مدت زيادی از وعده های دمکراسی آمريکا نمی گذرد که خبر کشتار تظاهرات کنندگان در عراق می رسد. آمريکا که دمکراسی را به صورت بمب و خمپاره بر خانه و کاشانه مردم عراق باريد امروز با گشودن آتش به روی مردم عراق به خوبی نشان می دهد که دمکراسی که به مردم هديه کرده است چگونه دمکراسی است و اين مردم بابت " آزادی " خود چه بهای سنگينی بايد بپردازند؟ آری... خود آزادی را . امروز که خبر کشته شدن حداقل 13 نفر و مجروح شدن بيش از 75 نفر را در تظاهرات ضد آمريکايی می خواندم ، به آمريکا فکر می کردم. آيا تضاهراتی مشابه در آمريکا تلفاتی چنين به دنبال می آورد؟ يا اين دمکراسی آمريکايی است که برای کشورهای اشغال شده تجويز می گردد. فلسفه ای که پشت اين کشتار بی محابای انسانها بود چيست ؟ " شما مردم نمک نشناس که دو ماه پيش جرات بيرون آمدن و تظاهرات بر عليه صدام را نداشتيد چرا به همان شيوه زندگی ادامه نمی دهيد ؟ حقيقتا آيا باور کرده ايد که چيزی عوض شده است ؟" راستی چرا جهان در مورد چنين جنايتی سکوت کرده است ؟ چرا کسانی که از جنگ حمايت می کردند و معتقد بودند که آمريکا صلح و آزادی به مردم عراق هديه می دهد در مقابل کشتار مردم در تظاهرات ضد آمريکايی عراق چيزی نمی گويند ؟ آيا هنوز از اماله دمکراسی توسط آمريکا حمايت می کنند ؟ آيا توجيحی برای کشتار تظاهرات کنندگان وجود دارد؟ در بمباران ها و کشتار انسانها توسط ارتش آمريکا در زمان رژيم عراق به راحتی صحبت از بهای آزادی بود. بهايی که بايد پرداخت شود.در اين تظاهرات مردم عراق بهای چه چيزی را پرداخت کردند ؟ بهای قبول سلطه اربابی جديد تحت نام دمکراسی ؟ آيا وقت آن نرسيده که دوستانی که از جنگ حمايت می کردند ـ و من منظورم انسانهای صادق است و نه نوکران سرمايه داری و امپرياليستی که به بهای خون انسانها جيب های خود را پر می کنند ـ بپذيرند که منافع مردم عراق ودمکراسی و آزادی نبود که موجب باريدن بمب ها بر سر مردم شد. رژيم اهدايی آمريکا رژيمی در جهت تامين منافع مردم نيست؟ مسئله بر سر اين نيست که ديروز چه کسی با جنگ مخالفت می کرد و چه کسی حمايت می کرد. امروزه تبليغات قادر است بسياری حقايق را آنچنان وارونه نشان دهند که تشخيص دروغ از واقعيت بسيار مشکل می شود. مسئله اين نيست که ديروز چه کسی حق داشته است و مسابقه ای هم در ميان نيست. برای همراه شدن هرگز دير نيست . راه دراز است و تنها انبوه همراهان از سختی راه کم خواهد کرد.همراه شويم . شايد بتوانيم با عدم حمايت از بوش و يا پايان دادن به حمايت خود از او ، آمريکا را مجبور به ترک عراق کنيم . شايد بتوانيم از وقوع جنگ های بعدی به خاطر نفت و ديگر منافع اقتصادی آمريکا خود داری کنيم . يک صدا خواستار خروج آمريکا از منطقه شويم . به انتظار نوبت خود نمانيم . همراه شويم .
يکی از دوستان گفت که انگار سايت هادی در ايران با همه اکانت ها ديده نمی شود. فکر کردم شما را به دو قطعه صدای هادی مهمان کنم. اين يکی قصيده ای است در وصف خاتمی و اين يکی نگاهی است به ترانه های ايرانی از ديدی ديگر اين رو هم بگم که به نظر من دومی بسيار جالب تر است .
يکی از دوستانم زنگ زد و خبر بسيار تاسف آوری را داد. زنی ايرانی ، 47 ساله ، بعد از حدود 5 سال دربدری در سوئد و دريافت اخراج های متعدد و فراری شدن و .... چند روز پيش پاسخ آخرين تقاضای اقامت خود را در سوئد می گيرد . و با شنيدن خبر منفی بودن نتيجه تقاضای اقامت ، نقش زمين مي شود و... ميميرد. باورتان می شود ؟ ميميرد.... به همين ساده گی اين خانم بيماری عجيب و غريبی هم نداشت. آنطور که پرسيدم و دانستم بيماری قلبی نداشت. اما زندگی سختی داشته است و سوئد را به عنوان مکانی برای آرام گرفتن انتخاب کرده بود. من او را ابدا نمی شناختم. اما از شنيدن اين خبر حال عجيبی به من دست داد. زنی که به دنبال آرامش سالها دربدری را تحمل کرده است. و آخرين اميدش را نقش بر آب می بيند ، بار ها و بارها درهای بسياری را به روی خود بسته می بيند و باز هم تلاش می کند. قلبش ديگر تحمل دری ديگر را که در رويش بسته شد نياورد. قلبش تحمل تحقير ها و توهين هايی را که بابت اشتغال به کار های سياه بابت تامين معاش می کرد نياورد. نيامده بود به سوئد که تحقير شود و توهين بشنود. اما غير قانونی بودن بجز اين بدنبال نداشت و ندارد. و قلبش اين همه را تاب نياورد....و ايستاد...برای هميشه ايستاد. فقط 47 سال. آه ...اين جنايت است. جنايتی که نمی توانی برايش خفت کسی را بگيری...جنايتی قانونی.. خواهد آمد آيا روزی که هيچ انسانی در هيچ کجای اين دنيای بزرگ غير قانونی نباشد ؟ ثقل زمين کجاست ؟ و ما در کجای خاک جهان ايستاده ايم ؟؟؟؟؟ ( به دليل در نظر گرفتن مصالح خانواده اين خانم ، چه آنان که در سوئد زندگی می کنند و چه آنان که در ديگر کشورها ....از آوردن نام اين عزيز خود داری می کنم )
زن ، مرد و بچه در پياده روی خيابان قدم زنان می رفتند. بچه گازی به ساندويچ سوسيسی که در دست دارد می زند و فريادش به هوا بلند می شود. ـ مامـــــــــــــان !!!! اين که آشغاله . مزه گه می ده . مادر که از فرياد بچه لوسش هراسناک شده انگار که خيالش جمع شده باشد ، با مهربانی می گويد : عيب نداره عزيزم ...بده بابا بخوره . پدرنگاهی مستاصل به من ـکه از نگاهم معلوم است گفتار فارسی شان را متوجه شده ام و به زور جلوی خنده ام را گرفته ام ـ می کند و می گويد : بعــــــــــــــــــــــله !!!!
:ذيلا توضيح می دهيم که چرا حمله بوش به ايران که روزی سه بار هم تهديد می کند بی فايده است آمريکايی ها هيچ وقت موفق به شناسايی نقاط استراتژيک ما نمی شوند، چون نقاط استراتژيک ما معمولا يک جای ديگر است. مثلا نيروهای نظامی ما مشغول کار فرهنگي هستند، نيروهای فرهنگی ما مشغول عمليات سياسی هستند، نيروهای اطلاعاتی کار خبری می کنند، تروريست ها فيلم بازی می کنند ، ناشرين ما خريد و فروش کشتی می کنند ، نيروهای مطبوعاتی ما کار اطلاعاتی می کنند، تاجر ها مشغول امور خيريه هستند و همين طور بگير و برو تا پايين . آمريکا به اين اميد به ايران حمله می کند که در صورت حمله به ايران کارها متوقف شود و مردم در فشار قرار مي گيرند، ذر ايران سالهاست که کار ها متوقف است و هيچ کس هم احساس ناراحتی نمی کند. در ايران برای اداره حکومت چهار گروه مطرح هستند، يک گروه محافظه کاران هستند که با آمريکا دشمن هستند. يک گروه اصلاح طلبان هستند که با آمريکا مخالفند، يک گروه بر انداز هستند که به اين دليل با حکومت ايران دشمن هستند که فکر می کنند حکومت ايران آمريکايی است و يک گروه ايرانيان طرفدار آمريکا هستند که اکثرا در آمريکا زندگی می کنند و حتی برای حکومت کردن هم حاضر نيستند به ايران بيايند ، بنابر اين حکومت ما جايگزين ندارد. حمله آمريکا به سازمانهای اداری و وزارتخانه های ايران به ما زيان چندانی نمی زند ، چون در اين سازمان های اداری اتفاق خاصی نمی افتد. حمله آمريکا به تاسيسات صنعتی ايران در بسياری از موارد به نفع ماست چون دولت مانده است چطور آنها را تعطيل کند.
مطلب فوق به وسيله ميل به دست من رسيد. طنز جالبی به نظرم آمد که فکر کردم با شما شريک شوم. نويسنده آن در ميل ذکر نشده است و مطمئن نيستم ، اما احتمال می دهم از نبوی باشد. اگر اطلاع موثقی داريد بگوييد تا نام نويسنده را بنويسم.
...دوستتان دارم آی...ساده گان صبور اين وبلاگستان هم دنيای زيبايی است. پناهگاهی شده انگار ، وقتی دلت گرفته و وقتی دنيای واقعی خسته ات کرده است کامپيوترت را روشن می کنی و می روی سراغ دنيايی که غير واقعی نيست اما از احساسات و عواطف خالی نشده. سراغ بچه هايی که نديديشان و نمی شناسيشان اما گاه از ديده ها و شناخته هايت برايت عزيز تر هستند ، شايد چون خودشان هستند ، صادق هستند و همانگونه که هستند ،می نويسند.بی هيچ تظاهری. بی آنکه در پی جايزه ادبی باشند. و بی آنکه عکس های آنچنانی متفکرانه بگيرند و روی نوشته شان بکوبند. برای من محبوب ترين خانه هايی که به آنان سر می زنم ، خانه های زنان است.هر چه دلتان می خواهد بگوييد ( نه ديگه ..حالا ما گفتيم هر چی دلتان می خواهد، اما انصافتان کجا رفته ؟:) اما از ديدن نوشته های زنان شاد می شوم. از اينکه می بينم کم کمک داريم سنت ها را کنار می گذاريم و خودمان را می شناسيم. و به توانايی های خودمان باور می آوريم. و نيز خانه های مردانی که هم صدای زنان سعی در شکستن سنت ها و قراردادهای اجتماعی دارند که زن و مرد هر دو را در بند کشيده است. اين خانه ها هم به تدريج زياد تر می شوند. و پر محتوا تر. چندی پيش با دوستی صحبت می کردم. و صحبت وبلاگنويسی و وبلاگ نويسان شد. ميان صحبتش جمله ای گفت: می دانی که بسياری از اين دختران وقتی ازدواج کردند نخواهند نوشت ؟ می دانی ديگر ؟ ازدواج و کار و بچه و زندگی... دلم فرو ريخت. ياد دفترچه شعر مادر افتادم که در ميان آت و آشغال های زير زمين پيدايش کرده بودم. و دلم گرفت. حقيقتی در حرف او بود. اما اين حقيقت نيازی ندارد که به واقعيت تبديل شود. دختران وبلاگشهر ." دختران اميد تنگ در دشت بيکران، و آرزوهای بيکران در خلق های تنگ!" نه فقط از زخم آبايی، نه ، که خود زخم به تن داريم. از زخم خود بنويسيد. از خود بنويسيد ، از انديشه هايتان ، احساستان ، روياهايتان ، آرزوهايتان. و هميشه بنويسيد . هر چه پيش آيد ، هرگونه که زندگی با شما کنار آمد و يا شما با آن ، در بودن يا نبودن وبلاگ شهر، قلمتان را در حرکت نگاه داريد و نگذاريد که روزمرگی زندگی شما را به " همسران " تبديل کند.خودتان باشيد ، در کنار هم زيستتان ، در کنار فرزندانتان و دوستانتان و بنويسيد . قول می دهيد ؟
امشب کانال چهار سوئد در برنامه ای به نام "حقيقت سرد" ( هر کی می گه ترجمه بدی است خودش بياد بهتر ترجمه کنه :) در مورد سرمايه گذاری های جديد در عراق صحبت کرد و اينکه چقدر کشورهای اروپايی از اينکه آمريکا زمام کل امور را در دست گرفته است شاکيند. اما بخش ديگری از اين برنامه در مورد سلاحهای شيميايی و اتمی کشوری در خاور ميانه بود که هيچ حرفی از آن زده نمی شود . کشوری که در رده هفتيمين کشور مسلح دنيا از نظر سلاح های بيولوژيک و شيميايی و اتمی قرار دارد اما ابدا در زمره کشورهايی که قرار است خلع سلاح بشوند قرار ندارد. و اين کشور غير از اسرائيل کدام می تواند باشد ؟ مرده خای وانونو ، دکترای فلسفه ، اولين کسی بود که با عکس و مدرک جهان را از پروژه های سری اسرائيل در جهت کسب سلاحهای اتمی خبر دار کرد. او مجبور به ترک کشور و پناهنده شدن به استراليا شد و مذهب خود را از يهودی به مسيحی تغيير داد. وانونو مدتی بعد در انگليس توسط پليس مخفی اسرائيل دزديده شد و به اسرائيل باز گردانده شد و در دادگاه کاملا مخفی به 18 سال زندان محکوم شد. وانونو اکنون 17 مين سال زندان خود را می گذراند و 11 سال ازمحکوميت خود را در زندان انفرادی ، بدون پنجره و محفظه هوای سالم گذرانده . وانونو به گفته ای بيش از هر انسان زندانی ديگر در انفرادی سپری کرده است.و تنها در يکی دو ساله اخير اجازه ملاقات به او داده شده که در يکی از اين ملاقات ها از او عکس هايی گرفته شد. ملاقات های او هنوز تحت نظر انجام می گيرد ، چرا که دولت اسرائيل همچنان معتقد است که او اطلاعاتی دارد که هنوز در اختيار دولت اسرائيل نگذاشته است.
ـ بهش گفتم: خوب اگر سکس بد می خواستم ، شوهر می کردم. لااقل هرچی نبود بار زندگی نصف می شد. اما نه اين رو داشتم و نه اون رو. اين را گفت و خنديد. ـ نه اينکه فکر کنی سعی نکردم ، باور کن بهش علاقه داشتم و سعی خودم را هم کردم . اما براش مهم نبود. ـ خوب شايد بلد نبود. ـ خوب ياد می گرفت. می فهمی؟ اينها آموختنی است. خيلی از ما با فرهنگ و سنتی که ازش آمديم در مورد بدن خود و پارتنر مون اطلاع کافی نداريم ، چگونگی ارضاء جنسی زنان، آموزشی است که ميشه کسب کرد اما براش مهم نبود. تاره راجع به ارضاء جنسی خودش هم زياد چيزی نمی دانست و فکر می کرد انزال همان ارضاء است، و چون مرد تقريبا در هر شرايطی به تخليه می رسه پس ارضاء همينه . خودش می گفت با تو درِ يک دنيای تازه به روم باز شد و رابطه جنسی برايم معنی جديدی پيدا کرد . اما وقتی در مورد ارضاء خودم با او حرف می زدم ،گوش نبود. گيرنده نبود.انگار يک جور پررويی معنی اش می کرد. يک جور وقاحت. انگار که ارضاء فقط حق او بود وقتی بهش می گفتم که مرد حتی در صورت ارضاء کامل زن بيشتر از رابطه لذت می بره ، چپ چپ نگاه می کرد و می گفت: تو انگار خيلی کار کشته ای؟ بلاخره نگفتی قبل از من چند تا دوست پسر داشتی. بهش می گفتم : نگفتم چون نپرسيدم. چون توقع نداشتم با 43 سال سن باکره باشی. اما تو اين توقع را از من که هم سن تو هستم داری که قبل از تو مرده بوده باشم و تو با اسب سپيد بر خانه ام فرود آمده باشی ... ادامه داد : تازه ادای شوهر ها را هم در می آورد و بايد راپورت يوميه هم می دادم. و ادامه داد: عطايش را به لقايش بخشيدم. می دونم که در سفر بعديش به ايران خانواده اش دختر جوان و زيبايی را برايش آماده خواهند کرد. که طفلک بيايد اينجا و به آقا از گل نازک تر هم نگويد که آقا حکم ديپورت را کف دستش نگذارد. مدتها بود که می شناختمش ، تقريبا هم زمان جدا شده بوديم و او هم سخت با شرايط زندگی جنگيده بود تا تنها فرزندش را از آب و گل در آورد. مثل خودم قيد زندگی مشترک و خانه ويلايی و آسايش مالی را زده بود ومثل خودم آپارتمان کوچکش را بهترين جای دنيا می دانست. زنی مستقل و قوی بود . بی پروا بود و رک گو. گاه که با هم گپ می زديم و از برخورد هايش می گفت به شوخی برايش می خواندم : با اين ادا ها که داری..هيشکی خاطرخوات نمی شه. و او می خواند : ديگ به ديگ می گه روت سياه... و امروز باز روبروی هم نشسته بوديم و در مورد رابطه سخن می گفتيم . رابطه ای ديگر که نا بسامانی هايش آنچنان سنگين شد که "عتايش را به لقايش بخشيد " مردی که سکسواليته او را به رسميت نمی شناخت و برای ارضاء جنسی همبسترش اهميت قائل نمی شد. مردی که دانش او را در مورد رابطه جنسی مورد پرسش قرار می داد و از اين طريق اخلاق و پرينسيپ های او را زير سئوال می برد. مردی که بيش از آنکه به او و رابطه اش با او توجه کند به رابطه های قبلی او و تعداد و چگونگی آنها علاقه مند بود. مردی که به دنبال زنی می گشت و موجودی پيچيده به نام انسان يافته بود و از اين يافته خود چندان خوشنود نبود.
خانم نادره افشاری، شما نام کوچکتان هيتلر نبود ؟ آن نيروهای " ملی، آزادی خواه و دمکراتی " که شما از آنها نام می بريد و در سقاوت کامل راه تنفس آنان را در قتل عام ديگر انسانها می بينيد ، نه ملی هستند، نه آزادی خواه و نه دمکرات.ديکتاتور های کوچکی هستند که سعی دارند از پس سفره نه چندان سخاوتمندانه آمريکا تکه استخوانی به نيش کشند. خانم افشاری، در هيچ فرهنگ لغتی دمکراسی و آزادی خواهی با فاشيسم و قتل عام هم معنی نبوده است. منبع اطلاعاتی خود را تغيير دهيد.
اگر به اين مطلب لينک ندهم اموراتم نمی گذره. بعد التحرير. يک غلط عمده داشت، به جای رهبری در دو جا نوشته بودم مرکزيت ، با يه غلط املايی می شه دوغلط 18. در ضمن در همان سايت ديدگاه جوابی هم به من داده شده است. من جواب را بسيار احساساتی و غير عقلانی تشخيص دادم و به همين دليل به آن لينک نمی دهم اما در سايت مشخص است.می گويم غير عقلانی ، نه به اين دليل که با نوشته من مخالفت کرده است. غير عقلانی به اين دليل که ابدا به موضوع نپرداخته اند و شروع به برچسب زنی و رژيمی و انگليسی ( و نه آمريکايی ) خواندن من کرده اند،ـ البته من با اين"عزيزان" سالهاست که آشنا هستم، و اين نوع برچسب ها را وقتی تصميم به نوشتن گرفتم به جان خريده بودم. به طريقی با بوش هم عقيده اند که آنکس که با ما نيست بر ماست ـ پيدا کردن سايت که چندان مشکل نيست.هست ؟
سينا مطلبی، روزنامه نگار و نويسنده وبگرد که به دادگاه احضار شده بود در بازداشت به سر می برد.برای آزادی سينا امضا جمع آوری می شود. در صورت امکان به اين آدرس برويد و فرم درخواست آزادی سينا را پر کنيد.
بالاخره فارسی کامپيوتر به همت يکی از دوستان راه انداخته شد. البته کلی معطلش کرد. می گفت بزار يه مدت مردا از دستت نفس راحتی بکشند، جای دوری نمی ره. اما من بهش پوليتيک زدم و از لامپنويس استفاده کردم و کپی پست و کلی بدبختی..خلاصه ديروز آمد و فارسی هم راه افتاد. از ديشب تا حالا نتوانسته بودم هيچ وبلاگی ، بجز پرشين را باز کنم. بلاگ اسکای هم باز نمی شد. ديگه صبح زنگ زدم به ساپورت و ( نه ..جا فنجانی من ايراد نداره ) کلی سرشان داد و بيداد (الکی) . که الان ديدم درست شد. خدا ايشالا بی وبلاگ نگذاردتون که نفهمين من چي کشيدم. ديروز در مرکز شهر استکهلم مجاهدين تظاهرات داشتند. من و دوستانم با هم قرار داشتيم تا جايی بنشينيم و از آفتاب اولين روز گرم بهاری لذت ببريم.تصادفا !!! محل لذت بردن ما از آفتاب افتاد بالکن کافه تريای خانه فرهنگ در بالای سر تظاهرات. بنابراين گزارشی تقديمتان می کنم. حدود 1000 نفر شرکت کننده بسيار خوب بسيج شده بودند. عکسهای مريم و مسعود. پرچم های سه رنگ ايران و پرچم سازمان مجاهدين و شورای ملی مقاومت در دست تقريبا همه بود. تظاهرات از ساعت 10 صبح شروع شد و تا ساعت 4 بعد از ظهر ادامه يافت. بسياری از شرکت کنندگان از شهرهای ديگر سوئد و حتی از شهرهای ديگر اسکانديناوی آمده بودند.صدای بلند گو ها آنچنان بلند بود که حقيقتا به شعاع يک کيلومتر ، اگر هم کلمات را تشخيص نمی دادی حتما می فهميدی که يک خبری هست. من شخصا بجز وقتی که صف تظاهرات رفت يه دوری بزنه و برگشت ، حدود 1.5 ساعت ، شاهد تظاهرات بودم و حتی يک شعارضد امپرياليستی و ضد جنگ داده نشد. من که نشنيدم. شعار ها تنها در حمايت بی قيد و شرط از مجاهدين به عنوان کسانی که اين سازمان را تنها راه رهايی ايران می دانند ( با اين شعار : تنها ره رهايی ، راه مجاهدين است) و حمايت از رجوی ها ( با اين شعار:ايران رجوی ، رجوی ايران) و البته بر ضد جمهوری اسلامی و شعار سرنگونی و پخش صدای رجوی و غيره بود. انگار نه انگار که جنگ است. انگار نه انگار که احتمال می رود سرنوشتی مشابه عراق در انتظار ايران باشد. انگار نه انگار که خود آمريکا مسئول بمباران پناهگاه های مجاهدين بوده است. انگار نه انگار که انسانهايی، ايرانيانی هم هستند که به شيوه آنها فکر وعمل نمی کنند و تعدادی از آنان هم در اين تظاهرات به دليل اعتراض به کشتار مجاهدين شرکت کرده بودند . از اين همه خود محوری و دگماتيزم اشکم جاری شد. تمثال های بسيار عظيم مريم و مسعود ، لبخند زنان ، بر بالای تريبون نصب شده بود ، و در موقع راهپيمايی شان به طور بسيار سازمان دهی شده ای هر کدام توسط يک دختر و يک پسر بسيار جوان ( دختران بی حجاب بودند ) حمل می شد. در منزل قبلی که بودم و تلويزيون سيمای آزادی را می گرفت، صحنه های رژه مجاهدين از جلوی عکس مريم و مسعود مرا به ياد رژه ارتش شاه از جلوی عکس شاه و شهبانو می انداخت و هر دو حالم را به هم می زد. به جوانان درون صف نگاه می کردم. همه به سن و سال دختر من و بچه های دوستانم. به يکی از بچه ها گفتم. خوشحالم که دخترم چون خودم سرکش بار آمده است. چه کسی می تواند پرچمی به دست دختر من دهد واز او بخواهد 6 ساعت تمام آن را تکان دهد. يا همچون آن نوجوانان لباس سفيد( کفن ؟ ) بر تن کند و در جلوی اين صف راه برود. اولين چيزی که خواهد پرسيد اين خواهد بود : چرا ؟؟ در صحبت های ديروز شنيدم که می گويند که رجوی ها حدود يک ماه پيش از منطقه خارج شده اند. اين جا در ميدان سرگِل با شنيدن پيام مسعود هلهله حاضران در ميدان بلند شد. نمی دانم آيا شنيدن پيام مسعود از جايی گرم و امن برای انسانهايی که در قرارگاه مجاهدين تحت محاصره ، بدون آب و غذا و در معرض مرگ قرار دارند همين واکنش را به دنبال خواهد داشت يا نه ؟ تا کی بايد شاهد مرگ بدنه و نجات مرکزيت بود؟ تا کی بايد مهره بود ؟ وقتی شنيدم که مرضيه همراه عده ای خود را به مرز اردن رسانده و با تقاضای ورودش به اردن موافقت نشده و در آنجا سرگردان است درد بی حدی در قلبم پيچيد. مهره نيستيم ما ، ما مهره نيستيم ...
از وبلاگ گيره ميلي داشتم. آقا زاده اي برايم هنر خودش را فرستاده بود. چيزي كه در گيره آن لاين گذاشته بود. نوشته بود اگر حالتان بد مي شود باز نكنيد . بعد گله نكنيد. ( يه همچين چيزي) و ننوشته بود در مورد چيست . خوب خودش هم مي داند كه چنين نوشته اي خواننده را تحريك مي كند. من گذاشتم به حساب صحنه هاي جنگ كه مي دانم حالم را مي گيرد اما تحملش را دارم. روي لينك را كليك كردم و ....مشمئز كننده ترين صحنه اي كه تا به حال به عنوان فيلم سكسي ديده ام در مقابل چشمانم به حركت در آمد. به سرعت صفحه را بستم و با عجله ميل را ديليت كردم. حالا سئوالم اين است. چرا ؟؟ اگر شما به علت بيماري هايي كه داريد از اينگونه فيلم ها لذت مي بريد , و آن را آن لاين هم قرار مي دهيد, چرا آن را براي ديگران ميل مي كنيد ؟ آيا فكر مي كنيد هنر كرده ايد و يا تحفه اي گرانبها يافته ايد كه حتما بايد شخصي به اطلاع مردم برسد كه لينك را ميل مي كنيد؟ يا اينكه چون مي دانيد من نسبت به اين مسئله موضع دارم, به قصد آزار, براي فقط من و يا ديگر زنان فمينيست مي فرستيد؟ فكر مي كنيد من و ديگر دوستاني كه در اين رابطه كار مي كنند , كم با بيماران جنسي كه از ديدن اين صحنه ها لذت مي برند سر و كار داشته ام ؟ پس سرگرمي هاي متعفن و مشمئز كننده تان را براي خود نگاه داريد و مرا به خود بگذاريد. در خواست بزرگي نيست...هست ؟
اعتراض به كشتار مجاهدين آري , حمايت از سازمان مجاهدين هرگز. چند روزي است كه در ميدان مركزي شهر استكهلم ( سرگل ) طرفداران سازمان مجاهدين خلق ايران تحصن كرده اند و فردا در همان مكان تظاهراتي بر پا است . به قول يكي از دوستانم من مادر زاد معترضم. به همه حق كشي ها و نابرابري ها اعتراض كرده و مي كنم . صدايم همه جا بلند است ( زيادي هم بلند است . انگاري كه بلند گو قورت داده باشم) و در اين مورد هم اعتراض مي كنم. براي من مسئله بسيار ساده است. اگر گروه ديگري انسان در محاصره و تنگنايي اين چنين مي ماندند و خطر قتل عام تهديدشان مي كرد به آن هم اعتراض مي كردم. حتي اگر اين گروه تعدادي پاسداران رژيم بودند هم اعتراض مي كردم. اما اين چند روزه اعلاميه ها و اطلاعيه هاي مربوط به تظاهرات فردا را خواندم. در اطلاعيه ها نوشته شده : فراخوان به تظاهرات . از مجاهدين خلق حمايت كنيم. نه...من نيستم. من به كشتار مجاهدين اعتراض مي كنم. آن را خلاف تمام اصول انساني مي دانم . اما از اين گروه پشتيباني و حمايت نمي كنم . من زير پستر هاي بزرگ مريم و مسعود رجوي ( كه معلوم نيست در اين تنگنا چه كرده اند و آيا اين شايعه درست است كه باز فرار را به قرار ترجيح داده و جان خود را به در برده اند و ديگران را در مخمصه باقي گذاشته اند تا با سرنوشتي نامعلوم, و احتمالا مرگ روبرو شوند يا نه ) به هيچ تظاهراتي نخواهم پرداخت ,و از سازماني به اين حد سكتاريستي ( البته اين فقط يكي از انتقادات من به سازمان مجاهدين است, باقيش مانده ) حمايت نخواهم كرد. اين دوستان در اين شرايط, حداقل مي توانستند با طرح شعار اعتراض به كشتار مجاهدين به جاي شعار حمايت , تعداد بيشتري از طرفداران حقوق بشر را كه تمايلي به اينكه زير پرچم سازمان يا ايدوئولوژي خاصي ( در اينجا اسلامي ) بروند, ندارند را گرد هم آرند و اعتراض گسترده تري را سامان دهند. متاسفانه لازمه اعتراض هاي انسان دوستانه و سازمان دادن آنها داشتن فرهنگي است كه من بدون اغراق , سازمان مجاهدين را از آن بسيار دور ديده ام.
نشريه اي اينترنتي به نام گزارش يك نظر خواهي در سايت خود گذاشته است . سئوال اين است: آيا ايران در سياست هاي خارجي خود موفق بوده است. خواستم راي بدهم اما آن آلترناتيو را كه من دنبالش مي گشتم نداشت. من هم راي ندادم. آلترناتيوي كه من به دنبالش بودم اين بود : You got to be kidding. right?(ترجمه : سر به سرم مي زاري ديگه . ها ؟) آخه انگار مي خواد صداي آدم رو در بياره ها. ايران در كدام سياستش موفق بوده كه سياست خارجي دوميش باشه. نه ... خيلي هم جدي مي پرسم.
بچه كه بودم در خانه بسيار بسيار بزرگي زندگي مي كردم. اين خانه باغ بسيار بسيار بزرگي داشت كه در آن استخري بزرگ بود . باغ با دالان بسيار بلند و تاريكي به درب حياط مي رسيد. و اين هميشه من بودم كه اگر كسي زنگ مي زد, اين دالان طولاني و تاريك را با ترس و لرز فراوان طي مي كردم, تا به درب حياط برسم و درب را باز كنم. ماموريت پدر كه در آن شهر تمام شد, ما به تهران اسباب كشي كرديم و خاطره آن خانه بزرگ و باغ و استخر و دالان تاريك و بسيار بلندش با من زندگي كرد. سالها بعد ,به عنوان يك بزرگسال به آن شهر برگشتم و خانه را پيدا كردم. وقتي كه صاحبخانه جديد با مهرباني تمام به من اجازه داد تا به درون خانه بروم تا مدتي از حيرت دهانم باز مانده بود. آن خانه بسيار بزرگ خانه كوچك دو طبقه اي بيش نبود. باغ بسيار زيبا و بزرگ ما باغچه كوچكي بود و آن استخر بزرگ حوض كوچكي كه اگر در ميانش مي ايستادي آب به زحمت به غوزك يايت مي رسيد.و آن دالان بلند و تاريك و ترسناك تنها دو متر طول داشت كه با يك لامپ كوچك همچون روز روشن شده بود. از صاحب خانه پرسيدم كه آيا در شكل خانه دست برده و او گفت كه متاسفانه پول كافي براي اين كار نداشته اند و خانه به همان شكلي كه ساخته شده باقي است تا آن كه پولي به دست بياورند و تعمير اساسي كنند.خانه همان خانه كودكي من بود. به همان شكل. يكي از دوستان من مسافر است. به زودي براي اولين بار بعد از 16 سال به ايران باز مي گردد. و امشب كه با هم صحبت مي كرديم سخن از ترسي مي گفت كه او را در بر گرفته است. باز سازي رابطه هايي كه سالهاست به عنوان خاطره اي شايد در آمده است. ديدن خيابان هاي كودكي, دوستان قديمي,تجديد ديدار.بعد از اين همه سال همه ما بسيار تغيير كرده ايم. آيا در اين دوباره شناسي همديگر راهي به هم خواهيم جست ؟ آيا اين دوباره شناسي شكستي خواهد بود در ذهن ما , آيا دوستان قديمي را دوباره پيدا خواهيم كرد يا آنها را براي هميشه از دست خواهيم داد؟ كمي شلوغ بازي در آوردم تا شايد دلهره اش را تخفيف دهد. اما مي دانم كه زماني كه نوبت من برسد ترسم از او بيشتر خواهد بود. با اين همه يك مسئله برايم روشن است. خانه كودكي من واقعي نبود. آن خانه جز در روياي من وجود نداشت. و آن خانه با آن ملاقات فرو ريخت. به جاي آن خانه اي بر پا شد كه واقعي بود. شايد خانه جديد همان فاصله ميان دنياي رويايي كودكي و دنياي واقعي بزرگسالي بود. فاصله اي كه طي كردن آن براي ورود به دنياي واقعيات لازم است. همه ما دوستاني در زندگي خود داشته ايم كه گمشان كرديم. و دوستي هاي جديدي را شكل داديم. اگر از دوستان زمانهاي دور خود انتظار زيادي نداشته باشيم و به آنان اين حق را بدهيم كه دور از ما و بسيار متفاوت از ما رشد كرده باشند از آنچه در امروز از هم مي بينيم حيرت نخواهيم كرد. اگر از يكديگر در خاطراتمان قصر نساخته باشيم ,از ديدن اينكه اين قصر ها ,در حقيقت ,خانه هاي كوچك و زيبايي هستند كه سرپناهي امن براي انساني مي تواند باشد, صرفا شاد خواهيم بود. رمز ديدار مجدد شايد به همين سادگي باشد. به همين سادگي.
.حالا كه حرف از كامپيوتر شد يك قضيه بامزه را براتون تعريف كنم يكي از آشنايان كه در ساپورت يك شركت معتبر فروشنده كامپيوتر كار مي كرد مي گفت كه روزي شخصي تلفن مي كنه به ساپورت و مي گويد كه من فلان مدل كامپيوتر را از شما خريده ام و چون ضمانتش باقي است بايد بياييد و درستش كنيد. اين آشناي ما با ادب مي گويد كه البته اما بگوييد چه چيزي خراب شده كه بايد درست شود. مشتري مي گويد : جا فنجاني كامپيوتر من شكسته است و ضمانتش هم باقي است. بايد درستش كنيد. دوست ما كه جا خورده بود مي گه : اما اين مدل كامپيوتر شما جا فنجاني ندارد. يعني هيچ مدلي در هيچ جاي دنيا جا فنجاني نداشته است . شما داريد اشتباه مي كنيد آقا. مشتري با عصبانيت داد و بيداد راه مي اندازد كه بايد بياييد درستش كنيد . اين جا فنجاني اصلا استحكام نداشت و به همين علت زود شكست و من برگه ضمانتش را دارم و شما مسئول هستيد كه درستش كنيد. اين دوست ما اصرار كه آقا جان اصلا كامپيوتر كه جا فنجاني ندارد. خلاصه بعد از مدتي تو سر هم زدن دوست ما متوجه شده بود كه آقا به جاي سي دي رام مي گفته جا فنجاني و همين استفاده را هم از آن مي كرده . يعني مي زده مي آمده بيرون و راحت فنجان قهوه اش را رويش مي گذاشته است و الان هم شاكي است كه استحكام نداشته و چون از گارانتي اش باقي مانده بايد برايش مجاني درستش كنند. پرسيدم بالاخره چي...گفت هيچي ديگه. يكي را فرستادم درستش كردند. و در مقابل چشمان حيرت زده ام گفت: آخه گارانتي اش مانده بود ديگه. و خنديد و ادامه داد...راست هم مي گفت. به عنوان جا فنجاني استحكام چنداني نداشت.
امروز روز اول تعطيلات عيد پاك است. با همكار سوئدي ام داشتيم صحبت مي كرديم كه مي گفت قبلا ها خيلي عيد بپك تعطيلات خسته كننده اي داشت. نوعي عزا داري بود براي مسيح و تلويزيون برنامه نداشت و همه جا بسته بود. الان خيلي خوب شده كه تلويزيون برنامه هايش حتي متنوع تر از معمول است و موسيقي و از اين قبيل . گفتم برو شكر كن كه مسلمان شيعه نيستي. شما يك پيغمبر داريد و اين همه به نظرتان زياد مي آمد. آنها يك پيغمبر و 13 معصوم. تازه ما اكثرا نمي دانستيم تولد اين ها كي هست. اما عزا داري به راه بود. يعني خر بيار و باقلي بار كن.داد زد...وحشتناك است. وحشتناك ( اين تكيه كلام اوست )
كامپيوترم خوبه سلام مي رسونه . ديروز يكي از دوستانم آمد و دستي به سر و گوشش كشيد. و منم يه ريز سرش رو خوردم كه اينو اينستال كردي ؟ اون يكي رو دارم يا نه ؟ ساعت 12 شب بود كه فرار رو به قرار ترجيح داد و رفت تا كمي هم آرامش داشته باشه. من اگر جاي اون بودم ساعت 8 رفته بودم. چه خوب كه او مهربانتر از من بود. خيلي از برنامه هاي كامپيوتر راه نيافتاده است و خيلي برنامه ها بايد از نو اينستال بشوند ( راستي به فارسي اينستال رو چي مي گفتيم ؟)برنامه فارسي نويس كامبيوتر يكي از برنامه هايي است كه هنوز راه نيافتاده و كلي نوشته ها و مقاله ها و حروفچيني كه براي دوستي داشتم انجام مي دادم و به آخر كار رسيده بود تماما از بين رفت.( صد بار بهت گفتم بك آپ داشته باش. دندت نرم) آن طوري كه دوستم مي گفت زماني كه فاير وال نداشتم يك هكر از دنيا با خبر ( بي خبر من بودم ) از فضاي كامپيوتر من سو’ استفاده كرده بود و كلي آت و آشغال با حجم بسيار بالا گذاشته بود توي كامپيوتر من. همان بود كه موجب شد دست به جابجايي فايل ها بزنم و باقي قضايا كه مي دانم و مي داني به كجا ختم شد. از ديشب تا به حال خشم عميقي در وجودم نشسته . از اين كه چطور كسي تا به اين حد به خودش حق مي ده كه به حريم خصوصي ديگري تجاوز كنه . و اونو داخل آدم ندونه كه در مورد استفاده از فضا و امكانات او ازش چيزي ببرسه و نظرش رو بخواد. اين خشم باز منو به جنگ عراق كشوند. ( به قول مادرم مثل گربه مرتضي علي هر جوري كه ولت كنن چهار دست و با مي ياي بايين) راستي چقدر تحقير آميز است تصميمي در مورد تو گرفته بشه و خودت از آن بي خبر باشي. حتي اگر اين تصميم ضرر خاصي هم به تو نزند ( كه در مورد عراق كاملا عكس اين بود ) و حتي اگرفكر كنند كه اين تصميم به نفع تو هم باشد( كه در مورد عراق اين هم صدق نمي كند اما ما فرض را بر خوش نيتي بمب اندازان بگذاريم ) اما تو كاملا بي خبر باشي و در پروسه كار كسي آدم حسابت نكند. اين همان چيزي نيست كه الان دارد سر عراق مي آيد و دوستداران سياست هاي آمريكا و انگليس آن را به نفع عراقي ها مي دانند؟
براي کساني که طنز را دوست دارند چند تا از نوشته هاي هادي را باز نويسي مي کنم. باقيش را اينجا بخوانيد. ******** صدام افتاد و شايد به درک واصل شد. ما را بگو که توي اين هير و وير همسايه ي آمريکا شديم!! ******* نسرين بصيري نظر مرا پرسيد گفتم صدام ديکتاتور خونخواري که ملتي را به صلابه کشيده بود و مملکتي را ماتمسرا کرده بود به دست کساني ساقط شد که مراتب زورگوئي و خونخواري شان به يک کشور و يک ملت محدود نميشود و ماشاالله ماشاالله وسعت نظر دارند و ميخواهند صدام حسين همه ي دنيا باشند! ****** يک مقام نامرد جمهوري اسلامي به خبرنگار ما گفت آمريکا و انگيس نبايد نگران لشکرکشي ما به عراق باشند. ما به آنها کاري نداريم بلکه ميخواهم به موازات عمليات ناجوانمردانه ي آنان ، مجاهدين را بزنيم. مقام نامرد جمهوري اسلامي حاضر نشد نام خود را بگويد. وي گفت فرقي نميکند. ما همه مثل هم هستيم! ****** دوستي تلفن کرده بود که آقا من تازه فهميدم لقب « تکريتي » که در ايران به صدام ميگفتيم يعني چه. « تکريت » شهر زادگاه ايل و تبار اوست. اما در ايران يک جوري ميگفتند « صدام حسين تکريتي » که انگار دارند فحشش ميدهند! گفتم ملت ايران فحش دادنش همينطور است. از روز اول به آن يکي هم ميگفت روح الله « خميني» !
پريشب زدم کامپيوترم را داغون کردم. نه اينکه بخواهم و نه اينکه دقيقا بزنم. اما کامپيوتر به يه چک آپ راستي راستي احتياج داره. دیروز و امروز را هم از سر کار با هزار اعمال شاقه پست کردم . امشب یکي از دوستان مي آيد که نگاهي بهش بندازه. يا درست مي شود و امشب برايتان خواهم نوشت. يا کامپيوتر را مي دهم خروس قندي مي خرم.خلاصه اگر چند روزي چيزي اينحا نبود مشکل از فرستنده است. به گيرنده هاي خود دست نزنيد که به مصيبت من دچار مي شويد.
از جرج بوش سئوال کردند : به چه دليل هي مي گين که فلان کشور سلاح اتمي داره و فلان کشور سلاح کشتار جمعي داره؟ آخه از کجا مي دانيد؟ جرج بوش در جواب گفت : شما چي فکر کرديد؟ که اين جهان سومي ها مي توانند ما را گول بزنند ؟ ما تمام کاغذ خريد ها را نگه مي داريم .
به عنوان توضيح براي کساني که اين وبلاگ را با بغداد اشتباه گرفتند و مايل به جنگ هاي لفظي هستند و منتظر تا عکسي چيزي بگذاريم و داد بزنند که : دروغـــــــــــــــه !!!, بايد خاطر نشان کنم که اين جديد ترين شوخي بود که شنيدم و به نظرم طنز سياهي بود. حالا فردا نياييد بگيد : کـــــــــــــو ؟ کجـــــــــــــــــا ؟ مدرک نشون بده
چه کسی (ازبين موافقان اين جنگ) حاضراست کودکش را، مادر وپدرش را يا خواهر و برادرش را در چنين جنگی فدا کند تا روزی بقيه ملت بتوانند مجسمه ديکتاتور را پايين بکشند؟ راستي کسي هست که جوابش مثبت باشد؟يا مرگ را هميشه براي همسايگان مناسب مي بينيم؟ در وبلاگ آذر در رابطه با اين سئوال يا همين جا هم مي توانيد پاسخ دهيد.
.در تظاهرات ضد جنگ امروز انتظار داشتم 500 /600 نفری بیشتر نيايند . اما حدود 2500ـ 3000 نفر تخمين زده شد. انسانهايی که هميشه قلبشان ازرنج انسان ها به درد آمده است. جان های شيفته که تحت تاثير تبليغات قرار نگرفته اند و برای اعتراض به جنایات آمريکا به خيابان ها آمدند نماينده انجمن جوانان عراقی در سوئد صحبت های جالبی کرد . می گفت هلهله های شادمانی مردم عراق را برای سقوط صدام با شادمانی حضور سربازان آمريکايی در عراق اشتباه نگيريد. جنايات آمريکايی ها در عراق را بعدها تاريخ افشا خواهد کرد. عمده ترين شعار ها : دست آمريکا از عراق کوتاه . آمريکا از عراق خارج شو. امروز در کنار 3000 نفر انسان ،ديگر خود را در اين دنيا تنها حس نمی کردم.
:چند معرفی يکی از دوستان خوب که تا به حال کامنت های مهربانی برای من و ديگران می گذاشت ، از رو رفت و به وبلاگ نویسی دچار شد:) خاله سوسکه ی وبلاگستان که "با اون مینی ژوپ خودش دل همه رو ميبره تا باهاش يه قول دو قول بازی کنه "در سوسک نامه خود مطلب جالبی را در پست 21 فروردین مطرح کرده است که فکر کردم اگر مایل هستید با شاخه ای گل و بوسه به خانه اش سری بزنیم و در باره این مطلب نظر خود را بنویسیم . ( لينک ) ************************** مریم و هومن در وبلاگشان آوانگارد همچنان فعالانه می نويسند. چند خانه فرعی برای منظومه ها درست کرده اند و از تازه های ادبيات و ادبيات ممنوع و زير زمينی ایران گفتنی ها دارند.آدرس خانه های فرعی را در وبلاگ اصلی می توانيد بيابيد .
:از خانه که بيرون زدم باز در هواي خودم بودم ؛ شايد همين شد که نديدمش و با شنيدن صدای خنده اش جا خوردم تمام شد ديگه برش دار؛ مگه شما خارجي ها در خانه تلويزيون نداريد که اينقدر خبر ها دير مي رسه بهتان . اشاره اش به مارکي بود که از زمان بمباران افغانستان بر لبه کتم بود و بر نداشته بودم، رویش نوشته بود : جنگ نمي خواهيم. تلو تلو می خورد و بوی مشروب تندی همزمان با صدای خنده اش در صورتم پخش شد. « هر گاو گند چاله دهاني آتشفشان روشن خشمي شد»..صداي شاملو از ناکجا در گوشم پیبچيد. هیچ نگفتم و فقط نگاهش کردم ؛ نمي دانم چه در نگاهم بود که ساکت شد و ديگر هيچ نگفت. من خر نيستم. من هم سقوط صدام را ديدم و شاد شدم ؛ در تلويزيون و ديگر رسانه ها هلهله مردم را ديدم و با آن خنديدم و گريستم. مردمي که تنها حقي که در اين تعويض قدرت ديدند شايد همان بود که هلهله کنان به پیشواز سربازان آمریکایی و انگلیسی بروند و مرگ عزیزانشان را به روی خود نياورند . مردمی که آنجا که ميسر افتاد دست به چباول ميزنند. مردمي که نه رژيم صدام را از آن خود دانستند و نه آنچه را که به جاي آن انتظا رشان را می کشد، از آن خود مي دانند ؛ پس چه دل سوختني براي آنچه که هرگز به آنان تعلق نداشته و نخواهد داشت؟ چرا نبايد در این وانفسای جنگ قدرت ها و بی اختياری خود کلاه خود را محکم تر نگاه دارند و از اين یغما چیزی نصيب خود کنند؟ مردمي که با چشمي در سوگ عزيز مي گريند و با چشمي در سقوط صدام مي خندند. هم اکنون سرنوشت اين مردم در واشنگتن و لندن تائين مي شود و آنان هيچ نقشی در این ماجرا ندارند، چون بردگانی بی اختيار منتظرند تا ببينند اربابان جديدشان چه کسی را برای حکمرانی انتخاب می کنند تا اين نواله ناگزير را مظلومانه سر خم کنند و براي سربازاني که خانه هايشان را ويران کردند هورا بکشند. اين تحقير را از خود بمباران بدتر مي بينم. خلايق هرچه لايق؟؟نه ...هرگز چنين انديشه اي به مغز من خطور نمي کند ؛ که تنها اين مردم را هميشه از همه گونه حق تايين سرنوشت و زندگي اجتماعي محروم ديده ام. اما جنگ تمام نشده است. نه به این دليل که صدام دستگير نشده باشد و صداميان همه نرفته باشند . نه . موضوع اين نيست، که اين همه تنها چند روزی کمتر يا بیشتر به طول خواهد انجاميد. جنگ تمام نشده است چون کار آمريکا در منطقه تمام نشده است. شکل جديدی از جهان گشايی توسط کشورهای مقتدر آغاز شده است و در اين شکل جدید کشتارو ویرانی تنها سلاح نيست ، تبليغات سلاح مخرب تری است. تحميق مردم توسط وسايل تبليغاتی کار ساده ای نيست اما می بينيم که بسيار به سرعت انجام می گيرد و جنایت، بردگی ، قتل وخرابی و کشتار را انسان دوستی ، آزادی ، نجات مردم و تغیير حکومت و دمکراسی نام می دهند. در گوشه و کنار صداي ايرانياني به گوش مي رسد که برای اين دمکراسی سينه چاک می دهند. که با توهين و تحقير صلح طلبان، براي "ارتش آزادي بخش" آمريکا هورا مي کشند و به خاطر اينکه نام ايران از ليست" بمباران هاي صلح طلبانه "آمريکا خط نخورد و احيانا نوبت را جلو هم بيندازند،ـ تا شايد در اين ميانه ارباب تکه استخوانی هم به سوی آنان اندازدـ دم تکان می دهند و خود را جر مي دهند. در استکهلم يکي از اينها را داريم که آشکارا در برنامه اي به نام « سخن هفته »در يک راديو محلي فارسي زبان استکهلم ؛ مخلصانه با دستمال ابريشمی ..يه هاي رضا بهلوي را برق می اندازد . آقا زماني چپ دو آتشه هم بود و الان به قصد دريافت «طلب » ش ؛ سلطنت را باد مي زند و حال مرا به هم. آقا زاده با تحليل های آبدوغ خياری که مطمئن هستم خود نيز در خفا به آن می خندد ، سعی دارد که سلطنت را تنها آلترناتيوممکن برای حکومت ايران قلمداد کند و آمريکا را ناجی دلسوز ايرانيان. اوو ديگرانی که با سماجت می خواهند حقيقت را وارونه جلوه دهند، داوطلبانه کلمات پفيوز و ديوث را چهره می بخشند. ( در اينجا اين را اضافه کنم که من با سلطنت طلبی به عنوان يک موضع و انديشه مشکل خاصی ندارم، قبولش ندارم اما به عنوان انديشه ای که وجود دارد و مخالف انديشه من است، سعی در تختئه آن ندارم . اما وارونه جلوه دادن حقایق و احمق فرض کردن مردمان است که اين جنابان را برجسته می کند) جنگ تمام نشده . نه . و فردا ؛ شنبه در استکهلم و ديگر شهرهاي سوئد تظاهراتي بر ضد جنگ انجام خواهد شد. مي دانم که کم و بسيار کم خواهيم بود. هوا سرد است و استکهلم زير بوشش سنگيني از برف بهار را آه مي کشد. و تنها دليل هم اين نيست. کم خواهيم بود چرا که بسياري جنگ را تمام شده مي دانند، بسياري هستند که به زور عکسهای کودکان تکه باره شده به خيابانها مي آمدند و با ديدن سقوط بغداد ديگر همراه نيستند . بسياري هم در کنار خواهند رفت و به ما خواهند خنديد . می دانم که رسانه ها برای تمسخر شايد از تظاهرات با ذکر تعداد کم آن نام بياورند تا به مردم دنیا ثابت کنند که نیرویی هم نیستيم . همه اينها را مي دانم وخواهم رفت.مي روم تا پایانی برای اين شيوه خبيث و مردم فريب آمريکا بجوييم. می روم تا همراهانم را جستجو کنم. انسانهايی که بر خلاف جهت آب شنا کردن را آموخته اند و تسليم تبليغات فریب را نمی خورند. می روم چرا که سرنوشت بهتری را برای انسانهای این کره خاکی آرزو دارم. سرنوشتی که به دست خودشان تعیین شود نه به خواست و منافع سرمايه داران بین الملی و صاحبان کارتل ها و تراست های جهان اول که تا آنجا که حکومتی منافعشان را تامين می کند آن را بر علیه مردم پاسداری می کنند و زمانی که سازی دیگر می زند به بهای جان مردم آن را بر کنار می کنند. می روم با اين اعتقاد که انسان در هر کجای اين کره خاکی که متولد شود ارزشی یکسان دارد. و مرگ و تباهی هر موجود انسانی به يک اندازه غم انگيز است . می روم تا فرياد بزنم:مهره نيستيم ما.....ما مهره نيستيم... همراه مي شوي ؟؟
چهره عریان جنگ شنبه گذشته، گروهبان نيروی دريايی آمريکا، اريک شرامپف، به من گفت: "چه روز محشری بود! خيلی ها را کشتيم.? چند نفر از مردم را هم انداختيم، ولی چه ميشود کرد؟" بنا به گفته او چند نفر زن، نزديک يک سرباز عراقی ايستاده بودند و وقتی سربازان" مؤتلفين" آتش گشودند، يکی ازاين زنان هم به خاک افتاد.? "خوب متاسفم، ولی مرغه سر راه بود!".?عين همين را سی و شش سال پيش هم شنيده بودم.? يکی از گروهبانهای نيروی دريايی آمريکا در ويتنام که زن حامله و بچه ای را به قتل رسانده بود، به من گفت: "سر راه بودند".? مطلب بالا نوشته ای است از جان پیلجر. که خانم مهرناز شهابی از روزنامه دیلی میرور ترجمه کرده است. چیز غريبی نیست. مسئله ای است بسیار عادی در جنگ. کشتار ، جنون خون، نادیده گرفتن حق انسانها برای زندگی و حیات ، بی ارزش شدن زندگی و مرگ در اثر روزمره شدن آن . برخورد های غیر انسانی با ساکنان سرزمین اشغال شده . انسان ندانستن آنان .اینها ارمغان جنگ است. هيچ جنگی، جنگ خوبی نیست . تمام مطلب بالا را می توانید در اينجا بخوانيد.
دوستان در مورد عکس توضيح خواسته اند. همانطور که در زير هم نوشته ام عکس براي من بدون شرح است . براي من عکس بسيار زيبايي بود . نه قصد تحقير آن سرباز در ميان بود و نه قصد بيان شجاعت آن کودک. به احتمال قوي هم آن کودک تنها به قصد جيش کردن بيرون آمده بود و نه مبارزه مسلحانه و يا جنگ چريکي٫ آبنوس عکس را برايم فرستاده است و من به او اطمينان دارم. احتمالا خودش هم اطلاعات کافي را در مورد منبع عکس در اختيار خواهد گذاشت. اما به نظر من اصلا مسئله اينها نيست. به دوستاني که به شيوه شرلوک هلمز از لباس و اسلحه سرباز صحبت مي کنند. والا من از نزديک تا حالا يک سرباز آمريکايي در حال جنگ نديده ام. شما لابد ديديد مي دانيد!!!. اما حقيقت اينها هم نيست. سقوط صدام مسلم است. نه عراق ويتنام است و نه صدام, هوشي مين ٫ که سربازان آمريکايي در عراق با همان مقاومتي که در ويتنام روبرو شدند ٫ برخورد کنند. اما سقوط صدام پايان بساط غارتگران در عراق نخواهد بود. همانگونه که رابرت فيسک گفت : بياييد فيلم را جلو بکشيم و آينده را ببينيم ٫ چند روز اول فيلمهاي فتح و ظفر سربازان آمريکايي٫ عکس هايي در توالت صدام٫ دستهاي بچه ها که در جلو ي دوربين به علامت صلح بالا رفته مي شود. و بعد چه ؟بر سر اين کشور چه خواهد آمد؟ آيا مغز اينشتن لازم است که بفهميم آمريکا چه نقشه اي براي عراق در سر دارد؟ آيا به نبوغ زيادي احتياج داريم تا بفهميم آمريکا دارد شاش خودش را با گه مي شورد ؟(بي ادبي ام را ببخشيد ٫ نمي زارن که )
فمينيست هاي ايراني ٫ چوبهاي دو سر طلا يي که از همه طرف مورد هجوم قرار گرفته اند. اين زنان شجاع جاي چه کسي را تنگ کرده اند و راه نفس را بر چه کساني بسته اند که اين چنين رگبار توهين و تهمت همه گان بر آنان باريده است ؟ ( لينک)
مدتی است که شما را به موسيقی مهمان نکرده ام. شايد شما هم از من خسته شده ايد شمايی که خانه ام را آينه باران می کنيد. بياييد با هم به آيينه باران هاتف گوش و نگاه کنيم . و بعد هم بياييم به اين يکی گوش کنيم. به کوچه بن بست هاتف بعد هم به اين يکی...عصر ما . چه مردانه شد زنانه ها، و فقط هم هاتف. شايد فقط دلم گرفته است ، همين.
خالی بندان در جهان صنعت گرند. نماينده جمهوري اسلامي ايران در چهل و هفتمين کميسيون مقام زن در مقر سازمان ملل متحد طي گزارشي از وضعيت زنان در جمهوري اسلامي، به ايجاد خانه هاي امن به عنوان يکي از اقدامات دولت ايران اشاره کرده اند. بچه های سايت زنان هم ضمن مچ گيری جانانه ای ايشان را گذاشتند بيخ ديوار. ( لينک ) لابد دفعه ديگه می خوان بگن ما دمکراسی هم داريم و حقوق بشر را هم رعايت می کنيم و مردم ما از زندگی در کشور خود با دمشان گردو هم می شکنند. اونم در کشوری که يکی از مجازات هايی که دادگاه اسلامی برای مجرمان مناسب می بيند محکوم شدن به زندگی در کشور ايران است( رجوع کنيد به حکم محمد خرداديان، که محکوم شد به 10 سال زندگی در ايران ) طرف لابد گفته : کی به کيه. تو کمسيون مقام زن يه قپی می یاييم شايد گرفت، که يعنی ما هم مقام زن حاليمونه. يعنی که زنان در کشور ما از اهميت خاصی بر خوردارند. ابدا هم احتياج ندارند هر روز خود را توضيح دهند و توجيه کنند. انگار هم نه انگار که اگر مردی خواست از شر زنش خلاص شه هزار و يک راه براش قرار داديم تا از مجازات معاف بشه. انگار هم نه انگار که پدری سر دخترش را گوش تا گوش می بره و فقط به سه سال زندان محکوم می شه. انگار نه انگار که هر روز عرصه را نه تنها بر زنان که بر هر آنکه در اين مملکت حق تنفس طلب کند تنگتر می کنيم. آخ اگر دروغ کنتور می انداخت..این دولت همون يکی دو سال اول ورشکسته می شد. بچه های سايت زنان، خسته نباشين عزيزان.
.آنسوی تر نشسته ، و من اينجا با فنجان های قهوه تلخ در پيش رويمان حرفی نمانده ، نه پرسشی، نه انديشه ی رويایی عبوس. تنها تمنای هميشه گی برداشتن ديوارهای دلگير . وقهوه ، با بخاری گمرنگ، دلتنگ از سرد شدن.
سالها پيش روزی در رامسر به دنبال نارنج، مغازه ها را می گشتم . یک مغازه آخر که گفت نداریم .دیگه عصبانی شده بودم که آخه تو مازندران چرا نارنج پیدا نمی شه...صاحب مغازه نگه عاقل اند ر سفیه به من کرد و گفت...آ...برو بکن. نگاهش به درختهای خیابان بود...که همه پر از نارنج بودند.
آه، ارول، ارول اگر او بود در باره اين جنگ چه ميگفت؟ در کتابش"1984" جملات ابداعی وزارت حقيقت را داريم نظير اين: "جنگ صلح است"، " آزادی بردگی است"، و " جهل قدرت است". جای او در اين جنگ خالی است. اشغال آزادی است، جنگ وظيفه انسانی است ، سرنگون کردن يک حکومت خارجی "تغيير حکومت" است، گرسنگی دادن کمک انسانی است، مبارزه عليه متجاوز خارجی خدمت به خود کامه است ، بمباران يک شهر خدمت به مردم است . نوشتار فوق قسمتی از مقاله ای ست که با همين نام توسط يوری آبنری عضو سابق پارلمان اسراييل ، روزنامه نگار ، فعال صلح ، يکی از بنيان گزاران شورای اسرائيلی برای صلح فلسطين نوشته شده است است. تمام نوشته او را که توسط زهره سحر خپز ترجمه و در سايت روشنگری قرار داده است در اينجا بخوانيد .
گردو گرد است، زمين گرد است. پس زمين گردواست. نوع ديگر اين منطق را امروزه در کوچه و خیابان ، و در وبلاگهايمان می بينيم.اين دوستان می گويند : صدام مخالف جنگ است. شما هم مخالف جنگيد. پس شما طرفدار صدام هستيد. به نظر شما اين منطق بدوی را چه گونه پاسخ بايد داد؟ خواستم بنويسم منطقی کودکانه که ديدن اين عکس مرا شرمنده کرد.
چيزی که از فروغ یادم مانده ، شور و شوق فراوان اوست . آدمی بود پر از انرژی و سراسر شور و شوق. خیلی مهربان بود و با من خیلی مهربانی می کرد. خانم جوانی بود که ماشين " ژيگولوی " خيلی قشنگی داشت. به رنگ آبی آسمانی...مرا سوار ماشينش می کرد و هر وقت فرصت داشت مرا می برد می گرداند. می برد شميران و در جاده های مختلف دور می زدیم .لحظاتی که توی ماشين او بودم ، برای من لحظات خيلی تعيين کننده ای بود و خيلی روی من تاثير می گذاشت. نمی دانم چرا ، ولی با او که بودم احساس آزادی می کردم. فروغ برای من تصوير يک انسان آزاده را ايجاد می کرد...امواجی که از وجودش می آمد بيرون آزاد بود.و مرا با اين مسئله آشنا کرد که يک انسان آزاده چگونه انسانی است. از گفته های کاوه گلستان در مورد فروغ فرخزاد برداشته از کتاب آيه های آه ، ناصر صفاريان فردا ، يک شنبه عزيز ديگری را در تهران به خاک می سپاريم. آخر اين خاک چه بی رحمانه عزيزان ما را در خود می بلعد و چه بی رحمانه به اشکهای ما می خندد. آخر اين دفتر سپيد را تا کی به ياد عزيزانمان ورق بزنيم. فردا با عزيزی به سوی خاک می رويم و بدون او باز خواهيم گشت. نيمکت من کو که مرا بر فراز خاکت پرواز دهد. کاوه جانم، عکسهايت را بر ديوار های کوچه های خاطراتم قاب کرده ام. گل سپيدی ای کاش می توانستم بر خاکت گذاشت. گلی به سپيدی قلبی که داشتی، قلبی که توان ديدن آه همه جنايت را نداشت ، و به همان خاطر بود شايد که چشمانت را به دوربینت امانت می دادی، و اشکهايت را در پشت لنز دوربينت پنهان می کردی.کاوه جان، عکسهايت هنوز از اشک خيس است. گل سپيدی ای کاش بر خاکی که تو را از ما می گيرد می توانستم گذاشت. دلم از مرگ بيزار است.
در دنیاي بزرگ و غريبه امروز ، پيدا کردن دو دوست خوب در دنيای واقعی مسئله کم اهميتی نيست. امروز دو دوست خوب پيدا کردم. وقتی داشتم به نزدشان می رفتم، ديدن زوجی هنرمند ، احساساتی دو گانه را در من به وجود می آورد. معمولا در اين روابط زن و شوهران هنرمند زنان کم کم به سايه رانده می شوند و مردان در نور قرار می گيرند. برایم مسئله دیگری هم زير سئوال بود. زندگی با زنی متفاوت ، ترجيح هر مردی نيست. زنی که به جای خانه داری و بچه داری و نظافت و پخت پز در کتابهايش و دفترچه های شعرش غرق شود، ايده آل هر مردی نيست.اين مرد چگونه آدمی می بايد باشد؟ جواب سئوالهايم را یافتم. اين دو نفر زن و شوهر نيستند. دو يارند که با هم زندگی می کنند. شايد تنها به اين دليل که بی هم نمی توانند زندگی کنند. احساس کردم که اينجا مسئله این نيست که مردی زنی را و زنی مردی را به همسری بر گزينند، انگار که بتوانند انتخابی ديگر هم داشته باشند و اين انتخاب آن دو بوده است.نه اينجا قضيه را اين گونه نديدم. این دو را دچار هم ديدم. مثل ماهيانی که به آب دچارند. وقتی که مانی آنچنان دلباخته ، شعر بلندی را يک نفس از بر می خواند ، به چهره مريم نگاه می کردم ، که دلباخته تر گوش می داد ، انگار که مثل من برای بار اول است که می شنود. و وقتی که ترانه ای را که شعرش از خودش بود در کامپيوتر پخش می کرد، مريم بی آنکه متوجه باشد که کسی نگاهش می کند ، آرام زمزمه می کرد. وقتی که مانی از شعرهای مريم می گفت از شعرهای دیگری نمی گفت. با همان دلباخته گی از شعر او می گفت که از کار خودش. اين دو زن و شوهر نيستند ، دو يار هستند که همراه شده اند تا شب بلند زندگی را ، به روشنای حضور يکديگر ، تاريکه سر نکنند. در پس و پيش هم در حرکت نيستند ، که کنار هم ايستاده اند و چه خوش ايستاده اند. با ديدن اين دو ، جواب سئوالهايم را يافتم. و نيز دو دوست. لبخند مهربانشان را در خاطره ام قاب گرفتم. و بر ديوار اقاقي ها کوبيدم تا گرمی خورشيد وارشان يخ قطبی را آب کند. به سوئد خوش آمديد عزيزان. و چه به موقع ..بعد از آن زمستان دراز، دلتنگی بهار را چاره شديد.
آمدم خانه که به سرعت بروم خانه معلم نقاشی ام. دوربين عکاسی ام يادم رفته بود. بايد از مجسمه ها عکس بگيريم برای کتابش . مجله زنان 97 رسيده است. عوض يکی دوتا برايم فرستاده اند. شايد فکر کردند بعضی از مقالات را باید دو بار بخوانم تا بهتر بفهمم. فکر کردم آن ديگری را برای معلمم ببرم. خوشحال خواهد شد.