April 20, 2003

بالاخره فارسی کامپيوتر به همت يکی از دوستان راه انداخته شد. البته کلی معطلش کرد. می گفت بزار يه مدت مردا از دستت نفس راحتی بکشند، جای دوری نمی ره. اما من بهش پوليتيک زدم و از لامپنويس استفاده کردم و کپی پست و کلی بدبختی..خلاصه ديروز آمد و فارسی هم راه افتاد.
از ديشب تا حالا نتوانسته بودم هيچ وبلاگی ، بجز پرشين را باز کنم. بلاگ اسکای هم باز نمی شد. ديگه صبح زنگ زدم به ساپورت و ( نه ..جا فنجانی من ايراد نداره ) کلی سرشان داد و بيداد (الکی) . که الان ديدم درست شد.
خدا ايشالا بی وبلاگ نگذاردتون که نفهمين من چي کشيدم.
ديروز در مرکز شهر استکهلم مجاهدين تظاهرات داشتند. من و دوستانم با هم قرار داشتيم تا جايی بنشينيم و از آفتاب اولين روز گرم بهاری لذت ببريم.تصادفا !!! محل لذت بردن ما از آفتاب افتاد بالکن کافه تريای خانه فرهنگ در بالای سر تظاهرات. بنابراين گزارشی تقديمتان می کنم.
حدود 1000 نفر شرکت کننده بسيار خوب بسيج شده بودند. عکسهای مريم و مسعود. پرچم های سه رنگ ايران و پرچم سازمان مجاهدين و شورای ملی مقاومت در دست تقريبا همه بود.
تظاهرات از ساعت 10 صبح شروع شد و تا ساعت 4 بعد از ظهر ادامه يافت. بسياری از شرکت کنندگان از شهرهای ديگر سوئد و حتی از شهرهای ديگر اسکانديناوی آمده بودند.صدای بلند گو ها آنچنان بلند بود که حقيقتا به شعاع يک کيلومتر ، اگر هم کلمات را تشخيص نمی دادی حتما می فهميدی که يک خبری هست.
من شخصا بجز وقتی که صف تظاهرات رفت يه دوری بزنه و برگشت ، حدود 1.5 ساعت ، شاهد تظاهرات بودم و حتی يک شعارضد امپرياليستی و ضد جنگ داده نشد. من که نشنيدم. شعار ها تنها در حمايت بی قيد و شرط از مجاهدين به عنوان کسانی که اين سازمان را تنها راه رهايی ايران می دانند ( با اين شعار : تنها ره رهايی ، راه مجاهدين است) و حمايت از رجوی ها ( با اين شعار:ايران رجوی ، رجوی ايران) و البته بر ضد جمهوری اسلامی و شعار سرنگونی و پخش صدای رجوی و غيره بود. انگار نه انگار که جنگ است. انگار نه انگار که احتمال می رود سرنوشتی مشابه عراق در انتظار ايران باشد. انگار نه انگار که خود آمريکا مسئول بمباران پناهگاه های مجاهدين بوده است. انگار نه انگار که انسانهايی، ايرانيانی هم هستند که به شيوه آنها فکر وعمل نمی کنند و تعدادی از آنان هم در اين تظاهرات به دليل اعتراض به کشتار مجاهدين شرکت کرده بودند . از اين همه خود محوری و دگماتيزم اشکم جاری شد. تمثال های بسيار عظيم مريم و مسعود ، لبخند زنان ، بر بالای تريبون نصب شده بود ، و در موقع راهپيمايی شان به طور بسيار سازمان دهی شده ای هر کدام توسط يک دختر و يک پسر بسيار جوان ( دختران بی حجاب بودند ) حمل می شد. در منزل قبلی که بودم و تلويزيون سيمای آزادی را می گرفت، صحنه های رژه مجاهدين از جلوی عکس مريم و مسعود مرا به ياد رژه ارتش شاه از جلوی عکس شاه و شهبانو می انداخت و هر دو حالم را به هم می زد.
به جوانان درون صف نگاه می کردم. همه به سن و سال دختر من و بچه های دوستانم. به يکی از بچه ها گفتم. خوشحالم که دخترم چون خودم سرکش بار آمده است. چه کسی می تواند پرچمی به دست دختر من دهد واز او بخواهد 6 ساعت تمام آن را تکان دهد. يا همچون آن نوجوانان لباس سفيد( کفن ؟ ) بر تن کند و در جلوی اين صف راه برود. اولين چيزی که خواهد پرسيد اين خواهد بود : چرا ؟؟
در صحبت های ديروز شنيدم که می گويند که رجوی ها حدود يک ماه پيش از منطقه خارج شده اند. اين جا در ميدان سرگِل با شنيدن پيام مسعود هلهله حاضران در ميدان بلند شد. نمی دانم آيا شنيدن پيام مسعود از جايی گرم و امن برای انسانهايی که در قرارگاه مجاهدين تحت محاصره ، بدون آب و غذا و در معرض مرگ قرار دارند همين واکنش را به دنبال خواهد داشت يا نه ؟ تا کی بايد شاهد مرگ بدنه و نجات مرکزيت بود؟ تا کی بايد مهره بود ؟
وقتی شنيدم که مرضيه همراه عده ای خود را به مرز اردن رسانده و با تقاضای ورودش به اردن موافقت نشده و در آنجا سرگردان است درد بی حدی در قلبم پيچيد.
مهره نيستيم ما ، ما مهره نيستيم ...

[ 14:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35