May 31, 2003

!!!چگونه ياد گرفتم نگران نباشم و همجنسگرا را انسانی طبيعی بدانم

به بهانه نوشته خوب روزگار و مصاحبه اش با يک همجنس گرا
سالها پيش بود.داشتم برای يک کار تحقيقی در مورد ايدز اطلاعات جمع می کردم. به يک اينفورماتور فارسی زبان هم احتياج داشتم. با اتحاديه سراسری همپايی جنسی در سوئد تماس گرفتم، به من گفتند: چرا با انجمن هومان ( لينکش اين بغل هست اما کار نمی کند) تماس نمی گيری؟ انجمن دفاع از حقوق همجنسگرايان ايرانی است.
(دفاع از حقوق همجنسگرايان ايرانی ؟ زکی!!! حالا همه مون به حقوقمان رسيده ايم فقط اينمون مونده!! اينا بيمارن آقا!! اصلا يه چيزيشون می شه . اومدن خارج که انحراف های جنسی رو شايع کنند ؟ خاک بر سرم. حالا لابد سوئدی ها فکر می کنند همه ايرانی ها يک چيزيشون می شه.)
ـ همجنس گرای ايرانی ؟ نه مرسی.
ـ با آنها تماس بگير. بهت کمک می کنند خوب.مگر نگفتی نيازمند اينفورماتور فارسی زبان هستی.
(شماره تلفن جلوی رويم بود، با خودم کلنجار می رفتم. همجنسگرای ايرانی ؟ همان بچه باز ها يعنی؟ که اينقدر جک و چرت و پرت در موردشان شنيده ايم؟)
رگ کنجکاوی ام به رگ اکراه م چربيد. زنگ زدم. مردی از آن سوی تلفن گفت: Hallo ja ?(تقريبا بله بفرماييد)
(تو را به خدا جواب تلفن دادنش را ببين. اما چيزی نگفتم.)
ـ شماره شما را از آر. اف. اس. ال گرفتم.
ـ اوه بله . بفرماييد.
مرد با ته طنين فمينين حرف می زد.( مرتيکه اواخواهر ، لهجه ات را درست کن )
ـ می خواستم راجع به ايدز بپرسم.
صحبت آن شب ما ساعت ها به طول انجاميد. نادر سر به سرم می گذاشت. با مهارت خاصی که در صحبت داشت ته توی زندگی ام را در آورد. (گاهی فکر می کردم نکند به من نظر دارد ) شوخی می کرد و جدی می شد و حرف می زد. در ابتدا وقتی لحن اکراه من را ديد گفت : لابد تو هم از آن دسته هستی که به من بچه کونی می گويند ، ها ؟ گفتم : اوه نه هرگز ، من بی ادب نيستم. اين حرفها چيه؟ گفت : آه اوکی. اواخواهر بهتر است. و حرف زد و حرف زدم و گفت و گفت و گفت.
فردايش او را ديدم .برای اولين بار بود که يک همجنس گرای ايرانی را از نزديک می ديدم.آنجور که فکر می کردم نبود. شاخ و دم نداشت. نگاهی محجوب و صدايی آرامبخش داشت. با هم در کنار رودخانه راه رفتيم و حرف زديم. از زندگی اش گفت. از ازدواج ناموفقش. از حس تحقيری که در زندگی نسبت به خود و همسرش حس می کرد. از جدا شدنش. از يافتن خودِ واقعی اش. و از اولين دوست پسرش. مرا از خودم شرمنده می کرد. آينه ای مقابل من قرار داده بود تا خودی را که نمی شناختم به گونه ای که هست بشناسم. با پيش داوری هايم . با ترسم از پذيرش انسانهايی که مثل من نيستند. دلم می خواست زمين دهان باز کند و بروم آن زير زير ها قايم شوم.
نادر کم کم به زندگی من و زير پوست من خزيد. وقتی از رابطه اش با دوست پسرش حرف می زد همان ظرافت و زيبايی رابطه ای هترو سکسوئل را در آن می ديدم. صدای Hallo ja که شيوه جواب دادن او در تلفن بود آواز خوش آيندی شد. با او از رازهايم می گفتم . کسی را که دوستم داشت و دوستش نداشتم. کسی را که دوست داشتم و دوستم نداشت. در آغوشش گريه می کردم تا آرام بگيرم و موهايم را نوازش می کرد و می گفت : دختر کوچولو. تو کی می خوای بزرگ بشی؟ نادر از احساسات مردانه برايم می گفت. احساساتی که تقريبا با آن نا آشنا بودم.
مرا با بچه ها ديگر همجنسگرای ايرانی آشنا کرد. اين يکی دکتر بود. آن يکی متخصص کامپيوتر . آن ديگری آشپز ماهری بود در يکی از بهترين رستوران های سوئد. يکی از دوستان لزبين کارشناس امور اجتماعی بود و ديگری پرستار.انسانهايی کاملا عادی با نيازی کاملا عادی. همان نيازی که من داشتم. اينکه دوست بدارند و دوستشان بدارند. اينکه عشق بورزند و مورد عشق باشند.
هر سال در استکهلم روزی است و راهپيمايی کارناوال مانندی برقرار است. همديگر را شير کرديم با پرچم ايران و شعار های فارسی و سوئدی در جهت همايت از حقوق همجنسگرايان ايرانی در تظاهرات شرکت کنيم. صف به راه افتاد. بچه ها با عينک و کلاه قصد داشتند از شناسايی شدن خودشان جلوگيری کنند. من عينک و کلاه نداشتم. بچه ها از شناسايی سفارت کمتر وحشت داشتند تا از شناسايی توسط خود ايرانيان مقيم استکهلم. در کنار صف تظاهرات که صف بسيار بزرگی بود همراه با موزيک و گروهای مختلف رقص و آواز، ايرانيانی که ايستاده بودند ما را بچه کونی و ...صدا می کردند. چند تن ديگر از دوستان دگر جنس گرای ايرانی هم با ما همراه بودند.
در فستيوال بزرک يک هفته ای Europride در استکهلم نادر از من خواست تا در چادر مخصوص ايران به عنوان اينفورماتور ايرانی بنشينم. روزها بعد از کار به چادر می رفتم و در مورد وضعيت و محروميت های همجنس گرايان در ايران به زبان انگليسی و سوئدی با متقاضيان گفت و گو می کردم. برايم مسلم شده بود که حقوق همجنس گرايان جزئی از حقوق بشر است. و معتقد به اينکه دفاع از حقوق بشر بايد همه اجزاعش را در برگيرد.
روزی که نادر به من خبر داد که به زودی برای آغاز زندگی مشترک با دوست پسرش که در کشوری ديگر زندگی می کرد برای هميشه از سوئد اسباب کشی می کند ، اشک در چشمم جمع شد. خنديد و گفت : ناجنس تو هم يه چيزيت می شه ها !! عاشقم شده بودی ها. گفتم: مگر تو عاشقم نشده بودی؟ و حقيقت اين بود که هر دو عاشق بوديم. نادر به من آموخت که انسان بهتری باشم. و هر کس که اين را به تو بياموزد سزاوار عشق توست.

نادر بيمار نيست. نادر انحراف اخلاقی ندارد. و هيچکدام از انسانهايی که در طول اين سالها به عنوان هموسکسوئل شناختم بيماری و انحراف ندارند. انسانهای آزادی هستند که برای پاسخ دادن به نياز انسانی خود ، دوست داشتن و دوست داشته شدن، تحقير و توهين را تحمل کرده اند.دانش روانشناسی ، همجنسگرايی را در دهه هشتاد ميلادی از زمره بيماری های روانی حذف کرده است و همجنس گرا با دريافت های علم جديد نه يک بيماری و انحراف اخلاقی بلکه روشی از زندگی شناخته می شود.
می دانم که اگر با نادر آشنا نمی شدم به هرحال دير يا زود به اين جا که امروز رسيده ام می رسيدم. ديده ام که بسياری از دوستانم بدون وجود نادری در زندگيشان همين راه را جسته اند.وجود نادر فقط راه مرا بسيار سريعتر کرد.
شخصيت نادر ، مهربانی اش، خونگرمی اش و طنز و روحيات خاص انسانی اش، اولين ملاک من شد در تجديد نظر در پيشداوری هايم نسبت به انسان همجنس گرا.
هنوز...هر از گاهی به کشوری که به آنجا اسباب کشيده است زنگ می زنم. صدای Hallo ja ؟ و لحن فمينينش که با شوخ طبعی اش آن را سه چندان غليظ می کند يکی از دوست داشتنی ترين صداهای مردانه زندگی من است.


[ 13:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

منعم نکنيد گرچه تلخ است خوش است
تلخ است از آن که زندگانی من است.

ديشب که به وبلاگ چای تلخ رفتم ، از خواندن متن جديدش فوق العاده ناراحت شدم.( هم اکنون برداشته شده است) اين نازنين تحت شرايطی تصميم به افشای نامش کرد. در اين رابطه دو تن از دوستان بسيار عزيزم، بسيار موثر بوده اند.
عزيزان...آيا در خواست بزرگی است که کسی بخواهد در اين شهر و ديار ناشناس بماند؟ شما دو نفر که خود در ايران هستيد و درد عيان نوشتن را هم شايد کشيده باشيد. چرا ؟؟ می دانم که اين افشاگری ها قصدا نبوده است. اما عزيزان ، با جان آدمها بازی می کنيد. می دانيد؟
بگذاريد وبلاگستان محل امنی برايمان بماند. ما که خارج از کشور هستيم چندان مسئله ای نيست. بگذاريد وبلاگستان برای هر آن کس که مايل است مخفی بماند يک پناهگاه باشد. تشخيص آن بسيار ساده است. وقتی در محل امضا نامی غير از نام اصلی نويسنده می بينيم يعنی که نمی خواهد نامش افشا شود. آهای عزيزان. اين انسانها در دهان شير زندگی می کنند. هرلحظه ممکن است اين شير احمق دهانش را ببندد.در حفظ رازهای يکديگر با يکديگر مهربانتر باشيم .

[ 10:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

مريم آن سوی نشسته بود، پرسيد: چته ؟ گفتم: ها ؟ گفت : تو خودتی، چته ؟
از شب شعر مريم هوله و هومن عزيزی باز می گردم. خسته و دلسرد. شعر خوانی بچه ها معرکه بود. و اين را برای آن نمی گويم که دوستشان دارم. که دارم. و نه برای اينکه بگويم که هر آنچه می گويند می فهمم. که نمی فهمم. اما شعر خوانی اين دو معرکه بود. و اين تنها نکته مثبت امشب بود.
تا به حال مجله های " زنانه " را ورق زده ايد ؟ آن مجله های پاورقی که همه چيز را درش می چپانند، بی آنکه به هم ربطی داشته باشد، تا مبادا تويی که 20 کرون ، يا چه می دانم 200 تومان ، پول داده اي سرشان داد نزنی که آقا نمی ارزيد؟
امشب همين احساس به من دست داده بود. چند برنامه را بی آنکه به هم ربط داشته باشد ـ که در غير اين صورت ، با چسب اهو هم ، که همه چيز را به همه چيز می چسباند، نمی شد آنها را به هم چسبان ـ به هم چسبانده بودند و به خورد من مظلوم تماشاگر دادند. لابد فکر کردند اگر کم فروشی کنند ، بعد از برنامه خفتشان را می گيرم و تقاضای پولم را می کنم. ( راستش الان بدم نمی آيد اين کار را بکنم، چرا که احساس می کنم به شعورم توهين شده)
برنامه گذار: انجمن حق زنان.
به راستی که حق ما زنان را که هيچ ، حق مردان را هم کف دستشان گذاشتيد.
برنامه مفصل بود ـ خودشان حداقل اينطور فکر می کردند ـ و هيچ چيز به هيچ چيز نمی خورد.
قصد ارزش گذاری ندارم. کار هر کس ارزش خاص خودش را داشت و همه محترم و عزيز. از کسی انتقادی ندارم جز از برنامه گذاران که بعد از ده / پانزده سال برنامه ريزی و برنامه پاشی و برنامه جمع کنی هنوز هشت را در گرو نه می گذارند و از چند برنامه که هيچ به هم نمی خورند آش هفت جوشی به خورد من تماشاگر می دهم که به شوق شنيدن شعرهای دو شاعری که احساس می کنم دوستشان دارم و می توانم با آنان ارتباط بگيرم ، بعد از ظهر جمعه ام را نثار کرده ام.
و مريم آنسوی نشسته و ناراحت است. می پرسد : چته ؟ و چگونه بگويم که احساس می کنم باز هم توسط هموطنانم برای هزارمين بار به شعورم توهين شده است.
به خانه برگشتم و برای تسلای خسته گی هايم و از سر حرص ، برای اينکه به آن آقا هم که شعرها را شعر نمی خواند و می خواست با خطکش و سنگ ترازو ثابت کند که به پای شعر فلانی نمی رسد هم زبانی دراز کرده باشم " فانتزی" هومن را و" شارلاتان " مريم و نيز نيچه با لباس کردی را چند بار دوره کردم تا آرام گرفتم.

[ 1:25 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 30, 2003

هوس مهرپويا و صدای سحر آميز سازش را کردم.

صدا کن مرا
ساز غمگين

[ 16:58 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 29, 2003

شايد اين را قبلا هم نوشته باشم. دوستمان علی که ادعا می کند نوشته های من را خط به خط حفظ است بايد بگويد. به هرحال اگر تکراری است نخوانيد.ديدم بی مناسبت نيست با متن قبلی.
من يک بازی شيطنت آميزی دارم ، اگر به خانه ای بروم که خانواده متشکل از پدر و مادر و فرزند يا فرزندان باشد يه وقت مناسب که با بچه سر به سرمی گذارم از او می پرسم که روزنامه و کامپيوتر واتوموبيل و کتابهای کتابخانه و ديگ و قابلمه واجاق خوراک پزی و جاروبرقی در خانه مال کی هستند. معمولا با همين بازی ساده خيلی نقش ها در خانه روشن می شود. بچه ها خيلی خوب اين چيزها را می بينند و بيان می کنند. معمولا هم در همه جا همان جشن برپاست. مگر خانه ای که مثلا مادر بخاطر کارش با کامپيوتر سرو کار دارد.اما در آنجا هم بسياری از نقش های سنتی بر جا هستند. راستی..در خانه شما اوضاع از چه قرار است؟اگر همان نقش های سنتی هنوز کار می کنند آیا وقتش نشده که تغييری صورت دهيم؟


[ 18:42 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

؟اين سايت مال کيه ؟ کسی می دونه
وقتی رفتين تو سايت ، روی لينک ها کليک کنيد ، زير چت. و وارد لينکهای اين صفحه می شويد.
يه سر به قسمت زنان بزنيد اونوقت ملتفت می شويد چرا دارم آتيش می گيرم. از 9 لينک که در رابطه با زنان گذاشته اند، يکی لينک خودشان است. دوتا لينک مربوط به زنان. و بقيه لينک ها فقط مربوط به غذاست. اسم سايت هم هست زنان. آخه آدم بره به کی بگه؟
اين وب مسترش بايد يک مرد فوق العاده شکمو باشه که می رسه خونه می گه : زن...پس اين غذا چی شد؟ احتمالا شکمش هم گنده است. يک نيمرو هم بلد نيست درست کنه. و امور مربوط به تهيه غذا رو جزو کارهای زنانه و نه فقط آن بلکه اصلی ترين کار زنان می داند.آخه شما بگين. 67 درصد لينک های مربوط به زنان شده غذا؟ اين يعنی چی ؟

[ 16:37 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

"گفتند نمی خواهيم، نمی خواهيم که بميريم
گفتند دشمنيد، دشمنيد
خلقان را دشمنيد
چه ساده، چه به سادگی گفتند
و ايشان را
چه ساده ، چه به سادگی
کشنتد"
شاملو

جنايت ديگری در جريان است. عباس امينی روزهايش را به سوی مرگ طی می کند، تنها به اين دليل که نمی خواهد بميرد.عباس امينی با اينکه خبر گرفتن اقامت خود را شنيده است و حکم اخراجش لغو شده برای اعتراض به سياست پناهنده پذيری انگليس به اعتصاب غذای خود ادامه می دهد.تف به سياست های سياسيون جهان که بويی از انسانيت نبرده است. تف به رژيمی که ملتی را در دنيا دربدر و خوار کرده است. نه به اين دليل که پدرانمان کورش و داريوش و جد و اندر جد بافرهنگ و ثروتمند بوديم. بل تنها به اين دليل که انسانيم. و در دنيايی پناه می جوييم که انسانيت کالايی بی مشتری است.

رهبر عزيز ! چطور می توانم به تو اعتماد کنم ؟
....
اين مردم
نمی دانم چطور آنقدر شجاعند !! که تو در آسمان شان پرواز می کنی !

وای اگر کودکان بزرگ می شدند
لنگه کفشی برای تو کافی بود !

مريم هوله ( شعرکامل را اينجا بخوانيد)



[ 14:22 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوستان عزيزی ، چه در اينجا و چه در ميل لطف کردند و نظرشان را در مورد نوشته من در باره جک های سکسيستی "زنانه" مطرح کردند. آنقدر زياد که مجبورم يک نکته را اينجا مطرح کنم
عزيزان ، شادی زيباست. شادی بهترين هديه ای است که می شود به کسی داد. شاد بودن هنر است. اما بحث من اين نبود.
ببينيد..يک تک پای کوتاه برويم سراغ پيام هايی که در رابطه با نوشته پانته آ گذاشته شد.اگر اين جک ها برعکس بود. يعنی در جهت تحقير زنان بود. اينقدر به به و تشويق نمی گرفت. (مگر از کسانی مثل محسن توت فرنگی و از آن قبيل آدمها که چندان هم در اين جا به حساب نمی آيند، هر چند در سطح جامعه بسيارند) تعارف نکنيم، نمی گرفت. اگر هم کسی به جک ها می خنديد ، که بی شک تعدادشان بسيار زياد بود ، سعی می کرد با کامنت گذاشتن تاييدی بر اين شيوه برخورد نکند. چرا ؟ دليلش ساده است. حتی در شرايط کنونی و در اين ميان اين جامعه مرد سالار و تفکر زن ستيز که در پيرامون ما وجود دارد، زن ستيز بودن مورد پذيرفته شده ای نيست. با کمال خوشحالی بايد گفت که زن ستيز شده فحش، تحقير کردن زنان ديگر مدرن نيست و از جايگاه بالايی برخوردار نيست. جنبش های زنان توانسته اند زن ستيزی را به عنوان انسان ستيزی به ثبت برسانند. زن ستيز بودن مد نيست. مقبول نيست. مدرن نيست. (در اين ميانه هستند کسانی که بسيار زن ستيزانه فکر می کنند و بينش خود را حتی پشت مشتی مزخرفات انسانگرايانه مخفی می کنند و حتی خيلی جاها بدشان نمی آيد دمی به خمره دفاع از حقوق زنان هم بزنند تا خود را سوپر مدرن و پست مدرن جلوه دهند ، اما دست کمی از پدران خود با انديشه های نئاندرتالشان ندارند، که الان چون بحث ديگری است به آن نمی پردازم) زن ستيز بودن به عنوان انديشه ای انسان ستيز به ثبت رسيده است، حتی اگر اين انديشه همچنان زنان را در تمام دنيا تباه می کند و استعدادهايشان را بر باد می دهد. خوب حرف من اين است: همين کار را با انديشه مرد ستيز بکنيم. مرد ستيزی نبايد مد شود. مرد ستيزی نبايد به عنوان نرم جامعه پذيرفته شود. مرد ستيزی نبايد شيوه مبارزه بر عليه مرد سالاری باشد.
دو حکايت برايتان می گويم . شايد روشن کننده تر باشد.
ـ خانمی يک بار به من گفت: من می خواهم شوهرم تو مشت من باشه. گفتم : نيستم. گفت : په...و تو اداعای فمينيسم داری؟ دست را بالا آوردم و جلوی صورتش مشت کردم و به او گفتم : نگاه کن. مشت کوچک من را نگاه کن. مردی که اينقدر حقير باشد که در جايي به اين کوچکی جا شود چه دردی را از من دوا خواهد کرد. من که سرم درد می کند برای جدل و ستيز. من که تشنه اين هستم که انسانی در کنار خود داشته باشم تا با حضور رنگارنگمان خاکستری های روزمرگی را پر کنيم و در کنار هم بياموزيم و پيش برويم...چنين مردی در مشت من جا نمی شود.( اين خانم ديگر با من حرف نمی زند. می گويد فلانی فمينيست خل و چلی است )
ـ يک بار در سميناری به زبان سوئدی نشسته بودم. مردی سخن ران بود . و از نقش های جنسيتی در اجتماع حرف می زد. با شوخی و مزاح هم سعی می کرد شنوندگان خوابشان نبرد و موفق هم می شد. در ميان صحبتش گفت : مردی را می شناسم که برايم تعريف کرده است که زنش هر شب چاقو را روی ميز کناری رختخواب می گذارد و می گويد : ببينيم فردا بيدار می شوی يا نه. سالن نسبتا بزرگی بود و سخنران با لحن طنز آلود خودش اين مسئله را مطرح کرد. من از تصور چنين صحنه ای سرم را در ميان دست هايم فرو بردم و بلند گفتم : اوه شيت.و بعد متوجه صدای خنده در سالن شدم. ( اکثريت حضار در سالن را زنان تشکيل می دادند) از صدای خنده به خودم آمدم و به دور و بر نگاه کردم ، مثل هالويی که جک خنده داری را متوجه نشده باشد هاج و واج بودم. در رديف های جلو نشسته بودم و در مدتی که من هاج و واج به دور و بر نگاه می کردم مرد سخنران از روی سن به زير آمده بود و بالای سر من ايستاده بود، و گفت : چرا اوه شيت؟ گفتم: خشونت، خشونت است. زنانه کردن خشونت دردی را از ما دوا نمی کند. اگر شما در اين تعريفتان جای مرد و زن عوض می شد من مطمئن هستم که اين صدا را از همه شنيده بودی. و سخنران گفت. می دانم. و من هر بار که اين مسئله را در گفتگويی مطرح می کنم همين برخورد را می بينم. انگار که کتک خوردن مردان و خشونت بر عليه مردان خنده دار باشد.
لطيفه ها، جک ها از فرهنگ ها و انديشه ها ناشی می شوند. جا افتادن لطيفه ها ، جا افتادن انديشه ها را به دنبال داشته است. درد بزرگی کشيده ايم و همواره داريم تقبل می کنيم تا انديشه زن ستيز را از جامعه خود بروبيم ، موفق نشده ايم ولی راهی طی شده است ، با جانشين کردن انديشه جنسيت ستيز ديگری دردی که از ما دوا نمی شود هيچ، بايد نيرويی هم برای پاکسازی آن صرف کنيم.
مسئله بايد ها و نبايد ها و محدود کردن و سانسور نيست. اگر بگوييم کتک زدن بچه جرم است و بايد انجام نشود، به اين معنی نيست که کسی را محدود می کنيم.به همان معنی جک های پدوفيلی را نامناسب می خوانيم.اين ها ربطی به آزادی بيان و قلم ندارد.رعايت آن،رعايت حقوق اجتماعی انسانها است. و ناديده گرفتنش ، ناديده گرفتن حقوق افراد.
در مورد زنان و مردان چرا نبايد همين را اصل بدانيم ؟ آيا حقوق جامعه بشری نسبت به سن و سال انسانها و جنسيت آنان در نوسان است ؟
می گوييد مشکل زياد داريم و اين خرده ريز ها را مشکل نکنيم. می گويم بياييد در اين جمع خودمانی از آنچه رنجمان می دهد سخن بگوييم.
می گويم قصد من زير سوال بردن شخصيت افراد نيست و باز می گويم که قصد من باز کردن بحثی است در اين زمينه. اينکه دوباره به عادت هايمان نگاه کنيم ، اينکه با خودمان در خلوت خودمان روراست تر باشيم. فرهنگ فردی به همين سان عوض می شود.
فمينيسم انديشه ای برابری طلب است. اگر من در اجتماع خودم به عنوان زن تحقير می شوم، برابری من با مرد؛ ار طريق حقارت او به دست نمی آيد.


[ 14:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



تعريف عکس های کاوه گلستان از شهر نو را خيلی شنيده بودم. اما خود عکس ها را هرگز نديده بودم. اين که مردی ، در زمانی که همه لعنت و نفرين می کردند دوربينش را برداره و بره شهر نو برای ثبت کردن لحظات انسانهايی که وجودشان ، حضورشان در اجتماع بيمار,نه به رغم عام نمايانگر بی شرمی و بی شرفی آنهاست بل شرافت اجتماع را زير سئوال می برد ، روحی زيبا را طلب می کند.و کاوه اين روح را داشت.و دانستن اينکه چنين انسانی در ميان ما بود کافی بود تا زندگی را قدری زيباتر کند.
اين آدرس را در خانه پرستو پيدا کردم.هيچ وقت از اين خانه دست خالی بيرون نمی آيی.
( يک چيز کوچک را بگويم. می دانم که اين خطاب ناشی از احترام است، اما از من نخواهيد کسانی را که دوستشان دارم مرحوم ، ( خدا بيامرز را که اصلا حرفش را نزنيد) خطاب کنم. من فروغ و سهراب و شاملو و حافظ را هم مرحوم خطاب نمی کنم. شايد برای آن است که " من مرگ هيچ عزيزی را باور نمی کنم" شايد هم برای آنکه اين انسانها جاری شده اند.و هيچ ، حتی مرگ از جريان آنان در زمان نخواهد کاست، مرحوم مال بابا بزرگ است ـ هرجند که من برای او هم اين کلمه را استفاده نمی کنم ـ که با رفتنش تمام شد. عدم استفاده از اين کلمه را هم به حساب بی احترامی من نگذاريد، بگذاريد به حساب چيز ديگری..چه می دانم ، خل و چلی ، يا فقط عاشق بودنم)

[ 11:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

قصد داشتم مسئله مخملباف ها را به حال خود بگذارم. گفتم و نظرات شما را هم شنيدم. موافق و مخالف. خلاصه اين خانواده همچنان بحث بر انگيزی اش را حفظ می کند.اين واقعيتی است که من به ديد ترديد به اين گونه برخورد ها نگاه می کنم. نه از آن روی که برای انسانها جای تغيير نمی گذارم، بلکه از آن جهت که از افه تغيير گرفتن و در اصل تغييری نداشتن در عذابم. اما قصد دوباره مطرح کردن جريان را نداشتم. فقط الان که داشتم می گشتم به نوشته مرتضی نگاهی در باره سميرا مخملباف برخوردم. اين را نمی دانستم که سميرا در سخنان خودش به جرج بوش توپيده. بعله..در مملکت ما هم مثل روسيه شوروی که آزادی بود در زمان برژنف هر قدر می خواهند به نيکسون و جانسون فحش بدهند (اسم آن را هم جهان وطنی می گذاشتيم ؟) ، می شود هر قدر که دلت خواست به جرج بوش و بلير فحش و بد و بيراه بدهی. و مخملباف جوان هم اين را به درستی فهميده است. نگاهی در گفتار بعدی اش به خانم مخملباف پيشنهاد کرده که فروغ بخواند. فروغ به من خيلی کمک کرد که انسان را و زن را دوباره ببينم. فروغ تمام هستی مرا زير سئوال برد و به من کمک کرد تا خرابش کنم و از نو بسازم. فروغ پاسخ بسياری از سئوالهای من بود. اما اين را هم می دانم که فروغ برای همه کسانی که می خوانندش چنين تاثيری نداشته است. برای دريافت پاسخ بايد سئوال داشت.
قصدم اين نيست که بگويم مرغ يک پا دارد. باورم کنيد. فقط خواستم اين نوشته را هم بخوانيد. همانطور که ديشب خواسته بودم تا نوشته داور را که به نظرم بسيار هم جالب بود، در همين مورد بخوانيد.

[ 10:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 28, 2003

همانگونه که در ايران برای مليت های مختلف جک می سازند در سوئد برای نروژی ها جک می سازند. و بيشتر اين جک ها هم به همان شدت جک های مليتی ايرانی تحقير کننده است.( نه بابا ..ديگه نمی خوام راجع به جک بنويسم )
يکی از مسائلی که سوئدی ها هميشه نروژی ها را در آن به استهزا می گيرند جايزه صلح نوبل است. می دانيد که بقيه جوايز نوبل در سوئد اهدا می شود و توسط نوبل آکادمی. جايزه صلح نوبل در نروژ داده می شود و دقيقا نمی دانم توسط چه کسانی انتخاب و رای داده می شود.( اگر دوستی از نروژ حضور دارد و می تواند توضيح دهد خيلی ممنون می شوم) خلاصه وقتی اين اهدا جايزه صلح گندش در می آيد سوئدی ها يک ابرو را بالا می اندازند و می گويند: خوب ديگه ، از نروژی ها بیشتر انتظار داشتی ؟
امروز که اسم کانديد ها را ديدم اتاق دور سرم به گردش در آمد. شما هم اگر ايستاده ايد لطفا بنشينيد و بقيه نوشته را بخوانيد. بعلـــــه . کی بهتر از جرج بوش و تونی بلير اصلا چه طوره بهشون بگيم اسم رئيس جمهور آمريکا را به طور دائمی در ليست بگذارند که هر چهار سال يک بار به طرف يک جايزه هم بدن. بلير هم که جای خود دارد.
اينجا لينک اعتراض به کانديد شدن اين دو نفر برای اين جايزه است. نمی دانم موثر است يا نه. اما به هر حال من که امضا کردم. شما هم اگر مايليد امضا کنيد.
داور مهربان نوشته قابل تاملی در مقابل نوشته من در رابطه با خانواده مخملباف نوشته . که نظر خودم را در پای همان نوشتم. (لينک خود نوشته کار نمی کرد داور جان. فقط به صفحه ات لينک دادم )
وقتی به خانه داور سر می زنيد از خواندن اين مقاله غافل نشويد : زنان فراری، روايتی از ايلام
رهگذر ثانی ، دوست خوبمان که هنوز به بيماری مسری وبلاگ نويسی دچار نشده در نامه ای که در وبلاگ شبح منتشر شد فرق خودش را با آن ديگری که با همين اسم کامنت می گذارد را بيان کرد. فرق ساده ای است که کاملا امر شناسايی و تفکيک را آسان می کند. رهگذر ثانی ما مهربان است و چون نسيم دل انگيز از وبلاگ ها گذر می کند. آن ديگری نه.
من معمولا قهوه می خورم. با کمی شير، بدون شکر . ( يکی را می شناسم که حالا تو دلش می گه: باز گفت می خورم. می نوشم بابا...) اما از وقتی که به اينجا می رم عحيب هوس چای تلخ می کنم.
لطفا دوستان نزديکتر ، اين وبلاگ رو نخونن و اگر می خونن دم به دقه خر منو نگيرن که اينجا اينجور نوشتی و اونجا سه تا غلط گرامر داری و آن طرف دو تا غلط تاريخی...کاری نکنين در زمره دوستان دور در بياييد ها :)
روزگار در وبلاگ خودش مصاحبه ای بسيار خواندنی با يک همجنس گرا کرده است. اين مصاحبه را از دست ندهيد.

[ 23:17 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 27, 2003

ديشب كه داشتم در كوچه هاي وبلاگستان ولگردي مي كردم به وبلاگي برخوردم كه يك سري جوك نوشته بود.همه ما با جوك هاي سكسيستي مردانه آشنا هستيم. همان ها كه زنان را احمق و كوته فكر و تفيلي و ابجكت هاي جنسي معرفي مي كند,چاقي يا لاغري زشتي و زيبايي و خصوصيات بدني حتي موهاي بدن ( خطاب پشمالو به زنان ايراني ) را طريقي براي تحقير زنان به كار مي برند و نام شوخي بر آن مي گذارند.زنان را به شكل موجوداتي معرفي مي كنند كه نبودشان بهتر از بودشان و ضررشان بهتر از فايده شان است.فرق جوك هاي اين وبلاگ اين بود كه همين ديد را نسبت به مردان ارائه مي داد. در كامنت هايش نظر خودم را نوشتم ولي حقيقتا ناراحت خوابيدم. آيا بايد با سلاح مردسالاران به جنگ آنان رويم؟
من هميشه به جوك هاي سكسيستي اعتراض كرده و مي كنم.و هميشه هم با اين نظر مواجه شدم: چرا همه چي را اينقدر جدي مي گيري؟ بابا شوخي بود ,مگه شوخي سرت نمي شه؟ گفتيم كه بخنديم ,خب اگر اين حرفا نباشه پس به چي بخنديم ؟...
خيلي از دوستان را ديده ام كه در مقابل جوك هاي مليتي اعتراض مي كنند ولي خودشان جك هاي سكسيستي را طرح مي كنند. و آنهم بسيار عمومي. زماني دوستي را ديدم كه ترك بود و هميشه شاكي از جوك هاي تركي همين دوست خيلي راحت جك هاي سكسيستي مي گفت كه در آن زنان بيشعور پول پرست و ابله نمايش داده شده اند. به او گفتم از منافع شخص خودت دفاع مي كني و به اين راحتي منافع نيمي از جمعيت كره زمين را زير پا مي گذاري ,و او با خنده اي گفته بود : اينقدر جدي نباش .
وقتي در وبلاگ خانم پانته آ به جك هاي سكسيستي زنانه برخوردم و نظرات را خواندم دلم گرفت. مي دانم كه با اين نوشته براي خودم شر بسيار خواهم خريد. مي دانم كه باز براي خودم دشمن تراشي خواهم كرد اينبار شايد بيشتر از ميان زنان. اما عزيزان, درد ما با به همديگر خنديدن و همديگر را ابله و احمق خواندن برطرف نمي شود. بياييم با هم خنديدن و ارزش گذاشتن به توانايي هاي يكديگر را بياموزيم . اينكه نيمي از انسانهاي كره زمين را احمق و كودن فرض كنيم دردي از هيچ¨كدام از دو جنس دوا نمي كند. اگر اين نيمه را شما مرد فرض مي كنيد و آن ديگري زن هيچ فرقي با هم ندارد. بياييد ياد بگيريم كه توانايي هاي يكديگر را پاس بداريم و ضعف هاي همديگر را برطرف كنيم. جامعه انساني از دو جنس مشخص تشكيل شده. اين دو جنس هر دو به يك اندازه حق زيست و برخورداري از امكانات اجتماعي را دارند. استفاده از سلاحي كه سالها بر عليه ما به كار برده شده تنها نشان دهنده ضعف ماست. و ما ضعيف نيستيم. ما ضعيفه نيستيم.
(لازم است بگويم كه قصد من برخورد شخصي با اين خانم يا خانمها و آقاياني كه پيام گذاشتند نيست. قصد برخورد با انديشه اي است كه معامله به مثل كردن را عملي مثبت تلقي مي كند. و هيچ گله شخصي در كار نيست.حقيقتا هم نيازي به توضيح و توجيه نيست.همه ما گاه ناخواسته در اين دام مي افتيم. مسئله اين است كه باز نگري به نگاه خود داشته باشيم )

[ 13:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 26, 2003

اين را در وبلاگ گلکو جانم به عنوان کامنت نوشته بودم. اما ديدم که اين خاندان پر نبوغ ( مخملباف ها را می گويم ) که انگار اگر تف کنند جايزه ای را به خود اختصاص می دهند باز هم در حال گرفتن نشان و جايزه است پس لازم ديدم که چيزی در اين مورد بنويسم.
اول دو حکايت :
1ـ ملا نصرالدين يک روز انگشترش را در اتاق گم کرده بود ، اتاقشان تاريک بود و چشم ، چشم را نمی ديد، ملا لحاف را به کول گرفت و رفت در کوچه زير نور تير چراغ برق شروع به گشتن کرد. زنش گفت دنبال چه می گردی؟ ملا پاسخ داد دنبال انگشترم. زن پرسيد : مگر در اتاق گم نکردی؟ ملا گفت: خوب آنجا که امکان گشتن نيست. می خواهی چشمم کور شود. اينجا روشن است ، اينجا را می گردم بلکه پيدا شود.
2ـ به برژنف گفته بودند که درآمريکا مردم کاملا آزادند که هر چه دلشان می خواهند به نيکسون و جانسون بد و بيراه بگويند. در کشور شما چطور ؟ و او در جواب گفته بود : آه بله..در کشور من هم مردم آزادند که هر چقدر دلشان می خواهد به جانسون و نيکسون بد و بيراه بگويند.

محسن مخملباف معرف حضور همه هست. از سوپر حزب الله رسيد به سوپر رفرميست ( مگر از خلخالی چه کم دارد ) و پرچم يا ايهلحقوق بشر را در افغانستان بلند کرده است. من آنقدر هم بخيل نيستم که بگويم چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است( البته معتقدم که همه چيز به مسجد حرام است، حتی چراغ موشی ) چرا که مردم افغان آنقدر محروميت کشيده اند که قدمی انسانی که در راه حقوقشان بر داشته شود باز هم جای شکر دارد. اما اين آقا و حرکاتش بدون ترديد مرا می خنداند.
جريان ملا را که برايتان تعريف کردم ،حالا قضيه مخملباف ماست. حضرتش از مجسمه بودا شرمنده می شود. و چشم بر روی آن همه عتيقه ها و آثار تاريخی که پسران رفسنجانی به تاراج برده و در حراج های اروپا و آمريکا به فروش می رسانند می بندد. از برقه می گويد و از حجاب زن ايرانی نه. از زن افغان می گويد و از زن ايران نه. زنده بگور شدن زنان افغان را محکوم می کند و سنگسار زن ايران را .... آقا جان ...انگشتر تو در خانه ات گم شده. آنچه در خانه همسايه می يابی فقط برای نام است. نه برای بشر دوستی. اگر بر عليه آپارتايد جنسی کشورهای اسلام زده حقيقتا در رنج هستی ، تلاشی هم در روشن کردن خانه خود بکن. اگر نه ياد برژنف را در دل زنده می کنيد.


[ 23:44 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يک آنتی فيلتر جديد:
www.proxyweb.net
1ـدر مقابل دگمه surf آدرس اينترنتی خود را وادار کنيد
2ـ دو گزينه Enable Java و Enable Javascript را چک مارک بگذاريد
3ـ در مرحله آخر دگمه Surf را کليک کنيد .
ماخذ : گويا نيوز چون گويا خودش هم در ليست فيلتری ها قرار دارد برای همين راهنما را تايپ کردم.

[ 22:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوستان برای تهيه مطلبی به کمک احتياج دارم. آمار های دولتی ايران مربوط به زنان، از هر نظر. اشتغال، سرپرستی خانوار، طلاق، ازدواج، تحصيل ، خشونت بر عليه زنان، بهداشت و درمان.
آيا منبعی روی نت می شناسيد که اطلاعات آماری جامعه ايران ( می دانم کافی و درست نيست. به همان ها احتياج دارم) را بتوان تهيه کرد ؟ اين نياز فوق العاده فوری هم هست.موعد آن ده روز ديگر است

[ 21:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند نظر جالب توجه در نظرخواهي مربوط به پست ماقبل قبلي(چي شد؟) ديده ام. دو تن از آقايان نظراتي داده اند در مورد مشكل زنان. هر دو هم با اين پيش نظر كه انگار آنها هستند كه به معضل زنان دست يافته اند و مي دانند كه مشكل اصلي زنان از كجا آب مي خورد . در اين مورد بحث خوبي مي شود راه انداخت و من هم نظرات خودم را بيان خواهم كرد. اما راستي....به نظر شما مشكل زنان چيست؟

[ 11:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اي داد و بيداد
انگار سو تفاهم هايي به وجود آمده و مردم دارن براي من و اين مرد جواني كه امروز باهاشDate دارم حرف در مي آرن. آقا نمي تونين يه Date به ما ببينيد ؟ آخه ملت اينقدر حسود؟
عرض شود كه اين مرد جوان از بره يا به قول خودش ببعي بسيار خوشش مي آيد و من مي خواهم با او در محل ببعي ها راندوو بگذارم. اين مرد جوان بسيار خوش تيپ هم هست بخصوص اگر آن جليقه شلوار خاكي رنگ يا آن بلوز شلوار جينش را تنش كند بسيار تودل برو مي شود. و دل همه دختر ها را مي برد. مرد بسيار قانعي هم هست, يك بسته سيب زميني سرخ كرده و كچاب كه عمدتا بر روي لباسهايش ختم خواهد شد سور و ساتش را جور مي كند. وقتي كه خسته است شيشه شيرش كه آماده باشد در كالسكه اش دراز مي كشد و بسيار راضي به نوشيدن شيرش مشغول مي شود.
تمام اين راندووي من بستگي به هوا دارد. الان كه دارد مثل سيل باران مي آيد اما قرار است كه آفتابي شود. اگر هم نشد آلترناتيوي كه انتخاب كرده ام دنياي آستريد ليندگرن خواهم بود.

[ 11:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در برنامه سخنرانی ديشب قسمت سئوال و جواب ها يکی دوتا از سئوالات خيلی به چشم آمد. يکی آقايی بود که بلند شد و با لحنی بسيار عصبانی ( آنقدر عصبانی بود که داد می زد و از گرفتن ميکرفن که دور می گشت امتناع کرد ) گفت که مشکل زنان و خشونتی که بر آنان اعمال می شود همه از اسلام است و جامعه های اسلام زده و اگر اسلام را ريشه کن کنيم مسئله حل می شه. وقتی سخنرانی خودش را کرد و ازش پرسيدند خوب سئوال شما چيست گفت : سئوالی ندارم!!! دلم می خواست موقع پاس بهش بگم خوب آقا مسائل زنان زيگناره ( کولی ) ، يا آسوری ، يا لبنانی مسيحی ، که در اينجا نمونه های بسياری از آن را ديده ايم را هم يک نسخه براش بپيچ بده بريم که خيلی کار دارم.
مورد دوم..آنهم يک آقا بود که پرسش خود را با اين جمله شروع کرد ؟ خواسته زنان روشنفکر در ايران چيست ؟ خانم مهاجر توضيح کوتاهی که قبلا هم داده بودند در مورد کسب استقلال مالی و فعاليت اجتماعی و غپره داد. آقا با لحن ناراضی سئوال خود را دوباره تکرار کرد. خانم مهاجر و بقيه قدری گيج نگاهش کردند. آقا گفت : من با 184 ( تعداد دقيقش را يادم نيست ) زن در چت روم های مختلف چت کرده ام و هيچ کدام قادر نبوده اند توضيح دهند که زنانه گی چيست. من تمام اين گفت گو ها را سيو کرده ام و ... اين آقا چنان صحبت می کرد که انگار دارد در مورد يک کار بزرگ تحقيقاتی گزارش می دهد. يادم آمد که روزی در پالتالک که مشغول گوش کردن به صحبت های خانم ندايی بودم ، شخصی که يادم نمی آيد اسمش چی بود ، به من پی ام داده بود و بعد از سلام و احوالپرسی من از او پرسيده بودم چه کار دارد و او سئوالی مشابه را مطرح کرده بود. من در جواب گفته بودم : برو خدا بده .( يک چيزی در همين مايه ها) نمی دانم همين آقا بود يا نه . اما روی چه اصلی فکر کرده که کسی سئوالات ايشان را آنهم با آن لحن جدی می گيرد و او قادر به گرفتن نتيجه ای از آن صحبت ها هست را من نمی دانم. دلم می خواست بروم و از او بپرسم اگر کسی در يکی از اين چت روم ها از شما بپرسد مردانگی چيست چه پاسخی به او خواهد داد.

فردا بعد از پايان کار با مرد جوانی Date دارم. بايد برنامه ای بريزم تا به او خوش بگذرد. احتمالا او را به پارک اسکانسن خواهم برد تا با بره ها و گوسفند ها بازی کند.

ديروز دوستی از ساز جديدی که در ايران ساخته اند صحبت کرد. نام اين ساز سلانه است و به طوری که می گفت عليزاده سی دی جديدی با همين نام و اجرای همين ساز عرضه کرده است. کسی خبری دارد ؟

[ 0:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 25, 2003

گزارش
اين چند روز را مشغول بودم ، ديگه تنبلی تمام. چند تا گزارش از جلسات و سمينار های اين چند روزه.
شب ادبيات افغان در پنج شنبه 21 ماه مه بسيار خوب برگزار شد. آصف سلطان زاده و عتيق رحيمی ، همراه با بهمن امينی ناشر کتاب بسيار خوب شعر زنان افغان و کتابهای عتيق در جمع صميمانه ای از دوستان افغانی و ايرانی حاضر شدند.عتيق ساکن پاريس است و آصف مدتی است که در دانمارک به سر می برد. قسمتی از نوشته های آصف و عتيق به سوئدی ترجمه شده بود. و توسط کريستينا هولتمن، روزنامه نگار فمينيست سوئدی و مسئول کميته زنان انجمن قلم خوانده شد. عتيق و آصف هم ضمن صحبت در مورد اينکه چه می کنند و چه کرده اند و چگونه نوشتن را آغاز کرده اند ، قسمت هايی از داستانهای خود را خواندند. عتيق که به تازگی از افغانستان بازگشته است از زندگی مردم در افغانستان حکايت ها داشت. يکی از حرفهای جالبی که از عتيق شنيدم که بی اختيار دست زدم و مردم هم شروع به دست زدن کردند اين بود: ما دوران طولانی از جنگ و جنايت را در کشورمان گذرانده ايم . بايد ابتدا بتوانيم اين دوران را عذاداری کنيم تا بتوانيم به آينده نگاه کنيم.
بعد از جلسه به همراه عتيق و آصف وجمعی ديگر از دوستان برای صرف شام به رستورانی رفتيم که در آنجا هم بحث سر ادبيات ادامه داشت. وقتی شام آوردند عتيق با اشاره به بشقابش که زيبا آرايش شده بود گفت: اين ماهی چه با ناز و نزاکت در اين بشقاب گذاشته شده. من که از بيان شيرينش بی اختيار لبخند زدم و گفتم چه ناز حرف می زنی. گفت آخر ببين ، اين يکی به آن ناز می کند. آن به اين تعارف می کند و اين ديگری ( اشاره به تکه های مختلف سبزی و ماهی و اسپاريس در بشقاب غذايش) به همه تعظيم می کند. شبی بی نهايت زيبا بود. من که از شنيدن لفظ و لهجه شيرين افغان سير نمی شوم.
********************
جمعه و شنبه در کنفرانس نگرشی جنسيتی بر روند مدرنيته در ايران گذشت. آقای محمد توکلی که در معرفی اش در قسمت قبلی که خبر اين کنفرانس را نوشته بودم ، در يک جمله سه غلط داشتم ، اصلا نيامد ( يعنی می توانستم با کمال ميل غلط های بيشتری هم داشته باشم.) انگار در گرفتن ويزا دچار مشکل شد. ( احتمالا سيتی زن آمريکا نيست ) اما بقيه کنفرانس ( يا سمينار، ما که فرقش را نفهميديم ) به خوبی برگذار شد.
خانم لنا يرهولم در مورد تعريف خشونت بر عليه زنان از نظر فرهنگ و مذهب پرداخت. ديلشا دميرباگ ـ استن دختری ترک تبار که فعال جنبش زنان است با تسلطی قابل توجه در رابطه با قتل های ناموسی در ترکيه و ديگر کشورهای اسلامی صحبت کرد و اينکه فرهنگ شرف قابل تغيير است. خانم ژانت باور دکترا و دستيار پروفسور درعلوم بين الملی دانشگاه ترينيتی آمريکا ،در رابطه با حق انسان نسبت به فرهنگ و ارتباط بين فرهنگ ها و جايگاه زن پناهنده در ميان دو فرهنگ خود و کشور ميزبان صحبت کرد. خانم فيروزه مهاجر ، دکترا و دستيار پروفسور دررشته ادبيات خارجی دانشگاه تهران، فعال جنبش زنان و مترجم بسيار خوب متون فمينيستی در ايران، تنها سخنران ايرانی کنفرانس که از ايران آمده بودند در مورد عصيان زن ايرانی و نداشتن حق انتخاب او و اجبار به حضورش در چرخه خشونت پرداخت.
سخنرانی ها در روز جمعه به زبان انگليسی و روز شنبه به زبان فارسی بود. خانم فيروزه مهاجر که دکترای زبان و ادبيات ايتاليايی دارند و در همين رشته در دانشگاه تهران تدريس می کنند ابتدا از بابت انگليسی ضعيف خود پوزش خواستند اما کمی که پای صحبتشان نشستم متوجه شدم که اين پوزش او تنها به جهت فروتنی اين زن نازنين است و از بابت استفاده از زبان انگليسی کمبودی نداشتند.
روز شنبه پای صحبت ژانت باور و فيروزه مهاجر به زبان فارسی بوديم. ژانت که آمريکايی الاصل است در سالهای 56ـ 57 در ايران زندگی می کرده و فارسی زيبايی صحبت می کند. ابتدا فکر کردم که شايد ازدواج ايرانی کرده باشد اما گفت که همسرش آفريقايی است و با سخنرانی خود به زبان فارسی توجه زيادی جلب کرد. ژانت از تجربيات شخصی خود در مورد زندگی در ميان دو فرهنگ و نجربيات زنان پناهنده ايرانی در کانادا و آلمان صحبت کرد. او ضمن صحبتهای خود گفت که در ميان خانواده های مهاجر ايرانی زنان به دليل تغيير شرايط و حضور در اجتماع فعالانه تر برخورد کرده اند و بيشتر جذب جامعه شده اند در عين حال که به دليل زن بودن و مهاجر بودن از فشار دو جانبه نژاد پرستی و تبعيض جنسی درجامعه ميزبان صدمه می خورند در حالی که مردان به دليل اينکه از شدت فعاليت اجتماعی شان کاسته شده وقت بيشتری برای غمگين بودن پيدا کرده اند.
سخنرانی خانم فيروزه مهاجر درروز شنبه در رابطه با"عصيان زن ايرانی ، دستکاری مدرن در سنتها " حول تلاش زن ايرانی برای تغيير شرايط زيستی خود و جستن راهی برای گريز از فشار های قانونی و سنتی موجود در جامعه و حول تلاش برای تغيير قوانين اجتماع ايران است. وی در پاسخ اين سوال که امروز خواست زن ايرانی نسبت به گذشته چه تغييری يافته گفت : زن ايرانی به فعاليت های اجتماعی علاقه بيشتری نشان می دهد. و تلاشش در پی رسيدن به استقلال فردی است. او گفت که امروز تلاش جنبش زنان در ايران در جهت تغيير قوانين است که متاسفانه در اين جهت با توجه به موانع موجود ، پيشرفت چشمگيری هم نداشته است.او در ضمن اشاره کرد به آمار تقاضاهای طلاق ثبت شده در دادگستری و گفت که 72 درصد از متقاضيان کل طلاقهای دهه هفتاد در دادگستری زنان بودند ،اما از اينکه چند درصد از اين 72 درصد توانسته اند تقاضای خود را به مرحله اجرا برسانند اطلاعی در دست نداشت.
من که اين چند روزه از ديدن و هم صحبتی با اين همه انسانهای زيبا و انديشمند حسابی شارژ شدم.
اميدوارم اين گزارش هم کم کاری های اين چند روزه را جبران کرده باشد.

[ 15:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 24, 2003

يک پيشنهاد. که شايد کمی هم فضولی باشه.
دوستانی که در وبلاگ هايشان موزيک های زيبا گذاشته اند که با باز شدن وبلاگ شنيده می شود. آيا می شود برای اين موزيک يک آن/آف سوييچ هم بگذاريد. فکرش را بکنيد که آدم بخواهد چند وبلاگ را با هم باز کند. حالا ما هيچی. بچه های ايران که در رابطه با صرفه جويی در هزينه و کارت اينترنت هم اين کار را می کنند. می دانيد چه بلبشويی می شود ؟ آن طرف سياوش قميشی می خواند وسط او امير آرام پا برهنه می پرد و بساط اين دو نفر را استيسی به هم می زند. يه سوييچ ناقابل راه رهايي است.

[ 14:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

فيلم "وگ دِ داگ" ـ سگ را بجنبان ـ را ديده ايد ؟ ماجرای اين فيلم اين است که در دوران انتخابات آمريکا ، رييس جمهور آمريکا دختر بچه ای را مورد آزار جنسی ( يا تجاوز، يا فقط رابطه جنسی ـ راستش يادم نمی آيد کدامش بود ) قرار می دهد و برای اينکه اين ماجرا لفت و ليس شود آمريکا جنگ راه می اندازد. جنگی که غير واقعی است و فقط در روی صحنه تلويزيون و مطبوعات ديده می شود ( بامزه بود که اين فيلم مصادف شده بود با ماجرای کلينتون و مونيکا و جنگ کويت) . حالا خوب معلوم است که جنگ ، سرود لازم دارد و قهرمان لازم دارد و از اين قبيل.. فيلم بسيار جالبی است در مورد شستشوی مغزی تهوع آوری که آمريکا از طريق رسانه های گروهی به مردم می دهد. و مردم خوش باور که همچون داستان 1984 هر چه را به آنها ديکته می شود باور می کنند.
ماجرای جسيکا لينچ ماجرای ساختن يک قهرمان است توسط رسانه های آمريکا. مردمی که نيازمند قهرمان هستند. ماجرای واقعی جسيکا لينچ چه بود ؟؟؟ جريان را اينجا بخوانيد. ترجمه شده از روزنامه گاردين . برای دوستان که از ايران تماس می گيرند، چون سايت روشنگری است بايد از فيلتر زدا استفاده کنيد.

[ 12:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 23, 2003

"...دو شعر از ساقی قهرمان بر گرفته از کتاب " ...و جنده يعنی جان می بخشد به

شير
اسم بوسه نياورديم
دست ها تان را باز کرديم آسمان را پر ستاره
پروازتان داديم

شير نبود ديگر حواس حافظه بود و ما
می رفتيم تا بی حواس از لای انگشت هاتان بريزيم

اسم بوسه نياورديم
پستانمان را از لای دندان هاتان بيرون کشيديم.


Orgasm
ميروم ميايم ميروم ميايم
چشمهات زير پلک بسته ميدود
ابروهات سايه انداخته روی پلک
شب نيست.
دستهات يکی روی پيشانی
يکی دراز شده در امتداد قامت دراز کشيده ات
خواب نيستی
صدای قلبت از زير تی شرت سرمه ای مي آید
تی شرت سرمه ای افتاده پای تخت
می روم ميايم می روم ميايم
حالا می خواهم گنجشکی کنار پنجره باشم پنجرهً باز
توی اتاق را نگاه کنم خواب باشی اما هنوز نزديک نيست
ميروم ميايم ميروم ميايم
چرخ می خوری رو ميايی
ميروی ميايی ميروی ميايی
اين عقربه پشت سرت گم می شود
بالا ميرود پايين می آيد
ناگهان تو مثل من
( که مثل تو هنوز پشت ابروهايم عرق نکرده )
نگاه می کنی به پنجره
می خواهی گنجشکی کنار پنجره باشی
می خواهی از روی من بپری روی هره روی شاخه بيد
می روی ميايی می روی ميايی
و من که می خواهم بخوانم ميگويی آهنگ را عوض نکن
می روم ميايم ميروم ميايم
ميخندم خنده يعنی خوب
مشت روی سينه ات می کوبم مشت کوبيدن يعنی خوب
زوزه ميکشم زوزه يعنی خوب
تو هم که خوبی نه ؟
از همان پشت چند لحظه به آخر می گويم
حالا می خواهم کنار پنجره باشم و orgasm نداشته باشم
خب ؟

[ 21:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

عصر به هنگام بازگشت از سمينار ( در مورد سمينار بعدا خواهم نوشت ) برای خريدن مواد غذايی به فروشگاه رفتم. در قسمت مخصوص نان ، نانی را که دخترم دوست داشت پيدا کردم و به همراه بقيه مواد به صندوق رفتم و بعد از پرداخت راهی خانه شدم.
دخترم با شنيدن صدای در و سلام من پيش آمد و گفت : آه..من هم خريد کرده بودم.
گفتم : عيبی ندارد.
کمک کرد کيسه ها را به آشپزخانه برديم . وقتی داشتم وسايل را از کيسه خارج می کردم با ديدن نان خنده اش گرفت. با تعجب به او نگاه کردم. رفت و نانی را که خريده بود آورد. با ديدن آن هر دو زديم زير خنده. دخترم نانی را که من دوست داشتم خريده بود.
اينها بهانه های کوچک خوشبختی من هستند.

[ 20:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 2:06 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 22, 2003

داشتم كامنت هاي ديروز را مرور مي كردم. به نوشته افشين برخوردم كه توهين ها و فحش هايي را كه در وبلاگش داده شده بود ابراز عقيده افراد خوانده است و ابراز عقيده را آزاد. كاري به اين ندارم كه اين بحث چقدر درست است و آيا اصولا كسي كه عقيده اي دارد كه برايش احترام قائل است با توسل به توهين اين عقيده را ابراز مي كند يا نه. اما اين حرف افشين برايم ياد آور مطلبي شد كه يك بار از خرسندي شنيده بودم. و صداي خنده ام در اينجا كه سر كار هستم بلند شد. آنطوري كه يادم مانده مطلب خرسندي را برايتان تعريف مي كنم. اگر قطوري شد غرضي در كار نبود فقط حافظه ياري نكرده. (اين رو با لحجه جاهلي بخوانيد)
- حسن آقا : تو خيلي فلاني..يعني -خيلي ببخشيد ها -مادر فلاني.
حسين آقا : ببينم داش. داري فحش مي دي يا عقيدته؟
حسن آقا : فرقش چيه ؟
حسين آقا : آخه اگر فحش مي دي كه همين جا مي زنم هشتر و پشترت مي كنم. اما اگر عقيدته , كه واسه عقيدت احتروم قائلم.
حسن آقا مدتي سبك سنگين مي كنه و ميگه : عقيدمه .
حسين آقا : خوب عقيدت محترم.
باقي داستان از قول حسين آقا:
آره با حسن آقا همين جوري قدم زنان اومديم تا رسيديم دم قهوه خونه . به اصغر يك دست و ممد رشتي و تقي سگ سيبيل گفتم بچه ها اين حسن آقا اين روزا خيلي ...زيادي مي خوره. به عقيده من يه فصل خدمتش برسيم.
فرداش رفتم مريضخونه . جاي عقيده هام رو سر حسن آقا شوزده تا بخيه خورده بود تو نميري.

[ 12:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

من و آبنوس كلي با اين شعر خنديده بوديم. امروز ديدم آبنوس تمامش را تايپ كرده و در وبلاگش نوشته. منم كه اين چند روزه به دليل گرفتاري هاي با مورد و بي مورد مستمع آزاد شدم , حق دوستي و همشهريگري را به جا آورده و با يك پاتك جانانه اين شعر را كه تقريبا بر وزن كوچه مشيري است( بعضي جاها وزن رعايت نشده) برايتان اينجا چاپ مي كنم تا شما هم لبتان كمي به خنده باز شود. من به اين دستبردهاي كوچك و بزرگ از وبلاگ همشهري ام ادامه مي دهم تا جايي كه به تنگ آيد و يه چيزي بهم بگه :))

بي تو online شبي, باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم, دنبال ID ي تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از Case وجودم
شدم آن User ديوانه, كه بودم
وسط صفحه ي Room, Desktop ياد تو درخشيد
Ding صد پنجره پيچيد
شكلكي زرد, بخنديد
يادم آمد كه شبي, با هم از آن Chat بگذشتيم
Room گشوديم و در آن PM دلخواسته, گشتيم
لحظه اي بي خط و پيغام نشستيم
توو Yahoo و Ding و دَنگ
همه دل داده به يك Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Moder board
آريا دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت
من بدنبال معناي كلامت
يادم آمد كه به من گفتي: از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين Room نظر كن
Chat , آيينه ي عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به E-mail ي نگران است
باش فردا, PM ات با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين Log out, Room كن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترك Chat كردن, هرگز نتوانم, نتوانم
روز اول كه E-mail ام به تمناي تو پر زد
مثل Spam, تو Inbox تو نشستم
تو Delete كردي ولي من نرميدم, نگسستم
باز گفتم كه تو يك Hacker و من User هستم
تا به دام تو درافتم Room ها گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودي, نرميدم, نگسستم ...
....
Room يي از پايه فرو ريخت
Hacker يي Ignor تلخي زد و بگريخت
Hard بر مهر تو خنديد
CP از عشق تو Hang يد...
....
رفت در ظلمت شب, آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از User آزرده , خبر هم
نكني ديگر از آن Room گذر هم
بي تو اما, به چه حالي من از آن Room گذشتم!

[ 12:08 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 21, 2003

چند روزی است که سرم خيلی شلوغ است و چند روز ديگر هم طول خواهد کشيد. يعنی فرصت نوشتن مطلب بلند را نخواهم داشت.
فردا ، پنج شنبه 22 مای در ساختمان ABF مرکزی در استکهلم شب ادبيات افغان برگزار خواهد شد. در اين برنامه که ساعت 18.00 شروع می شود محمد آصف سلطانزاده به همراه عتيق رحيمی در رابطه با کارشان صحبت می کنند. بهمن امينی نيز صحبتی تحت عنوان نگاهی به شعر زنان افغانستان خواهد داشت.
حرف ادبيات افغان شد ، يک آهنگ افغانستانی از فرهاد دريا گوش کنيم .نه...خوشم می آيد را نمی گذارم اين بار. يکی ديگر می گذارم.
رفيق راه
هوم....
اما من از اين آهنگش واقعا خوشم می آيد آخه...بياييد اين را هم گوش کنيم : خوشم می آيد

[ 23:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 20, 2003

در مورد آنتی فيلتری که آدرسش را دادم دوستان گفته اند که آن هم فيلتر دار شده . افشين عزيز پيشنهاد می کند که به سرچ موتور ها مراجعه کرده وanonymizer را سرچ کنيد تا به آنتی فيلتر هايی که هنوز فيلتر دار نشده اند دست پيدا کنيد. دوستی عزيزی به نام سارا هم اين آدرس را داد که در آن تعداد زيادی آنتی فيلتر هست و احتمالا بيشتر هم می شود. باز هم اگر چيزی بدستم رسيد برايتان می نويسم .

[ 23:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در فيلتر گذاشتن روی سايت های مختلف، سايت خوب نشريه آوای زن هم مسلما در امان نماند.بچه های آوای زن هم در سايتشان يک پاتک زدند . از اين پاتک برای هر سايتی می توانيد استفاده کنيد.
سايت آنونيمايزر سايتی است که فيلتر را دور می زند. استفاده از آن هم آسان است. سايت را باز می کنيد . نام سايتی را که مايل هستيد در دريچه مخصوص می نويسيد و سايت، آن را برايتان باز می کند.يعنی به جای اينکه آدرس را بعد از اين در قسمت آدرس براوسر بنويسيد در دريچه آدرس ياب اين سايت می نويسيد. ( نمی دانم آيا فقط ايران است که اين فيلتر ها را دارد يا کشورهای ديگر هم دارند. اگر اين طور نيست اين همه آنتی فيلتر که برای ايران درست نکرده اند که.
آدرس آنتی فيلتر آنونيمايزر:
http://www.anonymizer.com
آدرس آوای زن :
http://www.avayezan.com
سايت زنان :
http://www.zanan.de

دوستان اگر مشکلی در رابطه با استفاده ازآنتی فيلتر ها و دور زدن فيلترها داشتند لطفا يک بيز بزنيد تا با کمک يکديگر راهی ديگر بجوييم .

[ 17:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ايرنا محي الدين در وبلاگ خود همچنان در ترجمه تئوري هاي فمينيستي كوشا است. همسر ايرنا ,يوسف عليخاني است كه عزم آهنيني در معرفي نويسندگان و چهره هاي ادبيات داشته و دارد.در خانه يوسف معرفي كتاب و نوشته هاي خود او در روزنامه هاي مختلف و نيز مصاحبه هاي بسيار جالبي با نويسندگان شناخته شده و شناخته نشده خواهيد ديد. از دو وبلاگ اين زوج هنرمند واهل ادب و قلم غافل نشويد.مطمئن هستم كه هيچوقت دست خالي باز نخواهيد گشت.

[ 12:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

من كه دنبال فرصت مي گشتم كه عكس اين خوشگلم را اينجا بگذارم. كه فرصتش رسيد.
براي كساني كه در كشورها يا شهرهاي ديگر هستند و امكان حضور در شب شعر مريم هوله در 30 ماي در استكهلم را ندارند امكان اين به وجود آمده است كه در خانه خود در هركجاي دنيا كه هستيد در شب شعر مريم شركت كنيد.
زمان : شنبه 24 ماه ماي. ساعت 8 شب به وقت سوئد,يا ساعت 10.30 به وقت تهران
مكان : اتاق ايرانيان سوسياليست,Socialist forum در شبكه پال تالك (www.paltalk.com)
اينم عكسش:


اگر تا به حال از برنامه پالتالك استفاده نكرده ايد بايد آن را داونلاود و نصب كنيد. با انتخاب نام مستعار مي توانيد در بحث هاي اتاقهاي مختلف شركت كنيد.
پال تالك را ميتوانيد در اين آدرس داونلاود كنيد.
در قسمت زرد رنگ كه نوشته است Get Paltalk Beta كليك كنيد

[ 12:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 19, 2003

غم نامه يك شاعر,كه نه غم نامه مريم هوله است, بلكه غم نامه نسلي است كه مي انديشد و مي نويسد و تنها جرمش اين است كه در مملكتي به دنيا آمده است كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون است. نسلي كه اگر نخواهد همچو همگان به خوردن و خوابيدن و تازيانه خوردن دل خوش كند بايد براي هر لحظه بودن و چگونه بودن خود بازجويي پس دهد , و از آشنا و بيگانه زخم بر تن بپذيرد.

[ 11:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند روز پيش وقتی ليست سايت هايی که مخابرات براشون فيلتر گذاشته رو ديدم نزديک بود دو تا و نصفی شاخ روی سرم سبز بشه. به دلايل مختلف. يکی از خنده دار ترينشان فيلتر دار کردن سايت زنان ايران بود. بچه هايی که با اسم و مشخصات کامل خود از داخل ايران می نويسند. ديروز شنيدم که فيلتر رو برداشتند. نمی دانم اين خبر را بايد تبريک گفت يا تسليت، نه اينکه فکر کنم که سايت دولتی شده باشه يا از اين حرفهايي که معمولا می زنند. سايت زنان ايران يکی از بهترين سايت های مربوط به مسائل زنان در ايران است. و گذاشتن يا برداشتن فيلتر هم تاثيری در کار بچه ها نمی کند. فقط دلتنگ شدم برای عزيزانم که مجبور به چانه زدن با مشتی احمق بودند، تا بتوانند به همان کاری که مدتهاست در حال انجام آن هستند ادامه دهند.
آه اگر آزادی سرودی می خواند....

[ 7:27 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 18, 2003

...
... اگر زمانی ..... روزگاری... روزی
به هر دليلی
خدايی رخ دهد
من نه از دست موشها و ميدان شکايت می کنم
نه از دست فيل های روحانی... با کيلو های چرب شکمی و رانی
نه از دست ايران و ايرانی
من از دست خودم شاکی ام
که نمی دانم با چه جرئتی... بدون خدا ... به دنيا آمده

قسمتی از شعر بلند باچه نفرين از مريم هوله

و هرگز، هيچ زمان در طول عمرم، به اندازه امروز محتاج خدا نبودم. خدايی که بتوانم تمام کتاب های کتابخانه ام را به سويش پرتاب کنم و از طبقه نهم به پايين پرتابش کنم.
خسته ام...

[ 21:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

آنگاه که قيود و پيش داوری ها
يک سره از پهنه زمين
رفته باشد
تنها در صراحت بی قيد و شرط
در خلعی آزاد کننده و پايدار
برای زندگی تازه
برای روحی تازه
فضايی ميسر است.

مارگوت بيکل

[ 15:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 17, 2003
[ 23:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

.اين آهنگ را الان پيدا کردم. در وبگردی هايم
نازلی سخن نگفت. شعر احمد شاملو. خواننده : جهان
شما هم مثل من از آن لذت ببريد.

[ 18:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

راستی توجه کرده ايد که بعضی وقتها چه جملات يا اصطلاحات بی مسماپی را استفاده می کنيم که معنی جالبی هم ندارد. عادتمان هم شده. در بعضی موارد برای تشديد اثر حرفی است که می خواهيم بزنيم. مثل عبارتی که من استفاده کرده بودم. تهمت بی دليل، خوب اگر تهمت است که دليل لازم ندارد.چون بی دليل است تهمت است ديگر. از اين حرفها زياد می زنيم. يا می نويسيم.
يکی از با حالترينشان را در اعلاميه يکی از احزاب ديده بودم. نوشته بود : بمباران مردم بی گناه را قطع کنيد . اين معنی اش می شود که بمباران مردم گناهکار را ادامه دهيد. غير از اين است ؟ آخه بی گناهی و يا گناه کار بودن مردم چه ربطی به قطع يا ادامه بمب هايی که بر سرشان می ريزد دارد ؟ از اين قاف ها زياد می دهيم ..اين طور نيست؟

[ 18:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

شبح در خانه خودش مفصل راجع به فيلترينگ رژيم ج.ا و راههای مقابله با آن نوشته که برای بچه های ايران بسيار سودمند است. بچه های ايران که حتما با اين مسئله مشکل پيدا کرده اند اشباح را در يابيد .هی اين همه می گيم دستی از غيب بدر آيد و کاری بکند. چه دستی بهتر از دست شبح.
شبح جان نمی شه به خود مطلب لينک داد. يه نگاه بنداز ببين می تونی درستش کنی ؟

پس نوشت: مطلب بالا را که پست کردم هی احساس می کردم يک چيزی کم دارد. رفتم و آمدم. چند بار مطلب را خواندم و فهميدم چی کم دارد. بعد از رژيم يک چيزی کم است. يه فحش جانانه که کمی دل آدم خنک بشه.
شما خودتان فحش های زير را يکی يا چند تا را انتخاب کنيد و ضميمه کنيد.
فحش های کلاس بالا: ددمنش، جبار، خونخوار، دجال ، ...
فحش های خودمانی تر: خاک بر سر، الاغ، گوربه گور شده، طفيلی،ابله ، حمال...

[ 13:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوستی خواسته است که آدرس فيلم خانه سياه است فروغ را برايش بفرستم.
فکر کردم که بد نيست اين آدرس را مجدد در اختيار شما قرار دهم.
خانه سياه است
در ضمن نمی دانم با اين سايت آشنا بوده ايد يا نه . سايت IRMTV سايت بدی نيست. و در آن فيلمهای خوب ايرانی ، از جمله گوزنها ، شازده احتجاب ،رگبار، گاو و سوته دلان قابل دسترسی است.از فيلمهای جديد هم سگ کشی بيضايي و قسمتی از واکنش پنجم و خيلی فيلمهای ديگر ، روی نت است. يک سری بزنيد پشيمان نمی شويد.

[ 12:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

خبر ، خبر ، خبر
آهای بچه های سوئد. چه خواننده چه وبلاگ نويس.چند خبر.

شنبه 24 مای کنفرانسی به زبان فارسی تحت عنوان در آمدی بر نگرش جنسيتی بر روند مدرنيته ايران با سخنرانی فيروزه مهاجر از ايران ، عنوان سخنرانی : عصيان زن ايرانی عليه خشونت ، تجربه های ناموفق. و نيز سخنرانی محمد توکلی طرقی پروفسور و مدرس دانشگاه ايلی نويز آمريکا تحت عنوان تجدد و باز انديشی تاريخ ، مروری بر نگرش ايرانيان به زنان فرنگی اجرا خواهد شد.
مکان : هوسبی ترف. استکهلم.
زمان: ساعت 6 بعد ازظهر
يادتان نرود ها...حاضر غايب وبلاگ خوانها و وبلاگ نويسها ساعت ربع به 6 دم در ورودی. :)
2ـ ( نگيد چرا دومی را اول گفتی و اولی را دوم ها..اين برنامه به انگليسی است)
در ضمن روز قبلش يعنی جمعه 23 مای هم سميناری در آ. ب. ف در استکهلم واقع می شود. در اين سمينار بجز دو فرد نام برده ، لنا يرهولم از سوئد ، ژانت باور از آمريکا و ديلشا ديمير باگ استن از سوئد شرکت دارند. اين سمينار تحت عنوان نگرشی جنسيتی به جامعه چند فرهنگی است و عزيزمان خانم کريستينا هولتمن گرداننده سمينار است که به زبان انگليسی است.برنامه ساعت 10 صبح آغاز خواهد شد و تا 4.30 دقيقه بعد از ظهر ادامه خواهد يافت.اگر با انگليسی مشکلی نداريد مثل من مرخصی بگيريد بياييد. می ارزد.
خوب حالا می دانيد که جمعه شنبه آينده بر من چطور خواهد گذشت.

بعد از اين دو روز پر بحث و پر از دغده های پيرامون مسائل زنان ، در جمعه 30 مای به شعرهای مريم هوله و هومن عزيزی گوش خواهيم کرد.و ساعاتی را با ديدن و شنيدن اين زوج که انرژی و نيروی شان را صرف ادبيات مدرن در ايران می کنند خواهيم گذراند. ساعت 6 بعد از ظهر در هوسبی ترف.

[ 11:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم.
چند سال پيش، در ماههای بعد از جدايی ام، وقتی که شرايط راه نفس را در شهري که زندگی می کردم بر من بسته بود، دست دخترم را گرفتم و برای بار دوم در عمرم به جايی ديگر پناه آوردم.به استکهلم. در اين شهر آرامش را يافتم و خودم را.
يافتن خودم به اين سادگی ها نبود. اشتباهات زيادی کردم. انسانهای زيادی به زندگی ام وارد شدند و از آن خارج شدند.انسانهای زيادی را به خلوت درونم راه دادم. انسانهايی که زياد هم انسان نبودند. انسانهايی که امروز که بعضی از آنها را دوباره در گوشه و کنار می بينم ، به اين فکر می افتم که اين آدمها حتی ارزش توقف کوتاهی در زندگی ام را ، هم نداشتند. امروز به عنوان تجربه نگاهش می کنم. تجربه ای که ارزان بدست نيامد.
آن روز ها که به استکهلم آمده بودم تقريبا کسی را در استکهلم نمی شناختم. تصميم داشتم در زمينه مسائل زنان بياموزم و فعال باشم و به گروهی که راديويی را تحت همين نام " زنان " اداره می کرد پيوستم، بعد از مدت کوتاهی ديدم راه من و اين گروه دو راه متفاوت است و جدا شدم. زمانی که در گروه کار می کردم مردی صبور و آرام توجهم را در اجتماعات مختلف جلب کرد. مردی که زياد می خواند و کم می گفت و اگر می گفت بيهوده نمی گفت.با خانمی از گروه صحبت کردم و از او پرسيدم که در رابطه با مسائل فلسفی از اين مرد کمک بگيريم، اطلاعاتی که آن خانم در مورد اين آقا در اختيار من قرار داد همچو آواری بر سرم ريخت.
ـ مگر او را نمی شناسی؟
ـ خوب نه ، من که تعداد زيادی را در استکهلم نمی شناسم.
ـ آه ، ما با اين آقا در پاکستان بوديم ، من از آنجا او را می شناسم، مرد وقيحی است و در آنجا به دختری تجاوز کرده بود که اين دختر می خواست خود کشی کند. ديگر نمی دانم سرنوشت دختر به کجا رسيد.
به يک باره تمام کنجکاوی من نسبت به اين مرد تبديل به خشم و نفرت شد. علامت سئوال بزرگی در دهنم نقش بست. آخر چرا تجاوز ؟ ديگر به سلامش هم جواب نمی دادم.
بعد از مدتی شناختم در مورد اين خانم پر مدعا بيشتر شد، و متوجه شدم که معتقد است که تمام مسائل دنيا را اگر هم خودش نداند حتما همسرش می داند، در چهار چوب های بسته گروهی خاص اسير بود و در قابهای فکری خاصی قالب ريخته شده بود. متوجه شدم که دروغ می گويد . تهمت می زند و اينها برايش مثل آب خوردن است.
روزی که در مورد زنی بدگويی می کرد ، از او خواهش کردم که تمام کند. به او گفتم که اين کار ها را در جنبش زنان بايد کنار بگذاريم. گفت که: آخر مهشيد جان تو در استکهلم تازه هستی و اينها را نمی شناسی . به او گفتم که پس اجازه بده خودم انسانها را با معيار های خودم بشناسم. شما تصور می کنيد که من ظرفی خالی هستم که شما با محتوای خودتان می توانيد آن را پر کنيد. من محتوای خودم را دارم و از محتوای شما چندان دل خوشی ندارم. من عينک خودم را برای ديدن دارم. عينک خود را بر چشمان من نگذاريد.
مشکلات آنقدر زياد شد و شناخت من از اين خانم و گروهش چندان بالا رفت که مدت زيادی از همکاری من با آنها نگذشته بود و گروه را ترک کردم.
اما نسبت به آن مرد همچنان با کينه برخورد می کردم." تجاوز ؟؟؟"
خبر های گروه می آمد. حرفهايی که پشت سرم زده می شد به گوشم می رسيد و سکوت می کردم. روزی آن مرد را دوباره ديدم، در جمعی. همچنان آرام در جايی نشسته بود. انتخاب محل نشستنش هم جالب بود . در گوشه ای که سايه ای هم بر آن افتاده بود، تقريبا ديده نمی شد. وقتی که برای آوردن نوشيدنی از کنارم رد شد سلام کرد و من با نامهربانی و سردی سلام کوتاهی دادم.يک باره جرقه ای در ذهنم زد. " اگر دروغ باشد چی ؟"
زنی را می شناختم که شنيده بودم از پاکستان آمده. به خانه که رسيدم به سراغ شماره تلفن ها رفتم و شماره آن خانم را نيافتم. ولی کسی ديگر بود که می شد شماره اش را از او گرفت.خلاصه با هر زحمتی بود شماره تلفنش را پيدا کردم. او مرد را می شناخت. گفت که هميشه او را به عنوان مردی فروتن و آرام می شناخته. از بابت تجاوز از او پرسيدم . داشت شاخ در می آورد. گفت> ما گروه کوچکی بوديم . (به گفته آن خانم همه در کمپ پناهندگان پاکستان از این مسئله اطلاع داشتند)اگر چنين مسئله ای رخ می داد حتما می شنيديم . نه..اين مسئله حقيقت ندارد.
باز هم به اين مسئله بسنده نکردم و به چند نفر ديگر مراجعه کردم.مسئله دروغ بود.تهمتی بود که هرگز ندانستم به چه جهت به اين مرد زده شد.
در جمعی ديگر مرد را ديدم. به سمت او رفتم و دستش را گرفتم و گفتم : عذر می خواهم . اميدوارم بتوانی مرا ببخشی. با تعجب پرسيده بود چه شده . ماجرا را برايش تعريف کرده بودم.لبخندی زده بود و صورتم را بوسيده بود. گفته بود آدمها در اينجا از اين حرفها زياد می زنند. خودت را آزار نده.
امشب به مهمانی انتشار کتاب اين مرد دعوت داشتم. نام اين مرد" ...." است و نام کتابش" ..." ، بی نام را هنوز نخوانده ام. امشب در مهمانی زيبا و صميمی اش کتابش را تهيه کردم. در مورد کتاب شنيده بودم و آنجا نيز شنيدم که " ..." نام خود ... در زندان بود. در تمام طول مدتی که در زندان بسر برد ... تصميم گرفت که سئوالی را جواب ندهد و اولين سوال اين بود : نام ... و اينگونه او درمدت طولانی اقامتش در زندان به ...شهرت گرفته بوداين کتاب قصه زندان است به روايتی غريبتر. روايت مردی که با نگاه متفاوتش نسبت به دنيای پيرامونش محيط زندان و روابط آن را ، و شرايط خود را به عنوان انسانی که حتی از دادن هويت خود امتناع می کند بررسی می کند.
او فارغ التحصيل فلسفه است و انسانی آرام ، مهربان ، فروتن و کم گوی. هر بار که ميبينمش از تهمتی بی دليل ( انگار که تهمت با دليل هم می شود )که چهره اين مرد را برای مدتی در ذهن من آلود ، و از خودم که اين تهمت را باور کردم شرمنده می شوم. من اين تهمت را بسط ندادم و به کسی ديگر انتقال ندادم. اصولا چنين کاری نمی کنم. اما هر بارکه او را می بينم از خود می پرسم ، راستی مرا بخشيده است؟
جمله ای که وقتی که کتاب را برای امضا به او دادم در صفحه اول کتاب برايم نوشت به من گفت که او دريا دل تر از آن است که کسی را نبخشد.


[ 1:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 16, 2003

من دارم ميرم بيرون ، شب تعطيل است و بعد از هفته ای کار، می روم تا خستگی روزمره گی های يک هفته را در کنار دوستان مهربانم از تن به در کنم.
در زندگی آدمهای مجرد دوستان نقش مهمی بازی می کنند. لحظات شادی و غم را با هم سر می کنيم و کمابيش از همه مختصات زندگی هم با خبر هستيم.
گاه فکر می کنم يکی از بزرگترين شانسهای من در زندگی ام داشتن دوستان خوب و آگاه است. نه اينکه بگويم دوستان از نوع ديگرش را نداشته ام ، که داشته ام. و نه اينکه بگويم از وجودشان آزار نديده ام ، که ديده ام. اما دوستان خوب و دانايی را که امروز دارم با گذشت سالها و آنچه با هم از آن عبور کرده ايم به دست آورده ام. شادم می کنند و اميد دارم که من نيز همين تاثير را در زندگی آنها داشته باشم.
فکر کردم شما را که در اين شب تعطيل سوند به خانه ام سر می زنيد به چند قطعه زيبا مهمان کنم. پس فنجانی چای يا قهوه بريزيد. و مهمان من باشيد.
Yesterday, when i was young
Fly me to the moon
someting stupid
shape of my heart

[ 17:06 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 15, 2003

می گويند شما فمينيست ها قصد داريد از مردان برده بسازيد. مردان مورد توجه شما مردان تو سری خوری هستند که سروری شما را پذيرا شوند و همواره در همه جا در خدمت شما باشند. می گويند شما می خواهيد جای زن و مرد را در خانه و اجتماع عوض کنيد و مردان به شما سرويس بدهند. مردان غذا بپزند و ظرف بشورند و بچه ها را نگهداری کنند و .... می گويند شما می خواهيد از مردان ، " زن " بسازيد.
می گويم خسته ام از دنيای شما که بر طبق جنسيت تقسيم بندی شده. خسته ام از دنيای شما که روابط بر اساس بده بستان برنامه ريزی شده و اينکه چه کسی سرور است و چه کسی برده، چه کسی فرمانده است و چه کسی فرمانبر. می گويم خسته ام از دنيايی که سرويس بدهی و يا سرويس بگيری.
می گويم تشنه رابطه ای هستم که در آن هيچ کدام به اين که چقدر گذاشته و چقدر برداشته نباشد. تشنه رابطه ای که در آن کشمکش اصلی سر پيشی گرفتن از هم بر سر انجام کارهای خانه باشد. چرا که هردو می خواهيم که آرامش محبوبمان را فراهم کنيم. می گويم در چنين رابطه ای هيچ کس سرويس نمی دهد و سرويس نمی گيرد. دو انسان مستقل و خودآگاه تصميم گرفته اند با هم زندگی کنند چرا که روزی چشم باز کردند و ديدند که بدون هم زندگی کردن ، نفس را بر ايشان تنگ می کند.می گويم تشنه رابطه ای هستم که کسی مرد و کسی زن نباشد. دو انسان باشيم با دو نمای بدنی مختلف ، که نمای بدنی مان هيچ کليشه از پيش ساخته شده فرهنگی را به ما تحميل نمی کند. می گويم به دنبال رابطه ای هستم که در آن زن بودن برای هيچ کدام از دو طرف مفهومی تحقير کننده و مرد بودن مفهومی برتری دهنده نداشته باشد. می گويم...

[ 21:47 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 14, 2003

کلنگ از آسمان افتاد و نشکست
وگرنه من کجا و بی وفايی؟

[ 23:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

گفته بود: تو اپوزيسيون هستي. فرقي نميكند در كجا و در كدام گروه و دسته باشي , تو هميشه اپوزيسيون هستي.
رنجيده گفته بودم: يعني مي گويي من مخالف خوانم ؟
گفته بود: نه , ولي مخالفي. تو مشكلات را مي بيني. انتقادات را مي بيني و به راحتي آنان را بيان مي كني. تو فمينست هم كه هستي در اپوزيسيون هستي.
با حالت دفاعي مخصوص خودم گفته بودم: خوب اين كه بد نيست تازه. گفته بود: من كه نگفتم بد است. ديد كه رنجيده ام و دنبالش را نگرفت. رنجيده بودم و دنبالش را نگرفتم. اگر مي گرفتم تنها به دفاع از خودم مي گذشت.
وقتي رفت نشستم به مرور خودم. راست مي گفت, در هرجا بودم اپوزيسيون بودم. كلاس سوم دبستان بودم و معلمم به تمسخر مرا وكيل صدا كرد چرا كه به كتك زدن پسرهمشاگردي ام اعتراض كرده بودم. پسرك در آن سرما دير رسيده بود و به عنوان تنبيه بر دستان از سرما يخ زده اش خطكش كوبيده شد. اعتراض من ,اگر كسي ديگر به جاي من بود و پدري با شغل و نفوذ پدر من نداشت , مي توانست به كتك خوردن من هم منجر شود. اما تنها به تمسخر من و خواندن پدرم به مدرسه ختم شد.
بعد ها در دبيرستان, در جمعي كه با آن كار مي كردم.در كارگاه هاي كارگري...
دوست مردي كه هفته پيش به نزدم آمده بود ( اين دوست هر وقت از دست فمينيست ها شاكي مي شود به من پناه مي آورد و من به او اطمينان مي دهم كه با فمينيست هاي ديگر فرقي ندارم:) در صحبتش اشاره كرد كه در جمعي با چند خانم ديگر به صحبت نشسته بودند و صحبت به من ختم شد. اجازه ندادم ادامه دهد و گفتم عيبي ندارد. گفت آها..حالا اگر مرد بودند شاكي مي شدي. گفتم خوب چه بگويم. چه كنم. همين هست كه هست ديگر..
گفت : مي داني. آخر تو در ميان فمينيست ها هم مخالفي. تو در كلاس فلسفه هم در اپوزيسيون بودي. يادت هست سر ماركس چه جنجالي كرده بودي!!! گفتم : بيشتر سر ماركس نبود. بيشتر سر اين بود كه معلم آموزش هاي نيچه را بي ارزش ارزيابي مي كرد و به آن نمي پرداخت و من مي خواستم سر نيچه بيشتر تامل كنيم....
گفتم: دوستم هم همين را گفته بود. كه من در اپوزيسيون دائمي هستم.
گفت: فهميدنش سخت نيست.
گفتم : يعني خيلي بد است ؟
گفت : فكر نمي كنم دوستت هم قصد ارزش گزاري داشته باشد.
گفت: اما بايد سخت باشد.
گفتم : نه فقط سخت. كه تنها هم.

[ 12:35 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 13, 2003

عقوبت جانکاه را جندان تاب آورديم «
آری
که کلام مقدس مان
باری
از خاطر
گريخت»
«احمد شاملو»
همان روز خواسته بودم بنويسم ، اما به دو دليل چيزی ننوشتم. اول اينکه احساس نمی کردم مسئله تا به اين حد گسترده باشد. دوم اينکه می دانستم بسياری از خوانندگان اين را به حساب مخالفت شخصی می گذارند و مدرکی هم نداشتم.
اما امروز می نويسم.
ماجرا برای من اين طور بود:
در آخرين تظاهرات عليه جنگ، زنی به نزد من آمد و به زبان سوئد از من سوالی کرد. من فکر کردم او عراقی است و نمی دانم او مرا به حساب چه مليتی گرفته بود. اما به هر حال ندانسته بود ايرانی هستم. از من پرسيد که آيا حاضرم به مخالفت با جنگ ورقه ای را امضا کنم و آيا حاضرم که به کودکان عراقی کمک مالی بدهم. پاسخ من در هر دو مورد البته مثبت بود. در حالی که در کوله پشتی ام دنبال کيف پولم می گشتم ، ديدم که کلاسورش را باز کرد و برگه ای پر شده از امضا های مختلف را جلوی من گرفت. عجله داشت که امضا کنم و قسمت بالای ورقه را ناشيانه با دست پوشانده بود. شايد فکر می کرد چون ايرانی نبايد باشم زياد هم مهم نيست اسم را بخوانم. متنی که بالای ورقه نوشته بود در جهت حمايت از سازمان مجاهدين خلق ايران بود. به سوئدی گفتم : تو گفتی ضد جنگ عراق و بمباران آمريکا ، اين نوشته يک سازمان ايرانی. گفت امضا کن. فرق ندارد. به فارسی گفتم : بچه گول می زنيد يا خر گير آورديد ؟
از فارسی صحبت کردنم جا خورد و کلاسور را بست و گفت خوب امضا نمی کنی نکن. گفتم تو داری مرا گول می زنی. به من گفتی ضد جنگ عراق ، و برای کودکان عراقی. سازمان مجاهدين چه ربطی به کودکان عراقی دارد؟
زن در حالی که از من دور می شد گفت. خوب امضا نمی کنی نکن.پول هم نمی دهی نده. امثال شما.... و باقی را نشنيده بودم.
ديشب در تلويزيون سوئد ،بخش اخبار ، به سوئدی ها اخطار داده شد که گروهايی جهت گرفتن کمک های کلان مالی به اسم کودکان به افراد سالخورده سوئدی مراجعه می کنند و با نمايش عکسهای رقت انگيز کودکان از آنان می خواهند که کمک مالی کنند. گفته شد که اين گروه به پشتيبانی از سازمان مجاهدين خلق ايران تحت نام پوششی stiftelsen hjälpa barnen سازمان کمک به کودکان پول می گرفته. زن بسيار مسنی می گفت که با التماس از او 30هزار کرون پول گرفته اند و زن ديگری که دچار اختلال مشائر بود مبلغ زيادی کمک کرده بود. لينک سوئدی مربوط به تلويزيون سوئد. لينک فارسی استکهلميان. بايد بگويم که در هيچ يک از اين دو لينک نامی از سازمان مجاهدين نرفته است.يکی از اسم ها متعلق به هواداران سازمان است. و گروه کمک به کودکان نيز به گفته گوينده اخبار با اين گروه همکاری و به نام کودکان برای اين گروه کمک مالی جمع آوری می کرد. و تمام امروز بحث راديو های مختلف ايرانی استکهلم بر سر همين قضيه بوده است.می دانم که خيلی ها معتقدند که نبايد اين چيزها را گفت. معتقدند که تف سر بالاست. من معتقدم اين تف امروز به صورتمان بخورد و ما را متوجه راهی که می رويم بکند بهتر از فرداست.
ديگر چه بگويم؟


[ 22:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند روز پيش با يکی از دوستان عزيزم که در کشور ديگری ساکن است صحبت کردم. خبر تولد دخترش را به من داد.من حتی از آبستن بودنش هم خبر نداشتم. خبر تولد رزای کوچک برايم بسيار حيرت انگيز بود. هرگز نمی توانستم اين دوست ناز را در نقش مادر تصور کنم. هميشه همه جا هست. در راه پيمايی ها ، تظاهرات ، ميتينگ های شهرهای دور يا نزديک.تحصن های حمايتی بابت جلوگيری از اخراج پناهنده گان. تنهاست و تصميم گرفته کودکش را به تنهايی بزرگ کند. در شناسنامه کودک تنها اسم او به عنوان مادر وجود دارد. پدر کودک نسيمی دلنواز بود که از زندگيش گذشته بود. از او پرسيدم که آيا پدرش از وجود کودک مطلع است، و گفته بود که به او گفته و او نمی خواهد سهمی در زندگی کودک داشته باشد. اين چند روز به دوستم فکر می کردم و رزای کوچولو. به شجاعت و جسارتش در دانستن اينکه بايد فرزندی را به تنهايي بزرگ و سرپرستی کند. گفته بود که رزا يک ماه زودتر به دنيا آمده بود، با شوخ طبعی خاص خودش گفته بود که انگار دوست داشت در تظاهرات روز جهانی زن شرکت کند. گفت که تا الان که حدود دو ماه و نيمه است در دو تظاهرات بزرگ هشت مارس و اول ماه مه شرکت کرده است. با شنيدن اينها ديدم که او نيازی به پذيرفتن نقش سنتی مادر ندارد. می دانم که رزای کوچولو در کوله پشتی هميشه بر دوش مادرش جای گرمی دارد و مادر مهربانش باز هم پيشاپيش صف برای عدالت اجتماعی و برقراری صلح و حقوق زنان پيش خواهد رفت.
مادر روزا زنی ايرانی و آزاده است. تحصيلات عالی دارد و دل به انسانيت انسان بسته است. نه به دنبال خريد جهاز است و نه بر سر مهريه و نفقه چانه می زند. رزا در تمام دنيا مادری بهتر از اين نمی توانست داشته باشد. از پدر می پرسيد؟ فکر می کنم شانس اين را که بخشی از زندگی رزا باشد به او داده شد و او اين شانس را رد کرد. حقيقتی است که بايد پذيرفته شود . حتی از طرف دوستان ساکن ايران و يا دوستداران مفاهيم دنيای قديم، مفهوم خانواده در غرب تغيير کرده است. امروز يک مادر و کودکش، يک پدر و کودکش ، يک خانواده را تشکيل می دهند. اصل مهم خانواده کودک است و امنيت و محبتی که در زندگيش دريافت می کند. و رزا اين محبت و امنيت را از طرف مادر مهربانش که تمام دنيا را دوست دارد خواهد گرفت.
عزيزکم، تولد رزای کوچولو مبارک. يادت باشد که عکسش را برايم بفرستی. گفتی که وقتی کامپيوتر روشن می شود و صدای استارت ويندوز را می شنود ميخندد. ببين از اين آهنگ خوشش می آيد ؟
راستی، لازم است بگويم دوستت دارم؟ می دانی ديگر ، مگر نه ؟

[ 18:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

سينا مطلبی آزاد شد. ولی تا زمان دادگاه. معلوم نيست در دادگاه چه پيش خواهد آمد. اتهامات به طور علنی اعلام نشده است. سينا حرفی نمی زند. و حق هم دارد.
بچه های خوب وبلاگ نويس داخل ايران ، ناشناس بمانيد. ناشناس بمانيد و باز هم ناشناس بمانيد. نگذاريد شتر پير و فرتوت جمهوری اسلامی دم در خانه شما بخوابد. قصد ترساندن کسی را ندارم که خودتان بهتر از من می دانيد اين نامردمان چه با جان انسان می کنند. تنها راهی که به نظر من رسيده است اين است که ناشناس بمانيد.من از اين گرد هم آيی های وبلاگی می ترسم. خامشی اختيار نکنيد ، اما ناشناس بمانيد.

[ 18:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

بچه های سوئد ، امشب يکی از زيباترين فيلمهای فدريکو فليني در کانال دوسوئد ساعت 10.30 دقيقه پخش خواهد شد. فيلم لا سترادا (جاده ) ، با شرکت ژوليت ماسينا که در آن زمان همسر فلينی بود . آنتونی کويين هم رل مقابل را بازی می کند.

[ 18:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يک فمينيست آمريکايي زماني گفت "فحشا مثل هيچ چيز نيست، بلکه همه چيزهاي ديگر مثل فحشايند، چرا که فحشا مدل شرايط زنان است." مي توان گفت که امروزه صنعت سکس آيينه تمام نماي شرايط زنان در جهان گلوباليزه است.
برگرفته از نشريه هشت مارس



[ 12:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

آشپز باشي كار جالبي با لوگوي سينا مطلبي را آزاد كنيد كرده. حق هم داره. تا كه اين دولت و اين قوانين به جاست... خودتان نگاه كنيد.

[ 12:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

!!!!در مجلسی خانمی از آشنايان گفت : مهشيد جان
اين " جان " بو می داد. آخه چرا جان؟ چرا من ؟از کی تا حالا برای اين خانم جان شدم؟ نه...يک کاسه ای زير نيم کاسه است!!!!!
با علامت سئوال بزرگی به پهنای صورتم به او خيره شدم و منتظر شدم که خواسته ای که برايش " جان " لقب گرفته ام رو شود.
ادامه داد: تو که با اين مسائل آشنا هستی...می دانی چطور می توانم عمويم را به سوئد بياورم. هم سن و سال خودت هم هست.
گفتم : عزيزم. من نمی دانم چه طور می توني بياريش. اما می دانم چه طور نمی تونی بياريش...و آنهم اينکه من عقدش نمی کنم بيارمش سوئد. حالا ديگر هر جور ديگری که می خواهی بياريش به خودت ربط دارد.

[ 0:18 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 12, 2003

ديشب با جمعی از دوستان منزل يکی از دوستان نازنين بوديم. زوجی که ديدنشان هميشه مرا به زندگی مشترک خوشبين می کند و بدبينی ام نسبت به عشق و ازدواج را کم می کند. اين زن و مرد آنچنان عاشقانه با هم زندگی می کنند و آنچنان با هم از پس مشکلات بزرگ و کوچک بر آمدند که ديدنشان عشق مسلم است.
و مرد بسيار شوخ و بزله گوست. می گفت: ديده ای اين چلوکبابی های استکهلم ، جاهای ديگر سوئد هم همينطور. اصلا کشورهای ديگر هم همينطور ، آنهايی که ديده ايم، هميشه پستر های بزرگ تخت جمشيد و عکس داريوش و کورش و شاهان هخامنشی را بر در و ديوار کوبيده اند . گفتم آره . من که از ديدن ويرانه ها دچار دپرشن می شم و اشتهام هم کم می شه. راستی چرا اين کار را می کنند آخه چلوکباب چه ربطی به کورش و داريوش و رستم و افراسياب داره .گفت : ها..من ضمن تحقيقاتی جوابش را پيدا کرده ام. به نظر من کورش و داريوش خودشان چلوکبابی داشتند. رستم و خاندانش هم قصاب بودند احتمالا. ببين اين داريوش مثلا با اون ريشش کم از حاج آقا ... ما اينجا نداره . تصور بکن کورش را سفارش غذا می گرفت و داد می زد . يک برگ با کوبيده اضافی و دو تا گوجه ...اونور هم داريوش داشت کباب سيخ می کشيد و يک هو رستم با پيشبند قصابی می رسه و می گه :اين گوشتا که سفارش داده بودين رسيد داش...کجا خاليش کونم.

[ 21:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

من كه از خنده دلم را گرفته بودم وقتي اين را خواندم. آنقدر اين ور آن ور دويدم تا ببينم كسي را پيدا مي كنم اين مطلب را با او شريك شوم. مگه ايراني پيدا مي شه تو اين مملكت خراب شده :)) خلاصه فكر كردم با شما شريك شوم:
از ميان سازمان هاي سياسي في الواقع تنها حزب کمونيست کوليگري علناً با من خصومت ميورزد. در سايت اينترنتي حزب شان يکي از همين سخنگويان صاحبمرده و سرگردان حزبي ، دريغش آمده بود حتي که بالا بودن کلسترول و چربي خون مرا به رخم نکشد!
اين را ميگويند افشاگري کمونيستي ، حزبي ، مبارزاتي ي حزب طرازنوين طبقه ي کارگر! - چاپ دوم!
کمونيست هاي مبارز با استفاده از تکنولوژي پيشرفته ي اينترنت ، افشا کرده بودند که من با اينکه کلسترولم بالاست ، در لندن با ابراهيم نبوي چلوکباب خورده ام!!
اي کارل مارکس آسوده بخواب. اين خاله زنک ها بيدارند!
بقيه مطلب را در وبلاگ هادي بخوانيد.
البته اينو بگم که به نظر من هادی مقصره ، خوب مرد حسابی وقتی می بينی دوستان اينقدر حساسيت دارند ، چرا چلوکباب، قيمه هست. باقالی پلو هست..آخه چرا چلوکباب؟؟


[ 12:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



اينم جوابم:)))
بازگشت سينا را به فرناز و ماني و همه آشنا هاشان (دوستان خوب خودم هم ) تبريك مي گم.

[ 12:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

سينا آزاد شد يا نه؟ فرناز ديروز نوشته بود فردا آزاد مي شه. يعني امروز. كسي خبر داره ؟

[ 12:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 11, 2003

نوشی عزيز خبر داد که نويسنده وبلاگ سرزمين رويايی در وبلاگ جديدی شروع به کار کرده است.نام اين وبلاگ جديد سکسولوژی است ، من دقيقا نمی دانم که شغل اين دوست همين باشد يا نه . اما با خواندن نوشته هايش در وبلاگ سرزمين رويايی ( در وبلاگ جديد لينک هايی به وبلاگ قديمی داده شده است) به اين نتيجه رسيدم که دانش نسبتا کاملی در مورد روابط جنسی دارد و در مورد گرايش های مختلف جنسی نيز بسيار آزاد انديش است. استفاده از نوشته های اين دوست را به همه توصيه می کنم. دانش ما در هيچ موردی هرگز کامل نيست که در مورد روابط جنسی و فرهنگ جنسی و جنسيتی باشد. به دنبال تکامل آن باشيم.
دوستان بابت طولانی بودن مطلب گله کرده اند .( شما که از خواندنش شاکی هستيد ببينيد من در نوشتنش چی کشيدم :) و پيشنهاد کردند که مطالب به چند قسمت تقسيم می شد. می دانم که بخش مربوط به ايدز و گرايش های جنسی نسبتا از بخش مربوط به روابط جنسی جداست و بهتر بود جداگانه به آن پرداخته می شد. در مورد رفرنس های نوشتاری ، کتاب و غيره ، کتابی که در منزل به زبان انگليسی داشتم کتاب The function of orgazm by Wilhelm Reich است. کتابهای ديگری هم هست که متاسفانه به سوئدی است(از نويسندگان سوئدی) و نمی دانم به انگليسی ترجمه شده باشد. کتاب فوق تا جايی که می دانم به فارسی هم ترجمه شده بود. اين که ترجمه خوب باشد يا نه ، مطلع نيستم. اما شنيده بودم که در آمريکا به فارسی ترجمه شده است. يعنی در ايران در کتاب فروشی ها قابل دسترسی نيست. (راستش را بخواهيد من مدتها در ايران نبودم واز ذهنيات و برداشت های جنسی مردم چندان با اطلاع نيستم. ولی وقتی ذهنيات جنسی ايرانيان در خارج از کشور را می بينم ، اگر در ايران هم همين منوال باشد پس وای به حالمان)
در کانتر خود می بينم که روزانه تعداد زيادی از ويزيت های وبلاگ توسط کسانی صورت می گيرد که به دنبال اطلاعاتی در مورد روابط جنسی هستند( خيلی ها هم ارگان های جنسی را سرچ می کنند که من شخصا فکر می کنم حسابشان جداست) اين همه نشان دهنده عطش آموختن است.کنجکاوی برای دانستن و داشتن يک رابطه بهتر. کنجکاوی اولين قدم برای دانستن است و انسان کنجکاو از هر طريقی شده دانش را می يابد. کنجکاو باشيم.
دوست ديگری درنظر خواهی در مورد پرنو گرافی نوشته اند و آن را به انواع هارد پور و سافت پور تقسيم کرده اند.و گفته اند هارد پور است که بد است. ببينيد دوست من مسئله بد و خوبی نيست. من اين تقسيم بندی را می شناسم و تقسيمات ديگری هم در دنيای پورنو گرافی وجود دارد ( حالا اين شمر مياد می گه چقدر هم اطلاعات داره. اولا که اطلاعات داشتن از نظر من در هيچ موردی عيب نيست. بعد هم که برای ضد بودن با چيزی بايد بدانی ماهيت آن چيست. من در جنبش عليه پرنوگرافی عضو هستم. و بايد بدانم با چه چيزی ضديت می کنم) مسئله پورنوگرافی در حول وسيله جنسی سازی از زنان می گردد. يعنی همان نگاهی که فرهنگ مردسالار نسبت به زنان دارد. چند تا از اين فيلمها را که ديده بودم رابطه لزبينی به عنوان پيش در آمد رابطه هتروسکسوال مطرح بودند. يعنی دو زن با هم هم آغوش می شدند و مردی تماشاچی بود و در آخر سر مرد( مثل ارتش آزادی بخش آمريکا) وارد عمليات می شد و آنان را از بلاتکليفی در می آورد. اين ديد بسيار مستحجنی نسبت به همجنسگرايي زنان است . اين دوست گفته اند که کارگردانان لزبين ( لزبين يعنی همجنس گرايی زنانه) هم فيلمهايی ساخته اند. من نديده ام اما يک فيلم پرنو از يک کارگردان زن ديده بودم که دقيقا عکس فيلمهای پرنو مردانه عمل کرده بود. اگر در آنجا زن سوژه جنسی است در اينجا مرد سوژه بود. اين دردی را از فرهنگی که می خواهد رابطه جنسی به عنوان يک رابطه انسانی مطرح باشد حل نخواهد کرد. و به نظر من ابدا مهم هم نيست که چند فيلم متفاوت در اين حيطه وجود داشته باشند. در کليت پورنوگرافی ديد غلطی نسبت به روابط جنسی ارائه می دهد. اگر طريق ديگری برای شناخت رابطه جنسی در دست نيست کاريش نمی شود کرد. اما بايد با اگاهی بر اين باشد که رابطه جنسی طبيعی و زيبا آن نيست که در فيلم ها می بينند و همان انتظار را از پارتنر خود نداشته باشند.

[ 11:44 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

مدتی پيش شروع شد. يعنی نه که هيچ وقت در اين رابطه نامه ای نداشته باشم . اما بعد از آن دو نوشته در رابطه با بکارت و رابطه خارج از ازدواج ، تعداد ميل ها بالا رفت. عمده سئوالات ( بالاخره سئوال درسته يا سوال ؟) راجع به چگونگی روابط جنسی بود و دوستان عمدتا با مسئله بسيار علمی برخورد می کردند و خواستار روشن شدن مسئله بودند. اين مطلب مرا به فکر انداخت که اين سوالات را به طور دسته بندی شده در نوشته ای گرد آورم.و اين نوشته الان پيش روی شماست.
من سکسولوگ نيستم. همانطور که گفتم چند واحد مختصر و مفيد پايه ای شد برای مطالعات شخصی ام. خوشبختانه در کشوری هستم که امور جنسی در مدارس تدريس می شود و نسبتا جنبه تابوي خود را از دست داده است. و اين مسئله در تهيه برنامه مطالعاتی و کتابهای مربوطه تسهيل بسياری ايجاد کرده است. نمی توان با ديدن و خواندن تعدادی ميل نتيجه گرفت که جامعه ما از نظر دانش جنسی بسيار با مشکل روبروست و من هم اين نتيجه گيری را ندارم، هرچند که بر اين باور هستم و اين نه به دليل نامه های اخير بلکه سير تحولات ايران در رابطه با مسائل جنسی بوده است.
پرحرفی را تمام می کنم و به اصل مطلب می پردازيم . بايد بگويم که جوابهای من کامل نيست و با توجه به آگاهی من است که آن هم ناقص است. شايد بتوانيم با دخالت دوستان ديگر بحث مفيد تری در اين باب باز کنيم.لازم به ذکر مجدد است که آنچه در زير می آيد ، آموزش جنسی نيست و من نيز معلم امور جنسی نيستم. تنها به دليل ديدن تقاضای زيادی که در اين مورد وجود دارد تصميم گرفتم دانسته های خود را با شما شريک شوم.

ــ يکی از سوالات بسيار رايج در رابطه با مسئله خود ارضايی است. خود ارضايی نه تنها در ايران بلکه در بسياری فرهنگ های ديگر هم عمل ناپسندی شمرده ميشود. از نظر مذهبی مکروه به شمار می رود و نوجوانان از کودکی نسبت به اين مسئله ممنوع و تفبيح می شدند . واقعيت اين است که خود ارضايی جنسی نه برای زنان و نه برای مردان هيچ عواقب سوئی ندارد. در علم جديد آموزش امور جنسی دختر و پسر هر دو به خود ارضايی به دليل کمک به تخليه انرژی جنسی و راهی برای بدست آوردن شناخت از بدن خود تشويق می شوند. شايعات کور شدن و فلج شدن در اثر خود ارضايی به هيچ عنوان صادق نيست و هيچ ضايعه جسمی به دنبال نمی آورد. به دنبال پرسش يکی از دوستان در مورد اينکه شنيده بود که خود ارضايی مردان روی مجاری ادرار اثر سوئی می گذارد من اين سوال را با پزشک اورولوگ ( متخصص بيماری هاي کليه و مجرای ادرار ) مطرح کردم و پاسخ منفی بود. خود ارضايی بهترين شيوه سکس نيست. تنها امکانی است برای تخليه تنش های جنسی در زمانی که پارتنر جنسی وجود ندارد . امکانی ساده و سالم ، نسبت به آلترناتيو های موجود.
ــ ويروس ايدز ، ويروس بسيار ضعيفی است که برای موثر بودن بايد به تعداد زياد وارد بدن شود. ويروس ايدز حتی از ويروس سرما خوردگی ضعيف تر است. به اين نحو که شما از طريق نزديک بودن با بيمار سرما خورده می توانيد بيماری او را دريافت کنيد حال آنکه ويروس ايدز از طريق بوسه عادی و يا استفاده از ليوان يا حوله مشترک ( توصيه نمی شود ) سرايت نمی کند. ويروس ايدز خود نمی کشد بلکه از طريق ضعيف کردن سيستم دفاعی بدن طريق حمله ويروس ها و باکتری های ديگر را هموار می کند.ويروس ايدز در خون و تمام ترشحات بدن بيمار وجود دارد و در صورت تماس با هوا تنها قادر است لحظاتی کوتاه به حياط خود ادامه دهد. راه انتقال ويروس ايدز رابطه کامل جنسی و انتقال خون يا محصولات خونی آلوده است. استفاده از کاندوم در رابطه جنسی يکی از راههای جلوگيری از انتقال ويروس است و در مواردی که مسلم است که يکی از طرفين ايدز دارد استقاده دوبل ، خطر واگيری را تقريبا به صفر می رساند.
ــ ارضاء جنسی زنان مکانيسم پيچيده تری از ارضاء مردان دارد ولی اين به آن معنی نيست که زنان ارضا نمی شوند . بسياری از زنان که آموزش های جنسی نديده اند ارضاء جنسی را تجربه نکرده اند و اين مسئله به برخورد منفی آنان با رابطه جنسی و دوری جستن از آن منجر می شود، که به اصطلاح" سرد مزاجی" خوانده می شود. آنچه " سرد مزاجی" ناميده می شود صرفا ريشه در عدم آگاهی جنسی و يا تجربه ارگازم ندارد بلکه ممکن است به دليل مسائل مختلف مقطعی هم به وجود آيد . آنچه در رابطه با سردمزاجی بايد بدانيم اين است که فاقد تعريف مشخص علمی است و علم جديد آن را به عنوان يک خصوصيت يا بيماری رد می کند. دوری جستن زنان از رابطه جنسی می تواند مقطعی و نسبت به شرايط خاصی باشد و يا به دليل عدم ارضاء کامل در دراز مدت در رابطه جنسی باشد. بهبودشرايط در رابطه جنسی در بيشتر موارد اين امر را از بين می برد.
ــ هموسکسواليته بيماری يا انحراف جنسی نيست. در اواخر دهه هشتاد ميلادی هموسکسواليته از ليست بيماری های روانی خارج شد و از آن پس توسط علم جديد به عنوان يک شيوه زندگی به حساب مي آيد. انسان هم جنس گرا از نظر مغزی / روانی کمبودی نسبت به انسان دگر جنس گرا ( هترو سکسوئل ) ندارد. همانگونه که انسانها از نژاد های مختلف و دارای رنگ پوست و مو و ظاهر متفاوت هستند دارای گرايش های جنسی مختلف نيز می باشند . هموسکسواليته مسئله ای خصوصی است. اگر نمی توانيد ، لازم نيست از انسان هموسکسوئل خوشتان بيايد ، بايد ياد بگيريم که حقوق او را به عنوان انسانی آزاد و همرديف با خودمان به رسميت بشناسيم. از گفتن جک های رکيک پرهيز کنيم و توهين های جنسی را در ذهن خود ديليت کنيم.
ــ پدوفيلی ( بچه بازی) و هموسکسواليته ( همجنسگرايی ) يک پديده مشترک نيستند. پدوفيلی رابطه جنسی تحميل شده از طرف يک انسان بزرگسال به کودکی خردسال است ، پدوفيلی تجاوز بی شرمانه ای است که به حريم خصوصی کودکان می شود و با هيچ قانون و مسلکی توجيه شده نيست. همجنسگرايی رابطه آزادانه و انتخاب شده دو انسان بزرگسال است که قدرت تشخيص و انتخاب دارند و بر اساس گرايش جنسی و عاطفی خود شريک جنسی خود را انتخاب می کنند.در رابطه با پدوفيلی بايد دقت بيشتری کنيم . بسياری از جک ها ی موجود در فرهنگ ما اين رابطه وحشيانه را به صورت موردی برای شوخی و خنده مطرح می کند. در مورد پدوفيلی حقوق کودک مطرح است و زير پا گذاشته می شود. در رابطه با اين قبيل جک ها هم بی حقوقی کودک از ديدگاه فرهنگی بسيار عيان است.
ــ ديدن فيلم های پرنو ، راهی خوبی برای آموزش رابطه جنسی نيست. فيلم های پرنو تجارتی است، توسط مردان برای مردان ساخته می شود. در طول يک فيلم حتی المکان سعی می شود خود عمل اينتر کورس بيشتر نمايش داده شود و به شکلی بسيار مکانيکی و خالی از عاطفه و احساس . بسياری از فمينيست ها معتقدند که فيلمهای پرنو با زن توهين آميز برخورد می کند. من به عنوان يک فمينيست معتقدم که فيلمهای پرنو برخورد توهين آميزی به انسان دارد ، مرد و زن ، از مردان متعجبم که به اين فيلمها اعتراض نمی کند و همواره جزو بزرگترين مشتريان اين فيلمها به حساب می آيند. با اينکه در فيلمهای پرنو به عنوان يک حيوان نمايش داده می شوند ، حيوانی که با قسمت پايينی بدن خود فکر می کند و برای ارضاء خود که در اينجا بيشتر به عنوان يک رابطه حيوانی نشان داده می شود به هيچ کس و هيچ چيز رحم نمی کند.اگر من مرد بودم هم حتما جزو جنبش ضد پرنو گرافی می بودم. ( الان هم هستم) متاسفانه تعداد مردان درون اين حرکت از انگشتان دست تجاوز نمی کند.پرنو گرافی نمونه هايی از خشونت جنسی نسبت به زن را نيز در بر می گيرد . ضمن اينکه نوعی تن فروشی را تبليغ می کند. اين فيلمها راه حل خوبی برای آموزش جنسی نيستند. اگر به فيلمهای آموزشی دسترسی نداريد ( در سوئد اينگونه فيلمها را می شود در کتابخانه های محلی تهيه کرد ) و اين تنها راه آشنايی با چگونگی رابطه است ، بايد با اين آگاهی به تماشای فيلم بنشينيد که اين فيلمها مکانيکی هستند و رابطه جنسی بسيار زيباتر و مهربان تر از اين رابطه است. زنان معمولا واکنش منفی نسبت به ديدن اين فيلمها از خود نشان می دهند. تحميل نکنيد. نه به عنوان زن به خودتان و نه به عنوان مرد به همزيستتان.اثر منفی آن بيشتر از اثر مثبت آن خواهد بود.
ــ پرده بکارت هيچ کاربرد فيزيولوژيک ندارد. بود و نبودش در زندگی و بهداشت جسمی وجنسی و روانی زن بی تاثير است. اينکه بود و نبودش در سرنوشت زن چه تاثير عمده ای دارد بحثی ديگر است.
ــ تعدادی از سوالات در مورد اين است که چه چيزی در رابطه جنسی مجاز است و چه چيزی غير مجاز. چه چيزی درست است و چه چيزی غلط. چه چيزی پذيرفته شده است و چه چيزی انحراف شمرده می شود.
ببينيد. بگذاريد مسئله را به اين نحو بازگو کنم. رابطه جنسی ، يک رابطه لطيف و انسانی ميان دو انسان بزرگسال است. آنچه بين اين دو انسان اتفاق می افتد ، فقط به خودشان مربوط است و هيچ بشری در هيچ کجای دنيا حق تصميم گيری برای چگونگی اين رابطه را ندارد.به نظر من تنها سليقه دو نفر است که درست و غلط بودن اعمالی را که واقع می شود مشخص می کند. آنچه راضی و شادت می کند ، درست است و آنچه آزارت می دهد غلط است. مهم اين است که هيچ کدام از دو طرف عملی را که ديگری نمی خواهد به او تحميل نکنند. هيچ عملی نبايد به اجبار انجام شود و هيچ توجيهی برای انجام عملی که مورد رضايت طرف ديگر نيست پذيرفته نيست . آنال سکس( رابطه جنسی مقعدی) ، اورال سکس ( رابطه جنسی دهانی) و هر رابطه ديگری انحراف و غلط نيست..تنها و تنها به اين شرط که با تمايل کامل هر دو طرف انجام شود.
شايد بد نباشد چيزی را برايتان تعريف کنم. من زمانی در مورد سادو مازوخيست ها ( کسانی که با آزار جسمی همديگر به ارضاء جنسی می رسند) پيشداوری داشتم و با ترديد نگاه می کردم تا اينکه با يکی از اين افراد هم کلام شدم. توضيح او ساده بود. می گفت که ما حد داريم و درد را می شناسيم . درد برای من تا حدی لذت دارد. مثل دندانت که درد می کند و آن را زبان می زنی و خوشت می آيد. و بعد از آن حد آزار دهنده می شود. ما حد را می شناسيم و از آن مرز نمی گذريم. رابطه ای بين خودمان است. خصوصی است و آزارمان به ديگران که مايل به شرکت در اين رابطه نيستند نمی رسد. پس مشکل تو چيست؟من تا حد زيادی قانع شدم.
مقصود از بيان اين مکالمه دعوت از شما در به قضاوت نشستن اين رابطه نيست ، حتی المکان از نوشتن کامنت در اين مورد هم خود داری کنيد ، می دانم که مطلب سهل الهظم نيست . پس به آن نپردازيم بهتر است . دليل مطرح کردن آن صرفا اين بود که روی يک چيزی تکيه کنم. و آن اينکه آنچه شادت می کند ، آنچه راضيت می کند و انرژی می دهد درست است. آنچه در چهارديواری رابطه تو و پارتنرت اتفاق می افتد به تو و او مربوط است. پيشداوری های من و ديگران نبايد بتواند شادی شما را خدشه دار کند.
ساعت از نيمه گذشته است و حکايت همچنان باقی است.
اگر مايل به نظر گذاشتن با اسم خود نيستيد می توانيد با اسم مستعار ( تنها نشان دهنده جنسيت پيام دهنده باشد کافيست ) نظر بگذاريد. اگر باز هم سئوالی بود مطرح کنيد اگر جوابی هم بود همچنين.
( داشتم فکر می کردم اين هايی که روی گوگول سرچ می کنند تا مدتها هر چی سرچ کنند گوگول طفلکی ها را می فرسته اينجا)
چند وبلاگ بودند که کلا به اين مسئله می پرداختند متاسفانه ديگر فعال نيستند. يکی از آنها( سرزمين رويايی ) هم فکر می کنم حک شده بود. اين سايت آخر اطلاعات بسيار خوب و علمی در اختيار خوانندگان خود قرار می داد.


[ 1:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 10, 2003

سينا مطلبی را آزاد کنيد
روی لينک بالا را کليک کنيد. آن که انتظارش را داريد باز نمی شود. صقحه ای که باز می شود خود من را هم شوکه کرد. اين بی شرفها دارند اتهام قتل به سينا می بندند.

[ 18:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

خوب الحمداله اين مشکل هم حل شد. باز می گن رژيم جمهوری اسلامی به فکر مردم نيست. کی بود می گفت شتر سواری دولا دولا نمی شه کرد ؟ اينا 24 ساله که کردند و شده.

[ 18:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوستان اگر پای کامپيوتر می نشينيد به نوشتن، غذاتون رو رو اجاق نگذاريد. اگر می گذاريد درجه اش را روی شيش نگذاريد .اگر می گذاريد در اتاق خودتان را نبنديد ، اگر ميبنديد پنجره ها را باز کنيد که خانه بوی گند سوختگی نگيره.خلاصه از ما گفتن..
دخترم...تو چه پيتزايی رو دوست داری ؟ دارم زنگ می زنم...

[ 17:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 9, 2003

مطلب زير توسط دوست خوبمان رهگذر ثانی برايم ميل شده است. چون مطلبشان زياد بود و نمی توانستند در قسمت نظر خواهی بنويسند ، از من خواستند که آن را در وبلاگ قرار دهم. از شبح گرامی هم تقاضا دارم چون نوشتند که نوشته شان طولانی است همين کار را کنند و آن را در همين جا قرار می دهم. لازم به توضيح است که من در نوشته دستی نبرده ام و همه نوشته . از تيتر تا به انتها به همين صورت برايم ميل شد. حتی پررنگ بودن تيتر هم انتخاب ايشان است.

دخالت اشباح در جنبش زنان!
اگر درست برداشت كرده باشم، جوهر حرف شبح در زمينه‌ی جنبش زنان اين‌است كه تا روابطی انسانی بر جامعه‌ی ما حاكم نشود، در وضعيت گروه‌های اجتماعی مورد ستم و به ويژه زنان، دگرگونی اساسی پيدا نخواهد شد و به ايده‌آل نخواهد رسيد. تا اينجا هيچ‌كس با او مخالف نيست. اما پاسخ‌اش به مهشيد كه می‌پرسد در شرايط كنونی، آيا جنبش زنان به عنوان يك جنبش مدنی وظايفی را در پيش‌رو دارد يا نه، كمی ناروشن است.
مجبورم ابتدا كمی پُرحرفی كنم.
در جامعه، ما جنبش‌ها، حزب‌ها و سازمان‌هايی را داريم كه هدفشان گرفتن قدرت سياسی و ايجاد دگرگونی در جامعه به اين وسيله است. اين سازمان‌ها را من سازمان‌های سياسی می‌نامم (اين‌كه در ايران زن بودن خودش امری سياسی است، مقوله‌ی ديگری است). در سازمان‌های سياسی كه بر محور يك برنامه‌ی سياسی برای به‌دست آوردن قدرت و سپس اعمال آن است، زن و مرد، پير و جوان، نويسنده و كارگر و دهقان و... شركت می‌كنند.
اما جنبش‌ها و سازمان‌هايی داريم كه در هيچ شرايطی هدف‌شان گرفتن قدرت سياسی نيست، بلكه همواره خواست‌های‌شان در جهت تصحيح آن است. اين سازمان‌ها را من سازمان‌های اجتماعی(مدنی) می‌نامم. به اين جنبش‌ها و سازمان‌ها، «ضد قدرت»(contre-pouvoir) هم می‌گويند. ضد قدرت به اين مفهوم است كه حضور آنها تعادلی را بين قدرت جامعه‌ی مدنی و قدرت سياسی ايجاد می‌كند. هرقدرتی كه بر سر كار باشد، اين سازمان‌ها و جنبش‌ها خواست‌های مشخصی را دارند و طرح می‌كنند. وجود آن‌ها برای جامعه از اكسيژن هم ضروری‌تر است. جنبش زنان به نظر من تا آينده‌ای دور يكی از مهمترين جنبش‌های اجتماعی خواهد ماند.
اين‌جاست كه من حرف‌های شبح را خوب نمی‌فهمم. وقتی مهشيد می‌گويد جنبش مستقل زنان، شبح می‌پرسد مستقل از چی. روشن است. مستقل از قدرت سياسی حاكم و مستقل از نيروهايی كه برای گرفتن قدرت سياسی مبارزه می‌كنند.
از طرفی می‌گويد «به همه‌ی اين‌گونه جنبش‌ها و حرکت‌ها اعتقاد دارم» از طرف ديگر می‌گويد «اما اين جنبش‌ها را زمانی مفيد و ثمربخش می‌دانم که در جهت جنبش اصلی که به نظر من "جنبش برای رهایی انسان" است هم‌فاز باشند. اگر اين جنبش‌ها مانعی در جهت آن هدف اصلی باشند طبيعتا با آن‌ها موافق نيستم». من نمی‌فهمم اين جنبش‌ها چگونه می‌توانند مانعی در جهت هدف اصلی باشند. نبايد اشتباه كرد هدف اصلی، يعنی برقراری روابط انسانی كه شرط اولش گرفتن قدرت سياسی است، وظيفه‌ی جنبش زنان نيست. ولی طبيعی است كه پِی‌گيری زنان برای به‌دست‌آوردن حقوق خود(در هر نظامی) پيشرفت به‌سوی هدف اصلی است.
من نمی‌فهمم مقصود شبح چيست وقتی می‌گويد : «مطالبات جنبش زنان اگر از جنس مطالبات اصلاح‌طلبانه باشد و دولت و مجلس فعلی را مخاطب قرار دهد. کاری عبث است و پرداختن به نقش ايوان». چرا جنبش مستقل زنان نبايد برای به‌دست‌آوردن حق طلاق و يا پيوستن به كنوانسيون جهانی رفع تبعيض از زنان مبارزه كند؟ اين خواست‌ها به‌ظاهر اصلاح‌طلبانه است و مخاطب‌اش هم دولت مدعی اصلاحات خاتمی. ولی مبارزه برای گرفتن آن‌ها در حقيقت، مبارزه در جهت سرنگونی رژيم است. خوب‌می‌دانيم كه جمهوری اسلامی به اين خواست‌ها نمی‌تواند پاسخ دهد. اما طرح اين خواست‌ها و مبارزه برای‌شان تضاد درونی رژيم را تشديد می كند و به شدت او را تضعيف می‌كند. اين مسئله برای همه‌ی جنبش‌های اجتماعی مثل جوانان و ... صادق است. حتی طرح خواست‌هايی كه ممكن است جمهوری اسلامی زير فشار به آن تن دهد، بازهم حركت در جهت هدف اصلی است. بعدش ديگر توپ در زمين مدعيان گرفتن قدرت سياسی است كه به وظيفه‌ی خود عمل‌كنند.
در همه‌ی اين سال‌های سياه، جنبش خودجوش زنان و جوانان برای نفس‌كشيدن بوده است كه در ديوارهای ضخيم سركوب ترك انداخته است.
من خوب نمی‌فهمم « فرهنگ‌سازی و مطرح کردن مطالبات زنان برای بالابردن آگاهی آنان و مردان» چيست كه كار پسنديده‌ای است؟ جنبش مستقل زنان در جمهوری اسلامی در پی به‌دست‌آوردن آن حقوقی است كه در اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاق‌های جهانی برای زنان به‌رسميت شناخته شده‌است. بر اين امر هم بايد پافشاری كند و يك ذره هم كوتاه نيايد. و وقتی پای نقض حقوق‌اش است، مزخرفاتی از جنس «حقوق بشر اسلامی» و يا «تفاوت‌های فرهنگی» را بياندازد توی مستراح و روی‌اش سيفون بكشد.
شبح می‌گويد : « ذات نظام سرمايه‌داری زن ستيز است و با هيچ رفورمی نمی‌توان ذات نظامی را عوض کرد». قبول، ولی اين حقيقت، مانع از اين نيست كه جنبش مستقل زنان ايران برای همان حداقل‌هايی! كه زنان در كشورهای ديگر به‌دست‌آورده‌اند مبارزه نكند.
اين‌كه صبر كنيد، جامعه‌ی بی طبقه را درست كنيم حقوق شما رعايت می شود هم به همان مزخرفی حقوق بشر اسلامی است( البته به گمان من، به‌هيچ‌وجه حرف شبح اين نيست).
در يك كلمه ما نمی‌توانيم وظيفه‌ی نيروهای سياسی را از جنبش مستقل زنان بخواهيم!


[ 20:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوستانی که از خط موجود در کامنت ها شکايت می کنند. بعد از باز کردن صفحه کامنت ها ماوس را روی صفحه قرار دهيد و رايت کليک کنيد و در قسمت انکودينگ ، يونی کد را انتخاب کنيد.

[ 13:44 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 8, 2003

جنبش زنان ، رويا يا واقعيت ؟
دوست خوبمان شبح در مقاله اي كه در سايت زنان ايران منتشر شده است با نام حق زندگي انسانها به مطالبي پرداخته است كه از زمان انتشار مقاله تا كنون قصد پرداختن به آن را دارم و متاسفانه هر بار به تعويق افتاد.
من شبح را از روي نوشته هايش مي شناسم و او را انساني آزاد انديش و بشر دوست مي شناسم و به حمايت او از حقوق زنان كه حقوق خود او را هم شامل مي شود ( به دليل اينكه بر اين باورم كه حقوق زنان، حقوق انسان است) واقفم. اما نكاتي در مقاله بود كه لازم ديدم مطرح شود تا نقش جنبش زنان به عنوان جنبشي جهاني بيشتر و بهتر باز شود. از اين رو، و تنها از اين روست،( تاکيد به اين دليل است که احيانا گمانی بر اينکه غرضی در کار است نباشد) كه امروز كه دنياي مجازي اينترنت و وبلاگ ها امكان ارتباط را به وجود آورده اند، از اين ارتباط براي ايجاد ديالوگ و بيان خواسته ها و مطالبات و انتظاراتي كه از جنبش زنان وجود دارد استفاده كنيم.
شبح عزيز در مقاله مذكور به خوبي نقش طبقات را در خواسته ها و مطالبات زنان مطرح كرده است و با واقع گرايي خاص خودش اين حقيقت را به نمايش گذاشته است كه در جامعه اي كه حقوق انسانها بر اساس جايگاه طبقاتي شان متغير است و انسان به واسطه صرف انسان بودنش از حقوق اوليه خود بهره ور نيست ، بايد ابتدا اجتماعی پايبند به حقوق و روابط انسانی پديد آورد و بعد به بيان مطالبات پرداخت. (اين جمله ازآقای شبح نيست.البته من هم ادعا نکردم که هست. اين برداشت من از صحبت اوست كه شايد هم کامل نباشد. و بر اين احتساب بر ظن ايشان "جعل" محسوب شده. من اصل مقاله را در لينکی قرار داده ام که هر گونه سوء تفاهمی را معمولا جلوگيری می کند. نه يک کلمه از ايشان را جابجا کرده ام و نه جانشين. واگر با وجود همه اينها ، موردی برای سوء تفاهم به وجود آيد ، به اين نحو اشتباه خودم را تصحيح مي كنم و اما از بابت استفاده كلمه "جعل" از قول ايشان و الي الباقي توهين هايي كه در كامنت ايشان شده ,همان به كه سخن فرو خورده باشم...)
اين مسئله به خودي خود غلط نيست. اما مشكلي را به وجود مي آورد. نقش جنبش زنان در اين روند اجتماعي ايران چه و چگونه است و وظيفه آن چيست؟
جايي براي رودرواسي نمانده است. به خصوص در اين وبلاگستان كه با توجه به ناشناس بودن كمي راحت تر مي شود ابراز نظر كرد . بر كسي پوشيده نيست كه رزيم جمهوري اسلامي ايران، نه خواست و نه توان برآورده كردن خواسته هاي انساني شهروندان خود را دارد. مسائل و مشكلات زنان در اين ناتواني استثنا’ نيستند. پس نقش و وظيفه جنبش زنان را چه مي بينيم؟ چه عملكردي را از جنبش زنان متوقع هستيم؟ وقتي از بيان مطالبات زنان به عنوان وصله زدن به لحاف چل تكه حرف مي زنيم چه آلتر ناتيوي را در پيش پاي جنبش قرار مي دهيم و چه انتظاري از جنبش زنان داريم؟
آيا حقيقتا معتقد هستيم كه جنبش زنان كه امروز يكي از فعالترين جنبشهاي فرهنگی ـ اجتماعي است و با مطرح كردن خواسته هاي صنفي سياسي زنان نه تنها به آگاهي اقشار مختلف دامن مي زند بلكه در کشوری مثل ايران که صرف زن بودن سياسی است و هر آنچه با حقوق زن سر و کار دارد به حق كليت نظام را زير سوال مي برد، از بيان اين مطالبات صرف نظر كرده و شعار سرنگوني جمهوري اسلامي را سر دهد؟
فکر می کنم مسئله ای که در اين مقاله و مقالات انتقادی از اين قبيل فراموش می شود مسئله علنی بودن جنبش زنان و فرهنگی بودن جنبش زنان است. جنبش زنان به دليل شکل کار و ساختار ناهمگون خود نمی تواند با شعار سرنگونی رژيم به ميدان بيايد. جنبش زنان ايران قسمتی از جنبش جهانی زنان است. اين جنبش با توجه به ساختار اجتماعی منطقه ای خود مطالبات خود را تدوين می کند. در ايالات مختلف آمريکا زنان برای حق سقط جنين می جنگند و در سوئد برای درآمد مساوی با مردان و گسترش دادن نقش مردان در کار خانه گی و نگهداری از کودک و در ايران برای حق طلاق و پوشش و حضانت و عشق و...در افغانستان برای حق زنده بودن.
اين به آن معنی نيست که جنبش زنان ، زنان مقيم سوئد را شايسته تر و متمدن تر از زنان افغان می داند و خواسته درآمد مساوی با مردان را برای زنان در افغانستان تقاضا نمی کند. اما بر مبنای همان مثال "يکی می مرد ز درد بی نوايی و يکی می گفت خانوم زردک می خواهی" ، در زمانی که زنی حق زندگی نداشته باشد صحبت از درآمد مساوی در مقابل کار مساوی ، کالايی لوکس شمرده می شود که فعلا به آن پرداخته نمی شود. و مجددا تاکيد می کنم که مسئله متفاوت بودن مطالبات جنبش زنان در کشورهای مختلف به هيچ وجه ضمينه در تحقيرندارد بلکه با توجه به شرايط اجتماعی مختلف درخواست های مختلف در اولويت قرار می گيرد.
جنبش زنان درهيچ کجای دنيا نمی تواند و نبايد به عنوان يک جنبش سياسی تشکيلاتی در جهت سرنگونی رژيم های وقت عمل کند. توجه کوتاهی به ساختار جنبش زنان اين حقيقت را بر همه روشن می سازد که چنين خواسته ای بدور از توان چنين جنبشی است. حال آنکه در عين حال جنبش زنان چه در ايران و چه در ديگر کشور ها و بخصوص کشورهايی که با نظام اتوريتر و سرکوبگر اداره می شوند با طرح مطالبات خود قوانين قرون وسطايی اين کشورها و حاکميت آنان را زير سئوال برده است. و نقش بسيار موثری در آگاهی شهروندان اجتماع نسبت به حقوق انسانی و شهروندی داشته است. بحثی که شبح عزيز مطرح می کند در سرانجام خود متاسفانه می تواند به همان پاسخ کلاسيک چپ سنتی به جنبش زنان منجر شود، که آنرا انحراف و شکاف انداختن در جنبش کارگری می دانستند و تامين مطالبات زنان را به انقلاب سوسياليستی و حکومت سوسياليستی حواله می دادند.بحثی که حضور جنبش زنان در جوامع مختلف و کسب امتيازات رفاهی و ايجاد شرايط بهتر زيستی برای زنان ، سالهاست عکس آن را به اثبات رسانده .
اين همه سعي کوچکی بود در جهت ايجاد ديالوگی در ضمينه نظرات و تجربيات ، و نيز خواسته ها و انتظارات ما از اين جنبش جهانی.مسلما بحث کاملی نيست و با حضور و شرکت شما در بحث و طرح نقطه نظر های مختلف کامل تر و جامع تر خواهد شد.

[ 20:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ای کاش شبانه روز بيش از 24 ساعت داشت. يا ای کاش من اين همه سرگشته نبودم.
مرا ببخشيد اگر ميلی را بی جواب گذاشته ام ( که اين اواخر بسيار زياد بوده و چوب خطم ديگر پر شده) و ببخشيد اگر قولهايی داده ام که انجام ندادم.
اين روزها باران ميل باريده است که من مجبورم گاه روزی دو سه بار برای جلوگيری از بلوک شدن ميل باکس آن را از ميل های پر حجم تخليه کنم.
من سکسولوگ نيستم و همانطور که گفتم چند واحد خوانده ام و نيز مطالعات شخصی داشته ام. و ميل های بسيار زيادی در رابطه با مسائل جنسی دريافت کرده ام که عموما از مشکلات مشترکی سخن می رود. در صدد هستم که نوشته ای در اين مورد با توجه به اطلاعات محدود خودم تهيه کنم. و خواهم کرد. قول می دهم. فعاليت های اجتماعی از يک سو و شغل تمام وقت و غم نان ازسوی ديگر فرصتی اگر باقی بگذارد برای اين خانه کوچک می رود که اين نوشته را در صدر قرار خواهم داد. قول می دهم..صبر...

[ 20:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يکی از دوستان در کامنت ها سوالی مطرح کرد که فکر کردم کمی همه گانی تر مطرح شود. اين روزها انگار بازار سوء تفاهم داغ است. صحبت ايشان از اين قرار است:

سر دعوا ندارم، ديگر حالی باقی نيست... اما ميخواهم بدانم چرا همه قهرمانهای داستانهای تو زنانی هستند كه جدا شده‌اند؟ ...يعنی برای خوشبخت شدن بايد جدا شد؟ بايد تنها زيست؟ بايد ترسيد از دوستداشتن و دل دادن ؟
نه اينكه تنها حرفهای تو اين رنگ و بو را داشته باشند ... به هر كجا رو ميكنی همين است ...
چقدر خسته‌ام ... ای كاش جايی حرف تازه‌ای بود .. نويدی، اميدی
*******************************************************
راستش را بخواهی تا کنون به اين مسئله فکر نکرده بودم که تمام قهرمانهای داستانهای من زنان جدا شده هستند. من داستان نويس نيستم. اينها چيزهايی هست که ميبينم. چرا برايم اينها بارز می شود و چرا آنها را اينجا مطرح می کنم ؟
به يک دليل ساده. در فرهنگ ما زن جدا شده ، زن طلاق گرفته ، چه سيمايی دارد ؟چه برداشتی از او در جامعه وجود دارد. چه امکانی در اختيار او قرار می گيرد؟ و چهامکانی در جهت بهره وری از توانايی های خود در اختيارش گذاشته می شود. به زنان طبقه بسيار مرفه جامعه در اين رابطه کار ندارم بلکه منظورم زنان طبقات ميانی و زيرين جامعه هستند. تصوير عام از زن مطلقه ، زنی محروم و بدبخت است که معمولا با چند بچه ترک شده است. مرد به دنبال عيش و کيف خود و احتمالا ازدواج مجدد رفته و زن در کنار بچه ها زندگی کاملا سرد و توام با تلخی و نا بسامانی را آغاز کرده . زن طلاق گرفته موجودی شکست خورده ، دست دوم و سهل الوصول است که مورد شماطت همه گان است و مردان او را جنسی دم دست به حساب می آورند و زنان او را خانه مان برانداز . قصد من شکستن اين تصوير از زن طلاق گرفته است.
من از دوست داشتن و دل دادگی ترسی ندارم. از زندگی مشترک حراسی ندارم اما برعکس بسياری ديگر، آن را تنها راه خوشبختی نمی دانم. من طلاق را يک شکست نمی دانم. چون ازدواج را پيروزی نمی دانم. ازدواج و طلاق هر دو مراحل مختلف يک زندگی هستند. که می بايد واقع بينانه ارزيابی شوند. ارزيابی طلاق به عنوان شکست سنت ديرينه ای است که من قصد در تغيير آن دارم. يکی از اين راهها همين نمايش زنانی است که توانسته اند سرنوشت خود را با کار و تلاش سخت در دست خود بگيرند.
تصميم به طلاق تصميم ساده ای نيست. طلاق نيز مرحله ساده ای از زندگی نيست. بسياری از انسانها ، زن و مرد در اين مرحله کنترل خود را از دست می دهند و فرو می شکنند. انسانهايی که اين مرحله دشوار را سالم پشت سر می گذارند و هزار بار قوی تر اينبار به تنهايی به سراغ مشکلات می روند برای من هميشه جايی از تحسين را باقی گذاشته اند. من اين گونه انسانها را بی اغراق تحسين می کنم.
دوست من عشق و دوستی و دلداگی احساسات بسيار زيبای انسانی هستند. دست رد به سينه اينها زدن به نظر من کار احمق هاست يا مرتاض هايی که قصد خود آزاری و روزه احساسی دارند. اما گاهی در بعضی شرايط اين احساس های زيبا به انتها می رسند و رابطه بيشتر از آن که به طرفين انرژی دهد از ايشان جان می ستاند. طلاق يک راه حل است. گاه تنها راه حل است . گاه بهترين راه حل از ميان چندين راه حل. و در هر صورت می شود گفت يکی از سخت ترين ها. سالم و قوی بيرون آمدن از اين مرحله و با سلامت جسمی و روانی زندگی را گذراندن و رفاه فرزندان را تامين کردن به نظر من قابل تحسين است.
مسئله ديگری که در اين " داستان " آنگونه که شما نامش می گذاريد جالب توجه است و دوستان هيچ اشاره ای به آن نکرده اند اين است که اين زن و زنانی مثل او در کشوری مثل سوئد بعد از جدايی به خوبی از عهده مسائل خود بر می آيند و قادر به آن هستند که زندگی مستقلی را به پيش برند . حتی اگر تحصيلات عالی و خانواده پولدار نداشته باشند که پشتيبانی مالی آنان راتامين کند با سعی و کوشش خود قادر هستند زندگی سالم و نسبتا بی دغدغه ای را برای فرزندان خويش تامين کنند. از اجتماع رانده نمی شوند و از ارزش اجتماعی ايشان کاسته نمی شود. مجبور به تحمل نگاه های سنگين در محل زندگی و محيط کار نپستند و ناجار به تارک دنيا شدن و ايزوله شدن نمی شوند. به اين دليل است که قادرند از توانايی های خود حداکثر استفاده را بکنند وبه عنوان فردی مستقل رشد کنند. امکانی که در ايران برای هيچ يک از ما زنانی که زندگی مستقل و مجرد را به زيستن در ازدواج غلط ترجيح داده ايم وجود ندارد.
من و ديگر فمينيست ها بر خلاف تصور بسياری ، مروج طلاق نيستيم . تنها قصدمان بر هم زدن نظم قديم و ديد غير انسانی است که نسبت به زن جدا شده وجود دارد ونيز نمايش اين که در صورتی که پشتيبانی اجتماعی لازم از زنان انجام گيرد بدون شک زنان با اتکا به خلاقيت و توانايی خود زندگی نوينی برای خود تدارک خواهند ديد و به پديده ای مثل مهريه نيازی نخواهند داشت.

[ 0:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 7, 2003

امروز با زني ايراني آشنا شدم. حدودا 40 ساله است. بيش از 7 سال است كه از همسرش جدا شده. دو فرزند نوجوانش را خود سرپرستي كرده است. در كارخانه اي كار مي كند و به سرپرستي بخش رسيده است. و به عنوان اضافه كار اتوبوس مي راند. زني شاد و زيبا . ظريف و پر انرزي .زندگي مستقل و آرامي براي خود و دو فرزندش به وجود آورده است. بسيار قوي و متكي به خود است. و چشمهايش از شور زندگي مي درخشيد.

[ 15:24 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يک نامه
سئوالات اين نامه رل دوستان کم و بيش هر از جند گاهی می پرسند. پس بهتر ديدم که سئوال و جواب ها در خود وبلاگ مطرح شود تا جايی برای شبهه باقی نگذارد.

مهشيد خوبم
از وبلاگت ممنونم.باور دارم روزی ميرسه, که وبلاگی ورای جنسيت وسختی های اون نوشته بشه. وبلاگی که به مشکلات نوع بشر بپردازه نه ,فقط زنان
خوب بهتره به سوالم برسم؟ مهشيد : آيا فمينيستی (فمينيسم) فقط گسترش نگاه زن سالارانه و انتقام از طرز تلقی و رفتار مردسالارانه است؟
ميخوام بدونم فمينيستی (فمينيسم ) رو چی معنی ميکنی؟ اگه اونو دفاع از حاکميت و سالاری صرف زنان ميدونی ,و برخورد و جبهه گرفتن منفی-يعنی اون چيزی که به غلط در باور مردم ما از فمينيست هست - در مقابل برخوردهای غلط مردان من اصلا" باهات موافق نيستم
با اينکه خودم يه اجتماعی نويسم و البته صرفا" گزارشاتم در موردزنانه ,ولی با اين حال باهات موافق نيستم. چرا که داری همون اشتباهی روميکنی که مردان کردند. يعنی خواهان حاکميت بی چون و چرا بر زنان بودند. و خوب ديديم که خيلی هم موفق نبودند
اما اگه فمينيستی(فمينيسم) رو به عنوان قالبی برای احيای حقوق زنان ميدونی و طرفدار برقراری حقوق زنان از راه منطقی هستی و نه جاهلانه و با پيش زمينه منفی .پس چرا توی کامنتت اینقدر بد لحن جواب يکی از خواننده هاتو دادی؟ از روی غضب - بغض و ناتواني من دلم نميخواد يه طرفدار زنان از ناچاری جوابيه بده!
از زمان نرگس ميخواستم برات ايميل بدم.نميدونم نسبت به مردی که زنی رو ميزنه چه احساسی داری؟ يا ازش سوء استفاده ميکنه؟
وووو..... خيلی خشونت های ديگه!!!! اما من اون مردو جدا از جنسيتش نگاه میکنم. کسی که مغلوب شرايطش شده. کسی که در فرهنگش ياد گرفته که برتر به دنيا اومده! موجودی که از کودکی با مرد يکی خدا يکی عجين شده
لازم نيست که توضيح واضحات بدم : که چون قرنها پيش مرد قدرت بدنی و مالی داشته اين تفکر باهاش عجين شده. ولی يه جای کار همه ما اشتباست. ما همه يه مرض داريم .و قرنهاست که به اون مبتلاييم
بيماريی که شيوع پيدا کرده و همه رو - کسانی رو که دوستشون داريم وبرای ما عزيزند از پا در مياره. بيماريی که مختص به جنسيت نيست - مثل اغلب بيماريها و اون سنت غلطه ،آداب و رسومی که دست و پا گير همه ما از زن و مرد شده - اين يک واقعيته: همه ما طوری بار اومديم که شخص يا پديده ای روکه با قدرت تمام درصدد کوبيدن و خرد کردن ماست بيشتر از خودمون دوست داشته باشيم. به خودمون تلقين ميکنيم که:چون نزديکمونه و ميبينمش پس بايد دوستش داشته باشيم.
مثل خيلی از آدمهای زندگيمون و سنتها و تفکراتمون. ياد گرقتيم :چون سرراهمونند پس لازمه که حتما" دوستشون داشته باشيم
وقتی نرگس بالغ مردی رو بيشتر از خودش دوست داره که اونو نميخواد وقتی مرد نرگس - غرور و فرهنگ غلطی رو دوست داره که ميبينه اذيتش ميکنه- و چه بسا که اون مرد شايد نرگس رو هم دوست داشته- ولی باورشو قويتر ميبينه- کاملا" واضحه که کدومو انتخاب میکنه! چون یاد گرفته هر قویی رو ولو هر چه منفور تر - دوست داشته باشه
اينه که فرهنگ سنتی ما بايد عوض بشه. آموزش خيلی مهمه. عدالت مهمتر از اون. و بنای همه اينها قانونمنديه
با آرزوی بهترينها
(******)
نامه به صورتی که دريافت کرده ام اينجا کپی شده است. من فقط در جاهايی که دوست عزيزمان از کلمه فمينيستی استفاده کرده اند درست کلمه يعنی فمينيسم را در پرانتز آورده ام و اسم نويسنده نامه (زن ) را هم حذف کرده ام.
**************
جواب به دوست مهربان فوق و تمام دوستانی که سوالات مشابهی در نظرشان هست.

بارها گفتم و بار ديگر می گويم . فمينيسم برای من شيوه ای از انديشه است که با هر گونه سالار منشی مخالفت می کند. مسلم است که فمينيست هايی هم هستند که همان شيوه قديم را با تعويض جنسيت فرادست و فرودست به عنوان برنامه خود مطرح می کنند. اما اين افراد حقيقتا اکثريت فمينيست ها را در اروپا نيز تشکيل نمی دهند چه رسد در ايران . مشکل اين جاست که اين اقليت چرا همواره تمام نظر ها را متوجه خود گردانيده است و چرا فمينيست ها را به آن چوب می رانند. يعنی من به عنوان فمينيست اگر بخواهم حق ابراز وجود و اظهار نظر داشته باشم و خواستار آن باشم که جدی گرفته باشم اول بايد اثبات کنم که ضد مرد نيستم . و بعد بتوانم خودم را مطرح کنم. و اين اثبات هر روز و هر دقيقه بايد تامين شود. هر روز و هر ثانيه بايد مواظب گفتار و رفتار و کردار خودم باشم تا گوش شيطان کر کسی فکر نکند که ضد مرد شده ام. فرقی هم نمی کند که چه می نوشتم و چه می گفتم و چه فاکت هايی در گفته های خودم آورده ام. تنها يک جمله عصبانی در مقابل توهينی که می شنوم تمام گذشته مرا در هم فرو می ريزد و مرا به نام ضد مرد و زن سالار مفتخر می کند و من بايد باز از ابتدا شروع کنم. فاکت و سند بيارم که زن سالار نيستم و ضد مرد نيستم. تا شايد بعد از چند وقت روزی روزگاری ماجرای مشابه دوباره تکرار شود و خانه ای که ساخته ام دوباره ويران....و باز روز از نو و روزی از نو...سئوال من اين است که چرا ؟ چرا وقتی نام فمينيست بر خود داری بايد هر کجا می رسی اول به قول معروف برادری ات را ثابت کنی و بعد ارث خود را طلب کنی. مگر چه می گوييم که اين گونه به روزانه اثبات کردن خود نيازمند باشيم ؟ خواست ما مگر چيست جز اينکه به عنوان نيمی از بشريت خواستار حقوق حقه خود هستيم ؟
دوست عزيزم ، در همين صفحه وبلاگ که هنوز وارد آرشيو نشده است شما يک کلمه ضد مرد نمی توانی بيابی. و مرا رجوع می دهی به کامنتی که در پاسخ توهين شخصی گذاشته ام ( که ای کاش خود کامنت را می نوشتيد چون که من نمی دانم دقيقا از چه صحبت می کنيد) و با اتکاء به آن تفکر من را زن سالارانه می خوانيد ؟ دوست من، گيرم که من بد دهن و عصبانی و ناتوان باشم. آخر اينها چه ربطی به زن سالار بودن و ضد مرد بودن من دارد. من چند روز پيش حتی در پاسخ به کامنت آقايی که مرا بيمار خواندند و نوشته بودند که فقط هر چند وقت به چند وقت به وبلاگ سر می زنند که ببينند آيا شفا يافته ام يا نه نوشته بودم که ايشان درست فهميده اند و اميدی هم به شفای من نبايد داشته باشند. شما شايد اين برخورد را هم از ناچاری ارزيابی کنيد ( دقيقا نمی دانم که آیا منظور اين برخورد بوده يا نه ) اما من اينجا با شما سر اين مفهوم هم نظر نيستم. من فکر می کنم که اين فقط پاسخی به گفته ای است که به قصد آزار گفته می شود و مشخص کردن اين مسئله که اين گونه حرفها موجبات آزار من را پيش نخواهد آورد. از اين همه قصدم توجيه خودم نيست. بلکه فقط باز پرسی همين سئوال است که چرا بايد تمام گفتار و رفتارم را تحت کنترل بگيرم و سانسور کنم تا مبادا به مردستيزی متهم شوم. حال آنکه برخورد شما با مردان حتی مردان زن آزار بسيار سخاوتمندانه تر است.
شما برخورد مردان همسر آزار و زن ستيز را نتيجه فرهنگشان و آنان ونيز زنان را قربانيان سنت و فرهنگ قلمداد می کنيد. مسلما مسئله به سنت و فرهنگ ربط دارد. اما تا کی می خواهيم اعمال خود و ديگران را با نام فرهنگ و سنت توجيه کنيم ؟ ما در قرن بيست و يکم زندگی می کنيم . با اتوموبيل رفت و آمد می کنيم . کامپيوتر و تلفن موبايل کما بيش جزو ضروريات زندگی ما شده است. اما وقتی که به روابط زن و مرد و حقوق آنان می رسيم سنت و فرهنگ اجدادمان را تصديق و توجيه می کنيم .ظاهر مدرنيته را پذيرا شده ايم و قصد زور چپانی سنت ها و فرهنگ دوران قديم را دراين ظاهر مدرن داريم ؟ به قول دوستم شادی صدر درفرهای ماکروويومان قرمه سبزی می پزيم ؟
زنان و مردان هر دو در اين فرهنگ به دنيا آمده اند و رشد کرده اند.راه رشد فکری ومعنوی اگر برای زنان وجود داشته است ،( و من معتقد نيستم که همه گان و نيز حتی اکثريت از اين راه استفاده کرده اند بلکه اقليتی توانسته اند به اين رشد فکری برسند و به تجديد نظر در سنت ها و رسوم و آموخته های فرهنگی خود پرداخته اند ) بر مردان بسته نشده است. بياييد اين هر دو را از ليست قربانيان حذف کنيم و از آنان بخواهيم مسئوليت اعمال خود را به عهده بگيرند. من خسته تر از آنم که در قرن دوهزار ويکم هنوز بر سر کتک زدن زنان چانه بزنم و در اين رابطه مردی را که زن را کتک می زند مقصر ندانم . من معتقدم که او همانگونه که به جای شتر و استر از اتوموبيل و قطار استفاده می کند وقتش است که اين را هم بفهمد که سايه خدا نيست که بر سر زن افتاده باشد و وقت آن رسيده است که به عنوان انسانی برابر به زن نگاه کند . اگر باور او بر اين است که او برتر از زن است و قادر به اعمال خشونت بر او ، اين باور غلط است و بايد عوض شود. همانگونه که امروز او با کت و شلوار می گردد و لباس های صد سال پيش را بر تن نمی کند بايد ضرورت آن را برايش به وجود آوريم که در انديشه اش تجديد نظر کند. . باور کن دوست من اين خواست بزرگی نيست اما تا زمانی که خواستمان را مطرح نکنيم و حرکات و خشونت های او را توجيه کنيم کار به جايی نخواهيم برد. مرد از ناتوانی مغزی برخوردار نيست . مرد معلول فکری نيست. مرد و زن هر دو انسانهای کاملی هستند که می بايد مسئوليت اعمال خود را به عهده بگيرند. در قرن 21 زندگی می کنيم . اين مسئله از ديد کسی پنهان نمانده که خشونت خانه گی يکی از معمولی ترين خشونت های فردی قرن حاضر است وعمدتا مردان عاملان آن هستند. فرهنگ، عادت، سنت ..دليل آن هر چه هست، اين کار جرم است و من به قصد مجازات مجرم به ميدان می آيم و نه توجيح جرم.
و با شما کاملا هم نظرم در اين که اين راه را يک شبه نخواهيم رفت. اما هر روز که تاخير کنيم راه خود را به عقب انداخته ايم . همانطور که گفتيد آموزش بسيار مهم است و پشتيبانی قانونی يکی از شرط های اساسی رسيدن به هدف.
شاد و سبز باشيد.


[ 1:14 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 6, 2003

....خسته ام
مجلس پر بود از نگاه. نگاه های هرزی که فراسوی تن چيزی نمی ديدند. اکثرشان را می شناسم. آن سه تن را که شبی مستانه در لابلای حرفهای صد تا يه قاز انتلکتوالی و آروغ های "فمينيستی" شان ، بر سر" بلند کردن" زنی که بيهوده دوست می پنداشتشان، بساط تخته را براه انداختند.آن ديگری را که روزی سخاوتمندانه اعلام کرد که حاضر است با زن چند باری بخوابد اما " اين گونه زنان " را که نمی شود برای هميشه خواست. و زن تنها به او گفته بود که در آيينه بنگرد.آن ديگری ...و آن ديگری...و آن ديگری... مدتها بود که اينهمه نگاه هرز را در يک جا نديده بودم .صدای پچ پچ هايشان همچنان می آيد. بوی گند تفکرشان هوا را آلوده کرده است. دلم آشوب می شود.
خسته ام. با پوست کلفتی که دارم می دانم که صبح از خواب بر خواهم خواست. شانه بالا خواهم انداخت و به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد.
اما امشب خسته ام ...
ــ برويم
ــ سخنی بايد گفت
ــ جام، يا بستر، يا تنهايی ، يا خواب ؟
ــ برويم...

[ 0:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 5, 2003

شبح به اين فمينيستي نوبره والا
سايت زنان ايران را كه هميشه در نظر داريد؟ اين هفته مقالات جالبي از شادي صدر و محمد عاملي و.... در آن مي بينيد...

[ 14:45 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند نفر را دستگير كردند. سياسي بودند. به جرم اقدام بر عليه امنيت كشور از طريق فعاليت سياسي.
چند نفر را دستگير كردند. كارگر بودند . به جرم اقدام عليه امنيت كشور از طريق فعاليت هاي كارگري.
چند نفر را دستگير كردند. دانشجو بودند.به جرم اقدام بر عليه امنيت كشور از طريق فعاليت دانشجويي.
چند نفر را دستگير كردند. زن بودند . به جرم اقدام عليه امنيت كشور از طريق فعاليت هاي فمينيستي.
چند نفر را دستگير كردند. منتفد سينمايي بودند. به جرم فعاليت عليه امنيت كشور از طريق نقد سينمايي.
چند نفر را دستگير كردند . نويسنده و هنرمند بودند. به جرم اقدام عليه امنيت كشور از طريق فعاليت هنري.
60 ميليون نفر را دستگير كردند. انسان بودند. به جرم اقدام عليه امنيت كشور از طريق فعاليت تنفسي.
و اين داستان همچنان باقي است .....

[ 14:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 4, 2003

می دانستند دندان برای تبسم نيز هست
و
تنها
بر دريدند.

چند دريا اشک می بايد
تا در عزای ِ اردو اردو مرده بگرييم ؟

چه مايه نفرت لازم است
تا بر اين دوزخ دوزخ نابه کاری بشوريم ؟
«احمد شاملو»
************
روز جهانی آزادی مطبوعات به تمام روزنامه نگاران دربند مبارک باد.
روز جهانی آزادی مطبوعات به آنان که با قلم تباهی درد را به چشم جهانيان پديدار می کنند ، مبارک باد.
روز جهانی آزادی مطبوعات به زندانيان زندان بزرگمان ايران مبارک باد.

بياييد گوش کنيم :
بگو فردا مال ماست


[ 21:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين نوشته مخاطب همه گانی ندارد. مخاطبش خودش خوب می داند کيست. پس از ديگر دوستان می خواهم که خود را بابت اين نوشته نيازارند.
ببين احمق جان. هنوز نفهميدی که مرد هايی مثل تو وهم آخور هايت در زندگی من عددی نيستيد که وقت برای چرندياتتون بگذارم؟ اگر با اين حرفها خاليهای زندگيتون پر می شه مهمان من باشيد. اينقدر سخاوتمند هستم که اين را حتی از تفيلی هايی مثل شما هم دريغ نکنم.
اين هم جواب چرندياتتون:
از ننگ چه گويی؟ که مرا نام ز ننگ است!
از نام چه پرسی؟ که مرا ننگ ز نام است!
ميخواره و سر گشته و رنديم و دغل باز
وانکس که چو ما نيست در اين دوره کدام است؟





[ 19:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دوستی در نظر خواهی مربوط به نرگس مسئله ای را مطرح کرد که فکر کردم به شکل جداگانه در اينجا مطرح کنيم.
من يک دختر 29 ساله هستم که حدود 4 سال پيش ازدواج کردم . در موقع ازدواج هم من و هم همسرم ، درست بر خلاف خانواده هايمان، اعتقادات مذهبی داشتيم . هر دوی ما در شهرستان ديگری به دانشگاه ميرفتيم ولی هيچکداممان حتی يک دوستی ساده با جنس مخالف نداشتيم ( خانواده هايمان اگر چه تشويق به اختيار دوست پسر / دختر نميکردند ، ولی مخالف هم نبودند)
به هر حال بعد از ازدواج متوجه شديم که فاقد دانش کافی از جنس مخالف هستيم . يکی از مشکلات مهم ما سکس هست. چون در زمانيکه نيازهای به حق جنسيمان را سرکوب ميکرديم ، تصور اين روزها را نداشتيم. البته اين مشکل در همسرم شديدتر هست.
من اخيرا تصميمی گرفته ام که نميدانم درست هست يا نه ولی به ايشان اجازه دادهام روابط سکس با افراد ديگر را تجربه کند. اخذ اين تصميم اصلا راحت نبود. ( بخاطر احساساتی که شرح و تجزيه آن برايم راحت نيست )
ولی بعد به خودم گفتم به عنوان کسی که جسارت داشتن و شجاعت در تجربه را ارج مينهم ، بايد اين شرايط را برای او هم فراهم بکنم . چرا که انسان تا کاری را انجام ندهد ، نميتواند آنرا تائيد یا تکذيب کند و همسرم دقيقا در برزخ ميباشد. ( او 30 ساله هست)
خوشحال ميشوم تجارب خود را با من در ميان بگذاريد و نصايح شما را پذيرايم. ( من وبلاگی ندارم و از طريق زنانه ها منتظر شما هستم )
با تشکر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کمی تغيير دادم در نوشته. پرانتز ها را بستم و ي ها را تغيير دادم. جمله آخر را هم حذف کردم. نه از کلمه خانم جلوی اسمم احساس راحتی می کنم و نه فکر می کنم مزاحمتی برای من يا کسی ديگر ايجاد شده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوست خوبم. من نه به دليل شغلم بلکه به دليل علاقه شخصی چند واحد سکسولوژی انتخاب کرده و گذرانده ام. کتابهايی را هم که در اين مورد است مطالعه می کنم. اطلاعات مختصری دارم که مسلما کافی نيست اما همين مختصر را می توانم در اختيار بگذارم تا با نظرات ديگر دوستان بتواند زير بنا و پايه ای برای تصميم تو شود. گفتم زير بنا و پايه . به اين معنا که مسئله نصيحت نيست. مسئله رد و بدل اطلاعات است و برخورد به جنسيت و رابطه جنسی به عنوان يک علم. که به نظر من مسئله بسيار مهمی است.
چکونه گی مشکل را نگفتی..شايد به علت شرم و حيای تربيتی ما. که اين مسئله را می توانی در ميل راحت تر مطرح کنی. و آدرس ميل من با کليک کردن روی اسم من در زير هر نوشته به دستت می رسد.
راه حلی را که در نظر گرفتی ، به جای خود يک راه حل است. اما چون از مشکل خبر نداريم نمی دانم که بهترين راه حل باشد يا نه. فقط مسئله ای که با شيوه حل مشکل تو دارم اين است که تو مشکل او را حل می کنی در حالی که می دانم و تقريبا مطمئن هستم که خودت بسيار در اين رابطه مشکل داری و با رابطه جنسی غير داشتن مردت مشکل تو حل نمی شود. آيا او هم همين سخاوت را در مورد تو دارد؟ آيا تو هم به داشتن رابطه با غير از او مجاز هستی ؟
تقريبا می توانم 90 درصد اطمينان داشته باشم که پاسخ منفی است . مگر اينکه از استثناعات باشيد.
ارتباط غير او چه شکلی خواهد داشت؟ معشوقه ؟ يا ارتباط با زن تن فروش؟ از کجا می دانی که اين ارتباط سالم خواهد بود و بيماری به دنبال نخواهد داشت؟ از کجا می دانی که اين ارتباط درست خواهد بود ( با علم به چگونه گی رابطه جنسی) و خود مشکل نخواهد شد؟ آيا صرفا تعدد رابطه است که مسئله است ؟ آيا مشکل چيزی است که در اصطلاح عاميانه به آن سرد مزاجی زن می گويند ؟ اگر اين طور باشد که بايد بگويم سرد مزاجی زنان ابدا علمی نيست و واقعی نيست. به اين معنی که ما زن سر مزاج نداريم و فقط غلط بودن رابطه است که زن را نسبت به رابطه جنسی سرد می کند. و در جای خودش تربيت غلط جنسی که در فرهنگ ما ريشه دارد همواره از رابطه جنسی ،ارتباطی پليد و کثيف و حيوانی را در ذهن ما تداعی می کند و دوری از اين ارتباط را عرفانی و بلند مرتبه و زيبا.
سخن کوتاه. اگر مايل هستی اطلاعات بيشتری در اختيار من ، يا ما قرار بده . و به اين هم بيانديش که اين او به تنهايی نيست که مشکل دارد. شما هر دو مشکل داريد. با ارتباط جنسی غير او ..نه مشکل تو حل خواهد شد. و نه مشکل " شما " تنها مشکل او " شايد " حل شود. و من حتی اين را هم باور ندارم.
*************************************************************
پس نوشت: از نوشته های دوستان متوجه شدم که گويا در ايران هم مشاور خانواده ، حتی در امور جنسی هم وجود دارد. چيزی که من ابدا نمی دانستم. اگر چنين است به نظر من مشورت و کمک خواستن از افراد حرفه ای بسيار مفيد خواهد بود.

[ 13:46 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

آهنگ کلاندستينو را با صدای مانو چاو بشنويم . ترجمه اين ترانه به انگليسی و ترانه های ديگر مانوچاو را در اين آدرس بخوانيد
اين آهنگ را از وبلاگ زيبای آذر قرض کردم.( که نمی دانم چرا هر کاری می کنم بلاگر لينکش را قبول نمی کند). و ترجمه متن را هم از همانجا.مانو چاو انسان است. انسانی دوست داشتنی که گاه حس می کنم ترانه هايش مرا به مرز جنون می رساند.با اينکه يک کلمه هم اسپانيايی بلد نيستم.



[ 12:41 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 3, 2003

چرا فمينيسم اينقدر دشمن دارد؟
عنوان سلسله مقاله ای است در کاپاچينوی اين هفته که از هر هفته داغ تر به بازار آمد.
دو مقاله بسيار خوب از شادی صدر و فرزانه ابراهيم زاده.
اينجا بخوانيد

[ 15:35 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

نرگس وحشت زده بود. ترس ، شرمندگی، گناه، احساساتی بود که در او معجونی ساخته بود که او را بيشتر و بيشتر به سمت خودکشی راهنمايي می کرد.
نرگس تحصيلکرده است. با مدرک دانشگاهی در يکی از شهرستانهای ايران زندگی می کرد. مدتی پيش با مردی آشنا شده بود. نرگس طوری تربيت شده بود که فکر می کرد آشنايی با مرد بايد به ازدواج بيانجامد. وگرنه چرا يک زن و يک مرد با هم ارتباط داشته باشند. مسعود به نرگس گفت که دوستش دارد و گفت که با او ازدواج خواهد کرد و ....
نرگس می ترسيد. از تمام واژه هايی که در حراسش به ياد می آورد کمک می گرفت تا بتواند ثابت کند که دختر بدی نيست. خراب نيست ، فاسد نيست و گول خورده.
نرگس وحشتزده بود. اگر خانواده بفهمند؟ اگر پدر و عموها و دايی ها بفهمند؟ اگر برادر ها بفهمند ؟ مردان همسايه ، مردان شهر، مردان کشور، مردان اين کره بزرگ خاکی....چه بلايی سر من خواهند آورد؟
نرگس پريشان بود. ديگر باکره نبود. دختری که باکره نباشد به چه دردی می خورد؟ دختری که نتواند خودش را حفظ کند چه ارزشی دارد؟ تمام ارزش يک دختر در دختر بودنش است. در بکارتش. دختری که بکارت ندارد چه ارزشی دارد؟ جامعه به او چگونه نگاه خواهد کرد؟
نرگس نگران بود. چه کنم. چه گونه از رسوايی جلو گيری کنم. چگونه کاری کنم که مادر و پدر نفهمند. راهی به من نشان بدهيد که او رامجبور به ازدواج کنم. او بايد مسئوليت کاری را که کرده قبول کند.
نرگس دنيای نا امنی را پيش رو می ديد. اگر کسی به خواستگاری آمد و خواهان ازدواج شد و فهميد که من باکره نيستم سرنوشت من چه خواهد بود ؟
اينها همه نرگس را بيشتر و بيشتر وحشتزده می کرد و نرگس قدمی بيشتر با خود کشی فاصله نداشت.
در آخرين سعی خود برای يافتن راه چاره ،نرگس از کامپيوتر دانشگاه، که هنوز بعد از اتمام تحصيل به آنجا سر می کشيد و به بهانه قرض کردن کتابی يا تکميل ساعتی را در بيرون از خانه می گذراند و دوستان قديمی را می ديد و نيز سری به وبلاگ ها می زد، ميلی برای يکی از وبلاگ ها که می گفت هميشه می خواند فرستاد. و قرعه فال به نام من ديوانه زدند.
قرار چت گذاشتيم و من سعی کردم ارزش های خودم را برای نرگس تشريح کنم. سئوالات درون ذهن نرگس صد تا اگر بود . من برايش هزار سئوال در جواب مطرح کردم.سئوالاتی که خودش می بايد پاسخی برايشان می يافت.
ـ دختر بد چيست ؟فاسد چرا؟ مگر زن و دختر گوشت يا شير هستند که فاسد و خراب بشوند ؟ برای خراب نشدنشان می شود آنها را هم در يخچال نگه داری کرد؟ کمکی می کند ؟
ـ چرا بايد خانواده بفهمند ؟ اگر درک خانواده در اين حد نيست که بتواند موقعيت تو را درک کند و برايت خطر جانی به بار دارد چه دليلی برای دانستن خانواده وجود دارد؟چرا بايد مردان و حتی زنان خانواده ( من در اين روابط معمولا نقش زنان را بهتر از مردان نمی بينم ) و يا قوم و خويش و آشنايان در مورد اين خصوصی ترين مسئله تو چيزی بدانند؟
ـ چرا دختر با از دست دادن بکارتش ارزش و شخصيت و اعتبار اجتماعی خود را از نظر اجتماع و بد تر از همه از نظر خود از دست بدهد؟ سالها تحصيل و تلاش ،سالها زندگی و مهربانی،سالها محبت و استعداد و عواطف، انسانيتت، انسان دوستی و همدردی.خلاصه تمام خصوصيت های انسانی يک انسان...همه اينها با يک بکارت از بين خواهد رفت؟ موجودی بي ارزش خواهی شد؟ چرا اجازه می دهی که اين باور بر تو مسلط شود؟ نگاهت به خودت چگونه است ؟خودت در مورد دختری در شرايط تو چه فکر خواهی کرد؟ آيا خودت باور داری که انسان هستی و بايد به عنوان يک انسان با تو برخورد شود ؟ آيا اين حق را از آشنايان و پيرامون خودت طلب می کنی ؟ از خودمان هم شروع کنيم آخر، به خودمان هم نگاه کنيم. مسئله ای که برای تو پيش آمده اگر برای دختری ديگر پيش می آمد نگاهت به او چگونه می بود؟ امروز نگاهت به خودت را تغيير بده . نگاهت را به زن و ارزش زن. وقتش است.
ـ چرا بايد با مردی ازدواج کنی که تنها قصدش هم خوابگی با تو و آنهم نه به طريق صادقانه بلکه با فريب و نيرنگ بوده. گيرم که توانستيم راضی اش کنيم . با زور. با التماس. با تهديد. اين زندگی چگونه خواهد بود ؟ آيا حق تو از آرامش و شادی زندگی مشترک همين است؟ آيا به اين راضی هستی؟ چرا ؟ آيا حق تو بيشتر از اين نيست؟
ـ کسی که مايل به ازدواج با تو بود ، بايد تو را بخواهد و تو را دوست داشته باشد. اگر نام رابطه ات را اشتباه می گذاری ، اين اشتباه جزئی از توست و اين اشتباه می تواند تو را در راه شکل گرفتن شخصيتت ياری بيشتری دهد. پس اين اشتباه هم جزئی از توست که بايد دوست داشته شود چرا که موجب شکل گرفتن شخصيت تو شده . اگر کسی به خاطر باکره نبودن تو را پس زند . ارزش يک عمر زندگی مشترک را آيا خواهد داشت ؟
ـ به دنبال کاری باش. زندگی مستقلی را برای خودت ترتيب بده. تو بالای 20 سال و کمتر از 25 ساله ای. جوانی و تحصيل کرده. سالها تحصيل برای آن نبوده است که پدر و مادر مدرک دانشگاهی را قاب کنند و به خواستگاران پز دهند که دختری تحصيل کرده دارند تا نرخ مهريه را بالا ببرند. روی پای خودت باييست و زندگی مستقلی برای خودت دست و پا کن. خودت باش و شخصيت مستقل خودت را بساز . در محيط کار اجتماعی شخصيت تو بسيار بهتر ساخته خواهد شد. روزی حتما عاشق خواهی شد و کسی را بر خواهی گزيد که تو را برگزيند، به خاطر خودت و به خاطر آنچه هستی.و برای او باکره بودن يا نبودن نرگس ارزش يکسانی خواهد داشت. و اگر هم چنين چيزی پيش نيامد ...تو زندگی خودت را همانگونه که می خواهی خواهی ساخت.
اصلا شايد اين ماجرا چندان هم بد نباشد. شايد بتواند تغيير مثبتی در زندگی تو به وجود آورد. شايد نگاهت نسبت به زندگی و رابطه تغيير کند.و بتوانی به عنوان زنی مستقل و فعال در تايين سرنوشت خودت ايفای نقش کنی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می گوييد رويايی فکر کرده ام ؟ می گوييد از دنيای واقعيت های ايران به دور هستم؟ شايد هم همينگونه باشد. نمی دانم..گفتم که قرعه فال به نام من ديوانه خورده بود و از ديوانه گان چه انتظار..
ماجرای نرگس واقعی است.همه چيز صحت دارد فقط نام اين دختر نرگس نيست. نرگس به دليل از دست دادن بکارت و جلوگيری از آبرو ريزی قدمی با خود کشی فاصله نداشت. و بيان اين ماجرا نه به دليل اين بود که خودم را قهرمان ملی نشان دهم که از مرگ دختری جوان جلوگيری کرده ام. بلکه برای اين است که نرگس در جامعه ما زياد است. نرگس ما امروز به شدت دنبال کار می گردد.خوشبختانه تحصيلات خوبی دارد که قصد قاب گرفتنش را داشت. امروز به قصد استفاده از تحصيلاتش و در پی يک زندگی مستقل به ميدان آمده .
من به نرگس وعده و وعيد الکی ندادم. به او نگفتم که زندگی مستقل زنی در اين اجتماع مردانه رقص در باغ رز است. تنها برايش حق انتخابی را نشان دادم. و دريچه ای به جهانی که شايد تا به آن موقع به آن فکر نکرده بود و شايد حتی با تربيتی که داشت آن را برای يک زن " نجيب " پسنديده هم نمی دانست.
اين ها گفته های من به نرگس بود. اينها پيشنهادات من به او بود.نمی گويم که بهترين پيشنهادات دنيا بود. نمی گويم که بهترين راه حل ها را در اختيارش گذاشتم.( کلی هم سر به سرش گذاشتم و کلی هم خنداندمش.خلاصه کلی با هم رفيق شديم )
اما نرگس واقعی است ( باور کنيد )و به او گفته ام که مسئله اش را با محفوظ بودن صد در صد هويتش در اينجا خواهم نوشت. نرگس نوشته های من را می خواند و پيشنهاد های شما را . شما چه پيش نهادی برای نرگس داريد ؟ شايد پيشنهاد شما برای زندگی نرگس بهتر از راه حل من باشد. هميشه می گويند که چند عقل بهتر از يک عقل عمل می کند.
آنها که با وبلاگ من آشنا هستند می دانند که من برای بالا بردن آمار ويزيتور و يا بالا بردن کامنت ها نمی نويسم. جان نرگس هم در خطر نيست. از مرحله خود کشی واقعا گذشته ( دختر جان حالا اينو می خونی با من لج نکنی بگی همچين هم نيست . تو رو جون مادرت ها ) اما هم من و هم نرگس مايل به دانستن نظر شما هستيم.


[ 14:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 2, 2003

حکم سنگسار امينه لوال قطعی شده.
سوسکی در وبلاگ خودش برای جمع کردن امضا برای امينه لينکی داده است.
به وبلاگ سوسکی مراجعه کنيد و امضا کنيد. هر چند که من خودم نا اميدم. سالهاست سازمانهای بين الملی زنان برای امينه تلاش می کنند. و حکم سر جای خود باقی مانده .

[ 14:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

May 1, 2003

....سری به ولاگ نوشی زدم. آه
نمی توانم چيزی بنويسم . خودتان برويد ببينيد.
ای کاش....
لعنت. لعنت. لعنت...

[ 20:28 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

با وبلاگ ايرنا محی الدين آشنايی داريد ؟
ايرنا کم می نويسد. انگار که شعار کم گوی و گزيده گوی را انتخاب کرده است . و با توجه به کارش مطمئن هستم که اگر بيشتر هم می نوشت به گزيده گويی اش لطمه ای وارد نمی شد.
ايرنا هم مثل هر زن ديگری که خود را می شناسد و جامعه و تفکر محيط بر جامعه را می شناسد به دغدغه های مسائل زنان می پردازد و به کار ترجمه آثار اولين ريد پرداخته و از طريق وبلاگش آن را در اختيار علاقه مندان می گذارد. دمت گرم و سرت خوش عزيز من. همواره سبز بمان.

[ 19:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اول ماه مه است و من هنوز در خانه ام. بايد از خودم خجالت بکشم و دارم می کشم. آماده ام که قطار را به طرف شهر بگيرم و در اين باران " بهاری " در تظاهرات روز اول ماه مه که ديگر دارد به عنوان يک عادت در می آيد شرکت کنم. وقت زيادی پس برای نوشتن نمانده.
رفتم وبلاگ آبنوس و ديدم يک آهنگ زيبای هندی گذاشته است. نمی دانم معنی اش چيست. احتمالا ربطی هم ندارد به امروز. و اگر ماخذش را بخواهم هم خودش مهربان تر از آن است که ندهد. اما فقط برای شيطنت آدرس آهنگش را بر داشتم. ( خيال می کنه رايت کليک ممنوع کرده ديگه کارش درسته :)
اينم آهنگ آبنوس
حالا که سراغ هند رفتيم در اين روز اول ماه مه يک سری هم به همسايه مان افغانستان بزنيم وصدای زيبای فرهاد دريا . من که از اين آهنگ خيلی خوشم می آيد .
برويم ....

بعد التحرير: آبنوس تاريخچه روز اول ماه مه را هم نوشته است. اگر کسی هست که نداند چرا اين روز به عنوان روز جهانی کارگر لقب گرفته و تظاهرات کارگری را يک کارناوال يا جشن به حساب بياره بد نيست نگاهی به نوشته آبنوس بيندازد. اينجا
خيلی از دوستان که در کشورهای خارجی زندگی می کنند خيلی به سادگی از ياد می برند که مردم اين کشورها برای رسيدن به آنچه دارند ، اعم از رفاه اجتماعی يا اقتصادی بهاي سنگينی برای آن پرداخت کرده اند. ( البته مشخصا اين شرايط با بمب بر سرشان کوفته نشده است)


[ 11:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ــ برويم
ــ سخنی بايد گفت
ــ جام، يا بستر، يا تنهايی ، يا خواب ؟
ــ برويم...

[ 3:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

روز اول ماه مه در سوئد تعطيلی رسمی است. ميدان های سوئد با پرچم های سرخ تزيين می شود و صفوف منزم راه پيمايی گروهای مختلف از همه سو در حرکت است و صدای سرود انترناسيونال همه جا به گوش می رسد.
برخيز ای داغ لعنت خورده.
روز اول ماه مه ، روز جهانی کارگر بر تمام انسانهايی که در جهت از بين بردن شکاف های طبقاتی و ايجاد عدالت اجتماعی و برای شعار: کار ، استقلال و برابری برای همه و در همه دنيا مبارزه می کنند مبارک باد.

[ 1:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



Powered by MT3.35