May 31, 2003

!!!چگونه ياد گرفتم نگران نباشم و همجنسگرا را انسانی طبيعی بدانم

به بهانه نوشته خوب روزگار و مصاحبه اش با يک همجنس گرا
سالها پيش بود.داشتم برای يک کار تحقيقی در مورد ايدز اطلاعات جمع می کردم. به يک اينفورماتور فارسی زبان هم احتياج داشتم. با اتحاديه سراسری همپايی جنسی در سوئد تماس گرفتم، به من گفتند: چرا با انجمن هومان ( لينکش اين بغل هست اما کار نمی کند) تماس نمی گيری؟ انجمن دفاع از حقوق همجنسگرايان ايرانی است.
(دفاع از حقوق همجنسگرايان ايرانی ؟ زکی!!! حالا همه مون به حقوقمان رسيده ايم فقط اينمون مونده!! اينا بيمارن آقا!! اصلا يه چيزيشون می شه . اومدن خارج که انحراف های جنسی رو شايع کنند ؟ خاک بر سرم. حالا لابد سوئدی ها فکر می کنند همه ايرانی ها يک چيزيشون می شه.)
ـ همجنس گرای ايرانی ؟ نه مرسی.
ـ با آنها تماس بگير. بهت کمک می کنند خوب.مگر نگفتی نيازمند اينفورماتور فارسی زبان هستی.
(شماره تلفن جلوی رويم بود، با خودم کلنجار می رفتم. همجنسگرای ايرانی ؟ همان بچه باز ها يعنی؟ که اينقدر جک و چرت و پرت در موردشان شنيده ايم؟)
رگ کنجکاوی ام به رگ اکراه م چربيد. زنگ زدم. مردی از آن سوی تلفن گفت: Hallo ja ?(تقريبا بله بفرماييد)
(تو را به خدا جواب تلفن دادنش را ببين. اما چيزی نگفتم.)
ـ شماره شما را از آر. اف. اس. ال گرفتم.
ـ اوه بله . بفرماييد.
مرد با ته طنين فمينين حرف می زد.( مرتيکه اواخواهر ، لهجه ات را درست کن )
ـ می خواستم راجع به ايدز بپرسم.
صحبت آن شب ما ساعت ها به طول انجاميد. نادر سر به سرم می گذاشت. با مهارت خاصی که در صحبت داشت ته توی زندگی ام را در آورد. (گاهی فکر می کردم نکند به من نظر دارد ) شوخی می کرد و جدی می شد و حرف می زد. در ابتدا وقتی لحن اکراه من را ديد گفت : لابد تو هم از آن دسته هستی که به من بچه کونی می گويند ، ها ؟ گفتم : اوه نه هرگز ، من بی ادب نيستم. اين حرفها چيه؟ گفت : آه اوکی. اواخواهر بهتر است. و حرف زد و حرف زدم و گفت و گفت و گفت.
فردايش او را ديدم .برای اولين بار بود که يک همجنس گرای ايرانی را از نزديک می ديدم.آنجور که فکر می کردم نبود. شاخ و دم نداشت. نگاهی محجوب و صدايی آرامبخش داشت. با هم در کنار رودخانه راه رفتيم و حرف زديم. از زندگی اش گفت. از ازدواج ناموفقش. از حس تحقيری که در زندگی نسبت به خود و همسرش حس می کرد. از جدا شدنش. از يافتن خودِ واقعی اش. و از اولين دوست پسرش. مرا از خودم شرمنده می کرد. آينه ای مقابل من قرار داده بود تا خودی را که نمی شناختم به گونه ای که هست بشناسم. با پيش داوری هايم . با ترسم از پذيرش انسانهايی که مثل من نيستند. دلم می خواست زمين دهان باز کند و بروم آن زير زير ها قايم شوم.
نادر کم کم به زندگی من و زير پوست من خزيد. وقتی از رابطه اش با دوست پسرش حرف می زد همان ظرافت و زيبايی رابطه ای هترو سکسوئل را در آن می ديدم. صدای Hallo ja که شيوه جواب دادن او در تلفن بود آواز خوش آيندی شد. با او از رازهايم می گفتم . کسی را که دوستم داشت و دوستش نداشتم. کسی را که دوست داشتم و دوستم نداشت. در آغوشش گريه می کردم تا آرام بگيرم و موهايم را نوازش می کرد و می گفت : دختر کوچولو. تو کی می خوای بزرگ بشی؟ نادر از احساسات مردانه برايم می گفت. احساساتی که تقريبا با آن نا آشنا بودم.
مرا با بچه ها ديگر همجنسگرای ايرانی آشنا کرد. اين يکی دکتر بود. آن يکی متخصص کامپيوتر . آن ديگری آشپز ماهری بود در يکی از بهترين رستوران های سوئد. يکی از دوستان لزبين کارشناس امور اجتماعی بود و ديگری پرستار.انسانهايی کاملا عادی با نيازی کاملا عادی. همان نيازی که من داشتم. اينکه دوست بدارند و دوستشان بدارند. اينکه عشق بورزند و مورد عشق باشند.
هر سال در استکهلم روزی است و راهپيمايی کارناوال مانندی برقرار است. همديگر را شير کرديم با پرچم ايران و شعار های فارسی و سوئدی در جهت همايت از حقوق همجنسگرايان ايرانی در تظاهرات شرکت کنيم. صف به راه افتاد. بچه ها با عينک و کلاه قصد داشتند از شناسايی شدن خودشان جلوگيری کنند. من عينک و کلاه نداشتم. بچه ها از شناسايی سفارت کمتر وحشت داشتند تا از شناسايی توسط خود ايرانيان مقيم استکهلم. در کنار صف تظاهرات که صف بسيار بزرگی بود همراه با موزيک و گروهای مختلف رقص و آواز، ايرانيانی که ايستاده بودند ما را بچه کونی و ...صدا می کردند. چند تن ديگر از دوستان دگر جنس گرای ايرانی هم با ما همراه بودند.
در فستيوال بزرک يک هفته ای Europride در استکهلم نادر از من خواست تا در چادر مخصوص ايران به عنوان اينفورماتور ايرانی بنشينم. روزها بعد از کار به چادر می رفتم و در مورد وضعيت و محروميت های همجنس گرايان در ايران به زبان انگليسی و سوئدی با متقاضيان گفت و گو می کردم. برايم مسلم شده بود که حقوق همجنس گرايان جزئی از حقوق بشر است. و معتقد به اينکه دفاع از حقوق بشر بايد همه اجزاعش را در برگيرد.
روزی که نادر به من خبر داد که به زودی برای آغاز زندگی مشترک با دوست پسرش که در کشوری ديگر زندگی می کرد برای هميشه از سوئد اسباب کشی می کند ، اشک در چشمم جمع شد. خنديد و گفت : ناجنس تو هم يه چيزيت می شه ها !! عاشقم شده بودی ها. گفتم: مگر تو عاشقم نشده بودی؟ و حقيقت اين بود که هر دو عاشق بوديم. نادر به من آموخت که انسان بهتری باشم. و هر کس که اين را به تو بياموزد سزاوار عشق توست.

نادر بيمار نيست. نادر انحراف اخلاقی ندارد. و هيچکدام از انسانهايی که در طول اين سالها به عنوان هموسکسوئل شناختم بيماری و انحراف ندارند. انسانهای آزادی هستند که برای پاسخ دادن به نياز انسانی خود ، دوست داشتن و دوست داشته شدن، تحقير و توهين را تحمل کرده اند.دانش روانشناسی ، همجنسگرايی را در دهه هشتاد ميلادی از زمره بيماری های روانی حذف کرده است و همجنس گرا با دريافت های علم جديد نه يک بيماری و انحراف اخلاقی بلکه روشی از زندگی شناخته می شود.
می دانم که اگر با نادر آشنا نمی شدم به هرحال دير يا زود به اين جا که امروز رسيده ام می رسيدم. ديده ام که بسياری از دوستانم بدون وجود نادری در زندگيشان همين راه را جسته اند.وجود نادر فقط راه مرا بسيار سريعتر کرد.
شخصيت نادر ، مهربانی اش، خونگرمی اش و طنز و روحيات خاص انسانی اش، اولين ملاک من شد در تجديد نظر در پيشداوری هايم نسبت به انسان همجنس گرا.
هنوز...هر از گاهی به کشوری که به آنجا اسباب کشيده است زنگ می زنم. صدای Hallo ja ؟ و لحن فمينينش که با شوخ طبعی اش آن را سه چندان غليظ می کند يکی از دوست داشتنی ترين صداهای مردانه زندگی من است.


[ 13:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

منعم نکنيد گرچه تلخ است خوش است
تلخ است از آن که زندگانی من است.

ديشب که به وبلاگ چای تلخ رفتم ، از خواندن متن جديدش فوق العاده ناراحت شدم.( هم اکنون برداشته شده است) اين نازنين تحت شرايطی تصميم به افشای نامش کرد. در اين رابطه دو تن از دوستان بسيار عزيزم، بسيار موثر بوده اند.
عزيزان...آيا در خواست بزرگی است که کسی بخواهد در اين شهر و ديار ناشناس بماند؟ شما دو نفر که خود در ايران هستيد و درد عيان نوشتن را هم شايد کشيده باشيد. چرا ؟؟ می دانم که اين افشاگری ها قصدا نبوده است. اما عزيزان ، با جان آدمها بازی می کنيد. می دانيد؟
بگذاريد وبلاگستان محل امنی برايمان بماند. ما که خارج از کشور هستيم چندان مسئله ای نيست. بگذاريد وبلاگستان برای هر آن کس که مايل است مخفی بماند يک پناهگاه باشد. تشخيص آن بسيار ساده است. وقتی در محل امضا نامی غير از نام اصلی نويسنده می بينيم يعنی که نمی خواهد نامش افشا شود. آهای عزيزان. اين انسانها در دهان شير زندگی می کنند. هرلحظه ممکن است اين شير احمق دهانش را ببندد.در حفظ رازهای يکديگر با يکديگر مهربانتر باشيم .

[ 10:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

مريم آن سوی نشسته بود، پرسيد: چته ؟ گفتم: ها ؟ گفت : تو خودتی، چته ؟
از شب شعر مريم هوله و هومن عزيزی باز می گردم. خسته و دلسرد. شعر خوانی بچه ها معرکه بود. و اين را برای آن نمی گويم که دوستشان دارم. که دارم. و نه برای اينکه بگويم که هر آنچه می گويند می فهمم. که نمی فهمم. اما شعر خوانی اين دو معرکه بود. و اين تنها نکته مثبت امشب بود.
تا به حال مجله های " زنانه " را ورق زده ايد ؟ آن مجله های پاورقی که همه چيز را درش می چپانند، بی آنکه به هم ربطی داشته باشد، تا مبادا تويی که 20 کرون ، يا چه می دانم 200 تومان ، پول داده اي سرشان داد نزنی که آقا نمی ارزيد؟
امشب همين احساس به من دست داده بود. چند برنامه را بی آنکه به هم ربط داشته باشد ـ که در غير اين صورت ، با چسب اهو هم ، که همه چيز را به همه چيز می چسباند، نمی شد آنها را به هم چسبان ـ به هم چسبانده بودند و به خورد من مظلوم تماشاگر دادند. لابد فکر کردند اگر کم فروشی کنند ، بعد از برنامه خفتشان را می گيرم و تقاضای پولم را می کنم. ( راستش الان بدم نمی آيد اين کار را بکنم، چرا که احساس می کنم به شعورم توهين شده)
برنامه گذار: انجمن حق زنان.
به راستی که حق ما زنان را که هيچ ، حق مردان را هم کف دستشان گذاشتيد.
برنامه مفصل بود ـ خودشان حداقل اينطور فکر می کردند ـ و هيچ چيز به هيچ چيز نمی خورد.
قصد ارزش گذاری ندارم. کار هر کس ارزش خاص خودش را داشت و همه محترم و عزيز. از کسی انتقادی ندارم جز از برنامه گذاران که بعد از ده / پانزده سال برنامه ريزی و برنامه پاشی و برنامه جمع کنی هنوز هشت را در گرو نه می گذارند و از چند برنامه که هيچ به هم نمی خورند آش هفت جوشی به خورد من تماشاگر می دهم که به شوق شنيدن شعرهای دو شاعری که احساس می کنم دوستشان دارم و می توانم با آنان ارتباط بگيرم ، بعد از ظهر جمعه ام را نثار کرده ام.
و مريم آنسوی نشسته و ناراحت است. می پرسد : چته ؟ و چگونه بگويم که احساس می کنم باز هم توسط هموطنانم برای هزارمين بار به شعورم توهين شده است.
به خانه برگشتم و برای تسلای خسته گی هايم و از سر حرص ، برای اينکه به آن آقا هم که شعرها را شعر نمی خواند و می خواست با خطکش و سنگ ترازو ثابت کند که به پای شعر فلانی نمی رسد هم زبانی دراز کرده باشم " فانتزی" هومن را و" شارلاتان " مريم و نيز نيچه با لباس کردی را چند بار دوره کردم تا آرام گرفتم.

[ 1:25 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 30, 2003

هوس مهرپويا و صدای سحر آميز سازش را کردم.

صدا کن مرا
ساز غمگين

[ 16:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 29, 2003

شايد اين را قبلا هم نوشته باشم. دوستمان علی که ادعا می کند نوشته های من را خط به خط حفظ است بايد بگويد. به هرحال اگر تکراری است نخوانيد.ديدم بی مناسبت نيست با متن قبلی.
من يک بازی شيطنت آميزی دارم ، اگر به خانه ای بروم که خانواده متشکل از پدر و مادر و فرزند يا فرزندان باشد يه وقت مناسب که با بچه سر به سرمی گذارم از او می پرسم که روزنامه و کامپيوتر واتوموبيل و کتابهای کتابخانه و ديگ و قابلمه واجاق خوراک پزی و جاروبرقی در خانه مال کی هستند. معمولا با همين بازی ساده خيلی نقش ها در خانه روشن می شود. بچه ها خيلی خوب اين چيزها را می بينند و بيان می کنند. معمولا هم در همه جا همان جشن برپاست. مگر خانه ای که مثلا مادر بخاطر کارش با کامپيوتر سرو کار دارد.اما در آنجا هم بسياری از نقش های سنتی بر جا هستند. راستی..در خانه شما اوضاع از چه قرار است؟اگر همان نقش های سنتی هنوز کار می کنند آیا وقتش نشده که تغييری صورت دهيم؟


[ 18:42 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

؟اين سايت مال کيه ؟ کسی می دونه
وقتی رفتين تو سايت ، روی لينک ها کليک کنيد ، زير چت. و وارد لينکهای اين صفحه می شويد.
يه سر به قسمت زنان بزنيد اونوقت ملتفت می شويد چرا دارم آتيش می گيرم. از 9 لينک که در رابطه با زنان گذاشته اند، يکی لينک خودشان است. دوتا لينک مربوط به زنان. و بقيه لينک ها فقط مربوط به غذاست. اسم سايت هم هست زنان. آخه آدم بره به کی بگه؟
اين وب مسترش بايد يک مرد فوق العاده شکمو باشه که می رسه خونه می گه : زن...پس اين غذا چی شد؟ احتمالا شکمش هم گنده است. يک نيمرو هم بلد نيست درست کنه. و امور مربوط به تهيه غذا رو جزو کارهای زنانه و نه فقط آن بلکه اصلی ترين کار زنان می داند.آخه شما بگين. 67 درصد لينک های مربوط به زنان شده غذا؟ اين يعنی چی ؟

[ 16:37 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

"گفتند نمی خواهيم، نمی خواهيم که بميريم
گفتند دشمنيد، دشمنيد
خلقان را دشمنيد
چه ساده، چه به سادگی گفتند
و ايشان را
چه ساده ، چه به سادگی
کشنتد"
شاملو

جنايت ديگری در جريان است. عباس امينی روزهايش را به سوی مرگ طی می کند، تنها به اين دليل که نمی خواهد بميرد.عباس امينی با اينکه خبر گرفتن اقامت خود را شنيده است و حکم اخراجش لغو شده برای اعتراض به سياست پناهنده پذيری انگليس به اعتصاب غذای خود ادامه می دهد.تف به سياست های سياسيون جهان که بويی از انسانيت نبرده است. تف به رژيمی که ملتی را در دنيا دربدر و خوار کرده است. نه به اين دليل که پدرانمان کورش و داريوش و جد و اندر جد بافرهنگ و ثروتمند بوديم. بل تنها به اين دليل که انسانيم. و در دنيايی پناه می جوييم که انسانيت کالايی بی مشتری است.

رهبر عزيز ! چطور می توانم به تو اعتماد کنم ؟
....
اين مردم
نمی دانم چطور آنقدر شجاعند !! که تو در آسمان شان پرواز می کنی !

وای اگر کودکان بزرگ می شدند
لنگه کفشی برای تو کافی بود !

مريم هوله ( شعرکامل را اينجا بخوانيد)



[ 14:22 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوستان عزيزی ، چه در اينجا و چه در ميل لطف کردند و نظرشان را در مورد نوشته من در باره جک های سکسيستی "زنانه" مطرح کردند. آنقدر زياد که مجبورم يک نکته را اينجا مطرح کنم
عزيزان ، شادی زيباست. شادی بهترين هديه ای است که می شود به کسی داد. شاد بودن هنر است. اما بحث من اين نبود.
ببينيد..يک تک پای کوتاه برويم سراغ پيام هايی که در رابطه با نوشته پانته آ گذاشته شد.اگر اين جک ها برعکس بود. يعنی در جهت تحقير زنان بود. اينقدر به به و تشويق نمی گرفت. (مگر از کسانی مثل محسن توت فرنگی و از آن قبيل آدمها که چندان هم در اين جا به حساب نمی آيند، هر چند در سطح جامعه بسيارند) تعارف نکنيم، نمی گرفت. اگر هم کسی به جک ها می خنديد ، که بی شک تعدادشان بسيار زياد بود ، سعی می کرد با کامنت گذاشتن تاييدی بر اين شيوه برخورد نکند. چرا ؟ دليلش ساده است. حتی در شرايط کنونی و در اين ميان اين جامعه مرد سالار و تفکر زن ستيز که در پيرامون ما وجود دارد، زن ستيز بودن مورد پذيرفته شده ای نيست. با کمال خوشحالی بايد گفت که زن ستيز شده فحش، تحقير کردن زنان ديگر مدرن نيست و از جايگاه بالايی برخوردار نيست. جنبش های زنان توانسته اند زن ستيزی را به عنوان انسان ستيزی به ثبت برسانند. زن ستيز بودن مد نيست. مقبول نيست. مدرن نيست. (در اين ميانه هستند کسانی که بسيار زن ستيزانه فکر می کنند و بينش خود را حتی پشت مشتی مزخرفات انسانگرايانه مخفی می کنند و حتی خيلی جاها بدشان نمی آيد دمی به خمره دفاع از حقوق زنان هم بزنند تا خود را سوپر مدرن و پست مدرن جلوه دهند ، اما دست کمی از پدران خود با انديشه های نئاندرتالشان ندارند، که الان چون بحث ديگری است به آن نمی پردازم) زن ستيز بودن به عنوان انديشه ای انسان ستيز به ثبت رسيده است، حتی اگر اين انديشه همچنان زنان را در تمام دنيا تباه می کند و استعدادهايشان را بر باد می دهد. خوب حرف من اين است: همين کار را با انديشه مرد ستيز بکنيم. مرد ستيزی نبايد مد شود. مرد ستيزی نبايد به عنوان نرم جامعه پذيرفته شود. مرد ستيزی نبايد شيوه مبارزه بر عليه مرد سالاری باشد.
دو حکايت برايتان می گويم . شايد روشن کننده تر باشد.
ـ خانمی يک بار به من گفت: من می خواهم شوهرم تو مشت من باشه. گفتم : نيستم. گفت : په...و تو اداعای فمينيسم داری؟ دست را بالا آوردم و جلوی صورتش مشت کردم و به او گفتم : نگاه کن. مشت کوچک من را نگاه کن. مردی که اينقدر حقير باشد که در جايي به اين کوچکی جا شود چه دردی را از من دوا خواهد کرد. من که سرم درد می کند برای جدل و ستيز. من که تشنه اين هستم که انسانی در کنار خود داشته باشم تا با حضور رنگارنگمان خاکستری های روزمرگی را پر کنيم و در کنار هم بياموزيم و پيش برويم...چنين مردی در مشت من جا نمی شود.( اين خانم ديگر با من حرف نمی زند. می گويد فلانی فمينيست خل و چلی است )
ـ يک بار در سميناری به زبان سوئدی نشسته بودم. مردی سخن ران بود . و از نقش های جنسيتی در اجتماع حرف می زد. با شوخی و مزاح هم سعی می کرد شنوندگان خوابشان نبرد و موفق هم می شد. در ميان صحبتش گفت : مردی را می شناسم که برايم تعريف کرده است که زنش هر شب چاقو را روی ميز کناری رختخواب می گذارد و می گويد : ببينيم فردا بيدار می شوی يا نه. سالن نسبتا بزرگی بود و سخنران با لحن طنز آلود خودش اين مسئله را مطرح کرد. من از تصور چنين صحنه ای سرم را در ميان دست هايم فرو بردم و بلند گفتم : اوه شيت.و بعد متوجه صدای خنده در سالن شدم. ( اکثريت حضار در سالن را زنان تشکيل می دادند) از صدای خنده به خودم آمدم و به دور و بر نگاه کردم ، مثل هالويی که جک خنده داری را متوجه نشده باشد هاج و واج بودم. در رديف های جلو نشسته بودم و در مدتی که من هاج و واج به دور و بر نگاه می کردم مرد سخنران از روی سن به زير آمده بود و بالای سر من ايستاده بود، و گفت : چرا اوه شيت؟ گفتم: خشونت، خشونت است. زنانه کردن خشونت دردی را از ما دوا نمی کند. اگر شما در اين تعريفتان جای مرد و زن عوض می شد من مطمئن هستم که اين صدا را از همه شنيده بودی. و سخنران گفت. می دانم. و من هر بار که اين مسئله را در گفتگويی مطرح می کنم همين برخورد را می بينم. انگار که کتک خوردن مردان و خشونت بر عليه مردان خنده دار باشد.
لطيفه ها، جک ها از فرهنگ ها و انديشه ها ناشی می شوند. جا افتادن لطيفه ها ، جا افتادن انديشه ها را به دنبال داشته است. درد بزرگی کشيده ايم و همواره داريم تقبل می کنيم تا انديشه زن ستيز را از جامعه خود بروبيم ، موفق نشده ايم ولی راهی طی شده است ، با جانشين کردن انديشه جنسيت ستيز ديگری دردی که از ما دوا نمی شود هيچ، بايد نيرويی هم برای پاکسازی آن صرف کنيم.
مسئله بايد ها و نبايد ها و محدود کردن و سانسور نيست. اگر بگوييم کتک زدن بچه جرم است و بايد انجام نشود، به اين معنی نيست که کسی را محدود می کنيم.به همان معنی جک های پدوفيلی را نامناسب می خوانيم.اين ها ربطی به آزادی بيان و قلم ندارد.رعايت آن،رعايت حقوق اجتماعی انسانها است. و ناديده گرفتنش ، ناديده گرفتن حقوق افراد.
در مورد زنان و مردان چرا نبايد همين را اصل بدانيم ؟ آيا حقوق جامعه بشری نسبت به سن و سال انسانها و جنسيت آنان در نوسان است ؟
می گوييد مشکل زياد داريم و اين خرده ريز ها را مشکل نکنيم. می گويم بياييد در اين جمع خودمانی از آنچه رنجمان می دهد سخن بگوييم.
می گويم قصد من زير سوال بردن شخصيت افراد نيست و باز می گويم که قصد من باز کردن بحثی است در اين زمينه. اينکه دوباره به عادت هايمان نگاه کنيم ، اينکه با خودمان در خلوت خودمان روراست تر باشيم. فرهنگ فردی به همين سان عوض می شود.
فمينيسم انديشه ای برابری طلب است. اگر من در اجتماع خودم به عنوان زن تحقير می شوم، برابری من با مرد؛ ار طريق حقارت او به دست نمی آيد.


[ 14:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



تعريف عکس های کاوه گلستان از شهر نو را خيلی شنيده بودم. اما خود عکس ها را هرگز نديده بودم. اين که مردی ، در زمانی که همه لعنت و نفرين می کردند دوربينش را برداره و بره شهر نو برای ثبت کردن لحظات انسانهايی که وجودشان ، حضورشان در اجتماع بيمار,نه به رغم عام نمايانگر بی شرمی و بی شرفی آنهاست بل شرافت اجتماع را زير سئوال می برد ، روحی زيبا را طلب می کند.و کاوه اين روح را داشت.و دانستن اينکه چنين انسانی در ميان ما بود کافی بود تا زندگی را قدری زيباتر کند.
اين آدرس را در خانه پرستو پيدا کردم.هيچ وقت از اين خانه دست خالی بيرون نمی آيی.
( يک چيز کوچک را بگويم. می دانم که اين خطاب ناشی از احترام است، اما از من نخواهيد کسانی را که دوستشان دارم مرحوم ، ( خدا بيامرز را که اصلا حرفش را نزنيد) خطاب کنم. من فروغ و سهراب و شاملو و حافظ را هم مرحوم خطاب نمی کنم. شايد برای آن است که " من مرگ هيچ عزيزی را باور نمی کنم" شايد هم برای آنکه اين انسانها جاری شده اند.و هيچ ، حتی مرگ از جريان آنان در زمان نخواهد کاست، مرحوم مال بابا بزرگ است ـ هرجند که من برای او هم اين کلمه را استفاده نمی کنم ـ که با رفتنش تمام شد. عدم استفاده از اين کلمه را هم به حساب بی احترامی من نگذاريد، بگذاريد به حساب چيز ديگری..چه می دانم ، خل و چلی ، يا فقط عاشق بودنم)

[ 11:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

قصد داشتم مسئله مخملباف ها را به حال خود بگذارم. گفتم و نظرات شما را هم شنيدم. موافق و مخالف. خلاصه اين خانواده همچنان بحث بر انگيزی اش را حفظ می کند.اين واقعيتی است که من به ديد ترديد به اين گونه برخورد ها نگاه می کنم. نه از آن روی که برای انسانها جای تغيير نمی گذارم، بلکه از آن جهت که از افه تغيير گرفتن و در اصل تغييری نداشتن در عذابم. اما قصد دوباره مطرح کردن جريان را نداشتم. فقط الان که داشتم می گشتم به نوشته مرتضی نگاهی در باره سميرا مخملباف برخوردم. اين را نمی دانستم که سميرا در سخنان خودش به جرج بوش توپيده. بعله..در مملکت ما هم مثل روسيه شوروی که آزادی بود در زمان برژنف هر قدر می خواهند به نيکسون و جانسون فحش بدهند (اسم آن را هم جهان وطنی می گذاشتيم ؟) ، می شود هر قدر که دلت خواست به جرج بوش و بلير فحش و بد و بيراه بدهی. و مخملباف جوان هم اين را به درستی فهميده است. نگاهی در گفتار بعدی اش به خانم مخملباف پيشنهاد کرده که فروغ بخواند. فروغ به من خيلی کمک کرد که انسان را و زن را دوباره ببينم. فروغ تمام هستی مرا زير سئوال برد و به من کمک کرد تا خرابش کنم و از نو بسازم. فروغ پاسخ بسياری از سئوالهای من بود. اما اين را هم می دانم که فروغ برای همه کسانی که می خوانندش چنين تاثيری نداشته است. برای دريافت پاسخ بايد سئوال داشت.
قصدم اين نيست که بگويم مرغ يک پا دارد. باورم کنيد. فقط خواستم اين نوشته را هم بخوانيد. همانطور که ديشب خواسته بودم تا نوشته داور را که به نظرم بسيار هم جالب بود، در همين مورد بخوانيد.

[ 10:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 28, 2003

همانگونه که در ايران برای مليت های مختلف جک می سازند در سوئد برای نروژی ها جک می سازند. و بيشتر اين جک ها هم به همان شدت جک های مليتی ايرانی تحقير کننده است.( نه بابا ..ديگه نمی خوام راجع به جک بنويسم )
يکی از مسائلی که سوئدی ها هميشه نروژی ها را در آن به استهزا می گيرند جايزه صلح نوبل است. می دانيد که بقيه جوايز نوبل در سوئد اهدا می شود و توسط نوبل آکادمی. جايزه صلح نوبل در نروژ داده می شود و دقيقا نمی دانم توسط چه کسانی انتخاب و رای داده می شود.( اگر دوستی از نروژ حضور دارد و می تواند توضيح دهد خيلی ممنون می شوم) خلاصه وقتی اين اهدا جايزه صلح گندش در می آيد سوئدی ها يک ابرو را بالا می اندازند و می گويند: خوب ديگه ، از نروژی ها بیشتر انتظار داشتی ؟
امروز که اسم کانديد ها را ديدم اتاق دور سرم به گردش در آمد. شما هم اگر ايستاده ايد لطفا بنشينيد و بقيه نوشته را بخوانيد. بعلـــــه . کی بهتر از جرج بوش و تونی بلير اصلا چه طوره بهشون بگيم اسم رئيس جمهور آمريکا را به طور دائمی در ليست بگذارند که هر چهار سال يک بار به طرف يک جايزه هم بدن. بلير هم که جای خود دارد.
اينجا لينک اعتراض به کانديد شدن اين دو نفر برای اين جايزه است. نمی دانم موثر است يا نه. اما به هر حال من که امضا کردم. شما هم اگر مايليد امضا کنيد.
داور مهربان نوشته قابل تاملی در مقابل نوشته من در رابطه با خانواده مخملباف نوشته . که نظر خودم را در پای همان نوشتم. (لينک خود نوشته کار نمی کرد داور جان. فقط به صفحه ات لينک دادم )
وقتی به خانه داور سر می زنيد از خواندن اين مقاله غافل نشويد : زنان فراری، روايتی از ايلام
رهگذر ثانی ، دوست خوبمان که هنوز به بيماری مسری وبلاگ نويسی دچار نشده در نامه ای که در وبلاگ شبح منتشر شد فرق خودش را با آن ديگری که با همين اسم کامنت می گذارد را بيان کرد. فرق ساده ای است که کاملا امر شناسايی و تفکيک را آسان می کند. رهگذر ثانی ما مهربان است و چون نسيم دل انگيز از وبلاگ ها گذر می کند. آن ديگری نه.
من معمولا قهوه می خورم. با کمی شير، بدون شکر . ( يکی را می شناسم که حالا تو دلش می گه: باز گفت می خورم. می نوشم بابا...) اما از وقتی که به اينجا می رم عحيب هوس چای تلخ می کنم.
لطفا دوستان نزديکتر ، اين وبلاگ رو نخونن و اگر می خونن دم به دقه خر منو نگيرن که اينجا اينجور نوشتی و اونجا سه تا غلط گرامر داری و آن طرف دو تا غلط تاريخی...کاری نکنين در زمره دوستان دور در بياييد ها :)
روزگار در وبلاگ خودش مصاحبه ای بسيار خواندنی با يک همجنس گرا کرده است. اين مصاحبه را از دست ندهيد.

[ 23:17 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 27, 2003

ديشب كه داشتم در كوچه هاي وبلاگستان ولگردي مي كردم به وبلاگي برخوردم كه يك سري جوك نوشته بود.همه ما با جوك هاي سكسيستي مردانه آشنا هستيم. همان ها كه زنان را احمق و كوته فكر و تفيلي و ابجكت هاي جنسي معرفي مي كند,چاقي يا لاغري زشتي و زيبايي و خصوصيات بدني حتي موهاي بدن ( خطاب پشمالو به زنان ايراني ) را طريقي براي تحقير زنان به كار مي برند و نام شوخي بر آن مي گذارند.زنان را به شكل موجوداتي معرفي مي كنند كه نبودشان بهتر از بودشان و ضررشان بهتر از فايده شان است.فرق جوك هاي اين وبلاگ اين بود كه همين ديد را نسبت به مردان ارائه مي داد. در كامنت هايش نظر خودم را نوشتم ولي حقيقتا ناراحت خوابيدم. آيا بايد با سلاح مردسالاران به جنگ آنان رويم؟
من هميشه به جوك هاي سكسيستي اعتراض كرده و مي كنم.و هميشه هم با اين نظر مواجه شدم: چرا همه چي را اينقدر جدي مي گيري؟ بابا شوخي بود ,مگه شوخي سرت نمي شه؟ گفتيم كه بخنديم ,خب اگر اين حرفا نباشه پس به چي بخنديم ؟...
خيلي از دوستان را ديده ام كه در مقابل جوك هاي مليتي اعتراض مي كنند ولي خودشان جك هاي سكسيستي را طرح مي كنند. و آنهم بسيار عمومي. زماني دوستي را ديدم كه ترك بود و هميشه شاكي از جوك هاي تركي همين دوست خيلي راحت جك هاي سكسيستي مي گفت كه در آن زنان بيشعور پول پرست و ابله نمايش داده شده اند. به او گفتم از منافع شخص خودت دفاع مي كني و به اين راحتي منافع نيمي از جمعيت كره زمين را زير پا مي گذاري ,و او با خنده اي گفته بود : اينقدر جدي نباش .
وقتي در وبلاگ خانم پانته آ به جك هاي سكسيستي زنانه برخوردم و نظرات را خواندم دلم گرفت. مي دانم كه با اين نوشته براي خودم شر بسيار خواهم خريد. مي دانم كه باز براي خودم دشمن تراشي خواهم كرد اينبار شايد بيشتر از ميان زنان. اما عزيزان, درد ما با به همديگر خنديدن و همديگر را ابله و احمق خواندن برطرف نمي شود. بياييم با هم خنديدن و ارزش گذاشتن به توانايي هاي يكديگر را بياموزيم . اينكه نيمي از انسانهاي كره زمين را احمق و كودن فرض كنيم دردي از هيچ¨كدام از دو جنس دوا نمي كند. اگر اين نيمه را شما مرد فرض مي كنيد و آن ديگري زن هيچ فرقي با هم ندارد. بياييد ياد بگيريم كه توانايي هاي يكديگر را پاس بداريم و ضعف هاي همديگر را برطرف كنيم. جامعه انساني از دو جنس مشخص تشكيل شده. اين دو جنس هر دو به يك اندازه حق زيست و برخورداري از امكانات اجتماعي را دارند. استفاده از سلاحي كه سالها بر عليه ما به كار برده شده تنها نشان دهنده ضعف ماست. و ما ضعيف نيستيم. ما ضعيفه نيستيم.
(لازم است بگويم كه قصد من برخورد شخصي با اين خانم يا خانمها و آقاياني كه پيام گذاشتند نيست. قصد برخورد با انديشه اي است كه معامله به مثل كردن را عملي مثبت تلقي مي كند. و هيچ گله شخصي در كار نيست.حقيقتا هم نيازي به توضيح و توجيه نيست.همه ما گاه ناخواسته در اين دام مي افتيم. مسئله اين است كه باز نگري به نگاه خود داشته باشيم )

[ 13:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 26, 2003

اين را در وبلاگ گلکو جانم به عنوان کامنت نوشته بودم. اما ديدم که اين خاندان پر نبوغ ( مخملباف ها را می گويم ) که انگار اگر تف کنند جايزه ای را به خود اختصاص می دهند باز هم در حال گرفتن نشان و جايزه است پس لازم ديدم که چيزی در اين مورد بنويسم.
اول دو حکايت :
1ـ ملا نصرالدين يک روز انگشترش را در اتاق گم کرده بود ، اتاقشان تاريک بود و چشم ، چشم را نمی ديد، ملا لحاف را به کول گرفت و رفت در کوچه زير نور تير چراغ برق شروع به گشتن کرد. زنش گفت دنبال چه می گردی؟ ملا پاسخ داد دنبال انگشترم. زن پرسيد : مگر در اتاق گم نکردی؟ ملا گفت: خوب آنجا که امکان گشتن نيست. می خواهی چشمم کور شود. اينجا روشن است ، اينجا را می گردم بلکه پيدا شود.
2ـ به برژنف گفته بودند که درآمريکا مردم کاملا آزادند که هر چه دلشان می خواهند به نيکسون و جانسون بد و بيراه بگويند. در کشور شما چطور ؟ و او در جواب گفته بود : آه بله..در کشور من هم مردم آزادند که هر چقدر دلشان می خواهد به جانسون و نيکسون بد و بيراه بگويند.

محسن مخملباف معرف حضور همه هست. از سوپر حزب الله رسيد به سوپر رفرميست ( مگر از خلخالی چه کم دارد ) و پرچم يا ايهلحقوق بشر را در افغانستان بلند کرده است. من آنقدر هم بخيل نيستم که بگويم چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است( البته معتقدم که همه چيز به مسجد حرام است، حتی چراغ موشی ) چرا که مردم افغان آنقدر محروميت کشيده اند که قدمی انسانی که در راه حقوقشان بر داشته شود باز هم جای شکر دارد. اما اين آقا و حرکاتش بدون ترديد مرا می خنداند.
جريان ملا را که برايتان تعريف کردم ،حالا قضيه مخملباف ماست. حضرتش از مجسمه بودا شرمنده می شود. و چشم بر روی آن همه عتيقه ها و آثار تاريخی که پسران رفسنجانی به تاراج برده و در حراج های اروپا و آمريکا به فروش می رسانند می بندد. از برقه می گويد و از حجاب زن ايرانی نه. از زن افغان می گويد و از زن ايران نه. زنده بگور شدن زنان افغان را محکوم می کند و سنگسار زن ايران را .... آقا جان ...انگشتر تو در خانه ات گم شده. آنچه در خانه همسايه می يابی فقط برای نام است. نه برای بشر دوستی. اگر بر عليه آپارتايد جنسی کشورهای اسلام زده حقيقتا در رنج هستی ، تلاشی هم در روشن کردن خانه خود بکن. اگر نه ياد برژنف را در دل زنده می کنيد.


[ 23:44 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يک آنتی فيلتر جديد:
www.proxyweb.net
1ـدر مقابل دگمه surf آدرس اينترنتی خود را وادار کنيد
2ـ دو گزينه Enable Java و Enable Javascript را چک مارک بگذاريد
3ـ در مرحله آخر دگمه Surf را کليک کنيد .
ماخذ : گويا نيوز چون گويا خودش هم در ليست فيلتری ها قرار دارد برای همين راهنما را تايپ کردم.

[ 22:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوستان برای تهيه مطلبی به کمک احتياج دارم. آمار های دولتی ايران مربوط به زنان، از هر نظر. اشتغال، سرپرستی خانوار، طلاق، ازدواج، تحصيل ، خشونت بر عليه زنان، بهداشت و درمان.
آيا منبعی روی نت می شناسيد که اطلاعات آماری جامعه ايران ( می دانم کافی و درست نيست. به همان ها احتياج دارم) را بتوان تهيه کرد ؟ اين نياز فوق العاده فوری هم هست.موعد آن ده روز ديگر است

[ 21:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند نظر جالب توجه در نظرخواهي مربوط به پست ماقبل قبلي(چي شد؟) ديده ام. دو تن از آقايان نظراتي داده اند در مورد مشكل زنان. هر دو هم با اين پيش نظر كه انگار آنها هستند كه به معضل زنان دست يافته اند و مي دانند كه مشكل اصلي زنان از كجا آب مي خورد . در اين مورد بحث خوبي مي شود راه انداخت و من هم نظرات خودم را بيان خواهم كرد. اما راستي....به نظر شما مشكل زنان چيست؟

[ 11:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اي داد و بيداد
انگار سو تفاهم هايي به وجود آمده و مردم دارن براي من و اين مرد جواني كه امروز باهاشDate دارم حرف در مي آرن. آقا نمي تونين يه Date به ما ببينيد ؟ آخه ملت اينقدر حسود؟
عرض شود كه اين مرد جوان از بره يا به قول خودش ببعي بسيار خوشش مي آيد و من مي خواهم با او در محل ببعي ها راندوو بگذارم. اين مرد جوان بسيار خوش تيپ هم هست بخصوص اگر آن جليقه شلوار خاكي رنگ يا آن بلوز شلوار جينش را تنش كند بسيار تودل برو مي شود. و دل همه دختر ها را مي برد. مرد بسيار قانعي هم هست, يك بسته سيب زميني سرخ كرده و كچاب كه عمدتا بر روي لباسهايش ختم خواهد شد سور و ساتش را جور مي كند. وقتي كه خسته است شيشه شيرش كه آماده باشد در كالسكه اش دراز مي كشد و بسيار راضي به نوشيدن شيرش مشغول مي شود.
تمام اين راندووي من بستگي به هوا دارد. الان كه دارد مثل سيل باران مي آيد اما قرار است كه آفتابي شود. اگر هم نشد آلترناتيوي كه انتخاب كرده ام دنياي آستريد ليندگرن خواهم بود.

[ 11:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در برنامه سخنرانی ديشب قسمت سئوال و جواب ها يکی دوتا از سئوالات خيلی به چشم آمد. يکی آقايی بود که بلند شد و با لحنی بسيار عصبانی ( آنقدر عصبانی بود که داد می زد و از گرفتن ميکرفن که دور می گشت امتناع کرد ) گفت که مشکل زنان و خشونتی که بر آنان اعمال می شود همه از اسلام است و جامعه های اسلام زده و اگر اسلام را ريشه کن کنيم مسئله حل می شه. وقتی سخنرانی خودش را کرد و ازش پرسيدند خوب سئوال شما چيست گفت : سئوالی ندارم!!! دلم می خواست موقع پاس بهش بگم خوب آقا مسائل زنان زيگناره ( کولی ) ، يا آسوری ، يا لبنانی مسيحی ، که در اينجا نمونه های بسياری از آن را ديده ايم را هم يک نسخه براش بپيچ بده بريم که خيلی کار دارم.
مورد دوم..آنهم يک آقا بود که پرسش خود را با اين جمله شروع کرد ؟ خواسته زنان روشنفکر در ايران چيست ؟ خانم مهاجر توضيح کوتاهی که قبلا هم داده بودند در مورد کسب استقلال مالی و فعاليت اجتماعی و غپره داد. آقا با لحن ناراضی سئوال خود را دوباره تکرار کرد. خانم مهاجر و بقيه قدری گيج نگاهش کردند. آقا گفت : من با 184 ( تعداد دقيقش را يادم نيست ) زن در چت روم های مختلف چت کرده ام و هيچ کدام قادر نبوده اند توضيح دهند که زنانه گی چيست. من تمام اين گفت گو ها را سيو کرده ام و ... اين آقا چنان صحبت می کرد که انگار دارد در مورد يک کار بزرگ تحقيقاتی گزارش می دهد. يادم آمد که روزی در پالتالک که مشغول گوش کردن به صحبت های خانم ندايی بودم ، شخصی که يادم نمی آيد اسمش چی بود ، به من پی ام داده بود و بعد از سلام و احوالپرسی من از او پرسيده بودم چه کار دارد و او سئوالی مشابه را مطرح کرده بود. من در جواب گفته بودم : برو خدا بده .( يک چيزی در همين مايه ها) نمی دانم همين آقا بود يا نه . اما روی چه اصلی فکر کرده که کسی سئوالات ايشان را آنهم با آن لحن جدی می گيرد و او قادر به گرفتن نتيجه ای از آن صحبت ها هست را من نمی دانم. دلم می خواست بروم و از او بپرسم اگر کسی در يکی از اين چت روم ها از شما بپرسد مردانگی چيست چه پاسخی به او خواهد داد.

فردا بعد از پايان کار با مرد جوانی Date دارم. بايد برنامه ای بريزم تا به او خوش بگذرد. احتمالا او را به پارک اسکانسن خواهم برد تا با بره ها و گوسفند ها بازی کند.

ديروز دوستی از ساز جديدی که در ايران ساخته اند صحبت کرد. نام اين ساز سلانه است و به طوری که می گفت عليزاده سی دی جديدی با همين نام و اجرای همين ساز عرضه کرده است. کسی خبری دارد ؟

[ 0:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 25, 2003

گزارش
اين چند روز را مشغول بودم ، ديگه تنبلی تمام. چند تا گزارش از جلسات و سمينار های اين چند روزه.
شب ادبيات افغان در پنج شنبه 21 ماه مه بسيار خوب برگزار شد. آصف سلطان زاده و عتيق رحيمی ، همراه با بهمن امينی ناشر کتاب بسيار خوب شعر زنان افغان و کتابهای عتيق در جمع صميمانه ای از دوستان افغانی و ايرانی حاضر شدند.عتيق ساکن پاريس است و آصف مدتی است که در دانمارک به سر می برد. قسمتی از نوشته های آصف و عتيق به سوئدی ترجمه شده بود. و توسط کريستينا هولتمن، روزنامه نگار فمينيست سوئدی و مسئول کميته زنان انجمن قلم خوانده شد. عتيق و آصف هم ضمن صحبت در مورد اينکه چه می کنند و چه کرده اند و چگونه نوشتن را آغاز کرده اند ، قسمت هايی از داستانهای خود را خواندند. عتيق که به تازگی از افغانستان بازگشته است از زندگی مردم در افغانستان حکايت ها داشت. يکی از حرفهای جالبی که از عتيق شنيدم که بی اختيار دست زدم و مردم هم شروع به دست زدن کردند اين بود: ما دوران طولانی از جنگ و جنايت را در کشورمان گذرانده ايم . بايد ابتدا بتوانيم اين دوران را عذاداری کنيم تا بتوانيم به آينده نگاه کنيم.
بعد از جلسه به همراه عتيق و آصف وجمعی ديگر از دوستان برای صرف شام به رستورانی رفتيم که در آنجا هم بحث سر ادبيات ادامه داشت. وقتی شام آوردند عتيق با اشاره به بشقابش که زيبا آرايش شده بود گفت: اين ماهی چه با ناز و نزاکت در اين بشقاب گذاشته شده. من که از بيان شيرينش بی اختيار لبخند زدم و گفتم چه ناز حرف می زنی. گفت آخر ببين ، اين يکی به آن ناز می کند. آن به اين تعارف می کند و اين ديگری ( اشاره به تکه های مختلف سبزی و ماهی و اسپاريس در بشقاب غذايش) به همه تعظيم می کند. شبی بی نهايت زيبا بود. من که از شنيدن لفظ و لهجه شيرين افغان سير نمی شوم.
********************
جمعه و شنبه در کنفرانس نگرشی جنسيتی بر روند مدرنيته در ايران گذشت. آقای محمد توکلی که در معرفی اش در قسمت قبلی که خبر اين کنفرانس را نوشته بودم ، در يک جمله سه غلط داشتم ، اصلا نيامد ( يعنی می توانستم با کمال ميل غلط های بيشتری هم داشته باشم.) انگار در گرفتن ويزا دچار مشکل شد. ( احتمالا سيتی زن آمريکا نيست ) اما بقيه کنفرانس ( يا سمينار، ما که فرقش را نفهميديم ) به خوبی برگذار شد.
خانم لنا يرهولم در مورد تعريف خشونت بر عليه زنان از نظر فرهنگ و مذهب پرداخت. ديلشا دميرباگ ـ استن دختری ترک تبار که فعال جنبش زنان است با تسلطی قابل توجه در رابطه با قتل های ناموسی در ترکيه و ديگر کشورهای اسلامی صحبت کرد و اينکه فرهنگ شرف قابل تغيير است. خانم ژانت باور دکترا و دستيار پروفسور درعلوم بين الملی دانشگاه ترينيتی آمريکا ،در رابطه با حق انسان نسبت به فرهنگ و ارتباط بين فرهنگ ها و جايگاه زن پناهنده در ميان دو فرهنگ خود و کشور ميزبان صحبت کرد. خانم فيروزه مهاجر ، دکترا و دستيار پروفسور دررشته ادبيات خارجی دانشگاه تهران، فعال جنبش زنان و مترجم بسيار خوب متون فمينيستی در ايران، تنها سخنران ايرانی کنفرانس که از ايران آمده بودند در مورد عصيان زن ايرانی و نداشتن حق انتخاب او و اجبار به حضورش در چرخه خشونت پرداخت.
سخنرانی ها در روز جمعه به زبان انگليسی و روز شنبه به زبان فارسی بود. خانم فيروزه مهاجر که دکترای زبان و ادبيات ايتاليايی دارند و در همين رشته در دانشگاه تهران تدريس می کنند ابتدا از بابت انگليسی ضعيف خود پوزش خواستند اما کمی که پای صحبتشان نشستم متوجه شدم که اين پوزش او تنها به جهت فروتنی اين زن نازنين است و از بابت استفاده از زبان انگليسی کمبودی نداشتند.
روز شنبه پای صحبت ژانت باور و فيروزه مهاجر به زبان فارسی بوديم. ژانت که آمريکايی الاصل است در سالهای 56ـ 57 در ايران زندگی می کرده و فارسی زيبايی صحبت می کند. ابتدا فکر کردم که شايد ازدواج ايرانی کرده باشد اما گفت که همسرش آفريقايی است و با سخنرانی خود به زبان فارسی توجه زيادی جلب کرد. ژانت از تجربيات شخصی خود در مورد زندگی در ميان دو فرهنگ و نجربيات زنان پناهنده ايرانی در کانادا و آلمان صحبت کرد. او ضمن صحبتهای خود گفت که در ميان خانواده های مهاجر ايرانی زنان به دليل تغيير شرايط و حضور در اجتماع فعالانه تر برخورد کرده اند و بيشتر جذب جامعه شده اند در عين حال که به دليل زن بودن و مهاجر بودن از فشار دو جانبه نژاد پرستی و تبعيض جنسی درجامعه ميزبان صدمه می خورند در حالی که مردان به دليل اينکه از شدت فعاليت اجتماعی شان کاسته شده وقت بيشتری برای غمگين بودن پيدا کرده اند.
سخنرانی خانم فيروزه مهاجر درروز شنبه در رابطه با"عصيان زن ايرانی ، دستکاری مدرن در سنتها " حول تلاش زن ايرانی برای تغيير شرايط زيستی خود و جستن راهی برای گريز از فشار های قانونی و سنتی موجود در جامعه و حول تلاش برای تغيير قوانين اجتماع ايران است. وی در پاسخ اين سوال که امروز خواست زن ايرانی نسبت به گذشته چه تغييری يافته گفت : زن ايرانی به فعاليت های اجتماعی علاقه بيشتری نشان می دهد. و تلاشش در پی رسيدن به استقلال فردی است. او گفت که امروز تلاش جنبش زنان در ايران در جهت تغيير قوانين است که متاسفانه در اين جهت با توجه به موانع موجود ، پيشرفت چشمگيری هم نداشته است.او در ضمن اشاره کرد به آمار تقاضاهای طلاق ثبت شده در دادگستری و گفت که 72 درصد از متقاضيان کل طلاقهای دهه هفتاد در دادگستری زنان بودند ،اما از اينکه چند درصد از اين 72 درصد توانسته اند تقاضای خود را به مرحله اجرا برسانند اطلاعی در دست نداشت.
من که اين چند روزه از ديدن و هم صحبتی با اين همه انسانهای زيبا و انديشمند حسابی شارژ شدم.
اميدوارم اين گزارش هم کم کاری های اين چند روزه را جبران کرده باشد.

[ 15:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 24, 2003

يک پيشنهاد. که شايد کمی هم فضولی باشه.
دوستانی که در وبلاگ هايشان موزيک های زيبا