارم که تا اين لحظه هم موجب مشکلی برای کسی نشده باشم. به قول خرسندی...اينم از اين