بچه كه بودم در خانه بسيار بسيار بزرگي زندگي مي كردم. اين خانه باغ بسيار بسيار بزرگي داشت كه در آن استخري بزرگ بود . باغ با دالان بسيار بلند و تاريكي به درب حياط مي رسيد. و اين هميشه من بودم كه اگر كسي زنگ مي زد, اين دالان طولاني و تاريك را با ترس و لرز فراوان طي مي كردم, تا به درب حياط برسم و درب را باز كنم. ماموريت پدر كه در آن شهر تمام شد, ما به تهران اسباب كشي كرديم و خاطره آن خانه بزرگ و باغ و استخر و دالان تاريك و بسيار بلندش با من زندگي كرد. سالها بعد ,به عنوان يك بزرگسال به آن شهر برگشتم و خانه را پيدا كردم. وقتي كه صاحبخانه جديد با مهرباني تمام به من اجازه داد تا به درون خانه بروم تا مدتي از حيرت دهانم باز مانده بود. آن خانه بسيار بزرگ خانه كوچك دو طبقه اي بيش نبود. باغ بسيار زيبا و بزرگ ما باغچه كوچكي بود و آن استخر بزرگ حوض كوچكي كه اگر در ميانش مي ايستادي آب به زحمت به غوزك يايت مي رسيد.و آن دالان بلند و تاريك و ترسناك تنها دو متر طول داشت كه با يك لامپ كوچك همچون روز روشن شده بود. از صاحب خانه پرسيدم كه آيا در شكل خانه دست برده و او گفت كه متاسفانه پول كافي براي اين كار نداشته اند و خانه به همان شكلي كه ساخته شده باقي است تا آن كه پولي به دست بياورند و تعمير اساسي كنند.خانه همان خانه كودكي من بود. به همان شكل. يكي از دوستان من مسافر است. به زودي براي اولين بار بعد از 16 سال به ايران باز مي گردد. و امشب كه با هم صحبت مي كرديم سخن از ترسي مي گفت كه او را در بر گرفته است. باز سازي رابطه هايي كه سالهاست به عنوان خاطره اي شايد در آمده است. ديدن خيابان هاي كودكي, دوستان قديمي,تجديد ديدار.بعد از اين همه سال همه ما بسيار تغيير كرده ايم. آيا در اين دوباره شناسي همديگر راهي به هم خواهيم جست ؟ آيا اين دوباره شناسي شكستي خواهد بود در ذهن ما , آيا دوستان قديمي را دوباره پيدا خواهيم كرد يا آنها را براي هميشه از دست خواهيم داد؟ كمي شلوغ بازي در آوردم تا شايد دلهره اش را تخفيف دهد. اما مي دانم كه زماني كه نوبت من برسد ترسم از او بيشتر خواهد بود. با اين همه يك مسئله برايم روشن است. خانه كودكي من واقعي نبود. آن خانه جز در روياي من وجود نداشت. و آن خانه با آن ملاقات فرو ريخت. به جاي آن خانه اي بر پا شد كه واقعي بود. شايد خانه جديد همان فاصله ميان دنياي رويايي كودكي و دنياي واقعي بزرگسالي بود. فاصله اي كه طي كردن آن براي ورود به دنياي واقعيات لازم است. همه ما دوستاني در زندگي خود داشته ايم كه گمشان كرديم. و دوستي هاي جديدي را شكل داديم. اگر از دوستان زمانهاي دور خود انتظار زيادي نداشته باشيم و به آنان اين حق را بدهيم كه دور از ما و بسيار متفاوت از ما رشد كرده باشند از آنچه در امروز از هم مي بينيم حيرت نخواهيم كرد. اگر از يكديگر در خاطراتمان قصر نساخته باشيم ,از ديدن اينكه اين قصر ها ,در حقيقت ,خانه هاي كوچك و زيبايي هستند كه سرپناهي امن براي انساني مي تواند باشد, صرفا شاد خواهيم بود. رمز ديدار مجدد شايد به همين سادگي باشد. به همين سادگي.