قصد داشتم مسئله مخملباف ها را به حال خود بگذارم. گفتم و نظرات شما را هم شنيدم. موافق و مخالف. خلاصه اين خانواده همچنان بحث بر انگيزی اش را حفظ می کند.اين واقعيتی است که من به ديد ترديد به اين گونه برخورد ها نگاه می کنم. نه از آن روی که برای انسانها جای تغيير نمی گذارم، بلکه از آن جهت که از افه تغيير گرفتن و در اصل تغييری نداشتن در عذابم. اما قصد دوباره مطرح کردن جريان را نداشتم. فقط الان که داشتم می گشتم به نوشته مرتضی نگاهی در باره سميرا مخملباف برخوردم. اين را نمی دانستم که سميرا در سخنان خودش به جرج بوش توپيده. بعله..در مملکت ما هم مثل روسيه شوروی که آزادی بود در زمان برژنف هر قدر می خواهند به نيکسون و جانسون فحش بدهند (اسم آن را هم جهان وطنی می گذاشتيم ؟) ، می شود هر قدر که دلت خواست به جرج بوش و بلير فحش و بد و بيراه بدهی. و مخملباف جوان هم اين را به درستی فهميده است. نگاهی در گفتار بعدی اش به خانم مخملباف پيشنهاد کرده که فروغ بخواند. فروغ به من خيلی کمک کرد که انسان را و زن را دوباره ببينم. فروغ تمام هستی مرا زير سئوال برد و به من کمک کرد تا خرابش کنم و از نو بسازم. فروغ پاسخ بسياری از سئوالهای من بود. اما اين را هم می دانم که فروغ برای همه کسانی که می خوانندش چنين تاثيری نداشته است. برای دريافت پاسخ بايد سئوال داشت. قصدم اين نيست که بگويم مرغ يک پا دارد. باورم کنيد. فقط خواستم اين نوشته را هم بخوانيد. همانطور که ديشب خواسته بودم تا نوشته داور را که به نظرم بسيار هم جالب بود، در همين مورد بخوانيد.