January 15, 2003

خيره شده بود به منبع آب.«از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم. اول برای پدرم، بعد شوهرم، حالا پسر و نوه ام. هيچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم نکردم.» انگار با خودش حرف می زد. خيره شدم به منبع آب که روی ستون فلزی ، مثل غولی بزرگ از خيلی بالا به ما دو زن نگاه می کرد.
چراغها را من خاموش می کنم از : زويا پيرزاد نشر مرکز، تهران

[ 22:37 | مهشيـد | 0 دنبالک ]


Powered by MT3.35