..خسته ام..خسته امروز افتاب با گرمی مطبوعی می تابيد. روی نيمکتی در کناره راه جنگلی نشستم و تن به رخوت آفتاب سپردم. آفتاب می درخشيد و من اينجا روی اين نيمکت چوبی منتظر هيچ چيز نيستم. آنسوی دنيا، زير همين آفتاب ، شايد زنی هم سن و سال من دارد در ميان آوار های خانه اش به دنبال کودکش می گردد، شايد مردی زجه زنان جسد تکه پاره شده همسرش را از زير آوار ها بيرون می کشد. شايد کودکی در زير انبوه خاک های تلنبار شده پارچه دامن مادرش را باز می شناسد. من اما اينجا روی اين نيمکت چوبی نشسته ام و منتظر هيچ چيز نيستم. ديگر مغزم کار نمی کند. انگار گذشته ای نداشته ام و آينده ای نه..از تمام کسانی که دوستشان داشته ام ، که دوستم داشته اند خبری نيست. من هستم و اين نيمکت چوبی که در زير آفتاب گرم می شود و از زمين بلند می شود و مرا با خود بر فراز خرابه های خانه ها پرواز می دهد. هيچکدام ما نه گذشته داريم و نه آينده. تنها همين لحظه اکنون است و آفتاب گرم و نيمکت چوبی و سقف هايی که بر سر ساکنان آن خراب شده اند. به تکان دستی نيمکت چوبی با ضربه ای به زمين بر می خورد. در مقابل چشمانم کودکی با موهايی به رنگ گندمزار و چشمانی به رنگ دريا ، گوشه کت جينم را می کشد و به زبانی که مدتهاست زبان دومم شده است می پرسد: چرا گريه می کنی؟ نگاهم نگران به دور و بر می چرخد و قدری دورتر زنی را با سگی می بينم. با همان زبان دومم به او می گويم: خسته ام.. بستنی اش را بالا می آورد و می گويد : می خواهی يک ليس از بستنی من بزنی؟ خنده ام می گيرد و می گويم : بستنی شکلاتی دوست ندارم. با لحن کودکانه اش می گويد : خری ديگه...بستنی شکلاتی از همه بهتره ، پس تو چی دوست داری؟ می گويم : توت فرنگی. می گويد: ديگه گريه نمی کنی ؟ می گويم :نه..ديگه نه . پسرک مدتی است که رفته. و نيمکت چوبی به زمين ميخ شده. آفتاب می درخشد و من روی اين نيمکت چوبی ، منتظر هيچ چيز نيستم.