هادی خرسندی وبلاگش را با مطالبی از جمله مصاحبه هاله خانم با ضيا آتاباي بای و دادگاه اسلامی محاکمه کسی به جرم رنگی بودن صندوق عقب ماشينش آب ديت کرده. مطالب خواندنی مثل هميشه زياد است.می گی نه کليک کن.
می خواستم ضرفها را بشويم و خانه را کمی مرتب کنم. راديو را پيچاندم و صدای موسيقی ايرانی آمد. يکی از راديوهاي محلی فارسی زبان استکهلم بود که فال قهوه و عشوه ارزان می فروشد. ساعت را نگاه کردم. به زودی نوبت پخش مجدد برنامه خبری راديو پژواک بود. گذاشتم راديو باشد و برای خودش وزوز کند تا وقت خبر ها برسد.بعد از چند موزيک بشکن و بالا بنداز آقای مجری برنامه با عشوه روح خراشی گفت : راستی اگر دروغ نباشه چی ميشه؟ می شود بدون دروغ زندگی کرد؟ اگر يک روز دروغ نگيم چه اتفاقی می افتد؟ به خودم گفتم: مردک سه نقطه خل...دروغ که نان شب نيست که بدون آن نشود زندگی کرد. با دروغ نمی شود زندگی کرد. آقای گوينده برنامه با همان عشوه های خودش ، خط آزاد راديويی اعلام کرد و گفت نظر خود را روی خط بگوييد. و صدای زنگ تلفن از راديو به گوش رسيد: خانمی گفت: تمام دوستی ها به هم می خورد. آقايی گفت : تمام زناشويی ها به هم می خورد. آقای مجری قوسی به صدايش داد و گفت : يعنی چه طور؟ مرد گفت : خوب فکر کنيد شما می ريد بيرون "کاری " می کنيد نمی آييد به خانم بگوييد که ، اگر بگوييد که نمی شود. هردو خنديدند. مردی گفت: دنيا خراب می شود. زنی گفت: روابط والد و فرزندی به هم می خورد. مردی گفت: روابط عاشقانه به هم خواهد خورد زنی گفت: مردی گفت: زنی.. مردی.. ز.. م... مغزم داشت سوت می کشيد، می خواستم با اين که هرگز در اين گونه بحث ها شرکت نمی کنم به راديو زنگ بزنم و هوار بکشم : آخر شما چه تان است مردم؟ چرا فکر می کنيد بدون دروغ نمی توانيد زندگی کنيد؟ زندگی خود را بر چه پايه ای محکم کرده ايد که فکر می کنيد بدون دروغ در هم خواهد ريخت؟ آخر چگونه با دروغ زندگی می کنيد مردم؟ ياد زندگی سابقم افتادم، شبی که دوستان همسر سابقم به اتفاق همسرانشان به خانه مان مهمان بودند. همسرسابقم با اصرار از من خواسته بود دو جور غذا درست کنم و من که درگير امتحانات بودم می گفتم که دليلی وجود ندارد و غذای ساده ای کفايت می کند. سرانجام به خواست او عمل کرده بودم و غذاها قاطی پاتی شد و خراب شد. يکی ازخانم ها صدايش در آمد و گفته بود: مهشيد جان اين خورشت باميه ... با بی خيالی و خنده گفته بودم آره ببخشيد. قرار بود اين قيمه بادمجان شود و عوضی شده ..می دانم خوشمزه نيست اما ديگر ببخشيد. و خانمی ديگر گفته بود: اينطوری نمی گويند مهشيد جان. بگو که طرفای ما اينجوری درست می کنند. و من با حيرت گفته بودم اما اينطوری ملتی را بدنام کرده ام و به خطای خودم سوزانده ام. آن دو خانم به هم نگاهی کرده بودند و گفته بودند که طفلک سياست ندارد.همان خانم بعدا برايم تعريف کرد که همسرش هنوز بعد از سه تا بچه نفهميده است که مژه هاي شب عروسی اش مصنوعی بوده است. ياد دروغهايی که در زندگي مشترکم می شنيدم افتادم و اينکه هر بار از او تقاضا می کردم هر چه می کند دروغ نگويد تا زمانی که فهميدم دروغ به نوعی هويت زندگی اش شده است. ياد دخترم افتادم و زمانی که فهميدم در موردی به من دروغ گفته است و آنقدر دلگير شدم که بدون کفش خانه را ترک کردم و در ميان راه فهميدم که در يک پا دمپايی دارم و پای ديگرم برهنه است. و وقتی به خانه برگشتم دخترم گريه کنان گفت که ديگر هرگز به من دروغ نخواهد گفت. ياد دوستانم افتادم. جمع کوچک و صميمانه مان که تنها بر پايه صداقت شکل گرفته است. در آن از حسادت و رقابت های خود پسندانه خبری نيست و هميشه هم به همی می گوييم که جمع استرليزه ای داريم و دنيا به اين زيبايی نيست.حتی فکر اين که دروغ چه به روز اين جمع کوچک ساده های صبور خواهد آورد پشتم را لرزاند. ياد آدمهايی افتادم که به خاطر دروغهايشان ترکشان گفته ام.آقايی که ادعای دوستی صميمانه ای می کردو وقتی که با دختری همسن دختر خودش ازدواج کرد ، ازدواجی که چند ماهی بيشتر به طول نيانجاميد، هزار جور به خودش کش و قوس داد تا دروغی را که در رابطه با ازدواجش گفته بود توجيه کند. مردی که ادعای عشق می کرد و زمانی که زنی ديگری که از او آبستن بود با من تماس گرفت در ميان تمام توجيهات دنيا ، تنها توانست بگويد که به او تجاوز شده است!!! و خوشحال بودم که اين تجاوز!! آن چنان شک به او وارد نياورده که راه در خانه را باز نيابد.زنی که...مردی که..ز...مر... دروغ هم گفته بودم. زنی که تقاضای پناهندگی داشت.مردی که اخراج گرفته بود. زنی که شوهرش سراغش را از من گرفته بود تا خدمتش برسد و من می دانستم و نگفته بودم. مردی که ... اما دوستی هايم. صميميت هايم ، عواطف و عشق هايم را به دروغ آلوده کردن ؟؟نه . من نه . می خواستم اتاق کوچکم را تميز کنم. کاغذها را جابجا کنم. پوشه ها مرتب کنم و کتابها را سر جايشان بگذارم. در راديو مردم هنوز داشتند از دروغها می گفتند. از زندگی های شان که بر پايه دروغ بنا شده بود و اگر دروغها نبود از هم می پاشيد. به چهار ديوار کوچک خانه نگاه کردم. خانه به تعمير احتياج داشت.بايد با صاحب خانه تماس بگيرم و ببينم آيا اجازه تعمير را به من می دهد؟ خانه کوچک است.کاغذديواری ها قديمی، هيچ چيزلوکسی در اين خانه وجود ندارد. هيچ چيزش به هيچ چيزش نمی خورد و هيچ چيزش با مد روز تطبيق ندارد. اما دروغ در اين خانه جايی ندارد. اينجا خانه من است. اينجاست که آرامش را پيدا کرده ام. راديو را خاموش می کنم.
می شود کاری کرد شبح عزيز در کامنت ها از خطر اعدام که جان دانشجويان را تهديد می کند صحبت کرد. بايد کاری کنيم و در اين مورد دوستان خارج از کشور بيشتر می توانند مفيد باشند. در هر کجای دنيا که هستيم با سازمانها و احذاب هومانيست کشور خود تماس بگيريم. تک تک ما چنين کنيم و اين را به اميد آنکه ديگری هست که اين کار را بکند نگذاريم ، با امنستی(عفو بين الملل)مطبوعات ، راديو تلويزيون و احزاب سياسی تماس بگيريم و نظر آنان را متوجه خطری کنيم که جان دانشجويان را تهديد می کند. هجده تير نزديک است و رژيم زخم خورده است. در اين موقعيت هميشه زندانيان که در پنجه های اينان اسيرند مورد شديدترين ضربتها قرار ميگيرند. دوستان خارج از کشور. امکان آن پيش آمده که به جای افسوس خوردن کاری کنيم. اين کوچکترين کار را از هموطنان خود دريغ نکنيم. تماس بگيريم و حساسيت موقعيت دانشجويان دربند و خطری که ايشان را تهديد می کند را به اطلاع انظار عمومی دنيا برسانيم.
فاحشه سنگسار شد مدتی پيش دوستی در کامنت ها پيامی گذاشت و خواست که به او لينک بدهم.اين پيام امضای فاحشه را در پای خود داشت. من لينک دائمی برای وبلاگها ندارم. اما مسلما معرفی وبلاگهای تازه کار کمترين کاری است که می شود کرد و من هم در اين مورد معمولا کوتاهی نمی کنم. البته در اين کار سليقه خودم هم هميشه شرط اصلی بوده است. معمولا هم وبلاگهای زنان يا وبلاگهايی را که در رابطه با مسائل زنان می نوشتند معرفی می کردم. البته نه هميشه. خلاصه در اين مورد اصطلاح چهار ديواری ، اختياری کاملا صدق می کرد( اين مسئله به اين حساب نيايد که من احيانا فکر می کنم که وبلاگم و نوشته هايم بسيار محبوب باشد و چه و چه ها..بلکه اتفاقا معرفی وبلاگها کمکی به خود من است در جهت کاری که فکر می کنم در پيش گرفته ام. من به وبلاگ اين دوست سر زدم و ديدم که نوشته ها بی رودرواسی با سليقه من نمی خواند. موضوع برای من تمام شد. او در وبلاگ خود می نوشت و خوانندگانش چندين برابر من هم بود . تا اينکه خبر رسيد که وبلاگ فاحشه از طرف گردانندگان پرشين بلاگ بسته شد. به دنبال آن متوجه شدم که چند تن ديگر از وبلاگها هم که نوشتار جنسی را موضوع وبلاگ خود قرار دادند توسط گردانندگان پرشين بلاگ بسته شد. من از خوانندگان وبلاگ فاحشه و ديگر وبلاگها از اين قبيل نبوده ام. اما اين وبلاگها بايد باشند و بنويسند و خوانندگان آن بايد بتوانند آنچه را که به آن تمايل دارند بخوانند. مهم اين نيست که من چه دوست دارم و تو چه دوست نداری. مهم اين است که او بايد بتواند بنويسد و من بايد بتوانم حق اين را داشته باشم که تصميم بگيرم نوشته های او را بخوانم يا نخوانم . من خود توانايی زيادی در امور فنی کامپيوتر ندارم به همين علت از دوستاني که مثل من فکر می کنند خواهش می کنم که امکانی فراهم کنند تا بتوانيم به به اين عمل غير دمکراتيک گردانندگان پرشين بلاگ اعتراض کنيم. اين عمل گردانندگان پرشين بلاگ غير دمکراتيک و بر خلاف تمامی اصول مطبوعات و آزادی بيان و آزادی قلم است. اين عمل گردانندگان پرشين بلاگ توهين به من و توست. توهين به شعورمن و تو ، توهين به ما درتشخيص ما در شناخت خوب و بد ودريافت های ما از آنچه می خواهيم و نمی خواهيم. اين عمل گردانندگان پرشين بلاگ نمايشی است از قدرت ، و ثابت کردن اينکه هر کسی ، هرقدر هم که کوچک باشد در زمان داشتن حداقل قدرت از آن سوء استفاده می کند و به خود حق آن را می دهد که برای من و تو و چگونه گی خواندن و تفکر ما تصميم بگيرد. ديکتاتور کوچکی که به خود اين حق را می دهد که سليقه و شعور من و تو را در تشخيص منافع خود دست کم بگيرد و سليقه و شعور خود را به من و تو تحميل کند.اين حرکت می تواند آغاز سانسور های بزرگتر و بسيار بزرگتر در اينترنت و بلاگ نويسی باشد. فاحشه و اشخاصی که دوست دارند مثل او بنويسند بايد بتوانند بنويسند و من و تو بايد اين حق انتخاب را داشته باشيم که اين نوشته ها را بخوانيم و يا نخوانيم. شعور هيچ کس و هيچ چيزی نبايد برتر از حق انتخاب من و تو قراربگيرد. من بايد اين قدر آزاد منش باشم که بتوانم از حق نوشتن کسی که حتی نوشتارش را دوست نمی دارم دفاع کنم، و تو نيز. اعتراض به تعطيل شدن وبلاگ فاحشه و وبلاگهای مشابه ، اعتراض به از دست دادن حق انتخاب من و توست. اعتراض به توهين به شعور من و توست. اعتراض به بوجود آمدن ديکتاتورهای کوچک است. به اين عمل غير دمکراتيک گردانندگان پرشين بلاگ اعتراض کنيم. اعتراض کنيم اعتراض کنيم
راستي بجز بامداد در اين روزها چيست که تسلای سردرگمی ها باشد؟ بجز بامداد که همچنان مانده است. و می ماند.و آستينش از اشک تر است. با هم به سراغ بامداد برويم. در لابلای دفتر های شعر او تسلا بجوييم. دو شعر از بامداد خسته
زنان و مردان ِ سوزان هنوز دردناکترين ترانه هاشان را نخوانده اند. سکوت سرشار است. سکوت ِ بی تاب از انتظار چه سرشار است!
***********
نه عادلانه نه زيبا بود جهان پيش از آن که ما به صحنه بر آييم. به عدلِ دست نيافته انديشيديم و زيبايی در وجود آمد.
گفت : مسائل ايران و برخورد ما خارج از کشوری ها درست مثل يک بازی فوتبال می مونه. بازيکنان و تماشاچيان. تماشاچيان هميشه هيجانشان بيشتر از بازيکنان فوتبال است. گفتم: حرفت خيلی راست است. اما يه فرق بزرگ است و آنهم اينکه من انتخاب نکرده ام که تماشاچی باشم. باورکن من بازيکن بدی نبودم. يکی از دردهای من امروز اين تماشاچی بودن است و اينکه حتی حق انتخاب در اين حد هم از من گرفته شده است. و اين نه به اين حد است که بگويم قهرمان هستم يا سر نترسی دارم. باور کن در آن روزها هم از ترس بی خبری و اينکه ندانستن و نگران بودن دردش بسيار دشوارتر بود تا در مرکز حادثه بودن ،هميشه آنجا بودم که حادثه اتفاق می افتاد.نه از سر شجاعت، بلکه از شدت ترس.
بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود بگذاريد دوباره همان رويائی شود که بود. بگذاريد پيش آهنگ دشت شود و در آنجا که آزادست منزلگاهی بجويد.
( اين وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذاريد اين وطن رويائی باشد که رويا پروران در رويای خويش داشته اندـ بگذاريد سرزمين بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمينی که در آن نه شاهان بتوانند بی اعتنايی نشان دهند نه ستمگران اسبابچينی کنند تا هر انسانی را ، آن که برتر از اوست از پا در آورد.
( اين وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه بگذاريد سرزمين من سرزمينی شود که در آن ، آزادی را با تاج گل ساختگیِ وطن پرستی نمی آرايند. اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است، و برابری در هوايی است که استنشاق می کنيم.
( در اين " سرزمين آزادگان" برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو ، تو کيستی که زير لب در تاريکی زمزمه می کنی؟ کيستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر می شود؟
سفيد پوستی بينوايم ، که فريبم داده ، به دورم افکنده اند، سياه پوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم، سرخپوستی هستم، رانده از سرزمين خويش، مهاجری هستم چنگ افکنده به اميدی که دل در آن بسته ام اما چيزی جز همان تمهيد لعنتی ديرين به نصيب نبرده ام که سگ سگ را می درد. و توانا ناتوان را لگد مال می کند. ......... آه بگذاريد اين وطن بار ديگر وطن شود ـ سرزمينی که هنوز آنچه می بايست بشود نشده است و بايد بشود!ـ سرزمينی که در آن هر انسانی آزاد باشد. سرزمينی که از آن من است. ـ از آن بينوايان ، سرخپوستان، سياهان، من، که اين وطن را وطن کردند. که خون و عرق جبينشان ، درد و ايمان شان، در ريخته گری های دست هاشان ، و در زير باران خيش هاشان بار ديگر بايد رويای پرتوان ما را بازگرداند. ............. آه آری آشکارا می گويم، اين وطن برای من هرگز وطن نبود، با اين وصف سوگند ياد می کنم که وطن من، خواهد بود! ............. قسمتی از شعر بلند بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود، از لنگستون هيوز، ترجمه احمد شاملو
سی خرداد ، سالروز اعدام سعيد سلطانپور. ياد اين شاعر انساندوست گرامی باد.
با كشورم چه رفته است كه زندانها از شبنم و شقايق سرشارند و بازماندگان شهيدان انبوه ابرهاي پريشان سوگوار در سوگ لاله هاي سوخته ميبارند با كشور چه رفته است با كشورم چه رفته است كه گل ها هنوز سوگوارند. با شور گرد باد آنك منم كه تفته تر از گرد بادها در خارزار باديه مي چرخم تا آتش نهفته به خاكستر آشفته تر ز نعره ي خورشيدهاي «تير» از قلب خاك هاي فراموش سرگشد تا از قنات حنجره ها فوج خشم و خون روزي غروب سوخته ي مرگ، پر كشد: اين نعره من است اين نعره من است كه روي فلات مي پيچد و خاكهاي سكوت شانزده ساله را مي آشوبد و با هزار مشت گران بر آبهاي عمان مي كوبد اين نعرهي من است كه مي رويد خاكستر زمان را از خشم روزگار بعد از تو، اي ...... اي آخرين ستاره ي اعدامي اي «خسرو» بزرگ كه برق ولرزه در اركان خسروان بودي من هيچ نيستم غير از مسلسلي كه در زمينه ي يك انقلاب مي گذرد و خالي و برهنه و خونالود در خون توده هاي جوان مي غلتند تا مثل خار سهمناك و درشتي - روئيده بر گريوه هاي گل سرخ - آينده را بماند در چشم روزگار يادآور شهادت شوريدگان خشم بر ارتش مهاجم اين تازي اين تزار اي خشم ماندكار اي خشم خورشيد انفجار اي خشم تا جوخههاي مخفي اعدام در جامعه هاي رسمي آنك آنك هزار لاشخوار اي خشم مثل هوار باره ي يال افشان خون شهيه بسته است بر اين ويران ديگر ببار ببار اي خشم اي خشم چون گذاره آتشفشان ببار روي شب شكسته ي استعمار اما دريغ و درد كه جبريل ها «او» با شهپر سپيد از هر طرف فرود مي آيند و قلب عاشقان جوان را با چشم و چنگ و دندان مي خايند و پنجههاي وحشت پنهان را با خون اين قبيله مي آلايند با اينهمه شجاع با اينهمه شهيد كشورم چه رفته است كه از كوچه هاي آتش و خون با آتش تفنگ با آتش قيام انبوه پاره پوشان انبوه ناگهان انبوه اتنقام نم يآيند چشم صبور مردان ديري ست در پردههاي اشك نشسته ست ديري ست قلب عشق در گوشه هاي بند شكسته ست چندان ز گوشه هاي قفس خوانديم كز پاره هاي زخم، گلو بسته ست اي دست انقلاب مشت درشت مردم گلمشت آفتاب با كشورم چه رفته است ******************* با ياد سعيد، به يکی از ترانه سرودهای سروده او گوش کنيم ، به اميد آنکه زمستان کشور ما سر آيد و بوی بهار در کوچه باغ بپيچد ..آفتابکاران جنگل...
معرفی چند بلاگ فرا بلاگ که تا آنجا که من فهميده ام به کل کارش را اختصاص داده است به مختصر نويسی از وبلاگهای ديگر و معرفی آنها. 18 سال پيش دايی ديبا از ايران خارج شد و به عراق رفت. الان بعد از 18 سال زنگ زده . ديبا از احساساتش در اين مورد می نويسه . سروش از پر مدتی ننوشت. ديروز با يک يادداشت يک خطی برگشت و نوشت که از امروز می نويسد. هنوز خبری نيست. شايد کمی ديرتر... وبلاگ دو کلمه سکوت ، دو نفر نويسنده داره و گاه دو نويسنده مهمان.اين وبلاگ از حوادث دانشگاه ها می نويسد. کيميا تامل های جالبی دارد که خواندنی است. بهرنگ هم همينطور. اين هم يک کليپ جديد ازسرود يار دبستانی. گلناز نازنين هم نوشته ای در مورد شريعتی دارد. نوشته ای که با بقيه نوشته ها ی وبلاگها در مورد او فرق دارد و به نظر من يکی از زيبا ترين آنهاست.
اين روزها همه اش بحث سر خود سوزی مجاهدين است. راستی چرا خود سوزی؟ هادی خرسندی در سايتش از قول دوستی نوشته برای جلب انظار عمومی و از نظر انعکاس خبری خوب است. من نمی فهمم يعنی چه؟ اصلا سر در نمی آورم چرا برای جلب انظار عمومی و برای انعکاس خبری بايد کسی به خودش تا اين حد صدمه بزند؟ دستگير شده گان آزاد می شوند. اگر هم آزاد نشوند خوب از نظر قانونی و يا غير قانونی به هرحال اقداماتی می شود انجام داد. از تحويل دو نفر از اعضا مجاهدين به دولت ايران هم مطلع شدم و می دانيم که خود سوزاندن کمکی نمی کند. فکر می کنم نوشی بود که اين حرکت را با روی مين رفتن بسيجی ها مقايسه کرد و چه راست. در سکت ها و گروهای سکتاريستی است که اين حرکات نمود پيدا می کند و جای رشد و حتی تشويق دارند.ديروز در جمع دوستان بوديم و يکی از دوستان سئوالی کرد که مغزم را به درد آورده است: ـ کسی که با خودش چنين می کند؟ با مخالفش چه می کند؟ راستی ارزش زندگی چيست؟ و چرا برای زندگی ارزش و احترامی را که بايد ، قائل نيستيم ؟ طبق اخبار يکی از افرادی که خود سوزی کرده است جان داد. و ديگران دچار آسيب های شديد شده اند و در بيمارستان ها به سر می برند. چرا ؟ چه انديشه ای اين گونه مردن و به اين خاطر مردن را پاس می دارد؟
***************************************** چند روز پيش در يکی از وبلاگها خواندم يکی از خارج نشينان محترم به دانشجويان داخل ايران فتوا داده بود که : به هر طريق ممکن حتی به قيمت جان خودتان هم شده از جان خبر نگاران محافظت کنيد . آخه چرا ؟ در جايی خواندم : به پيش، اين رژیم را سرنگون کنيد ، عقب نشينی نکنيد. چند روزی بيشتر نمانده است. ( بريد جلو. کتک بخوريد ما حال کنيم ،لنگش کنيد، بميريد ما هواتون را داريم ) ***************************************** دلم گرفته است
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب می کشم چراغهای رابطه تاريکند چراغهای رابطه تاريکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.
ماجرای نادر ما به خير گذشت. نمی دانم تشابه اسمی بود يا خبر جعلی بود که در چند تا از سايت ها آمده بود. به هر حال هر گردی گردو نيست.هر نادری هم نادر ما نبود. اين تجربه بد مرا هم با احتياط تر کرده می کند درانتشار خبر. هم اکنون به وبلاگ سروش هم سر زدم. وبلاگ خبرهای کوی دانشگاه که از سه شنبه به اين طرف نمی نويسد. و در قسمت پيامها چندين پيام ضد و نقيض حاکی از دستگيری سروش وجود داشت. امروز سروش با يک يادداشت کوچک خبر داده است که فردا خواهد نوشت. چيز عجيبی است ولی خوب حتما دلايل خودش را داشته است. به هرحال خبر دستگيری اش صحت نداشته است.
هم اکنون با نادر صحبت کردم. نادر ثانی ، نويسنده کتاب " عشق ممنوع " ، کتابی در حمايت از حقوق همجنسگرايان ، حالش خوب است و خبر مربوط به خود سوزی که در سايت ديدگاه و چند سايت ديگر انتشار پيدا کرده بود، مربوط به او نمی شد. اين تشابه اسمی موجبات اشتباهی از طرف من شد که تمام ديشب و امروز مرا در نگرانی فرو برد.
سروش که اينقدر جدی وبلاگش ، پر،خبرهای کوی دانشگاه ، را چند بار در روز آپ دیت می کرد الان سومين روز است که نمی نويسد. کسی هست که خبری از سروش داشته باشد؟ ********************** الان پيام ها ی وبلاگ سروش را خواندم. سروش دستگير شده است.
هم اکنون يکی از آشنايان زنگ زد و از بابت خبر مربوط به نادر سئوال کرد. ديشب ساعت حدود ۱۲.۵ خبر مربوط را روی چند سايت خبری ديدم. امکان زنگ زدن و برس و جوی بيشتر برايم نبود. هم اکنون دوباره به سایتها مراجعه کردم و از سه سایتی که خبر را انتشار داده بودند تنها در یکی از آنها باقی است از آنجا که نادر هرگز جزو هواداران مجاهدين نبوده است اين خبر برای من هم عجيب آمد. هم اکنون در صدد هستم با دوستان نادر تماس بگيرم و از صحت يا سقم اين خبر اطلاع بيدا کنم. *************** پ.ن. من خيلی سعی کردم خبری از نادر ثانی بدست آورم اما متاسفانه تلفنش جواب نمی دهد و کسی را هم که از او خبری داشته باشد پيدا نکرده ام. اگر کسی از نادر ثانی و صحت ماجرای خود سوزی او اطلاعی دارد لطفا پيام بگذاريد ,سپاسگذارم..
خودسوزی اعضای مجاهدين خلق در خبر فوق آمده است که حال اين زن وخيم است. هم اکنون در اخبار کانال دو سوئد خبر درگذشت اين زن داده شد. پ.ن : هم اکنون در اخبار سايت های مختلف خواندم که نادر ثانی ، فعال سياسی مقيم سوئد و نويسنده کتاب عشق ممنوع، کتابی در حمايت از حقوق همجنسگرايان ، خود سوزی کرده است . از حال نادر هيچ خبری در دست نيست.
به بچه ها زنگ زدم: ـ می آيين بريم بيرون؟ ـ چه خبره؟ ـ هيچی يه خورده ديوونه بازی خونم کم شده. چند وقته که دارم سر اين برنامه ديروز کار می کنم و از بس حرفهای عاقلانه زدم و ديوونه بازی نکردم خسته شدم. ـ پس اون چی بود خونه فلانی پريشب؟ اون ديوونه بازی های هميشگی خودت نبود؟ :) به نظر من که با همیشه فرقی نداشتی. ـ آخه به تو هم می گن رفيق؟ :)
از عزيزانی که مرا در دريافت آمار هايی که احتياج داشتم ياری کردند تا اين لکچر امروز به خوبی برگزار بشه فوق العاده تشکر می کنم. از سارای عزيزم و زحمت بی دريغش، که يکی دو روزش را پای پيدا کردن آمارهای لازم برای من گذراند.از شبح نازنين که با وجود سفر باز هم به فکر بود. از داور عزيز و الطاف هميشگی اش ، از رزای مهربان که می دانم سرش بسيار شلوغ است و از شادی عزيزم که هميشه بار های مرا به دوش می گيرد.
دانشجويان ايرانی در سوئد طی نامه ای اعتراضی به وزير امور خارجه سوئد خواستار آن شدند که دولت سوئد پشتيبانی خود را از دانشجويان آزادی خواه ايرانی و جنبش دانشحويی اعلام کند و خواستار آزادی بی قيد و شرط دانشجويان دستگير شده گردد. اين نامه به امضای شما احتياج دارد. لطفا امضا کنيد.
بدترين شعار اين روزها: زنان به ما پیوستند بی غيرتا نشستند. بس کنيد ديگر, بس... زمانش فرا رسيده که زن را به عنوان انسانی برابر بنگريد و نه به عنوان سياهی لشگر. انسانی که فکر می کند و انتخاب می کند و تاوان انتخاب خود را می پردازد. زنان نيمی از حامعه انسانی هستند. مشتی طفيلی نيستند که به عنوان سياهی لشگر به میدان آيند. اين جنبش از آن همه است و زنان تاکنون تاوان سنگينی بابت وجود جمهوری اسلامی پرداخته اند که اگر سنگینتر از مردان نبوده باشد حداقل با آن همتراز بوده. زنان مدتهاست که در این کارزار حضور دارند. و برای دریافت حقوق انسانی خود وارد کار زار می شوند. این توهین ها را بس کنيد ديگر.