June 30, 2003

تو كز محنت ديگران بيغمي
همان به كه نامت بود خاتمي

هادی خرسندی وبلاگش را با مطالبی از جمله مصاحبه هاله خانم با ضيا آتاباي بای و دادگاه اسلامی محاکمه کسی به جرم رنگی بودن صندوق عقب ماشينش آب ديت کرده. مطالب خواندنی مثل هميشه زياد است.می گی نه کليک کن.

[ 11:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 0:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 29, 2003

می خواستم ضرفها را بشويم و خانه را کمی مرتب کنم. راديو را پيچاندم و صدای موسيقی ايرانی آمد. يکی از راديوهاي محلی فارسی زبان استکهلم بود که فال قهوه و عشوه ارزان می فروشد. ساعت را نگاه کردم. به زودی نوبت پخش مجدد برنامه خبری راديو پژواک بود. گذاشتم راديو باشد و برای خودش وزوز کند تا وقت خبر ها برسد.بعد از چند موزيک بشکن و بالا بنداز آقای مجری برنامه با عشوه روح خراشی گفت : راستی اگر دروغ نباشه چی ميشه؟ می شود بدون دروغ زندگی کرد؟ اگر يک روز دروغ نگيم چه اتفاقی می افتد؟
به خودم گفتم: مردک سه نقطه خل...دروغ که نان شب نيست که بدون آن نشود زندگی کرد. با دروغ نمی شود زندگی کرد.
آقای گوينده برنامه با همان عشوه های خودش ، خط آزاد راديويی اعلام کرد و گفت نظر خود را روی خط بگوييد. و صدای زنگ تلفن از راديو به گوش رسيد:
خانمی گفت: تمام دوستی ها به هم می خورد.
آقايی گفت : تمام زناشويی ها به هم می خورد. آقای مجری قوسی به صدايش داد و گفت : يعنی چه طور؟ مرد گفت : خوب فکر کنيد شما می ريد بيرون "کاری " می کنيد نمی آييد به خانم بگوييد که ، اگر بگوييد که نمی شود. هردو خنديدند.
مردی گفت: دنيا خراب می شود.
زنی گفت: روابط والد و فرزندی به هم می خورد.
مردی گفت: روابط عاشقانه به هم خواهد خورد
زنی گفت:
مردی گفت:
زنی..
مردی..
ز..
م...
مغزم داشت سوت می کشيد، می خواستم با اين که هرگز در اين گونه بحث ها شرکت نمی کنم به راديو زنگ بزنم و هوار بکشم : آخر شما چه تان است مردم؟ چرا فکر می کنيد بدون دروغ نمی توانيد زندگی کنيد؟ زندگی خود را بر چه پايه ای محکم کرده ايد که فکر می کنيد بدون دروغ در هم خواهد ريخت؟ آخر چگونه با دروغ زندگی می کنيد مردم؟
ياد زندگی سابقم افتادم، شبی که دوستان همسر سابقم به اتفاق همسرانشان به خانه مان مهمان بودند. همسرسابقم با اصرار از من خواسته بود دو جور غذا درست کنم و من که درگير امتحانات بودم می گفتم که دليلی وجود ندارد و غذای ساده ای کفايت می کند. سرانجام به خواست او عمل کرده بودم و غذاها قاطی پاتی شد و خراب شد. يکی ازخانم ها صدايش در آمد و گفته بود: مهشيد جان اين خورشت باميه ... با بی خيالی و خنده گفته بودم آره ببخشيد. قرار بود اين قيمه بادمجان شود و عوضی شده ..می دانم خوشمزه نيست اما ديگر ببخشيد. و خانمی ديگر گفته بود: اينطوری نمی گويند مهشيد جان. بگو که طرفای ما اينجوری درست می کنند. و من با حيرت گفته بودم اما اينطوری ملتی را بدنام کرده ام و به خطای خودم سوزانده ام. آن دو خانم به هم نگاهی کرده بودند و گفته بودند که طفلک سياست ندارد.همان خانم بعدا برايم تعريف کرد که همسرش هنوز بعد از سه تا بچه نفهميده است که مژه هاي شب عروسی اش مصنوعی بوده است.
ياد دروغهايی که در زندگي مشترکم می شنيدم افتادم و اينکه هر بار از او تقاضا می کردم هر چه می کند دروغ نگويد تا زمانی که فهميدم دروغ به نوعی هويت زندگی اش شده است.
ياد دخترم افتادم و زمانی که فهميدم در موردی به من دروغ گفته است و آنقدر دلگير شدم که بدون کفش خانه را ترک کردم و در ميان راه فهميدم که در يک پا دمپايی دارم و پای ديگرم برهنه است. و وقتی به خانه برگشتم دخترم گريه کنان گفت که ديگر هرگز به من دروغ نخواهد گفت.
ياد دوستانم افتادم. جمع کوچک و صميمانه مان که تنها بر پايه صداقت شکل گرفته است. در آن از حسادت و رقابت های خود پسندانه خبری نيست و هميشه هم به همی می گوييم که جمع استرليزه ای داريم و دنيا به اين زيبايی نيست.حتی فکر اين که دروغ چه به روز اين جمع کوچک ساده های صبور خواهد آورد پشتم را لرزاند.
ياد آدمهايی افتادم که به خاطر دروغهايشان ترکشان گفته ام.آقايی که ادعای دوستی صميمانه ای می کردو وقتی که با دختری همسن دختر خودش ازدواج کرد ، ازدواجی که چند ماهی بيشتر به طول نيانجاميد، هزار جور به خودش کش و قوس داد تا دروغی را که در رابطه با ازدواجش گفته بود توجيه کند. مردی که ادعای عشق می کرد و زمانی که زنی ديگری که از او آبستن بود با من تماس گرفت در ميان تمام توجيهات دنيا ، تنها توانست بگويد که به او تجاوز شده است!!! و خوشحال بودم که اين تجاوز!! آن چنان شک به او وارد نياورده که راه در خانه را باز نيابد.زنی که...مردی که..ز...مر...
دروغ هم گفته بودم. زنی که تقاضای پناهندگی داشت.مردی که اخراج گرفته بود. زنی که شوهرش سراغش را از من گرفته بود تا خدمتش برسد و من می دانستم و نگفته بودم. مردی که ...
اما دوستی هايم. صميميت هايم ، عواطف و عشق هايم را به دروغ آلوده کردن ؟؟نه . من نه .
می خواستم اتاق کوچکم را تميز کنم. کاغذها را جابجا کنم. پوشه ها مرتب کنم و کتابها را سر جايشان بگذارم.
در راديو مردم هنوز داشتند از دروغها می گفتند. از زندگی های شان که بر پايه دروغ بنا شده بود و اگر دروغها نبود از هم می پاشيد.
به چهار ديوار کوچک خانه نگاه کردم. خانه به تعمير احتياج داشت.بايد با صاحب خانه تماس بگيرم و ببينم آيا اجازه تعمير را به من می دهد؟ خانه کوچک است.کاغذديواری ها قديمی، هيچ چيزلوکسی در اين خانه وجود ندارد. هيچ چيزش به هيچ چيزش نمی خورد و هيچ چيزش با مد روز تطبيق ندارد.
اما دروغ در اين خانه جايی ندارد. اينجا خانه من است. اينجاست که آرامش را پيدا کرده ام.
راديو را خاموش می کنم.


[ 17:31 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

خبر دستور اعدام دانشجويان را اينجا بخوانيد
برای جلوگيری از اعدام دانشجويان اقدام کنيم.
،می شود کاری کرد.دست به کار شويم، فردا شايد دير است
روی شعر کليک کنيد:
يار دبستانى من، با منو و همراه منى
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منى
حك شده اسم من و تو، رو تن اين تخته سياه
تركه ى بيداد ستم، مونده هنوز رو تن ما

دشت بى فرهنگى ما، هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلاى آدماش
دست من و تو بايد اين، پرده ها رو پاره كنه
كى مى تونه جز من و تو، درد ما رو چاره كنه



[ 11:34 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

می شود کاری کرد
شبح عزيز در کامنت ها از خطر اعدام که جان دانشجويان را تهديد می کند صحبت کرد.
بايد کاری کنيم و در اين مورد دوستان خارج از کشور بيشتر می توانند مفيد باشند.
در هر کجای دنيا که هستيم با سازمانها و احذاب هومانيست کشور خود تماس بگيريم. تک تک ما چنين کنيم و اين را به اميد آنکه ديگری هست که اين کار را بکند نگذاريم ، با امنستی(عفو بين الملل)مطبوعات ، راديو تلويزيون و احزاب سياسی تماس بگيريم و نظر آنان را متوجه خطری کنيم که جان دانشجويان را تهديد می کند. هجده تير نزديک است و رژيم زخم خورده است. در اين موقعيت هميشه زندانيان که در پنجه های اينان اسيرند مورد شديدترين ضربتها قرار ميگيرند.
دوستان خارج از کشور. امکان آن پيش آمده که به جای افسوس خوردن کاری کنيم. اين کوچکترين کار را از هموطنان خود دريغ نکنيم. تماس بگيريم و حساسيت موقعيت دانشجويان دربند و خطری که ايشان را تهديد می کند را به اطلاع انظار عمومی دنيا برسانيم.


[ 0:52 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 28, 2003

فاحشه سنگسار شد
مدتی پيش دوستی در کامنت ها پيامی گذاشت و خواست که به او لينک بدهم.اين پيام امضای فاحشه را در پای خود داشت. من لينک دائمی برای وبلاگها ندارم. اما مسلما معرفی وبلاگهای تازه کار کمترين کاری است که می شود کرد و من هم در اين مورد معمولا کوتاهی نمی کنم. البته در اين کار سليقه خودم هم هميشه شرط اصلی بوده است. معمولا هم وبلاگهای زنان يا وبلاگهايی را که در رابطه با مسائل زنان می نوشتند معرفی می کردم. البته نه هميشه. خلاصه در اين مورد اصطلاح چهار ديواری ، اختياری کاملا صدق می کرد( اين مسئله به اين حساب نيايد که من احيانا فکر می کنم که وبلاگم و نوشته هايم بسيار محبوب باشد و چه و چه ها..بلکه اتفاقا معرفی وبلاگها کمکی به خود من است در جهت کاری که فکر می کنم در پيش گرفته ام.
من به وبلاگ اين دوست سر زدم و ديدم که نوشته ها بی رودرواسی با سليقه من نمی خواند. موضوع برای من تمام شد. او در وبلاگ خود می نوشت و خوانندگانش چندين برابر من هم بود . تا اينکه خبر رسيد که وبلاگ فاحشه از طرف گردانندگان پرشين بلاگ بسته شد. به دنبال آن متوجه شدم که چند تن ديگر از وبلاگها هم که نوشتار جنسی را موضوع وبلاگ خود قرار دادند توسط گردانندگان پرشين بلاگ بسته شد.
من از خوانندگان وبلاگ فاحشه و ديگر وبلاگها از اين قبيل نبوده ام. اما اين وبلاگها بايد باشند و بنويسند و خوانندگان آن بايد بتوانند آنچه را که به آن تمايل دارند بخوانند. مهم اين نيست که من چه دوست دارم و تو چه دوست نداری. مهم اين است که او بايد بتواند بنويسد و من بايد بتوانم حق اين را داشته باشم که تصميم بگيرم نوشته های او را بخوانم يا نخوانم .
من خود توانايی زيادی در امور فنی کامپيوتر ندارم به همين علت از دوستاني که مثل من فکر می کنند خواهش می کنم که امکانی فراهم کنند تا بتوانيم به به اين عمل غير دمکراتيک گردانندگان پرشين بلاگ اعتراض کنيم.
اين عمل گردانندگان پرشين بلاگ غير دمکراتيک و بر خلاف تمامی اصول مطبوعات و آزادی بيان و آزادی قلم است.
اين عمل گردانندگان پرشين بلاگ توهين به من و توست. توهين به شعورمن و تو ، توهين به ما درتشخيص ما در شناخت خوب و بد ودريافت های ما از آنچه می خواهيم و نمی خواهيم.
اين عمل گردانندگان پرشين بلاگ نمايشی است از قدرت ، و ثابت کردن اينکه هر کسی ، هرقدر هم که کوچک باشد در زمان داشتن حداقل قدرت از آن سوء استفاده می کند و به خود حق آن را می دهد که برای من و تو و چگونه گی خواندن و تفکر ما تصميم بگيرد. ديکتاتور کوچکی که به خود اين حق را می دهد که سليقه و شعور من و تو را در تشخيص منافع خود دست کم بگيرد و سليقه و شعور خود را به من و تو تحميل کند.اين حرکت می تواند آغاز سانسور های بزرگتر و بسيار بزرگتر در اينترنت و بلاگ نويسی باشد.
فاحشه و اشخاصی که دوست دارند مثل او بنويسند بايد بتوانند بنويسند و من و تو بايد اين حق انتخاب را داشته باشيم که اين نوشته ها را بخوانيم و يا نخوانيم.
شعور هيچ کس و هيچ چيزی نبايد برتر از حق انتخاب من و تو قراربگيرد.
من بايد اين قدر آزاد منش باشم که بتوانم از حق نوشتن کسی که حتی نوشتارش را دوست نمی دارم دفاع کنم، و تو نيز.
اعتراض به تعطيل شدن وبلاگ فاحشه و وبلاگهای مشابه ، اعتراض به از دست دادن حق انتخاب من و توست. اعتراض به توهين به شعور من و توست. اعتراض به بوجود آمدن ديکتاتورهای کوچک است.
به اين عمل غير دمکراتيک گردانندگان پرشين بلاگ اعتراض کنيم.
اعتراض کنيم
اعتراض کنيم


[ 12:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

آنکه مبارزه می کند، می داند که احتمال شکست وجود دارد و ممکن است شکست بخورد
آنکه مبارزه نمی کند ، شکست را پذيرفته است
يک اصطلاح سوئدی

[ 11:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

راستي بجز بامداد در اين روزها چيست که تسلای سردرگمی ها باشد؟
بجز بامداد که همچنان مانده است. و می ماند.و آستينش از اشک تر است.
با هم به سراغ بامداد برويم. در لابلای دفتر های شعر او تسلا بجوييم.
دو شعر از بامداد خسته

زنان و مردان ِ سوزان
هنوز
دردناکترين ترانه هاشان را نخوانده اند.
سکوت سرشار است.
سکوت ِ بی تاب
از انتظار
چه سرشار است!

***********

نه عادلانه نه زيبا بود
جهان
پيش از آن که ما به صحنه بر آييم.
به عدلِ دست نيافته انديشيديم
و زيبايی
در وجود آمد.


[ 10:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

گفت : مسائل ايران و برخورد ما خارج از کشوری ها درست مثل يک بازی فوتبال می مونه. بازيکنان و تماشاچيان. تماشاچيان هميشه هيجانشان بيشتر از بازيکنان فوتبال است.
گفتم: حرفت خيلی راست است. اما يه فرق بزرگ است و آنهم اينکه من انتخاب نکرده ام که تماشاچی باشم. باورکن من بازيکن بدی نبودم. يکی از دردهای من امروز اين تماشاچی بودن است و اينکه حتی حق انتخاب در اين حد هم از من گرفته شده است. و اين نه به اين حد است که بگويم قهرمان هستم يا سر نترسی دارم. باور کن در آن روزها هم از ترس بی خبری و اينکه ندانستن و نگران بودن دردش بسيار دشوارتر بود تا در مرکز حادثه بودن ،هميشه آنجا بودم که حادثه اتفاق می افتاد.نه از سر شجاعت، بلکه از شدت ترس.

[ 3:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 27, 2003



گفتند
نمی خواهيم،
نمی خواهيم،
نمی خواهيم که بميريم

[ 10:06 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 25, 2003

خودسوزي هاي برنامه ريزي شده!
خواندن اين خبر مرا سوزاند. مثل چيزی که می دانی ولی نمی خواهی باور کنی ،و وقتی می خوانيش ....چه بگويم ؟؟چه ؟؟؟

[ 12:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 24, 2003

بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود

بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود
بگذاريد دوباره همان رويائی شود که بود.
بگذاريد پيش آهنگ دشت شود
و در آنجا که آزادست منزلگاهی بجويد.

( اين وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذاريد اين وطن رويائی باشد که رويا پروران در رويای خويش داشته اندـ
بگذاريد سرزمين بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمينی که در آن نه شاهان بتوانند بی اعتنايی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچينی کنند
تا هر انسانی را ، آن که برتر از اوست از پا در آورد.

( اين وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه بگذاريد سرزمين من سرزمينی شود که در آن ، آزادی را
با تاج گل ساختگیِ وطن پرستی نمی آرايند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است،
و برابری در هوايی است که استنشاق می کنيم.

( در اين " سرزمين آزادگان" برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو ، تو کيستی که زير لب در تاريکی زمزمه می کنی؟
کيستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر می شود؟

سفيد پوستی بينوايم ، که فريبم داده ، به دورم افکنده اند،
سياه پوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم، رانده از سرزمين خويش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به اميدی که دل در آن بسته ام
اما چيزی جز همان تمهيد لعنتی ديرين به نصيب نبرده ام
که سگ سگ را می درد. و توانا ناتوان را لگد مال می کند.
.........
آه بگذاريد اين وطن بار ديگر وطن شود
ـ سرزمينی که هنوز آنچه می بايست بشود نشده است
و بايد بشود!ـ
سرزمينی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمينی که از آن من است.
ـ از آن بينوايان ، سرخپوستان، سياهان، من،
که اين وطن را وطن کردند.
که خون و عرق جبينشان ، درد و ايمان شان،
در ريخته گری های دست هاشان ، و در زير باران خيش هاشان
بار ديگر بايد رويای پرتوان ما را بازگرداند.
.............
آه آری
آشکارا می گويم،
اين وطن برای من هرگز وطن نبود،
با اين وصف سوگند ياد می کنم که وطن من، خواهد بود!
.............
قسمتی از شعر بلند بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود، از لنگستون هيوز، ترجمه احمد شاملو

[ 22:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 21, 2003


سی خرداد ، سالروز اعدام سعيد سلطانپور. ياد اين شاعر انساندوست گرامی باد.

با كشورم چه رفته است
كه زندان‎ها
از شبنم و شقايق سرشارند
و بازماندگان شهيدان
انبوه ابرهاي پريشان سوگوار
در سوگ لاله‎ هاي سوخته
مي‎بارند
با كشور چه رفته است
با كشورم چه رفته است كه گل‎ ها هنوز سوگوارند.
با شور گرد باد
آنك
منم كه تفته ‎تر از گرد بادها
در خارزار باديه مي‎ چرخم
تا آتش نهفته به خاكستر
آشفته ‎تر ز نعره‎ ي خورشيدهاي «تير»
از قلب خاك‎ هاي فراموش سرگشد
تا از قنات حنجره ‎ها
فوج خشم و خون
روزي غروب سوخته‎ ي مرگ، پر كشد:
اين نعره من است
اين نعره من است كه روي فلات مي ‎پيچد
و خاك‎هاي سكوت شانزده ساله را مي ‎آشوبد
و با هزار مشت گران
بر آب‎هاي عمان مي‎ كوبد
اين نعره‎ي من است كه مي ‎رويد
خاكستر زمان را
از خشم روزگار
بعد از تو، اي ......
اي آخرين ستاره ‎ي اعدامي
اي «خسرو» بزرگ
كه برق ولرزه در اركان خسروان بودي
من هيچ نيستم
غير از مسلسلي كه در زمينه‎ ي يك انقلاب مي‎ گذرد
و خالي و برهنه و خونالود
در خون توده ‎هاي جوان مي غلتند
تا مثل خار سهمناك و درشتي
- روئيده بر گريوه‎ هاي گل سرخ -
آينده را
بماند
در چشم روزگار
يادآور شهادت شوريدگان خشم
بر ارتش مهاجم اين تازي
اين تزار
اي خشم ماندكار اي خشم
خورشيد انفجار اي خشم
تا جوخه‎هاي مخفي اعدام
در جامعه ‎هاي رسمي
آنك
آنك هزار لاشخوار اي خشم
مثل هوار باره‎ ي يال افشان
خون شهيه بسته است بر اين ويران
ديگر ببار
ببار اي خشم
اي خشم چون گذاره آتشفشان ببار
روي شب شكسته‎ ي استعمار
اما دريغ و درد كه جبريل‎ ها «او»
با شهپر سپيد
از هر طرف فرود مي ‎آيند
و قلب عاشقان جوان را
با چشم و چنگ و دندان مي ‎خايند
و پنجه‎هاي وحشت پنهان را
با خون اين قبيله مي‎ آلايند
با اينهمه شجاع
با اينهمه شهيد
كشورم چه رفته است كه از كوچه ‎هاي آتش و خون
با آتش تفنگ
با آتش قيام
انبوه پاره پوشان
انبوه ناگهان
انبوه اتنقام نم ي‎آيند
چشم صبور مردان ديري ست
در پرده‎هاي اشك نشسته ست
ديري ست قلب عشق
در گوشه ‎هاي بند شكسته ست
چندان ز گوشه‎ هاي قفس خوانديم
كز پاره‎ هاي زخم، گلو بسته ست
اي دست انقلاب
مشت درشت مردم
گلمشت آفتاب
با كشورم چه رفته است
*******************
با ياد سعيد، به يکی از ترانه سرودهای سروده او گوش کنيم ، به اميد آنکه زمستان کشور ما سر آيد و بوی بهار در کوچه باغ بپيچد ..آفتابکاران جنگل...


[ 23:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

معرفی چند بلاگ
فرا بلاگ که تا آنجا که من فهميده ام به کل کارش را اختصاص داده است به مختصر نويسی از وبلاگهای ديگر و معرفی آنها.
18 سال پيش دايی ديبا از ايران خارج شد و به عراق رفت. الان بعد از 18 سال زنگ زده . ديبا از احساساتش در اين مورد می نويسه .
سروش از پر مدتی ننوشت. ديروز با يک يادداشت يک خطی برگشت و نوشت که از امروز می نويسد. هنوز خبری نيست. شايد کمی ديرتر...
وبلاگ دو کلمه سکوت ، دو نفر نويسنده داره و گاه دو نويسنده مهمان.اين وبلاگ از حوادث دانشگاه ها می نويسد.
کيميا تامل های جالبی دارد که خواندنی است. بهرنگ هم همينطور.
اين هم يک کليپ جديد ازسرود يار دبستانی.
گلناز نازنين هم نوشته ای در مورد شريعتی دارد. نوشته ای که با بقيه نوشته ها ی وبلاگها در مورد او فرق دارد و به نظر من يکی از زيبا ترين آنهاست.


[ 12:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 20, 2003

اين روزها همه اش بحث سر خود سوزی مجاهدين است. راستی چرا خود سوزی؟ هادی خرسندی در سايتش از قول دوستی نوشته برای جلب انظار عمومی و از نظر انعکاس خبری خوب است. من نمی فهمم يعنی چه؟ اصلا سر در نمی آورم چرا برای جلب انظار عمومی و برای انعکاس خبری بايد کسی به خودش تا اين حد صدمه بزند؟ دستگير شده گان آزاد می شوند. اگر هم آزاد نشوند خوب از نظر قانونی و يا غير قانونی به هرحال اقداماتی می شود انجام داد. از تحويل دو نفر از اعضا مجاهدين به دولت ايران هم مطلع شدم و می دانيم که خود سوزاندن کمکی نمی کند. فکر می کنم نوشی بود که اين حرکت را با روی مين رفتن بسيجی ها مقايسه کرد و چه راست. در سکت ها و گروهای سکتاريستی است که اين حرکات نمود پيدا می کند و جای رشد و حتی تشويق دارند.ديروز در جمع دوستان بوديم و يکی از دوستان سئوالی کرد که مغزم را به درد آورده است:
ـ کسی که با خودش چنين می کند؟ با مخالفش چه می کند؟
راستی ارزش زندگی چيست؟ و چرا برای زندگی ارزش و احترامی را که بايد ، قائل نيستيم ؟
طبق اخبار يکی از افرادی که خود سوزی کرده است جان داد. و ديگران دچار آسيب های شديد شده اند و در بيمارستان ها به سر می برند. چرا ؟ چه انديشه ای اين گونه مردن و به اين خاطر مردن را پاس می دارد؟

*****************************************
چند روز پيش در يکی از وبلاگها خواندم يکی از خارج نشينان محترم به دانشجويان داخل ايران فتوا داده بود که : به هر طريق ممکن حتی به قيمت جان خودتان هم شده از جان خبر نگاران محافظت کنيد . آخه چرا ؟
در جايی خواندم : به پيش، اين رژیم را سرنگون کنيد ، عقب نشينی نکنيد. چند روزی بيشتر نمانده است. ( بريد جلو. کتک بخوريد ما حال کنيم ،لنگش کنيد، بميريد ما هواتون را داريم )
*****************************************
دلم گرفته است



[ 17:11 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان می روم
و انگشتانم را
بر پوست کشيده شب می کشم
چراغهای رابطه تاريکند
چراغهای رابطه تاريکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.


[ 14:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

کسی تحليل درستی داره ارائه کنه ؟
چرا جنبش در ايران همه گانی نشده؟

[ 13:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ماجرای نادر ما به خير گذشت. نمی دانم تشابه اسمی بود يا خبر جعلی بود که در چند تا از سايت ها آمده بود. به هر حال هر گردی گردو نيست.هر نادری هم نادر ما نبود. اين تجربه بد مرا هم با احتياط تر کرده می کند درانتشار خبر.
هم اکنون به وبلاگ سروش هم سر زدم. وبلاگ خبرهای کوی دانشگاه که از سه شنبه به اين طرف نمی نويسد. و در قسمت پيامها چندين پيام ضد و نقيض حاکی از دستگيری سروش وجود داشت. امروز سروش با يک يادداشت کوچک خبر داده است که فردا خواهد نوشت. چيز عجيبی است ولی خوب حتما دلايل خودش را داشته است. به هرحال خبر دستگيری اش صحت نداشته است.


[ 11:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 19, 2003

هم اکنون با نادر صحبت کردم. نادر ثانی ، نويسنده کتاب " عشق ممنوع " ، کتابی در حمايت از حقوق همجنسگرايان ، حالش خوب است و خبر مربوط به خود سوزی که در سايت ديدگاه و چند سايت ديگر انتشار پيدا کرده بود، مربوط به او نمی شد. اين تشابه اسمی موجبات اشتباهی از طرف من شد که تمام ديشب و امروز مرا در نگرانی فرو برد.

[ 21:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

سروش که اينقدر جدی وبلاگش ، پر،خبرهای کوی دانشگاه ، را چند بار در روز آپ دیت می کرد الان سومين روز است که نمی نويسد. کسی هست که خبری از سروش داشته باشد؟
**********************
الان پيام ها ی وبلاگ سروش را خواندم. سروش دستگير شده است.

[ 14:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

هم اکنون يکی از آشنايان زنگ زد و از بابت خبر مربوط به نادر سئوال کرد. ديشب ساعت حدود ۱۲.۵ خبر مربوط را روی چند سايت خبری ديدم. امکان زنگ زدن و برس و جوی بيشتر برايم نبود. هم اکنون دوباره به سایتها مراجعه کردم و از سه سایتی که خبر را انتشار داده بودند تنها در یکی از آنها باقی است از آنجا که نادر هرگز جزو هواداران مجاهدين نبوده است اين خبر برای من هم عجيب آمد. هم اکنون در صدد هستم با دوستان نادر تماس بگيرم و از صحت يا سقم اين خبر اطلاع بيدا کنم.
***************
پ.ن. من خيلی سعی کردم خبری از نادر ثانی بدست آورم اما متاسفانه تلفنش
جواب نمی دهد و کسی را هم که از او خبری داشته باشد پيدا نکرده ام. اگر کسی از نادر ثانی و صحت ماجرای خود سوزی او اطلاعی دارد لطفا پيام بگذاريد ,سپاسگذارم..

[ 9:52 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 18, 2003

دو لينک در رابطه با خبر دستگيری مريم رجوی و خبر خودسوزی زنی مجاهد در پاريس

مريم رجوى بازداشت ودرگاوصندوق ويلاى وى 5ميليون دلارپول نقدكشف شد

خودسوزی اعضای مجاهدين خلق
در خبر فوق آمده است که حال اين زن وخيم است. هم اکنون در اخبار کانال دو سوئد خبر درگذشت اين زن داده شد.
پ.ن : هم اکنون در اخبار سايت های مختلف خواندم که نادر ثانی ، فعال سياسی مقيم سوئد و نويسنده کتاب عشق ممنوع، کتابی در حمايت از حقوق همجنسگرايان ، خود سوزی کرده است . از حال نادر هيچ خبری در دست نيست.

[ 23:05 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

به بچه ها زنگ زدم:
ـ می آيين بريم بيرون؟
ـ چه خبره؟
ـ هيچی يه خورده ديوونه بازی خونم کم شده. چند وقته که دارم سر اين برنامه ديروز کار می کنم و از بس حرفهای عاقلانه زدم و ديوونه بازی نکردم خسته شدم.
ـ پس اون چی بود خونه فلانی پريشب؟ اون ديوونه بازی های هميشگی خودت نبود؟ :) به نظر من که با همیشه فرقی نداشتی.
ـ آخه به تو هم می گن رفيق؟ :)

[ 9:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

از عزيزانی که مرا در دريافت آمار هايی که احتياج داشتم ياری کردند تا اين لکچر امروز به خوبی برگزار بشه فوق العاده تشکر می کنم. از سارای عزيزم و زحمت بی دريغش، که يکی دو روزش را پای پيدا کردن آمارهای لازم برای من گذراند.از شبح نازنين که با وجود سفر باز هم به فکر بود. از داور عزيز و الطاف هميشگی اش ، از رزای مهربان که می دانم سرش بسيار شلوغ است و از شادی عزيزم که هميشه بار های مرا به دوش می گيرد.

[ 0:39 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 17, 2003

دانشجويان ايرانی در سوئد طی نامه ای اعتراضی به وزير امور خارجه سوئد خواستار آن شدند که دولت سوئد پشتيبانی خود را از دانشجويان آزادی خواه ايرانی و جنبش دانشحويی اعلام کند و خواستار آزادی بی قيد و شرط دانشجويان دستگير شده گردد.
اين نامه به امضای شما احتياج دارد. لطفا امضا کنيد.

[ 12:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 16, 2003

بدترين شعار اين روزها: زنان به ما پیوستند بی غيرتا نشستند.
بس کنيد ديگر, بس... زمانش فرا رسيده که زن را به عنوان انسانی برابر بنگريد و نه به عنوان سياهی لشگر. انسانی که فکر می کند و انتخاب می کند و تاوان انتخاب خود را می پردازد. زنان نيمی از حامعه انسانی هستند. مشتی طفيلی نيستند که به عنوان سياهی لشگر به میدان آيند. اين جنبش از آن همه است و زنان تاکنون تاوان سنگينی بابت وجود جمهوری اسلامی پرداخته اند که اگر سنگینتر از مردان نبوده باشد حداقل با آن همتراز بوده. زنان مدتهاست که در این کارزار حضور دارند. و برای دریافت حقوق انسانی خود وارد کار زار می شوند. این توهین ها را بس کنيد ديگر.

[ 12:25 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

مدتی پيش با بچه ها صحبت می کرديم. صحبت حزب شد و اينکه آقای حکمت رهبر فقيد حزب فکر می کرد لنين است. الان متوجه شدم که تمام ما يه عذر خواهی به دوستان ح.ک.ک بدهکار شديم. اگر هم ايشان فکر می کرد لنين است به هر حال اعضا و هواداران ابدا اين طور فکر نمی کنند. ايشان فکر می کنند آقا مارکس بود. ( می گی نه نيگا کن ) يه ايسم هم به ايسم ها اضافه شد. حکمتيسم.
مدتی پيش دوستی داشتم که می گفت: از دو طريق می شود شخصی را به غايت خراب کرد. يا به نهايت کوچکش کنی و تحقيرش کنی و يا به نهايت بزرگش کنی و از او اسطوره و بت بسازی.
و چه دردناک است بت سازی های انسانهايی که ادعای مدرنيسم دارند. چه می شود گفت جز آرزوی شفای عاجل.

[ 0:42 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 15, 2003

اين نامه را الان که ميل باکسم را باز کردم در آن ديدم. از طرف دوستی در کپنهاگ که دلش از تظاهرات آنجا خون بود. مدتی فکر کردم که شايد صحيح نباشد پخش شود. که دشمن شاد می شويم. ولی بعد ديدم بايد پخش شود. نه به اين دليل که من مخالف و يا موافق گروه و يا دسته ای هستم يا نيستم. به اين دليل که : بياييد بس کنيم. بياييد اين عقده ها را دور بندازيم. و تا اين مسائل علنی مطرح نشود اين مشکلات و کوته بينی ها به جای خود باقی است. با نوشتن در اينجا دشمن شاد نمی شويم. اين حرکت های شماست که ما را دشمن شاد کرده است.
من نامه را هيچ تغييری ندادم..حتی غلط های املايی را که دوستم به دليل نوشتن تند و مسلما امکان تصحيح نداشتن در نوشته اش گذاشته است به جای خود باقی گذاشتم. تنها اسم او را در دو جا آمده است حذف می کنم و به جای آن نقطه چين می گذارم، همين. اين هم خود نامه

مهشید عزیز سلام من...هستم و در کپنهاگ زندگی میکنم.
راستش از تظاهرات استکهلم نوشته بودی و دلم خواست کمی هم من از تظاهرات دیروز کپنهاگ برات بنویسم! تا بدونی که اولا وضع اپوزیسیون اینجا چطوره و این که دقیقا جمیعت ایرانی های مقیم کپنهاک هم مشابه ایرانیان مقیم استکهلمه! دیروز ما کمتر از 100 نفر بودیم!
تظاهرات از طرف حزب کمونیست کارگری برگزار شده بود و شاید جمعا 30 نفری بودن و هر کدوم هم پرچم قرمزی داشتن و خودشون رو از بقیه جدا کرده بودن. سلطنت طلبها هم با همون پرچم شیر و خورشد نشان سمت راست رو اشغال کرده بودن و ما هم که طرف هیچ فرقه ای نبودیم و فقط دلمون برای ایران و ایرانی میتپید مثل بچه یتیم ها این وسط ایستاده بودیم. دبیر محترم حزب کونیست کارگری شروع به سخنرانی کرد و حتی حاضر نشده بود خودش رو برای یک سخنرانی کوتاه آماده بکنه و خدا میدونه چه جملات بی ربط و بی نظمی به زبون میآورد! در وسط همین سخنرانی جمعیت سلطنت طلب شورع به خواندن سرود ای ایران کردند و حاضر هم نبودند کوتاه بیان. خانی فریاد میزد: ایران آزاد...ایران آزاد. اما حتی حاضر نبود به حرفهای سخنران گوش بده و بعد اون رو محکوم بکنه.
شعاردادنها شروع شد و این بار سلطنت طلبها بودن که شعار میدادن و نوبت حزب کمونیست کاگری بود که ساکت بشه و با شعارها همراهی نکنه! روبروی من خانی از حزب به یکی از سلطنت طلبها گفت: تظاهرات رو ما راه انداختیم! شما چی کاره این؟؟؟ اون خانم هم سنگ تموم گذاشت و دعوا شروع میشد. نگرانی ما از این بود که الان پلیس میاد تا تظاهر کننده ها رو از هم جدا کنه!!!! بالاخره به خیر گذشت ما بعد از یک ساعت و نیم مشاهده یک جنگ سرد ،با یک بغض سرخورده برگشتیم . تمام راه به صحنه های تظاهرات ضد جنگ عراق فکر میکردم که چطور همه ما، عرب و ترک و دانمارکی و مسلمان و پانک ...کنار هم برای هدفی واحد فریاد میزدیم و امروز که خیابانهای کشورمون از خون عزیزهامون رنگ گرفته حتی برای یک هدف واحد، اختلافاتمون رو کنار نمیگذاریم . ما عادت داریم در بدترین شرایط پشت هم رو خالی کنیم و با این وضع هرگز به هیچ مقصدی نمیرسیم. خیلی دردآوربود .فقط آرزو میکنم مردم داخل ایران هشیارتر از ماها باشن و و یادشون نره کجا هستن و چی میخوان. قربانت ...



[ 22:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

عزيزی برايم آخرين آلبوم صوتی از فروغ فرخزاد را فرستاده است. ديروز به دستم رسيد و الان نشسته بودم فتح باغ فروغ را گوش می کردم و با آن زمزمه می کردم. ناگهان...آه ، اين استريوی لعنتی... عقب..جلو...دوباره، ولی نه..استريو اشکال نداشت. نوار نپريده بود. سکته نداشت. نوار سانسور شده است. صدای فروغ سانسور شده است.
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آغوشی ( اين کلمات سانسور شده ) در اوراق کهنه يک دفتر نيست
سخن از گيسوی خوشبخت من است
با شقايق های سوخته بوسه تو
و صميميت تن هامان، در طراری
ابيات بالا يک سره سانسور شده است.
نوار را در آوردم و به سويی پرت کردم.
اسم نوار: تنها صداست که می ماند.
تف


[ 13:11 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

عکس های مربوط به تظاهرات ديروز استکهلم را در اينجا ببينيد.
نمرديم و عکسمون هم چاپ شد. من اونی هستم که با پيراهن بنفش( به جان خودم بنفشه، نمی دانم اينجا چرا صورتی پررنگ شده ) در يکی از عکسهای کوچک هستم.
عکس رستم ، خواننده خوب گروه گلبانگ ما هم در حال خواندن سرود يار دبستانی ديده می شود.
********************
سروش در وبلاگ جديد التاسيسش، پر ، گزارشاتی از اخبار جنبش دانشجويی دارد. به وبلاگش سر بزنيد. تند تند هم به روز می کند.

[ 12:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ديروز در استکهلم تظاهراتی به منظور همبستگی با جنبش دانشجويی ايران بر گذار شد. راستش دو تظاهرات. هر دو هم در ساعت سه عصر. کميته ای به نام کميته همبستگی با جنبش دانشجويی ايران ، که چند روز پيش دعوت به تظاهرات کرده بود .و ديروز هم شنيدم که در همان روز و همان ساعت حزب کمونيست کارگری هم دعوت به تظاهرات کرده است. اما دقيقا نمی دانم کی زودتر برنامه ريزی کرده بود. به هر حال فکر می کنم حتی اگر برنامه ريزی از قبل شده بود می شد برنامه ها را جوری تنظيم کرد که با هم تلاقی نکند. هر چند که فايده ای هم نداشت. نه آنها تظاهرات اين جا را می آمدند و نه...خوب من يکی که در تظاهرات حزب هرگز شرکت نکرده ام و الان هم ديگر برای شروع دير شده :)...به هر حال ...رسيدم به ميدان سرگل از ديدن تمثال های بزرگ مريم و مسعود رجوی در گوشه ميدان جا خوردم. دقت کردم روی باندرول بزرگی خواستار حذف اسم مجاهدين از ليست تروريست ها هستند. بچه ها جمع شدند در بالای پله های ميدان که با پرچم های مجاهدين قاطی نشود. بچه ها قبلا در راديو های محلی تقاضا کرده بودند که بدون شعار ها و پرچم های گروهی ، بلکه تنها برای حمايت از جنبش در ايران و نه برای مطرح شدن سازمانی شرکت می کنيم.تراکت ها تنها عکس احمد باطبی بودند و چند عکس از ناصر زرافشان. آن سوی جمع چند سلطنت طلب با پرچم و شعار خود آمده بودند. دوستی از طرف کميته همبستگی از آنها خواست که در جمع از شعار گروهی و پرچم هذر کنند. اما اين کار داشت کم کم منجر به دعوا می شد. خلاصه از بچه ها خواستيم که کوتاه بيايند. پرچمشان ، که پرچم ايران بود با آرم شيرو خورشيد. که هيچ مشکلی به وجود نمی آورد. و شعارهايشان را در انتها می توانيم ندهيم. خلاصه به خير گذشت. با مزه اما اينجا بود که وقتی بچه ها به منظور اعتراض رفته بودند پيششان، يکيشان گفت: الان اگر اينجا يه رفراندم بکنيم می فهميد که همه طرفدار ما هستند. اميدوارم به خنده دار بودن حرف خودش وقتی که ديد شعارشان را فقط سه نفر تکرار کردند پی برده باشد.
در مورد تعداد شرکت کنندگان. می دانيد ، جمعيت ايرانيان مقيم استکهلم و حومه به شدت متفاوت است. وقتی که گوگوش بيايد کنسرت بگذارد جمعيت 6 هزار نفر است. وقتی که جشن چهار شنبه سوری است ، 15 هزار نفر تخمين زده می شوند. امروز جمعيت ايرانيان مقيم استکهلم چيزی حدود 300/400 نفر بود. درد اين است.
برنامه با شعار و چند سخنرانی شروع شد و ادامه پيدا کرد. شعار ها در حمايت از دانشجويان و بر عليه تماميت رژيم جمهوری بود. در آخر سرود يار دبستانی خوانده شد.
امروز ما چندين دسته بوديم. همان جا که بوديم چندين دسته بوديم. مجاهدين آن پايين. حزبی ها در جلو پارلمان ، سلطنت طلبا گوشه ای از جمعيت و...هيچ آزار و در گيری هم در ميان نبود و جمعيت روی هم رفته 400 نفر هم نمی شد.
به فکر ايران بودم. چندين ده هزار نفر ريخته اند به خيابان ها ، کتک می خورند ، کشته می شوند. شناسايی می شوند و درگير می شوند ...و متحد در نگاه به آينده ای برای ايران دارند. برای ايران. و نه حزب و دسته خودشان.
عزيزان من. شرمنده ام که اين را بيان می کنم. اما از نيروهای خارج از کشور آبی گرم نمی شود. از آينه بپرسيد نام نجات دهنده خود را . البته حرفی نيست. همه در عين حال که سرو کله همديگر می زنند و انشعاب می کنند و خط و مرز می کشند از شما حمايت می کنند. چرا که بی ترديد آينده در دست شماست. اين يکی حداقل مورد اشتراک نظر همه است. قلب من با شماست. مطمئن هستم که قلب های ديگر کسانی که امروز با هر هدف و عقيده ای از خانه های خود در جهت شرکت در يکی از اين تظاهرات ها بيرون زدند هم با شما بوده است. اما قلب های ما هرگز با هم نبوده است. درد ما اين است.
قلب ما با شماست. و چشم ما به شما.

شما که عشقتان زندگی است.
شما که خشمتان مرگ است.
شما که تابانده ايد در ياس آسمان ها
اميد ستارگان را
شما که به وجود آورده ايد ساليان را
قرون را ...
شما که عشقتان زندگی است....
" احمد شاملو"

[ 2:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 14, 2003

الان داشتم عکس ها را نگاه می کردم. من هم اميدوارم که اين جنبش فرجامی خوش داشته باشد. نه مثل جنبش 18 تير. امکان ديگری هم جز اين وبلاگ در اختيارم نيست. فکر کردم اين فکر را به سر همديگر بياندازيم که مسئله احمد باطبی دوباره تکرار نشود. احمد را فقط از روی عکس شناسايی کردند و به اين دليل زندگی احمد به جهنمی مبدل شد.عکسهای علنی بچه ها را پخش نکنيم. صورت ها را محو کنيم که شناسايی نشوند.احمد باطبی و عکس او سمبلی از آزادی شد. اما ما به خود اين بچه ها بيشتر احتياج داريم. زندگی عزيزانمان را پاس داريم.

[ 10:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 13, 2003

سينای عزيز اخبار مربوط به تظاهرات تهران را در نظر خواهی به روز می کند. تظاهراتی که در حالی که خشونت دولتی را بر عليه خود بسيج می کند بسيار متحد به پيش می رود.
منم فردا خبر از تظاهرات اينجا خواهم داد. فقط اين را بگويم که فردا دو تظاهرات در استکهلم برگزار خواهد شد. يکی از طرف کميته همبستگی است که ساعت 3 بعد از ظهر در ميدان سرگل است. اما دوستان حزب کمونيست کارگری، که هميشه حسابشان با همه عالم سوايه ، خرجشان را سوا کردند و برای خودشان تظاهرات ديگری راه انداختند..در همان ساعت..در گوشه ای ديگر از استکهلم. ( اين را گفتم تا باز از طرف آقای بکتاش به سانسور و خبر نرسانی متهم نشم) . در ضمن سلطنت طلبها هم تظاهرات جداگانه گذاشتند. يکشنبه. به اين می گن اتحاد عمل :)
بچه های استکهلم ،شنبه ..ساعت 3، ميدان سرگل.

[ 23:22 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

فردا شنبه ، ساعت 3 بعداز ظهر ، استکهلم، ميدان سرگل ، تظاهرات در جهت همبستگی با جنبش مردمی ايران. برگزار کننده : کميته همبستگی با جنبش مردمی ايران
نامردماش نمی يان.


آزادي انديشيدن را نمي توانيد از من بگيريد

يار دبستانی، کليپ جديد به مناسبت قيام 18 تير




[ 16:46 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ميل زده و مي گه: مدتي است نوشته هات رو مي خونم. ديدم با حزب در افتادي ,گفتم ناكس مجاهده. ديدم با مجاهد در افتادي ,گفتم خوب چپه ,حالا گيرم نه اونقدر سنتي. ديدم با چپ در مي افتي, گفتم خوب تا حالا خودش رو قايم كرده بود , سلطنت طلبا اينقدر باهوش نبودند, اما ديگه دستش رو شد. ديدم با سلطنت طلبا در افتادي..هيچ معلومه به كدوم صراطي مستقيم مي شي؟ هيچ معلومه طرفدار كي هستي؟
مي گم: كلمه اي به اسم انسان به گوشت خورده ؟

[ 13:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 7:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

من غريب نيستم. من غريبه ام

[ 0:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 12, 2003

آزادي انديشيدن را نمي توانيد از من بگيريد

اين شعر و آهنگ را از صفحه ابراهيم نبوی برايتا ن برداشتم. آهنگ بسيار زيبايی است از فلورن پانی خواننده فرانسوی زبان.
نام آهنگ است Ma liberte de ponser، آزادی انديشه ام را نمی توانی از من بگيريد.
نبوی لطف کرده و معنی فارسی اش را هم برايمان نوشته است. زيباست ؛نه ؟ که انسانی فرانسوی در کشوری که مهد آزادی و تمدن نام گرفته آنگونه فرياد می زند که من، که تو، که ما...
Ma liberte de ponser
( روی تيتر آهنگ کليک کنيد و اين آهنگ زيبا را بشنويد)

آزادي انديشه من را نمی توانی از من بگيريد

هر چي دلتان مي خواهد از من بگيريد
بچه هايم را بگيريد، تلويزيونم را برداريد
مسواكم و اسلحه ام را به غارت ببريد
ماشينم را كه قبلاً گرفتيد
به بهانه بدهي بانكي
زنم را برداريد، كاناپه ام را برداريد
مايكرو ويو و يخچالم را
وحتي زندگي خصوصي ام را
در هر صورت
من مي توانم روحم را هم با شيطان معامله كنم
گمانم اهل معامله است
راستش اينجا همه چيز قابل معامله است
جز يك چيز، شما آزادي انديشه ام را از من نمي توانيد بگيريد.

تختم را برداريد، سي دي هاي طلايي ام مال شما، و اخلاق خوبم
قاشق هاي كوچك را برداريد، هر چيزي كه ارزشي دارد
من هيچ مقاومتي در مقابل شما نمي كنم
همه چيز را برداريد،
يادتان نرود كمي هم گراس زير قفسه قايم كردم
هر چيزي كه براي من زيباست برداريد
البته من ترجيح مي دهم اينها را به كشيش پي ير بدهم
حتي مي توانم اعضاي بدنم را هم پس از مرگ به شما بدهم
البته اگر چيز قابلي آن تو مانده باشد
و بتواند به شما آرامش وجدان بدهد
اما يادتان باشد، آزادي انديشه را از من نمي توانيد بگيريد

من مي توانم آت و آشغال ته جيبم را روي ميز خالي كنم
مدتي است ته جيبم سوراخ است
خودم مي توانم شلوارم را پايين بكشم
ولي شما آزادي انديشه را از من نمي توانيد بگيريد.

همه چيز را برداريد حراج كنيد
براي اينكه معاملات كوچك ما جور شود
من فقط پيژامه راه راهم را برمي دارم
پرتقال هايم را هم به شما هديه مي دهم
همه چيز مال شما
من با خودم چيزي را به جهنم نخواهم برد
همه چيز را برداريد، من ترجيح مي دهم بروم
البته اگر بهشت را به شما داده اند
من مي توانم روحم را به شيطان بفروشم
با او مي شود معامله كرد
راستش اينجا همه چيز قابل معامله است
اما شما آزادي انديشه را نمي توانيد از من بگيريد،
آزادي انديشيدن را نمي توانيد از من بگيريد



[ 21:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

صبح که آمدم سر کار طبق معمول يکی از همکارها برسيد: چطوری... و بغضم ترکيد. او هاج و واج که: مگر چه گفتم. و همکار ديگری به او گفت : راحتش بگذار چند روزی است ايران شلوغ شده.از خودم بيزار شدم.
بغضم ترکيد و نمی دانستم از چيست. شايد از اين باشد که اينور و آنور می شنوم و می خوانم که مردم رو به رضا بهلوی کرده اند. شايد از اين باشد که می دانم بعد از اين همه مدت آلترناتيوی در اختيار مردم مان نگذاشته ايم و دارند استفراغ ۲۵ سال بيش را با سس باربکيو آمريکايی به خوردمان می دهند و به به و چه چه هم می گوييم. شايد از اين باشد که پس فردا باز فرياد بزنم آی داريد گه را با شاش می شوريد و کسی بيايد و بگويد بهداشتی نيست اما لا اقل تميز می شود. يا از اين که نمی دانم چه کار ديگری می شود کرد. يا از اينکه صحنه های خيابانهای ايران را می بينم و شيشه های شکسته و مردم عاصی..و درد. و باز کشتار و باز مرگ ..وبرای چه؟
بغضم ترکيد از اينکه امروز دولت می گويد با تمام قوا مخالفين سلطنت را سرکوب خواهيم کرد. و می دانم که چه حمام خونی به پا خواهد افتاد. و برای چه ؟ و فردا که آمريکا با بمب هايش سر رسيد فرياد خواهم زد که مردم بی گناه ما را نکشيد. اين وظيفه رژيم خودمان است.
بغضم ترکيد از شنيدن حرفهای انسانهايی که قصدی هم جز خير خواهی ندارند و به طرفداری از رضا پهلوی می گويند بگذاريد بيايد مثل شاه سوئد و سلطنت کند و نه حکومت .ببينيد چقدر دمکرات است و حرفهای قشنگ می زند. به زبان ساده بگوييم می شود : بگذاريد بيايد و نان و ماست مفتش را بخورد . بگذاريد بيايد و خرج خانم بازی ها و قمار بازی هايش را بدهيد و به شما کاری نداشته باشد و شما برويد هر کی را می خواهيد انتخاب کنيد..مثل سوئد.
بغضم ترکيد، شايد از فکری که شبح لامصب به سرم انداخت و کابوسی را برايم تداعي کرد . که اگر امروز بعد از ۲۵ سال رضا بهلوی پولی را که از خودمان کش رفته است خرج تبليغاتی ميکند که به ما بباوراند که که آدم دمکراتی است، بعد از به حکومت نشستنش ، باز دوباره ۲۵ سال طول بکشد تا پسران رفسنحانی با پولی که امروز از ما دزديده اند و خرج تبليغاتشان می کنند به ما بقبولانند که دمکراتند و کلی آدمهای خوب باز کشته شوند تا آنان بتوانند دوباره به تخت بنشينند. و باز اين چرخ دور بزند .
بغضم ترکيد شايد از اينکه می بينم بعد از ۲۵ سال در هيچ کجا ايستاده ايم.اين همه سالها تنها به حال خودمان دل سوزانده ايم و خاطرات نوشته ايم و آهنگ های "از من نپرس خونه ات کجاست " و " ما به ايران بر می گرديم" خوانده ايم و ميتينگ به هم زده ايم و تخم مرغ برت کرده ايم و جلسه به هم زده ايم و هر کاری که فالانژهای حزب الهی را به آن متهم و محکوم می کنيم، کرده ايم به اين بهانه که مگر آنها با ما چنين نکرده اند ، و به اين دليل که امکانش برايمان بيش آمده بود. و آری.. فرياد هم زده ايم که " من جان خود را خواهم داد تا دشمن من بتواند آزادانه حرفش را بزند" تا همه گان آزاديخواه تصورمان کنند. اما وقتی که پای عمل رفتيم ، جا زديم و گفتيم : " اينها مگر می گذارند ما حرف بزنيم، که ما به اينها ميکروفن بدهيم ؟". و ياد نگرفته ايم که اين مختصر آزادی را پاس بداريم و ياد بگيريم چگونه آزاده باشيم. و ياد نگرفته ايم که دمکراسی را درک کنيم و حق را بشناسيم.
بغضم ترکيد ، شايد از اينکه می بينم کسی مثل رضا بهلوی که بی مهابا احمق و کودک می خوانيمش تمام اينها را ياد گرفته و امروز به خوبی نياز مردم را درک کرده است و حرفهايی می زند که می داند شنونده دارند و می داند می تواند به حساب آن برای خودش طرفدار حمع کند. بغضم ترکيد که بسياری از ما که خود را مترقی و مردمی می دانيم و سابقه ای مثل سابقه سياه شده سلطنت را يدک نمی کشيم حتی در کلام هم به اين دمکراسی باور نداريم و افتخارات مبارزاتی مان در همين حد باقی مانده است که بر سر چه کسانی تخم مرغ پرت کرده ايم و کدام جلسات را بر هم زده ايم و به چه کسانی حق حرف زدن نداده ايم و ميکرفن را از دست چه کسانی قاپيده ايم.
آری..بغضم ترکيد.


[ 15:51 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 11, 2003

شايد اين كارم صحيح نباشد. شايد هم بعدا اين نوشته را برداشتم.(اگر دلخور شه ورش مي دارم) اما تا آن موقع:

مريم جان . تولدت مبارك. امسال اولين سال تولدت را به دور از مادر و خواهران وبرادرانت جشن مي گيريم. اما دنيا را چه ديدي..شايد...
به هرحال شانس بزرگي است كه كسي كه مي تواني نان و عشق را با او قسمت كني, و كودك نازنينت كه توانسته است "دوشت دايم" گفتن را به اين زودي و زبيايي ياد بگيرد را پيش خود داري.
اين آهنگ را برايت انتخاب كردم. آهنگ تولدت مبارك نيست. اما آهنگ زيبايي است.براي تو و هومن عزيز و سوشي نازنين. و زندگي بالنده و پر عشقتان. تولدت مبارك عزيزم


[ 9:42 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ايران چه خبره ؟؟؟؟

[ 0:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 10, 2003

تو راه آمدن به خانه يکی از آشنايان را ديدم.خسته بودم و راستش حال احوالپرسی طولانی نداشتم. اما طرف دلش پر بود. بنابراين نشستم پای حرفش. می ناليد. از آشنايان ، از دوستان، مدعی بود که مورد سوء استفاده آشنايانش قرار می گيرد و همه وقتی به کمک يا هر چيزی احتياج دارند سراغ او را می گيرند. تند تند حرف می زد ،لاينقطع ، گاه حتی با بغضی در گلو. نمی شد قطعش کرد.گوش می دادم تا حرفش تمام شود و حسابی خالی شود، شايد آن موقع می شد کامنتی برای صحبت هايش داد. به ناگهان بلند شد و پشتش را به من کرد و گفت : مهشيد جان. تو رو جان من، يه نگاه کن ببين دُم دارم.با تعجب نگاهش کردم: چی !!!!؟ باسنش را نشان داد و گفت: يه نيگاه بنداز ببين دُم دارم؟ در حالی که خنده ام گرفته بود به او اطمينان دادم که دُم ندارد و اگر هم داشته باشد از زير شلوار جين چيزی مشهود نيست. گفت: پس چرا همه فکر می کنن خرم و بايد سوارم شن ؟
به او گفتم که همه مردم بد نيستند. به او گفتم که شايد مسئله در خود تو هم باشد. شايد توانايی مشخص کردن مرزها را نداری و نمی توانی به دوستان و آشنايان مرزهای خودرا بشناسانی. شايد در رابطه زياد مايه می گذاری و توقع داری که طرف هم همانقدر مايه بگذارد، در صورتی که او بر اساس حسابی که خودش روی رابطه باز کرده است ، و توانايی های خودش ،مايه خواهد گذاشت ، چيزی که به نظر تو احتمالا کافی نيست. به او گفتم که سعی کند در مرزبندی هايش تجديد نظر کند. سعی کند مرزهايش را پررنگ تر و مشخص تر کند . و در آن صورت لطمه ای که خواهد ديد به احتمال قوی کمتر خواهد بود. کمی رلکس شد و رفت. من بر جايم باقی ماندم با فنجانی شير قهوه درمقابلم. به حرفها فکر کردم ، به رابطه ها، رابطه هايی که در بسياری موارد به دليل همين عدم مشخص بودن مرزها خدشه دار شده اند.
راستی، شما دُم نداريد؟

[ 21:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 9, 2003

بدرود
برای زيستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هديه کند، قلبی که بپذيرد
قلبی که بگويد، قلبی که جواب بگويد
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم.
درياهای چشم تو خشکيدنی است
من چشمه ای زاينده می خواهم.
پستان هايت ستاره های کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی می خواهم:
انسانی که مرا بگزيند
انسانی که من او را بگزينم،
انسانی که به دست هاي من نگاه کند
انسانی که به دست هايش نگاه کنم،
انسانی در کنار من
تا به دستهاي انسان ها نگاه کنيم،
انسانی در کنارم، آينه ای در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگريم...
خدايان نجاتم نمی دادند
پيوند ترد تو نيز
نجاتم نداد
نه پيوند ترد تو
نه چشم ها و نه پستانهايت
نه دست هايت.
کنار من قلبت آينه ئی نبود
کنار من قلبت بشری نبود....
"احمد شاملو"

[ 22:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

جامعه ايران از نظر حقوق زن و مرد ، به شکل يک خانه پدر شاهی اداره می شود، به اين معنی که مردان در آن حق تحرک آزاد و پيشرفت راـ البته در حدود صلاح ديد "پدر" و در حدی که منافع "پدر"را به خطر نياندازد، دارندـ و زنان برای هر کار و هر تصميم و هر حرکت خود، و حتی رفت و آمد های ساده، بايد حساب و کتاب پس دهند.همه ما حتما چنين خانواده ای سراغ داشته ايم و اگر خود در آن زندگی نکرده ايم در گوشه و کنار می بينيم. پسر که از صبح زود تا بوق سگ در کوچه ها ول می گردد وفقط برای خوردن و آشاميدن و ... به خانه می آيد و معمولا هم مورد بازپرسی و مواخذه قرار نمی گيرد ، و در مقابل آن دختر که اگر برای خريدی به بقالی سر کوچه فرستاده می شود و ده دقيقه دير کند بايد مراحل مختلف بازجويی را بگذراند که کجا بوده و چه کرده و با کی حرف زده. و اگر به قصد خانه دوستی برای کاری حرکت کند تا آدرس دقيق و شغل پدر وشماره شناسنامه افراد خانواده آن دوست را در اختيار بازجويان خانواده خود نگذارد ، اين خواست او ممکن نمی شود. در انتها هم هميشه با اين جمله سيندرلای وطن راهی کارزار می شود. ساعت فلان خانه باشی ها.
در خانواده پدر شاهی چون مادر يک پای سيستم است و حافظ منافع سيستم ـ که به نوعی فکر می کند منافع خودش هم در آن است ـ نسبت به دختر خانواده از آزادی های بيشتری برخوردار است. می تواند حتی ساعتی هم در مغازه بقالی با زن ديگری که او هم از شرايطی مشابه برخوردار است گپ بزند و از خبرهای محله باخبر شود. در بازگشت به خانه هم احتمالا مورد سوال کوچکیاز پسر جوان خانه قرار خواهد گرفت که تمرين های مرد شدن را از خود مادر آموخته است.
اما در جامعه ما مادر حتی اين حق را ندارد. پدر بزرگوار خانواده همه را به يک چوب می راند. و آنجاست که مادر و دختر پشت در استاديوم ورزشی با خشونتی مشابه روبرو می شوند.
ماجرای استاديوم های ورزشی و حضور زنان در آن واکنش های شديدی به وجود آورده است. در جامعه ای مردانه ، مردان حق آمد و شد ب تمام ابعداد عمومی جامعه را دارند. در قهوه خانه ها ، در کافه تريا ها ، در کافه شاپ ها، در ورزشگاه ها، کسی آنان را مورد مواخذه قرار نمی دهد که به چه علت می خواهند در اين مکان حضور داشته باشند. در سخنرانی های مربوط به مسائل زنان ، در ميتينگ های زنان ، حضور مردان موجب خوشنودی زنان است و هميشه از آن استقبال می شود ـ شايد در مکان های خصوصی ، حمام ها، مراسم مذهبی خاص، و ... مردان نتوانند حضور يابند اما همانگونه که گفته شد اين مکان ها عمومی نيست ـ ورزشگاه ، استاديوم فوتبال ، يک مکان عمومی است. کودکان 4ـ5 ساله در اين مکان در کنار پدرها و برادر ها حضور دارند و در مکانی که محيط سالمی برای حضور زنان شناخته نمی شوند به راحتی به دليل جنسيت خود آمد و شد می کنند. مسئولان اين مکان های نامناسب هرگز حضور کودکی را که در رشد جسمی و فکری خود به شدت دوران آسيب پذيری را طی می کند زير سئوال قرار نمی دهند ، ولی به عنوان قيم مادر همين کودک گلوی خود را جر می دهند و از " نامناسب " بودن محيط حرف می زنند. در اينجاست که سطح درک و صلاحديد زن بزرگسالی که انتخاب های خود را در زندگی انجام داده و شخصيتی شکل گرفته دارد ، از کودکی خردسال کمتر در نظر گرفته می شود.
در سايت کاپاچينو با مقاله ورود زنان ممنوع که حرفهای موافق و مخالف و برداشت ها و برخورد ها به اعتراض زنان به عدم حق شرکت در مسابقات فوتبال را نوشته بود برخوردم و به اين کاريکاتور مانا نيستانی:


شما را نمی دانم اما برداشت من از اين کاريکاتور جايگزين کردن مسئله ای فرعی و غير مهم به جای مسائل اصلی است. تمسخری نسبت به زنانی که برای حق شرکت در تماشای مسابقات فوتبال پشت در استاديوم ها جمع شدند. همان حقی که به راحتی در سال پيش در اختيار زنان خارجی گذاشته شد ولی زن ايرانی از آن محکوم شد.
حق حضور در اماکن عمومی حق زنان است. نه لوکس است. نه حرف زيادی. هر کجا که عمومی باشد ، زنان بايد حق حضور داشته باشند. زنان نيمی از عموم اجتماع ما هستند. پافشاری زنان بر حضور در اماکن عمومی لوکس نيست.حق است .
من ابدا فوتبال دوست ندارم. راستش بدم هم می آيد. در بازی های بزرگ و کوچکی که در استکهلم صورت می گيرد در استاديوم حاضر نمی شوم. حقش را دارم. ولی انتخاب من اين است که از اين حق استفاده نکنم. اما می دانم که اگر در ايران بودم از جمله زنانی بودم که پشت استاديوم می ايستادم و برای حق حضور زنان در فضای عمومی مبارزه می کردم.
بسياری از افراد، حتی زنان فعال جنبش زنان ، اين حرکت زنان را لوکس خوانده اند و خواستار پرداختن آنها به مسائل ديگر شده اند. بسياری در مقابل سوالات نگهبانان سيستم که خواستار دليل قانع کننده ای برای حضور زنان در اين محيط شده اند دست به دليل تراشی کرده اند.
يادم هست چندين سال پيش در مقاله ای فمينيستی جمله ای خواندم ، اين جمله به نظرم بهترين پاسخ است به چرای حضور زنان در اين فضای عمومی:
If there is a piece of shit over there, we want half of it



[ 12:06 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 6, 2003

هوا گرم شده است. امروز با يک بلوز آستين حلقه ای و يک شلوار اسپرت سه ربع رفتم سر کار. موقع برگشتن رفتم کمی خريد کنم و در زير آفتاب راه می رفتم ، من موهای بلند فری تيره رنگ دارم و برای کسی که مرا نشناسد تشخيص ايرانی بودنم سخت است. همين گاه موجب تفريح می شود. حرفهايی را می شنوی که در غير آن صورت نمی شنيدی. امروز يکی از آن روزها بود. دو مرد ايرانی در کنار من کمی عقب تر راه می رفتند و داشتند بلند بلند حرف می زدند. حس فضولی ام که به طرز مودبانه آن را در اينجا کنجکاوی می ناميم ، موجب شد گوش کنم و متوجه شدم در مورد من به طور خاص و زنان به طور عام حرف می زنند. آقايان کمی محجب بودند. يعنی در اين هوای گرم آستين بلند و شلوار بلند پوشيده بودند. يکی به آن ديگری می گفت: گندش رو در آوردند ، کنار دريا که می ری با بيکينی دراز به دراز افتادند و دارند آفتاب می گيرند. بعضی هاشان اينقدر وقيحند که سينه بند رو هم در می آرند. بعد می خوان کسی بهشون تجاوز هم نکنه.مثلا همينو نگاه کن. دستاشو بيرون انداخته ، شلوار سفيد .يکی هم بهشون دست بزنه دادشون بلنده . آن ديگری هم که او را تاييد می کرد گفت : همان جمهوری اسلامی جواب اينها رو خوب می ده. اينجا ديگه ول شدن نمی شه جلودارشون شد. من که به زنم اجازه ندادم تا حالا اينطوری لنگ و پاچه بندازه بيرون . خيلی هم خانومه البته . خودش هم نمی خواد. دامناش همه پايين تر از سر زانو، آستين حلقه ای که اصلا. آستين کوتاه هم اگر بخره با من مشورت می کنه ، نفهم نيست مثل اين زنای غربی، يه بار پرسيد استخر می تونه بره با همشاگردی های کلاس زبانش ، آنچنان بهش براق شدم که خودش حرفش رو خورد.بهش گفتم اگر زن غربی می خواستم نمی رفتم اون رو از ايران بيارم، می رفتم از همين ها که زير دست و پا ريختست يکی رو انتخاب می کردم. از خداشون بود. آنها به حرفشان ادامه می دادند و من آنچه را که می شنيدم به سختی باور می کردم. نگاه ديگری به هر دو انداختم، ظاهر چندان قابل جذبی نداشتند. شکم ها بزرگ و موها ريخته ، به سبک حاجی ها راه می رفتند. اما اين که فکر می کردند روی هر کسی دست می گذاشتند نه نمی شنيدند ، جالب بود. اين برخورد را قبلا هم ديده بودم، و همانگونه که از سر و وضع زنان ايراد می گرفتند حسابی چشم چرانی هم می کردند. ديگر داشت راهم از آنان سوا می شد که ديدم اگر چيزی نگويم دق خواهم کرد و يا حد اقل شب خوابم نخواهد برد. برگشتم و دو قدم به طرفشان رفتم و به فارسی گفتم: ببخشيد آقا می تونم چيزی از شما بخواهم ؟ هر دو متعجب و کمی دستپاچه گفتند : بله ،البته بفرماييد. گفتم: من نمی توانستم جلو خودم را بگيرم و حرفهای شما را تماما شنيدم . چه قسمتی که راجع به من بود و چه آن قسمت که راجع به ديگر زنان بود. می خواستم خواهش کنم که لطف کنيد و درتان را بگذاريد. چون بوش بد جوری در آمده و هوا را آلوده کرده است. برگشتم و از آن دو به سرعت دور شدم.
*************************************
حق تايين پوشش، از حقوق اوليه بشر است. اينکه خود پوششت را با خواست و دلخواه خود انتخاب کنی. و هيچ انسان ديگری حق تعرض به تو را به دليل پوششت نداشته باشد. آيا حقيقتا به اين حق انسانها ، زن و مرد ، اعتقاد داريم ؟
بارها ديده ام که از لباس زنان ايراد گرفته می شود. گاه حتی پوشش زنان دليل تعرض به آنان خوانده می شود.
چند سال پيش يکی از آشنايان من که مورد تجاوز قرار گرفته بود از من خواسته بود در بازجويی پليس او را همراهی کنم. يکی از سوالات پليس اين بود : در زمان وقوع ، چه بر تن داشتی؟ او که بسيار شکه و گيج بود آمد دهان باز کند. دستش را گرفتم و گفتم جواب نده. مرد پليس گفت شما حق نداريد در بازجويی اخلال به وجود آوريد. شما تنها حق داريد در اتاق حضور داشته باشيد آنهم به خواست او. گفتم شما حق نداريد چنين سوالی کنيد. اين که او در زمان وقوع جرم چه پوشيده هيچ ربطی به جرم ندارد. شما بايد بپرسيد که آن مرد چه بر تن داشت ، شايد موجب شناسايی او را پديد آورد، اما لباس تن اين زن، مشروب خوردن يا نخوردن او ، نبايد مورد سوال باشد. شما يادتان رفته است که اينجا قربانی اوست و شما بايد برای گرفتن حق او اقدام کنيد. خود شما بياييد اينجا لخت مادرزاد بگرديد. اگر من روی شما پريدم ، مقصر شما نيستيد. مقصر فقط و فقط من هستم. پليس خواست باز اعتراض کند که او را تهديد کردم که شيوه و لحن و سوالاتش را به روزنامه ها می کشانم و خودش می دانست که فمينيست ها چه سرويسی از او به عمل خواهند آورد پس کوتاه آمد.
در درون هر کدام از ما ديکتاتورهای کوچکی زندگی می کند. ديکتاتور هايی که منتظر فرصت هستند تا چيزی را برای کسی ، يا کسانی ممنوع اعلام کنند. در سطح خانواده و ساختار خانواده پدر سالار اين ديکتاتور ها به خوبی جايی برای رشد و نمود خواهند داشت اما در غير از آن هم اين ديکتاتور ها هر از چند گاه سر بر می آورند.
اين که زنی بخواهد دامن کوتاه ، يا تنگ يا گشاد يا بلند ، يا هر لباس ديگری بپوشد ، مسئله خود او و تنها خود اوست. اين که او به قصد جلب توجه و يا حتی پيدا کردن رابطه ای پوشش خاصی يا طرز برخورد خاصی را انتخاب می کند مسئله خود اوست. می تواند با سليقه من و شما جور در نيايد اما آنجا که به خود حق تعرض، تمسخر و توهين و يا هر گونه برخورد منفی ديگری را می دهيم به همان ديکتاتور کوچک درون خود اجازه داده ايم که سر بر آورد.
راستی..ديکتاتور کوچک درون شما در چه حال است ؟؟

[ 22:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

عزيزی دارم که شاعر است و زن. چند وقت پيش خيلی شاکی بود از فمينيست ها. وقتی ماجرا را پرسيدم گفت که شعرش را شخص يا اشخاصی نقد کرده اند و فقط به جنبه فمينيستی شعرش ، و زنانه بودنش پرداخته اند. شاکی بود و می گفت: مگر شعر من جنبه ديگری ندارد.
اين حرف او مرا به فکر فرو برد. راستی چرا ؟ چرا شعر شاملو ، شعر اخوان، سهراب، مشيری ، ....و ديگر شاعران مرد از نظر سياسی، اجتماعی و خلاصه از همه نظر بررسی می شود و شعر يک زن فقط از جنبه زنانه بودنش ؟ کسی تا به حال گفته است که شعر شاملو مردانه است ؟ ( که به نظر من در بسياری موارد هست ، قصد انتقاد ادبی فعلا ندارم. و شاملو را هم بسيار دوست دارم. اما اين نظر را در مورد شعرش دارم) و يا نيما بسيار مردانه شعر می گويد ؟ اما شعر يک زن هميشه تنها از اين نظر برجسته می شود.
همه می گويند مگه حمام است يا لباس ، که زنانه و مردانه می کنيدش. واقعيت اين است که زبان زنانه با زبان مردانه بسيار متفاوت است. نه آنکه ارزش گذاری در ميان باشد ، مسئله بيان تفاوت هاست. سرکوب اجتماعی که نسبت به زنان اعمال می شد در طول تاريخ زنان را از به کار بردن زبان خود باز داشته است و به آنان آموخته است که برای مطرح شدن و مورد توجه قرار گرفتن از شيوه بيان عام ، که همان زبان مردانه است استفاده کنند. بجز چند نفر همه از اين قوانين نا نوشته تابعيت کردند تا زمانی که در دهه 30ـ 40 به تدريج دست بکار استفاده از زبانی متفاوت ، زبان و ادبيات زنانه شدند. اما مشخصا تنها وجه مشخص آنان اين تفاوت زبانی نيست. حرف اين دوست عزيز من هم همين است. شعر او زندگی می کند و در فضای امروز نفس می کشد. شعر او با جغرافی و تاريخ سر و کار دارد. به تخيلات انسانی جايگه پرواز می دهد. حال اين انسان ، از آنجا که شاعر زن است مشخصا انسان زن خواهد بود. اينکه ادبيات او را صرفا به اين معنی تحليل و تجليل کنند جدا سازی انسان زن از اجتماع است. با همان قوانين مردانه بازی کردن و او را جدای از ماجرا قرار دادن است. و اين توهين به شاعر زن است.
( البته تقصير فمينيست ها نيست.آنکه تحليل کرده است اصلا فمينيست هم نبوده . اشتباهی که معمولا می شود اين است که می گويند فمينيست ها قصد جدا سازی اجتماع را دارند. در صورتی که کار فمينيست ها اعتراض به جداسازی های اجتماعی و ارزش گذاری های جنسيتی است و باز نگری قوانين مردانه که به نام قوانين عام تا کنون به خورد همه گان داده شده اند و جزو نرم های اجتماعی به حساب می آيند)

[ 14:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ايرنا و يوسف را از نزديک نمی شناسم. اما از خواندن نوشته هايشان احساس کردم که انسانهای سخت کوشی هستند که برای ياد گرفتن و ياد دادن هر آنچه از دستشان بر می آيد انجام می دهند. در وبلاگ منيرو ديدم که يوسف دوست خوبی هم هست. از آنها که همه جوره می شود رويشان حساب کرد و از امکانات و دانش خود بی دريغ در اختيار دوستان می گذارد. امروز که به سراغ کامنت ها رفتم متوجه بی کار شدن يوسف شدم. در سوئد ما صندوق بی کاری داريم که در شرايط بی کاری هشتاد درصد اصل حقوق را دريافت می کنيم و به هرحال زندگی تا يافتن کاری ديگر ، گذران می کند. در ايران که می دانم اين گونه نيست و بی کاری شرايط بسيار سختی را به خانواده تحميل می کند. برای همين وقتی يوسف عزيز از من خواست که به او لينک دهم شايد که بتواند شاگرد خصوصی برای تدريس عربی ياد بگيرد، ديدم اين کمترين کاری است که از دست من برای اين زوج دوست داشتنی بر می آيد.کسی مايل نيست عربی ياد بگيرد؟ اينجا را کليک کنيد.


[ 13:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 5, 2003

نمی دانم با اين آقای دکتر فرهنگ هولاکويی آشنا هستيد يا نه؟ در آمريکا که خيلی مشهور است و در سوئد هم از کفر ابليس مشهور تر شده.
کارش Popular psychology است. يعنی بررسی مشکلات روحی روانی مردم از طريق برنامه های راديويی و آموزش يک سری بازبينی های اجتماعی و روحی از طريق سمينار ها.اين کار در آمريکا بسيار فراگير است ، تقريبا هر راديويی و هر تلويزيونی يک روانشناس دارد که می نشيند و مردم به او زنگ می زنند و درددل می کنند و کمک می گيرند و يا به شکل Talk show برنامه مشابهی را ارائه می دهند. اما در ميان ايرانيان آقای هولاکويی بود که اين شيوه را باب کرد. او در آمريکا برنامه ای تحت عنوان رازها و نياز ها را در يکی از راديو های محلی لوس آنجلس می گرداند و يکی از راديو های استکهلم هم که مريد اوست برنامه او را رله می کند. هر از چند گاه هم به استکهلم می آيد و سمينار می گذارد. و معمولا مشتری سمينار ها زياد است. بليط هر جلسه که حدود 5ـ6 ساعت است چيزی حدود 25 دلار است.
برنامه راديويی او در سوئد حداقل که من می دانم بسيار محبوب است و خيلی ها از اينجا به آمريکا زنگ می زنند و مشکلات خانوادگی و خصوصی يا اجتماعی خود را مطرح کرده راه حل می خواهند. من خودم توانسته ام چند برنامه راديويی او را گوش کنم. ولی فکر می کنم هر روز برنامه دارد.
بعضی از برخوردهای اين آقا بسيار کليشه ای است تا به آنجا که برای من و دوستانم جک شده است. مثلا يکی از اين برخورد ها اين است که وقتی کسی از اختلاف با همسرش برای او می گويد هميشه با سوال مشخصی روبرو می شود. شما بچه چندم خانواده هستيد ؟ از چند بچه ؟ همسرت بچه چندم است ؟ از چند بچه ؟ و...
من و بچه ها سر اين برخورد های کليشه او بسيار شوخی می کنيم. مثلا وقتی می رويم بيرون و کسی می گويد که قهوه دوست ندارد و چای می خواهد فورا من می پرسم؟ بچه چندمی که قهوه نمی خوری ؟ حتما اتفاق تلخی در کودکيت رخ داده که نسبت به قهوه اينچين عکس العمل داری. و يا کسی که می گويد آه چه هوای سردی... می گويم..هوم..بچه چندمی ؟ فکر می کنی اگر بچه اول خانواده بودی هم با هوا همين برخورد را داشتی ؟
آقای هولاکويی برای ايرانيان استکهلم که دنبال خدايی می گردند تا او را بپرستند، جنبه خدای گونه ای پيدا کرده است. اگر امروز فتوا دهد که طلاق چيز خوبی است مطمئن هستم که فردا بسياری از ايرانيان مقيم استکهلم به محضر خواهند رفت.
اما قصد من در اينجا تحليل مختصری از پديده آقای هولاکويی است.
آقای هولاکويی شخصيتی مذهبی ، سنتی دارد. به بسياری از مسائل با ديدگاه سنتی نگاه ميکند. از جمله روابط جنسی انسانها و عشق آزاد و اين در حالی است که به آزادی های فردی و حق انتخاب انسانها احترام می گذارد. او سن ازدواج را بعد از 25 می داند و رابطه جنسی قبل از ازداواج را پسنديده نمی داند. به خانواده پای بند است و چندان با طلاق ميانه خوبی ندارد. حالا يافتن تناقضی که اين آدم با خودش پيدا می کند ديگر کار سختی نمی شود.
اما آقای هولاکويی محاسنی هم دارد. اول آن که وجود آقای هولاکويی و صحبت های او در ميان ايرانيان ، تابوی مراجعه به روانشناس را شکسته است. اين امر که زشت و بد به شمار می آمد امروز ضروری ( و يا حتی برای بعضی ها به شيوه بورلی هيلز ی ها لوکس و نشانه کلاس بالا بودن ) محسوب می شود.امروز برای خيلی از ايرانيان اين مسئله جا افتاده است که همانطور که اگر دندانت درد می کند به دندانپزشک مراجعه می کنی وقتی روانت دچار مشکل مشکل شد به دنبال راه حل باش.در صحبت هايش تحميل نمی کند و هر چند اتوريته بسيار شديدی دارد ، اما باز انتخاب را به عهده شخص می گذارد. به حقوق زن تا حد زيادی احترام می گذارد و تا حدی که سنتی و کنسرواتيو بودنش اجازه می دهد حقوق زنان را در نظر می گيرد، که اين خودش بسيار بيشتر از حد بسياری از انسانهايی است که من شخصا می شناسم و می بينم که شنوندگان او هستند. تابوهای جنسي را از جمله همجنسگرايی و دگر جنس گرايی را به شيوه علمی برخورد مي کند، مسلما خودش هم مسئله دارد اما هميشه با اين برخورد که اين بيماری نيست و نوعی شيوه زندگی است با آن برخورد می کند هرچند که از برخورد مستقيم در اين مورد تا به حال نسبتا شانه خالی کرده است.
در مورد عشق ، نسبتا برخورد راديکالی دارد و حقوق دو طرف را در رابطه مداخله می دهد. شيوه های پرورش کودک و احترام به حقوق کودک به عنوان شخصی حقيقی از آموزش های اوست.
هولاکويی در استکهلم با دو برخورد کاملا متفاوت روبرو است . کسانی که او را دربست قبول دارند و مريدان او هستند. و کسانی که بر عکس او را بسيار عقب افتاده معرفی می کنند. ( من چند تن از اين افراد گروه دوم را می شناسم. نظرات خودشان به مراتب از هولاکويی عقب مانده تر است ) و اما برخورد سومی هم هست.
به نظر من اگر کسی با مباحث روانشناسی و دانش اجتماعی آشنايی داشته باشد و مقوله های مربوط به عشق و آزادی را مطالعه کرده باشد ، مباحث هولاکويی اطلاعات و بينش جديدی در اختيار او نمی گذارد. متاسفانه اين گونه مباحث جدی در ميان اکثريت ايرانيان خريداری ندارد. ناشران و کتاب فروشان ايرانی عمدتا از بابت فروش نرفتن کتابها شاکی هستند و معمولا در کنار کار کتاب فروشی يا چاپ و انتشار کار ديگری هم برای گذران زندگی دست و پا می کنند. خواستاران اطلاعات شفاهی اکثريت را تشکيل می دهند و به همين دليل است که نشريات و کتاب ها باد می کنند در حالی که راديو ها بسيار شنونده دارند. اين آقا با برنامه های خود شيوه ای از انديشه و برخورد اجتماعی را آموزش می دهد که هر چند شيوه جديدی درکل نيست اما با استقبال برخورد می کند، به اين معنا که کاربرد دارد و گيرنده دارد و برای بسياری که با اين مباحث نا آشنا هستند جديد است.
من شخصا هولاکويی را با تمام کمی ها و کاستی ها يش برای اجتماع ايرانی خارج از کشور مفيد می دانم. فکر می کنم اگر خود شيوه های زيستی انسانی را آموخته ايم، اگر به حقوق خود و ديگران احترام می گذاريم و ياد گرفته ايم که بخل ها و کينه ها را کنار بگذاريم و رل هاي سنتی را نپذيريم ، نه به نقش سلطه جو و نه به نقش قربانی بسنده کنيم ، پس نيازی به فردی مثل او در زندگی خود نداريم ، اما اگر نتوانسته ايم با اين مقولات کنار بياييم ، که مشخصا بسيار در اين مقوله می لنگيم، پس وجود افرادی مثل او بهتر از نبودشان است.
مشکل ديگری که من با دوستان روشنفکر دارم که بی چون و چرا چنين پديده هايی را رد می کنند اين است که به نياز مردم در اين رابطه توجهی نشان نمی دهند. واقعيت اين است که اگر چنين برنامه هايی از محبوبيت برخوردار می شوند دليل روشنی در خود دارند و آن پاسخ دادن به گوشه ای از نياز های مردم است. وقتی چنين نيازی وجود دارد ، عرضه حضور مشخصی پيدا می کند. اما ما صرفا به انتقاد دل خوش می کنيم و بی توجه به نياز ، هيچ جانشينی برای آن معرفی نمی کنيم.

[ 23:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

حرف اضافی نيست اگر بگم بعضی ها يه چيزيشون می شه . سگرمه هاتون تو هم نره. عرض می کنم.
کسانی که با کانتر هايی از نوع آن که من در وبلاگ دارم آشنا هستند ، میدانند که اين کانتر مسيری را که طرف از طريق آن وارد وبلاگ شده است نشان می دهد. ( راستش دقيقا نمی دانم. شايد کانتر های ديگر هم همين عملکرد را داشته باشند) تعداد زيادی به خاطر سرچ های مربوط به عملکرد های جنسی به اينجا می آيند. که خوب با توجه به شرايط ايران و جدا سازی پنبه از آتش که هر دو را سوزانده است، طبيعی است. اما امروز يکی از اين سرچ ها داد من را در آورد. طرف از ايران ، دانشگاه اصفهان، فکر می کنيد چی سرچ کرده است؟ نخير...نخير....نخير....اِ بی تربيت ، اوا خاک عالم چقدر فکرتون منحرفه ... :)
باور نمی کنيد. جوراب قهوه ای. اين چيزی بود که از دانشگاه اصفهان سرچ کرده اند ، و گوگل ابله هم هر چی گشت انگار چيزی گير نياورد. يارو را فرستاده سراغ من.
تصور اينکه کسی بعد از اينکه مدتی در نوبت ايستاده باشد و نوبت استفاده از کامپيوتر و اينترنت به او برسد و بنشيند و در گوگل جوراب قهوه ای سرچ کند برای من خيلی مشکل است. اگر دنبال جوراب قرمز می گشت ، خوب اين يکی از اسمهای جنبش های زنان در اروپا بوده است.اگر دنبال جوراب بلند می گشت. خوب پی پی جوراب بلند را به ياد می آورد ...اما جوراب قهوه ای ؟ بعد هم گوگل کجا می فرستدش؟ من اصلا يک دونه جوراب قهوه ای هم ندارم که به اين آقا /خانوم بدم.اصلا از رنگ قهوه ای هم بدم ميياد .

[ 22:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

مينا اسدی يکی از پرکار ترين شاعران خارج از کشور است ( حالا ملت رو دوباره با خودمان دشمن نکنيم. حداقل در سوئد). چندين کتاب شعر و مجموعه مقالات ، حاصل کار چندين سال کار و زندگی اوست. چند وقت پيش کتاب جديدش به نام دريا پشت ترديد های توست ، به دستم رسيد. شعری را که کتاب از آن نام را وام گرفته است برايتان انتخاب کردم تا با شاعر مهربان شهر ما بيشتر آشنا شويد.

دريا پشت ترديد های توست
باکی نيست
از خانه که بيرون بيايم
از نگاه رهگذران که نهراسم
از آن جوی بزرگ که بگدرم
از سه کوچه و پنج خيابان و هفت چهارراه که عبور کنم
نيشخند ها را که نشنوم
تلخ زبانی ها را که تاب آورم
به پشت سرم که ننگرم
می رسم
به يقينی که تو بازش نمی يابی.
وقتی دريا از شب من ميگذرد
و موج ها مرا به جلو می برند
نخواهم ايستاد
با سری پر از رويا.
...
اگر آن فنجان قهوه را بنوشم
تو آن را برخواهی گرداند
بر خطوط آن خيره خواهی شد
ـ در دره ای عميق که بر آن آفتابی نخواهد تابيد
ـ جزيره ای متروک که رهگذري نخواهد داشت
ـ جغدی با انبانی از خبرهای شوم
ـ ديوار های فروريخته
ـ باغ های پژمرده
و گياهانی آب نديده
نگاه خواهی کرد
فرازی نخواهی ديد
قهوه را نخواهم نوشيد
اسب های من
از فنجان های تو گذشته اند.
...
اگر بدوی
سايه ها به تو نخواهند رسيد
و فنجان ها
سرنوشت ما را رقم نخواهند زد
بيا
دريا پشت ترديد های توست.


[ 22:12 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 4, 2003


مگر نگفته بودم که ساقی را دوست دارم؟ اين هم شعرهای جديدش.

[ 11:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 3, 2003

رپ ابراهيم نبوی را شنيديد؟ اگر نه آب خوردن دم دست داريد بزاريد و اينجا را کليک کنيد
تکستش رو هم در سايت نبوی در قسمت شاهکار جديد بخوانيد .
می دانم که خيلی ها از اين چيزها خوششان نمی آيد. و کلی به من براق می شوند. اما جان من اين مصاحبه را گوش کنيد. به خصوص قسمتی را که در مورد زن ژان پل سارتر :) و مانتوهای کوتاه نظر داده است. من که از خنده ريسه رفتم.

[ 17:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دختر شايسته، به سبک ايرانی :))
شايد با خبر باشيد که در استکهلم در هفته گذشته مسابقه دختر شايسته ايران برگذار شد.( لينک نمی دهم چون خوشم نمی ياد:) من ابدا با اين گونه مسابقات ميانه خوبی ندارم. وقتی به نسل دوم مهاجران نگاه می کنم، تمامی آنان ، دختر و پسر، بسيار زيبا هستند. تغذيه خوب ، امکانات بهداشتی و تربيت بدنی در رشد و پرورش روح و جسم جوانان به خوبی مشاهده می شود. و عمدتا از پوستی شفاف و چهره ای پر نشاط برخوردارند ( به کسی برنخوره ، دختر ها و پسر های جوان در ايران هم بسيار زيبا هستند) اما زيبايی ارزشی نسبی است و تشخيص تمايز ظاهری آن نسبتا غير ممکن. مشخص و متمايز کردن شخص يا اشخاصی در اينگونه مسابقات به نظر من شيوه بسيار ارزان و بی ارزشی است برای سرگرم کردن مردم و به همين دليل بود که از ابتدای مطرح شدن اين مسئله در استکهلم کاری به آن نداشتم. اما آنچه اين مسابقه را با مسابقات ديگر از اين قبيل متفاوت می کرد ـ البته بجز ارزان بودنش به اين معنی که در يکی از رستورانهای ايرانی اينجا سعی شد با کمترين هزينه سر و ته ش را هم بياورند ـ اين بود که بر خلاف مسابقات مشابه ـ مثل دختر استکهلم و دختر سوئد و دختر چه می دانم بوق بالا تپه ـ در اين مسابقه دختران حق پوشيدن مايو نداشتند. نه دو تکه ، نه يک تکه ، نه حتی بی تکه، يا تکه تکه. پوشيدن مايو در مراسم مشابه جزو لاينفک مراسم است. و از آنجا که تمام اين مسابقات، از ابتدا تا انتها توهين به زن است ، پس پوشيدن يا نپوشيدنش فرق چندانی نمی کند. آنچه دختر شايسته ايران را جدا می کند ـ طبق بحث و گفتگوي چندين باره در راديو های محلی استکهلم که فال قهوه و عشوه ارزان سرو می کنندـ اين بود که اين دختر ها پدر و برادر دارند. ( در حالی که دختران سوئدی و يا کشورهای ديگر زير بته عمل آمده اند)، و بخاطر احترام به سنت ها و ... نبايد مايو بپوشند. چه کسی می گفت که شتر سواری دولا دولا نمی شه؟ قرنهاست که ما کرديم و شد.

[ 17:24 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

امروز ، چه در سرِ کار و چه در راه بازگشت به منزل به نوشته خودم و نوشته های دوستانی که کامنت گذاشتند فکر می کردم. به زنانی که به دليل همين آزار ها نوشتن را کنار گذاشتند. اولينشان فکر می کنم ندا بود از وبلاگ افکار پراکنده ، که هميشه شجاعتش موجب حيرت و تحسين من بود. فروغ بود از وبلاگ صد ملک دل، که روانی و شيوايی قلمش در کنار صداقتش موجب غبطه بود. همين چند روز پيش از عزيزی شنيدم که خانم ارسطويی وبلاگش را به دليل توهين های جنسی که در نظر خواهی به او می شد تعطيل کرد. البته من با نوشته هايش چندان ميانه ای نداشتم ( با مصاحبه هايش که ديگر هيچ، بجز يک بار هم که در مورد تهيه غذايی چيزی نوشته بود به وبلاگش سر نزده بودم. و بعد که شنيدم و خواستم به وبلاگش بروم ديدم اصلا آدرس وجود ندارد) اما وقتی شنيدم چگونه او را در وبلاگش مورد تحقير و توهين قرار دادند آه از نهادم برخاست. راستی آيا بجز با زنان چنين برخوردی شده است؟مردانی که نوشتن را کنار گذاشتند يا به دليل هک شدن ، يا به دليل مسائل امنيتی چنين کرده اند. اما تا آنجا يی که من می دانم زنانی که نوشتن وبلاگ را ـ اگر نه به دليل گرفتاری های شخصی ـ کنار گذاشتند ، صرفا به دليل آزارهای جنسيتی بود و به جرم زن بودن.
اگر نگاهی به برخوردهايی که با زنان نويسنده ، بخصوص زنان نويسنده مجرد می شود بياندازيم ، می بينيم که اين مشکل اجتماع ما در سطح بخصوص روشنفکرش بسيار فراگير است. نوشته ها و کارهای مردان نويسنده و هنرمند هرگز بر اساس روابط شخصی و جنسی شان ارزيابی نشده است. نگاهی که بر نوشته آنان می شود هميشه نگاهی در رابطه با ادبيات آنان و يا ارزش هنری کار آنان است. شايعات پيرامون مردان بسيار به ندرت کار و محصول هنری ايشان را تحت الشعاء قرار می دهد. حال آنکه در مورد زنان مسئله به اين سادگی نيست. نوشتهَ زنان معمولا بعد از شايعاتی که در مورد زندگی شان پخش شده است به دست می رسد. فلانی شاگرد فلانی بوده و با او همبستر شده و بعد هم با فلانی بوده...فلانی در فيلم فلانی بازی کرده و اول با کارگردان همبستر شده است و بعد با تهيه کننده. فلانی ... و هميشه زندگی جنسی زنان بسيار بيشتر از کارشان مورد توجه قرار گرفته است.
هرچند که من حقيقتا مشکلی با حرفهای ديگران نداشته ام و به خوبی از پس اين گونه حرفها بر می آيم و نوشته قبل بيشتر از بابت مسئله ديگری بود که گفته شده است که از نوشته های من برداشت شده است، ( قضيه مفصل و خالی از جذبه است و برمی گردد به حماقت های آن کسانی که در نوشته قبلی مخاطب بودند، و به همين دليل از بيان آن معذورم) اما فکر می کنم شخصی برخورد کردن با مسئله ای چنين عمومی کمی سهل انگاری در دريافت مشکلات زنان در اجتماع ماست. اين برخورد ها به شخص بستگی ندارد و با تعويض جمع هم حل نخواهد شد. اين برخورد ها در بسياری از موارد منجر به ايزوله شدن زنان شده است و اينکه بسياری از فعاليت ها و تفريحات دلخواه خود را بر خود ممنوع کنند تا حرفی و سخنی که موجب آزار باشد پيش نيايد. اين مشکل من و تو نيست. اين مشکل اجتماع ماست و بايد با برخورد های مستفيم و مشخص نسبت به آن از تاثير آن در زندگی زنان و اخذ تصميمات آنان کاست.


[ 16:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

June 2, 2003

اين نوشته مخاطب های خاص خودش را دارد. با خواندن آن خود متوجه می شويد که منظورم چيست. چيزی بود که بايد نوشته می شد. از من نرنجيد.
ما انسانهاي ساده ای هستيم. هوم...اين يک حرف خيلی کلی بود که صحت ندارد. حرف صحيحش اين است: من انسان ساده ای هستم. خيلی ساده ، گاه آنقدر که فکر می کنم نکند اين ساده گی همان خريت است که همه می گويند و من به آن افتخار می کنم؟
روزی که اين وبلاگ را باز کردم ، تصميم گرفتم با اسم خودم بنويسم. و اين کار را کردم. در ايران نبودم و مشکل امنيتی نداشتم. حتی امکان سفر به ايران را ندارم و بجز چند بار که برای آزادی فرج سرکوهی در تظاهرات جلو سفارت ايران شرکت کردم گذرم آنجا نمی افتد. چندان مايل نبودم آشنايان نوشته ها را بخوانند، بجز چند تن از دوستان که خودم آدرس را داده بودم. اما کم کم چند تن از آشنايان اين خانه را پيدا کردند. و آن هم عيبی نداشت. می شد با آنها خط و نشان کشيد که وقتی نشسته ايم و داری قهوه ای می خوريم حرفی از وبلاگ در ميان نباشد وگرنه اين قهوه خوردن و ديدن دوست به يک انجام وظيفه يک ربعه تبديل می شود. ديگر مسئله ای نبود. فکر می کردم که مشکلی پيش نمی آيد. مرا می شناسند. خيلی هاشان دوستم دارند و اگر چيزی نوشته شود پايه صحبت را بر حسن نيت من می گذارند و ....
اما...
ديروز جلوه ديگری از مسئله را ديدم. و آن اينکه من در استکهلم فقط تعدادی انگشت شمار دوست دارم.و بسيار بيشتر از آنها دشمن دارم. و چيزی که من يادم رفته بود اين بود که اين آقا زاده ها سواد هم دارند .و با خودشان اينترنت هم می کنن:)
يادم رفته بود ..نگاه ها را يادم رفته بود. نگاه های هرزه ای را که فکر می کردم فقط زندگی واقعی ام مشغله شان است. می ديدمشان که وقتی در جمعی به دوستی شماره تلفن می دهم و يا می گيرم ، ابروهايشان يک متر بالاتر از سرشان در حرکت می افتد و به خودشان ، يا به بغل دستی ، می گويند : داره بلند می کنه . يادم رفته بود وقتی در جشنی می رقصم ، دور و بر را نگاه می کنند که بفهمند برای چه کسی عشوه می آيم. و يادم رفته بود که تمام اين حرفها با توهينها و تحقيرها توام است، و در کنار آن مشکلات جنسی خودشان قوز بالا قوز .
چندی پيش که خبر کنفرانس را دادم ، ياد داشت يکی از اين آقا زاده ها تلنگری زد. کسی که اشتباهات املايی هميشگی مرا که موجب شوخی و تفريح خيلی از دوستان( شما را نمی دانم ، خودم که از ديدنشان ريسه می رم :) را در يادداشتی به نام غلط های زيادی با لحنی عاقل اندر سفيه گوشزد شده بود و در انتها قصد تبليغ گروه خودش را در وبلاگ من هم داشت و مرا به خاطر اينکه چنين نکردم شماتت کرد:)
اما ديروز در صحبت با دوستی متوجه شدم که همان ها خوانندگان اين وبلاگ هم هستند. همان ها که وقتی در جمعی مرا در حال گفت و گو يا بگو و بخند با مردی می بينند و در فکر هاي حقيرشان کار را تمام شده می دانند، اگر در وبلاگ از مردی تعريف کنم ، تلفن هايشان راه می افتد و به هم می گويند، می خواهد طرف را بلند کند ؟
ديروز در صحبت با دوستی اين ها را فهميدم. و اينها مرا به فکر فرو برد.
به ياد تمام آنچه در اينجا نوشتم افتادم. به ياد عشق هايم ، به ياد دلتنگی هايم ، به ياد غم ها و شادی هايم که بر اين صفحه نقش گرفت. و به ياد نوشته هايم راجع به کسی که زمانی در زندگيم بود ، کسی که زمانی دوستش داشتم ،کسی که دوستش دارم. حتی به ياد وعده ديداری که با آن مرد جوان داشتم و در اينجا نوشتم. همان مرد جوان که تازگی ها وارد زندگی من شده است و سور و ساتش با يک بسته سيب زمينی سرخ کرده و کچاپ جور می شود و بعد از خوردن يک بستنی ماگنوم تمام دست لباسهايش بايد تعويض شود. که با مهربانی تمام، لبانش را به حالتی دوست داشتنی غنچه می کند و می گويد: دوستت دارم..نرو .
من انسان ساده ای هستم. خيلی ساده ، گاه آنقدر که فکر می کنم نکند اين ساده گی همان خريت است که همه می گويند و من به آن افتخار می کنم؟
چرا نگاه نکردم؟ چرا فکر نکردم به اينکه اين آقا زاده ها هم سواد خواندن و نوشتن دارند و می توانند با خودشان اينترنت کنند و يک جوری بايد خالی های زندگی يکنواختشان را پر کنند و برای اين کار مسلما هيچ چيزی بهتر از دفتر روزنگار زنی تنها نيست؟حال چه بايد کنم ؟
از ديروز تا به حال با اين فکر کلنجار می روم.
و تصميمم را گرفتم.
نگاه های هرز شما هرگز مرا از خنديدن باز نداشته است. می دانيد ؟ هرگز فکر اينکه چيزی در درون شلوارهايتان به جنب و جوش می افتد موجب نشده است که دگر گونه برقصم. می دانيد ؟
من خواننده های خودم را نمی توانم انتخاب کنم. اگر چنين بود مسلما شما را انتخاب نمی کردم . اما شما حق انتخاب داريد. و اگر در ميان اين همه آلترناتيو ، اينجا را انتخاب می کنيد ، حتما رضايتی کسب می کنيد.حال اين شما هستيد که می توانيد از اين انتخاب يا تاکيدی بر حقارت خود بسازيد ، يا بياموزيد که بی بخل و غرض ، لحظه ای انسان بودن را تجربه کنيد.
بمانيد. مهمان من باشيد. شايد هنوز برای شما هم دير نشده باشد که تغپير کنيد. گفته اند که انسان تا زمانی که زنده است امکان تغيير دارد. و هر چند که گاهی تصور می شود در وجود شما تنها دو ارگان فعال است. يکی در قسمت پايين تر بدنتان و ديگری به شکل گاوگندچاله ای در ميان صورتتان، وظيفه هر دو هم تقريبا يکی است، لجن پراکنی . اما شايد هنوز بشود به شما هم اميد داشت.
تصميم ديگری که گرفته ام اين است که هرگز نام مشخصی از کسی نبرم. نه اينکه از اين حرفها در هراس باشم و اينکه آقازاده ها فکر کنند که قصد بلند کردن کسی را دارم يا ندارم. بلکه تنها از آن رو که دليلی نمی بينم که بهای سادگی مرا ديگری بپردازد. اميدوارم که تا اين لحظه هم موجب مشکلی برای کسی نشده باشم.
به قول خرسندی...اينم از اين

[ 23:52 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

سر کار, پنجره باز بود يک زنبور گنده آمد تو و سر گذاشت دنبال من. من از زنبور خيلی می ترسم. به خصوص اين گنده ها و فکر می کنم نيشش درد داره. جيغی زدم و سعی می کردم از دستش فرار کنم. يکی از همکارها داد زد نترس, زنبور وقتی کسی را نيش بزنه خودش می ميره. بهش گفتم : اينو تو می داني و من می دانم. فکر می کنی خود زنبور هم اينو می دونه ؟

[ 13:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



Powered by MT3.35