April 30, 2003

مدت زيادی از وعده های دمکراسی آمريکا نمی گذرد که خبر کشتار تظاهرات کنندگان در عراق می رسد. آمريکا که دمکراسی را به صورت بمب و خمپاره بر خانه و کاشانه مردم عراق باريد امروز با گشودن آتش به روی مردم عراق به خوبی نشان می دهد که دمکراسی که به مردم هديه کرده است چگونه دمکراسی است و اين مردم بابت " آزادی " خود چه بهای سنگينی بايد بپردازند؟ آری... خود آزادی را .
امروز که خبر کشته شدن حداقل 13 نفر و مجروح شدن بيش از 75 نفر را در تظاهرات ضد آمريکايی می خواندم ، به آمريکا فکر می کردم. آيا تضاهراتی مشابه در آمريکا تلفاتی چنين به دنبال می آورد؟ يا اين دمکراسی آمريکايی است که برای کشورهای اشغال شده تجويز می گردد. فلسفه ای که پشت اين کشتار بی محابای انسانها بود چيست ؟ " شما مردم نمک نشناس که دو ماه پيش جرات بيرون آمدن و تظاهرات بر عليه صدام را نداشتيد چرا به همان شيوه زندگی ادامه نمی دهيد ؟ حقيقتا آيا باور کرده ايد که چيزی عوض شده است ؟"
راستی چرا جهان در مورد چنين جنايتی سکوت کرده است ؟ چرا کسانی که از جنگ حمايت می کردند و معتقد بودند که آمريکا صلح و آزادی به مردم عراق هديه می دهد در مقابل کشتار مردم در تظاهرات ضد آمريکايی عراق چيزی نمی گويند ؟ آيا هنوز از اماله دمکراسی توسط آمريکا حمايت می کنند ؟ آيا توجيحی برای کشتار تظاهرات کنندگان وجود دارد؟ در بمباران ها و کشتار انسانها توسط ارتش آمريکا در زمان رژيم عراق به راحتی صحبت از بهای آزادی بود. بهايی که بايد پرداخت شود.در اين تظاهرات مردم عراق بهای چه چيزی را پرداخت کردند ؟ بهای قبول سلطه اربابی جديد تحت نام دمکراسی ؟ آيا وقت آن نرسيده که دوستانی که از جنگ حمايت می کردند ـ و من منظورم انسانهای صادق است و نه نوکران سرمايه داری و امپرياليستی که به بهای خون انسانها جيب های خود را پر می کنند ـ بپذيرند که منافع مردم عراق ودمکراسی و آزادی نبود که موجب باريدن بمب ها بر سر مردم شد. رژيم اهدايی آمريکا رژيمی در جهت تامين منافع مردم نيست؟
مسئله بر سر اين نيست که ديروز چه کسی با جنگ مخالفت می کرد و چه کسی حمايت می کرد. امروزه تبليغات قادر است بسياری حقايق را آنچنان وارونه نشان دهند که تشخيص دروغ از واقعيت بسيار مشکل می شود. مسئله اين نيست که ديروز چه کسی حق داشته است و مسابقه ای هم در ميان نيست. برای همراه شدن هرگز دير نيست . راه دراز است و تنها انبوه همراهان از سختی راه کم خواهد کرد.همراه شويم .
شايد بتوانيم با عدم حمايت از بوش و يا پايان دادن به حمايت خود از او ، آمريکا را مجبور به ترک عراق کنيم . شايد بتوانيم از وقوع جنگ های بعدی به خاطر نفت و ديگر منافع اقتصادی آمريکا خود داری کنيم . يک صدا خواستار خروج آمريکا از منطقه شويم . به انتظار نوبت خود نمانيم . همراه شويم .

[ 22:37 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

يك خبر خوب. منيرو رواني پور وبلاگ نويس شد. اينجا را كليك كنيد. درخواست بزرگي است اگر بخواهم اين خبر را منتشر كنيد ؟

[ 13:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 29, 2003

يکی از دوستان گفت که انگار سايت هادی در ايران با همه اکانت ها ديده نمی شود. فکر کردم شما را به دو قطعه صدای هادی مهمان کنم.
اين يکی قصيده ای است در وصف خاتمی
و اين يکی نگاهی است به ترانه های ايرانی از ديدی ديگر
اين رو هم بگم که به نظر من دومی بسيار جالب تر است .

[ 22:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 28, 2003

يکی از دوستانم زنگ زد و خبر بسيار تاسف آوری را داد. زنی ايرانی ، 47 ساله ، بعد از حدود 5 سال دربدری در سوئد و دريافت اخراج های متعدد و فراری شدن و .... چند روز پيش پاسخ آخرين تقاضای اقامت خود را در سوئد می گيرد . و با شنيدن خبر منفی بودن نتيجه تقاضای اقامت ، نقش زمين مي شود و... ميميرد.
باورتان می شود ؟ ميميرد.... به همين ساده گی
اين خانم بيماری عجيب و غريبی هم نداشت. آنطور که پرسيدم و دانستم بيماری قلبی نداشت. اما زندگی سختی داشته است و سوئد را به عنوان مکانی برای آرام گرفتن انتخاب کرده بود.
من او را ابدا نمی شناختم. اما از شنيدن اين خبر حال عجيبی به من دست داد. زنی که به دنبال آرامش سالها دربدری را تحمل کرده است. و آخرين اميدش را نقش بر آب می بيند ، بار ها و بارها درهای بسياری را به روی خود بسته می بيند و باز هم تلاش می کند. قلبش ديگر تحمل دری ديگر را که در رويش بسته شد نياورد. قلبش تحمل تحقير ها و توهين هايی را که بابت اشتغال به کار های سياه بابت تامين معاش می کرد نياورد. نيامده بود به سوئد که تحقير شود و توهين بشنود. اما غير قانونی بودن بجز اين بدنبال نداشت و ندارد. و قلبش اين همه را تاب نياورد....و ايستاد...برای هميشه ايستاد. فقط 47 سال.
آه ...اين جنايت است. جنايتی که نمی توانی برايش خفت کسی را بگيری...جنايتی قانونی..
خواهد آمد آيا روزی که هيچ انسانی در هيچ کجای اين دنيای بزرگ غير قانونی نباشد ؟
ثقل زمين کجاست ؟ و ما در کجای خاک جهان ايستاده ايم ؟؟؟؟؟
( به دليل در نظر گرفتن مصالح خانواده اين خانم ، چه آنان که در سوئد زندگی می کنند و چه آنان که در ديگر کشورها ....از آوردن نام اين عزيز خود داری می کنم )

کجای اين زمين خدايا جای موندنه ؟ از اين سر دنيا تا اونسر غربت منه
با تشکر از افشين اين آهنگ را در سايت او پيدا کردم و برای اين نوشته خيلی مناسب به نظر می آمد.
اين هم خود آهنگ، برای دوستانی که سرعت اينترنتشان اجازه نمی دهد ويدئو را ببينند اعـــــتراض از شهرزاد سپانلو ( بعله...دختر آقای سپانلو )

[ 21:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 27, 2003

زن ، مرد و بچه در پياده روی خيابان قدم زنان می رفتند. بچه گازی به ساندويچ سوسيسی که در دست دارد می زند و فريادش به هوا بلند می شود.
ـ مامـــــــــــــان !!!! اين که آشغاله . مزه گه می ده .
مادر که از فرياد بچه لوسش هراسناک شده انگار که خيالش جمع شده باشد ، با مهربانی می گويد : عيب نداره عزيزم ...بده بابا بخوره .
پدرنگاهی مستاصل به من ـکه از نگاهم معلوم است گفتار فارسی شان را متوجه شده ام و به زور جلوی خنده ام را گرفته ام ـ می کند و می گويد : بعــــــــــــــــــــــله !!!!

[ 21:16 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

:)هميشه از خودم می پرسيدم اين مردا چی در اين فوتبال می بينن که از جلو تلويزيون تکون نمی خورند


[ 13:15 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

دارد باران می آيد ، من هم وقتی باران می گيرد خيلی رمانتيک می شوم .
بياييد به ترانه ای از لاينال ريچی گوش کنيم.
Hello, Is it me you are looking for

[ 12:34 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 26, 2003

:ذيلا توضيح می دهيم که چرا حمله بوش به ايران که روزی سه بار هم تهديد می کند بی فايده است
آمريکايی ها هيچ وقت موفق به شناسايی نقاط استراتژيک ما نمی شوند، چون نقاط استراتژيک ما معمولا يک جای ديگر است. مثلا نيروهای نظامی ما مشغول کار فرهنگي هستند، نيروهای فرهنگی ما مشغول عمليات سياسی هستند، نيروهای اطلاعاتی کار خبری می کنند، تروريست ها فيلم بازی می کنند ، ناشرين ما خريد و فروش کشتی می کنند ، نيروهای مطبوعاتی ما کار اطلاعاتی می کنند، تاجر ها مشغول امور خيريه هستند و همين طور بگير و برو تا پايين .
آمريکا به اين اميد به ايران حمله می کند که در صورت حمله به ايران کارها متوقف شود و مردم در فشار قرار مي گيرند، ذر ايران سالهاست که کار ها متوقف است و هيچ کس هم احساس ناراحتی نمی کند.
در ايران برای اداره حکومت چهار گروه مطرح هستند، يک گروه محافظه کاران هستند که با آمريکا دشمن هستند. يک گروه اصلاح طلبان هستند که با آمريکا مخالفند، يک گروه بر انداز هستند که به اين دليل با حکومت ايران دشمن هستند که فکر می کنند حکومت ايران آمريکايی است و يک گروه ايرانيان طرفدار آمريکا هستند که اکثرا در آمريکا زندگی می کنند و حتی برای حکومت کردن هم حاضر نيستند به ايران بيايند ، بنابر اين حکومت ما جايگزين ندارد.
حمله آمريکا به سازمانهای اداری و وزارتخانه های ايران به ما زيان چندانی نمی زند ، چون در اين سازمان های اداری اتفاق خاصی نمی افتد. حمله آمريکا به تاسيسات صنعتی ايران در بسياری از موارد به نفع ماست چون دولت مانده است چطور آنها را تعطيل کند.

مطلب فوق به وسيله ميل به دست من رسيد. طنز جالبی به نظرم آمد که فکر کردم با شما شريک شوم. نويسنده آن در ميل ذکر نشده است و مطمئن نيستم ، اما احتمال می دهم از نبوی باشد. اگر اطلاع موثقی داريد بگوييد تا نام نويسنده را بنويسم.

[ 22:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

...دوستتان دارم آی...ساده گان صبور
اين وبلاگستان هم دنيای زيبايی است. پناهگاهی شده انگار ، وقتی دلت گرفته و وقتی دنيای واقعی خسته ات کرده است کامپيوترت را روشن می کنی و می روی سراغ دنيايی که غير واقعی نيست اما از احساسات و عواطف خالی نشده. سراغ بچه هايی که نديديشان و نمی شناسيشان اما گاه از ديده ها و شناخته هايت برايت عزيز تر هستند ، شايد چون خودشان هستند ، صادق هستند و همانگونه که هستند ،می نويسند.بی هيچ تظاهری. بی آنکه در پی جايزه ادبی باشند. و بی آنکه عکس های آنچنانی متفکرانه بگيرند و روی نوشته شان بکوبند.
برای من محبوب ترين خانه هايی که به آنان سر می زنم ، خانه های زنان است.هر چه دلتان می خواهد بگوييد ( نه ديگه ..حالا ما گفتيم هر چی دلتان می خواهد، اما انصافتان کجا رفته ؟:) اما از ديدن نوشته های زنان شاد می شوم. از اينکه می بينم کم کمک داريم سنت ها را کنار می گذاريم و خودمان را می شناسيم. و به توانايی های خودمان باور می آوريم. و نيز خانه های مردانی که هم صدای زنان سعی در شکستن سنت ها و قراردادهای اجتماعی دارند که زن و مرد هر دو را در بند کشيده است. اين خانه ها هم به تدريج زياد تر می شوند. و پر محتوا تر.
چندی پيش با دوستی صحبت می کردم. و صحبت وبلاگنويسی و وبلاگ نويسان شد. ميان صحبتش جمله ای گفت: می دانی که بسياری از اين دختران وقتی ازدواج کردند نخواهند نوشت ؟ می دانی ديگر ؟ ازدواج و کار و بچه و زندگی...
دلم فرو ريخت. ياد دفترچه شعر مادر افتادم که در ميان آت و آشغال های زير زمين پيدايش کرده بودم. و دلم گرفت.
حقيقتی در حرف او بود. اما اين حقيقت نيازی ندارد که به واقعيت تبديل شود.
دختران وبلاگشهر ." دختران اميد تنگ در دشت بيکران، و آرزوهای بيکران در خلق های تنگ!" نه فقط از زخم آبايی، نه ، که خود زخم به تن داريم. از زخم خود بنويسيد. از خود بنويسيد ، از انديشه هايتان ، احساستان ، روياهايتان ، آرزوهايتان. و هميشه بنويسيد . هر چه پيش آيد ، هرگونه که زندگی با شما کنار آمد و يا شما با آن ، در بودن يا نبودن وبلاگ شهر، قلمتان را در حرکت نگاه داريد و نگذاريد که روزمرگی زندگی شما را به " همسران " تبديل کند.خودتان باشيد ، در کنار هم زيستتان ، در کنار فرزندانتان و دوستانتان و بنويسيد .
قول می دهيد ؟


[ 13:55 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 25, 2003



خانه سياه است
فيلم مستندی که فروغ فرخزاد از جزامخانه تهيه کرد. فيلمی که خودِ شعر است .
فيلم را در اينجا ببينيد.

[ 20:23 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 24, 2003

امشب کانال چهار سوئد در برنامه ای به نام "حقيقت سرد" ( هر کی می گه ترجمه بدی است خودش بياد بهتر ترجمه کنه :) در مورد سرمايه گذاری های جديد در عراق صحبت کرد و اينکه چقدر کشورهای اروپايی از اينکه آمريکا زمام کل امور را در دست گرفته است شاکيند.
اما بخش ديگری از اين برنامه در مورد سلاحهای شيميايی و اتمی کشوری در خاور ميانه بود که هيچ حرفی از آن زده نمی شود . کشوری که در رده هفتيمين کشور مسلح دنيا از نظر سلاح های بيولوژيک و شيميايی و اتمی قرار دارد اما ابدا در زمره کشورهايی که قرار است خلع سلاح بشوند قرار ندارد. و اين کشور غير از اسرائيل کدام می تواند باشد ؟
مرده خای وانونو ، دکترای فلسفه ، اولين کسی بود که با عکس و مدرک جهان را از پروژه های سری اسرائيل در جهت کسب سلاحهای اتمی خبر دار کرد. او مجبور به ترک کشور و پناهنده شدن به استراليا شد و مذهب خود را از يهودی به مسيحی تغيير داد. وانونو مدتی بعد در انگليس توسط پليس مخفی اسرائيل دزديده شد و به اسرائيل باز گردانده شد و در دادگاه کاملا مخفی به 18 سال زندان محکوم شد. وانونو اکنون 17 مين سال زندان خود را می گذراند و 11 سال ازمحکوميت خود را در زندان انفرادی ، بدون پنجره و محفظه هوای سالم گذرانده . وانونو به گفته ای بيش از هر انسان زندانی ديگر در انفرادی سپری کرده است.و تنها در يکی دو ساله اخير اجازه ملاقات به او داده شده که در يکی از اين ملاقات ها از او عکس هايی گرفته شد. ملاقات های او هنوز تحت نظر انجام می گيرد ، چرا که دولت اسرائيل همچنان معتقد است که او اطلاعاتی دارد که هنوز در اختيار دولت اسرائيل نگذاشته است.



[ 21:22 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 23, 2003

ـ بهش گفتم: خوب اگر سکس بد می خواستم ، شوهر می کردم. لااقل هرچی نبود بار زندگی نصف می شد. اما نه اين رو داشتم و نه اون رو.
اين را گفت و خنديد.
ـ نه اينکه فکر کنی سعی نکردم ، باور کن بهش علاقه داشتم و سعی خودم را هم کردم . اما براش مهم نبود.
ـ خوب شايد بلد نبود.
ـ خوب ياد می گرفت. می فهمی؟ اينها آموختنی است. خيلی از ما با فرهنگ و سنتی که ازش آمديم در مورد بدن خود و پارتنر مون اطلاع کافی نداريم ، چگونگی ارضاء جنسی زنان، آموزشی است که ميشه کسب کرد اما براش مهم نبود. تاره راجع به ارضاء جنسی خودش هم زياد چيزی نمی دانست و فکر می کرد انزال همان ارضاء است، و چون مرد تقريبا در هر شرايطی به تخليه می رسه پس ارضاء همينه . خودش می گفت با تو درِ يک دنيای تازه به روم باز شد و رابطه جنسی برايم معنی جديدی پيدا کرد . اما وقتی در مورد ارضاء خودم با او حرف می زدم ،گوش نبود. گيرنده نبود.انگار يک جور پررويی معنی اش می کرد. يک جور وقاحت. انگار که ارضاء فقط حق او بود وقتی بهش می گفتم که مرد حتی در صورت ارضاء کامل زن بيشتر از رابطه لذت می بره ، چپ چپ نگاه می کرد و می گفت: تو انگار خيلی کار کشته ای؟ بلاخره نگفتی قبل از من چند تا دوست پسر داشتی. بهش می گفتم : نگفتم چون نپرسيدم. چون توقع نداشتم با 43 سال سن باکره باشی. اما تو اين توقع را از من که هم سن تو هستم داری که قبل از تو مرده بوده باشم و تو با اسب سپيد بر خانه ام فرود آمده باشی ...
ادامه داد : تازه ادای شوهر ها را هم در می آورد و بايد راپورت يوميه هم می دادم.
و ادامه داد: عطايش را به لقايش بخشيدم. می دونم که در سفر بعديش به ايران خانواده اش دختر جوان و زيبايی را برايش آماده خواهند کرد. که طفلک بيايد اينجا و به آقا از گل نازک تر هم نگويد که آقا حکم ديپورت را کف دستش نگذارد.
مدتها بود که می شناختمش ، تقريبا هم زمان جدا شده بوديم و او هم سخت با شرايط زندگی جنگيده بود تا تنها فرزندش را از آب و گل در آورد. مثل خودم قيد زندگی مشترک و خانه ويلايی و آسايش مالی را زده بود ومثل خودم آپارتمان کوچکش را بهترين جای دنيا می دانست. زنی مستقل و قوی بود . بی پروا بود و رک گو. گاه که با هم گپ می زديم و از برخورد هايش می گفت به شوخی برايش می خواندم : با اين ادا ها که داری..هيشکی خاطرخوات نمی شه. و او می خواند : ديگ به ديگ می گه روت سياه...
و امروز باز روبروی هم نشسته بوديم و در مورد رابطه سخن می گفتيم . رابطه ای ديگر که نا بسامانی هايش آنچنان سنگين شد که "عتايش را به لقايش بخشيد "
مردی که سکسواليته او را به رسميت نمی شناخت و برای ارضاء جنسی همبسترش اهميت قائل نمی شد. مردی که دانش او را در مورد رابطه جنسی مورد پرسش قرار می داد و از اين طريق اخلاق و پرينسيپ های او را زير سئوال می برد. مردی که بيش از آنکه به او و رابطه اش با او توجه کند به رابطه های قبلی او و تعداد و چگونگی آنها علاقه مند بود. مردی که به دنبال زنی می گشت و موجودی پيچيده به نام انسان يافته بود و از اين يافته خود چندان خوشنود نبود.





[ 21:39 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

[ 21:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

...اين يک ياد آوری به خودم است. گاهی انگار فراموش می کنم



آنگونه بنويس که انگار هيچکست نمی خواند.
آنگونه بخوان که انگار هيچکست نمی شنود.
آنگونه برقص که انگار هيچکست نمی بيند


[ 14:54 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

گاهی غنيمت است
گاهی غنيمت است زخم
گاهی غنيمت است نمک.


[ 14:34 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 22, 2003
[ 17:06 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

خانم نادره افشاری، شما نام کوچکتان هيتلر نبود ؟
آن نيروهای " ملی، آزادی خواه و دمکراتی " که شما از آنها نام می بريد و در سقاوت کامل راه تنفس آنان را در قتل عام ديگر انسانها می بينيد ، نه ملی هستند، نه آزادی خواه و نه دمکرات.ديکتاتور های کوچکی هستند که سعی دارند از پس سفره نه چندان سخاوتمندانه آمريکا تکه استخوانی به نيش کشند. خانم افشاری، در هيچ فرهنگ لغتی دمکراسی و آزادی خواهی با فاشيسم و قتل عام هم معنی نبوده است. منبع اطلاعاتی خود را تغيير دهيد.

[ 17:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اگر به اين مطلب لينک ندهم اموراتم نمی گذره.
بعد التحرير.
يک غلط عمده داشت، به جای رهبری در دو جا نوشته بودم مرکزيت ، با يه غلط املايی می شه دوغلط 18.
در ضمن در همان سايت ديدگاه جوابی هم به من داده شده است. من جواب را بسيار احساساتی و غير عقلانی تشخيص دادم و به همين دليل به آن لينک نمی دهم اما در سايت مشخص است.می گويم غير عقلانی ، نه به اين دليل که با نوشته من مخالفت کرده است. غير عقلانی به اين دليل که ابدا به موضوع نپرداخته اند و شروع به برچسب زنی و رژيمی و انگليسی ( و نه آمريکايی ) خواندن من کرده اند،ـ البته من با اين"عزيزان" سالهاست که آشنا هستم، و اين نوع برچسب ها را وقتی تصميم به نوشتن گرفتم به جان خريده بودم. به طريقی با بوش هم عقيده اند که آنکس که با ما نيست بر ماست ـ پيدا کردن سايت که چندان مشکل نيست.هست ؟

[ 16:52 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 21, 2003
[ 16:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

صدای پای تشنگی

[ 13:23 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

سينا مطلبی، روزنامه نگار و نويسنده وبگرد که به دادگاه احضار شده بود در بازداشت به سر می برد.برای آزادی سينا امضا جمع آوری می شود. در صورت امکان به اين آدرس برويد و فرم درخواست آزادی سينا را پر کنيد.


[ 10:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 20, 2003

بالاخره فارسی کامپيوتر به همت يکی از دوستان راه انداخته شد. البته کلی معطلش کرد. می گفت بزار يه مدت مردا از دستت نفس راحتی بکشند، جای دوری نمی ره. اما من بهش پوليتيک زدم و از لامپنويس استفاده کردم و کپی پست و کلی بدبختی..خلاصه ديروز آمد و فارسی هم راه افتاد.
از ديشب تا حالا نتوانسته بودم هيچ وبلاگی ، بجز پرشين را باز کنم. بلاگ اسکای هم باز نمی شد. ديگه صبح زنگ زدم به ساپورت و ( نه ..جا فنجانی من ايراد نداره ) کلی سرشان داد و بيداد (الکی) . که الان ديدم درست شد.
خدا ايشالا بی وبلاگ نگذاردتون که نفهمين من چي کشيدم.
ديروز در مرکز شهر استکهلم مجاهدين تظاهرات داشتند. من و دوستانم با هم قرار داشتيم تا جايی بنشينيم و از آفتاب اولين روز گرم بهاری لذت ببريم.تصادفا !!! محل لذت بردن ما از آفتاب افتاد بالکن کافه تريای خانه فرهنگ در بالای سر تظاهرات. بنابراين گزارشی تقديمتان می کنم.
حدود 1000 نفر شرکت کننده بسيار خوب بسيج شده بودند. عکسهای مريم و مسعود. پرچم های سه رنگ ايران و پرچم سازمان مجاهدين و شورای ملی مقاومت در دست تقريبا همه بود.
تظاهرات از ساعت 10 صبح شروع شد و تا ساعت 4 بعد از ظهر ادامه يافت. بسياری از شرکت کنندگان از شهرهای ديگر سوئد و حتی از شهرهای ديگر اسکانديناوی آمده بودند.صدای بلند گو ها آنچنان بلند بود که حقيقتا به شعاع يک کيلومتر ، اگر هم کلمات را تشخيص نمی دادی حتما می فهميدی که يک خبری هست.
من شخصا بجز وقتی که صف تظاهرات رفت يه دوری بزنه و برگشت ، حدود 1.5 ساعت ، شاهد تظاهرات بودم و حتی يک شعارضد امپرياليستی و ضد جنگ داده نشد. من که نشنيدم. شعار ها تنها در حمايت بی قيد و شرط از مجاهدين به عنوان کسانی که اين سازمان را تنها راه رهايی ايران می دانند ( با اين شعار : تنها ره رهايی ، راه مجاهدين است) و حمايت از رجوی ها ( با اين شعار:ايران رجوی ، رجوی ايران) و البته بر ضد جمهوری اسلامی و شعار سرنگونی و پخش صدای رجوی و غيره بود. انگار نه انگار که جنگ است. انگار نه انگار که احتمال می رود سرنوشتی مشابه عراق در انتظار ايران باشد. انگار نه انگار که خود آمريکا مسئول بمباران پناهگاه های مجاهدين بوده است. انگار نه انگار که انسانهايی، ايرانيانی هم هستند که به شيوه آنها فکر وعمل نمی کنند و تعدادی از آنان هم در اين تظاهرات به دليل اعتراض به کشتار مجاهدين شرکت کرده بودند . از اين همه خود محوری و دگماتيزم اشکم جاری شد. تمثال های بسيار عظيم مريم و مسعود ، لبخند زنان ، بر بالای تريبون نصب شده بود ، و در موقع راهپيمايی شان به طور بسيار سازمان دهی شده ای هر کدام توسط يک دختر و يک پسر بسيار جوان ( دختران بی حجاب بودند ) حمل می شد. در منزل قبلی که بودم و تلويزيون سيمای آزادی را می گرفت، صحنه های رژه مجاهدين از جلوی عکس مريم و مسعود مرا به ياد رژه ارتش شاه از جلوی عکس شاه و شهبانو می انداخت و هر دو حالم را به هم می زد.
به جوانان درون صف نگاه می کردم. همه به سن و سال دختر من و بچه های دوستانم. به يکی از بچه ها گفتم. خوشحالم که دخترم چون خودم سرکش بار آمده است. چه کسی می تواند پرچمی به دست دختر من دهد واز او بخواهد 6 ساعت تمام آن را تکان دهد. يا همچون آن نوجوانان لباس سفيد( کفن ؟ ) بر تن کند و در جلوی اين صف راه برود. اولين چيزی که خواهد پرسيد اين خواهد بود : چرا ؟؟
در صحبت های ديروز شنيدم که می گويند که رجوی ها حدود يک ماه پيش از منطقه خارج شده اند. اين جا در ميدان سرگِل با شنيدن پيام مسعود هلهله حاضران در ميدان بلند شد. نمی دانم آيا شنيدن پيام مسعود از جايی گرم و امن برای انسانهايی که در قرارگاه مجاهدين تحت محاصره ، بدون آب و غذا و در معرض مرگ قرار دارند همين واکنش را به دنبال خواهد داشت يا نه ؟ تا کی بايد شاهد مرگ بدنه و نجات مرکزيت بود؟ تا کی بايد مهره بود ؟
وقتی شنيدم که مرضيه همراه عده ای خود را به مرز اردن رسانده و با تقاضای ورودش به اردن موافقت نشده و در آنجا سرگردان است درد بی حدی در قلبم پيچيد.
مهره نيستيم ما ، ما مهره نيستيم ...

[ 14:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 19, 2003

از وبلاگ گيره ميلي داشتم. آقا زاده اي برايم هنر خودش را فرستاده بود. چيزي كه در گيره آن لاين گذاشته بود. نوشته بود اگر حالتان بد مي شود باز نكنيد . بعد گله نكنيد. ( يه همچين چيزي) و ننوشته بود در مورد چيست . خوب خودش هم مي داند كه چنين نوشته اي خواننده را تحريك مي كند. من گذاشتم به حساب صحنه هاي جنگ كه مي دانم حالم را مي گيرد اما تحملش را دارم.
روي لينك را كليك كردم و ....مشمئز كننده ترين صحنه اي كه تا به حال به عنوان فيلم سكسي ديده ام در مقابل چشمانم به حركت در آمد. به سرعت صفحه را بستم و با عجله ميل را ديليت كردم.
حالا سئوالم اين است. چرا ؟؟
اگر شما به علت بيماري هايي كه داريد از اينگونه فيلم ها لذت مي بريد , و آن را آن لاين هم قرار مي دهيد, چرا آن را براي ديگران ميل مي كنيد ؟ آيا فكر مي كنيد هنر كرده ايد و يا تحفه اي گرانبها يافته ايد كه حتما بايد شخصي به اطلاع مردم برسد كه لينك را ميل مي كنيد؟ يا اينكه چون مي دانيد من نسبت به اين مسئله موضع دارم, به قصد آزار, براي فقط من و يا ديگر زنان فمينيست مي فرستيد؟
فكر مي كنيد من و ديگر دوستاني كه در اين رابطه كار مي كنند , كم با بيماران جنسي كه از ديدن اين صحنه ها لذت مي برند سر و كار داشته ام ؟ پس سرگرمي هاي متعفن و مشمئز كننده تان را براي خود نگاه داريد و مرا به خود بگذاريد. در خواست بزرگي نيست...هست ؟

[ 12:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

April 18, 2003

اعتراض به كشتار مجاهدين آري , حمايت از سازمان مجاهدين هرگز.
چند روزي است كه در ميدان مركزي شهر استكهلم ( سرگل ) طرفداران سازمان مجاهدين خلق ايران تحصن كرده اند و فردا در همان مكان تظاهراتي بر پا است .
به قول يكي از دوستانم من مادر زاد معترضم. به همه حق كشي ها و نابرابري ها اعتراض كرده و مي كنم . صدايم همه جا بلند است ( زيادي هم بلند است . انگاري كه بلند گو قورت داده باشم) و در اين مورد هم اعتراض مي كنم. براي من مسئله بسيار ساده است. اگر گروه ديگري انسان در محاصره و تنگنايي اين چنين مي ماندند و خطر قتل عام تهديدشان مي كرد به آن هم اعتراض مي كردم. حتي اگر اين گروه تعدادي پاسداران رژيم بودند هم اعتراض مي كردم. اما اين چند روزه اعلاميه ها و اطلاعيه هاي مربوط به تظاهرات فردا را خواندم. در اطلاعيه ها نوشته شده : فراخوان به تظاهرات . از مجاهدين خلق حمايت كنيم.
نه...من نيستم. من به كشتار مجاهدين اعتراض مي كنم. آن را خلاف تمام اصول انساني مي دانم . اما از اين گروه پشتيباني و حمايت نمي كنم . من زير پستر هاي بزرگ مريم و مسعود رجوي ( كه معلوم نيست در اين تنگنا چه كرده اند و آيا اين شايعه درست است كه باز فرار را به قرار ترجيح داده و جان خود را به در برده اند و ديگران را در مخمصه باقي گذاشته اند تا با سرنوشتي نامعلوم, و احتمالا مرگ روبرو شوند يا نه ) به هيچ تظاهراتي نخواهم پرداخت ,و از سازماني به اين حد سكتاريستي ( البته اين فقط يكي از انتقادات من به سازمان مجاهدين است, باقيش مانده ) حمايت نخواهم كرد.
اين دوستان در اين شرايط, حداقل مي توانستند با طرح شعار اعتراض به كشتار مجاهدين به جاي شعار حمايت , تعداد بيشتري از طرفداران حقوق بشر را كه تمايلي به اينكه زير پرچم سازمان يا ايدوئولوژي خاصي ( در اينجا اسلامي ) بروند, ندارند را گرد هم آرند و اعتراض گسترده تري را سامان دهند. متاسفانه لازمه اعتراض هاي انسان دوستانه و سازمان دادن آنها داشتن فرهنگي است كه من بدون اغراق , سازمان مجاهدين را از آن بسيار دور ديده ام.

[ 21:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

آي كه الهي موش كور تو رو بخوره كه نفهمه چه گ..ي خورده. آخه اين چه وضعه اي ايران خوندنه ؟؟؟

[ 10:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


يه وقت فكر نكنين احساسات ناسيوناليستيم زده بالا ها..
همين جوري, گفتم دور هم باشيم :)


[ 10:15 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

بياييد در اين صبح زيبا به آهنگي از شكيرا گوش كنيم

[ 10:04 | مهشيـد |