April 26, 2003

...دوستتان دارم آی...ساده گان صبور
اين وبلاگستان هم دنيای زيبايی است. پناهگاهی شده انگار ، وقتی دلت گرفته و وقتی دنيای واقعی خسته ات کرده است کامپيوترت را روشن می کنی و می روی سراغ دنيايی که غير واقعی نيست اما از احساسات و عواطف خالی نشده. سراغ بچه هايی که نديديشان و نمی شناسيشان اما گاه از ديده ها و شناخته هايت برايت عزيز تر هستند ، شايد چون خودشان هستند ، صادق هستند و همانگونه که هستند ،می نويسند.بی هيچ تظاهری. بی آنکه در پی جايزه ادبی باشند. و بی آنکه عکس های آنچنانی متفکرانه بگيرند و روی نوشته شان بکوبند.
برای من محبوب ترين خانه هايی که به آنان سر می زنم ، خانه های زنان است.هر چه دلتان می خواهد بگوييد ( نه ديگه ..حالا ما گفتيم هر چی دلتان می خواهد، اما انصافتان کجا رفته ؟:) اما از ديدن نوشته های زنان شاد می شوم. از اينکه می بينم کم کمک داريم سنت ها را کنار می گذاريم و خودمان را می شناسيم. و به توانايی های خودمان باور می آوريم. و نيز خانه های مردانی که هم صدای زنان سعی در شکستن سنت ها و قراردادهای اجتماعی دارند که زن و مرد هر دو را در بند کشيده است. اين خانه ها هم به تدريج زياد تر می شوند. و پر محتوا تر.
چندی پيش با دوستی صحبت می کردم. و صحبت وبلاگنويسی و وبلاگ نويسان شد. ميان صحبتش جمله ای گفت: می دانی که بسياری از اين دختران وقتی ازدواج کردند نخواهند نوشت ؟ می دانی ديگر ؟ ازدواج و کار و بچه و زندگی...
دلم فرو ريخت. ياد دفترچه شعر مادر افتادم که در ميان آت و آشغال های زير زمين پيدايش کرده بودم. و دلم گرفت.
حقيقتی در حرف او بود. اما اين حقيقت نيازی ندارد که به واقعيت تبديل شود.
دختران وبلاگشهر ." دختران اميد تنگ در دشت بيکران، و آرزوهای بيکران در خلق های تنگ!" نه فقط از زخم آبايی، نه ، که خود زخم به تن داريم. از زخم خود بنويسيد. از خود بنويسيد ، از انديشه هايتان ، احساستان ، روياهايتان ، آرزوهايتان. و هميشه بنويسيد . هر چه پيش آيد ، هرگونه که زندگی با شما کنار آمد و يا شما با آن ، در بودن يا نبودن وبلاگ شهر، قلمتان را در حرکت نگاه داريد و نگذاريد که روزمرگی زندگی شما را به " همسران " تبديل کند.خودتان باشيد ، در کنار هم زيستتان ، در کنار فرزندانتان و دوستانتان و بنويسيد .
قول می دهيد ؟


[ 13:55 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35