اين را در وبلاگ گلکو جانم به عنوان کامنت نوشته بودم. اما ديدم که اين خاندان پر نبوغ ( مخملباف ها را می گويم ) که انگار اگر تف کنند جايزه ای را به خود اختصاص می دهند باز هم در حال گرفتن نشان و جايزه است پس لازم ديدم که چيزی در اين مورد بنويسم. اول دو حکايت : 1ـ ملا نصرالدين يک روز انگشترش را در اتاق گم کرده بود ، اتاقشان تاريک بود و چشم ، چشم را نمی ديد، ملا لحاف را به کول گرفت و رفت در کوچه زير نور تير چراغ برق شروع به گشتن کرد. زنش گفت دنبال چه می گردی؟ ملا پاسخ داد دنبال انگشترم. زن پرسيد : مگر در اتاق گم نکردی؟ ملا گفت: خوب آنجا که امکان گشتن نيست. می خواهی چشمم کور شود. اينجا روشن است ، اينجا را می گردم بلکه پيدا شود. 2ـ به برژنف گفته بودند که درآمريکا مردم کاملا آزادند که هر چه دلشان می خواهند به نيکسون و جانسون بد و بيراه بگويند. در کشور شما چطور ؟ و او در جواب گفته بود : آه بله..در کشور من هم مردم آزادند که هر چقدر دلشان می خواهد به جانسون و نيکسون بد و بيراه بگويند.
محسن مخملباف معرف حضور همه هست. از سوپر حزب الله رسيد به سوپر رفرميست ( مگر از خلخالی چه کم دارد ) و پرچم يا ايهلحقوق بشر را در افغانستان بلند کرده است. من آنقدر هم بخيل نيستم که بگويم چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است( البته معتقدم که همه چيز به مسجد حرام است، حتی چراغ موشی ) چرا که مردم افغان آنقدر محروميت کشيده اند که قدمی انسانی که در راه حقوقشان بر داشته شود باز هم جای شکر دارد. اما اين آقا و حرکاتش بدون ترديد مرا می خنداند. جريان ملا را که برايتان تعريف کردم ،حالا قضيه مخملباف ماست. حضرتش از مجسمه بودا شرمنده می شود. و چشم بر روی آن همه عتيقه ها و آثار تاريخی که پسران رفسنجانی به تاراج برده و در حراج های اروپا و آمريکا به فروش می رسانند می بندد. از برقه می گويد و از حجاب زن ايرانی نه. از زن افغان می گويد و از زن ايران نه. زنده بگور شدن زنان افغان را محکوم می کند و سنگسار زن ايران را .... آقا جان ...انگشتر تو در خانه ات گم شده. آنچه در خانه همسايه می يابی فقط برای نام است. نه برای بشر دوستی. اگر بر عليه آپارتايد جنسی کشورهای اسلام زده حقيقتا در رنج هستی ، تلاشی هم در روشن کردن خانه خود بکن. اگر نه ياد برژنف را در دل زنده می کنيد.