رفته بودم وبلاگ آقای بهنود ( لينک دادن نمی خواد که ، برو تو گويا هست) ، خوب موضعشان در مورد انتخابات روشن است. برای من هم جای تعجب نداشت. تعجبم از برخورد هايی بود که در نظر سنجی ها داده بودند. منظورم موافق و مخالف نيست. بلکه بعضی از دوستان انگار دنبال رهنمود می گشتند ، انگار منتظر فتوايی از طرف " ولی فقيه " بودند ، که صادر شده اش انگاشتند. عزیزی که جوانسال هم هست او را پدر معنوی !!! ( روحانی ؟؟) خود می خواند و می گويد الان می داند چه کند. آن ديگری می خواهد با استفاده از نوشته آقای بهنود فرزندش را به پاي صندوق رای بفرستد. بعد از اين همه سال و اين همه ضربه ديدن هنوز به دنبال رهنمود هستيم و هنوز به دنبال قيم می گرديم ؟ اگر در سال 57 آخوندی پدر روحانی ملت شده بود امروز پدر معنوی خود را جستجو می کنند . آری حرکتی انجام شده است اما اين پيش رفتن نيست. اين فرورفتن است.
مدتی است که تلويزيون های ساتليت بين ايرانيان مقيم سوئد باب شده. تلويزيون های ايرانيان لوس آنجلس، ( که خدا نصيب دشمنتان کنه ، يکی هم ماشالله از دیگری انقلابی تر، با شعار برين جلو ، کشته بدين که ما اينجا حال کنيم) و تلويزيون صدا و سيمای جمهوری اسلامی.هموطنان مسن تر را که مشکل زبان دارند می فهمم.اما وقتی می بينم که اين مسئله در ميان خانواده ها شايع است شاخ در می آوردم، خانمی را ديدم که با آب و تاب از برنامه کودک و سريال های خوب !!! جمهوری اسلامی تعريف می کرد. راستی خنده دار نيست؟ در ايران همه ساتليت تهيه می کنند که تلويزيون های خارج را بگيرند. اينها در اينجا برای برنامه های تلويزيون جمهوری اسلامی به به می کنند.روزگار غريبی است نازنين...
حراج بزرگ کتاب در سوئد شروع شده. ديروز با دوستم رفتيم چند کتاب فروشی بزرگ و آدم سرسام می گرفت.جدا چقدر زيیاست حراج کتاب. و ديدن مردم کتابخوان که برای خريد کتاب حرص می زنند. چند تا از کتاب فروشی های ايرانی استکهلم هم در اين حراج شرکت می کنند. دوستان مقيم سوئد، بد نيست سری به کتاب فروشی های ايرانی هم بزنيد.
اين روزها سيستم نظر خواهی چنين است که می دانم و می دانی. شايد به همين علت است که چند تن از دوستان عزيز به وسيله ميل پرسيده اند که چرا راجع به انتخابات نمی نويسم و موضع من چيست برايم عجيب آمد. آخر می دانيد ، من جزو آن يک درصدی ها هستم. آن نيم درصدی ها، همان که رفسنجانی عربده کشان فرياد می کرد که جايتان در اين مملکت نيست. من هرگز در اين جمهوری اسلامی رای ندادم.( قبلش هم که در رژیم قبل نمی شد که رای بدم) . اصلاحات را در رژیم جمهوری اسلامی باور ندارم. اين رژیم مشکلات عمده ای با احقاق قوانين حقوق بشر به طور عام و حقوق زنان و حقوق کودکان به طور خاص دارد. حکومت مذهبی، حکومت ولايت فقيه بر اساس قوانين 1400 سال پيش ،کشتار ها ، اعدام ها، زندانها ، دستگاه عريض و طويل تفتيش عقايد و دستگاه عريض و طويلی که برای توهين به جسم و جان انسانها در طول 24 سال بر پا داشته اند. اين ها مسائلی نيست که رژیم جمهوری اسلامی بتواند حل کند و کماکان اين رژیم توانايی گذشت از پروسه دمکراسی را ندارد. کانديدا های انتخابات بايد از صد جور قربيل و صافی بگذرند تا بتوانند در انتخاباتی کانديد شوند که تازه اسمهايی که از صندوق ها بيرون می آيد از پيش معلوم است. چند روز پيش در سايت زنان ديدم که يکی از کانديد ها به دليل مطلقه بودن مجبور به انصراف شده ( لينک ) اين انتخابات نه دمکراتيک است و نه به حقوق فردی انسان ها در آن احترام گذاشته می شود. نه، براستی مرا با اين انتخابات کاری نيست. "من از عناصر چهار گانه اطاعت ميكنم و كار تدوين نظامنامه ي قلبم كار حكومت محلي كوران نيست مرا به زوزه ي دراز توحش در عضو جنسي حيوان چكار مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است تبار خوني گلها مي دانيد ؟" فروغ
چند تا از دوستان ميل داده اند و می پرسند كه چه بر سر نظرخواهی آمده.بايدبگويم كه سيستم نظر خواهی من زندگی مستقلی را برای خودش دست و با كرده . هروقت بخواد مياد. هروقت بخواد ميره . كاری هم به كسی نداره. گاهی كمك می كنه اگر يكی دو بار Refresh رو كليك كنيد. اما گاهی اونم اثری نداره. اين چند روزه كمی سرم شلوغ است. امشب سعی می كنم بنويسم.
من چند روزی است که برنامه استاتيستيک گذاشتم. آقا باور کنيد اين چند روزه کار من در آمده . کلی می خندم. به اين برنامه ها که وارد هستيد. اگر مستقيم وارد سايتی نشويد ، مسيری را که استفاده کرده اید برای آمدن به سايت نشان می دهد. مثلا اگر شما از وبلاگ دوست ديگری اينجا را پيدا کرده باشيد می نويسد که از فلان وبلاگ آمده. اين روزها متوجه شدم که درصد قابل ملاحظه ای از بازديد کنندگان وبلاگ را کسانی تشکيل می دهند که در سايت گوگل فارسی جستجو می کنند. و چشمتان روز بد نبينه ، هر چی فحش و دری وری search می کنند هم گوگل صاف می فرستدشان سراغ بنده . ( داشتم فکر می کردم که تعداد هيت های آقای شمر با اين وجود بايد سر به جهنم بزند، اَيشان سلام عليک روزمره شان فحش خواهر مادر است :) از اين حرفها گذشته . من برنامه ای دارم ـ تحقه نيست، اکثر شما لابد داريد ـ که وقتی آی پی را در اختيارش بگذارید می توانيد بفهميد طرف از کدام کشور است . و اگر سرور server خاصی هم داشته باشد نام سرور را می دهد(نگران نشيد يک وقت، اسم کسی رو لو نمی ده اين برنامه ). مثلا شرکت های بزرگ ، بيمارستان ها، دیروز يکی از هموطنان ،از همين اريکسون خودمان يک چيزی سرچ کرده بود که می خواستم برم دم دکانشان بگم مگه خودت خواهر مادر نداری مرد حسابی؟ اين چيزا چيه سرچ می کنی؟ خلاصه ، يک بار ديدم که يکی در گوگل کلمه شورت زنانه را جستجو کرده. کنجکاو شدم ببينم از کجاست و از بنياد شهيد رجايی در ايران بود ( ما نمی دانستيم همچی بنيادی هم داريم، اين بنياد ها چی کار می کنند جدی ؟ ) ، من نمی دانم، آيا اين به اين معناست که در بنياد شورت گم کرده اند ؟ نکند فکر می کنند ما پيدايش کرده ايم. خلاصه اگر چيزی گم کرده ايد به قسمت گم شده پيدا شده مراجعه کنيد . داشتم فکر می کردم که طرف که خودش تو کف هست. گوگل هم کجا می فرستدش بنده خدا را ، نکند اين گوگل مامور حال گيری شده . به وبلاگ مهناز که مراجعه کردم ديدم که در وبلاگ او هم همين جشن بر پاست . البته مهناز سفارش کرده است که به انگليسی جستجو کنند و آدرس های بهتری گيرشان می آيد اما احتمالا مهناز اين را نمی داند که در ايران اينترنت فيلتر دارد و سايت های سکسی همه جا قابل دسترسی نيست. می خواستم بنويسم که اينها همه از تاثيرات جدا سازی های اجتماعی است، که البته هست. اما يادم افتاد حرف دوستی را که در مدرسه ای اينجا مسئول سرور بود ، اين مدرسه در حد راهنمايی و دبيرستان است. هميشه شاکی بود از بچه ها که سر و ته شان را بزنی از سايت های سکسی سر در می آورند. سکس هميشه موضوع جذاب و کنجکاوی بر انگيزی برای همه گان بخصوص نسل جوانتر اجتماع بوده است ـ البته خودمانيم ، نسل جوانتر در بنياد شهيد رجايی چه کار می کند ؟ ای کاش سايت های سکسی تعليمات درستی در مورد مسائل جنسی می دادند که متاسفانه اين طور نيست. پرنو گرافی رايج در اجتماع کنونی توسط مردان ، برای مردان تهيه می شود و چهره زن در آن به عنوان یک سوژه جنسی ترسيم ميشود. برخورد با زن بسيار تحقير آميز است و زن نقش آبريزگاه جنسی مردان را دارد. در عين حال که شيوه ای که برای عمل جنسی در فيلم های پرنو و عکس های پرنو گرافيک نمايش داده می شود عمدتا يک جانبه و صرفا با توجه به نياز های جنسی مرد تنظيم می شود. در يک همه پرسی که چند وقت پيش در سوئد انجام شده بود دختران جوان آموزش غلطی را که دوست پسرانشان از طريق تماشای فيلمهای پرنو از روابط جنسی می گيرند و ديدی را که در اين رابطه پيدا می کنند تهديد بزرگی برای يک رابطه سالم و شاد می دانستند. خلاصه دوستانی که به اين حساب وارد وبلاگ من می شويد، به قول دوستان برای حال کردن ، اينجا از اين خبرا نيست. اين امام زاده از اين معجز ها نمی ده. ما اينجا بيشتر حال ميگيريم . اما حالا که آمديد ، باشيد چايی دوم.
ساسان آل کنعان مبارز کرد، 30 بهمن ماه ، يعنی همين چند روز پيش ، در زندان سنندج اعدام شد. (بخوانيد ) به سخنان بيژن آل کنعان، برادر ساسان ، گوش کنيم (بشنويد ) بيژن در انتهای حرفهايش می خواند. فرياد های ما اگر چه رسا نيست ، بايد يکی شود. با خود فکر می کردم...فرياد های ما ، چرا رسا نيست. 24 سال گذشت. پس اين فرياد ها کی يکی خواهد شد ؟
صحبت خودم را با واژه «فمينيسم» آغاز مي كنم، چون يك فمينيستم. ابتدا ديگران يعني مخالفان اين تفكر مرا فمينيست مي خواندند يعني لحظاتي كه خشمگينانه از وضعيت زناني كه دور و برم مي ديدم گله مي كردم، با تمسخر مي شنيدم كه «مگه فمينيست شدي؟». اين طور بود كه اين واژه را شناختم و متوجه شدم كه فمينيسم بايد چيز خوبي باشد چون هر وقت از احساسات دروني ام مي گويم اين كلمه را مي شنوم. اما به راستي فمينيسم چيست؟ اين پرسش ممكن است براي بسياري از شما هم مطرح باشد. پرسشي كه مسلما من هم كه خود را فمينيست مي دانم نمي توانم جواب قاطعي به آن بدهم. چون فمينيسم از آن قطعيت ها و نسخه پيچي هاي سنتي و مردانه در پاسخ گويي به سوال ها مبراست. بقيه اين مقاله را تحت عنوان تهديد فمينيسم که متن سخنرانی نوشين احمدی خراسانی در روز 8 مارس در دانشگاه می باشد در اينجا بخوانيد .
ساعت حدود سه صبح است.دخترم الان زنگ زد. او ديروز صبح به قصد Costa Rica حرکت کرد ، و خانه بسيار خاليست. قرار شده بود وقتی رسيد زنگ بزند. الان زنگ زد. ـ سلام گلم. رسيدی ؟ ـ نه ، فکر کردن طالبان هستم و مرا در ميامی نگه داشتند . ـ اذیت نکن، شوخی می کنی ؟ ـ نه بابا. در پاسپورت سوئدی ام در محل تولد نوشته تهران ، پرسيدند ايرانی هستی ؟ گفتم آره. ديدم هی با هم پچ پچ می کنند و کلمه تروريست از ميان حرفشان به گوشم می خورد. منو بردن يک اتاق ، چمدانم را از بار گرفتند و همه چيز را گشتند. اين کار اينقدر طول کشيد که پروازم را از دست دادم. مرا آوردند به يک هتل اينجا هستم تا پرواز ديگری که برایم رزرو کردند. ـ حالت خوبه حالا ؟ نترسيدی که ؟ ـ نه ، الان می خوام برم رستوران هتل گرون ترين غذا و دسر و مشروب رو بخورم. حسابش رو اونا پرداخت می کنند . حسابی می خوام داغشون کنم. ( دخترم کلمه نقره داغ را بلد نيست) هر چی که توی اين يخچال کوچيکه بوده هم خوردم ( در هتل ها معمولا اجناسی که در يخچال اتاق می گذارند بسيار گران و چندين برابر هزينه معمولی تمام می شود) ـ باشه گلم ، پول تلفنت زياد می شه ، می دونی که از هتل ها مستقيم تلفن کردن گرونه . رسيدی به مقصد زنگ بزن. ـ نه مامی حرف بزنيم. پول تلفن رو هم اينا می دن !!!!
ياد دوستی افتادم که همراه با خانواده اش، پدر و مادر و برادر و زن برادر ، به آمريکا برای مسافرت رفته بود. تمام افراد خانواده در پاسپورت سوئدی شان نوشته بود متولد تهران .( و به اين شکل می نويسد : اسم ــــ، مليت : سوئدی ، محل تولد : تهران ) بجز پدر خانواده که در جای محل تولد نوشته بود : اردبيل . تعريف می کرد که وقتی به فرودگاه نيويورک رسيدند تمام خانواده را بعد از چک کردن پاسپورت هايشان نگاه داشتند، وقتی به پدر رسيده بودند ـ که مقدار کم مويی که بر سر دارد هم سفيد شده است ـ مامور بازرسی پاسپورت گفت. and ..You are from..let me see,..Ardebil in sweden, wellcome to America , sir
چندی پيش دوستی که با او از طريق اينترنت تماس داشتم و تا کنون او را نديده بودم با من تماس گرفت. گفت که برای مدتی در سوئد به سر می برد و به استکهلم آمده و قرار گذاشتيم همديگر را ببينيم . مشتاقانه برای ديدن اين دوست که در ايران زندگی می کند به سر قرار رفتم. زنی را دیدم زيبا و قوی. از صحبت با همديگر سير نمی شديم . او از زندگی در ايران می گفت و من از اينجا. از همسرش می گفت که ازدواج دومش بود ، مردی با تحصيلات عالی و اينکه چه اندازه مهربان است و حرمت او و آزادی های فردی او راپاس می دارد. خوشحال بودم که می بينمش و خوشحال بودم از زندگی موفقش می شنوم اما... چگونه بگويم ... something was definitly wrong. گاه در صحبت هايمان به صورتش خيره می شدم و غم غريبی در چشمانش می ديدم. غمی که با غم روزمره ای که در چشمان مسافران ايران و مهاجران ساکن خارج می بينم فرق می کرد. گاه در حين صحبتی عادی و حتی شاد ، به چشمانش نگاه می کردم و می ديدم که پر از اشک است. و منظر تلنگری تا بر روی گونه هایش بغلتد. آه ...چه گفته بودم مگر؟ چه کرده بودم مگر ؟ چرا این زن زيبا اين قدر غمگين است ؟ چيزی گفته بودم ؟ طاقت نياوردم: تو چته دختر ؟ و اين همان تلنگر بود. اشکها بيرون غلتيد. خوب بود..شايد زبانش باز شود. آخر مگر من چه کرده بودم. پرسيد : تو خوشبختی ؟ گفتم : خوشبختی را معنا کن برايم . سکوت کرد. گفتم: ببين ، اگر منظورت اين است که طلاق گرفته ام و از اين حرفها، من داشتم خفه می شدم.راه نفس بر من بسته بود و طلاق اين راه را بر من باز کرد. خوشبختم ؟ در روزگار امروز اين سئوال برايم عجيب است . کسی می تواند در محيطی فراختر از چهار ديواری خودش زندگی کند و خود را خوشبخت بداند که من بدانم ؟ خوشبختی در جهان امروز مساوی با بی خيالی است و من بی خيال نيستم. اما از انتخاب خودم راضی ام. انتخابم برايم راه رشد و تکامل فکری ام را ميسر کرده است و بيش از هر چيز فرصت اين را که خودم باشم به من داده. و از اين بابت خوشحالم. و شروع کرد به سخن گفتن . راست فکر میکردم ، چيزی بود که با روبنای قضيه نمی خواند. او همسر دوم مردی بود که هنوز از همسر اولش جدا نشده بود. مردی دو زنه ، او زن دوم بود. چشمانم سياهی رفت.آخر چراااااااااااااااااا؟؟؟ انتخاب خودش بود. مرد گفته بود که از همسر اولش جدا خواهد شد و او قبول کرده بود. بعد از ازدواج ، مرد امروز و فردا می کرد و تقريبا مسئله منتفی شده بود. مرد را دوست داشت و کودکی با هم داشتند .به زندگی تحت چنين شرايطی رضايت داده بود. مرد از موقعيت مردانگی خود در جمهوری اسلامی استفاده کرده بود. حتی نيازی به اطلاع زن اول نبود. خانواده زن با اين ازدواج به همين دليل مخالف بود. ـ اما تو چی ؟ تو که می دانستی ؟ آخر تا کی می خواهيم مسئله را گردن مرد ها بياندازيم و نقش قربانی را بازی کنيم و مسئوليت خودمان را در اشتباهی به اين بزرگی نادیده بگيريم. تو زن تحصيل کرده و مستقلی هستی. مجبور به تن دادن به رابطه ای غلط نبوده ای. ـ آنها با هم رابطه ندارند. ـ نداشته باشند ، موضوع اين نيست. موضوع اين است که تو در قوانينی جای گزين شده ای و آنان را پذيرفته ای که زن ستيز هستند. آن را داوطلبانه و آگاهانه پذيرفته ای.... ـ تو اگر جای من بودی چه می کردی؟ ـ به رابطه ای که منجر به آزار ديگری شود تن نمی دهم. ـ او آزار نمی بيند. اهميتی برايش ندارد. ـ مهم اين نيست و تو از اين بابت صد در صد مطمئن نيستی .اما من به قوانين زن ستيز هم تن نمی دهم. حتی اگر اين قوانين در نقطه ای به نفع منافع شخصی من در همان لحظه باشد. پلی گامی( چند همسری ) يکی از آنهاست. ـ او مرد خوبی است. ـ او دروغگو ست. چه فرقی می کند که به تو دروغ بگويد يا به ديگری . او بنای زندگی را با دروغ گذاشته . چگونه می توان خوب بود ؟ غم چهره اش چند برابر شد. انگار منتظر گرفتن تاييد کوچکی از من بود و من اين در را به رويش بستم. قدرت تاييد اين حرکت او در من نبود.رنجانده بودمش و از اين بابت رنج می بردم . اما اگر اين کار را نمی کردم به او و خودم دروغ می گفتم و تحمل اين را در خود نمی ديدم. زندگی مشترک افرادی که زود ازدواج می کنند در بسياری موارد روی حقايق بنا نشده و بدون شناخت صورت می گيرد. ازدواج اول هر دوی اين زوج همينگونه بود. زن از ازدواج اول خود را رها کرده است اما مرد قدرت اين کار را نداشته ، شايد هم با توجه به موقعيت اجتماعی خود و اجتماع زيستی خود راه ديگری انتخاب کرده است. دو همسری .
تا پيش از ديدن اين دوست عزيز هميشه چند همسری را زائده ای در رابطه با طبقات پايين تر اجتماع ، نا آگاهی افراد نسبت به حقوق انسانی ، و از اين قبيل می ديدم. بعد از ديدن او مدتها در فکر بودم و هنوز هم. در يک مورد از رابطه پلی گامی خبر دار شدم که مرد و زنان اين رابطه انسانهايی روشنفکر و هنرمند هستند. مردی سينما گر و زنانی نقاش (آقای سينايی و همسرانش فرح و گيزلا) . در مصاحبه ای که از خان فرح اصولی در نشريه زنان خوانده بودم ارتباط کاملا صادقانه اين سه نفر که بر اساس انتخاب هر سه آنان بنا شده بود ، برايم تعجب آور بود. در عين حال خانم فرح اصولی در انتهای صحبتشان گفته بودند که اين نوع زندگی را به کسی پيشنهاد نمی کنند. برای من پذيرفتن عاشق شدن مجدد افرادی که ازدواج کرده اند مسئله عادی است. عشق را ابدی و ازلی نمی دانم و وقوع مجدد آن را برای هر دو طرف مسئله ای غير قابل پذيرش نمی دانم . اما ايجاد روابط پارالل که بر پايه دروغ و فريب انسانهاست را امری غير انسانی می دانم. معتقدم که افراد موظفند که تکليف رابطه ای را که دارند روشن کنند و بعد رابطه جديدشان را سامان ببخشند. معتقدم که رابطه ای که در آن دروغ وجود دارد رابطه ای ست بر خلاف ارزش های انسانی. معتقدم که چند همسری رابطه ای است اگر در آن دروغ وجود داشته باشد منجر به تحقير تمام افرادی است که در رابطه قرار دارند ونيز کودکانی که در روابط به وجود می آيند. راستی شما در اين باره چه فکر می کنيد ؟
از صبح دارم به خودم می پيچم. کاری کردم که تا به حال نکرده بودم. آی پی آقای سعيد را بلوک کردم و پیام های او را حذف کردم. گفته بودم که اگر بخواهد به آزار ادامه دهد این کار را می کنم. در مدتی که گذشته است در وبلاگ های دوستان دیگر دیده ام که به خاطر پیام ساده ای که در وبلاگ من گذاشته اند از توهین های او بی نصیب نبوده اند . و امروز صبح که کامپيوتر را روشن کردم ديدم که او ضمن اینکه گفته است که او با اسم ندا ننوشته و کسی از آی پی او استفاده کرده است ،( آی پی هر دو یکی است و من نمی دانم چرا کسی باید تقلب کند و یا مثلا او را حک کند و از آی پی او استفاده کند و به من فحش دهد، مگر خودش بد می گوید ؟) او در ادامه این ادعا مرا همدست جمهوری اسلامی خوانده است. ايشان مرا مارکسيست و چريک فدايی می خوانند.البته من اين را توهين نمی دانم ، اما من مارکسيست نيستم. چريک فدايی هم نيستم. چريک نيستم چرا که نه مشی چریکی را قبول دارم و نه خشونت و کشتن را ، حتی اگر دشمنم باشد، مارکسيست هم نيستم شايد تنها به اين دليل که سواد کافی برای مارکسيست بودن ندارم و نمی خواهم مانند بسياری ندانسته و با اطلاعات محدود خود را چیزی بنامم که از آن اطلاع درستی ندارم. تمام ادبيات مارکسيستی را نخوانده ام ، اما راهکار های اقتصادی مارکسيسم را راه حل خوبی برای حل معزلات اقتصادی اجتماع می دانم.حال آنکه مارکسيسم سياسی و راه کار های اجتماعی انديشه مارکسيستی مرا راضی نمی کند. شايد به دليل کمبود اطلاعاتم است ، اما به هر حال خود را با اين انديشه تعريف نمی کنم. اين مانع از آن نمی شود که در ميان جناح بندی های اجتماعی خود را چپ ندانم، و به عدالت اجتماعی اعتقاد نداشته باشم. به هر حال فکر می کنم انسانها را به گروه یا انديشه ای وابسته خواندن که حقيقت ندارد چيزی جز سبکمغزی نيست. این را اضافه کنم که ایشان درد بزرگشان علنی شدن نامه خصوصی شان به من است. افشين عزیز هم به این کار من اعتراض کرده است و گفته نامه خصوصی را نبايد علنی می کردم. شعار فمينیسم این است : آنچه خصوصی است سياسی است . private is political ، منظور این است که آنچه انسانها در خفا می کنند است که خصائل ايشان را نمايان می کند وگرنه زدن ماسک دمکرات بودن و در روزگار جدید ، فمينيست بودن کار هر کسی است. من با اين آقا گفتار خصوصی هرگز نداشتم و ندارم. حق خود می دانم که گفتار توهين آميز ايشان را نسبت به خودم علنی کنم. اين نامه هم مال ديگری نبوده است. برای خودم پست شد و ديگر جزو " ملکيت " من محسوب می شود. ايشان حق ندارند بگويند من به تو فحاشی می کنم اما تو به کسی نگو تا حرمت من حفظ شود. در زندگی عادی ام اگر کسی به من فحاشی کند از او دور می شوم. نمی مانم تا او بتواند لذت تحقیر کردن و توهین کردن به من را تجربه کند. از او دور می شوم تا شاید مدتی پشت سرم به فحاشی هایش ادامه دهد و بعد دهان خود را ببند. در اینجا نمی دانم چه چاره ای داشتم. و نمی دانم چه کنم ، کارم را خودم هم نمی پسندم، هرگز مایل به حذف کسی نبودم ، این کار را غیر دمکراتیک می دانم و از آن پرهیز می کنم. حتی توهین های جنسی افراد را تا کنون حذف نکرده ام اما چاره دیگری در مورد این آقا و رفتار فرسایشی ایشان به نظرم نمی رسد.و بسيار از این بابت در عذابم. شما بودید چه می کردید ؟ برای پايان دادن به اين داستان احمقانه ( نخواستم اسم کودکانه رويش بگذارم که به نظرم کودکان را حرمت می شکنم اگر این حرکات را کودکانه بنامم) چه راهی برای من هست ؟
چندی پيش به مناسبت بزرگداشت صدمين سال تولد صادق هدايت ، برنامه ای در استکهلم از طرف کانون نويسنده گان ايران در تبعيد گذاشته شد ، در اين برنامه آقای همايون کاتوزيان سخنرانی داشت. ايشان قسمتی از سخنان خود را در راديو همبستگی ، يکی از راديو های خوب ايرانيان در استکهلم ( بی رودر واسی من فقط همين رو گوش می کنم ) مطرح کردند . من صحبتهای ايشان را چه در مورد صادق و چه در مورد مسائل اجتماع ايران خيلی جالب توجه دیدم و فکر کردم شما نيز از آن استفاده کنيد. اين سخنان در دو بخش بر روی نت گذاشته شده است. می توانيد دراين دو جا بشنويد (لينک1 ) اين قسمت بيشتر راجع به نقش دولت در ايران است (لينک2 ) اين هم لينک راديو همبستگی ، در اين سايت می توانيد مصاحبه های بسيار خوبی را پيدا کنيد.
همشهری ما آبنوس عزیزم قسمتی از مصاحبه ای که در تلويزيون سوئد با رابرت فيسک انجام شده است را در وبلاگش زحمت کشيده و ترجمه کرده .( پير شی جوون . اگه منم اين همه وقت برای سر و کله زدن با اين جماعت جنگ پرست مصرف نمی کردم می تونستم مثل تو کار مفيدی انجام بدم دیگه ، یک اعصاب خورد هم به نفعم می شد :) من خواندن این مصاحبه را به دوستان توصيه می کنم. دیدگاه های رابرت فيسک را قبلا هم خوانده و شنيده ایم . اما اين مصاحبه تازه ترين آنهاست . بسيار جالب است و بسيار عمیق با مسئله عراق و آمریکا برخورد می کند.ترجمه بخشی از مصاحبه را در وبلاگ آبنوس در اینجا بخوانید. و در اينجا هم می توانید تمام مصاحبه را که به زبان انگلیسی است ببينيد و بشنويد مصاحبه بسيار واضح و خوب پخش می شود و ضبط خوبی دارد. زبان انگلیسی فیسک هم بسیار شمرده و قابل فهم است . اميدوارم که کانکشن های ايران بتواند آن را به خوبی پخش کند. ( دیکه نگذارید به التماس بيفتم که مصاحبه را ببينيد دیگه ..)
در قسمتی از مصاحبه فيسک می گويد : صدام حسين امروز يک ديکتاتور درجه 3 است. مرد بسيار بی رحمی است ، شکی در آن نیست ، عراق کشوری است که در آن سياست ها هميشه با شکنجه پيش برده می شوند. اما در عين حال عراق کشوری است که ما آن را به وجود آورده ایم نه آنکه بريتانیا یي ها فقط عراق را به اين شکل کنونی آن به وجود آورده باشند بلکه صدام حسین مخلوق دنيای غرب است ، غرب او را حمايت کرد ، سياست داخلی اش را و جنگ نفرت انگيزش بر علیه ایران را .چرا که ما در آن زمان می خواستيم که عراق به جای ما با ايران بجنگد. ما به او اجازه داديم از مواد شيميايی در سلاح ها استفاده کند. ..... به خاطر بسپاريم که ما صدام را به وجود آورده ايم ، همانگونه که بن لادن را در همکاری او با سيا بر علیه روسها در افغانستان. اين ها مخلوقات ما هستند که امروز از آنان به عنوان تهديدی برای دنيا نام می بريم. در جای ديگری می گويد : اگر دليل حمله داشتن سلاح هاي كشتار جمعي است, بايد به كره شمالي حمله بشود نه عراق. به دليل نقض حقوق بشر در عراق هم نيست. محور اصلي با وجود اينكه صدام حسين يك ديكتاتور است, روي چيزي مي گردد كه كره شمالي آن را ندارد, و آن نفت است. مصاحبه را در وبلاگ آبنوس که آن را مفصل نوشته بخوانيد. آن را در آدرسی که هم او و هم من داده ام گوش کنيد و چهره این مرد هوشيار را ببينيد .
دوستان می دانم که نوشته ام طولانی است. اما با من بمانيد. حرفی برای گفتن دارم که شايد حرف بسياری از شما هم باشد. هوچی گری نيست. تنها دردی است و از شما در مقابل اين گونه برخورد ها درمان می جويم .اين مسائل خصوصی نيست ، که آنچه خصوصی است سياسی است ( شعار فمينيسم از ابتدای دهه 40 ) صبوری کنيد .
ديشب نوشته ای پست کردم که در زير همين نوشته ها می بينيد. مربوط به تربيت جنسی و آموزش جنسی.که در انتهايش هم پرسيده ام : شما چه فکر می کنيد ؟. بعد يادم آمد که اين سيستم نظرخواهی این روزها بازی در آورده و برايتان نوشتم که در رابطه با آن نوشته اگر نظری دارید برایم به فارسی بنويسيد و من آن را در همين جا منعکس می کنم. نوشته ها موجود است .( میتوانيد مراجعه کنيد و ببينيد که دروغی در کار نيست. چرا اينگونه می گويم؟ ..به خواندن ادامه دهيد . متوجه خواهيد شد. ) چند اي ميل داشتم امروز. یکی گلکوی نازنينم بود که باز هم خجالتم داد و غلط های املايی مرا تصحِيح کرد. ( من نمی دانم شما چه گونه با اين همه غلط نويسی من تاب می آوريد ) يکی هم از سينای مهربان بود که شعر گونه ای فرستاد در رابطه با نوشته ديروز که راستش خيلی زيباست. نمی دانم اينجا چاپش کنم يا برای خودم نگاهش دارم :) ( خسيس !!!) از جمله اين ای ميل ها دو ميل پشت سر هم بود از جناب آقای سعيد. نويسنده وبلاگ فمينيزم نظری .يکی از اين ميل ها به نام " مهشيد " برای تعداد زيادی پست شده بود و به فارسی نوشته شده بود. در آن خواسته شده بود که چون گفته ام اگر نظری داشتيد به فارسی بنويسيد و من اينجا منعکس می کنم ، پس من بايد اين کار را بکنم. اما من هر چی خواندم ديدم مطلب ايشان ربطی به مطلبی که از بابتش قولی به شما داده باشم ندارد. من هم خودم را موظف نمی دانم که حالا چون سيستم نظرخواهی خراب شده مقالات عريض و طويل آقايان را برای تخليه روحی ايشان و تصفيه حساب هايشان اينجا چاپ کنم. ايشان خودشان وبلاگ دارند و می توانند اين کار را در وبلاگ خودشان انجام دهند. اين طور که بعدا متوجه شدم از ديگران هم خواسته اند( دقيقتر بگويم يک نفر را کاملا مطمئن هستم ) تا نوشته ايشان را در وبلاگشان چاپ کنند. که اين ديگر به خود اين عزيزان مربوط است . اما ميل بعدی ايشان برای من جالب تر بود. اين ميل فارسی بود با الفبای لاتين و فقط برای خودم فرستاده شده بود. ديدم حيف است. من که خسيس نيستم :) و برای تمام دوستانی که ميل قبلی را پست کرده بودند میل کردم . بعد ديدم من اصلا خسيس نيستم. گفتم شما را هم در آن شريک کنم. البته زحمتی بر دوشم ماند و آن به فارسی تايپ کردن نوشته است. آنچه اين ميل را برای من جذاب کرده اين نيست که اين گونه برخورد ها برايم تازه و جديد باشد. بلکه اين است که اين برخورد را از آقايی می بينيم که نويسنده عمده وبلاگی به نام فمينيزم در ايران است.( خودمانيم من از اين گونه مردان فمينيست نما در زندگی واقعی کم نديده ام.مردانی را ديده ام که خود را فمينيست می نامند اما همسر خود را به ضرب مشت می نوازند. مردانی که خود را فمينيست می نامند اما در مورد زنان حرفهايی می زنند که حتی سنتی ترين مردان و يا لمپن ها هم اجازه به زبان آوردن آن را به خود نمی دهند. اينرا هم بگويم که قصد اهانت به مردان آزاده ای که صادقانه از حقوق انسانی زنان حمايت می کنند را ندارم و همه را به يک چوب نمی رانم ) بايد بگويم که نامه قبلی ايشان ( که من اينجا آن را نمی نويسم ، چون به کسی تعهد ندادم که اگر خواست هر چه بگويد بتواند از وبلاگ من استفاده کند ) و هم در اين جا به اصطلاحی اشاره کرده اند که من استفاده کرده ام. اين اصطلاح بند کردن است . اگر حالش را نداريد که صفحه را بالا پايين کنيد آن را در اين نوشته ، در اين جا می توانيد بخوانيد. اين توضیح را لازم می بينم بدهم. نمی دانم آیا ديگران هم برداشتی مساوی با برداشت آقای سعپد داشته اند يا نه . اما من بند کردن را به منظور جنسی استفاده نکرده ام و نمی کنم. همين امروز در ميلی به دوستی راجع به دختری نوشتم طرف بند کرده . و منظورم اين نيست که از نظر جنسی به من بند کرده . اين اصطلاحی است که استفاده می شود.مثل اين که بگی طرف گير داده . اگر حسن نيتی وجود داشته باشد ، البته معمول است که طرف سئوال کند و بپرسد تا سوء تفاهمها حل شود.( حتی اگر می خواستند می توانستند اشاره کنند و من يا توضيح دهم و يا کلمه را عوض کنم ، در آن زمان نظر خواهی خوب کار می کرد و حتی يکی ديگر از بچه هاي همين وبلاگ ـ خانم ميترا ـ هم پيام گذاشت. آنجا اصلا حس نمی شد که برای او اين سوء تفاهم به وجود آمده باشد). و اگر نباشد، منجر به ميلی می شود که در زير می خوانيد. توضیح کوچک ديگری هم لازم است که در ميل اشاره می شود به اينکه بلاگ اسپات گیر داد و مقاله ايشان را منتشر نکرده و نخواستند منتظر بمانند. من فکر می کنم اينجا اشاره به اين است که ايشان چند بار نوشته هايشان را در وبلاگشان برای من به ميل آدرس می فرستادند و چون حجم آن بالا بود ميل من بلوکه می شد. و من از ايشان خواستم انصاف داشته باشند و نوشته شان را اجازه دهند در وبلاگشان بخوانم و به اين طريق ميل آدرس مرا بلوک نکنند.وگرنه مجبور خواهم شد آدرس ايشان را بلوک کنم. بسياری از ما با بلاگ اسپات مشکل داريم اما اين منجر به صبر کردن ماست . نه اينکه زحمت ديگران را زياد کنيم
من عين ميل را برايتان می نويسم ، فقط چند جا نوشته ها و يا علامت های درون پرانتز ، از قول خودم است . مهشيد عزیز (!!!) تو گفتی من به تو بند کردم. به يک زن 40 ساله ، اونم اونور ينگه دنيا از ژاپن ؟ بابا جان اقلا حرمت خودت را نگه دار، به يک سراتی مستقيم باش ، حتی الوات ها هم به يه چيزايي پايبندند. ميگم ها... خواستم بدانی که روش من بالا بردن سطح مباحثات با گفتگو است (!!! ارتفاع سطح بحث که معرف حضورتان هست ؟) و من نه با تو بلکه با گلی، ميترا ـ عضو خودمان ـ ، نوشی، حافظ، سمانه ، مهناز و... بنا به مناسبات انتقاد علمی طرح کردم. و اين مختص به تو نبود که زود ترش کردی فکر کردی مردم مرده تن . ( اين طور که من فهميدم ايشان در اينجا منظورشان اين است که من معتقدم که مردم ـ احتمالا مردها ـ کشته مرده من هستند و ايشان قصد دارد مرا متوجه کند که اين طور نيست) آخه چقدر انسان از خود متشکر ؟ اونم کی ؟ ( کی در اينجا به معنی چه کسی است :) در ضمن باز هم اين بلاگ اسپات ما سر پدر سالاری 4 گير داد ، و من نمی دانستم تا کی بايد صبر کرد. و خواستم ببينی که من اهل جدل و مباحثه بی خود نيستم .( بعلـــــــه ، به خوبی ميبينيم ) و برخورد من در فرايند يک گفتار کلی بود.( پيشنهاد می کنم اين نامه هايتان را به عنوان نمودی از مرد سالاری ـ شايد شماره 5 ـ خودتان هم چاپ کنيد ) در ضمن ما تو وبلاگمان از اينگونه حرفها نمی نويسيم ( ما هم همينطور:) ، پس مقالهً آخر را فقط چون ديدم خيلی شورش و در آوردی با اون رفيقت ، ( کدامشان ؟ من رفيق زياد دارم :) خواستم جوابتون را بدم. خودت گفتی ای ميل بزنيد تا چاپ کنم من هم زدم بهت. ولو اينکه اينبار بگی بهت " ...کردم " ( آقازاده ، ما جای اين سه تا تقطه چی بايد بزاريم ؟ ) البته ، از تو بعيد نيست با اين دهان لقت . در ضمن اين همه ناز و کرشمه هم نيا تو را به جون اون صدام جونت .( متوجه بالا بودن سطح بحث ايشان که هستيد ) مقاله رو ديليت کن بابا .( باور کنيد منتظر دستور شما بودم که رسيد ) گفتن افاده ها طبق طبق ، سگها به دورش وق و وق. اينجا ميل ايشان تمام می شود.
در قسمتی از ميلی که به الفبای فارسی برایم ميل کردند ( اين ميل را من تا مدتی نگاه می دارم. اگر کسی مايل به خواندن اينگونه نوشتار !!! باشد می تواند با فرستادن ميلی به آدرس من از من بخواهد که آن را برايش فوروارد کنم) ايشان اشاره درستی کردند به اشتباهی که من در نوشته ام داشته ام ، و آن اينکه من نوشته ام که آمريکا قول پناهنده گی به صدام داده در حالی که آمريکا با دادن مصونيت جانی به صدام موافقت کرده است . اين درست است و من اشتباه کردم . اما ببينيم ايشان چگونه برخورد می کنند ( تاکيد مجدد:اين نوشته ای است که ايشان مايل بودند در اينجا چاپ شود):
در ضمن، من متوجّه شدم كه انگاري تو خودت را صاحب اطّلاعاتي ميداني، لابد علم غيب داري يا معشوقه اي جاسوس كه مست درآغوشت اخبار را از سي. آي. اِي. فقط بتو يكي لو ميدهد. دوبار نوشتي «آمريكا به صدّام قول پناهندگي داده»؛ منبعت چي و كجاست؟! آمريكا با تشكيل كنفرانس كشورهاي منطقه، منجمله ايران + روسيّه + تركيه + سوريّه + ...، موافقت كرده و پيشنهادشان به «پناهندگي صدّام و آنتوراژ او» به «روسيّه».
خوب ...مشکل چيست. ايشان می گويد ، "تو گفتی من به تو بند کردم. به يک زن 40 ساله ، اونم اونور ينگه دنيا از ژاپن ؟ اينجا اصلا نپرسيده است که بابا تو که اينو گفتی منظورت همينه که من فهميدم يا نه . بلکه فکر می کند درست متوجه شده و من منظورم اين بوده که ايشان از نظر جنسی به من بند کرده اند. حالا دو دليل می آورد که به اين دو دليل بند کردن ايشان به من امری دور از ذهن می شود 1ـ سن من ، که چهل ساله ام ( بفرماييد شما شرط سنی تان برای بند کردن چيست ؟) و ديگر اينکه من سوئد هستم و ايشان ژاپن ( شما در چه حوزه جغرافيايی معمولا بند می کنيد ؟ ) ايشان حتی وقتی که می خواهند اشتباه من را تصحيح کنند از تمسخر و آزار جنسی در کلامي لمپنی استفاده می کنند.(معشوق مستی که در آغوش من اخبار را می دهد ) شايد گمانشان اين است که اينگونه شيرينی کلامشان بيشتر می شود.( برو تو بهر سطح بالای بحث ) بايد بگويم که من حتی يک کلمه به خود نامه ايشان که به الفبای انگليسی به زبان فارسی نوشته شده بود نيافزوده ام ـ و فقط آن را به فارسی باز تايپ کردم ـ مگر چند تا تيکه که در پرانتز ها آمده . سعی کردم حتی ویرگول و نقطه را هم جا نندازم. و حد جمله ها را هم رعايت کردم.يعنی تمام مباحث " سطح بالای " نامه ، گفتار لمپن مابانه ، همه و همه هنر خود آقا زاده می باشد. ميلی که ايشان به طور خصوصی برای من فرستاده به خوبی مشخص کننده تفکر مردی است که به عنوان روشنفکر نويسنده عمده مطالب وبلاگی به نام فمينيزم در ايران است. تمام ماجرا همين است و تمام مشکل من هم همين . اگر نه ، به فحش و چرند شنيدن مدتهاست که عادت کرده ام. سئوال کوچکی برای من باقی می ماند. آيا هيچ کس ديگری در نوشته هاي من در وبلاگ کوچکترین نشانه ای از طرفداری از صدام حسين و رژيم خودکامه و خون خوار ايشان ديد ؟ يا اينکه فقط اين آقای سعيد هستند که با هوش سرشارشان! و سطح بالای بحث شان! و مقالات علمی ! و سنجيده شان ! ( تمام اينها صفاتی است که او در مورد نوشتار خود به کار می برد ، به جز هوش سر شار که حدس خود من بوده با اين همه صفات مثبت بايد اين را هم داشته باشد دیگر . قرار است ترتيبی بدهيم که روزی يک کوکا کولا هم برای خودشان باز کنند) متوجه اين قضيه شدند ؟ آیا اين همه وبلاگهايی که از صلح طرفداری کردند و خبر تظاهرات صلح را دادند مثل من با چرندياتی از طرف ايشان و امثال هم بمباران شدند ؟
امروز بعد از اين دو ميل دو ميل کوتاه ديگر ميان ما رد و بدل شد.تا آنکه به ايشان گفتم که جوابشان را در وبلاگ خواهم داد و از ايشان رک و راست خواستم که ديگر مزاحم نشوند ، در پايان ميل آخری که بين ما رد و بدل شد ،چيزی نوشته بودند که برای شما می نويسم. Mahshid = A teenage girl in a body of a 40 years old woman! What a pity! مهشيد = دختری تين ايجر در بدن زنی 40 ساله ! جای تاسف است.
آقای سعيد ، برای من زندگی با روح دختری تین ايجر ( و حتی بسيار جوانتر از آن ) در بدن زنی 40 ساله چندان مشکل نيست. تعجبم از اين است که شما چگونه با تفکر و روحيه ای که می دانم و می دانی ـ و اينجا هم خيلی ها متوجه شدند ـ که بر چه پايه ای استوار است در بدن انسان زندگی می کنيد .