خيره شده بود به منبع آب.«از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم. اول برای پدرم، بعد شوهرم، حالا پسر و نوه ام. هيچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم نکردم.» انگار با خودش حرف می زد. خيره شدم به منبع آب که روی ستون فلزی ، مثل غولی بزرگ از خيلی بالا به ما دو زن نگاه می کرد. چراغها را من خاموش می کنم از : زويا پيرزاد نشر مرکز، تهران