February 27, 2003

رفته بودم وبلاگ آقای بهنود ( لينک دادن نمی خواد که ، برو تو گويا هست) ، خوب موضعشان در مورد انتخابات روشن است. برای من هم جای تعجب نداشت. تعجبم از برخورد هايی بود که در نظر سنجی ها داده بودند. منظورم موافق و مخالف نيست. بلکه بعضی از دوستان انگار دنبال رهنمود می گشتند ، انگار منتظر فتوايی از طرف " ولی فقيه " بودند ، که صادر شده اش انگاشتند.
عزیزی که جوانسال هم هست او را پدر معنوی !!! ( روحانی ؟؟) خود می خواند و می گويد الان می داند چه کند. آن ديگری می خواهد با استفاده از نوشته آقای بهنود فرزندش را به پاي صندوق رای بفرستد. بعد از اين همه سال و اين همه ضربه ديدن هنوز به دنبال رهنمود هستيم و هنوز به دنبال قيم می گرديم ؟ اگر در سال 57 آخوندی پدر روحانی ملت شده بود امروز پدر معنوی خود را جستجو می کنند . آری حرکتی انجام شده است اما اين پيش رفتن نيست. اين فرورفتن است.

[ 22:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

مدتی است که تلويزيون های ساتليت بين ايرانيان مقيم سوئد باب شده. تلويزيون های ايرانيان لوس آنجلس، ( که خدا نصيب دشمنتان کنه ، يکی هم ماشالله از دیگری انقلابی تر، با شعار برين جلو ، کشته بدين که ما اينجا حال کنيم) و تلويزيون صدا و سيمای جمهوری اسلامی.هموطنان مسن تر را که مشکل زبان دارند می فهمم.اما وقتی می بينم که اين مسئله در ميان خانواده ها شايع است شاخ در می آوردم، خانمی را ديدم که با آب و تاب از برنامه کودک و سريال های خوب !!! جمهوری اسلامی تعريف می کرد. راستی خنده دار نيست؟ در ايران همه ساتليت تهيه می کنند که تلويزيون های خارج را بگيرند. اينها در اينجا برای برنامه های تلويزيون جمهوری اسلامی به به می کنند.روزگار غريبی است نازنين...

[ 22:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

حراج بزرگ کتاب در سوئد شروع شده. ديروز با دوستم رفتيم چند کتاب فروشی بزرگ و آدم سرسام می گرفت.جدا چقدر زيیاست حراج کتاب. و ديدن مردم کتابخوان که برای خريد کتاب حرص می زنند. چند تا از کتاب فروشی های ايرانی استکهلم هم در اين حراج شرکت می کنند. دوستان مقيم سوئد، بد نيست سری به کتاب فروشی های ايرانی هم بزنيد.

[ 22:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين روزها سيستم نظر خواهی چنين است که می دانم و می دانی. شايد به همين علت است که چند تن از دوستان عزيز به وسيله ميل پرسيده اند که چرا راجع به انتخابات نمی نويسم و موضع من چيست
برايم عجيب آمد. آخر می دانيد ، من جزو آن يک درصدی ها هستم. آن نيم درصدی ها، همان که رفسنجانی عربده کشان فرياد می کرد که جايتان در اين مملکت نيست. من هرگز در اين جمهوری اسلامی رای ندادم.( قبلش هم که در رژیم قبل نمی شد که رای بدم) . اصلاحات را در رژیم جمهوری اسلامی باور ندارم. اين رژیم مشکلات عمده ای با احقاق قوانين حقوق بشر به طور عام و حقوق زنان و حقوق کودکان به طور خاص دارد. حکومت مذهبی، حکومت ولايت فقيه بر اساس قوانين 1400 سال پيش ،کشتار ها ، اعدام ها، زندانها ، دستگاه عريض و طويل تفتيش عقايد و دستگاه عريض و طويلی که برای توهين به جسم و جان انسانها در طول 24 سال بر پا داشته اند. اين ها مسائلی نيست که رژیم جمهوری اسلامی بتواند حل کند و کماکان اين رژیم توانايی گذشت از پروسه دمکراسی را ندارد. کانديدا های انتخابات بايد از صد جور قربيل و صافی بگذرند تا بتوانند در انتخاباتی کانديد شوند که تازه اسمهايی که از صندوق ها بيرون می آيد از پيش معلوم است. چند روز پيش در سايت زنان ديدم که يکی از کانديد ها به دليل مطلقه بودن مجبور به انصراف شده ( لينک ) اين انتخابات نه دمکراتيک است و نه به حقوق فردی انسان ها در آن احترام گذاشته می شود. نه، براستی مرا با اين انتخابات کاری نيست.
"من از عناصر چهار گانه اطاعت ميكنم
و كار تدوين نظامنامه ي قلبم
كار حكومت محلي كوران نيست
مرا به زوزه ي دراز توحش
در عضو جنسي حيوان چكار
مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار
مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است
تبار خوني گلها مي دانيد ؟"
فروغ



[ 16:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

خوب من هم خونه تکونی عيدم تموم شد. البته تمام کار را اين دوست خوبم کرد. من فقط غر زدم که انصافا کار کمی نيست .

[ 12:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند تا از دوستان ميل داده اند و می پرسند كه چه بر سر نظرخواهی آمده.بايدبگويم كه سيستم نظر خواهی من زندگی مستقلی را برای خودش دست و با كرده . هروقت بخواد مياد. هروقت بخواد ميره . كاری هم به كسی نداره. گاهی كمك می كنه اگر يكی دو بار Refresh رو كليك كنيد. اما گاهی اونم اثری نداره.
اين چند روزه كمی سرم شلوغ است. امشب سعی می كنم بنويسم.

[ 11:41 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 25, 2003

من چند روزی است که برنامه استاتيستيک گذاشتم. آقا باور کنيد اين چند روزه کار من در آمده . کلی می خندم.
به اين برنامه ها که وارد هستيد. اگر مستقيم وارد سايتی نشويد ، مسيری را که استفاده کرده اید برای آمدن به سايت نشان می دهد. مثلا اگر شما از وبلاگ دوست ديگری اينجا را پيدا کرده باشيد می نويسد که از فلان وبلاگ آمده.
اين روزها متوجه شدم که درصد قابل ملاحظه ای از بازديد کنندگان وبلاگ را کسانی تشکيل می دهند که در سايت گوگل فارسی جستجو می کنند. و چشمتان روز بد نبينه ، هر چی فحش و دری وری search می کنند هم گوگل صاف می فرستدشان سراغ بنده . ( داشتم فکر می کردم که تعداد هيت های آقای شمر با اين وجود بايد سر به جهنم بزند، اَيشان سلام عليک روزمره شان فحش خواهر مادر است :) از اين حرفها گذشته . من برنامه ای دارم ـ تحقه نيست، اکثر شما لابد داريد ـ که وقتی آی پی را در اختيارش بگذارید می توانيد بفهميد طرف از کدام کشور است . و اگر سرور server خاصی هم داشته باشد نام سرور را می دهد(نگران نشيد يک وقت، اسم کسی رو لو نمی ده اين برنامه ). مثلا شرکت های بزرگ ، بيمارستان ها، دیروز يکی از هموطنان ،از همين اريکسون خودمان يک چيزی سرچ کرده بود که می خواستم برم دم دکانشان بگم مگه خودت خواهر مادر نداری مرد حسابی؟ اين چيزا چيه سرچ می کنی؟
خلاصه ، يک بار ديدم که يکی در گوگل کلمه شورت زنانه را جستجو کرده. کنجکاو شدم ببينم از کجاست و از بنياد شهيد رجايی در ايران بود ( ما نمی دانستيم همچی بنيادی هم داريم، اين بنياد ها چی کار می کنند جدی ؟ ) ، من نمی دانم، آيا اين به اين معناست که در بنياد شورت گم کرده اند ؟ نکند فکر می کنند ما پيدايش کرده ايم. خلاصه اگر چيزی گم کرده ايد به قسمت گم شده پيدا شده مراجعه کنيد . داشتم فکر می کردم که طرف که خودش تو کف هست. گوگل هم کجا می فرستدش بنده خدا را ، نکند اين گوگل مامور حال گيری شده .
به وبلاگ مهناز که مراجعه کردم ديدم که در وبلاگ او هم همين جشن بر پاست . البته مهناز سفارش کرده است که به انگليسی جستجو کنند و آدرس های بهتری گيرشان می آيد اما احتمالا مهناز اين را نمی داند که در ايران اينترنت فيلتر دارد و سايت های سکسی همه جا قابل دسترسی نيست.
می خواستم بنويسم که اينها همه از تاثيرات جدا سازی های اجتماعی است، که البته هست. اما يادم افتاد حرف دوستی را که در مدرسه ای اينجا مسئول سرور بود ، اين مدرسه در حد راهنمايی و دبيرستان است. هميشه شاکی بود از بچه ها که سر و ته شان را بزنی از سايت های سکسی سر در می آورند. سکس هميشه موضوع جذاب و کنجکاوی بر انگيزی برای همه گان بخصوص نسل جوانتر اجتماع بوده است ـ البته خودمانيم ، نسل جوانتر در بنياد شهيد رجايی چه کار می کند ؟
ای کاش سايت های سکسی تعليمات درستی در مورد مسائل جنسی می دادند که متاسفانه اين طور نيست. پرنو گرافی رايج در اجتماع کنونی توسط مردان ، برای مردان تهيه می شود و چهره زن در آن به عنوان یک سوژه جنسی ترسيم ميشود. برخورد با زن بسيار تحقير آميز است و زن نقش آبريزگاه جنسی مردان را دارد. در عين حال که شيوه ای که برای عمل جنسی در فيلم های پرنو و عکس های پرنو گرافيک نمايش داده می شود عمدتا يک جانبه و صرفا با توجه به نياز های جنسی مرد تنظيم می شود. در يک همه پرسی که چند وقت پيش در سوئد انجام شده بود دختران جوان آموزش غلطی را که دوست پسرانشان از طريق تماشای فيلمهای پرنو از روابط جنسی می گيرند و ديدی را که در اين رابطه پيدا می کنند تهديد بزرگی برای يک رابطه سالم و شاد می دانستند.
خلاصه دوستانی که به اين حساب وارد وبلاگ من می شويد، به قول دوستان برای حال کردن ، اينجا از اين خبرا نيست. اين امام زاده از اين معجز ها نمی ده. ما اينجا بيشتر حال ميگيريم . اما حالا که آمديد ، باشيد چايی دوم.

[ 23:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

خود سوزی يکی از طرق اعتراض زنان به وضع موجودشان شده است.
طبق گرارش سايت زنان ايران :
بيشتر زنانی که خودسوزی می کنند متاهل و خانه دارند
در رابطه با خود سوزی زنان مقاله جالبی در سايت پاياب نوشته شده است. که نمی دانم تا چند وقت آن لاين خواهد ماند.
خودكشي و سوختن ، فرياد اعتراض زنان

در اين ميانه ، با اين همه اخبار درد آور که از ايران مي آید ، خواندن اين مطلب : سومين جمعه ماه ‌محرم هر سال ، روز والنتين اسلامی در ايران، از طرف آخوند محمد علی زم ، مثل دسته خری است که ميان دعوا حواله می دهند.



[ 22:43 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 24, 2003

ساسان آل کنعان مبارز کرد، 30 بهمن ماه ، يعنی همين چند روز پيش ، در زندان سنندج اعدام شد. (بخوانيد )
به سخنان بيژن آل کنعان، برادر ساسان ، گوش کنيم (بشنويد )
بيژن در انتهای حرفهايش می خواند. فرياد های ما اگر چه رسا نيست ، بايد يکی شود.
با خود فکر می کردم...فرياد های ما ، چرا رسا نيست. 24 سال گذشت. پس اين فرياد ها کی يکی خواهد شد ؟


[ 16:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين را که خواندم دلم بد جوری گرفت. روزی چند بار باید بابت زن بودن کفاره داد؟



[ 16:19 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

کاريکاتور زير را از اين سايت قرض کردم


[ 14:14 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 23, 2003


صحبت خودم را با واژه «فمينيسم» آغاز مي كنم، چون يك فمينيستم. ابتدا ديگران يعني مخالفان اين تفكر مرا فمينيست مي خواندند يعني لحظاتي كه خشمگينانه از وضعيت زناني كه دور و برم مي ديدم گله مي كردم، با تمسخر مي شنيدم كه «مگه فمينيست شدي؟». اين طور بود كه اين واژه را شناختم و متوجه شدم كه فمينيسم بايد چيز خوبي باشد چون هر وقت از احساسات دروني ام مي گويم اين كلمه را مي شنوم.
اما به راستي فمينيسم چيست؟ اين پرسش ممكن است براي بسياري از شما هم مطرح باشد. پرسشي كه مسلما من هم كه خود را فمينيست مي دانم نمي توانم جواب قاطعي به آن بدهم. چون فمينيسم از آن قطعيت ها و نسخه پيچي هاي سنتي و مردانه در پاسخ گويي به سوال ها مبراست.
بقيه اين مقاله را تحت عنوان تهديد فمينيسم که متن سخنرانی نوشين احمدی خراسانی در روز 8 مارس در دانشگاه می باشد در اينجا بخوانيد .



[ 18:56 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


در سوگ آزادی
شاعر : مينا اسدی
خواننده : گيسو شاکری
در اينجا بشنويم
عکس بالا هم مينا و گيسو را با هم نشان می دهد. اگه گفتين کدام کدام است ؟

[ 14:22 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ساعت حدود سه صبح است.دخترم الان زنگ زد.
او ديروز صبح به قصد Costa Rica حرکت کرد ، و خانه بسيار خاليست. قرار شده بود وقتی رسيد زنگ بزند.
الان زنگ زد.
ـ سلام گلم. رسيدی ؟
ـ نه ، فکر کردن طالبان هستم و مرا در ميامی نگه داشتند .
ـ اذیت نکن، شوخی می کنی ؟
ـ نه بابا. در پاسپورت سوئدی ام در محل تولد نوشته تهران ، پرسيدند ايرانی هستی ؟ گفتم آره. ديدم هی با هم پچ پچ می کنند و کلمه تروريست از ميان حرفشان به گوشم می خورد. منو بردن يک اتاق ، چمدانم را از بار گرفتند و همه چيز را گشتند. اين کار اينقدر طول کشيد که پروازم را از دست دادم. مرا آوردند به يک هتل اينجا هستم تا پرواز ديگری که برایم رزرو کردند.
ـ حالت خوبه حالا ؟ نترسيدی که ؟
ـ نه ، الان می خوام برم رستوران هتل گرون ترين غذا و دسر و مشروب رو بخورم. حسابش رو اونا پرداخت می کنند . حسابی می خوام داغشون کنم. ( دخترم کلمه نقره داغ را بلد نيست) هر چی که توی اين يخچال کوچيکه بوده هم خوردم ( در هتل ها معمولا اجناسی که در يخچال اتاق می گذارند بسيار گران و چندين برابر هزينه معمولی تمام می شود)
ـ باشه گلم ، پول تلفنت زياد می شه ، می دونی که از هتل ها مستقيم تلفن کردن گرونه . رسيدی به مقصد زنگ بزن.
ـ نه مامی حرف بزنيم. پول تلفن رو هم اينا می دن !!!!

ياد دوستی افتادم که همراه با خانواده اش، پدر و مادر و برادر و زن برادر ، به آمريکا برای مسافرت رفته بود. تمام افراد خانواده در پاسپورت سوئدی شان نوشته بود متولد تهران .( و به اين شکل می نويسد : اسم ــــ، مليت : سوئدی ، محل تولد : تهران )
بجز پدر خانواده که در جای محل تولد نوشته بود : اردبيل .
تعريف می کرد که وقتی به فرودگاه نيويورک رسيدند تمام خانواده را بعد از چک کردن پاسپورت هايشان نگاه داشتند، وقتی به پدر رسيده بودند ـ که مقدار کم مويی که بر سر دارد هم سفيد شده است ـ مامور بازرسی پاسپورت گفت.
and ..You are from..let me see,..Ardebil in sweden, wellcome to America , sir


[ 3:26 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 22, 2003

چندی پيش دوستی که با او از طريق اينترنت تماس داشتم و تا کنون او را نديده بودم با من تماس گرفت. گفت که برای مدتی در سوئد به سر می برد و به استکهلم آمده و قرار گذاشتيم همديگر را ببينيم . مشتاقانه برای ديدن اين دوست که در ايران زندگی می کند به سر قرار رفتم. زنی را دیدم زيبا و قوی. از صحبت با همديگر سير نمی شديم . او از زندگی در ايران می گفت و من از اينجا. از همسرش می گفت که ازدواج دومش بود ، مردی با تحصيلات عالی و اينکه چه اندازه مهربان است و حرمت او و آزادی های فردی او راپاس می دارد.
خوشحال بودم که می بينمش و خوشحال بودم از زندگی موفقش می شنوم اما... چگونه بگويم ... something was definitly wrong.
گاه در صحبت هايمان به صورتش خيره می شدم و غم غريبی در چشمانش می ديدم. غمی که با غم روزمره ای که در چشمان مسافران ايران و مهاجران ساکن خارج می بينم فرق می کرد. گاه در حين صحبتی عادی و حتی شاد ، به چشمانش نگاه می کردم و می ديدم که پر از اشک است. و منظر تلنگری تا بر روی گونه هایش بغلتد. آه ...چه گفته بودم مگر؟ چه کرده بودم مگر ؟ چرا این زن زيبا اين قدر غمگين است ؟ چيزی گفته بودم ؟
طاقت نياوردم: تو چته دختر ؟
و اين همان تلنگر بود. اشکها بيرون غلتيد. خوب بود..شايد زبانش باز شود. آخر مگر من چه کرده بودم.
پرسيد : تو خوشبختی ؟
گفتم : خوشبختی را معنا کن برايم . سکوت کرد. گفتم: ببين ، اگر منظورت اين است که طلاق گرفته ام و از اين حرفها، من داشتم خفه می شدم.راه نفس بر من بسته بود و طلاق اين راه را بر من باز کرد. خوشبختم ؟ در روزگار امروز اين سئوال برايم عجيب است . کسی می تواند در محيطی فراختر از چهار ديواری خودش زندگی کند و خود را خوشبخت بداند که من بدانم ؟ خوشبختی در جهان امروز مساوی با بی خيالی است و من بی خيال نيستم. اما از انتخاب خودم راضی ام. انتخابم برايم راه رشد و تکامل فکری ام را ميسر کرده است و بيش از هر چيز فرصت اين را که خودم باشم به من داده. و از اين بابت خوشحالم.
و شروع کرد به سخن گفتن . راست فکر میکردم ، چيزی بود که با روبنای قضيه نمی خواند. او همسر دوم مردی بود که هنوز از همسر اولش جدا نشده بود. مردی دو زنه ، او زن دوم بود.
چشمانم سياهی رفت.آخر چراااااااااااااااااا؟؟؟
انتخاب خودش بود. مرد گفته بود که از همسر اولش جدا خواهد شد و او قبول کرده بود. بعد از ازدواج ، مرد امروز و فردا می کرد و تقريبا مسئله منتفی شده بود. مرد را دوست داشت و کودکی با هم داشتند .به زندگی تحت چنين شرايطی رضايت داده بود.
مرد از موقعيت مردانگی خود در جمهوری اسلامی استفاده کرده بود. حتی نيازی به اطلاع زن اول نبود. خانواده زن با اين ازدواج به همين دليل مخالف بود.
ـ اما تو چی ؟ تو که می دانستی ؟ آخر تا کی می خواهيم مسئله را گردن مرد ها بياندازيم و نقش قربانی را بازی کنيم و مسئوليت خودمان را در اشتباهی به اين بزرگی نادیده بگيريم. تو زن تحصيل کرده و مستقلی هستی. مجبور به تن دادن به رابطه ای غلط نبوده ای.
ـ آنها با هم رابطه ندارند.
ـ نداشته باشند ، موضوع اين نيست. موضوع اين است که تو در قوانينی جای گزين شده ای و آنان را پذيرفته ای که زن ستيز هستند. آن را داوطلبانه و آگاهانه پذيرفته ای....
ـ تو اگر جای من بودی چه می کردی؟
ـ به رابطه ای که منجر به آزار ديگری شود تن نمی دهم.
ـ او آزار نمی بيند. اهميتی برايش ندارد.
ـ مهم اين نيست و تو از اين بابت صد در صد مطمئن نيستی .اما من به قوانين زن ستيز هم تن نمی دهم. حتی اگر اين قوانين در نقطه ای به نفع منافع شخصی من در همان لحظه باشد. پلی گامی( چند همسری ) يکی از آنهاست.
ـ او مرد خوبی است.
ـ او دروغگو ست. چه فرقی می کند که به تو دروغ بگويد يا به ديگری . او بنای زندگی را با دروغ گذاشته . چگونه می توان خوب بود ؟
غم چهره اش چند برابر شد. انگار منتظر گرفتن تاييد کوچکی از من بود و من اين در را به رويش بستم. قدرت تاييد اين حرکت او در من نبود.رنجانده بودمش و از اين بابت رنج می بردم . اما اگر اين کار را نمی کردم به او و خودم دروغ می گفتم و تحمل اين را در خود نمی ديدم.
زندگی مشترک افرادی که زود ازدواج می کنند در بسياری موارد روی حقايق بنا نشده و بدون شناخت صورت می گيرد. ازدواج اول هر دوی اين زوج همينگونه بود. زن از ازدواج اول خود را رها کرده است اما مرد قدرت اين کار را نداشته ، شايد هم با توجه به موقعيت اجتماعی خود و اجتماع زيستی خود راه ديگری انتخاب کرده است. دو همسری .

تا پيش از ديدن اين دوست عزيز هميشه چند همسری را زائده ای در رابطه با طبقات پايين تر اجتماع ، نا آگاهی افراد نسبت به حقوق انسانی ، و از اين قبيل می ديدم. بعد از ديدن او مدتها در فکر بودم و هنوز هم.
در يک مورد از رابطه پلی گامی خبر دار شدم که مرد و زنان اين رابطه انسانهايی روشنفکر و هنرمند هستند. مردی سينما گر و زنانی نقاش (آقای سينايی و همسرانش فرح و گيزلا) . در مصاحبه ای که از خان فرح اصولی در نشريه زنان خوانده بودم ارتباط کاملا صادقانه اين سه نفر که بر اساس انتخاب هر سه آنان بنا شده بود ، برايم تعجب آور بود. در عين حال خانم فرح اصولی در انتهای صحبتشان گفته بودند که اين نوع زندگی را به کسی پيشنهاد نمی کنند.
برای من پذيرفتن عاشق شدن مجدد افرادی که ازدواج کرده اند مسئله عادی است. عشق را ابدی و ازلی نمی دانم و وقوع مجدد آن را برای هر دو طرف مسئله ای غير قابل پذيرش نمی دانم . اما ايجاد روابط پارالل که بر پايه دروغ و فريب انسانهاست را امری غير انسانی می دانم. معتقدم که افراد موظفند که تکليف رابطه ای را که دارند روشن کنند و بعد رابطه جديدشان را سامان ببخشند. معتقدم که رابطه ای که در آن دروغ وجود دارد رابطه ای ست بر خلاف ارزش های انسانی.
معتقدم که چند همسری رابطه ای است اگر در آن دروغ وجود داشته باشد منجر به تحقير تمام افرادی است که در رابطه قرار دارند ونيز کودکانی که در روابط به وجود می آيند.
راستی شما در اين باره چه فکر می کنيد ؟



[ 14:47 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

از صبح دارم به خودم می پيچم. کاری کردم که تا به حال نکرده بودم. آی پی آقای سعيد را بلوک کردم و پیام های او را حذف کردم.
گفته بودم که اگر بخواهد به آزار ادامه دهد این کار را می کنم. در مدتی که گذشته است در وبلاگ های دوستان دیگر دیده ام که به خاطر پیام ساده ای که در وبلاگ من گذاشته اند از توهین های او بی نصیب نبوده اند . و امروز صبح که کامپيوتر را روشن کردم ديدم که او ضمن اینکه گفته است که او با اسم ندا ننوشته و کسی از آی پی او استفاده کرده است ،( آی پی هر دو یکی است و من نمی دانم چرا کسی باید تقلب کند و یا مثلا او را حک کند و از آی پی او استفاده کند و به من فحش دهد، مگر خودش بد می گوید ؟) او در ادامه این ادعا مرا همدست جمهوری اسلامی خوانده است.
ايشان مرا مارکسيست و چريک فدايی می خوانند.البته من اين را توهين نمی دانم ، اما من مارکسيست نيستم. چريک فدايی هم نيستم. چريک نيستم چرا که نه مشی چریکی را قبول دارم و نه خشونت و کشتن را ، حتی اگر دشمنم باشد، مارکسيست هم نيستم شايد تنها به اين دليل که سواد کافی برای مارکسيست بودن ندارم و نمی خواهم مانند بسياری ندانسته و با اطلاعات محدود خود را چیزی بنامم که از آن اطلاع درستی ندارم. تمام ادبيات مارکسيستی را نخوانده ام ، اما راهکار های اقتصادی مارکسيسم را راه حل خوبی برای حل معزلات اقتصادی اجتماع می دانم.حال آنکه مارکسيسم سياسی و راه کار های اجتماعی انديشه مارکسيستی مرا راضی نمی کند. شايد به دليل کمبود اطلاعاتم است ، اما به هر حال خود را با اين انديشه تعريف نمی کنم. اين مانع از آن نمی شود که در ميان جناح بندی های اجتماعی خود را چپ ندانم، و به عدالت اجتماعی اعتقاد نداشته باشم. به هر حال فکر می کنم انسانها را به گروه یا انديشه ای وابسته خواندن که حقيقت ندارد چيزی جز سبکمغزی نيست.
این را اضافه کنم که ایشان درد بزرگشان علنی شدن نامه خصوصی شان به من است. افشين عزیز هم به این کار من اعتراض کرده است و گفته نامه خصوصی را نبايد علنی می کردم.
شعار فمينیسم این است : آنچه خصوصی است سياسی است . private is political ، منظور این است که آنچه انسانها در خفا می کنند است که خصائل ايشان را نمايان می کند وگرنه زدن ماسک دمکرات بودن و در روزگار جدید ، فمينيست بودن کار هر کسی است. من با اين آقا گفتار خصوصی هرگز نداشتم و ندارم. حق خود می دانم که گفتار توهين آميز ايشان را نسبت به خودم علنی کنم. اين نامه هم مال ديگری نبوده است. برای خودم پست شد و ديگر جزو " ملکيت " من محسوب می شود. ايشان حق ندارند بگويند من به تو فحاشی می کنم اما تو به کسی نگو تا حرمت من حفظ شود.
در زندگی عادی ام اگر کسی به من فحاشی کند از او دور می شوم. نمی مانم تا او بتواند لذت تحقیر کردن و توهین کردن به من را تجربه کند. از او دور می شوم تا شاید مدتی پشت سرم به فحاشی هایش ادامه دهد و بعد دهان خود را ببند. در اینجا نمی دانم چه چاره ای داشتم. و نمی دانم چه کنم ، کارم را خودم هم نمی پسندم، هرگز مایل به حذف کسی نبودم ، این کار را غیر دمکراتیک می دانم و از آن پرهیز می کنم. حتی توهین های جنسی افراد را تا کنون حذف نکرده ام اما چاره دیگری در مورد این آقا و رفتار فرسایشی ایشان به نظرم نمی رسد.و بسيار از این بابت در عذابم. شما بودید چه می کردید ؟ برای پايان دادن به اين داستان احمقانه ( نخواستم اسم کودکانه رويش بگذارم که به نظرم کودکان را حرمت می شکنم اگر این حرکات را کودکانه بنامم) چه راهی برای من هست ؟


[ 11:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 21, 2003

به نقل از «آوای زن» ، شماره 9

ديو‌‌ث مدرن

شعری از هايده ترابی

ديو‌‌ث مدرن
طرفدار زن است و «عشق آزاد»
گوشت زن را كيلويی می‌خرد
به نرخ آزاد
به نرخ روز
به نرخ «بازار»
به تاريخ مصرف هم توجه می‌كند

ديو‌‌ث مدرن
سيمون دوبوار می‌خواند
«جنس دوم» را با جنس تازه عوض می‌كند‌.

ديو‌‌ث مدرن
عاشق زن است
برای زن است
برای زن شاعر می‌شود
برای زن می‌نويسد
نويسنده می‌شود
برای زن فيلم بازی می‌كند
يا تاتر‌.
برای زن
به نام زن

ديو‌‌ث مدرن
گاهی هم پست مدرن می‌شود
فيلسوف می‌شود
هايدگر می‌خواند
صيغه می‌كند و
او صيغه را ‌‌پست مدرن می‌كند
برای زن
به نام زن‌

ديو‌‌ث مدرن
‌‌پيامبر زن می‌شود
دست به نری‌اش می‌كشد
با خايه‌هايش «زنانه» می‌انديشد
از هر زنی زن‌تر می‌شود
برای زن
به نام زن

ديو‌‌ث مدرن
عاقبت ‌چيزی هم طلبكار می‌شود
سخت می‌كوبد
بر سر «زنهای عقب‌مانده»
برای زن
به نام زن‌.

[ 14:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چندی پيش به مناسبت بزرگداشت صدمين سال تولد صادق هدايت ، برنامه ای در استکهلم از طرف کانون نويسنده گان ايران در تبعيد گذاشته شد ، در اين برنامه آقای همايون کاتوزيان سخنرانی داشت.
ايشان قسمتی از سخنان خود را در راديو همبستگی ، يکی از راديو های خوب ايرانيان در استکهلم ( بی رودر واسی من فقط همين رو گوش می کنم ) مطرح کردند . من صحبتهای ايشان را چه در مورد صادق و چه در مورد مسائل اجتماع ايران خيلی جالب توجه دیدم و فکر کردم شما نيز از آن استفاده کنيد.
اين سخنان در دو بخش بر روی نت گذاشته شده است. می توانيد دراين دو جا بشنويد (لينک1 ) اين قسمت بيشتر راجع به نقش دولت در ايران است (لينک2 )
اين هم لينک راديو همبستگی ، در اين سايت می توانيد مصاحبه های بسيار خوبی را پيدا کنيد.

[ 7:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 19, 2003

همشهری ما آبنوس عزیزم قسمتی از مصاحبه ای که در تلويزيون سوئد با رابرت فيسک انجام شده است را در وبلاگش زحمت کشيده و ترجمه کرده .( پير شی جوون . اگه منم اين همه وقت برای سر و کله زدن با اين جماعت جنگ پرست مصرف نمی کردم می تونستم مثل تو کار مفيدی انجام بدم دیگه ، یک اعصاب خورد هم به نفعم می شد :) من خواندن این مصاحبه را به دوستان توصيه می کنم. دیدگاه های رابرت فيسک را قبلا هم خوانده و شنيده ایم . اما اين مصاحبه تازه ترين آنهاست . بسيار جالب است و بسيار عمیق با مسئله عراق و آمریکا برخورد می کند.ترجمه بخشی از مصاحبه را در وبلاگ آبنوس در اینجا بخوانید. و در اينجا هم می توانید تمام مصاحبه را که به زبان انگلیسی است ببينيد و بشنويد مصاحبه بسيار واضح و خوب پخش می شود و ضبط خوبی دارد. زبان انگلیسی فیسک هم بسیار شمرده و قابل فهم است . اميدوارم که کانکشن های ايران بتواند آن را به خوبی پخش کند. ( دیکه نگذارید به التماس بيفتم که مصاحبه را ببينيد دیگه ..)

در قسمتی از مصاحبه فيسک می گويد :
صدام حسين امروز يک ديکتاتور درجه 3 است. مرد بسيار بی رحمی است ، شکی در آن نیست ، عراق کشوری است که در آن سياست ها هميشه با شکنجه پيش برده می شوند. اما در عين حال عراق کشوری است که ما آن را به وجود آورده ایم نه آنکه بريتانیا یي ها فقط عراق را به اين شکل کنونی آن به وجود آورده باشند بلکه صدام حسین مخلوق دنيای غرب است ، غرب او را حمايت کرد ، سياست داخلی اش را و جنگ نفرت انگيزش بر علیه ایران را .چرا که ما در آن زمان می خواستيم که عراق به جای ما با ايران بجنگد. ما به او اجازه داديم از مواد شيميايی در سلاح ها استفاده کند. ..... به خاطر بسپاريم که ما صدام را به وجود آورده ايم ، همانگونه که بن لادن را در همکاری او با سيا بر علیه روسها در افغانستان. اين ها مخلوقات ما هستند که امروز از آنان به عنوان تهديدی برای دنيا نام می بريم.
در جای ديگری می گويد : اگر دليل حمله داشتن سلاح هاي كشتار جمعي است, بايد به كره شمالي حمله بشود نه عراق. به دليل نقض حقوق بشر در عراق هم نيست. محور اصلي با وجود اينكه صدام حسين يك ديكتاتور است, روي چيزي مي گردد كه كره شمالي آن را ندارد, و آن نفت است.
مصاحبه را در وبلاگ آبنوس که آن را مفصل نوشته بخوانيد. آن را در آدرسی که هم او و هم من داده ام گوش کنيد و چهره این مرد هوشيار را ببينيد .



[ 23:59 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ناصر زرافشان و علي افشاري : مسوولين مربوطه مانع از ديدار ما با نمايندگان حقوق بشر سازمان ملل شدند
متن کامل نامه ايشان را در این آدرس بخوانيد لينک

[ 23:41 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 18, 2003

دوستان می دانم که نوشته ام طولانی است. اما با من بمانيد. حرفی برای گفتن دارم که شايد حرف بسياری از شما هم باشد. هوچی گری نيست. تنها دردی است و از شما در مقابل اين گونه برخورد ها درمان می جويم .اين مسائل خصوصی نيست ، که آنچه خصوصی است سياسی است ( شعار فمينيسم از ابتدای دهه 40 ) صبوری کنيد .

ديشب نوشته ای پست کردم که در زير همين نوشته ها می بينيد. مربوط به تربيت جنسی و آموزش جنسی.که در انتهايش هم پرسيده ام : شما چه فکر می کنيد ؟. بعد يادم آمد که اين سيستم نظرخواهی این روزها بازی در آورده و برايتان نوشتم که در رابطه با آن نوشته اگر نظری دارید برایم به فارسی بنويسيد و من آن را در همين جا منعکس می کنم. نوشته ها موجود است .( میتوانيد مراجعه کنيد و ببينيد که دروغی در کار نيست. چرا اينگونه می گويم؟ ..به خواندن ادامه دهيد . متوجه خواهيد شد. )
چند اي ميل داشتم امروز. یکی گلکوی نازنينم بود که باز هم خجالتم داد و غلط های املايی مرا تصحِيح کرد. ( من نمی دانم شما چه گونه با اين همه غلط نويسی من تاب می آوريد ) يکی هم از سينای مهربان بود که شعر گونه ای فرستاد در رابطه با نوشته ديروز که راستش خيلی زيباست. نمی دانم اينجا چاپش کنم يا برای خودم نگاهش دارم :) ( خسيس !!!)
از جمله اين ای ميل ها دو ميل پشت سر هم بود از جناب آقای سعيد. نويسنده وبلاگ فمينيزم نظری .يکی از اين ميل ها به نام " مهشيد " برای تعداد زيادی پست شده بود و به فارسی نوشته شده بود. در آن خواسته شده بود که چون گفته ام اگر نظری داشتيد به فارسی بنويسيد و من اينجا منعکس می کنم ، پس من بايد اين کار را بکنم. اما من هر چی خواندم ديدم مطلب ايشان ربطی به مطلبی که از بابتش قولی به شما داده باشم ندارد. من هم خودم را موظف نمی دانم که حالا چون سيستم نظرخواهی خراب شده مقالات عريض و طويل آقايان را برای تخليه روحی ايشان و تصفيه حساب هايشان اينجا چاپ کنم. ايشان خودشان وبلاگ دارند و می توانند اين کار را در وبلاگ خودشان انجام دهند. اين طور که بعدا متوجه شدم از ديگران هم خواسته اند( دقيقتر بگويم يک نفر را کاملا مطمئن هستم ) تا نوشته ايشان را در وبلاگشان چاپ کنند. که اين ديگر به خود اين عزيزان مربوط است .
اما ميل بعدی ايشان برای من جالب تر بود. اين ميل فارسی بود با الفبای لاتين و فقط برای خودم فرستاده شده بود. ديدم حيف است. من که خسيس نيستم :) و برای تمام دوستانی که ميل قبلی را پست کرده بودند میل کردم . بعد ديدم من اصلا خسيس نيستم. گفتم شما را هم در آن شريک کنم. البته زحمتی بر دوشم ماند و آن به فارسی تايپ کردن نوشته است.
آنچه اين ميل را برای من جذاب کرده اين نيست که اين گونه برخورد ها برايم تازه و جديد باشد. بلکه اين است که اين برخورد را از آقايی می بينيم که نويسنده عمده وبلاگی به نام فمينيزم در ايران است.( خودمانيم من از اين گونه مردان فمينيست نما در زندگی واقعی کم نديده ام.مردانی را ديده ام که خود را فمينيست می نامند اما همسر خود را به ضرب مشت می نوازند. مردانی که خود را فمينيست می نامند اما در مورد زنان حرفهايی می زنند که حتی سنتی ترين مردان و يا لمپن ها هم اجازه به زبان آوردن آن را به خود نمی دهند. اينرا هم بگويم که قصد اهانت به مردان آزاده ای که صادقانه از حقوق انسانی زنان حمايت می کنند را ندارم و همه را به يک چوب نمی رانم )
بايد بگويم که نامه قبلی ايشان ( که من اينجا آن را نمی نويسم ، چون به کسی تعهد ندادم که اگر خواست هر چه بگويد بتواند از وبلاگ من استفاده کند ) و هم در اين جا به اصطلاحی اشاره کرده اند که من استفاده کرده ام. اين اصطلاح بند کردن است . اگر حالش را نداريد که صفحه را بالا پايين کنيد آن را در اين نوشته ، در اين جا می توانيد بخوانيد.
اين توضیح را لازم می بينم بدهم. نمی دانم آیا ديگران هم برداشتی مساوی با برداشت آقای سعپد داشته اند يا نه . اما من بند کردن را به منظور جنسی استفاده نکرده ام و نمی کنم. همين امروز در ميلی به دوستی راجع به دختری نوشتم طرف بند کرده . و منظورم اين نيست که از نظر جنسی به من بند کرده . اين اصطلاحی است که استفاده می شود.مثل اين که بگی طرف گير داده . اگر حسن نيتی وجود داشته باشد ، البته معمول است که طرف سئوال کند و بپرسد تا سوء تفاهمها حل شود.( حتی اگر می خواستند می توانستند اشاره کنند و من يا توضيح دهم و يا کلمه را عوض کنم ، در آن زمان نظر خواهی خوب کار می کرد و حتی يکی ديگر از بچه هاي همين وبلاگ ـ خانم ميترا ـ هم پيام گذاشت. آنجا اصلا حس نمی شد که برای او اين سوء تفاهم به وجود آمده باشد). و اگر نباشد، منجر به ميلی می شود که در زير می خوانيد.
توضیح کوچک ديگری هم لازم است که در ميل اشاره می شود به اينکه بلاگ اسپات گیر داد و مقاله ايشان را منتشر نکرده و نخواستند منتظر بمانند. من فکر می کنم اينجا اشاره به اين است که ايشان چند بار نوشته هايشان را در وبلاگشان برای من به ميل آدرس می فرستادند و چون حجم آن بالا بود ميل من بلوکه می شد. و من از ايشان خواستم انصاف داشته باشند و نوشته شان را اجازه دهند در وبلاگشان بخوانم و به اين طريق ميل آدرس مرا بلوک نکنند.وگرنه مجبور خواهم شد آدرس ايشان را بلوک کنم. بسياری از ما با بلاگ اسپات مشکل داريم اما اين منجر به صبر کردن ماست . نه اينکه زحمت ديگران را زياد کنيم

من عين ميل را برايتان می نويسم ، فقط چند جا نوشته ها و يا علامت های درون پرانتز ، از قول خودم است .

مهشيد عزیز (!!!)
تو گفتی من به تو بند کردم. به يک زن 40 ساله ، اونم اونور ينگه دنيا از ژاپن ؟ بابا جان اقلا حرمت خودت را نگه دار، به يک سراتی مستقيم باش ، حتی الوات ها هم به يه چيزايي پايبندند. ميگم ها...
خواستم بدانی که روش من بالا بردن سطح مباحثات با گفتگو است (!!! ارتفاع سطح بحث که معرف حضورتان هست ؟) و من نه با تو بلکه با گلی، ميترا ـ عضو خودمان ـ ، نوشی، حافظ، سمانه ، مهناز و... بنا به مناسبات انتقاد علمی طرح کردم. و اين مختص به تو نبود که زود ترش کردی فکر کردی مردم مرده تن . ( اين طور که من فهميدم ايشان در اينجا منظورشان اين است که من معتقدم که مردم ـ احتمالا مردها ـ کشته مرده من هستند و ايشان قصد دارد مرا متوجه کند که اين طور نيست)
آخه چقدر انسان از خود متشکر ؟ اونم کی ؟ ( کی در اينجا به معنی چه کسی است :)
در ضمن باز هم اين بلاگ اسپات ما سر پدر سالاری 4 گير داد ، و من نمی دانستم تا کی بايد صبر کرد. و خواستم ببينی که من اهل جدل و مباحثه بی خود نيستم .( بعلـــــــه ، به خوبی ميبينيم ) و برخورد من در فرايند يک گفتار کلی بود.( پيشنهاد می کنم اين نامه هايتان را به عنوان نمودی از مرد سالاری ـ شايد شماره 5 ـ خودتان هم چاپ کنيد )
در ضمن ما تو وبلاگمان از اينگونه حرفها نمی نويسيم ( ما هم همينطور:) ، پس مقالهً آخر را فقط چون ديدم خيلی شورش و در آوردی با اون رفيقت ، ( کدامشان ؟ من رفيق زياد دارم :) خواستم جوابتون را بدم. خودت گفتی ای ميل بزنيد تا چاپ کنم من هم زدم بهت. ولو اينکه اينبار بگی بهت " ...کردم " ( آقازاده ، ما جای اين سه تا تقطه چی بايد بزاريم ؟ ) البته ، از تو بعيد نيست با اين دهان لقت .
در ضمن اين همه ناز و کرشمه هم نيا تو را به جون اون صدام جونت .( متوجه بالا بودن سطح بحث ايشان که هستيد ) مقاله رو ديليت کن بابا .( باور کنيد منتظر دستور شما بودم که رسيد ) گفتن افاده ها طبق طبق ، سگها به دورش وق و وق.

اينجا ميل ايشان تمام می شود.

در قسمتی از ميلی که به الفبای فارسی برایم ميل کردند ( اين ميل را من تا مدتی نگاه می دارم. اگر کسی مايل به خواندن اينگونه نوشتار !!! باشد می تواند با فرستادن ميلی به آدرس من از من بخواهد که آن را برايش فوروارد کنم) ايشان اشاره درستی کردند به اشتباهی که من در نوشته ام داشته ام ، و آن اينکه من نوشته ام که آمريکا قول پناهنده گی به صدام داده در حالی که آمريکا با دادن مصونيت جانی به صدام موافقت کرده است . اين درست است و من اشتباه کردم . اما ببينيم ايشان چگونه برخورد می کنند ( تاکيد مجدد:اين نوشته ای است که ايشان مايل بودند در اينجا چاپ شود):

در ضمن، من متوجّه شدم كه انگاري تو خودت را صاحب اطّلاعاتي ميداني، لابد علم غيب داري يا معشوقه اي جاسوس كه مست درآغوشت اخبار را از سي. آي. اِي. فقط بتو يكي لو ميدهد. دوبار نوشتي «آمريكا به صدّام قول پناهندگي داده»؛ منبعت چي و كجاست؟! آمريكا با تشكيل كنفرانس كشورهاي منطقه، منجمله ايران + روسيّه + تركيه + سوريّه + ...، موافقت كرده و پيشنهادشان به «پناهندگي صدّام و آنتوراژ او» به «روسيّه».

خوب ...مشکل چيست.
ايشان می گويد ، "تو گفتی من به تو بند کردم. به يک زن 40 ساله ، اونم اونور ينگه دنيا از ژاپن ؟ اينجا اصلا نپرسيده است که بابا تو که اينو گفتی منظورت همينه که من فهميدم يا نه . بلکه فکر می کند درست متوجه شده و من منظورم اين بوده که ايشان از نظر جنسی به من بند کرده اند. حالا دو دليل می آورد که به اين دو دليل بند کردن ايشان به من امری دور از ذهن می شود 1ـ سن من ، که چهل ساله ام ( بفرماييد شما شرط سنی تان برای بند کردن چيست ؟) و ديگر اينکه من سوئد هستم و ايشان ژاپن ( شما در چه حوزه جغرافيايی معمولا بند می کنيد ؟ )
ايشان حتی وقتی که می خواهند اشتباه من را تصحيح کنند از تمسخر و آزار جنسی در کلامي لمپنی استفاده می کنند.(معشوق مستی که در آغوش من اخبار را می دهد ) شايد گمانشان اين است که اينگونه شيرينی کلامشان بيشتر می شود.( برو تو بهر سطح بالای بحث )
بايد بگويم که من حتی يک کلمه به خود نامه ايشان که به الفبای انگليسی به زبان فارسی نوشته شده بود نيافزوده ام ـ و فقط آن را به فارسی باز تايپ کردم ـ مگر چند تا تيکه که در پرانتز ها آمده . سعی کردم حتی ویرگول و نقطه را هم جا نندازم. و حد جمله ها را هم رعايت کردم.يعنی تمام مباحث " سطح بالای " نامه ، گفتار لمپن مابانه ، همه و همه هنر خود آقا زاده می باشد.
ميلی که ايشان به طور خصوصی برای من فرستاده به خوبی مشخص کننده تفکر مردی است که به عنوان روشنفکر نويسنده عمده مطالب وبلاگی به نام فمينيزم در ايران است. تمام ماجرا همين است و تمام مشکل من هم همين . اگر نه ، به فحش و چرند شنيدن مدتهاست که عادت کرده ام.
سئوال کوچکی برای من باقی می ماند. آيا هيچ کس ديگری در نوشته هاي من در وبلاگ کوچکترین نشانه ای از طرفداری از صدام حسين و رژيم خودکامه و خون خوار ايشان ديد ؟ يا اينکه فقط اين آقای سعيد هستند که با هوش سرشارشان! و سطح بالای بحث شان! و مقالات علمی ! و سنجيده شان ! ( تمام اينها صفاتی است که او در مورد نوشتار خود به کار می برد ، به جز هوش سر شار که حدس خود من بوده با اين همه صفات مثبت بايد اين را هم داشته باشد دیگر . قرار است ترتيبی بدهيم که روزی يک کوکا کولا هم برای خودشان باز کنند) متوجه اين قضيه شدند ؟ آیا اين همه وبلاگهايی که از صلح طرفداری کردند و خبر تظاهرات صلح را دادند مثل من با چرندياتی از طرف ايشان و امثال هم بمباران شدند ؟

امروز بعد از اين دو ميل دو ميل کوتاه ديگر ميان ما رد و بدل شد.تا آنکه به ايشان گفتم که جوابشان را در وبلاگ خواهم داد و از ايشان رک و راست خواستم که ديگر مزاحم نشوند ، در پايان ميل آخری که بين ما رد و بدل شد ،چيزی نوشته بودند که برای شما می نويسم.
Mahshid = A teenage girl in a body of a 40 years old woman! What a pity!
مهشيد = دختری تين ايجر در بدن زنی 40 ساله ! جای تاسف است.

آقای سعيد ، برای من زندگی با روح دختری تین ايجر ( و حتی بسيار جوانتر از آن ) در بدن زنی 40 ساله چندان مشکل نيست. تعجبم از اين است که شما چگونه با تفکر و روحيه ای که می دانم و می دانی ـ و اينجا هم خيلی ها متوجه شدند ـ که بر چه پايه ای استوار است در بدن انسان زندگی می کنيد .



[ 17:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

سگ ما هم موقع شکار ..دنش می گيره ..اين سيستم نظر خواهی را عرض می کنم.
اگر درست نشد ميل بفرستيد . اگر به فارسی بنويسيد نظراتتون را راجع به نوشته پايين در همين جا منعکس می کنم.

[ 1:02 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

رفته بودم سراغ مهناز و خوندن نوشته هاش منو به فکر انداخت که بنويسم. دوست نداران لطفا برن غرش را سر مهناز بزنند
راستی ما از تربيت جنسی و آموزش جنسی چه بهره ای برده ايم ؟
یادم می آيد مردی را که قصد طلاق از زنش را داشت. نه می گذاشت و نه بر می داشت و می گفت اين زن جنده است. جواب هم نمی داد که چرا اين حرف را می زند. بعد از مدت زيادی سئوال جواب و اصرار من گفت : اين زن ـ خيلی ببخشيد ها ، جسارته ـ از نزديکی ( اين کلمه ای بود که به جای عشق بازی استفاده می کرد ) خوشش می آد ، یه صداهايی از خودش در می آره انگار که با زن جنده باشی.ببخشيد ها..چون پرسيدين گفتم.
اولين تجربه جنسی ما کجا بود ؟ کی ؟
بسياری از مردان ما اولين تجربه جنسی خود را در بستر زنی تن فروش کسب کردند. در بستری که حتی از نظافت هم بهره ای نبرده بود . زيبايی جايی در رابطه نداشت. پسر جوان قرار بود مرد شود . زن آبريزگاه جنسی او بود که در ازای هزينه ای او را تخليه می کرد. عشق ؟ محبت ؟ گرمی آغوشی که پناه تو باشد ؟ اينها همه حرفی بيهوده بود. در اين رابطه تنها مرد بود که ارضاء می شد . و آن هم نه ارضاء روحی بلکه صرفا تخليه جنسی. روح و جسم در اينجا ارتباطی با هم ندارند. آموزشی وجود نداشته تا اين دو ، روح و احساس و جسم و حنس را به هم مربوط کند.
زنان اما بطور معمول رابطه جنسی را شب ازدواج تجربه می کردند. شبی شلوغ و پر رفت و آمد ، در حالی که خسته گی یکهفته دونده گی و یک روز طولانی را به دوش می کشند برای اولين بار در اتاقی با مردی محبوس می شوند که شايد تا قبل از آن حتی دستش را هم در دست نگرفته باشند. دختری که در پيش ديده گان مادر و برادرش هم تماما برهنه نمی شود ، حال می بايد در مقابل چشم مردی کاملا نا آشنا عريان شود. آموزش جنسی دختر معمولا در همين شب صورت می گيرد. يک ربع صحبت درگوشی که او را از خجالت تا بناگوش سرخ می کند و سعی می کند نصف حرفها را هم نشنود. اين شب که آن را بهترين شب زنده گی يک زن ناميده اند برای بسياری از زنان بدترين شب زندگانی شان است. در مورد مردان نمی توانم چيزی بگويم ، خودشان بايد در اين مورد صحبت کنند.( با چند مرد که صحبت کرده بودم مدعی بودند که خسته گی و ترس از انتظارات خانواده آنان را ايمپوتنت کرده بود . اما اين مسئله مشخصا در مورد همه صدق نمی کند ) در چند مورد که شخصا شنيده ام عدم آشنايی مرد به جسم زن موجب صدمات جسمی زن شده بود. در يکی از موارد دختر که بسيار بچه سال بوده (13 ساله ) دچار پارگی واژن و خونريزی شديد شده بود که به بيمارستان برده شد.
17 ساله بودم که با خواندن کتاب چهره عريان زن عرب نوشته نوال السعداوی ، متوجه پديده ای به نام ختنه زنان شدم. در آن کتاب از سه نوع ختنه نام برده شد که شايد بعدها به آن بپردازم . يادم می آيد آن روزها خوشحال بودم که عرب به دنيا نيامدم و به اين سرنوشت دچار نشدم. ( آن زمان نمی دانستم که در قسمتهايی از ايران خودمان هم ختنه زنان رواج دارد ، برای مثال قسمتهايی از کردستان ، در سوئد با زنان کردی از کردستان ايران آشنا شدم که اين تجربه وحشتناک را داشته اند )
اما بعدها که بزرگتر شدم ، متوجه شدم که ما هم ختنه می شويم. اگر ختنه زنان برای کنترل جسم و جنسيت زنان است ، ما هم ختنه می شويم . ختنه ما مغزی است. فکری است. روح ما تحت کنترل مداوم قرار می گيرد تا آنجا که لذت جنسی را پديده ای کثيف و پليد می شمريم و صرفا در شرايط خاصی به آن تن می دهيم . زنی را می شناختم که بالای 70 سال داشت. يک بار در صحبتی در جمعی ساده و صميمی گفت: اولين بار که متوجه شدم زن هم از رابطه جنسی می تونه لذت ببره ، روز ازدواج دخترم بود ، اونم از چند تا خانم شنيدم که راجع بهش حرف می زدند. وگرنه خودم اصلا اين احساس را تجربه نکردم.
لذت جنسی زنان تا قبل از دهه 60 در غرب هم پديده ای ناشناخته بود. کليتوريس ، عضو جنسی زنان که يکی از مراکز اصلی لذت جنسی زنان شمرده می شود تا مدتها عضوی ناشناخته بود و چگونه گی ارگازم زنان امری ناشناس. شهوت به عنوان پديده ای مردانه مطرح بود ، يا چيزی برای زنان "بدنام " ، بدليل نداشتن آموزش مناسب جنسی زنان به پاسيو بودن تشويق می شدند. اين پاسيو بودن از ابتدای انتخاب زوج تا پاسيو بودن جنسی در زمينه امور جنسی و در رختخواب ادامه داشت. زن خوب و پاکدامن زنی بود که در رابطه جنسی پيش قدم نشود. و حتی آن را با اکراه بپذيرد. به آن تن دهد. در چنين شرايطی رابطه جنسی رابطه ای صرفا يک طرفه است. اما حقيقتا سهم مرد در اين رابطه چيست ؟رابطه ای که براستی برای مرد هم با تحقير توام است. آيا نه همان تخليه صرف جنسی است ؟
اين پاسيو بودن جنسی زنانه که خود نشانه سرکوب جنسی زن و نا آگاهی او نسبت به جسم و جنسيت خود است شرم و حيا لقب می گيرد و ارزشمند شمرده می شود و آنقدر طبيعی شده که برای بسياری نرم معمول محسوب می شود و زنی که رفتاری غير از اين داشته باشد ، غير طبيعی و "خراب " و "فاحشه " شمرده می شود.
آه .... از چه سخن می گويم ؟ با کمی دقت متوجه شدم که تمام افعال را گذشته استفاده کرده ام. تو پنداری مسئله ديگر حل شده است. انگار که آموزش صحيح جنسی برقرار است، زنان به جسم و جنس خود آگاه شده اند و مردان نيز، و يکديگر را و حق يکديگر را به تحقق جنسی خويشتن به رسميت می شناسند . در حالی که حقيقت غير از اين است. شما چه فکر می کنيد ؟؟


[ 0:57 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 16, 2003

قبل از اينکه کسی بیاد ومنو متهم به سانسور کامنت ها کنه ، بگم که هالوسکان ( سیستم نظرخواهی من ) باز مشکل داشته و کنسل بود. الان که مشکل برطرف شد دیدم که تعدادی از آخرین کامنت ها موجود نیست. راه حلی نداره مگر دوستانی که نوشته هاشون را نمی بینند دوباره کامنت بگذارند.

[ 21:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 15, 2003

You may say i am a dreamer
but i am not the only one
I hope one day u will join us
and the world would be the one
راستش را بخواهيد امروز فهميدم چرا زنان در تظاهرات برهنه استراليا لب به خنده باز کرده بودند. دانستن اينکه تنها نيستی. دانستن اينکه بسياری ديگر هستند که مثل تو فکر می کنند. تمام امروز لبان من و دوستانم را به خنده باز کرده بود.بعد از 4 ساعت تظاهرات در سرما ديگر از وجود انگشتان دست و پايت هيچ اطلاعی نداشتی، اما باز لبان همه به خنده باز بود. من تنها انسان" رويايی" اين دنيا نبوده ام ، امروز مليونها نفر درروياي صلح در جهان در گوشه کنار اين کره خاکی فرياد می زدند:
we dont need this fucking war
war is terrorism
Bush is murderer
war hurts
دانستن اينکه تنها نيستی ، دانستن اينکه مليونها قلب ديگر برای صلح می تپد.
صاحب نظران تظاهرات جهانی امروز را نه فقط تظاهراتی بر عليه آمريکا بلکه آغاز حرکتی جهانی بر عليه جنگ و به طرفداری از صلح می دانند.
چه شادی از اين بيشتر ؟

[ 19:41 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

All we are saying, is give peace a chance


این عکس را به ياد می آوريد ؟ اين صحنه را ؟؟
عکس یکی از مشهورترين عکس های سالهای 70 است و کيم فوک را در ويتنام در حال فرار از بمبهای ناپالم ارتش " آزادی بخش " آمريکا نشان می دهد.
کيم امروز 39 ساله است ، در تورنتو کانادا همراه با همسر و دو فرزندش زندگی می کند.17 بار تحت عمل جراحی قرار گرفته است تا بتواند ظاهری نسبتا طبيعی داشته باشد. زخمهای درونش اما با هيچ عمل جراحی از بين نمی رود. کيم در مخالفت با جنگ آمريکا بر عليه عراق اعلام کرده است که در صورت جنگ به عنوان اعتراض به جنگ و برای کمک به کودکان عراقی ، به عراق خواهد رفت.

[ 19:22 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

All we are saying, is give peace a chance


تظاهرات در استکهلم

تظاهرات در لندن
one ,two,three,four
we dont need this fucking war

اين فرياد 35 هزار نفر انسان آزادی خواه بود که در خيابانهای استکهلم به سوی سفارت آمريکا بلند بود. یکی از سخنرانان تظاهرات اخير را در استکهلم بی سابقه خواند.
امروز در اروپا، در آسيا، در آفريقا، در آمريکا و استراليا بزرگترين تظاهرات در طول تاريخ 30 ساله اين کشور ها به وقوع پيوست.
نه به قيموميت جهان توسط آمريکا، نه به کشتار ، نه به استعمار جديد.
اين جنگ بخاطر حقوق بشر نيست، بخاطر نفت است. مقاله رابرت فيسک را در اينجا بخوانيد.
بد نيست بدانيم که تنها حزب سوئدی که رسما در اين تظاهرات شرکت نکرد حزب دست راستی بورژوا ها ( Moderaterna ) بود. و در ميان ايرانيان گروه های سلطنت طلب از شرکت در اين تظاهرات امتناع کردند.

[ 18:34 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چرا توقف کنم ؟ چرا
انديشه ای هست که آمريکا را ناجی بشريت می داند. انديشه ای هست که هجوم نظامی آمريکا به کشورهای جهان سوم و بمباران اين کشور ها را برای آنان مفيد می داند. انديشه ای هست که اميدوار است بعد از عراق نوبت عمو سام عزيز ايران را در نوبت قرار داده باشد . اين انديشه صلح دوستان را متهم می کند به اينکه خواستار حفظ نظم جهان هستند و از تغيير دولت ها جلوگیری می کنند.
صلح دوستان خواستار حفظ نظم این دنیا نيستند. صلح دوستان کشور های دنیا را اما مستعمره آمريکا نمی دانند و آمريکا را تعيين کننده نظم جهان نمی خواهند. صلح دوستان تغيير دولت ها را زير بمباران و به زور سرنيزه ، سهم انسانهای مستقل و انديشمند از دنیا نمی دانند. صلح دوستان خواستار تعيين سرنوشت هر کشوری به دست شهروندان آن کشور هستند.

امروز روز جهانی اعتراض بر علیه جنگ است. امروز طبق اخبار مطرح شده در بيش از 1000 شهر در دنيا حرکت اعتراضی انسانهای صلح دوست بر عليه زور قلدری آمريکا و رهبر ديوانه اش جرج بوش به نمايش در می آید .
امروز روز اعتراض بر علیه مستعمره شدن جهان توسط آمريکا است .روز دفاع از انسانيت ، از انسان ها.از حق انسانها برای تایین سرنوشت خودشان. روز اعتراض بر عليه تفکر سالار منشی آمريکا.

با هم باشيم و جای ميلاد اقاقی ها را از پاييز نپرسيم
با هم باشيم و وقت بيداری فرياد ، خواب سنگين را ترجیح ندهيم
با هم باشيم، به اندازه ما ببينيم ، به اندازه ما بخوانيم ، به اندازه ما بگوييم ، به اندازه ما بروييم.
من و تو حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده ، با هم باشيم

اين شعر را شهپار قنبری در سالهای قيام نوشته است و فرهاد نازنين با صدای استثناعی اش آن را خوانده . بياييد در روز اعتراض بين الملی بر عليه جنگ اين سرود را گوش کنيم اينجا



[ 10:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 14, 2003

امان از دست بعضی از اين سوئدی ها و دنيای بسته و کوچکشان و پيش داوری های بزرگشان. این هفته در کلاس رقص سالسا ، يکی مرد سوئدی که با هم چند بار هم رقص شديم از من خواست که بعد از کلاس به پياله ای شراب مهمانم کند. من شراب خواری را امری بسيار خصوصی می دانم و با هرکسی هم پياله نمی شوم.اين لحظه را با عزيزی قسمت کردن ،خوشتر دارم. اما دعوت را به فنجانی قهوه تغيير دادم . همان سئوال های عادی بود. چند ساله اینجا هستی؟ راضی هستی؟ و از اين حرفها. نويسنده بود. نمايشنامه های راديوئی و گاه تلويزيونی می نوشت. اما گفتار روزمره داشت خفه ام می کرد. داشتم دنبال بهانه ای می گشتم که رفع زحمت او و خود کنم. که سئوالی کرد که آه از نهادم بر آورد.
ـ شما ايرانی ها ، همديگر را در آغوش می کشيد ؟
ـ آه ، نه ابدا، ما ايرانی ها در اين مورد مقررات سختی داريم.
ـ جدا ؟ چگونه ؟
ـ دو نفر که مايل به عشق بازی هستند . یکی اينور جوب می ايستد و ديگری آنور جوب و به هم فحش می دهند تا به ارگازم برسند.
قيافه اش بسيار تعجب زده بود ؟ ادامه دادم.
ـ و می بينی که بسيار مؤثر است . جمعيت ما روز افزون است.
ـ آه ...تو داری سر به سرم می گذاری ...
ـ I realy couldnt help it, you was beging for that

[ 14:10 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



ابر سياه دلتنگ ،به تندری نعره زد و مرا به جرم همبستری ام با آفتاب ، فاحشه ناميد .حکم من ساده بود. تبعيد ابدی در چهار راه همه سو باد.

[ 11:52 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

چند نکته :
بچه های سوئد . تظاهرات فردا در استکهلم تغيير مکان داد. به علت اينکه پليس حدس زده که بيش از 20 هزار نفر در تظاهرات شرکت خواهند کرد مکان به Norra bangatan تغییر کرد. ساعت 2 بعد از ظهر و حرکت به سوی سفارت آمريکا.
راجع به اخبار تغییرات احتمالی می توانيد در اين لينک خبر ها را بخوانيد.
راستی امشب هم در استکهلم به مناسبت 100مین سال تولد صادق هدايت برنامه ای از طرف کانون نويسنده گان در تبعيد ترتیب داده شده . در اين برنامه همايون کاتوزيان در رابطه با جهان شگفت انگيز هدایت سخنرانی می کند.
اينجا بخوانيد ، می بينمتان ؟؟؟

بيار امضا کنم شعری جدید از سيمين بهبهانی، برای ناصر زرافشان را در اينجا بخوانيد

[ 11:14 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



روز قلبها ، روز عشق بر همه عاشقان خجسته باد

عاشق عاشق شدنم، دل بردن و سپردنم.
تا وقتی عاشقم باشی، مرده با تو بودنم . گوش کنیم

[ 10:40 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 13, 2003



24بهمن سالروز مرگ فروغ است.کسی که مثل هيچ کس نبود. زنی که بانگ رسای هستی خود را فرياد کرد.

تنها صداست که می ماند.

چرا توقف كنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوي جانب آبي رفته اند
افق عمودي است
افق عمودي است و حركت : فواره وار
و در حدود بينش
سياره هاي نوراني مي چرخند
زمين در ارتفاع به تكرار مي رسد
و چاههاي هوايي
به نقب هاي رابطه تبديل مي شوند
و روز وسعتي است
كه در مخيله اي تنگ كرم روزنامه نمي گنجد
چرا توقف كنم ؟
راه از ميان مويرگهاي حيات مي گذرد
كيفيت محيط كشتي زهدان ماه
سلولهاي فاسد را خواهد كشت
و در فضاي شيميايي بعد از طلوع
تنها صداست
صدا كه جذب ذره هاي زمان خواهد شد
چرا توقف كنم ؟
چه ميتواند باشد مرداب
چه ميتواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فساد
افكار سردخانه
را جنازه هاي باد كرده رقم ميزنند
نامرد در سياهي
فقدان مرديش را پنهان كرده است
و سوسك ... آه
وقتي كه سوسك سخن ميگويد
چرا توقف كنم ؟
همكاري حروف سربي بيهوده است
همكاري حروف سربي
انديشه ي حقير را نجات نخواهد داد
من از سلاله ي درختانم
تنفس هواي مانده ملولم ميكند
پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم
نهايت تمامي نيروها پيوستن است پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعي است
كه آسيابهاي بادي مي پوسند
چرا توقف كنم ؟
من خوشه هاي نارس گندم را
به زيرپستان ميگيرم
و شير ميدهم
صدا صدا تنها صدا
صداي خواهش شفاب آب به جاري شدن
صداي ريزش نور ستاره بر جدار مادگي خاك
صداي انعقاد نطفه ي معني
و بسط ذهن مشترك عشق
صدا صدا صدا تنها صداست كه ميماند
در سرزمين قدكوتاهان
معيارهاي سنجش هميشه بر مدار صفر سفر كرده اند
چرا توقف كنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت ميكنم
و كار تدوين نظامنامه ي قلبم
كار حكومت محلي كوران نيست
مرا به زوزه ي دراز توحش
در عضو جنسي حيوان چكار
مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار
مرا تبار خوني گلها به زيستن متعهد كرده است
تبار خوني گلها مي دانيد ؟





[ 18:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين آدرس را از وبلاگ همشهری خودم بلند کردم . بالاخره همشهری ها بايد به داد هم برسند ديگه .
جنگ بوش عليه عراق ( که انگار ميان هموطنان ما هم کم موافق ندارد ) در ميان هنرمندان آمريکا مخالفان زيادی پيدا کرده است. اين لينک نام و گفته هاي تعدادی از آنهاست . لينک .

[ 17:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در سايت فمينيزم نظری دوستمان آقای سعيد برخورد هايی کرده اند که مرا بسيار متعجب می کند. اين آقای بسيار بسيار عصبانی ( تا اينجاش تعجب نکرده ام) به من لقب چريک فدايی داده اند ، اول اينکه اين لقب را از کجا آورده ايد ؟ تحت چه مدرکی مرا که با هيچ گروه و دسته ای همخوانی ندارم به گروه و دسته خاصی وابسته می کنيد ؟ به چه حقی ؟ اما سنگ تمام اين آقا جايی بر زمين کوفته می شود که صلح طلبان اروپایی و آمريکايی را یک سره محکوم می کند.
آیا در دنيايی زندگی می کنيم که در آن صلح طلب بودن کالای لوکسی است که بزاعت آن موجود نيست ؟
آيا صلح طلب بودن تخيلی است ؟ آيا صلح طلبان در دوران امروز در رويا زندگی می کنند؟
دوستان اين چند وقته به شکلی برخورد می کنند که گاه فکر می کنم طرفداری از صلح هم از نظر بسياری يک فحشی شده است مثل فمينيست . ( من که اين يکی اش هستم. آن ديگری را هم به جان می خرم. باکی نيست)
15 فوريه روز تظاهرات بين الملی بر عليه جنگ است. اين تظاهرات را مردم تشکيل داده اند. مردم و سازمانهای غير وابسته . انسانهايی که هنوز به انسانت ايمان دارند. اين تظاهرات از طرف هيچ دولتی سازمان داده نشده است و از طرف هيچ دولتی حمایت نمی شود. در اين تظاهرات همانها را خواهم ديد که در " تظاهرات شنبه " که هر شنبه در استکهلم بر عليه بمباران افغانستان صورت می گرفت. در اين تظاهرات همان ها شرکت می کنند که در تظاهرات بر عليه بمباران يوگوسلاوی شرکت کردند. اين تظاهرات دولتی نيست.
آيا زندگی در اختناق و خفقان آنقدر چشمانمان را بسته است که تا بمب بر سر خودمان نريزد صدايمان در نيايد ؟ چگونه به خود حق می دهيم که چشم بر روی جنايات آمريکا ببنديم و انسانهايی را که به اين عمل اعتراض می کنند رويایی و رقيق القلب بخوانيم ؟ آیا آمريکا برای اين دوستان مظهر مبارزه با زور و اختناق در منطقه خاور ميانه شده است ؟ ديروز افغانستان امروز عراق ..فردا نوبت کی است ؟ نکند آمريکا را به عنوان ارتش آزادی بخش منطقه می شناسيد و منتظر که رژيم خمينی را هم سرنگون کند و يک رژیم دست نشانده شيک به جايش بنشاند؟آقای سعيد . اگر بخواهم از کلمات بی مقدار خودتان استفاده کنم بايد بگويم که " رفيق شفيق صدام جون " همان" آمريکای آزادی بخش" شماست که به صدام حسين قول پناهنده گی را پيشاپيش داده است. انسانهای صلح طلب و انسان دوست در تمام دنيا نسبت به سياست های آمريکا و جرج بوش اعتراض می کنند. اينان مدينه فاضله ای را به شما تقديم نخواهند کرد.
به قول خودتان آقای سعيد . آن عزيز می گفت من فکر می کنم ، پس هستم. و نمی گفت من بند می کنم. پس من هم هستم.
راستی ثقل زمين کجاست ؟ و من در کجای اين جهان ايستاده ام؟


[ 16:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 11, 2003


آخرين بار در استراليا اتفاق افتاد.
در هفته اخير ، بيش از 700 زن، سن 20 تا 60 سال ، در يک اعتراض دسته جمعی بر عليه حمايت کشورشان از جنگ احتمالی آمريکا بر عليه عراق لباس از تن بدر آوردند و با استفاده از تن های برهنه شان ، بر زمين نقشی از قلب با نوشته NO WAR را نقش کردند.لينک
در همين روز 30 زن در اعتراضی در شهر نيويورک در برف و سرما برهنه شدند و با بدن هايشان عبارت NO BUSH را بر برف نقش کردند . چند سال پيش زنان فمينيست اسپانيايی در اعتراض به ستمی که طالبان بر زنان افغان روا می داشت برهنه در خيابان های بارسلون و مادريد به حرکت در آمدند. زنان مصری برای اجرای خواسته شان در مورد احداث مهد کودک رايگان برای مادران شاغل و کم بضاعت در جلو مجلس مصر تهديد به در آوردن لباس و برهنه شدن کردند.
پروانه در کنفرانس برلين برای اعتراض به سرکوب سيستماتيک زنان توسط رژیم جمهوری اسلامی برهنه شد. ( اينجا بايد بگويم که من از اعتراضاتی که در کنفرانس برلين به وقوع پيوست ، همين و فقط همين حرکت سمبوليک برهنه شدن پروانه را قبول دارم، همين و بس. و باقی حرکت ها به هيچ عنوان مورد تاييد من نيست) آقای نوری زاده در رابطه با اين حرکت سمبوليک پروانه ، با لحن لمپنی خاص خودش فرمود : طرف همچین مالی هم نبود .( ايشان انگار از گشتن دنبال مال در هيچ کجا غافل نيستند )

تظاهرات برهنه زنان حرکت جديدی است که به شدت شايع می شود . زنان از اين طريق هرچند نفر هم که باشند می توانند توجه لازم را نسبت به حرکت خود بدست آورند .
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت، آری به اتفاق جهان می توان گرفت
زنان ايرانی ...چه می گوييد ؟ برهنه شويم ؟؟



[ 23:48 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



22 بهمن ماه ، سالروز قيام مردمی ، سالروز همدلی و همدمی مردم. سالروز مبارزه آرمان طلبانه مردم، سالروز پيروزی مردم در سايه همبستگی و تلاش ، سالروز باز شدن در های زندان ها به روی بهترين فرزندان مردم ، بر همه ما مبارک باد.
22 بهمن ماه برای همه مردم ما نشانگر پيروزی عزم مردم است. نشانگر پيروز بودن مردم در اثر اتحاد است.
22 بهمن ماه سالروز انقلاب مردم ماست. انقلابی خونين که به معنای تمام کلمه ملا خور شد. ديو بيرون رفت و اژدها بدر آمد . در های باز شده زندان ها بار ديگر به روی بهترين فرزندان مردم بسته شد و اين بار هزار بار بيشتر را در خود جای داد. ميدانهای اعدام از خون رنگين شد. ديری نگذشت که همه فهميدند که در و ديوار به هم ريختهً اين دولت مردان جديد بر سر مردم است که می شکند.
22 بهمن ماه اما جای خودش را به عنوان پيروزی خواست ملتی متحد در دلها و جانهای انسانهای آزاديخواه نشاند. ديوی را بيرون کرديم . تا بيايد روزی که اژدها را به نزد ديو بفرستيم . آن روز اين سرود را که در اولين روز تسخير راديو و تلويزيون ملی ايران از راديو و تلويزيون پخش شد با هم بخوانيم . حتی در چله زمستان با ياد کرامت دانشيان با هم بخوانيم :
هوا دلپذير شد ، گل از خاک بر دميد . پرستو به بازگشت زد نغمه اميد ،
بجوش آمد از خون درون رگ گياه ، بهار خجسته باز، خرامان رسد ز راه .

( تا آن روز شايد عزيزی پيدا شد و اين اشتباه کوچک کرامت مهربانمان را تصحيح کرد. آنجا که می گويد به مردان تيز خشم که پيکار می کنند ...نام زنان را کم دارد. )
و من آن روز را انتظار می کشم. روزی را که سرود بهاران خجسته باد را در جای جای کشورمان بخوانيم . آن روز را انتظار می کشم. حتی زمانی که ديگر نباشم.

[ 0:00 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 10, 2003

دوستی دارم که سال تا سال نمی بينمش. برای ملاقاتمان اين اوست که رنج راه می کشد ، و از آن سوی آبها به اين سو می آيد. هميشه هم می گويد ، شايد اين بار توانستی بيايی ...خودش هم می داند، و من هم ..که به اين زودی ها ميسر نمی شود. اما او می آید. هر از چند سالی. با دستانی پر از کتاب و لبانی پر از محبت و بوسه . چند صباحی می ماند و می رود. و باز منتظرش می مانم تا سفری ديگر.
امشب با او حرف زدم. باز عازم است.باز گفت ، شايد اين بار ...گفتم : شايد .. و دلم گرفت. و شادی قشنگی نيز دلم را پر کرد.شادی دوست داشتن.
اين عزيز در کوی ديگری مسکن دارد. نمی دانم اين بار که می رود ديگر کجا ، کی ، همديگر را خواهيم ديد. ملاقاتمان اينجا نيز محدود است. به وقت او ، و در گيری های خانواده و قوم و خويش ، و وقت من، اما آن چند بار و آن چند ساعتی که همديگر را می بينيم ، تنها محبت است که در هوا موج می زند. و شادی داشتن دوستی..شادی دوست داشتنی..شادی دوست داشتن.
در رابطه ما توقع معنی ندارد. دستها می دهند و می گيرند ، بی هيچ چشم داشتی. جايی از تشکر هم وجود ندارد ، انگار کلام تشکر همان قدر بیگانه می شود که اگر کسی به تو سلام کرد بابت سلام تشکر کنی. چرا که صحبت از انجام وظیفه نيست. صحبت از محبت است. محبتی که نفست را نمی برد بلکه هوای تازه برایت به ارمغان دارد.
باز هم می رود. تا يکی دوسال ديگر که کجای دنيا همديگر را ببينيم . و باز به روی هم نياوريم که گذشت زمان اثر خودش را بر چهره مان گذاشته . و او به من بگويد : خوشگل تر شدی. و من به او بگويم : خوش تيپ تر شدی.
و باز می رود. تا ديداری ديگر..کجا و کی معلوم نيست. کلامی هم شايد رد و بدل نشود. گاهی نامه ای. ميلی ..اما می دانم که در گوشه ای از اين دنيا دوستی دارم که همه گونه می توانم رويش حساب کنم. و می دانم که می داند که همه گونه می تواند روی من حساب کند.
بودنش. دانستن اينکه در گوشه ای از اين دنيا کار و زندگی می کند . شادم می کند .
و باز می رود....
ای ساربان آهسته ران ، کآرام جانم می رود. و آن دل که با خود داشتم، با دل ستانم می رود.
باز آی و بر چشمم نشين ای دلستان نازنين ، کا شوب و فرياد از زمين بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن گويند هرنوعی سخن ، من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم می رود


[ 22:18 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

بحثی در پست روز 8 فوريه ، سالروز سياهکل ،در مورد بینش های مختلف نسبت به جنگ چریکی و جنبش سياهکل ، در زير همان پست جریان دارد. با شرکت خود در بحث به آن می توانيد رونق بدهيد.
یا می توان بحث را به همين جا هم منتقل کرد. با شماست.

[ 21:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

اين رای گيری آن لاين جریان دارد. می دانم که مسئله ای را حل نمی کند. اما من رای دادم. شايد بد نباشد بدانيم که ديگر به يک درصدی ها !!!! تعلق نداريم .

[ 21:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 9, 2003


نامه سرگشاده زنان ايراني به سازمان ملل و اتحاديه اروپا
برای امضاء نامه دير نيست. اين نامه را در آدرس زير می توانيد بيابيد و امضا کنيد. زن و مرد http://www.zanha.org يا با ميل فرستادن به اين آدرس info@zanha.org



[ 10:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 8, 2003

24 سال پيش ..روزهايی مشابه اين روزها ، چقدر روی اسفالت خيابانها نشستيم و اين سرود را با هم خوانديم ؟ يا اين سرود را ؟ يا اين یکی را ؟ (سرود بيداری ، پيام آزادی شعار استقلال ملک و آبادی در اين سرای خوب ما طنين دارد...)
چقدر با هم خوانديم برپا خيز از جا کن بنای کاخ دشمن ؟ چقدر با هم خوانديم زندانی ای اوج فرياد
زيبا ترين سرود آن روزهامان مگر اين نبود ؟
ای رفيقان ، قهرمانان، جان در ره ميهن خود بدهيم بی مهابا.
مگر نمی خوانديم نويد استقلال ميهن است. سپيده در حال دميدن است ؟
مگر نمی خوانديم گر چرخ به کام ما نگردد ، کاری بکنيم تا نگردد.
چرخ به کام ما نگشت. اما کاری هم نکرديم که نگردد.
رفقا، رفقای از دست رفته ام، رفقايی که در چهار گوشه اين دنيا آواره ايد ..دلم تنگ است .دلم برای همه تان تنگ است. دلم برای آن نان بربری ها و پنير ها که گوشه های خيابانهای تهران می خورديم و بعد باز دنبال جايی می گشتيم که بتوانيم داد بزنيم وسرود بخوانيم تنگ است. آن روزها که از وقتی پليس دنبالت می کرد ، از هر فاصله ای که می پريدی می دانستی کسی هست که تو را می گيرد و نمی گذارد زمين بخوری.و هر بار زمين می خوردی، هربار توان دويدن در تو نبود می دانستی کسی هست که تو را همراهی می کند و نمی گذارد وا بمانی. کسی که حتی اسمش را هم نمی دانی . دلم برای شما..برای شما همه خوبان من تنگ است. می دانيد بعد از شما هرگز آن خوبی را تجربه نکردم.هرگز با دوستانی از خانه بيرون نيامدم و يک تومن دو تومن پول ها را روی هم بگذاريم و بگوييم خوب ما 10 تومان داريم. و حس کنيم که گروه ثروتمندی هستيم دلم برای خوبی های مان تنگ است.
امروز تنها سرودی که برايم مانده اين است .
بهارا به زندان ما بنگر ، آنجا که غم چيره بر جان
به اين ميهن لاله ها بنگر انجا که گل می دهد جان
بهارا بر ايران ما گذری میهن گل خون شهيدان
بر اين وادی لاله ها گذری يادگار هزاران شهيران

رفقا...دلم تنگ است.

[ 18:20 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

بابا لوس نشين ديگه . آقای محمد موحد با شما هستم. و نيز با هرکس ديگه ای که تا می بينه نوشته اش نيست يا اينکه به غلط جای ديگری را باز می کنه و کامنتش را نمی بيند ، فرياد به هوا می رود که آی مردم..سانسورچی را بگيريد. اين آقای موحد که ديگه نور علا نور (++++) می بره و می دوزه..بعد هم می گه از اين و اون هم بدتری.
چند روز، دقیقا دو روز سيستم نظرخواهی من ، Haloscan اشکال داشت. وقتی برگشت تعداد کثيری از نوشته ها غیب شده بود. بعد از یک صبح تا بعد از ظهر مقداری از آن نوشته ها برگشت اما نوشته هايی که در طول آن صبح تا بعد از ظهر نوشته شده بود رفت و هرگز هم بر نگشت. اگر باور نمی کنيد از تمام کسانی که اين سيستم را دارند بپرسيد. بازجويی را به خود شما می سپارم. شما که جوخه اعدام داريد. گروه بازجویی هم تشکيل دهيد ديگر.
آقای موحد...بد هم نمی شد اول سئوال می کرديد و بعد حکمتان را صادر می کرديد و مرا به جوخه اعدامتان می سپرديد.
من هرگز سانسورچی نبوده و نيستم. بدترين کاری که میدانم حذف نظر ديگران است. اين نظر غلط يا درست هرگز از وبلاگ من حذف نمی شود. آقای موحد ديگه شورش را در آورديد.به جای سئوال کردن از اينکه چه شد و چه نشد. من را با آخوندک ها مقايسه می کنيد؟؟ دست مريزاد
اِ ...کفر آدم را در می آرن ها ....

[ 17:13 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


فيلم تسخير مقدس. يا Divine Intervention ساخته فيلم ساز فلسطينی اليا سليمان است که خود هم در فيلم نقش دارد. ( در استکهلم در سينما زيتا نمايش داده می شود)
فيلم به پدر اليا سليمان که در سال 1948 در زير شکنجه نيروهای اسرائيلی کشته شد، هديه شده .
فيلم بسيار سمبوليک ساخته شده و زندگی روزانه مردم در ناصره ، در رام اله و در اورشليم را زير چکمه های اسرائيلی ها و تحقير و توهينی که انسانها برای رفت و آمد بين اين چند شهر تحمل می کنند ارائه می دهد. در فيلم مرد و زنی که عاشق هم هستند و در دو شهر رام الله و اورشليم زندگی می کنند ، در مرز بين اين دو شهر همديگر را روزانه چند ساعت در اتوموبيل ملاقات می کنند . عشق بازی و ابراز علاقه اين دو تن به گرفتن دست همديگر و بازی بين دستها خلاصه می شود. هيچ شور و شوقی در چهره اين دو تن ديده نمی شود. و به طور کلی در فيلم انسانها بسيار سرد و بی روح با يکديگر برخورد می کنند.آيا زندگی زير چکمه های اسرائيلی ها شور را از بين برده ؟
در صحنه ای بسيار سمبوليک زمانی که زن بر سر قرار نمی آيد مرد صحنه ای را تصور می کند. چند مرد اسرائيلی به سمت تصوير زنی فلسطينی تمرين تيراندازی می کنند.او از پشت تصوير بيرون آمده و با سنگ انداز و نيز با نارنجک از خود دفاع می کند. در قسمتی از اين صحنه بر زمين سوراخ سوراخ شده ، پرچم فلسطين نقش می شود. و زن بر قراز سر مردان ، مسيح گونه به حالت صليب می ايستد و گلوله هايی که به سوی او شليک شده چون تاج خار مسيح دور سر او قرار می گيرند.
فيلم بسيار سرد و خشک پيش می رود. زندگی روزمره انسانها ، دعواها و دشمنی ها ی همسايه ها همه و همه چهره ای از زندگی انسانهايی است که ناچار به زندگی در محيطی تحقير آميز زير نفوذ سربازهای اسرائيلی زندگی می کنند.
فيلم تسخير مقدس کانديد جايزه جشنواره کان شده است.



[ 11:29 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

امروز 8 فوريه مساوی با 19 بهمن است. روز سياهکل.
روزی که جنبش چريکی در ايران بر عليه ديکتاتوری نظام شاهنشاهی سر علم کرد.
رد کردن جنبش چريکی و انديشه ترور مسلحانه امروز کار بسيار ساده ای است. اما در آن زمان ، با وجود امکانات بسيار محدود مطالعاتی ، اين عزيزان صادقانه جان بر کف گذاشتند و برای دفاع از آرمانهايشان و دفاع از حقوق پايمال شده انسانها به ميدان آمدند. و همين آغازی شد برای تشکيل اولين جنبش چريکی چپ در ايران. سازمان چريکهای فدايی خلق ايران. نامشان گرامی باد.
سرود آفتاب کاران جنگل را بشنويم

[ 10:50 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

شنبه 15 فوريه روز بين الملی اعتراض بر عليه جنگ. در اين روز قرار است در تمام کشور ها تظاهراتی بر عليه جنگ سازمان داده شود. در استکهلم ساعت 2 بعد ازظهر در ميدان مرکزی شهر برای اعتراض بر عليه جنگ تحميلی بر مردم عراق جمع خواهيم شد. شب همان روز در دانشگاه استکهلم جشن ضد جنگ با شرکت داوطلبانه هنرمندان خوب و راديکال سوئدی برگزار خواهد شد از آن جمله است ميکائيل ويه که نامش برای انسانهای آرمان خواه و انسان دوست سوئدی و مهاجران مقيم سوئد نامی آشناست.
بچه های وبلاگ نويس سوئد...ازتون توقع دارم ها....

[ 10:30 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 6, 2003

مسئله اختلاف سنی بين زن و مرد مسئله ای است که ريشه در فرهنگ و سنت ها دارد و گذشت از آن ساده نيست.نگاه به زن به عنوان وسيله ای برای توليد مثل و توانايی زن در توليد مثل که نسبت به شرايط سنی او محدود می شود شايد يکی از ريشه های اين مشکل است. ايده آل سازی اجتماعی نسبت به بدن زن ، که آن را در شرايط سنی خاصی متحقق می سازد يکی ديگر از اين ريشه هاست . اختلاف سنی زياد و بسيار زياد مرد و نسبت به زن بسيار پذيرفته تر است ، حال آنکه من بارها از مردان شنيده ام وقتی با مردی برخورد می کنند که از همسر يا دوست دخترش چند سال کوچکتر است ، فورا می گويند که طرف رفته با مادرش ازدواج کرده . با يکی از آشنايان مرد زمانی در مورد مردی صحبت می کرديم که به همسرش آشکارا خيانت می کرد و اين موجب زجر همسرش بود. آن آشنا گفت آخر مهشيد جان زنش از خودش سه سال بزرگتر هم هست. به او گفتم تو خودت از دوست دخترت 19 سال بزرگتری. اميدوارم به همين ساده گی برخورد کنی اگر روزی بشنوی او با مرد ديگری رابطه داشته است .
من زنان مستقل و مطمئن به خودی را می شناسم که در تماس با مردی که چند سال از خودشان کوچکتر است ، اعتماد به نفس خود را از دست می دهند. و اين را بدون شک تحت تاثير روابط اجتماعی پيرامون آنان می دانم.
چندی پيش دوستی داشتم که با مردی آشنا شد که از خودش 10 سال کوچکتر است. می ديدم که اين اختلاف سن او را آزار می دهد و در موقعيت متزلزلی قرار می دهد. بارها با او صحبت کردم که اگر اين مسئله برای آن مرد حل شده است نبايد برای تو مشکلی باشد. با اين حال می ديدم که پذيرفتن آن برای او ساده نبود. چندی پيش دوباره ديدمش. حال بسيار خوبی داشت و از آن تزلزل در او اثری نبود. پرسيدم رابطه ات چگونه است و چطور کنار آمدی.شوخی کرد که با توجه به سابقه ای که از او داشتم برايم جالب بود.و در عين حال نشانگر آن بود که او اعتماد به نفس از دست داده اش را دوباره به دست آورده است. دوستم گفت:
بهش گفتم: فعلا می توانيم با هم بمانيم . تا روزی که من يکی از تو جوانتر پيدا کنم و يا تو يکی از من مسن تر.
اين حرف او مرا به ياد مصاحبه ای با منيرو روانی پور انداخت . از او پرسيده بودند ، نمی ترسی که همسرت ترکت کند و به دنبال زنی جوانتر برود. در اين صورت چه می کنی؟ منيرو شانه اش را بالا انداخته بود و گفته بود : آنوقت می روم و يک جوانتر از او را پيدا می کنم.
در جامعه ای مصرفی که زن به عنوان جنس و کالا خريد و فروش می شود ، جسم و جان زن تحت تهاجم قرار می گيرد. و سن و سال و زيبايی ظاهری بنياد های ارزش گذاری زنان می شوند.
انسانهايی که از خود را از اين قيود آزاد کنند ، ارتباط زيبا وعميقتری را تجربه خواهند کرد.



[ 23:33 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

امروز بعد از يک هفته بيماری به سر کار برگشتم. خيال نکنيد سرما خورده گی الکی بود ها !! نخير !! ذات الريه ای کرده بودم که نگو. هنوز هم پنی سيلين م تمام نشده است . من معمولا بيماری های مهم مهم می گيرم. امروز همکارم معتقد بود هنوز صدايم خوب نشده و مثل کلاغ غار غار می کنم. :)
دز اين يک هفته که در خانه بودم وقتی از اينترنت و کتابهايم خسته می شدم ، تلويزيون را باز می کردم. چيزهايی ديدم که واقعا ترسناک است. من زياد تلويزيون نگاه نمی کنم . يعنی برای خودش روشن نيست که ور ور کند. اخبار و برنامه های مستند و بعضی فيلم ها را از مجله هفته گی تلويزيون جدا می کنم و برايشان وقت می گذارم. اما اين روزها بی حوصله گی و سر درد موجب می شد که خيلی از برنامه های نديده را ببينم.
يکی از اين برنامه ها که موجب ترس من شد تبليغات بود. شو های تبليغاتی. یک نفر شومن، چند نفر مهمان ، تعداد زيادی تماشاچی، برای اينکه به تو بقبولانند که اين مثلا ماهی تابه ای که ما داريم می فروشيم بهترين ماهی تابه دنياست و زندگی تو بدون اين ماهی تابه از زندگی سگ بدتر است. اصلا تو چه آدمی هستی که تا به حال همچی ماهی تابه ای نخريدی؟ اسم خودت را می گذاری آدم. به تدريج اين ماهی تابه زير پوست تو می خزد و شبت را آشفته می کند. زندگی بدون اين ماهی تابه مثل کابوسی است که بودن آن ، آن را به رويايی فرحبخش مبدل می کند. تازه اگر در عرض نيم ساعت زنگ بزنی اين چيز اضافی را ، که به لعنت خدا نمی ارزد و بدرد لای جرز هم نمی خورد مفت و مجانی به تو می دهيم ، ديگر منتظر چی هستی؟ دِ زنگ بزن ديگه....

زندگی کمرشيال.زندگی تجارتی. زندگی تبليغاتی..

talk show های مختلف آمريکايی . برای مردمی که خسته از سر کار به خانه برمی گردند و نه درد جنگ عراق برايشان مسئله است و نه مشکلات زنان افغان بعد از سقوط طالبان. تنها درد اينجا اين است که آن يکی با چند نفر خوابيده است و آن ديگری آیا با دوست دختر دوستش همبستر شده يا نه . و آن ديگری آيا پدر بچه هست، آنطور که دخترک ادعا می کند ؟ آيا دروغ سنج و آزمايش خون می تواند اين ادعا ها را ثابت کند؟

دنيای ترسناکی بود. دنيای شناور بودن در سطح و غافل بودن از آنکه چه بر روز مردم می رود. بی تفاوتی. مسخ.
دنيای ترسناکی که متاسفانه به شدت عام و همه گانی است. حرف زدن از فقر فلسفی در اين دنيا بيهوده بود. انسان در اينجا مسخ شده. خالی شده. و پر شده از هيچ.
به کتابهايم حمله ور شدم. جندين کتاب را که از ايران بدستم رسيده بود به شدت ورق زدم.تيراژ : 2000 نسخه ، 2300 نسخه، 2500 نسخه....
اين مسخ سرزمين مرا هم رها نکرده است. اين مسخ نه شرقی ، نه غربی، جهانی است.
برای فردا با بچه ها قرار گذاشتم. برويم بيرون ، قهوه ای بخوريم ، گپی بزنيم و با هم فيلمی ببينيم. برای پشت سر گذاشتن اين هفته ترسناک پادزهر بهتری وجود ندارد.



[ 22:53 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 5, 2003

يادت بخیر، شادمانی بی سبب.

[ 23:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در نظر بازی ما بی خبران حيرانند
من همينم که نمودم، دگر ايشان دانند.


[ 11:36 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

وجود حساسيت نسبت به مسئله زنان در جامعه ايرانی نويد آينده ای روشن تر برای زنان ايران را به ارمغان می آورد. مقاله زير با نام زن وجود ندارد در ماهنامه دانشجويی راه نو نشانگر همين حساسيت هاست.
بگذار بگدازندمان. جنبش زنان آمده است که بماند.

[ 10:14 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

ـ می يايی ديگه ؟
ـ خوب معلومه که مي يام .
ـ مادرت چی ؟ اجازه می ده ؟
ـ يک کاريش می کنم .
ـ می خوای من بيام اجازه تو بگيرم.
ـ مامان چشم ديدن تو يکی رو نداره ...اينو تو دلم گفتم.ـ نه، فوقش در می رم ديگه. يک کاری می کنم.
ـ مثل اون بار نشه که درو روت قفل کردن و نگذاشتن بيای بيرون ها..فردا سالروز سياهکل رو می خوان بگيرن..بايد بتونی بيای.
ـ مي يام بابا. حالا برو وگر نه بو می برن. می گم با هم درس می خونيم ، يک چيزی می گم ديگه.
فردا زود از خونه بيرون آمدم. به مادر گفته بودم که زود برمی گردم. هوا سرد بود اما براي اينکه شک نبرد که به تظاهرات می روم لباس زياد گرمی نپوشيدم.پلوور برادرم را که برداشتم يواش گفت : تظاهرات می ری ؟ گفتم سيس!!! مامان نفهمه . گفت : باشه اما وای به حالت اگه پليور سوراخ تهويلم بدن ها ..اونوقت خودم می کشمت .و کر کر خنديد .
با شبنم قرار داشتم و با هم رفتيم جلو دانشگاه.
پلاکارد های بزرگ. " ايران را سراسر سياهکل می کنيم " آرم سازمان چريکهای فدايی خلق ، شعارهای مختلف روی پلاکادهای بزرگ و کوچک.
بچه ها رو پيدا کرديم .
ـ تو سردت نيست تو اين هوا ؟
با هم در صف قرار گرفتيم . پسرا زنجير بسته بودند . من و شبنم رفتيم که بريم تو زنجير.
ـ شما برين تو بهتره .
ـ چرا ؟ مگه ما چه مونه ؟
ـ هيچی تون نيست . رفيق بزار بمونن.
در مقابل هيکل مردهای قوی هيکل مثل دو تا جوجه فسقلی بوديم . 15 سالمان به زحمت می شد. وزن من کمی بيشتر از 35 کيلو بود. اما شبنم هميشه کمی تپل بود. گاهی که صف کشيده می شد احساس می کردم که پاهايم روی زمين قرار ندارند . نگاه پسرها ی دوطرف مهربان و کمی خنده دار بود. لابد پيش خودشان کلی به ما فحش می دادند که خودمان را توي زنجير جا کرديم . زير پل حافظ که رسيديم سرود اتحاد می خوانديم .
اتحاد اتحاد اتحاد. ای ملت. ما با هم متحد می شويم ، تا برکنيم ريشه استبداد. درود درود درود ...
دستها را محکم به هم می کوبيديم و زير پل صدايش هزار برابر می شد.
/خمينی مدتی بود آمده بود. چند تا از بچه ها دسته دسته قرار می گذاشتند که فلان روز برن ديدنش.
ـ تو نمی يای ؟
ـ نه .
ـ رهبره !!!
ـ نمی يام...
يکی از روزهای تظاهرات خود جوش در دانشگاه علم و صنعت. در آمفی تاتر دانشگاه بچه ها ريختند و عکس شاه را با شعار مرگ بر شاه پايين آورند . فرياد هاي مرگ بر شاه تمام سالن آمفی تاتر را پر کرده بود. قاب عکس شاه را پايين کشيدند و آن را بر زمين کوبيدند عکسش را در آورند و آن را تکه تکه کردند. فرياد های مرگ بر شاه قطع نمی شد. ناگهان نمی دانم از کجا عکسی از خمينی روی دست بچه ها پيدا شد. عکس خمينی را چند بار پيش از اين هم ديده بودم . من خانواده مذهبی نداشتم و پدرم هر وقت پنچر می کرد به آخوند ها فحش می داد. من نسبت به خمينی سمپاتی خاصی نداشتم. تازه فهميده بودم که اگر عمامه سياه باشد يعنی طرف سيد است. مثل مادر زن دايی که در روضه زن دايی اينا قران می خوند و من و دختر دايی چادر را می کشيديم سرمان و می خنديديم و زن دايی هوار می کشيد آهای میخوايد بخنديد می ريد بيرون ها..آجيل مشکل گشا هم خبری نيست. من سفره های خانه زن دايی را دوست داشتم. آش رشته اش حرف نداشت. خونه خودمان هرگز از اين خبر ها نبود.
آن روز که عکس خمينی بالا رفت ناگهان فرياد ها عوض شد. يک سری داد زدند : جاويد شاه ....و با دست عکس خمينی را نشان دادند. يک باره همه داشتند با دست عکس خمينی را نشان می دادند و داد می زدند جاويد شاه.عکس خمينی را به جای عکس شاه بر ديوار زدند. فرياد جاويد شاه با نمايش عکس خمينی آمفی تاتر را پر کرده بود. حتی شبنم هم داد می زد.
به شبنم گفتم چی شد ؟ گفت هيچی با با ..شعار ه ديگه . گفتم : چی چی شعاره...يعنی درد ما عوض کردن شاه است ؟ گفت : نه با با ...چه می دونم. گفتم : من شعار نمی دم. /
دستها را محکم به هم می کوبيديم . زير پل صدايش چندين برابر می شد.
ناگهان صدای گلوله ها آمد. يکی ، دو تا ، و رگبار ها شروع شد. بجه ها از هر طرف می دويدند . شبنم را گم کردم .
می دويدم و نمی دانستم به کدام طرف. يکی از پسرها دنبالم دويد و گفت چه می کنی..اون طرف سربازان ..از اين طرف. دستم را گرفت . دستانش آنقدر بزرگ بود که فکر می کردم دارم دنبالش پرواز می کنم . يک اشک آور کمی جلوتر از من منفجر شد. نفسم گرفته بود . پسر داد زد. نفس نکش. گاز را نده تو. و اين موجب شد که خودش هم نفس کشيد. هر دو به زانو روی اسفالت افتاديم . چند تا از پسر ها به طرفمان دويدند . دونفر او را بلند کردند . يکی من را بغل زد و دويد. کمی آنطرفتر در يکی از فرعی ها ميان بچه ها من هنوز نفسم بالا نمی آمد. يکی از بچه ها سيگاری روشن کرد و گفت بکش. همه گی از سيگار پک زديم . و احساس کردم می توانم نفس بکشم.
ـ بهتر شدی ؟
ـ خوبم.
پس معطلش نکن...بدو.
دويديم به خيابان اصلی مردم داد می زدند . رهبران ما را مسلح کنيد. شبنم را تصادفی ديدم . دست هم را گرفتيم تا باز گم نشيم . ناگهان دو موتور با دو سوار دو ترکه از راه رسيد . موتوری ها اسلحه داشتند . اسلحه ها کلاشينکف روسی بود . و يکی شان هم کلت داشت. از ديدنشان صورتم داغ شد. مردم داد می زدند : درود بر فدايی . اين دو موتور سوار بچه های چريک فدايی بودند . اشک به پهنای صورتم می ريخت. به شبنم نگاه کردم . شبنم هم اشک می ريخت. داد زدم . تمام شد. شبنم تمام شد. شاه رفت. پيروز شديم . می بينی .... مسلح می شويم . چيزی نمانده ...دو تايی دست هم را گرفته بوديم و بالا پايين می پريديم . ما ظلمو نفله کرديم ..آزادی رو قبله کرديم .
رگبار گلوله ها شروع شد. دويديم ..شبنم را گم کردم. همينطور اطراف را می ديدم و می دويدم . هر کس به من می رسيد فقط می گفت : بدو ، از اين ور، از آن ور، آن طرف نه ، آن طرف محاصره است. از اين ور ...
حکومت نظامی ساعت 3 بعد از ظهر
تنها صدايی که شنيده می شد صدای داد و فرياد و گلوله بود . جلوي يک درمانگاه رسيدم. مردی شانه هايم را گرفت و مرا نگاه داشت. ـ برو بيمارستان . برو اون تو..اينجا کشته می شی. از بس دويده بودم صدايم در نمی آمد . نفسم هم بالا نمی آمد. گفتم : ـ نه نمی خواهم. گفت ...برو..خون لازم دارند. گروه خونی ات چيه ؟ گفتم 0 مثبت . گفت همان را لازم دارند . معطل نکن . برو .
مثل بچه ای که کتکش زده باشند و از بازی بيرونش کرده باشند به درون بيمارستان رفتم. همه جا پر از زخمی بود. يک روپوش سفيد را گير آوردم و گفتم آمدم خون بدم. نگاهی به من کرد و گفت : تو خيلی بچه هستی. گفتم هيچم . 15 سالم است. گفت به هرحال بدن ضعيفی داری. گفتم : هيچم . من 0 مثبت هستم. شنيدم که لازم داريد . نگاه کرد و گفت . 0 مثبت هميشه لازم داريم . پانسمان بلدی بکنی ؟ گفتم بله . گفت برو به اون پرستار کمک کن. اگه خون هم لازم داشتيم ميام سراغت.
مرتب مجروح و تير خورده می آمد . آنها را که می شد ديگر خودم می بستم. يکی دو تای اول حالم داشت بد می شد. اما بعد ديگه عادت شد. ديگه شب شده بود . همان پرستار گفت : تو خونه نبايد بری ؟ کدوم ور می شينی؟ می خوای زنگ بزنی خونه ؟ حالا مادرت طفلک ...ـ آخ...مادرم... نه خانم ما تلفن نداريم .
ـ بيا با يکی از اين ماشين ها تا يک جايی می بردت. برو.
ـ به محله که رسيدم ساعت 8ـ9 شب بود. از سر کوچه که رسيدم تو پسر همسايه داد زد سرم : کجايی تو...مادرت داره ديونه می شه. ديگه داشتيم می رفتيم دنبال نعشت تو بيمارستانا بگرديم.
مادر از آن طرف کوچه مرا ديد . ودر حالی که فحش می داد به طرفم می دويد . انگار که چند سال پير شده بود . سعی کردم آرامش کنم و برايش توضيح بدهم که چه شد که نتوانستم بيايم. مادر گوش نمی کرد. زخمهای دست و صورتم را می بوسيد و فحشم می داد.

20 بهمن سال 1357 بود.در يکی از خيابانهای تهران من و شبنم دستان هم را گرفته و بالا پايين می پريديم .به پهنای صورتمان اشک می ريختيم . ما ظلمو نفله کرديم . آزادی را قبله کرديم.
24 سال گذشت. شبی سرد در ماه بهمن است. من در گوشه ای از اين دنيا ايستاده ام که خاک وطنم نيست و به پهنای صورتم اشک می ريزم .
و شب همچنان باقيست ...آری ..شب...


[ 1:38 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 4, 2003

آقایون ، با شما هستم
اينو ديگه من نمی گم. اينو يکی از همجنسای خودتون می گه .
مردان به دليل طرفداری شان از جنبش حق طلبانه زنان بسيار مورد توهين و تمسخر قرار گرفته اند. چيز عجيبی نيست. همه ما بهايی را بابت آنچه به آن اعتقاد داريم پرداخت می کنيم .چه زن و چه مرد.

[ 14:04 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 3, 2003



امشب در سوئد شب اعطای جايزه سوسک طلایی ، جوايز سينمایی ( يک چيزی مثل اسکار آمريکايی) ، بود بيشترين جايزه را فيلم انسانی Lilja 4 ever گرفت.پنج جايزه بابت بهترین فيلم نامه .بهترين فیلم برداری. بهترين کارگردانی ، بهترين هنرپيشه اول زن ، و بهترين فيلم.
فکر می کنم يک جايزه کم بهش دادند اونم جايزه بهترين سخنرانی بود که توسط لوکاس مودیسون، کارگردان و فيلم نامه نويس فيلم ، ارائه شد. اگر توانستم متن سخنزانی را گير بياورم همه اش را برايتان همين جا خواهم نوشت .
لوکاس موديسون سخنرانی خود را با اين جمله شروع کرد : تعداد کساني که در اثر گرسنگی در يک روز، در تمام دنيا جان خود را از دست می دهند هشت برابر بيشتر از تعداد کشته شده گان WTC است . او ضمن صحبت از خريد و فروش زنان و دختران ، فروش مواد مخدر و تروريسم سرمايه داران گفت: روزی بايد برسد که بگوييم : نه متشکرم من Happy meal ( يکی از منو های مشهور مک دونالد ) نمی خواهم. که به دلار نه بگوييم.
در اينجا (+++) می توانيد نوشته قبلی مرا در رابطه با فيلم مورد نظر بخوانيد.

[ 22:32 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 2, 2003

برهان وبلاگ را بوسيد و کنار گذاشت. برهان، نويسنده وبلاگ يادداشتهای يک ليبرال جوان ، وبلاگش را تعطيل کرد. چرايش را نگفت .نادلايلی را ذکر کرده، که با شکل رفتنش بيشتر به دلايل شباهت دارد. نمی خواهم بار رفتنش را سنگينتر کنم. می دانم که سنگين می رود. آرزويم اين است که مجبور نمی شد، که شد. و آرزويم اين است که هيچکس مجبور نباشد. که تا چنين دولت برپاست اين کمترين هزينه ايست که پرداخت می شود.
برای برهان جز آرزوی بازگشت، و جز آرزوی اينکه هر جا که هست باز هم بنويسد ....آرزوی ديگری نمی توانم کرد.
عکس زير عکس گلی غير معمولی است نامش رز پاگونيا ارکيده است و به شيوه زيستی خاصی برای زنده ماندن نياز دارد. مهمتر از همه اينکه دست پرورده نمی شود و در آزادی رشد می کند.
برهان جان..اين گل را شبيه تو يافتم.




[ 22:21 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

خوب انگار مسئله به همين سادگی ها هم نيست. اين لوگويی که الان ديگه کنار وبلاگ من نمی بينيد به يک دليل برداشته شده . و آنهم اينه که استفاده بدون مجاز از آرم اريکسون در سوئد کفاره داره. و چون رد يابی من به خاطر آنکه به اسم خودم می نويسم ساده است قادر به پرداخت هزينه آن نيستم. از دوستان خواهش می کنم يک فکری واسه اين هم بکنند. تا بشه از لوگو در وبلاگ استفاده کرد.


[ 22:03 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در مورد اريکسون و معاملات جديدش با ايران که خبر داريد . خب ديگه تقاری بشکند ، ماستی بريزد ... اينا فروشنده اند. شما چی می خواين همونو براتون تهيه می کنند. به قول معروف نوکر شما هستند و نه نوکر بادمجان. اين همه در خود سوئد از مخيط زيست و سلامت عمومی حرف می زنند ولی پای کشورهای جهان سومی که می آید وسايلی می فروشند که سلامت عمومی و محيط زيست را هم به خطر بياندازد. آزادی بيان و قلم را که ديگر بی خيال. يک انجمن قلم دارند که هر از چند گاهی به يکی بورس بدهد تا بيايد تعطِلات و بعد برود و ....استغفراله...صحبت دراز شد..و اين زخمهای کهنه به خونابه باز....
خلاصه، به همت حسن آقا یک متن تهيه شده که اينجا می بينيد همان جا می توانيد لوگوی مربوط به اعتراض به اين مسئله را هم برداريد . لوگو را نوجوان عزیز تهيه کرده . من هم که به خودم از اول گفته بودم دور و بر لوگو ها خيط بکشم اين لوگو را در وبلاگم زدم.
بی رو در واسی با آوردن کلمه کثيف مشکل دارم. من با شعار دادن مشکل دارم. آخر همکاری يک شرکت سرمايه داری با يک دولت ديکتاتوری مگر تميز هم می شود که مثلا فقط اين يکی اش کثِف است ؟ بقیه تا به حال تميز و به نفع ملت بوده ؟
اما با وجود اين اعتراضی که دارم اين لوگو را در وبلاگم می گذارم. چون با اصل کار که مخالفت با اين حرکت و نمايش آن باشد موافقم.( هر چند که با حضور آرم جمهوری اسلامی در آن هم مخالفم..می شه يک جوری اين يکی ـ يا دو تا ـ را برداشت؟ )
شما هم اگر مايل به کسترش اين اعتراض هستيد اين لوگو را در وبلاگ خودتان قرار دهيد.


[ 16:18 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



همه چيز در باره مادرم فيلمی از پدرو آلمادوار با شرکت سيسيليا روت
مانوئلا ، که در به عنوان پرستار در بيمارستانی در مادريد کار می کند ، تنها پسر خود را در شب تولد 17 سالگی اش، بعد از تماشاي تئاتر وقتی که قصد گرفتن امضا از هوما ـ هنرپيشه اول تئاترـ را داشت ، بر اثر تصادف ماشين از دست می دهد.مانوئلا ورقه هديه ارگان را امضا کرده و قلب استبان جوان زندگی انسان ديگری را که از بيماری قلب رنج می کشيد نجات می دهد. اما مانوئلا تحمل ماندن در مادريد را ندارد و برای پيدا کردن پدر استبان به بارسلونا می رود. پدری که از وجود استبان خبر نداشت و استبان نيز هرگز از او چيزی نشنيده بود.
مانوئلا برای يافتن دوستان قديمی به محله تن فروشان بارسلونا می رود و يکی از دوستان صميمی را در آنجا می يابد. آگردا ترانسوسيت است که به تن فروشی اشتقال دارد. مانوئلا از طريق او با روزاـ دختر جوان و زيبايی که در صومعه کار می کند و برای تن فروشانی که اعتياد خود را ترک کرده اند شغلی دشت و پا می کند آشنا می شود . مانوئلا نزد هوما کار می گيرد . هوما که لزبين است با پارتنر خود، نينا ، که نقش دوم را هم بازی می کند مشکل دارد و در موقعيتی که نينا بر اثر ازدياد مصرف مواد مخدر قادر به بازی نيست، مانوئلا موفق می شود نقش او را به خوبی بازی می کند. روزا يک روز صبح زود به نزد مانوئلا می آيد و از او می خواهد که به او جايی برای زندگی دهد. روزا آبستن است و پدر بچه دوست اگردا ، لولا است. لولا ترانسوسيت است و تن فروش. و سالهاست که معتاد است. اين اعتياد و تن فروشی او را به ايدز هم مبتلا کرده بود ، بيماری که مدتی بعد مانوئلا و روزا می فهمند که به روزا هم انتقال پيدا کرده . در صحبتی با روزا مانوئلا افشا می کند که لولا پدر استبان بود. در اين صحبت او به روزا می گويد : ما زنان، چه درد هايی را و چه کسانی را تحمل می کنيم تنها به خاطر آنکه تنها نمانيم .
بدن ضعيف روزا زايمان را تاب نمی آورد . اما پسر روزا بدنيا می آيد . او حامل ويروس ايدز است.
در مراسم خاک سپاری روزا ، مانوئلا ، لولا را می بيند که از دور شاهد مراسم ايستاده است. مانوئلا نزد او می رود . خبر تولد و مرگ پسرشان را به او می دهد. لولا به او می گويد که به بيماری ايدز در او پيشرفت کرده و مدت زيادی وقت ندارد.
مانوئلا ، استبان ، پسر روزا را با خود به مادريد می برد . در آنجا او را تحت درمان قرار می دهند. دو سال بعد مانوئلا و استبان دوساله به بارسلونا باز می گردند . ويروس ايدز به طور کامل در بدن استبان از بين رفته است و او اکنون کودکی شاد و سالم است. لولا در اثر ايدز مرده و آگردا نزد هوما به کار مشغول است.
آلمادوار با اين جمله ها فيلم را تمام می کند.
پيشکش به زنان بازيگر و نقش آفرين ، به مردان بازيگر که زن می شوند، به زنانی که مادر می شوند. و به مادرم.
فيلم همه چيز در باره مادرم ، در مورد رازهای زندگی زنی است که سالها آنها را در خود مدفون نگاه داشته است ، شايد که بدينوسيله بتواند پسرش را از مشکلات اجتماعی و از خجالت شناختن پدری ترانسوسيت حفظ کند. مانوئلا تمام عکسهای پدر را از بين برده است .او که با خبر شدن از آبستنی خود بدون خبر زندگی سابق خود را ترک کرده و به شهر ديگری برای از نو شروع کردن می رود هيچ اطلاعی از پدر و چگونه گی او به پسرش نمی دهد. در نوشته های او بعد از مرگش می خواند که چقدرشناختن پدر برای او مهم و حياتی بود.چقدر برای او اهميت داشته که پدرش را ، همانگونه که بود ، با هر بدی و خوبی که داشته ، بشناسد. مانوئلا به زندگی که به آن پشت کرده بود بر می گردد تا سنگهای خود را بکند. تا خورده حساب ها را با خود تصفيه کند . تا مرگ استبان را هضم کند . تا لولا را از وجود پسر دوست داشتنی شان مطلع کند. تا...
در اين حين مانوئلا خانواده ای جديد می يابد. روزا، آگردا. هوما ..و استبان ، کودک روزا.
فيلم ديدی انسانی از ترانسوسيتي ، از فحشا ، و از زن بودن دارد. شوخی های زنانه که تو را به نهايت می خندانند و غم های زنانه که تو را تا نهايت می گرياند. نگرشی رئاليستی به اين گروه خاص اجتماع که به شدت مورد تحقير و توهين قرار دارند و به شکل گروهی ايزوله مورد سوء استفاده های اجتماعی و جنسی قرار می گيرند. افرادی که کمترين لقبی که به ايشان می دهند ناهنجار و بيمار و روانی و ... است.فيلم تو را به دنيای جديدی می برد. دنيای مردانی که نيم مرد ، نيم زن هستند. مردانی که در جسم
نادرست بدنيا آمده اند.مردانی با احساس و عواطف زنانه . مردانی که زن بودن را انتخاب کرده اند. و به دليل اينکه جامعه ناهنجار می نامدشان ، تحقير ها را نيز به خود می پذيرند. و نيز تنها شغلی را که به آنان پيش نهاد می شود. تن فروشی را .
فيلم همه چيز در باره مادرم را اگر توانستيد ببينيد. مطمئن باشيد که ساعتی را با بهترين احساس های انسانی سپری خواهيد کرد.



[ 1:01 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

February 1, 2003

دوستان مقيم سوئد ، امشب در تلويزيون سوئد فيلم همه چیز در باره مادرم از پدرو آلمادوار ، در کانال دو را از دست ندهيد. اين فيلم ديد بسيار جالبی راجع به فحشا، و نيز همجنس گرايی ، ترانسوسيتي، و ديگر گرايش های جنسی ارائه می دهد.

[ 13:07 | مهشيـد | 0 دنبالک ]

در نقد فيلم من ترانه ، 15 سال دارم، نام هنرپيشه اول ، ترانه عليدوستی، و نام کارگردان ، رسول صدر عاملی به غلط رسولی و میر عاملی آمده است. که ضمن تذکر بسيار مهر آميز!!!! آقای پاگنده در سايت ضایه ، بدينوسيله تصحپح می شود( تصحيح در متن اصلی هم انجام خواهد شد).ايشان حتی عکسی هم تهيه کرده اند که اگر من قصد" تقلب" داشتم بتوانند مچ بگيرند.
به راستی که با وجود چنين دوستانی ، آدم به دشمن احتياج ندارد.
البته به اين منظور اين را نمی گويم که اين اشتباه کوچک و بی ارزش بود. برعکس ای کاش با تذکر دوستانه ای از همان ابتدا تصحيح می شد. اما انگار توقع دوستی و مهربانی داشتن در اين دنيای مجازی حداقل از بعضی از آقايان توقعی بی جاست.
در ضمن آقای پاگنده . باور کنيد من نمی دانستم آقای عليدوستی کيست مگر الان که می دانم آقای عليدوستی پدر ترانه است. و نه برعکس، در زندگی من هرگز فوتبال نقشی نداشته است مگر آنکه از همبستگی چندين هزار نفر حول چرخش يک توپ احساس لذت کنم. اگر برايتان اين هم موجبی برای ضايه کردن بود می توانيد در مطلب آينده تان به آن بپردازيد.

[ 9:49 | مهشيـد | 0 دنبالک ]



Powered by MT3.35