عصر به هنگام بازگشت از سمينار ( در مورد سمينار بعدا خواهم نوشت ) برای خريدن مواد غذايی به فروشگاه رفتم. در قسمت مخصوص نان ، نانی را که دخترم دوست داشت پيدا کردم و به همراه بقيه مواد به صندوق رفتم و بعد از پرداخت راهی خانه شدم. دخترم با شنيدن صدای در و سلام من پيش آمد و گفت : آه..من هم خريد کرده بودم. گفتم : عيبی ندارد. کمک کرد کيسه ها را به آشپزخانه برديم . وقتی داشتم وسايل را از کيسه خارج می کردم با ديدن نان خنده اش گرفت. با تعجب به او نگاه کردم. رفت و نانی را که خريده بود آورد. با ديدن آن هر دو زديم زير خنده. دخترم نانی را که من دوست داشتم خريده بود. اينها بهانه های کوچک خوشبختی من هستند.